<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نِوی‌صاد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nevisaad</link>
        <description>اگر من بخشی از افسانه تو باشم، تو روزی به من باز خواهی گشت...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:35:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1837801/avatar/slK9OO.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نِوی‌صاد</title>
            <link>https://virgool.io/@Nevisaad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حق مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%AD%D9%82-%D9%85%D8%B1%DA%AF-s3lpycyztetq</link>
                <description>تا روشنایی صبح مانده که صدای زنگ بیدارباش در اتاق می‌پیچد. زنگی که به گوشت آشنا نمی‌آید و خودت آن را انتخاب نکرده‌ای. با همان زنگ اول خوابت سبک می‌شود اما سعی می‌کنی بی‌تفاوت به آن، ادامه خوابت را ببینی. بعد احساس می‌کنی کلافه شده‌ای و می‌خواهی دستت را دراز کنی و صدای زنگ را قطع کنی. اما نه. یک چیز مثل قبل کار نمی‌کند.دست‌هایت کنار بدنت قفل شده‌اند. با خودت فکر می‌کنی دست‌هایت را کسی بسته. می‌خواهی نگاه کنی اما چشم‌هایت مستقیم به روبه‌رو قفل شده‌اند و گردنت حرکت نمی‌کند. پاهایت هم مثل دو میله آهنی جوش خورده سر جایشان مانده‌اند. هوا در اتاق به قدر کافی هست اما راهی به ریه‌هایت پیدا نمی‌کند. فریادی که تا گلو بالا آمده، همان‌جا خفه می‌شود. صدایت درنمی‌آید.صدای زنگ به آن می‌ماند که روی ظرف فلزی روی سرت، با قاشق ضرب گرفته باشند. دلت می‌خواهد از جا بلند شوی و منبع صدا را هر چه که هست نیست و نابود کنی. بادی مزاحم راهش را از انگشتان پایت گرفته تا موهای سرت قدم می‌زند و گرمای وجودت را از سلول‌هایت به زور می‌گیرد.همزمان با زنگ، صدای کشیده شدن چیزی فلزی روی موزاییک گوشت را می‌خراشد. کشیدگی ستون فقراتت را احساس می‌کنی؛ انگار دارند مهره‌های کمرت را از هم جدا می‌کنند. هیچ کس در خانه نیست. تنفست مختل شده و ناتوانی در حرکت، از هر چیزی برایت وحشتناک‌تر است.باد شدیدتر می‌شود و بعد پنجره‌ها به هم می‌خورند. با صدای برخورد، زنگ و صدای مزاحم متوقف می‌شوند. بوی بادام تلخ می‌پیچد و احساس می‌کنی کسی کنارت می‌ایستد. متوجه صدای قدم‌هایش نشده‌ای اما نفس‌هایش را نزدیک تخت احساس می‌کنی. همچنان نمی‌توانی حرکت کنی و او را ببینی؛ این‌جا جای او نیست اما دلت می‌خواهد ناجی تو شود، هر کسی که هست._ زیاد تو این وضعیت نمی‌مونی. البته اگر کشش ندی. خوب گوش کن.نمی‌فهمی صدا مربوط به یک زن است یا یک مرد. احساس خوبی از شنیدن صدایش نداری. نمی‌دانی کیست یا دارد راجع به چه چیزی حرف می‌زند. سوالی نمی‌توانی بپرسی، پس منتظر می‌مانی خودش چیزی بگوید._ وقت زیادی نداری. کافیه توی ذهنت انتخاب کنی. راه برگشتی وجود نداره.بخواهی هم نمی‌توانی چیزی بگویی. حرف‌هایش توی سرت تکرار می‌شود._ بعد از تولدت یه حق بهت تعلق گرفته. حق مرگ.ناباورانه به گوش دادن ادامه می‌دهی. آرزو می‌کنی کسی از راه برسد، غریبه را از خانه‌ات بیرون کند و طناب‌های نامرئی را از دست و پایت باز کند._ یکی رو به جز خودت انتخاب می‌کنی. طی همین شبانه‌روز می‌میره. ردی هم از تو نیست.می‌خندد و انگار هوای اتاق را همزمان می‌بلعد. به آدم‌ها فکر می‌کنی. چه کسی لایق مرگ است؟ یک آدم بد که نبودنش جهان را به جای بهتری تبدیل می‌کند؟ کسی که خودش دوست دارد بمیرد؟ کسی که بیماری دیر یا زود او را از پای در می‌آورد؟ کسی که از او متنفری؟ زور کدام بیشتر است؟ تنفر؟ حسادت؟ کینه؟ کدام یک بهتر است که دیگر نباشد؟ رئیس؟ رقیب؟ همکار؟ همسایه؟ یک اسم شانسی ناشناس؟ اگر کودکی بیگناه باشد چه؟ از خودت متنفری که آدم‌ها را روی ترازو گذاشته‌ای. نمی‌خواهی کسی را انتخاب کنی._ حتما داری فکر می‌کنی اگه نخوای کسی بمیره چی؟پوزخندش صدادار است._ یه راه دیگه‌ هم هست.امیدوارانه منتظر راه جدیدی._ کسی رو انتخاب نکنی و بعد ۲۴ ساعت کسی می‌میره که تو رو از همه بیشتر دوستت داره. انتخاب کن.دیگر صدایش را نمی‌شنوی. گوشت سوت می‌کشد. تصویر آدم‌ها یکی یکی جلوی چشمت نمایان می‌شوند. اعضای خانواده، دوستان، آدم‌هایی که دوستشان داری و دوستت دارند. خاطرات خوب تداعی می‌شوند و تو آرزو می‌کنی کسی تو را از این کابوس بیدار کند. کم کم صدایش دوباره واضح می‌شود._ وقت تمومه. انتخاب کردی؟هیچ راه فراری نداری. باید انتخاب کنی. او را نمی‌بینی که نزدیک صورتت می‌آید و بوی بادام تلخ بیشتر و بیشتر می‌شود. بیشتر از قبل نفس کم آورده‌ای. او در همان حالت شروع به شمردن می‌کند._ پنج چهار ...تو حالا می‌دانی که دیگر آن آدم قبلی نیستی.انتخاب شما چیه؟«هیچ راهی برای بی‌گناه ماندن نیست.»</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 17:00:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد من بیفت!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%81%D8%AA-rrauk5kqula6</link>
                <description>با صدای چاوشی¹با صدای دانه‌های برف روی شیشه‌هایا سکوت بعد از آنبا صدای خنده‌هاخنده‌های از ته دلی که علتی نداشتندیاد من بیفتبستنی زیر برفچای زیر تیغ آفتابیا که نههر کجا که‌ چای ریختی به یاد من بیفت²بوی خاک نم کشیده، بوی لاکعود، کاغذ و کتاببوی هر کدام تا رسید یاد من بیفتهر زمان که عکس می‌گرفت یک نفراز کتاب، شعر و استکان چایشهر، مردم و کلاغ‌ها و گربه‌هادرخت، کوه، ابر و گلاز زمین و آسمانیا برای چیزهای ساده مثل بچه‌هاذوق کردیاد من بیفتاگریک نفربیخیال سردی هوا و خاک و گِلنشست زیر برفیا اگر دوید زیر ابرها و خیسِ خیس شدبه یاد من بیفتهر کسی که گفت اهل «هگمتانه» استشهر نازنین منیا اگر کسی به شهر خوداز بقیه بیشترافتخار کردیاد من بیفتهر زمان که صبح شدو چشم‌های تورنگ خواب را ندیدیاد من بیفتاگر کسیاز نوشته‌های تو غلط گرفت³یا اگر میان حرف‌های ساده همیشگیویرگول و نقطه می‌گذاشتیاد من بیفتکتاب و شعر و قصه‌های بیشتر بخوانو هر زمانچشم تو به نام من رسید⁴یاد من بیفتاگر که هیچ کسبعد من به یاد من نبود«تو» یاد من بیفتبیشتر سراغ خاطراتمان برومن تلاش کرده‌امتا جهان کوچک تو را عوض کنمگرچه هیچ چیز در جهانبا وجود یا نبود یک نفر عوض نمی‌شود ولیآدمیدر جهانِ هر که دوستدار او شود موثر استپس تو دوستم بدار و در نبودنمبا دلیل‌های ساده‌ای به یاد من بیفت...دانه‌های برف روی شال (خودم‌بافت و اینجور حرف‌ها😁)معتادی که فلاسکش را خانه جا گذاشت. آخرین چای دانشگاه قبل تعطیلات.۱. راستش علاقه‌مندیم به جناب چاوشی محدود به چند قطعه نمی‌شه؛ بنابراین همه همه‌اش.۲. چایِ جان علت و زمان نداره و در همه حال محترم و عزیزه.۳. املا مهمه. خیلی هم مهمه. دقت بفرمایید.۴. ریا نباشه پنج هزار و چند باری در «گنجور» تکرار شدیم. :)پ.ن۱: عجب چالش من محوری شد. سعی کردم دیگه ادامه ندم. تا همین‌جا هم امیدوارم خوب شده باشه‌ و خسته نشید.پ.ن۲: در کامنت‌های پست‌هاتون در این چالش نوشتم که به یاد شما هم هستیم. البته که زمان حال منظورم بود. عمر همگی طولانی باد. کاش ویرگول درست بود؛ کامنت خوندن و نوشتن از بخش‌های لذت‌بخش ویرگوله. فقط با ورود از بخش انتشارات به پست میشه کامنت گذاشت و این سخته.پ.ن۳: سپاس از آقای جوجه تیغی برای به راه انداختن این چالش.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 19:25:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگولِ بی‌نِتان!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84%D9%90-%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%90%D8%AA%D8%A7%D9%86-gljmwhe5g4bm</link>
                <description>دروددی‌ماهتون به مهرروزگاران بی‌اینترنت و سردتون به خیراین روزها، که هیچ چیز سر جایش نیست و دلمان لک زده برای دیدن دو تیک آبی کنار هم، ویرگول شده مأمنی گرم و دوست داشتنی که می‌توان نوشت و خواند و چیزهایی را یادآوری و چیزهایی را فراموش کرد. دیدار مجازی دوستانی قدیمی، عشق را در وجودمان زنده می‌کند؛ حالا که از خیلی‌ها بی‌خبریم.ویرگول همیشه بود. روزهای سرد و گرم، زمستان و تابستان. بودیم و نبودیم، بودند و می‌نوشتند. چالش‌ها بود و مسابقات، با تمام جنب و جوش و حواشی‌شان برگزار می‌شدند و این سرزندگی «ویژگی بارز» ویرگول بود.دو، سه روز پیش بود که اکانت ویرگول پستی گذاشت و خبر از درست شدن سرویس پیامک داد. چقدر تشکر قطار شد که ویرگول عزیز، ممنون که در این شرایط، تو درها را به روی ما نبستی و به تماشای پستهای قدیمی که تاریخشان از امروز، دور و دورتر می‌شود ننشستی.حالا خودمانیم ویرگول‌جان؛ ما که جمع شده‌ایم و می‌نویسیم. مگر بد است؟ مگر نه این که وجود کاربران به تو شکوه و رونق می‌دهد و دل‌های ما را هم گرم‌تر نگه می‌دارد؟ مگر نه این که نوشتی با بستن و محدود کردن مخالفی؟ پس چرا حالا این شد و یک کامنت ساده نمی‌توانیم بگذاریم؟ چطور می‌شود با فیلتر مخالف بود و بعد دست و پای مخاطبان را بست مبادا که کامنتی بگذارند؟اختلال از جانب شما هست یا نیست، ما امیدمان به شماست. نگذارید این قلم‌های روان از نوشتن بایستند و از شما دلسرد شوند. نگذارید حالا که هیچ کجای این جهان مجازی راه نداریم، راه خانه‌ شما را هم بنبست ببینیم. «لطفاً» به روال قبلی برگردید و ویرگول همیشگی بی‌نِتان باشید.پ.ن۱: این که نوشته‌های زیبایتان را می‌خوانم و نمی‌توانم مثل قبل راحت کامنت بگذارم یا پاسخ کامنتهایتان را بدهم حس بدی دارد. بعدا دوباره به همه‌شان سر خواهم زد.پ.ن۲: می‌دانم که با انتشار در انتشارات اوضاع بهتر می‌شود ولی به چه کار می‌آید؟ باقی باگ‌ها را چه کنیم؟پ.ن۳: به امید روزهای بهتر.پ.ن۴: پست بسیار موقت.پ.ن۵: در چالش هفته منتشر کردم. بابت بی‌ربط بودن متاسفم. :)افزوده شده بعد از انتشار: گویا برخی کامنتها در ظاهر ارسال و بعد ناپدید می‌شن. چند تا از کامنت‌هام رو چک کردم و سر جاشون نبودن. ای بابا...محدود و بی‌اعصاب!</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 22:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حریق</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AD%D8%B1%DB%8C%D9%82-xaqfauuf5jkj</link>
                <description>راستشخیال بازگشتنتخیال تازه‌ای که نیستهزاربار با خودم مرور کرده‌امچگونه از کجا دوباره می‌رسیو قصه راجور دیگری تمام می‌کنیهزار بار با خودم مرور کرده‌املباس‌هافرم صورتتانحنای گوشه لبتلرزشی که در صدای توستوقت گفتن «سلام»هزار بار در جواب توگفته‌ام سلامو باز فکر کرده‌امکه بهتر است جور دیگری سلام کردهزار بار روبه‌روی من نشسته‌ایو من برای تودر میان استکان کوچک همیشگیچای تازه دم کشیده ریختمهزار باربرایت از عبور سخت روزهای بی تو گفته‌امگلایه کرده‌ام و تو شنیده‌ایراستیقول داده‌امتو را به هیچ‌کس نشان نمی‌دهمو روی چشم‌های هیز آینهحریر می‌کشمولیدر تصورات من کسیهر زمان که می‌رسیآتشی به دست می‌رسدو می‌رود سراغ آینهحریقحریر را که می‌خوردمی‌رود سراغ دفترمو هر چه از تو گفته‌ام به باد می‌رودبه پنجره که می‌رسدپرده‌های نازک سفید، سرخ می‌شوندپرده‌ها که سوختنداز کنار چهارچوب پنجرهدست‌های اوبند آجر نمای خانه می‌شوداو معلق استپای او زمین که می‌رسدکاشی حیاط را که لمس می‌کندحریف شاخه‌های بید می‌شودو بعدریشه‌های تاک را سیاه می‌کندزبانه‌های آتش رقیبمی‌شود دلیلتا تو را دوباره گم کنمحواس من که پرت آتش است می‌رویحریقدشمن تمام خوش‌خیالی من استراستشخیال بازگشتنتخیال تازه‌ای که نیستهزاربار با خودم مرور کرده‌امچگونه از کجا دوباره می‌رسیو قصه راجور دیگری تمام می‌کنیو هر هزار بارحریقبه جان خلسه‌ی خوشم زبانه می‌کشدو بودن تو را خراب می‌کندحریقدشمن تمام خوش‌خیالی من است.آتشِ خیالپ.ن۱: تصویر رو پیش‌تر از پینترست دانلود کرده بودم و اتفاقی با پست هم‌خوانی داشت. البته اگر درست آپلود شه و ببینیدش:)پ.ن۲: صدای جناب معین توی گوشمه. «همین که دلم با توئه کافیه، نمی‌خوام بدونم دلت با کیه. من آلوده‌ام امّا نجاتم نده، که آلوده بودن به تو پاکیه.»پ.ن۳: ناگهانی به ذهنم رسید. شاید بتوان گفت شعر!</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 00:33:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«زمزمه»</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%B2%D9%85%D8%B2%D9%85%D9%87-sxnpvnrb2iuo</link>
                <description>ساعت بالای صفحه سمت چپ ۰۳:۳۰ بامداد را نشان می‌دهد. شب بیداری و روزخوابی در ایامی که دانشگاه نمی‌روم یک جور عادت است. اصلا روزهایی هم کلاس دارم هم شب قبلش زیاد نخوابیده‌ام. من عاشق سکوت شبم. سکوت نه از آن‌هایی که هیچ صدایی نیست؛ نه. از خلوتی شب‌ها خوشم می‌آید. این که می‌توانی بی هیچ نویزی به آن‌چه دوست داری فکر کنی و بپردازی. کتاب بخوانی، موسیقی گوش کنی، یا نه فقط زل بزنی به سقف و فکر و فکر و فکر.این که شب را دوست دارم ربطی به شخصیتم ندارد. شاید هم دارد اما هرگز این حقیقت را تغییر نمی‌دهد که من برونگرا هستم. شاید زیاد از حد به برون می‌گرایم! که انقدر خلوتی و سکوت شب به نظرم بی‌بدیل می‌آید. انقدر در جمع انرژی صرف می‌کنم که گاهی خیال می‌کنم از سهم انرژی فردایم هم استفاده کرده‌ام. البته جدیدا کشف جدیدی داشته‌ام. این که منبع انرژی متفاوتی برای هر فعالیت دارم. درس خواندن، معاشرت با آدم‌ها، موسیقی و فیلم، نقاشی کردن یا هر کار دیگری منبع انرژی خاص خودش را دارد. شاید لحظه‌ای هیچ حال و حوصله فیلم دیدن نداشته باشم اما بتوانم چند ساعت متوالی با دوستانم معاشرت کنم.این روزها عجیب‌اند. این که اینترنتی وجود ندارد (مثل قبل البته) باعث می‌شود خیلی از ارتباطات قطع باشند. کلاس‌ها تمام شده‌اند و امتحانات هم مثل بطری آب معدنی که در پیاده راه زیر پا می‌آیند، پرت می‌شوند این طرف و آن طرف. میهمانی‌ها که کمرنگ بودند حالا همان رنگ کم را هم ندارند و حتی اثری از آن ارتباطات پوشالی مجازی هم نیست. از بیشتر آدم‌ها بی‌خبرم.راستی فهمیده‌ام بیست و چهار ساعت واقعا زمان خوبی است و چقدر ساده به هدر می‌رود. در همین زمان اضافه‌ای که مثل گمشده‌ای بعد از مدت‌ها آن را یافته‌ام کتاب‌ها و کاغذهای بی سروسامانم را نظم داده‌ام و حالا اتاقم جای بهتری برای زیستن است. بیخیال جزوات دانلود نشده‌ای که پشت میله‌های زندان تلگرام اسیرند، ورقی به آن‌چه فیزیکی در اختیار دارم و در طول ترم نوشته‌ام می‌زنم. هر چند چه کسی حالا حوصله درس دارد؟ کو تا امتحان.چند صفحه هم از کتاب «راهبی که فراری‌اش را فروخت» خواندم. اگر جالب بود اینجا معرفی‌اش می‌کنم. کتاب خواندن اگر می‌شد که عادت باشد خیلی خوب بود. جدا از بحث پربحث «ادا» خیلی خوب است آدمی به خواندن عادت کند. این روزها حس می‌کنم نوشتن را هم فراموش کرده‌ام. دیگر شعری به ذهنم نمی‌رسد. شاید هم دلیلی برای نوشتن ندارم. احساس می‌کنم باید خودکار ذهنم را عوض کنم. احتمالا جوهر تمام کرده.تا همین چند روز پیش می‌خواستم در ادامه مطلب یلداجان روشن متنی بنویسم تحت عنوان «چرا احتمالا دیگر در ویرگول نخواهم نوشت.» و بگویم چقدر از ویرگول دلچرکینم. از آدم‌هایی که از اینجا کوچیده‌اند و از متن‌هایشان که هرگز اینجا نوشته نخواهند شد. چندین متن شرکت کننده در آخرین مسابقه را خوانده‌ام. می‌خواستم از مسابقات ظاهری بنویسم که اینجا برگزار می‌شود و آخرسر از آخر به اول لیست برنده‌ها را اعلام می‌کند (البته اگر خودمان را بزنیم به کوچه علی چپ و وانمود کنیم نمی‌دانیم برنده‌ها از مدت‌ها پیش برنده بوده‌اند و با برگزارکننده جیب یکی هستند) و هیچ معیار درستی هم ندارند. از این که شاید دوباره نوشتنم بعد از یک سال غیبت احتمالا اشتباه بود و با رفتنم هم اتفاقی نخواهد افتاد. می‌خواستم کلی گله کنم و بعد از آن اینجا ننویسم اما آن متن نوشته نشد. پیش‌تر فکر می‌کردم باید حتما یک چیز ادبی بنویسم و این‌جا بگذارم اما طی تصمیمی ناگهانی این واژه‌ها قطار شدند و هیچ نمی‌دانم آیا کسی خواهد خواند یا نه؟ حالا یک زمزمه درونی را تایپ کرده‌ام و ارسال می‌کنم. هیچ نمی‌دانم باز هم خواهم نوشت یا نه.پ.ن۲: همه چیز را هم که نمی‌شود نوشت.چند روز پیش، ماه را دیدم که از هجوم ابرها می‌گریخت.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 04:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی تسبیح ایستاد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AA%D8%B3%D8%A8%DB%8C%D8%AD-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-znexh7zfsgc6</link>
                <description>با صدای حاج‌بابا به خودم آمدم. طبق معمول تسبیح شاه مقصودش را می‌چرخاند و با نگاهی شاکی گفت:«من می‌دونم یا تو پسرجان؟»زیر لب زمزمه کردم:«من نمی‌دونم.»آدم‌هایی که حس می‌کنند همه چیز را می‌دانند انگار آسوده‌تر زندگی می‌کند. مثلاً همین حاج‌بابا (همسایه نسبتاً پیرمان) که خیال می‌کند تمام چیزها را می‌داند و درست می‌داند. چه می‌دانم! شاید هم حق با او باشد. دیوار به دیوار ما زندگی می‌کند. همراه با همسرش مرواریدخانم که الحق زنی دوست‌داشتنی و بامحبت است و همیشه موهای بافته‌شده‌ای به رنگ نامش از زیر روسری‌های کوتاهش بیرون می‌ماند. فرزندان و نوه‌هایش همگی به قول خودش «فرار مغزها» کرده‌اند و دوست دارد ما (من و خواهرم) حاج‌بابا صدایش کنیم. ما هم دریغ نمی‌کنیم. البته که داشتن چنین حاج‌بابایی، همینقدر خوش‌پوش و باابهت، مثلا به عنوان پدربزرگ، خالی از لطف نیست.حاج بابا عادت دارد آدم‌ها را قضاوت کند. لباس‌شان، حرف زدنشان، رنگ تسبیحشان. اصلا هر چیزی برای حاج‌بابا یک جور نشانه قوی است برای قضاوت. هر کدام از این نشانه‌ها را هم که رد کنی اصلا نمی‌شود او را از قضاوت آدم‌ها بر اساس نحوه برخوردشان با ماشین منصرف کرد. به قول خودش «آدمی‌زاد دو جا خودش رو نشون می‌ده. یک، رفتار با اهل و عیال؛ دو، رفتار با ماشین.»حاج‌بابا پدرم را خیلی قبول دارد. می‌گوید هم در رفتار با خانواده خوب است و هم به ماشینش خوب می‌رسد. روغن را به موقع عوض می‌کند؛ آب را چک می‌کند و خلاصه گوشش به صدای ماشین است. همیشه احساس می‌کنم در نظرگرفتن رفتار با خانواده، یک جور رد‌گم‌کنی است تا یک معیار واقعی. هیچ به حاج‌بابا نمی‌آید ماشین_همچین چیز مهمی را_ بگذارد اولویت دوم.من را پسرم صدا می‌زند و گویا در جایگاه نوه‌ دوستم هم دارد؛ با این وجود یک بار که جریمه شده بودم درست یک هفته کج و معوج نگاهم می‌کرد. گویی خلافی بزرگ کرده باشم. انتظار دارد به عنوان کسی که پسرم صدایش می‌زند، زبانم لال جریمه‌ای، عوارضی‌ای، چیزی برای ماشینم ثبت نشده باشد. من هم حواسم هست. راستش را بگویم از هر جور قضاوت گریزانم. برای خودش هم همین است؛ فکر کنم خودش را هم قضاوت می‌کند. جوری پیگیر همه چیزها هست انگار دارد شهریه بچه‌اش را پیگیری می‌کند و اگر یک روز این‌طرف و آن طرف شود، زمین به آسمان می‌رود یا برعکس.آن روز آقاجلال آمده بود تا به حاج‌بابا سر بزند و من هم اتفاقا آن‌جا بودم. جلال برادرزاده حاج‌بابا است. هرچند هرچه تلاش می‌کند نمی‌تواند یک برادرزاده شایسته باشد. یعنی دقیقا نمی‌داند باید چه کار کند. دوست دارم کمکش کنم اما شاید با گفتن توصیه‌هایم دیگر رویم به عنوان یک آدم عاقل حساب نکند. نمی‌دانم وقتی بگویم باید حواست به ماشینت باشد تا عمو تو را دوست بدارد چه خالی خواهد داشت.حاج‌بابا همیشه بین حرف‌هایش می‌گوید جلال بی‌مسئولیت است. می‌گوید نمی‌شود رویش حساب کرد و بعد عموما اضافه می‌کند:«کار هر خر نیست خرمن کوفتن.» این هم یکی از آن چیزهایی است که نمی‌دانم. اصلأ جلال بلانسبت خر! چرا باید خرمن بکوبد؟ حاج‌بابا این همه بی‌اعتمادی را به جلال ناشی از رفتارش با ماشین می‌داند. یک بار بین راه بنزین تمام کرده و از آن بدتر! بدون بیمه تا شمال رفته و بعد فهمیده. یعنی در دید او، جلال، رسما شور بی‌مسئولیتی را درآورده.روزی که جلال آمده بود داشتم به همسایه گرامی کمک می‌کردم آب‌گرم‌کن را برای شروع فصل سرد تنظیم کنیم. حاج‌بابا، ناراضی از حضور آن بنده خدا با اخم‌های درهم رفته پیچ و مهره‌های آواره را از روی زمین جمع می‌کرد و با حرص توی ظرف می‌ریخت. مرواریدخانم با لبخند نگاه می‌کرد و هراز گاهی با چشم و ابرو اشاره‌ای به جلال می‌کرد تا شاید، تنها شاید حاج‌بابا محبت آمیزتر رفتار کند. هرچند بی‌فایده بود. جلال بیچاره با اضطراب یک جرعه چای می‌نوشید و بعد موهایش را که از شقیقه کم‌کم به سفیدی می‌رفت _و بعد آنقدر کم‌پشت می‌شد تا به طاسی وسط سرش برسد را_ مرتب می‌کرد.حاج‌بابا با حرص در جعبه‌ابزار را بست. جلال از جا پرید. حاج‌بابا سوالی پرسید:«خب، آقاجلال! از این طرفا؟»جلال به تته پته افتاد. آخرین جرعه چای را نوشید و استکان را جلویش، روی زمین گذاشت. آب دهانش را به زور قورت داد و نفس عمیقی کشید. حاج‌بابا هنوز سوالی نگاهش می‌کرد. ضربان قلب جلال را از روی پیراهنش می‌دیدم. چشم‌های گشادش را به حاج‌بابا دوخت و ناگهان، شبیه یک طوطی، یا شاید هم رادیو، یا یک چیز دیگر بدون نفس کشیدن شروع به حرف زدن کرد:«راستش می‌دونین که قراره با خانواده نامزدم برم اصفهان و بهش قول دادم که با ماشین ببرمش تا توی مسیر هم با هم باشیم. ماشینم تعمیرگاهه و ماشین بابا هم که مناسب جاده نیست. راستش اومدم تا ازتون خواهش کنم ماشینتون رو یه هفته به من قرض بدین. قول می‌دم مراقبش باشم و همون جوری که تحویل گرفتم برش گردونم. اصلا یه جوری آروم رانندگی می‌کنم بنزین تو دل ماشینتون تکون نخوره.»نفس کم آورده بود. دوباره آب دهنش را قورت داد و منتظر و امیدوار به حاج‌بابا خیره شد که با ابروهای بالارفته او را تماشا می‌کرد و تسبیحش را با سرعت بیشتری می‌چرخاند.حاج‌بابا ابروهایش را پایین آورد. گفت:« خودت می‌دونی که...»جلال حرفش را قطع کرد:«لطفا» و با شک افزود:«عموجان...»دوباره حاج‌بابا حرفش را از سر گرفت و این بار به همسرش نگاه کرد:«خودت می‌دونی که»مرواریدخانم با لبخند محبت‌آمیزی لب زد:«قبول کن.»حاج‌بابا اخم‌هایش را توی هم کشید و این بار به من نگاه کرد. مطمئنم دوست داشت علامت بدهم که ماشین را به او نده. اما من هم دوست داشتم جلال همسرش را با ماشین حاج‌بابا ببرد.حاج‌بابا:«خودت می‌دونی که...»من هم آرام گفتم:«قول داد مراقب باشه.»این بار حاج‌بابا حرفش را قطع نکرد. هرچند نارضایتی توی نگاهش موج می‌زد اما ادامه داد:«برادرزاده‌امی و دلم نمی‌خواد جلوی زنت خجالت بکشی. زنت خانواده‌اته. خانواده همه چیزه...»معلوم بود راضی نیست اما ما، هر سه خوشحال بودیم، جلال بیشتر. بازمانده موهای سرش را نظم می‌داد و تشکر می‌کرد‌. حاج‌بابا سوییچ پژوی عزیزش را توی دست جلال گذاشت و کارت‌های ماشین را همراه با یک عالم توصیه و پند و اندرز تحویل او داد. جلال که شاد و خندان دست عمویش را بوسید و با تشکر از خانه بیرون رفت، حاج‌بابا فقط یک چیز گفت:«اشتباه کردم!»نمی‌دانم چه چیزی در آن پژوی نوک مدادی تومشکی بود که این‌قدر حاج‌بابا دوستش داشت.یک هفته از آن روز گذشت. خبر داشتم که جلال هر شب گزارش سلامتی ماشین را به حاج‌بابا می‌داد و حالا، روزی بود که باید ماشین را تحویل می‌داد. حوالی عصر بود که زنگ خانه ما به صدا درامد. جلال بود. ماشین صحیح و سالم پشت سرش بود اما جوری عرق کرده بود و اضطراب داشت گویی بلایی سر ماشین آمده باشد. در جواب سوالم از خوب بودن سفر یک تشکر کوتاه کرد و بعد کمی این پا و آن پا کردن به حرف آمد.جلال:« حالا چجوری بهش بگم تصادف کردم؟»او را کنار زدم و به ماشین نگاهی انداختم. دور تا دورش را چک کردم اما خبری از هیچ خط و خش یا فرورفتگی نبود. پرسیدم:«چه تصادفی؟ ماشین که سالمه!»جلال:«آره خب! ام... اون ماشینی که بهش خوردم سالم نیست.»با دیدن که حاج‌بابا که پشت سر جلال ایستاده بود شوکه سلام دادم. جلال از ترس پرید و او هم دستپاچه سلام داد.حاج‌بابا:«علیک السلام. داشتی می‌گفتی. تصادف؟»جلال:«به خدا من مواظب بودم. جلویی زد روی ترمز. یه دفعه خوردم بهش. به ماشین شما چیزی نشد فقط... فقط یکم ماشین جلویی خسارت دید که اونم پرداخت کردم.»برخلاف تصورم حاج‌بابا هیچ بازخورد منفی‌ای نشان نداد. سوییچ و مدارک را تحویل گرفت و روی شانه جلال زد.حاج‌بابا:«فدای سرت. مهم اینه که سالمین و خوش گذشته. از بیمه استفاده کردی؟»جلال ناخودآگاه خندید. انگار بار بزرگی از روی دوشش برداشته باشند:«نه عموجان. بیمه ماشین دوماهه تموم شده.»گویی جهان در مقابل دیدگان حاج‌بابا تیره و تار شد. چشم‌هایش از وحشت گشاد شده بودند. تسبیحش از حرکت ایستاده بود و این معنای فاجعه می‌داد. تأییدی الکی کرد و با خداحافظی سرسری جلال را فرستاد برود. روی پله جلوی در نشست. هر کس نمی‌دانست خیال می‌کرد چه خبر بدی شنیده است. مچ کسی که سال‌ها منع رطب کرده بود را وقتی گرفته بودند که چند کیلو رطب نوش جان کرده بود.حاج‌بابا:«همه چیز خراب شد. من این‌جوری نبودم؛ حالا پیر شدم...»غم توی صدایش زیادی بود. می‌دانستم دقیقا از چه رنجیده. کنارش نشستم و دستش را گرفتم:«سخت نگیرید. برای همه پیش میاد.»حاج‌بابا با تاسف بیشتری جواب داد:«نه. برای من نباید پیش میومد. من همچین آدمی نیستم.»شکست بزرگی برای او بود. از ندامت به قاتل زنجیره‌ای می‌ماند تا کسی که بیمه ماشینش تمام شده باشد. کمی دلداری‌اش دادم و بعد ماجرا را به مرواریدخانم گفتم تا بیشتر هوایش را داشته باشد. چند هفته زمان برد تا فراموش کند یا لااقل کمتر به یاد آن روز بیفتد. برایش یک اپلیکیشن نصب کردم و یادش دادم چطور همین جوری از خانه، حواسش به خرده کاری‌های ماشین باشد. شاید بعد از آن روز حاج‌بابا احساس کند بعضی چیزها را انقدر خوب نمی‌داند. شاید هم نه. نمی‌دانم! گاهی آدم‌ها آن‌قدر تمام عمر را به قضاوت دیگران گذرانده‌اند که در مورد خودشان چیزی نمی‌دانند.پ.ن: احتمالاً اگر حاج‌بابا از قبل اتوابزار را نصب کرده بود؛ همچین نمی‌شد.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Mon, 01 Dec 2025 22:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منحصر به ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D9%85%D9%86%D8%AD%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7-gdsjojmyzcfj</link>
                <description>عزیز منبرگه‌های دفتر مرا ببینگوشه تمامشانحرف اول تو را نوشته‌امنگاه کن به چشم‌های مندوباره مثل قبلمرا به نام کوچکم صدا بزنگوشه حیاططفل کوچک خیال می‌دودپس تو هم خیال کنبی‌خیال ساعتی که مثل باد می‌رودخیال کن تمام چیزهاشبیه روزهای اول استجهانمان هنوز هم یکیستو واژه‌ای شبیه «عشق»منحصر به ماستخیال کن هنوززیر آن درخت پیرآن قرارگاه رمزی همیشگییک نفر در انتظار توستگرچه سال‌ها گذشته ومن از تو رفته‌امرفته‌ام پی مسافران غممهاجران سرزمین دورغرق گشتگان در سیاه شباز هراس نوررفته‌ام و هیچ حس دیگریدر دلم به جز امید نیستامید من فقط به توستدر میان دفتری که دیده‌ایدلنوشته‌های تازه‌ای نوشته‌امنوشته‌ام چقدرتنگ می‌شود دلمبرای چشم‌های تیره‌اتبرای دست‌های گرم توکه هیچ گاه لمسشان نکرده‌امبرای اسم کوچکمبا صدای تودلم برای بودنتبرای «دوست داشتن»تنگ می‌شودبرای خاطراتمانکه گوشه اتاق ذهن منخاک می‌خورندبگو تو همخاطرات را مرور می‌کنی؟فکر می‌کنی به من؟خیال می‌کنی هنوز؟خیال کنخیال کن تمام چیزهاشبیه روزهای اول استجهانمان هنوز هم یکیستو واژه‌ای شبیه «عشق»منحصر به ماست...پ.ن۱: بعد از مدت‌هاپ.ن۲: دلتنگ ویرگول و ویرگولیان:)</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 21:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجسمه شیشه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D9%85%D8%AC%D8%B3%D9%85%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-vmi6qbmuktje</link>
                <description>عزیز منبه کجا فرار می‌کنیوقتی می‌دانی خانه‌ات همین‌جاست؟از بهار کوچیده ای به چه؟به زمستان؟از دریا می‌روی که خود را به کویر بندازی؟دانه‌های تیره خاک چه می‌فهمنداز رویای ماهی‌ها؟از ابرها فرار می‌کنیکه از فراق باران بباری؟تمامت را به چاه انداخته‌ای که بعدتمام عمر خود را به دنبال چیزی بگردی که تعمدا از دست داده‌ای؟دنبال چه می‌گردی؟تو چیزی را گم نکرده‌ای که بخواهی دنبالش باشیدر آینه نگاه کن!تو این‌جایی و همه چیز اینجاستاز همه به هیچ می‌گریزی که چه؟در هیچ چه را جست‌وجو می‌کنی؟همه را باد داده‌ای که به خاک هیچ بنشینی؟می‌خواهی چه چیزی را پنهان کنی؟در دست‌هایت چه داریکه نشانم نمی‌دهی؟از یاد برده‌ای مگرکه توبرای من شبیه یک مجسمه شیشه‌ای هستیزلال و شفافخودت را به گرد و خاک می‌زنی که چه!تو پیداییو آن چه در دل تو می‌گذرد پیداستحتی اگر میان شلوغی‌هاخودت را نهان کنیعزیز منبه یاد آورکه توبرای منشبیه یک مجسمه شیشه‌ای هستی.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2025 16:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر بگو</title>
                <link>https://virgool.io/Dustuntory/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88-ndliv01ypiut</link>
                <description>مثنوی باشبگذار فکر کنم برای هر بیت توقافیه‌ای جداگانه‌امغزل بخوانتا نظم عشق را به گوش همگان برسانیشعر بگوداستان احساسمان را قصیده کنو ردیف به ردیف روزها را بشمارتا اعدادشاهد خاطراتمان باشنددوبیتی بنویستا هر رهگذریبتواند به کوتاهی یک عبورصدایمان را بشنودچیدمان واژه‌ها رافریاد بزنتا سینه حسودان از با هم بودنمان چهارپاره شودقافیه‌ها را به هم بریزنو باشیا اصلا وزن‌ها را کنار بگذارسپیدِ سپیدتا بر لوح پاک تواز نو عشق را خطاطی کنمبرایم شعر بگوتا ردیف زندگی‌مان مهر باشدو قافیه‌هایش نور✨پ.ن: انقدر کم خونده می‌شه پست‌هام که :(</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2024 15:30:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سام پز</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%B3%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%B2-f8fw9watjo2v</link>
                <description>اون اوایل که دنیا اومده بود از خوشحالی روی پا بند نبودم. یه بچه گوگولی و خوشگل موشگل! که برای داشتنش هیچ زحمتی نکشیده بودم. بله! خاله بودن دقیقا همینه. مشقت ازدواج، مشکلات زندگی مشترک و بعد هم سختی‌های بچه دار شدن و ترس از آینده بچه چیزهایی هستن که متعلق به خواهرمن. اما سام! این پسر سرسام آور همون بچه ایه که هم بچه من هست و هم نیست. تلاش پدر و مادرش به خونه خودشون محدود می‌شه؛ به خاطر همین خیلی برای تربیتش تلاش نمی‌کنن و همه چیز گردن منه؛ چرا؟ چون آقا شبانه روز اینجاست. خیلی هم خرابکار و شیطونه اما فقط کافیه بهم بگه آله! (خاله) تا سست بشم و هر کاری که کرده رو یادم بره. اون روز (مثل هر روز) جناب سام اینجا بود. شبیه یه آبمیوه‌گیری متحرک که از قضا مخزنش رو روی سینک جا گذاشته باشن دور تا دور خونه می‌گشت و آب پرتقال تازه، از تولید به مصرف روی فرش می‌ریخت. پوست بیچاره پرتقال رو ازش گرفتم و دستش رو تمیز شستم. مشغول شدن لیوان‌های توی سینک شدم و یه چیز خیلی مهم یادم رفت. شیر آب رو بستم و با سرعت نور خودم رو به اتاق رسوندم‌؛ اما خیلی دیر بود. یه دردسر سام‌پز جدید. مثل یه ببر گرسنه که برگشته و دیده طعمه بی جان عزیزش رو خوردن! رسیدم بالای سر لپ‌تاپ. البته دیگه نمی‌شد بهش بگی لپ‌تاپ. اون جوری که از بالای میز افتاده بود روی زمین رسما اجتماع سیم‌ها در مخزنی پلاستیکی شیشه ای بود. داغون! دونه دونه همه چیزهایی که با از دست دادن لپ‌تاپ به خود فنا رفته بود از جلوی چشمم گذشت، عکس‌ها، فیلم‌ها، فایل‌های درسی و غیردرسی، پروژه نصفه و نیمه ذخیره نشده...وایسا ببینم! پروژه؟ قسم می‌خورم گوشهام قرمز شده بود. دود از کله‌ام بیرون می‌زد. پروژه عزیزم... برای اون پروژه تمام دیشب رو بیدار مونده بودم که فردا صبح تحویل بدم. اما حالا جز یه جنازه پلاستیکی و یه جفت چشم براق پر از شیطنت چیز بیشتری نداشتم. یه شکلات بهش دادم و از اتاق بیرونش کردم. صدای آله، آله گفتنش نمی‌تونست آرومم کنه. واقعا داشتم منفجر می‌شدم. بالای سر لپ‌تاپ نشستم و زار زار گریه کردم. تو این تورم و گرونی، کی می‌تونه دوباره لپ‌تاپ بخره؟ خانم غریبه: پاشو!از جا پریدم. جز من و سام کسی خونه نبود. سام هم جز هفت، هشت کلمه اون هم اشتباه بلد نبود حرف بزنه. بعد هم اصلا صدا صدای زن بود. یه صدای ظریف و رادیویی.خانم: می‌گم پاشو دختر. من: شما کی هستی؟ این جا چی می‌خوای؟ چجوری اومدی تو؟خانم: مهمه؟ پاشو از جات. من: دستوره؟خانم: پیشنهاده.چقدر خوشگل بود. البته این باعث نمی‌شد نسبت بهش خوشبین باشم‌.من: سام کجاست؟ دزدی؟خانم: داره بازی می‌کنه. پاشو!با اشاره اون سام رو دیدم که داره یه کیک شکلاتی رو روی فرش پودر می‌کنه. خیالم راحت شد و از جا بلند شدم.من: خب. پا شدم. حالا بگو چی می‌خوای.خانم: گوشیت رو بردار و یکی دیگه بخر.علارغم میل باطنی به حفظ ادب و احترام اداش رو دراوردم.من: با کدوم پول عقل کل؟ بی اجازه اومدی تو ملک شخصی دستورم می‌دی؟ نکنه شامم می‌مونی؟خندید. چقدر خوشگل می‌خندید.من: زنگ بزنم پلیس بیاد دیگه نمی‌خندی.خواستم بگیرمش که دیدم نمی‌تونم. نه این که نتونم، نمی‌شد. ازش رد می‌شدم. یا خدا! شروع کردم به خوندن همه ذکرهایی که بلد بودم. سه بار حمد و سوره خوندم و توی صورتش فوت کردم. اما ناپدید نمی‌شد. فقط می‌خندید. مزاحم خوش‌خنده.خانم: به حرفم گوش بده تا برم. گوشیت رو بیار و یه لپ‌تاپ تازه بخر. دلش خوش بودا! کدوم پول؟ می‌خواستم استخدام بشم که با اون پروژه تستی بر باد رفته محال بود. آه در بساط نداشتم.من: من پول دارم؟خانم: نداری؟من: خیر.خانم: خرید اقساطی.من: فیثاغورث! وقتی ندارم تیکه تیکه و قسطی هم ندارمخانم: چهار قسط کم نیستا! به خاطر بلک فرایدی.من: بیا برو خانم حوصله ندارم. زندگیم پریده این وایساده برام تبلیغ می‌کنه. نَ دا رَم. ندارم! خانم: BNPLمن: اسم مریضیه؟خانم: نهمن: فحش؟ بهت نمیاد حرف بد بزنی.خانم: Buy now, pay laterمن: اند نکست؟خانم: الان بخر، بعدا بپرداز.من: با جارو خاک انداز! بالاییا! تو این شرایط اقتصادی کدوم مغازه ای همچین شرایطی داره؟ این چه جور خریدیه؟خانم: خریدی راحت و خوشایند.من: چند بدم بیخیال ما بشی؟ خدا زده ما رو، بیخیال.خانم: بخر تا بیخیال بشممن: اومدی تبلیغ کنی دیگهخانم: بلهمن: خب چیزایی که می‌گی معلومه کلاه برداریه. برو سر یکی دیگه کلاه بذار.خانم: خیلی هم معتبرهمن: عه! دیجی کالا؟خانم: نه خیرمن: تپسی شاپ؟خانم: معلومه که نه.معلوم بود خیلی بهش بر خورده. من: خب مگه اینایی که گفتم چشونه؟خانم: هیچ کدوم اینایی که من گفتمو ندارن. تازه انقدم کاربرپسند نیستن.من: اسمشو بگو و کارو تموم کن. کاربرپسند!خانم: اسنپ من: بگیرم برات می‌ری؟خانم: پی!من: پی گیر؟ پی چی؟ پی اسنپ رو بگیرم؟خانم: اسنپ پی. نصبش کن.من: دارمش، قبلا استفاده کردم.خانم: خب؟من: هیچی دیگه. خیلی خوب بود. وایسا ببینم! اینا که گفتی مال اسنپ پیه؟خانم عصبانی بود. قرمز تر از لبو، انگار الان از توی فر درش آورده باشی. داد می‌زد.خانم: تو اسنپ پی داشتی و این همه مدت وقت منو گرفتی؟ می‌تونستم دوازده نفر دیگه رو ببینم. می‌دونم چه بلایی سرت بیارم!لپ‌تام شکسته رو از روی زمین برداشت و افتاد دنبالم.من: خب چرا سیستم تبلیغاتی‌تون رو به روز نمی‌کنین؟ مثلا... آخ .... از ویرگول کمک بگیرینسام از دور نگاه می‌کرد و بلند بلند می‌خندید. انگار نه انگار خاله عزیزش نزدیک مرگ بود(دور از جونم) من: بسه. خسته شدم. روشتون برای جذب مشتری خیلی بده... نه اونو پرت نکن! نه!زن لپ‌تاپ رو پرت کرد و محکم توی سرم خورد. چشم‌هام رو با عجله باز کردم. کنار لاشه لپ‌تاپ خوابم برده بود و سام اومده بود و کنارم خوابیده بود. دستم رو دراز کردم و گوشیم رو برداشتم. پیامک جدید برام اومده بود. از اسنپ پی. وارد برنامه شدم ک نگاهی به تخفیفات و شرایط خرید انداختم. انگار حق با اون خانم بی اعصاب بود. خدا رو شکر که همچین سرویسی ایجاد شده بود تا من رو از اون بحران نجات بده. لبخند زدم و سام رو بوسیدم، وقت گرفتن از رئیس شرکت اونقدرها هم کار سختی نبود.دور از جون لپ‌تاپ هاتون.پ.ن۱: اسنپ پی!پ.ن۲: این پرزنترهای محترم انقدر هم بد نیستن. اون خانم مشکل اخلاقی داشت. سوءبرداشت نشه یه وقت.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 02:41:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو تیله سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%AF%D9%88-%D8%AA%DB%8C%D9%84%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-kjr3hq0fc47s</link>
                <description>کسی مرا نگاه می‌کندغریب و بی‌صدادو چشم با دو تیله سیاهو یک سکوت تیره عمیقنگاه می‌کندنگاه می‌کند و یک سپاه ابراز آسمان چشم‌های اوبه روی جان خسته زمین دست‌های من...جنگ است؟بارانعجیب می‌باردو سیل سیاه می‌کند تمام صورت مراغریبه همچنانمرا نگاه می‌کنددقیق می‌شوم به موی موج‌دار خسته اشکه در دو سوی صورتش نشسته استو در میان سیل غوطه می‌خورد بارانزیاد می‌باردو چتر شانه‌های من برای او کم استباران!ببار، بیشتر ببار و این غریبه را ببرکه در میان آینه نشسته استببار و این غریبه را بکشبکش که تیزی دل شکسته‌اشبه سینه‌ام نشسته استببار بارانممن از سکوت دیدن غریبه بیزارمببار من، اینجاکمی خیال کمی کنار خویش بودن راکمی هوای تازه کم دارمپ.ن: به پست‌ بیقرارِ ما، پرنده پر نمی‌زند :(</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 23:02:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شَبِ غریب</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%B4%D9%8E%D8%A8%D9%90-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-myzhqlv85qq8</link>
                <description>‌در انتهای یک شب غریبمن از تواز تمام خاطرات تودوباره خسته می‌شومدوباره گریه می‌کنمو روی حجم خیس اشک‌ها به خواب می‌رومدوباره صبح می‌شودشبیه یک ربات، یک مجسمهدوباره کار و کار و کار و شام و شبدوباره غم دوباره غمو فکر و فکر و فکر و فکرفکر می‌کنمکه بازگشته ای کنار منتو را درست پیش خود خیال می‌کنمخیال می‌کنم که بودنت همیشگی‌استغبار خستگی و التهاب روزاز دو شانه ام کنار می‌رودچای می‌شود تمام اضطراب صبح تا شبمو از مسیر خسته گلو شبیه رود، می‌روددو استکان چای خالی غریببر غبار میز تکیه داده‌اندکسی شبیه نوراز شکاف ریز پنجره نگاه می‌کندتو را، مرا نگاه می‌کندنگاه می‌کند و من از آسمان تیره و مخوف خسته‌اممن از شبی که می‌رسدکه من خیال بودن تو را بغل کنمعجیب خسته‌امکسی شبیه نورخلسه سیاه خانه را به باد می‌دهدو روشنای ترسناکوهم بیقرار بودن تو را خراب می‌کندو توشبیه گردباد می‌گریزی و سکوت و حزنچیره می‌شودو مندر انتهای یک شب غریباز تواز تمام خاطرات تودوباره خسته می‌شومدوباره گریه می‌کنمو روی حجم خیس اشک‌ها به خواب می‌روم...پ.ن: دلتنگ ویرگول و ویرگولیان، همین.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Fri, 04 Oct 2024 18:10:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر کسی، اِلا تو</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D9%87%D8%B1-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%90%D9%84%D8%A7-%D8%AA%D9%88-uvnz23fqdyiu</link>
                <description>آسمان ابری بودجای باران از ابرخستگی می‌باریدپشت دیوار کسیبی‌صدا، با دقتخانه را می‌پاییدتو که رفتی آرامبه چپ و راست نگاهی انداختکوچه را دید و سپسداخل خانه خزیدپرده ها را که کشیدنور از خانه گریختبعد تاریکی شومروی قالی خوابیدقاب تصویر دوتاییمان رااز سر طاقچه بردو عوض کرد سپس جای تو رابا کمی دلتنگیبعد در گلدانمجای رز دوری کاشترویش افشانه سردی پاشیدجای نسکافه داغتوی فنجان غم ریختو غذا پخت برایم آرامبا کمی ادویه تنهاییبعد با پارچه ای نرم و لطیفاثر چشمت راپاک کرد از همه جاو هوای نفست را کم کماز فضای خفقان آور و بی روح اتاقجمع و در ظرفی ریختبعد گرمای وجودت را بردقاتی شربت کردو سپسبا لطافت نوشیدآب و کف قاطی کردرد پایت را شستعکس هایت را همبی صدا آتش زدبوی دود اما ماندماند تا دید مرا تار کندتا نبینم رفتیگرچه من دیدم اوبودنت را دزدیدنکند یادش رفتخاطراتت ماندهته این قلب هنوزهم تو ماندی هم منهم تمام لحظاتی که کنارم بودیتو هنوزبین ماهیچه بی جان دلم جا داریجای خالی تو آنجاست هنوزگرچه خیلی دوریگرچه دوری و تو را مدتهاستکه ندیدیم به چشمهر که از دیده رود یک روزیاز دلم خواهد رفتهر کسی الا توهیچ کس جز تو از این قاعده مستثنی نیست چی قشنگتر از صدای زنگ در وقتی پستچی پشت دره؟ فکر کن کتاب هم آورده باشه...ممنونم از آقای دست‌انداز بابت هدیه ارزشمندی که لطف کردن.حسن ختام:که زندگی دو، سه نخ کام استو عمر سرفه کوتاهیست...</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 17:07:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C-bobfspchkpi6</link>
                <description>هوا سرد نبود، گرم هم نبود؛ اصلا خودش هم نمی‌دانست دقیقا چگونه است؛ من هم نمی‌دانستم. آنقدر کار های آن روز شرکت زیاد و جانفرسا بود که تنها چیزی که به آن می‌اندیشیدم رخت خواب بود و خود خواب. این بود که با دیدن جا پارک مناسبی کنار خیابان چشم هایم ستاره زد. در اطراف آپارتمان عجیب الخلقه بی پارکینگ کج و معوج من جای پا غنیمت بود، چه برسد به جای پارک.  پایم را چنان با تمام وجود روی گاز گذاشتم که آرش کمانگیر تیر را در کمان. اما انگار شانس آن روز را هم _مانند باقی روزها_ هیچ همراهم نبود. چرا که جسمی دویست در پنجاه جلویم مثل جن ظاهر شد. برای این که به او نخورم باید لااقل ده متر زودتر می‌دیدمش؛ ای بابا! دیر شده بود. حالا نوبت پدال بخت برگشته ترمز بود که میزبان فشار و زور حداکثری باشد. دعا دعا می‌کردم به او نخورم، کی حال داشت خواب بعد از ظهرش را با سوال و جواب پلیس اینها عوض کند؟ وای من. اگر به او می‌خوردم و می‌مرد احتمالا خواب تا شب توی کلانتری به تعویق می‌افتاد. تلاش هایم نصفه نیمه جواب داد و با حداقل سرعت به او خوردم و پخش زمین شد، چنان که خمیر بر تخته. محکم روی پیشانیم کوبیدم و همان طور که زمین و زمان را با الفاظ نامناسب و غیرقابل پخش مورد لطف قرار می‌دادم از ماشین پیاده شدم. هزار صلوات نذر کردم که فقط زنده باشد، باقیش درست می‌شد. کنارش ایستادم و مضطرب به صورتش نگاه کردم. با دیدن لبخندش که از قد من کشیده تر بود خیال کردم مغزش کمی دورتر احتمالا در جوب افتاده باشد؛ اما نه. آنجا نبود؛ نگاه کردم. صدایش را صاف کرد و نشست. مشغول جمع‌ کردن تکه های پازل روی زمین شد، پازلی که تا آن لحظه ندیده بودم. مردک عجیب! کمکش قطعات را جمع و در جعبه فلزی جمع و جور کنار دستش ریختم. هیچ کداممان حرفی نمی‌زدیم. جدی رو به من گفت: +ازش بخواه! با تعجب جواب دادم: _از کی؟ سرش را به نشانه تایید تکان داد: +درسته. مغزش کجا افتاده بود که در جوب نبود؟ با لبخندی ضایع حالش را پرسیدم؛ لبخندش عمیق تر شد. خدای من! از آن عمیق تر؟ از برخواستن ناگهانیش قلب بیچاره ام از کار ایستاد. خاک کتش را تکاند و دوباره صدایش را صاف کرد. بعد با صدایی گیرا گفت: _زندم خانم. نگران نباشید. بعد دستش را جلوی من خشک شده دراز کرد و خودش را معرفی کرد: _بدنه هستم. بیمه بدنه. چشم هایم یقینا زیادی گرد شده بود. پرسیدم: _خوبین؟ اسمتون بیمه‌ست؟ مطمئنین نیاز به بیمارستان ندارین؟ زنگ بزنم اورژانس؟ خنده نه چندان دلربایی کرد و سرش را به نشانه نفی تکان داد: _نه خانم. ما هرگز برامون مشکلی پیش نمیاد. نگاهی به دست بزرگش که مثل شاخه درخت همانجا مانده بود انداختم و آخرین قطعه را در دستش گذاشتم. قطعه را نگاه کرد و دوباره به من پس داد. سرش را کج کرد و گفت: _اینو پیش خودتون نگه دارید خانم. هر زمان مشکلی براتون پیش اومد حلش می‌کنه. داشتم از عذاب وجدان می‌مردم. مرد بیچاره. فکر کنم با همان ضربه جای مغز و کلیه اش عوض شده بود. گردنش را کج کرد و به سپر ماشین نگاهی انداخت. بعد دستش را روی فرورفتگی جزئی ماشین کشید و درستش کرد. به ناچار لبخندی زدم و توی ماشین نشستم، برایش دستی تکان دادم و ماشین را کامل پارک کردم. او هم سری تکان داد و رفت.  نمی‌دانستم دقیقا باید از چی تعجب کنم. از اینکه ان آدم آسیب ندیده و ماشین فرورفته یا از اینکه چطور همان ادم ماشین را سه سوته درست کرد. بیخیال از کیفم آدامسی به هیبت یک جفت دمپایی دراوردم و گوشه دهانم انداختم و وارد آسانسور شدم. کلید دوازده را زدم و از کیفم کلید ورودی را بیرون کشیدم. با پای چپم روی زمین با صدای موسیقی آسانسور ضرب گرفته بودم و کلید را برای تکمیل ترک خارق العاده ام در هوا تکان می‌دادم. دوباره که پایم را کوبیدم صدای عجیبی پیچید. آدامس را باد کردم و متعجب به پایم خیره شدم. جدی از او پرسیدم: _واقعا تو بودی؟ شکستی؟ بادکنک آدامسی ام را ترکاندم و سرم را متفکر بالا آوردم.  _عجب! صبر کن ببینم! چرا آسانسور حرکت نمی‌کنه؟  به بخت بدم لعنت فرستادم. آن همه مشکل برای یک آپارتمان واقعا زیادی بود. گوشی کجا بود؟ دست توی جیب مانتوی مشکیم کردم و قبل از پیدا کردن گوشی پازل را پیدا کردم. همان که مرد عجیب به من داد. خیره تکه پازل انگشتم را روی آن کشیدم و بیخیال موقعیت و آسانسوری که گیر کرده بود زمزمه کردم: _بیمه؟ چه اسم عجیبی‌. بیمه هم شد اسم؟ با شنیدن صدای کسی دلم هری ریخت: +درست شد! همیشه ازش بخواه. جیغ کوتاهی کشیدم و دستم را روی قلبم گذاشتم.  _از کی؟ یا خدا! تو دیگه کی هستی؟ چجوری اومدی تو؟ با فکری که به ذهنم رسیدم توی صورتم کوبیدم: _جنی؟ بسم الله الرحمن الرحیم بسم الله الرحمن الرحیم... ذکر می‌گفتم و فوت می‌کردم توی صورتش. مردک تارزان با هیکل درشت و ورزشکاریش ایستاده بود جلوی من لبخند ژکوند می‌زد. آب دهانم را از ترس قورت دادم. آسانسور راه افتاد. واقعا بیشتر از آن نمی‌توانستم تعجب کنم. طناب براقی که آویزانش بود را سر و سامانی داد و با آرامش گفت: +آسانسور هستم. بیمه آسانسور. خودتون صدام کردین. و به پازل توی دستم اشاره کرد. بعد انگار فکرم را خوانده باشد با لبخند ادامه داد: +ضمنا، تارزان لباس نمی‌پوشید. از حق نگذریم واقعا پسر خوبی بود، خوب خوب خوب. زیر لب آهسته تشکر کردم و می‌خواستم برای صرف چای دعوتش کنم اما به محض این که به طبقه رسیدیم نیست شد، درست همان طور که ظاهر شده بود. خسته و کلافه کلید انداختم و وارد خانه شدم. خواب دیگر واقعا از سرم پریده بود. کیف و شالم را این طرف و آن طرف رها کردم و سوت زنان طرف آشپزخانه رفتم. _مثل این که از دست خاندان بیمه راحت شدم. ماهیتابه را روی شعله گذاشتم و روغن حیوانی را ریختم، بعد دو تا تخم مرغ محلی ناب شکستم و با لذت به سرخ شدنش زل زدم. تلفن همراهم زنگ می‌خورد. علارغم میل باطنیم طرف اپن رفتم و گوشی بی نوا را برداشتم.  _یعنی واقعا نمی‌دونی بی موقعست؟ انسان وقت نشناس! با شنیدن صدای رئیس موهایم سیخ شد. گویی برق ده هزار ولتی مرا گرفته باشد. سارا رفیقم هم همین را می‌گفت. می‌گفت مگر این که برق ما را بگیرد، انسان بعید است همچین خبطی کند. غرغرهای رئیس تمامی نداشت. هی غر پشت غر. حالا سفارش دو نفر را جابجا ارسال کردم. چیزی نیست که.جای سیستان فرستاده ام رشت. آن یکی را جای ارومیه فرستادم چابهار. برگشت می‌زنم. آسمان که به زمین نرسیده. غرهایش که ته کشید نفس عمیقی کشیدم و هرچند سخت عذرخواهی کردم. بعد گوشی را قطع کردم و روی اپن گذاشتم. بدون دهن کجی نمی‌توانستم به زندگیم ادامه بدهم.  _مردک چاقِ کج! دوباره توی پیشانیم کوبیدم. گمانم آن پیشانی دیگر پیشانی نمی‌شد. آنقد بیچاره را کوبیده بودم که تعویض لازم بود. _ آخ غذای عزیزم. تخم مرغ های بخت برگشته گوگولی. به آشپزخانه برگشتم.  _وااای! کی وقت کردی آتیش بگیری. چند خط واژه بی ادبی نثار تخم مرغ های بی فرهنگ کردم و دست به کمر به آتش سرکش روبرویم زل زدم. با خودم حرف می‌زدم: _خب اینجور مواقع باید چکار کرد؟ پلیس؟ نه پلیس برای دزدیه.  بشکن زدم. _آهان! اورژانس. وای نه اونم مال وقتیه که مردم یا ... مغزم کار نمی‌کرد. آشپزخانه داشت کم کم آتش می‌گرفت و من خودم می‌پرسیدم، خودم هم جواب می‌دادم. ناگهان یاد پازل افتادم.  _یافتم! خانواده بیمه. راستی چرا به جای فامیلی اسمشون یکیه.... پازل را برداشتم و دوباره دستم را روی آن کشیدم. دودی آبی جلویم پیچید و بالا آمد. بعد خانمی خوش سیما و جذاب با چشمان عسلی جلویم هویدا شد. با محبت گفت: +نگران نباش. حلش می‌کنم. تو فقط بخواه. گوی آبی همراهش را با دودست جلوی آتش گرفت و آتش مثل بچه آدم خوابید. چشم هایم گرد شده بودند اما به اندازه بار اول تعجب نکرده بودم. پرسیدم: _از کی؟ حتما شما هم بیمه ای. سرش را کج کرد. طره ای موی مشکی ریخت وسط چهره اش. جوابم را با آرامش داد: +درسته. ازکی. من هم؟ بله من هم بیمه ام. بیمه آتش‌سوزی.  بعد لبخند ملیحی زد و  پیش از ان که تشکر کنم همان طور که آمده بود رفت، زیبا و آرام. وقتی رفت نگاهی به گاز انداختم. همه چیز مثل روز اول بود، تمیز و سالم. حالا حتی گرسنه هم نبودم. بدنم کوفته بود. هر چند عادت نداشتم بابت چیزی زیاد نگران باشم اما آن روز اضطراب زیادی تحمل کرده بودم.  روی کاناپه دراز کشیدم. همان طور که خیره پازل توی دستم بودم فکر کردم: _شانس آوردم شهر خودمه. اگر جای دیگه ای یه همچین چیزی ... +ازش بخواه. دوباره توی پیشانیم کوبیدم. تعجب برای منی که از ظهر سه تا بیمه دیگر هم دیده بودم معنا نداشت. بلند شدم و نشستم. پرسیدم: _از کی؟ او هم سرش را به نشانه تایید تکان داد. بعد موهای قهوه ای لختش را توی شال قرمزش برگرداند و با طمانینه گفت: +تو سفر من هستم. نگران نباش. چمدان قهوه ای توی دستش زیادی عجیب بود. لبخند حرصی زدم و در دلم گفتم: _فعلا که دیدن شماها خودش نگرانیه. با وقار خندید. +خودت صدام کردی. محو صدای رادیوییش شده بودم پرسیدم: _فامیلی شما چیه؟  +مسافرتی هستم.  لبخند دندان نمایی زدم و پرسیدم: _واسه بعد مرگ هم ... حرفم تمام نشده بود که ساعتی طلایی در هوا معلق ظاهر شد. بعد خانم پیری با لباس کله غازی و طرح های سنتی اصیل. هنوز حضورش را هضم نکرده بودم که خانم مسافرتی چمدان را رها کرد، توی آن افتاد و بعد هم خودش و هم چمدان محو شدند. پیرزن بی توجه خودش را معرفی کرد: +منم عمرم مادر. بیمه عمر. صدایش مرا یاد خانم جان انداخت. +فقط ازش بخواد. برای بار هزارم پرسیدم: _از کی؟ +آره دخترم. ازکی. برق ساعت توی دستش چشمانم را می‌زد. خیلی زیبا بود، هم خودش و هم لباس گل دار و موهای سپیدش. محو او بودم که رفت. بی صدا. حالا من مانده بودم و خانه و کلی اتفاق عجیب توی ذهنم. از جا بلند شدم که گوشی ام را بردارم که پایم به میز گرفت و تخت زمین شدم. *** از خواب پریدم. بدنم درد می‌کرد. احتمالا به خاطر این بود که توی ماشین خوابم برده بود. شاید هم به خاطر زمین خوردن توی خواب بدن درد داشتم. کسی به شیشه ماشین زد؛ خانمی با لباس آبی طرح سنتی و شالی بسیار زیبا. موهای آبیش را از صورتش کنار زد و کارتی را به دستم داد. شبیه پازل بود؛ همانی که در خواب دیده بودم. تشکر کردم و همان طور که ماشین را روشن کردم رویش را خواندم: _مرجع تخصصی خرید و فروش بیمه. بسپرش به ازکی! نزدیک خانه که رسیدم همان جای پارک قبلی به چشمم خورد. با آرامش به طرفش حرکت کردم. اصلا دلم نمیخواست تصادف کنم. دویست و شش سفیدی مثل چی پیچید جلوی من و بعد سریع ماشینش را پارک کرد. اما زیادی ناشی بود. آن چنان به ماشین جلویی برخورد کرد که سپر هر دو خودرو پودر شد و زمین ریخت. ماشین را نگه داشتم و پیاده شدم‌. او هم شوکه پیاده شد و به اثر هنریش خیره شد. نزدیکش ایستادم و گفتم: _ازش بخواه. +از کی؟ _دقیقا. ازکی.#بسپرش_به_ازکیپ.ن: می‌دونم خیلی طولانی شد. دوست داشتین بخونین😁سوم آذر ماه ۱۴۰۲ | ۱۱:۵۹ شب</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 23:59:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیِنه فَردا</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%A2%DB%8C%D9%90%D9%86%D9%87-%D9%81%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D8%A7-l4hmdxebpooi</link>
                <description>سلام. عادت هميشگي من بود که یه متن می‌نوشتم و دو یا نهایتا سه عکس مرتبط آپلود می‌کردم، این بار تعداد بیشتری عکس آپلود کردم و برای هر کدوم یکی دو جمله نوشتم. زیاد نیست، تا ته بخونید گلای تو خونه.موزیک پیشنهادی پاییز جان؟ می‌شود رخت های آویخته‌ات بر درخت را برداری؟ مهمان داریم. زمستان در راه است.تو به این شاخه ها چه بدهکاری که دست هایشان در هوا خشکیده؟ نکند در سوگ برگ ها دست ها را گشوده و با زاری باد مویه می‌کنند؟حسرتِ چیست اینکه رنگ زرد به صورت برگ ها ریخته و تنه تناور درخان را خشکانده؟نکند از زندگی این باغ همین برکه انسان ساز برای زنبور ها مانده و علف های بی بَر لا به لای لاستیک ها؟تکیه این حلقه های سیاه بر درخت بوده و هست. نکند روزی درخت از فرط ضعف به سیاهی نفت آبوده آنها تکیه دهد؟که در زمانه ای که مرگ متکی به زندگی باشد صحنه دلخراشیست اتکای زندگی بر مرگ.چرا که مرگ همیشه آخرین اتفاقی‌ست که به آن می‌اندیشیم. مانند درختی که تا افتادن آخرین برگ برای بهار صبر می‌کند و بعد می‌خوابد. با این امید که وقتی بیدار شد او آمده باشد.مسیر پاییزی همیشه برای بهار سخت بوده. خشونت زرد آبان کجا و ظرافت اردیبهشت. شاید برای همین است که بهار هرگز به داد پاییز نمی‌رسد.پشت دیوار صبر می‌کند و سپیدی مرگ را به چشم می‌بیند. بعد خرامان خرامان از راه می‌رسد و جادو می‌کند.پاییز جان! مگر در آینه شفاف برگ ها فردا را ندیدی که بی رحمانه زندگی درخت را گرفتی؟آینه ای که شاهد هر روزه رشد و بالندگی درخت بوده و به چشم تلاش هایش را دیده.تلاش هایی که دیده می‌شوند؛ حتی پشت نقاب های سرخ و زردی که تو بر تن مرگ و تباهی می‌پوشی.اما راه روشن است. حتی از میان تیزی شاخه ها و مسمومیت نارنجی برگ های مرده.به روشنی گیسوی آتش در باد. https://aparat.com/v/NTv6w صدای تشویق برگ ها....احتمالا نکته اخلاقی: درخت به دانش حیات می‌بخشد و این مرگ دانش است که درخت را می‌میراند.پاییز، کتاب و دیگه چی؟اینم ساختم به عنوان یادگاری از پاییز:نشانگر کتاب؟ بوک مارک؟دوست داشتید شما هم یه پست اینجوری بنویسید، به امتحانش می‌ارزه?پ.ن۱: تصاویر ثبت شده توسط نوی‌صادپ.ن۲: با کسی دوست شیم که بهمون عادتای خوب اضافه کنه، مثلا اعتیاد به چاوشی.پ.ن۳: ظالم و مظلوم هرگز جایشان عوض نمی‌شود.  آرزوی آزادی برای فلسطین اشغالی...  </description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Wed, 18 Oct 2023 15:53:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من به من سلام!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-zfnf1umvvoxe</link>
                <description>نور از پنجره های سراسری پاهایش را در اتاق دراز کرده بود. گلدان های شبیه به هم رنگارنگی دربخش هایی از دیوار ها نشسته، سفیدی براق دیوارها و سقف را خنثی می‌کردند و به فضای بزرگ سالن زندگی می‌بخشیدند. گلدان های رنگارنگ پیدا نکردم?نگاهم را به اطراف می‌چرخاندم و موشکافانه همه چیز را واکاوی می‌کردم که منشی با لبخند ملیحی از پشت میز سفیدش برخاست و به داخل دعوتم کرد. ظاهرش را در ذهنم مرور کردم، خوش پوش و ساده؛ دقیقا همان چیزی که منشی ها نیستند. از جایم بلند شدم، مانتویم را صاف و مرتب کردم و با چهار، پنج گام نسبتا استوار کنار در ایستادم. گلویم را صاف کردم و دستپاچه چند ضربه به در امنیتی برفی اتاق زدم. صدای بفرمایید خودم بود یا او؟ در را بی صدا باز کردم و وارد شدم. چند قدم فاصله داشتیم؛ شاید هفت تا. او فاصله را کم کرد و نزدیک من ایستاد. نگاهم در نگاهش قفل شده بود که دست هایش را باز کرد و حالا من خودم را در آغوش گرفته بودم؛ به نظر از من کمی ورزیده تر و چند کیلویی لاغرتر بود، همچنان رنگ‌های شاد به تن داشت. شانه هایم را گرفت و از خودش فاصله داد. حال صورتش درست مقابل من قرار گرفته بود؛ تفاوتی با من نداشت، مگر در لبخندی که بی دریغ تر! نثار می‌کرد و تجربه ای که در چشم های سیاهش برق می‌زد.با لبخند نگاهم را روی صورتش تاب دادم و به فرفری های سیاهی که از شالش سرکشی کرده، بیرون خزیده بودند خیره شدم؛ آنها را رنگ نکرده بود؛ صاف هم نکرده بود. قوس ریز بینیش هنوز همان جا بود و بله! من هنوز من بود. هر دو با ذوقی وصف نشدنی به هم می‌نگریستیم، من و من! با فاصله چند سال.من در آغوش مناز فلاسک نقره ای دو فنجان شکلات داغ غلیظ ریخت و روبه رویم نشست. دوتایی همزمان گفتیم:_هات چاکلت غلیظش می‌چسبه!و خندیدیم. او سنگین تر بود و لبخند محجوبانه تری روی لب داشت، محجوبانه تر از خنده بلند من. بهش گفتم:_چقدر بزرگ شدی!طولانی پلک زد:+خاصیت زمانه، تو بزرگ می‌شی و دنیا کوچیک.با خودم فکر کردم که هنوز قلمبه سلمبه حرف می‌زند:_اومم، کتابایی که میخواستم رو خوندی؟با سر اشاره ای به کتابخانه رنگارنگ گوشه اتاق کرد:+خلاصه هاش اونجاست! ادامه دادم.لبخند رضایت راست نشست روی لب‌هایم‌:_رشته ای که دوست دارمو چی؟ خوندی؟نگاهش شاکی شد:+نگو که وقتی داشتی میومدی بالا به تابلو نگاه نکردی. لبخند خجلی زدم:_بی دقتی رو کنار گذاشتی؟ اوممم... منظورم اینه که...سرش را بالا گرفت:+بالاخره! آدرس ها رو یاد گرفتم و بیشتر به اطرافم توجه می‌ کنم.دست هایم را در هم گره زدم:_اون ایده ها رو یادته؟ نوشتیشون؟ یا هنوز دارن خاک می‌خورن؟+نوشتم. مگه ندیدی؟_نه!گوشی اش را در آورد و چند تا پوستر نشانم داد.خنده ته گلویم تاب می‌خورد:_پس سراغ اون عشق بچگیمم رفتی! یادت نرفت علاقه هاتو...+معلومه که نه. فکر می‌کردم با دیدن اون دو نفر متوجه شده باشی. با اشاره اش به تصویر دوربین مدابسته در لپ‌تاپ متوجه منظورش شدم._ نوی‌صاد چی‌شد؟+کلی آدم تو اینستا هم دنبالش می‌کنن. ولش نکنی یه وقت!_خیالم راحت شد. فکر می‌کردم به نتیجه نمی‌رسه. +اگر تو نصفه و نیمه رها نکنی می‌رسه. هر کاری رو شروع کردی تا تهش برو. تو باید من بشی.قلبم بلند تر از قبل می‌کوبید، لبخند زد و پرسید:+چرا اینجوری نگام می‌کنی؟_چجوری؟+عجیب!_ذوق می‌کنم وقتی می‌بینمت.+تو داری به خودت نگاه می‌کنی._ممنونم که منو به هدف هام رسوندی!دوباره لبخند زد:+من و تو یک نفریم. من ممنونم که قرار نیست جا بزنی و رویاهات رو فراموش کنی. برو! اگه نجنبی دیگه من،من نیستما!سرم را عجولانه بالا و پایین کردم:_راست می‌گی! باید برم. کلی کار دارم...بگذار انعکاس تو در آینه همانی باشد که در سر داشتی.در راستای شرکت در چالش آقای دست انداز.نوشته شده در زمان کم و عجله ای، به بزرگواری خودتون ببخشید?</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Fri, 06 Oct 2023 20:49:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جعبه غریبه</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%AC%D8%B9%D8%A8%D9%87-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-zgqsg3rj4aas</link>
                <description>آسمان، از حالت عادی تیره تر بود. چند تکه ابر مزاحم مخمل یک دست آبی را ناهموار کرده بودند. هاله ای قهوه ای، کمی پایین‌تر از مخمل آبی روی شهر خوابیده بود. چقدر بالا بودی! همه شهر زیر پای تو بود. یکی از ابرها جلوی خورشید نشست. حالا به جای نور تیز آفتاب، سایه ای خاکستری می‌تابید. نسیم کم سن و سال خنکی لباس هایت را به چپ و راست می‌کشید و صورتت را ناشیانه لمس می‌کرد. نگاهت به شهری بود که از آن بالا، مرده به نظر می‌رسید؛ نه تکاپویی، نه فعالیتی، نه رفت و آمدی؛ هیچ چیز از آن بالا دیده نمی‌شد. صدای بوق ممتدی را می‌شنیدی که گویی قصد تمام شدن نداشت، به منبع آن فکر می‌کردی که بی هوا دو دست، محکم بر پشتت کوبیده شد و زیر پایت خالی. سقوط کردی، از همان بلندی. طبقات خاکستری ساختمان یکی یکی از جلوی چشمان گرد و مبهوتت گذر می‌کردند. جای سر و پاهایت عوض شده بود. چقدر با وجود سرعت زیاد زمان دیر می‌گذشت. گویا هرگز قرار نبود به زمین برسی. چندی گذشت، چیزی نمانده بود که سرت روی زمین کوبیده شود که ناگهان از خواب پریدی.صدای نفس های بلندت اتاق را پر کرده است. بدون توقف هوا را می‌بلعی. حریصی به تک تک مولکول های هوای اتاق. ریه هایت کز کز می‌کند. دانه های عرق، روز صورتت سرسره بازی می‌کنند و چند قطره یکی یکی از بلندای تیره کمرت می‌پرند پایین. احساس می‌کنی یخ زده ای اما حرارت اطراف دارد ذوبت می‌کند. دستت را دراز می‌کنی و از کنار تخت لیوان آب را برمی‌داری و لاجرعه سر می‌کشی. یک دفعه حرارت اطراف با یخ زدگی درونیت به تعادل می‌رسد. حالا بهتری.از جا بلند می‌شوی. چند قدم بین تخت و پنجره را طی می‌کنی و پرده ها را آرام کنار می‌زنی. پنجره را باز می‌کنی و دوباره نفس عمیق می‌کشی. هنوز از هوا سیر نشده ای اما حالا از چند دقیقه قبل بهتری.در مورد خوابت فکر می‌کنی، تا به حال زیاد خواب سقوط از ارتفاع دیده ای اما این یکی با آن‌ها خیلی فرق داشته است. هرگز سقوط آن قدر طول نکشیده و هرگز همه چیز را آن طور واضح ندیده ای. پیش از افتادن در هیچ کدام از خواب هایت صدای بوق ممتد را نشنیده ای.ته مانده اضطراب خواب آشفته ات را به بیرون فوت می‌کنی. صندلی پشت میز را بیرون می‌کشی و روی آن می‌نشینی. امیدواری که بقیه با صدای تق پایه آن بیدار نشوند. بین وسیله های رها شده روی میز جسمی ناآشنا می‌بینی. چشم‌هایت را با دست می‌فشاری تا واضح تر ببینی. نه، این یکی خواب نیست. یک جعبه قهوه ای کاهی روی میز به هم ریخته ات جا‌خوش کرده. با دست وسیله ها را کنار می‌زنی و با خودت فکر می‌کنی تا فردا باید این‌ها را مرتب کنی.جعبه که به نظر شبیه جعبه کفشی کادو شده است را باز می‌کنی. صدای لذت‌بخش کشیده شدن مقوای دور جعبه و درب آن روی هم گوش هایت را قلقلک می‌دهد. به جسم سیاه مربعی که نهایتا اندازه کف دست است و درون جعبه نشسته زل می‌زنی و تعجب، وجودت را تسخیر می‌کند.میخکوب تصویر تازه روبه رویی و فکر می‌کنی چیزی شبیه به این را شاید قبلا در فیلمی، چیزی دیده ای. جسم سیاه آواز بوق ممتد را سرمی‌دهد، همانی را که در خواب شنیده ای. سه سیم به آن متصل است، سرخ، آبی و زرد، سه رنگ اصلی! در چهار گوشه آن چهار چراغ چشمک زن مانند هوای پاییز مدام رنگ عوض می‌کنند، سرخ، آبی و زرد. چهره تو هم دست کمی از سیم ها و چراغ ها ندارد. رنگ از صورتت می‌پرد، سرخ، آبی و زرد.مربع میانی شی که چهار لامپ چشمک زن گوشه های آن را تشکیل داده اند مانند تلفن همراهی روشن می‌شود و متنی بر آن نقش می‌بندد:&quot;توجه! آنچه در مقابل شماست یک بمب معمولی نیست.&quot;بمب؟ گوش هایت سوت می‌کشد، سوتی به بلندی بوق ممتد جسم. آب دهانت را فرو می‌دهی و ادامه جملات را میخوانی.&quot;سه سیم کنار آن قرار دارد که شما موظفید یکی را ببرید.۱.سیم قرمز: این سیم راهی است برای پایان دادن به زندگی همشهری های شما! با بریدن این سیم شما به صورت خودکار به محلی امن منتقل شده و سپس انفجار بمب باعث مرگ سه میلیون نفر در شعاع بیست کیلومتری شما خواهد شد. توجه کنید فقط شما نجات پیدا می‌کنید.۲.سیم آبی: اگر مایلید با مرگ خود از کشتار دست جمعی جلوگیری کنید این سیم برای شماست. با بریدن این سیم شما تنها قربانی این انفجار خواهید بود. انفجار خارجی نبوده و در قلب شما رخ خواهد داد. بنابرین کسی از این موضوع باخبر نخواهد شد.۳.سیم زرد: بریدن این سیم به منزله پذیرفتن قوانین همکاری با ماست. بعد از تکه شدن آن این بمب خنثی شده و شما به خدمت مجموعه درخواهید آمد. مجموعه هیچ مسئولیتی در قبال پروژه های قتل نخواهد داشت.توجه: اگر هیچ سیمی را نبرید بعد از پایان زمان مقرر بمب منفجر و شما و سه میلیون نفر ذکر شده خواهید مرد. بریدن دو یا سه سیم با هم نیز مانند بريدن سیم آبی عمل خواهد کرد، با این تفاوت که خانواده شما نیز در امان نخواهند بود.توجه۲: محل انفجار بمب تاثیری در میزان کشندگی آن ندارد. برای جابجا کردن آن زمان خود را هدر ندهید.توجه۳: یک عدد سیم چین زیر دستگاه تعبیه شده. توجه۴: به محض این که خواندن این جمله توسط شما به پایان برسد زمان سنج شروع به کار خواهد کرد.&quot;اعداد روی صفحه به رقص در می آیند:۶۰۵۹۵۸...خودتون رو  تو این موقعیت قرار بدید، شما باشید چکار می‌کنید؟پی نوشت نمی‌نویسم، اونجوری به خود متن توجه نمیشه??تولدم مبارک یا چی؟</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Tue, 19 Sep 2023 18:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق غربت پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@Nevisaad/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-imxxac7xunuf</link>
                <description>روسیاهی جوهر به دفتر می‌ماند و زخم نوشته ها بر پیکر بی جان قلم. روح قلم اما، همیشه سبز است. در همان جای قدیمی، کمی بالاتر از ریشه هایی که کماکان محکم اند، علیرغم جای خالی برگ‌ها.&quot;ولی خوش باوری باور کن اصلا عالمی داردمثالش منهنوز امید دارم باز خواهی گشتهنوز امید دارم روز باشد آخرِ این شبکسی آرام نجوا می‌کند در گوش من هر بار:این تلخی بی ته آخرش شیرین شیرین استاما اشتباهی بود ممتد اشتباه ماتو و من آخر این قصه را از پیش می‌دیدیم&quot;زرد را دوست دارند، برگ های عاشق پیشه؛ این است که تا زمان مرگشان فرا می‌رسد، بهترین لباس هایشان را به تن می‌کنند. گویی می‌خواهند آخرین تصویرشان، بهترین باشد و شاید، گمان می‌کنند رنگ ها پس از مرگ جور دیگرند.&quot;ولی شاید زیادی مثبت اندیشیمچون باور نمی‌کردیم این عاشق شدن پایان غمباری چنین دارد&quot;مرگ، واژه غریبیست. گاهی با انقطاع نفس همراه است و گاه بی صداست، شبیه اشک های روز آخرمان&quot;گمان کردیم پایان تمام قصه ها خوب استاما نهته این قصه غم داردکلاغ قصه ما تا ابد آواره خواهد بود.&quot;گمان می‌کنم هیچ دو چیزی در جهان عین هم نیستند. حتی چشم های تو که هرگز نتوانستم میانشان تفاوتی قائل شوم. حتی مرده ها هم پس از مرگ با هم فرق دارند. یکی به زیر خاک می‌رود و دیگری، مجبور است چند سال دیگر هم جسم خسته اش را این طرف و آن طرف بکشد. ما به این که بار دیگری را به دوش بکشیم عادت کرده ایم.&quot;من این را گفته بودم قبلتر ها همکه این احساسسر دارد ولی ته نه.تهش گنگ است و نامعلوم&quot;فرش را تو بافته ای، اما زیر پای کس دیگریست. این جمله را دیروز شنیدم. راست میگفت. همان دیگری از نردبانی بالا می‌رود که میخ هایش را تو کوفته ای، دل می‌برد، با شعری که تو سروده ای، می‌رقصد، با آوازی که تو با خون دل خوانده ای.&quot;این بازی دوسر برد است در ظاهر ولی در اصلخواهی باختاحساس و جوانی را&quot;پ.ن۱: در انتظار پاییزپ.ن۲: چرا به پ.ن ها بیشتر از خود پست توجه می‌شه؟ پست رو هم بخونین? لطفا کامنت هم بذارین اگه دوست داشتین☹️?پ.ن۳: تا به حال اینجا این مدلی پست نذاشتم. امیدوارم دوست داشته باشین?پ.ن۴(نامربوط): نمی‌دونم تقصیر اینجاست که نمیرسه هیچکی به هیچ‌جا یا چون پامون واسه کسی جفت پا نمی‌نداخت، همیشه وضع اینه بی صاب.</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Thu, 31 Aug 2023 17:20:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنیِ چشم های تو</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%DB%8C%D9%90-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-stw5kr6rj5ks</link>
                <description>پیوسته در خیال خودم غلت می زدمدر فکر این که دردِ دلم را دوا کنمدرگیر خاطراتِ تو بودم که آمدیتا از گذشته روح و تنم را رها کنمچسبیده ام به روشنیِ چشم های توحالا چگونه از تو خودم را جدا کنم؟پیچیده ایم مثل دو نخ در کلاف همحتی نمی شود گرهی را که وا کنمباید یکی یکی همه خاطرات راآن ها که در کنار تو هستم سوا کنمبا روز های قبل تو حتی غریبه امای کاش تا ابد نشود آشنا کنمای کاش درد عشق بیفتد به جان تویا کل شهر را به جنون مبتلا کنمپ.ن: پست کوتاه بیشتر جواب می‌ده، نه؟</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jul 2023 17:14:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بینگ بینگ!</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/%D8%A8%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DA%AF-wy0xpztqphfu</link>
                <description>سلام و طول و عرضِ سلام?چون می‌دونم حال و حوصله ندارین یه توضیح کوتاه بدم. از دوستم bing خواستم برای نوشته هام تصویر بسازه. اول یه پاراگراف نوشتست و آخرش عکس های مربوطه. در نهایت هم یه تعداد تصویر به سبک قدم! همون آخر میگم قدم چیه?تا ته نگاه کنین? ● دختری که ماه را نوشید؟ نه غیر ممکن است. ماه مایع نیست که بتواند آن را بنوشد؛ قسم می‌خورم. حتی آنطور که دانشمند ها می‌گویند جامد هم نیست که بتوان به آن راحتی روی آن قدم زد. ماه گازی است، خودم دیده ام، با چشم های خودم. یک شب که دلم گرفته بود او را سخت در آغوش گرفتم، او هم مرا خیلی خوب، در خود حل کرد. می‌گویند آن ساعت ها بیهوش بوده ام اما من که می‌دانم می‌خواهند نفهمم که هیچ یک نتوانسته اند در بین بازوهایش پیدایم کنند.این از نظر ایشان ماه مایعه. چه کنیم.●کوری! تنها چیزی که می‌توانم خیلی خوب توصیفش کنم. شاید بازتاب نور بی احساس از اشیاء بیرون بجهد و خودش را بیندازد توی سیاه چاله مرکزی چشمم، بعد گیرنده ها با حوصله جذبشان کنند و یاخته های احمق عصبی، در آغوش گیرندشان و ببرندشان پارک نیمکره مقابل و بعد تجزیه و تحلیل. اما من کورم. کوری سیاه نیست؛ سفید هم نیست. سرخ و نارنجی و زرد و سبز هم نیست. کوری بنفش است. شبیه گل شقایقی که خودم گذاشتم گوشه موهایت و بعد خودم، از هر چه بنفش است متنفر شدم.●او در جستجوی معنا مرد. وقتی با چراغ قوه کوچک گوشه به گوشه را دنبال او می‌گشت. شاید اگر می‌دانست گم نشده، هنوز زنده بود یا به دلیلی دیگری می‌مرد. مثلا تصادفی، چیزی. یا از بالای نردبان می‌افتاد و تمام می‌کرد. مسمومیت هم ایده بدی نبود، اگر پیش از مرگ خیلی زجر نمی‌کشید. اصلا هر جور می‌مرد بهتر از این بود که از بی خبری دق کند. آن هم بی خبری از کسی که خودش را در همان اطراف پنهان کرده بود، مبادا کسی او را ببیند و فردایش بهتر از امروز شود.●صد سال تنهایی. مسخره نیست؟ فقط صد سال؟ نکند فکر کردی با این حرف از غمت خواهم مرد؟ اگر یادت باشد من و تو بر مشتری می‌زیستیم. جایی در نزدیکی زمین. آنقدر خوب و خوش که یازده سال برایمان یک سال می‌گذشت، شاید هم کمتر. تو هم مثل همیشه خودت را بر من ترجیح دادی و مرا از آن حال خوب پرت کردی بر مشتری داغ. جایی که هر پنج روزش یک سال می‌گذرد و سرعت سفید شدن موهایم با سرعت دکلره برابری می‌کند.●پاستیل های بنفش را در ظرف بلورین پایه دار ریختم و بعد آرام گذاشتم روی میز؛ نه از میز صدایی در آمد و نه از ظرف. فکر کنم هر دو می‌دانستند چقدر از بنفش متنفرم. پاستیل باید سرخ باشد و طعم توت فرنگی بدهد؛ بعد هم دستت را بگیرد و ببرد به سمت کودکی هایت. زرد باشد و لیمویی یا سیاه باشد با طعم نوشابه و هر چیزی به جز بنفش. هر چیزی به غیر از هر آنچه تو را به یادم می اندازد. بلوراش ایرانیه، خط داره?و در نهایت تصاویر سبک قدم. بذارید راستش رو بگم. قدم مخفف قیمه در ماسته?. ببینیم عکسا رو؟یه لیوان کهکشان بیارم خدمتتون؟کتابخانه ای در بطن قلب چهار تا عکس بعدی توضیح نداره?‍⬛ آدمای کتابی.پرنده نودل دوست یه پرنده نودل دوستِ راه راهیه پرنده نودل دوست مظلوم ??انگشتر سیم  خاردارحتی فرشته ها هم تابستان ها چای می‌نوشند.فیل معتاد به اینستاگرامروحیه هنرمندی داره بینگ جان.ایرانی اصل.دو مورچه در حال دعوا کردن پشت تلفن.جیرجیرک معتاد. البته حق دارید از چهرش متوجه نشید، ما خودمون ازش آزمایش خون گرفتیم.لوستر انسانیداستان کوتاه جنایی:https://vrgl.ir/6KCGPشعر عاشقانه: https://vrgl.ir/JZV9d کمتر خوانده شده:https://vrgl.ir/6CEFy</description>
                <category>نِوی‌صاد</category>
                <author>نِوی‌صاد</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jul 2023 17:02:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>