<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Newti</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Newti</link>
        <description>هدیه هستم   
_مهره ای گُم در صفحه شطرنج الهی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:01:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1502709/avatar/1KTeCs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Newti</title>
            <link>https://virgool.io/@Newti</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به چشمانم نگاه کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%A8%D9%87-%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D9%86-hmqludnqwavh-hmqludnqwavh</link>
                <description>به چشمانم نگاه کن، چه می‌بینی؟جامعه گُریز تر از قبل شده ام. صورتم را لمس کن، پیش از آنکه از خود نیز بگریزم.هر شب، می‌میرم. هر صبح، زنده می‌شوم و در چرخه لایتناهی زندگی، جان می‌سپارم. به چشمانم نگاه کن، بگزار برایت قصه بگویند. شعر هایم، زیر هر بار پلک زدن، کمی بیشتر در خاک فراموشی، فرو می‌روند.اما من کیستم؟ کسی که نمی‌تواند به این سوال جواب بدهد، شاید چون می‌ترسد؛ به آدم ها فکر می‌کند و در این مجموعه پیچ و تاب خورده‌ی بدون منطق، جایی برای خود نمی‌یابد. به چشمانم نگاه کن، تو بگو من کیستم.اشک می‌ریزم، یک بار برای تمام سوال های بدون جواب، یک بار برای ترس از مَن، مَنی که حتی از خودم گریزان است و یک بار برای اینکه نمی‌توانم گریه هایم را فریاد بزنم. به چشمانم نگاه کن، وگرنه اشکی دیگر به اشک هایم اضافه می‌شود.من کیستم؟ انگشتانت روی استخوان گونه ام می‌لغزند، قطره اشکی، درّه‌ی عمیق میان دو انگشتت را می‌پیماید و من خود را درون چشم هایت می‌بینم و با خود می‌اندیشم که حتی در زمان گریه نیز، زیبا نیستم...به چشمانم نگاه کن، چشم ها همیشه سرآغاز بهتری برای گفت و گو هستند، چشم ها راحت تر یکدیگر را جذب می‌کنند، چشم ها حرف های بهتری برای زدن دارند. اشک ها، چون شبنم های کوچکِ دم صبح، به مژگانم می‌چسبند و همانجا خشک می‌شوند.سرم را روی بالشت می‌گذارم. نفس هایم کوتاه و سریع است، صدای تاپ تاپ تندِ قلبم را در گوش هایم می‌شنوم، قلبم موجود عجول و دستپاچه ایست گاهی وقت ها. مثل وقت هایی که به چشمانم نگاه می‌کنی، یا وقت هایی که یک آشنا یا دوستِ گذشته را می‌بینم.ای کاش، کسی را داشتم تا حرف های دلی را به او می‌زدم.می‌دانی، گاهی اوقات کوله بارِ نگفته ها روی سینه ام سنگینی می‌کند، و من به کسی نیاز دارم که حرف هایم را بشنود، ولی من در نهایت به نوشتن بسنده می‌کنم.به چشم هایم نگاه کن، و بگزار سر روی شانه ات بگذارم، که من در میان آدم ها بسیار تنها می‌شوم و چشم هایم تمایل زیادی به باریدن دارند.۱۵ مهر ۱۴۰۴ روز های ملال آور زندگی.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Tue, 07 Oct 2025 17:02:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر بار کمی بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%87%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%B1-v6i2ksvmpjmh</link>
                <description>نفسی عمیق می‌کشمذهنم مشوش است، پر از افکاری تیره، مبهم؛ تمام تلاشم را می‌کنم تا خود را از دست خودم نجات دهم، اما هرچه دست و پا می‌زنم بیشتر در خود فرو می‌روم.غرق می‌شوم، چشمانم را می‌بندم، احساس سنگینی دارم، پایین می‌روم. هربار پایین تردر رویاهایم زیست می‌کنم، هر روز کمی بیشتر، هر بار عمیق تر. شب ها بستری از غم، رویا، تنهایی برای خود پهن می‌کنم. دوباره غرق می‌شوم،احساس سنگینی دارم،پایین و پایین تر، ژرف تر،هر بار کمی بیشتردر خود جست و جو می‌کنم، به دنبال تمام رازهایی که پنهان کرده ام، به دنبال تمامی خاطراتی که از یاد برده ام و آدم هایی که روزی با آنها خندیدم، گریستم، و هر شب خسته می‌شوم، هربار بیشتر.هر چه خسته تر می‌شوم، سخت تر به خواب می‌روم.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Tue, 02 Sep 2025 17:23:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه چاله</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-c9lpgokbgk7w</link>
                <description>دستانم را به نرده ایوان چِفت می‌کنم؛ سرما، سخت در استخوانم ریشه می‌دواند، چشم هایم را می‌بندم و نفسم را_انگار که در دخمه ای ابدی محکوم بوده باشد_ رها می‌کنم.صدایت بر جانم می‌نشیند &quot;تو دوران ساسانیان بعضی از زندانیان رو می‌انداختن تو قلعه های دورافتاده، اسمش رو هم می‌ذاشتن قلعه فراموشی. آدما انقدر اونجا می‌موندن که فراموش می‌شدن! &quot; تق. شعله فندک با تنباکو در می‌آمیزد، بوی تعفن می‌دهد؛ صدایت همراه با دود، از شکافِ باریکِ لب هایت خلاص می‌شود. به ندرت صدایت را می‌شنیدم، انگار که در ژرفای گلویت تبعیدش کرده باشی &quot;بیخیال، اونجوری نگاهم نکن..&quot;انگار که ریسمانِ ابروانم بدجوری در هم بافته شده اند، چشمانم غیظ آلود نگاهت می‌کنند، پُک می‌زنی و دود، غلیظ تر به هوا می‌جهد. &quot;اگه می‌تونستم، تو رو هم به یکی از اون قلعه ها می‌فرستادم. &quot;صدایم می‌لرزد، صدایم سردش است.نرم می‌خندی، نگاهت به نگاهم پُل می‌زند. سیگار در دستت می‌سوزد، از قفس انگشتانت رها می‌شود و روی زمین، کم کم جان می‌دهد. نسیمی می‌وزد و همچون شاخه ی درختی به سمتم خَم می‌شوی، سرت را کَج می‌کنی و چشمانت نگاهم را به چنگ می‌گیرند. &quot;من همین الانشم فراموش شده ام&quot; گرمای نفست پوستم را می‌سوزاند، در نگاهت غرق می‌شوم، انگار که در آن سیاهی، عمیق شیرجه زده باشم؛ من شنا بلد نیستم.بی هوا زمزمه می‌کنم &quot;نفست که هنوز گرمه&quot; لبخند می‌زنی، چشمهایت، چشمانم را می‌کاوَند. چشمانت همچون سیاه چاله هایی روح من را در خود می‌بلعند و من... و من حس می‌کنم صاعقه ای قلبم را می‌شکافد، گویی در چنگی فشرده می‌شود و قطره قطره خونش را در ساغری می‌ریزند...دستانم بی اراده به بازوانم کشیده می‌شوند، بالا تنه ام را در آغوش می‌گیرم. نگاهت از چشمانم سُر می‌خورد و روی شانه هایم می‌نشیند &quot;سردته؟&quot; در سرما می‌سوزم، صدایت آن را شعله ور تر می‌سازد، گُر می‌گیرم &quot;سرما، توی استخوان هام رسوخ می‌کنه و یادم می‌اندازه که هنوز زنده ام. مثل یه بندباز، انگار که داری لبه مرگ و زندگی قدم بر می‌داری...&quot;باد، بازیش می‌گیرد. موهایت روی چشمانت می‌ریزند و من لحظه ای گُم می‌شوم. انگشتانت دور طُرّه موی بلندم، تنیده می‌شود، باد همانجا می‌ایستد و زمان لای جَعدِ مو، پیچ می‌خورد. &quot;یه بندباز برای حفظ تعادل، یه چوب بلند دستش می‌گیره، پس... تو هم به یکی نیاز داری که... باهاش تعادل داشته باشی، یعنی همه آدما به همچین کسی نیاز دارن...&quot; صدایت به سختی از یک زمزمه فراتر است. به این فکر می‌کنم که اگر اکنون روی یک بند قدم برمی‌داشتم، یقینا می‌افتادم. من همین الان هم افتاده بودم.نگاهت به چشم سمت راستم، گره می‌خورد. دستت را بالا می‌آوری، انگار که بخواهی لمسش کنی؛ چشمانم را می‌بندم. &quot;اون زخم که کنار عنبیه چشمته، مثل سحابی شکارچی می‌مونه&quot; چشمانم را باز می‌کنم. دستت در هوا معلق است، آرام به گوشه ای از آسمان اشاره می‌کنی &quot;باید این اطراف باشه، قرمزه، می‌شه غیرمسلح دیدش ولی به سختی .&quot; آرام برمی‌گردم، به انگشتت که آسمان را نشانه گرفته نگاه می‌کنم و بی هوا زمزمه ای از گلویم جست می‌زند &quot;چشم های تو هم مثل سیاه چاله ست&quot; نغمه خنده ات، بند دلم را از هم می‌دَرد؛ سیب گلویت با لطافت می‌جنبد، ای کاش می‌توانستم از شاخه بچینمش. &quot;سحابی ها مهد تولد ستاره ها هستن ولی سیاه چاله ها.. خودشون یه ستاره مرده ان، جاذبه شون انقدر زیاده که..راه فراری نمی‌ذارن. &quot;از اینکه همه چیز را می‌دانستی متنفر بودم. می‌خواستم یا همراه باد از آنجا بگریزم یا در سیاه چالِ چشمانت به بند آویخته شوم. در نهایت هیچکدام اتفاق نمی‌افتد، از ایوان به بیرون قدم بر می‌داری و من همانجا می‌ایستم، در قلعه ای از فراموشی چمباتمه می‌زنم و از یاد می‌روم.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 17:37:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه دنیا را از خلاء پُر کنیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%A1-%D9%BE%D9%8F%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-rgwv3hg9xn94</link>
                <description>&quot;ای کاش می‌شد دنیا را از حرکت باز داشت&quot;از پنجره بیرون را نگاه می‌کند. از وقتی وارد خانه جدید شده بودند، کارش این بود که مانند این ذوق زده ها، پرده اتاقش را کنار بزند و از این ارتفاع_ مردم را، مغازه ها را و کوه ها را دید بزند. کتاب تنگسیر روی میزش دست نخورده مانده است، هنوز همّت نمی‌کند کتاب را باز کند و به یاد قدیم ها در دنیایی دیگر محو شود. هنوز همچنان در افکار ضد و نقیضش غرق می‌شود؛ سناریو های عجیب و غریبی می‌سازد؛ گاهی حتی می‌بینم از برای لحظات دراماتیکی که در ذهنش خلق می‌کند، می‌گرید! به نظرم اگر کمی اعتماد به نفس داشته باشد بازیگری، نویسنده ای چیزی از او در بیاید.مادرش خیلی اصرار می‌کند که &quot;دختر پاشو حداقل یه شعری بنویس یه داستانی بنویس، گذاشتی کنار این چیزارو ها...&quot; اما او با خودش می‌اندیشد که نوشتن انگار سخت ترین کار دنیاست برایش، خصوصا شعر. الان که دیگر گروه یا انجمنی نیست شعرش را کجا بفرستد تا نقد کنند؟ای کاش می‌توانستم جارویی در دستانم بگیرم و آن را بر سرش فرود آورم تا از این افکار مزخرف بیرون بیاید.دوباره از پنجره به بیرون خیره شده، اول فکر می‌کردم پسر ها را دید می‌زند اما او عمدتا از پسر ها خوشش نمی‌آید. این موضوع کمی اذیت کننده است، خصوصا اینکه مادرش فکر می‌کند اگر او به همین رفتار ها و نگرش ها ادامه دهد احتمالا در آینده مجرد بماند و شوهر گیرش نیاید. من با مادرش موافقم، به نظرم بهتر است کمی واقع گرا باشد، دست از علاقه مند شدن به شخصیت های کتاب ها و فیلم ها بردارد که این کارها عاقبت خوشی نخواهد داشت. البته خیلی هم اهل  فیلم و سریال دیدن  نیست، خیلی وقت هم هست که کتاب نمی‌خواند و به کسی علاقه ای ندارد. می‌دانید همین است که ترسناکش می‌کند..در اکثر مواقع نمی‌توانم فرکانس افکارش را  دریافت کنم، همانطور که پیشتر فرمودم، افکارش ضد و نقیض است یا هیچ نظم خاصی ندارد و به همین دلیل از آنالیز کردن اتفاقاتی که در ذهنش میفتند، باز می‌مانم. البته بچه خوبی‌ست، فکر نکنم فکر هایش به چیزهای بد و بزرگسالانه ختم شوند؛ به هر حال من و او با هم متولد شده ایم، هر چه نباشد تا حدودی می‌شناسمش.عه صبر کنید! الان که دقت می‌کنم فرکانسی را از مغزش دریافت میکنم، تنها ۵۰ هرتز است! به نظر می‌رسد دارد روی یک مسئله خاص تمرکز می‌کند وگرنه او با زیر ۱۰۰۰ هرتز آشنایی ندارد. &quot;ای کاش می‌شد دنیا را از حرکت باز داشت!&quot; گفتم که ترسناک است. همینمان کم بود بخواهد دنیا را متوقف کند.به مستندی فکر می‌کند که از برایان کاکس دیده بود، آزمایش رسیدن آهن و کاغذ، وقتی از ارتفاعی یکسان رها می‌شوند. (بین خودمان بماند فکر کنم از این فیزیکدانِ خوشش میاید) چشم هایش باریک شده اند وقتی بیرون را نگاه می‌کند.&quot;کاغذ و آهن زمانی با هم برابر می‌رسن که خلاء وجود داشته باشه&quot;   تصویر آن لحظه ای که آقای کاکس آن مخزن بسیار بزرگی که احتمالا برای ناسا بوده، از خلاء پُر می‌کند را به یاد می‌آورد. وقتی که در کمال شگفتی آهن و کاغذ با هم، با شتابی بسیار_بدون حضور مقاوت هوا_ به زمین می‌رسند، شاید فرودی نابودگر.به این می‌اندیشد که اگر قرار باشد انسان ها با یکدیگر برابر باشند، باید دنیا را هم مانند آن مخزن بزرگ، تهی از نیروهای اضافه کرد. منتها مشکل دنیا همین بود که این نیروهای مقابل، که از زندگی کردن آدمها و رسیدنشان جلوگیری می‌کردند نیز برابر نبودند. به نظر او اصلا عقلانی و منطقی به نظر نمی‌رسد که آدم هایی از گشنگی جان بدهند درحالی که عده ای دیگر باقی مانده غذاهایشان را دور می‌ریزند. اصلا قابل پذیرش نبود که بچه ها بر اساس دین، رنگ و کشورشان کشته شوند. به نظرش قدرت، کثیف ترینِ این نیرو ها بود، حرصی که بشریت برای کشورگشایی و خونخواری داشت چیزی بود که باید نابود می‌شد تا آهن و کاغذ مساوی به زمین برسند.می‌دانید از اینکه فکر می‌کند، حتی عجیب و غریب، خرسندم. وجدانِ چندان پاکی برایش نیستم ولی می‌دانم اگر تلاش نمی‌کرد تا منطق و احساساتش را با هم داشته باشد و عمیق به اطرافش نمی‌اندیشید، تا الان من نیز مُرده بودم. به طرفش می‌روم ، کنارش می‌نشینم و همانطور که فرکانس افکارش را دریافت می‌کنم، با یکدیگر به غروب آفتاب خیره می‌شویم.آرزو می‌کند که ای کاش قدرت داشت تا می‌توانست کاری انجام دهد، فکری که هم در راستای گُمان های قبلی اش است و هم ضد آنها. فرکانس ها در هم می‌آمیزند و من از دریافت تفکراتش باز می مانم.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 16:13:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امواجِ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%AC%D9%90-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-ux6lnevlasjv</link>
                <description>در نیمهٔ اوّل قرن هشتم، که حکومت مغول پس از قتل‌عام‌های وسیع چنگیز و هولاکو، مردم ایران را به یأس و ذلّت و ضعف تسلیم کرده بود و با قساوتی هولناک دهقانان را به بند کشیده بود ، در شهر ها نیز علمای مذهب یا در خدمت حکام مغول درآمده بودند و خلق را به نام《 مذهب حقه سنت و جماعت》به تسلیم در برابر حکام مسلمان شده ای می‌خواندند که همچنان چنگیزی مانده بودند و در ازای ارضای احساسات دینی مسلمین، تمدن و ایمان و اخلاق مسلمین را نابود می‌کردند. گروهی نیز که تقوا مانع از همدستی آنان با حکام و ستمگران شده بود، به انزوای زهد درآمده و جاده صاف کُنِ تجاوز و جنایات جلادان و چپاولگرانِ مغولی بودند؛ در این هنگام است که واعظی سلمان وار، در جست و جوی حقیقت برمی‌خیزد و به سراغ مدعیان می‌رود.نخست نزد بالوی زاهد می‌رود، به دنبال راه نجات در مکتب پارسایی و آزادی او. می‌بیند زاهد در برابر ظلم خفه‌خون گرفته، با خود می‌گوید&quot; چه بی شرمی و بی رحمی و خودخواهی زشتی که انسانی در جهنم پیرامونش ضجه اسیران و نعره جلادان را بشنود، تازیانه های ستم را بر گردن بیچارگان ببیند ولی به جای برخاستن برای نجات آنان، به تنهایی در طلب نجات خود باشد، مطمعنا به قصد بهشت لابد!&quot;از او که به نفرت می‌گریزد و نزد رکن الدین عمادالدوله به سمنان میرود که آوازه معرفت و پیشوایی او در تصوف(همان مذهب صوفیه) همه جا پیچیده بود. اینجا در‌میابد که تصوف نیز مانند زهد، مذهب فرار از ستم ها و قساوت هاست(احتمالا اینجا نیز دنیا دنیای گفتمان است با مغول نیز!) اتفاقا این واعظ قصه ما، این پیشوا را می‌بیند که دلی نازک و لطیف و روحی متعال دارد اما چگونه است که سیل خونی که مغول بر این ملک جاری کرده و زوالی که اسلام و مردم را تهدید می‌کند، آرامش و صفای دل اورا اندکی مکدر نمی‌سازد؟واعظ از او نیز به نفرت گریخته و نزد شیخ الاسلام، امام غیاث الدین هبه الله حموی به بحرآباد می‌رود تا ببیند در احکام شرع مبین و فقه مذاهب حقه اهل سنت چه خبر است. فقه را می‌بیند که هزار مسئله را طرح و کشف می‌کند ولی سرنوشت شوم‌ملتی پشیزی ارزش ندارد!شیخ خلیفه یا همان واعظ داستان، با جانی لبریز از نفرت نسبت به حکومت مغول و جامه‌دارانِ زورکی تقوی، به عنوان مسلمانی که دردمند سرنوشت ملت خود است، بی ایمان به همه این دکانهای ایمان، اسلام علی را انتخاب می‌کند و مذهب اعتراض و شهادت را.شیخ در لباس یک درویش ساده، تنها و غریب به سبزوار می‌آید. در مسجد جامع شهر شروع به وعظ و اندرز می‌کند، واعظی که برابر جهل و ستمی که مردم را در برگرفته، سر شورش دارد، شورشی که پشتش یک ایمان ، مکتب و یک تاریخ سرخ نهفته است: تشیع!مردم، قطره قطره آگاه می‌شوند و جاری شده در نتیجه به قدرتی تهدید کننده تبدیل می‌شوند.ملّاهای رسمی کار خود را آغاز می‌کنند:شایعه سازی و بعد فتوا و آخر ذبح شرعی.&quot;این شیخ تو مسجد حرف دنیا میزنه، به خانه خدا اهانت میشه، این شیخ دین مردم رو ازشون می‌گیره...&quot;شروع می‌کنند به بدبین کردن مردم نسبت به شیخ. به حاکم مغول می‌نویسند که او از مذهب حقه اهل سنت و جماعت منحرف است، در مسجد تبلیغ دنیا می‌کند. بر سلطان سعید است که این مصیبت را از دین بردارد.دامنه شایعات بالا می‌گیرد ولی دعوت شیخ به آگاهی و ایمان و نجات، دلهای مردم دردمند و محروم را بیشتر به خود جذب می‌کرد تا ناچار، سحرگاهی مردمِ مشتاق او، شیخ را در مسجد کشته می‌بینند.بعد از شیخ شاگرد او شیخ حسن جوری کارش را ادامه می‌دهد. اعلام بسیج می‌کند، تا با مبارزه مخفی، همه جا مردم را آگاه کند و مردم را دعوت به انقلاب. زمینه فکری حالا آماده ست و دل ها زیر پوشش تقیه، منتظر انقلاب اند.یک جرقه کافی ست...خواهرزاده حاکم همچون همیشه وارد ده باشتین می‌شود، دهی در جنوب غربی سبزوار. با افراد وارد خانه عبدالرزاق میشود، از روستاییان پاک و غیور طعام می‌خواهد، طعام می‌آورند.شراب می‌طلبد! شراب آوردن بر روستایی مسلمان شیعه سخت گران می‌آید اما... می‌آورند!مهمانان مست می‌شوند، انفجار آغاز می‌شود!میزبان به سوی مردم رفته و روستاییان شیعی را صدا می‌زند &quot;حاکم مغول زنانتان را می‌طلبد، چه پاسخی می‌دهید؟&quot;می‌گویند: «ما سر بر دار می‌نهیم و این ننگ را نمی‌پذیریم و شاهد ما برای دشمن ما، شمشیر است.»سرنوشت پیداست. مردم تصمیم گرفته‌اند.آنها را یکجا می‌کُشند و چون می‌دانند که دیگر راه بازگشت نیست و مرگ را انتخاب کرده‌اند، تردید ندارند. انتخاب مرگ به آنان قدرتی می‌بخشد که یک دِه را در برابر یک رژیم خون‌آشام به قیام وامی‌دارد و پیروز می‌کند!روستاییان به شهر می‌ریزند؛ جنگ با سپاه مغول و فتواهای ملاهای مذهب حاکم و پیروزی دهقانان انقلابی.شعار:نجات و عدالت!نابودی قدرت مغولان حاکم، نفوذ روحانیان مذهب حاکم و مالکیتهای بزرگ طبقه حاکم.قربانیان جهل ملاها و اسیران جور مغولها به شورشیان می‌پیوندند. سبزوار مرکز قدرت می‌شود و همچون آتشی که در هیزم خشک افتد، انقلاب شیعیان سربداریه که شمشیر مردان روستایی و قهرمانان توده را داشت و اندیشه شیخ خلیفه و شیخ حسن جوری، علمای آگاه و حق‌پرست و آگاه‌کننده را، سراسر خراسان و شمال ایران را فرامی‌گیرد و شعله‌هایش به جنوب نیز می‌رود.و این آخرین موج انقلابی تشیع علوی بود: تشیع سرخ که هفتصد سال تجلی روح انقلابی، آزادی خواهی، عدالت و مردم گرایی و مبارزه آشتی ناپذیر با جور، جهل و فقر بود.احتمالا اگر دکتر شریعتی الان نیز می‌زیست، از موج انقلابی دیگری در تشیع علوی می‌نوشت؛ موجی که دوباره از ایران زمین به راه افتاد و این بار تمام آزادی خواهان جهان نیز با او همراه خواهند شد.احتمالا می‌نوشت که در ایران، شیعه، سنّی، مسیحی، زرتشتی، باحجاب یا بی‌حجاب با هر عقیده ای، قطره ای از این موج هستند که تا وقتی حرف از کشور و ناموسشان باشد، بر صخره ها هجوم می‌برند، ناو ها را در خود غرق می‌کنند و کشتی هایشان را در هم می‌شکنند.احتمالا می‌نوشت که در زیر هر وجب از خاک ایران، هر جوانمردی که در خون خفته است، بیدار شده تا پاسدار میهنش باشد.برگی از تشیع علوی و تشیع صفوی با اندکی تغییرات _ دکتر علی شریعتیحسن ختام:ایران من! آه ای کتاب شور و شیداییهر برگی از تاریخ تو فصلی تماشاییفصلی همه تقدیر سرخ مرزدارانت فصلی همه تصویر سبز سربه‌دارانتفصل ستون‌های بلند《تخت‌جمشیدت 》در سربلندی برده بالاتر ز خورشیدتاز سرخ جامه چون کفن پوشندگان تووز خون دامنگیرِ《بابک》در رگان توبا این همه خونی که از آیینه‌ات جاری سترودی که از زخم عمیق سینه ات جاری ستمی‌شویَد از دل های ما زنگار غم ها راهمراه تو با خود به دریا می‌برد ما را_حسین منزوی</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Sun, 15 Jun 2025 20:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک!هان، چه خبر آوردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-tj4rwh93rauj</link>
                <description>آرام روی سکو می‌نشینیم. پاهایمان سبزه ها را لِه می‌کنند،عذاب وجدان می‌گیری، پاهایت را جمع می‌کنی و چهارزانو می‌نشینی. _&quot;احساس می‌کنم کسی را گم کرده ام، انگار جایی درون زمان حبس شده ام، دلم برای کسی که بودم تنگ شده و برای کسی که هستم دلم می‌سوزه &quot;سرم را به درخت چنارِ بزرگی که کنارمان نشسته است، تکیه می‌دهم. درخت ها وقتی دلتنگند سر روی شانه هم می‌گذارند؟_&quot;دیگه اخوان‌ نمی‌خونی؟&quot; صدایت در ژرفای تنم طنین می‌اندازد. مانند پروانه ای که به فاصله ای کم از دریای دلم پرواز می‌کند و امواجش را به آرامی می‌لرزاند._&quot;خسته شده ام&quot;_&quot;مگه می‌شه از شعر خسته شد؟&quot; قاصدکی را که چیده ای در جهتم فوت می‌کنی، قاصدک تکه تکه می‌شود، سوار باد می‌شود و به صورتم می‌تازد. می‌خندم._&quot;قاصدک، ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می‌گریند&quot;_&quot;پس این، خنده ی غمه!&quot; کمی به سمتم خم می‌شوی : &quot;قاصدکبرو آنجا که تو را منتظرنددر دل من همه کورند و کرند&quot;لبخندی نثارم می‌کنی:&quot;غیر شما البته &quot;دوباره می‌خندم. حس می‌کنم روی گونه ام جانوری راه می‌رود، دست دراز می‌کنی و کفشدوزکی سیاه با خال های زرد را در قفس انگشتانت می‌اندازی:&quot;می‌دونی چرا بهش میگن کفشدوزک؟&quot;مکث می‌کنم:&quot;چون.. کفش می‌دوزه؟&quot; می‌خندم.می‌خندی، نزدیکمی ولی صدای خنده ات انگار جایی دور، دور از دستان من، در جایی از زمان محبوس شده .:&quot;همانطور که کفشدوزک کفش نمی‌دوزه ، قاصدک هم خبر نمی‌بره. دنیا پُره از چیزایی که انتظارشونو نداری. اتفاقایی که نتیجه هم ان ولی ربطی به هم ندارن. دنبال روابط برای اتفاقایی که میفته نباش، از زندگی و مسیری که داری لذت ببر. هیچ تضمینی نیست که قاصدک ها آرزوهاتو برآورده کنن.  &quot; کفشدوزک را رها می‌کنی . با باد یکی می‌شوی و همراه قاصدک ها می‌روی.قاصدک ها با نامه ها و آرزوهایشان می‌میرند.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 14:02:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراکنده نویسی؛ شعر بخوان.</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-ighar6bh9i6x</link>
                <description>باید بگم وقتی از ساختمان معاونت فرهنگی بیرون زدم، بسیار سبک بال بودم، انگار هر لحظه حاضر بودم تا با باد یکی بشم. می‌دونستم عجیب رفتار کردم،  خودم که اینطور فکر میکنم. وقتی اولین شعر وزن و عروض دار خودمو خوندم، یه آخیشی ته دلم گفتم؛ انگار تنها چیزی که باعث شده بودم اون روز برم دانشگاه فقط همین بود، اینکه شعرم رو بخونم. &quot;ه&quot; اون روز نقد شعر محمد امین جعفری رو راه انداخته بود، شاعر سپید سرا؛ دیر به محفل رسیدم ولی انگار کلا کسی علاقه خاصی به نقد و نظر درباره شعر سپید نداشت. جو به نظرم سنگین اومد با اینکه تعدادمون نسبت به روزای قبل بیشتر بود. نظرم با &quot;ه&quot; یکی بود. اینکه شعر سپید هر چه کوتاه تر، ارتباط گیری راحت تر. اگر &quot;ب&quot; اون روز محفل اومده بود احتمالا دوباره نقد های تند و تیزی نثار کاظم کاظمی می‌کرد. ای کاش وقتی شعرم رو می‌خوندم &quot;ب&quot; بود و نظر می‌داد. چهارپاره هاش رو خیلی دوست دارم. ای کاش وقتی بچه ها نظرشون رو راجع به شعرم گفتن، میتونستم از ذوق نخندم و انقدر سریع از اتاق بیرون نزنم...فکرش را می‌کردی؟شهر بی در و پیکر مااین‌همه دیواربرای آوار شدن داشته باشد؟محد امین جعفری_زلزله بمیک هفته ی بعد از عید نوساناتی از انواع احساسات رو تجربه کردم. حس غم، عصبانیت و تنهایی که در من موج می‌زد. تا به حال انقدر احساس تنهایی من رو اذیت نکرده بود و به نظرم یه جای کار می‌لنگید.  گفتم شُل کن هدیه! و شروع کردم به فکر کردن درباره تمام مزیت هایی که در تنهایی پیدا می‌کردم. مثلا تو پیاده روی تا سلف، من تازه گل های ریز بنفش باغچه رو دیده بودم، یا مثلا اگه تنها نبودم شاید دقت نمی‌کردم و قارچ های وحشی که لای سنگ ها رشد کرده بودن رو نمی‌دیدم. احتمالا از نسیمی که می‌زد و دونه های ریز کاج رو روی لباسامون می‌نشوند، لذت نمی‌بردم. آخ که چقد لذت بخش و قشنگ بود این حس. مهمتر اینکه من تو تنهایی تونستم شعر بگم. کتاب صوتی جین ایر رو گرفتم، صدای آقای چِستر رو دانیال حکیمی دراورده؛ حقیقتا ترغیب شدم بعد از اینکه فیلمش رو دیدم و کتاب صوتی رو گوش دادم، رمانش رو بگیرم و بخونم. واسه گرفتن کتاب مبانی احتمال  رفتم انقلاب. توی اون خیابونی که روبه رو در دانشگاه ست، خیابون فخر رازی. خیلی قشنگ بود تاحالا نرفته بودم؛ دوست داشتم عکس میگرفتم ولی فقط ده درصد شارژ داشتم اون هم به زور. رفتم اونجا تو یه کتاب فروشی که تو ترب زده بود کتابی که می‌خوام رو داره، گفتن ندارن:) و من به این فکر میکردم که کدوم گوری این کتابو پیدا کنم پس... چند تا کتاب فروشی دیگه رو هم پرسیدم گفتن که ندارن، داشتم نا امید برمیگشتم که یه کتاب فروشی نقلیِ خلوتِ قدیمی پیدا کردم. گفتم این دیگه آخریشه. پرسیدم اقا فلان کتابو دارین؟ یه نگاهی انداخت گفت آره! گفتم عه جدی می‌فرمایین! دوباره یه آخیشِ دیگه.توی بی آرتی وایساده بودیم، یه ایستگاه نگه داشته بود، چشمم افتاد به یه یاکریمی که چوب به دندون گرفته بود تا یه کنجی از سقف ایستگاه لونه بسازه. یه خانمی کنار در وایساده بود برگشت با ذوق بهم گفت دیدیش؟ منم با ذوق گفتم عه شما هم دیدینش؟! یه چندتا دیالوگ کوتاه درموردش با هم حرف زدیم، و من تو دلم میگفتم کاش همه آدما بتونن به این چیزای کوچیک دقت کنن و ذوق کنن و به سادگی رد نشن.گر چه کردم ذوقها از آشنائیهای اوانتقام از من کشید آخر جدائیهای او.وحشی . (موقع سرچ کردن مترادف برای فعل ذوق کردن در لغتنامه دهخدا دیده شد، قشنگ بود گذاشتمش اینجا)خلاصه اگه تو مترو یه دختری دیدین یه دفترچه سبز و مداد دستشه و جوری به بنرهای تبلیغاتی زل زده که انگار داره حفظشون می‌کنه، بدونید اون منم احتمالا، در تلاش برای شعر گفتن.حسن ختام:بر فرو رفتگی های این سنگدست بکشو قرن هاعبور رودخانه را حس کن!سنگ هاسخت عاشق می شونداما فراموش نمی کنند   _گروس عبدالملکیان (شعر سپید)</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Tue, 22 Apr 2025 08:18:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوله باری از ۱۴۰۳ + تعداد زیادی عکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%DA%A9%D9%88%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%B9%DA%A9%D8%B3-gmxkqb56gc3v</link>
                <description>سال ۴۰۳ سال پر فراز و نشیبی بود ولی جالب اینه که وقتی که بهش فکر میکنم، چیزهای زیادی یادم نمیاد و متعجب میشم که یعنی توی این ۳۶۵ روز سال من فقط همین چند کار کوچیک (کنکور، گواهینامه، دانشگاه) رو انجام دادم و همین؟دیگه هیچی واقعا؟! ولی اینجاست که عکس هایی که تو گالریم گرفتم من رو یاد خاطراتم می‌اندازن و اینجوریم که نهههه چه کارایی انجام دادی دختر، چه تجربه هایی و خلاصه از این حرفا.فروردین تا تیر ۴۰۳ ، من بیشتر زمانم رو صرف خوندن برای کنکور و امتحانات کردم، پشیمون هم نیستم، به اندازه ای که زحمت کشیدم نتیجه گرفتم و راضیم. عیدم رو با کلاسای جمع بندی گذروندم، با آدمای نخبه ای آشنا شدم اونجا، درس دادن و درس خوندیم. گفتم اگه تجربی بودم حتما میرفتم ژنتیک و بچه های تجربی اینجوری بودن که ولمون کن توروخدا! حقیقتا عکسای دوران کنکور رو که نگاه میکنم یه حس بدی میگیرم. میرفتم طبقه پنجم تک و تنها از صبح تا غروب درس میخوندم و تنها دلخوشیم این بود وقت استراحتم رو بیام رو تراس و کفترای همسایه روبرویی رو دید بزنم.از اتفاقات خوبی که تو دبیرستان خصوصا سال سوم برام افتاد دوستی با مطهره بود، واقعا که دوست خوب شاید همه چیز نباشه ولی حداقل نصف مسیره؛ و خب تو اردیبهشت با هم رفتیم مزارشهدای یکی از پردیس های دانشگاه تهران، یعنی مطهره منو برد. خدایا تا پاکم نکردی، خاکم نکنبخشی از تابستان زیبا و دلپذیر رو رفتیم شهرستان، عکسای قشنگی گرفتم اونجانکته عکسو گرفتین دیگه!؟تو شکار تار عنکبوتا خیلی خوبم. باید عکاس طبیعت بشم تو ژانر عکاسی از ایناتو تابستونی که گذشت کارای کوچیک ولی متفاوتی انجام دادم: قالی بافتم(نه یه قالی کامل، در حد چند رج که البته تجربه اولم نبود)، گلدوزی کردم و یه چندتا کار هنری دیگه. ولی شاید مهمترین اتفاق، ثبت نام کلاسای راهنمایی رانندگی و گرفتن گواهینامه بود. تجربه شیرینی بود، مربی خیلی باحال و جدی داشتم؛ احتمالا اگه فرصتش بود از اون آدمایی بود که میتونستی ساعت ها باهاش فلسفی و عرفانی صحبت کنی.  پارک دوبل رو هم خیلی خوب میزدم دلتون نخواد.(مشکلی نیست که از خودم تعریف کنم دیگه؟)از کارای خوب دیگه آشپزی کردن بود(غذا و کیک). که خب نقاط قوت و ضعف خودمو پیدا کردم. پخت غذاهای ایرانی سخت تره و من تو کیک پزی بهتر عمل می‌کنم، ولی خب همون آرامشی که آدم حین آشپزی کردن میگیره و تمرکزی که ایجاد میشه به نظرم نکته مهمیه که اگه نتیجه یه ریزه اینور اونور شد و یا اونچیزی که ما می‌خواستیم نشد، نباید غافل شد ازش . سریال خفن هم دیدم:    Lost     محشره...وShadow and boneشعار محبوبممن یه بخش نسبتا طولانی از تابستون رو صرف جست و جو و تحقیق درمورد رشته های مختلف کردم تو یوتیوب. بهترین پیج که خیلی کمکم کرد گزینه5 بود. از مهندسی های تاپ گرفته تا رشته های نسبتا کم شناخته مثل مهندسی انرژی و نقشه برداری و اینا! جالب اینه هر چی بیشتر رشته هارو میشناختم، بیشتر نمیدونستم چی میخوام!!!! ولی خب به نظرم بهترین انتخاب مکانیک میتونست باشه از این نظر که من به مکاترونیک خیلی علاقه مند شده بودم (ساخت ربات و این داستانا)و اینکه رشته جامع تری بود و زیرشاخه های مختلف داشت، و همچنین اپتیک و لیزر و پلاسما که هنوز که هنوزه اگه اسمشون رو تو مستندی چیزی بشنوم چشمام قلب قلبی میشه. ولی من اولویت دومم یعنی علوم کامپیوتر دانشگاه الزهرا قبول شدم! شاید بگین چرا؟ که خب جوابم اینه که منطقی تر بود. و وقتی که اومدم تو ترم یک و فیزیک۱ رو دیدم فهمیدم من فیزیک رو فقط درحد دیدن مستند دوست دارم و این رشته ها برام خیلی سخت میشدن. ولی ع.کامپیوتر رشته علوم پایه اییه که هم ریاضی داره هم کامپیوتر و شاید نقطه قوتش برام همینه.کتابخونه فوق العاده ای داریم.برنامه سازی مقدماتی_ طراحی الگوریتمدانشگاهمون از چیزی که فکر میکردم خیییلی بهتر بود. هم از نظر موقعیت مکانی و هم از نظر محیط و فضایی که خود دانشگاه داشت. صادقانه بگم اون اولش تنها ایرادی که داشت _به نظر من و بعضی همکلاسیام_ تک جنسیتی بودنش بود که خب حقیقتا هر چی رفتیم جلوتر اینجوری بودیم که نه اتفاقا خیلی خوبه و خیلی راحتیم ، حداقل من که سعی میکنم نیمه پُر لیوان رو ببینم.البته بگم چون دانشگاه ما مترو نزدیکش نیست تقریبا به همه جا دورههه و این اذیت کننده ست کمی. من هر روزی که میرم دانشگاه، شش ساعت تو رفت و برگشتم...:)کلاغ های خوبی هم داریم. پر رو قرنیه مشکیالبته باید بگم بیشترین تجارب من توی همین مسیریه که میرم و میام، من تقریبا همه نوع وسیله ای رو باید سوار شم؛ تاکسی، بی ارتی، مترو، اتوبوس. همین دانشگاه رفتنِ من باعث شد برای اولین بار تنهایی سوار مترو شم.  دیگه از فروشنده های مترو هندزفری نخرم، آمادگی مزاحمت رو داشته باشم، تو مترو حواسم باشه اگه تا خط مورد نظر من نمیره سریع پیاده شم، ممکنه اسنپ تصادف کنه و نیازی نیست خیلی بترسم و نگران باشم، به هر قیمتی سوار بی آر تی شلوغ نشم، کرایه اسنپ و تاکسی رو همیشه نزدیک مقصد پرداخت کنم نه همون اول، تاکسی جلو نشستم کمربندمو ببندم. نقشه تهران هم اومده دستم، مناطق مختلف و موقعیت جغرافیاییشون رو فهمیدم. تو مسیر به تابلو خیابونا و بزرگراها دقت میکنم، فقط خطوط مترو رو هنوز حفظ نیستم:))) تنهایی رفتن به جاهای مختلف و تجربه کردن مسیر های جدید اون هم به تنهایی؛ درسته نگران، مضطرب و کمی هیجان زده ام می‌کرد، ولی خب بعدش که به سلامت بر میگشتم احساس اعتماد به نفس می‌کردم. اولین بار که تنهایی رفتم انقلاب و تو کتابفروشیاش گشتم و کتاب خریدم یکی از قشنگترینِ این تجربه هاست..سوره مهرجوارح کیس کامپیوتر _کارگاه کامپیوتر ساختمان ابن سینایکی از اتفاقات جالب که ترم دوم رخ داد شرکت توی کارگاه حل پرونده جنایی تو دانشکده حقوق بود، هم گروهی من یه دختر خیلی خوبِ رشته حقوق بود که یه ریزه زیادی به حسش اعتماد میکرد ولی خیلی خوش گذشت و تونستیم رمز رو پیدا کنیم و qr code رو اسکن کنیم و سرنخ های بیشتری برای حلش گیر بیاریم. نتیجه: به جزئیات دقت کن، مسائل رو پیچیده نکن، یه دست صدا نداره...این بود اندکی از تجارب ما از سال ۱۴۰۳ دعوتتون میکنم گربه ببینید:یافتینش؟</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 07:42:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نور را در پستوی خانه، نهان باید کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%86%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-jecaesqsqfzm</link>
                <description>در اینجا مِه گاهی غلیظ می‌شود. سبزه های سنگی را در بر می‌گیرد و مهمان ناخوانده لانه مورچه ها می‌شود. طیف توسی رنگی دارد، از تیره تا روشن؛ نه از سفید شروع می‌شود و نه به سیاه ختم.  سنگ های کوچک و زبری در دستانش است. از همان هایی که هر از گاهی آسمان به داخل شهرمان، پرتاب‌ میکند. دستانم دستگیره پنجره را لمس می‌کنند. برای بازکردنش به ناچار روی پنجه های پا می‌ایستم تا انگشتانم دور دستگیره، قفل شوند و کلیدی باشند برای آزادی من.  حس میکنم لبخندم همه تاریکی آنجا را می‌شکافد و به استقبال ستاره ها می‌رود. ولی امیدی نبود چون ما صدها سال نوری از چراغ ها دور شده بودیم، و هزاران سال دیگر مانده بود تا به آنها برسیم.  بی هوا فریاد میزنم: &quot;بشتاب شهاب! چراغ ها منتظر ما هستند تا یکبار دیگر ما را ببینند.&quot; و خودم را از پنجره آویزان میکنم و مثل لباسی میشوم که مادر روی بند پهن میکند و باد تابش میدهد. انگار سلول به سلولم میتوانست حس کند که اینجا حتی باد هم حسی ندارد چه رسد به دیوار های سیمانی.صدایی آشنا میشنوم که می‌گوید:&quot;این ستاره های دنباله دار که انقد دوست داری ببینیشون؛نابود میشن، و همراه نابودیشون چند نفر رو هم نابود میکنن. کِی می‌خوای بزرگ بشی؟! تاحالا به این فکر کردی چند نفر از آدمایی که تظاهر میکنن دوستت دارن، تا الان چندبار گولت زدن؟ تاحالا ازشون پرسیدی که این ستاره های دنباله دار از کجا میان و به کجا میرن؟!&quot;  صدای شهاب درست از پشت سرم می‌آمد، با هر کلمه اش حرارت خشم بر من ساطع و باعث می‌شد اخم کنم. نگاهش کردم. چشم‌های غضبناک هردومان به هم دوخته شد. باد هم بر این حرارت برافروخت ولی می‌دانستیم که آخر چه کسی تسلیم می‌شود. شهاب صورتش را برمی‌گرداند، به آسمان نگاه می‌کند. به یکباره حس میکنم همه چیز رنگ و بوی غم می‌گیرد. چشمهایش مانند غروب های بیت‌المقدس می‌شود. دوست داشتم مانند امواج ساحل حیفا، غم هایش را بشویم. سرَم را به چهارچوب تکیه می‌دهم و آهی می‌کشم:&quot; تو، برخلاف سِنّی که داری؛ بسیار مَرد و دلیر هستی. با واقعیت ها روبه‌رو می‌شی و سعی می‌کنی من رو همراه خودت کنی؛ ولی من، من می‌خواهم همیشه شادی رو زندگی کنم، آرامش داشته باشم و تو رو خوشحال ببینم.&quot;سکوت یا هیاهو، فرقی نمیکرد؛ در کنار او هردو لذت بخش بود ولی اکنون تنها تمایلم در این بود که لب تر کند و سخنی بگوید،جلوی ترک برداشتن قلبم را بگیرد که اگر اینکار را نمی‌کرد، وجدان لعنتی هر لحظه من را به خودخوری یا حتی خودزنی می‌گماشت. سکوت را که می‌شکند، لبخندی میزنم و نفس حبس شده را رها می‌کنم:&quot; من فقط زمانی می‌تونم شاد باشم و آرامش رو حس کنم، که کشورم و مردمش باهم باشن. شب ها فقط ماه و ستاره ها آسمون رو چراغونی کنن،نه بمب هایی که به اسم ستاره دنباله دار خواب رو از چشم بچه ها میگیرن. هم‌میهن بدون میهن، معنایی نداره.&quot; به من نگاه میکند، نگاهش در نظرم مصمم است. کوهستانی از حقیقت و رغبت در چشمانش است که آرزو میکردم میتوانستم قله اش را فتح کنم. انگار که به وجودم پلی می‌زند و با برق کلماتش مرا می‌گیرد:&quot; میان واقعیت و حقیقت مرز باریکیه، اجازه نده تو رو تو باتلاقی از جهل و فریب غرق کنن که وقتی به خودت بیای،می‌بینی شادی و خوشبختی تو در گرو غمِ افراد دیگه ست. من نمی‌خوام ساکت باشم هارا، می‌خوام تو مسیری قدم بردارم که ممکنه بازگشتی نداشته باشه، تو هم قدم من می‌شی؟&quot; اغراق نیست اگر بگویم دلم آن شب تمام تردید هایم را زیر پا گذاشت و تصمیم گرفت که بزرگ شود.پ.ن: وای خدایا، این نوشته برای یکسال پیشه، نوشته بودم و بعد از مدت اندکی حذفش کردم. الان که میون پیشنویس ها خوندمش دچار شعف و ذوق زیادی شدم و دیدم حیفه اگه میون پست هام نباشه!</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 05:29:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یاد کسانی که نجنگیده، باختند</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AC%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86%D8%AF-xhlwgwd8img6</link>
                <description>نگاهی به سالنامه ام می‌اندازم، اکثر صفحات خالی اند، بیشترِ اهداف روزانه ام تیک نخورده اند، و بعضی صفحات صرفا نقاشی اند، یا فحش یا شعر یا هر چیزی. از اردیبهشت تا تیر، اهداف تیک خورده ی بیشتری دارم و همچنین تعدادی اعداد اَجَق وَجَق که آنهارا شتابان نوشته بودم که همان بازه زمانی مطالعه برای کنکور بودند؛ در صفحات مربوط به تیرماه، دست خطم شکسته تر است و نامنظم، احتمالا استرس زیادی داشتم و نگران ساعتها و دقایقی بودم که همچون ماهی قرمز های عید از دستم سُر می‌خوردند و اگر مراقب نبودم، می‌مُردند و من می‌ماندم و پشیمانی از وقت هایی که هَدَر داده ام. من هنوز مانند دوران کودکی ام برخلاف این جمله که&quot; زمان را با پول نمی‌توان خرید&quot; یا حرف هایی این چنین، بر این باورم که اتفاقا می‌توان زمان را خرید، می‌توان برای حفظ و ذخیره بیشتر زمان، به جای دو ساعت ایستادن در صف نانوایی دولتی،با ده دقیقه الی یک ربع(یا حتی خیلی کمتر) از آزادپز ها نان تهیه کرد، که البته همین هم نیاز به پرداخت بیشتر پول است؛ و همین جا بود که برای من این سوال پیش می‌آمد که کدام مهم تر است پول یا زمان، یا نان...؟  برای پول درآوردن نیازمند به زمان هستیم و برای حفظ زمان و شاید صیانت از طول عمر خود نیز، به پول محتاجیم.من هنوز با همین طرز تفکر زندگی می‌کنم، انگار که بخواهم تا سالها عمر کنم و مطمعن باشم فردا هم زنده هستم؛ زندگانی را به سُخره گرفته ام. تلاش های من شاید از نظر بعضی ها حتی زیادی هم باشد، ولی من می‌دانم ما آدمها هر چقدر هم که جان بِکَنیم، هنوز هم  زمان های مُرده ی زیادی داریم که در حیاط زندگیمان چالِشان می‌کنیم. من دیگر ماهی قرمز های عید را دوست ندارم.من دیگر دلم برای استرس هایی که سر کنکور کشیدم و نگرانی هایی که داشتم تنگ نمی‌شود ولی میدانم همان روزها و شب های پُر از امید، فعالیت و ترس را به بی تحرکی و رِخوَت بعضی از روزهایم ترجیح می‌دهم؛ ترجیح می‌دهم توی رینگِ بوکس، برخورد ضربات سنگین به بدنم را تحمل کنم ، از درد به خود بپیچم و حتی ناک داون شوم ولی در همان لحظه که حریفم منتظر است تا بعد از شکست من سور بدهد، از جا برخاسته، عرق روی پیشانی ام را پاک کنم، نفس حبس شده ام را بیرون دهم و با نعره ای به سوی زنده ماندن بِدَوَم.چیزی که اینجا نگفته می‌ماند، اهداف من است. پشت هر جنگ و بزن بخوری، نیتی نهفته است که باید ارزش معارضه را داشته باشد، حداقل این باشد که اگر به خاطرش مُردم یا از صفحه روزگار ناک اوت شدم، دلم نسوزد و حسرت عمر سپری شده ام را نخورم. زمان، پول، تلاش ؛ احتمالا چیزهایی هستند که برای یک زندگی شرافتمندانه در این دنیا لازمند ولی هدف من، چیزی ست که مرا بعد از مرگم زنده نگه می‌دارد و مقدار دستیابی به هدف مقدسم، عاملی است که من را در یاد ها زنده نگه می‌دارد. چیزی که امروز من را نگران کرد، حرص و طمعی بود که برای رسیدن به پول و قدرت در من ایجاد شد،برای لحظه ای اهداف مقدسی را که از بچگی تا به الان با خود داشتم، از یاد بردم . فراموش کردم که از خدا می‌خواستم برای چه به من کمک کند و قول هایی که به او دادم را نیز از یاد بردم. چه خواهد شد اگر به جایی برسم و خودم را نیز فراموش کنم؟آخرین پست سال ۴۰۳۲۷ اسفند</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Tue, 18 Mar 2025 01:45:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از هدیه به پرستوهای مهاجر</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1-ruupchubyn2a</link>
                <description>به نظر نمی‌آمد سرد باشد، من از درون می‌لرزیدم انگار که درونم صاعقه ای مرگبار می‌مُرد و زنده می‌شد و من با هر بار غُرِّشَش ، از نو زاده می‌شدم. چشمانم از درد، خودبه‌خود بسته می‌شوند و در پس آن تاریکی، صدای تو در ژرفای روح من طنین انداز می‌شود:&quot;سر انجام پرومته، یک خدای تایتان که از زئوس برای کمک کردن به فانی ها سر پیچی کرد، به صخره ای در کوه های قفقاز بسته شد که در آنجا هر روز یک عقاب می‌آمد و گوشت تنش را پاره می‌کرد، سپس در طول شب، دوباره رشد می‌کرد و این عذاب ایزدی هر روز و هر روز برای او تکرار می‌شد.&quot; و بعد به صورت وحشت زده ام می‌خندیدی و می‌گفتی اینها  فقط افسانه است. .. حرارتی زیر پلک هایم را می‌سوزاند و بعد قطره اشکی، انگار که قصد زجر دادنم را داشته باشد، روی گونه ام را خراش می‌دهد و محو می‌شود. دستان گرم مادر مرا به خود می‌آورد:&quot;هدیه، چرا هیچی نمی‌گی؟حداقل بیا بنویس ، خودتو انقدر اینجوری اذیت نکن.&quot;  کاغذ و قلمی روی پایم می‌گذارد و منتظر است تا نگاهش کنم. شرم، مانعم می‌شود و بدون آنکه درون چشمهایش که در آتش غم می‌سوختند نگاهی بی‌اندازم، کاغذ و قلم را به دست می‌گیرم. صدایم را انگار که درون چاهی عمیق گیر افتاده باشد، به زحمت بلند میکنم و از او می‌خواهم که از اتاق بیرون رود. مادر مثل همیشه است، مهربان است و دلسوز و از اینکه بدون حرف تنهایم می‌گذارد و میرود، نفسی از سر آسودگی می‌کشم. اتاق جوری در تاریکی غرق شده است که مطمعن باشم حتی ارواح هم توانایی دیدن من را نداشته باشند. پرده را کمی کنار می‌زنم تا نور زرد چراغ خیابان، مهمانم باشد؛ صدایت دوباره مرا تسخیر میکند:&quot; این نور زرد لامپ خیابونا و جاده ها به خاطر بخار عنصر سدیمه ها، می‌دونستی؟_ مگه مهمه؟_ خوبه که آدم بعضی چیزارو بدونه، یه جور اطلاعات عمومیه که تو ارتباط با آدمای دیگه میشه ازشون استفاده کرد مثلا.&quot;  بعد لبخندی می‌زنی و به من چشم می‌دوزی و منتظر جوابی._ ولی من فقط می‌خوام ارتباطم با آدما در حد غریبه بمونه، من غریبه با اونا، اونا بیگانه با من؛ و من همه رو از دور نگاه کنم و صرفا در مورد زندگیشون و افکارشون خیال پردازی کنم. مثل یه پرنده ی مهاجر، تا جایی که می‌تونم پرواز کنم و هیچ دل بستگی نداشته باشم. سَبُک بال زندگی کنم و اگه جایی کمکی از دستم بر می‌اومد برای آدمای رندومی که اطرافم می‌بینم ، انجام بدم._ من چی؟ می‌خوای با من هم غریبه باشی؟! احیانا نمی‌خوای وقتی که داری مثل یه پرنده اوج میگیری کنارت باشم و از سکوت کنار هم دیگه لذت ببریم؟ من دوست دارم تمام داستاناتو بشنوم، هر دفعه بیشتر بشناسمت و هی از خودم بپرسم چرا من این پرنده رو زودتر پیدا نکردم!.&quot;قلم کمرنگ است،  درست مثل پوست رنگ پریده ام. هر بار به تو که می‌رسم قلم را می‌فشارم تا جملاتت را محکم حَک کنم، انگار که بخواهم کلماتت را در کاغذ اسیر کنم تا نکند یک وقت مثل خودت پَر بزنند و بروند. قلم میان انگشتانم در حال جان دادن است و من اکنون تازه گرمِ نوشتن شده ام . چهره ات خودش را از قفس ذهنم آزاد میکند، دوباره لبخندت را میبینم و چشم هایی را که انگار به عمق جانم رخنه می‌کردند و تمام اسرارم را می‌فهمیدند. یادم می‌آید که از تو پرسیدم:&quot; چرا؟&quot; و تو گفتی که می‌خواهی با من به عمق اسرار این دنیا پی ببری و من را به جایی ببری که از آن آمده ای، با هم به قُلّه ها سفر کنیم و هر بار از قِبله گاهی متفاوت ، خدا را پرستش کنیم. گفتی که من چیزهایی را می‌بینم که دیگران نمی‌بینند:&quot; تو می‌تونی اون عنکبوت ریز، و تاری که تنیده رو، روی برگهای درخت انگور ببینی، با لبخند نگاهش کنی و شگفت زده بشی. می‌تونی اون گیاه های ریز و تیغ دارِ رو زمینِ خاکی رو ببینی و با ذوق ازشون عکس بگیری. می‌دونی شاید خیلیا بتونن ببینن ولی تو جور دیگه ای می‌تونی. تو حتی من رو یه جورِ دیگه ای می‌بینی، طوری که شاید حتی خودم، خودم رو اونجوری نبینم.&quot;ای کاش می‌توانستم قفسی بزرگ تر برای کلماتت بسازم و تا ابد آنها را حبس کنم، ای کاش می‌توانستم خاطره ی دستانت و چشم هایت را ببوسم و میان صفحات دفتری که به یادگار به من دادی، قُل و زنجیر کنم. طنابِ دارِ دستانم را دور گردنت بیندازم و هر دو،طوری که باهم یکی شده ایم، زیر پاهایمان خالی شود و در آغوش یکدیگر بمیریم. ..چشمم به پرستوهای روی پیراهنم می‌افتد، چنگ میزنم تا آنهارا از بندِ تنم رها کنم، بلکه آنها من را روی بال های خود بنشانند و از محبسِ رنجی که تو زندانبانش بودی، آزادم کنند..</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Wed, 12 Mar 2025 20:02:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از روز های تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-watwywq8m8xv</link>
                <description>ساعت ده و نیمه ، این استاد همیشه قراره دیر برسه، از طرفی خوبه اگر نیاد ولی خب این همه راه نکوبیدم بیام برای هیچی...هوا مَلَسه. منو یاد اوایل پاییز میندازه همونموقع که تازه برگا قراره زرد شن، بچه ها میرن مدرسه و عاشقا میرن بیرون قدم زدن. این جمله آخر یه کم خنده داره نه؟کنار پنجره نشستم، یه نسیم خنکی میزنه به کمرم، مشکلی نیست اگه دوباره سرما بخورم...بچه ها نشستن، نگاشون میکنم، هرکی یه جوری تو خودشه و منم اینجا دارم مینویسم. سرک کشیدم تو گوشیش، دیدم تو یوتیوب داره آموزش هنگدرام میبینه؛ با لبخند گفتم دوست داری؟ گفت آره میخوام یاد بگیرم. اومد رو زبونم بگم من از این ساز خوشم نمیاد ولی خب دلم نیومد بزنم تو ذوقش.بعضی آدما رو از دور دوست دارم، یهو مثلا از طرف خوشم میاد، به نظرم آدم جالبیه و با خودم فکر میکنم شاید بتونیم با هم دوستای خوبی شیم ولی خب بعد که میرم تو جَمعشون یه جورایی خیلی پشیمون میشم؛ شاید جدیدا خیلی سخت گیر شدم ولی خب خیلی وقته یه رفاقت خوب نداشتم، ولی حقیقتا خیلی مهم نیست اگه کسی نباشه، ترجیح میدم آدمارو از همون دور دوست داشته باشم.استاد هنوز نیومده، نیاد دیگه سنگین تره ساعت ۱۲ جشنه، این دفعه رو حتما میرم و تا تهش میمونم؛هنوز از اینکه اجرای محمد معتمدی رو تو سالروز دانشگاه ندیدم خیلی ناراحتم، الان که فکر میکنم اغلب دوستی هایی که تو دبیرستان میخواستم ایجاد کنم بین آدمایی بود که چندساله با هم رفیقن و خب وارد شدن به همچین جمع های صمیمانه ای خیلی سخت تره، چرا من همیشه راه سختو انتخاب میکنم؟تو حیاط مدرسه دخترونه روبه رو دانشگاه، دارن هندبال بازی میکنن، هوا خیلی سرده، یاد خودم میفتم؛ من عاشق هندبال بودم و استادِ ادامه ندادنِ چیزهایی که توشون علاقه و استعداد دارم.. .کی بزرگ شدم؟هوا زیادی سرد میشه، پنجره رو میبندم، استاد داره میاد و ما همه معتقدیم اگه نیاد سنگین تره، ولی خب الان با بچه اش اومده ، و هشتاد درصد بچه هایی که اومده بودن دَر رفتن.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 11:06:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کامبَکمون نشه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%A8%D9%8E%DA%A9%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%B4%D9%87-laxxqtabagec</link>
                <description>وارد ویرگول میشم، خیلی چیزا عوض شده ولی آقای دست انداز و فائیر و آقای دادخواه و ... همچنان مینویسن(خداروشکر).آخرین پُستم برمیگرده به نُه ماه پیش و الان هوس کردم که دوباره تو ویرگول متولد بشم. چندتا از پستای قبل و کامنتارو خوندم و خیلی بهم حال داد حقیقتا، حیفه اینجا رو ول کرد نه؟به نظر میاد باید اسمم رو هم عوض کنم، چون اخیرا یه کِرِم نرم کننده با نام newti خریدم و راستش خیلی این موضوع به مذاقم خوش نیومد البته که محصول خوبی بود، راضیم ازش. اسم اکانت رو شاید اسم خودم بذارم و یا شاید یه چیز دیگه، پروفایل هم همینطورراستی بهتون نگفتم دانشجو شدم نه؟ دارم علوم کامپیوتر میخونم  ، رشته خوبیه، تا الان که دوستش داشتم؛ ترم یک به سختی گذشت ولی امیدوارم از این به بعد خوب پیش بره، دوست پیدا کردن برام از چیزی که فکر میکردم سخت تره و این مسئله یه جورایی اذیت کننده ست.فعلا چیز دیگه ای ندارم بگم ولی دلم تنگ شده برای نوشتن...فعلا</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 20:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس های آخر مدرسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-ik3mwe2rlthr</link>
                <description>سال دوم : یک لیوان پلاستیکی پر کاغذهایی کردم که اسامی پسرانه روی آنها نوشته شده بود، بچه هایی که می‌خواستند برادر داشته باشند دستی فرو میکردند و کاغذی برمی‌داشتند، بلند اسم را می‌خواندند و می‌خندیدند. معلم وارد می‌شود احتمالا در سه ماهه آخر بارداری اش بود دستی می‌کند و اسمی بیرون می‌کشد: ماهانمحض پر کردن جاهای خالیسال سوم : در کلاس تنها دوتا درسخوان داشتیم که نازکرده دبیر بودند، تقریبا هر روز کارمان شده بود جریمه نوشتن، وقتی جلسه بود و معلم میخواست تشریف ببرد می‌فرمود:&quot;از عدد صد تا هزار، پنج تا پنج تا با عدد و حروف بنویسید تا بیام (بعضی اوقات هم فقط زوج ها).&quot; البته که هیچوقت فلسفه اش را نفهمیدم. یادم هست می‌خواست جدول ضرب را امتحان بگیرد و من چقدر گریه کردم تا رفتند و برایم آب قند آوردند، تنها غلطی که داشتم پنج در پنج بود که نوشته بودم ده.سال چهارم : معلمی بسیار نازنین تکلف مارا به عهده گرفت و ما آنقدر به او دلباخته بودیم که مجبور شد از دبیر موقت به دائمی، تغییر کاربری دهد. از آن معلم هایی بود که حاضر بودم برایش جان بدهم. یادم است اسفند بود و یواشکی به من گفت که اینبار قرار است نام من را به عنوان دانش آموز برترِماهِ این کلاس روی بُرد بزنند؛ و من تقریبا تا امتحانات ترم منتظر بودم که در نهایت هم ندیدم، بعد شش سال ماجرا را به مادر گفتم و پرسید:&quot;چرا اونموقع نگفتی؟&quot; جواب دادم:&quot; مهم نبود.&quot; ولی به نظرم اگر بی اهمیت بود باید الان به فراموشی سپرده می‌شد.سال پنجم: بهترین سال دبستان بود. معلم خوبی داشتم از آنها که می‌زد شبکه مستند و به اندوخته هایش اضافه می‌کرد، انصافا خوشگل هم بود دوستش داشتیم؛ شاید او بود که باعث شد به مستند علاقه پیدا کنم. سفیر سلامت شده بودم. با یکی از بچه های ورودی جدید آشنا شده بودم و دختر خیلی خوبی بود. به مسابقات ادبی جشنواره خوارزمی رفتم، مادرم به او گفته بود که دوست دارد من ریاضی بخوانم.اکنونسال ششم: یکی دیگر از سال های خوب با دبیر خوب. عضو شورای مدرسه شده بودم.مسابقات جابر ابن حیان شرکت کرده بودیم و اول قرار بود جاروبرقی اختراع کنیم!(به رو نزنید که سالهاست اختراع شده) خلاصه گروه سه نفرمان جارو برقی ساخت ولی به جای اینکه آشغال در خود ببلعد، آنها را فوت می‌کرد و این پروژه با شکست روبه رو شد. رفتیم سراغ ایده و طرحی که به یکباره در راهرو مدرسه به بنده الهام شد. این نیز نوعی پنکه بود ولی خیلی متفاوت که به علت محرمانه بودن موضوع از تشریح آن خودداری می‌کنم. به مرحله بعد راه نیافتیم ولی خب متوجه شدم برای راهیابی باید به نظر کارشناسی شده پدر گوش میکردم حتی اگر ظاهر پروژه کمی بیریخت می‌شد.زیبا نیست؟سال هفتم: مسابقه ای شرکت کرده بودیم برای حفظ دعای فرج &quot;الهی عظم البلا&quot; اکثر کلاس شرکت کرده بودیم و از آنجایی که فکر میکردم چند نفر برنده خواهند شد، هر کس که در این باره نگرانی داشت میگفتم که حتما برنده خواهد شد. برنده خودم شدم ولی خب یاد گرفتم همیشه خوب خواستن برای دیگران به خودمان بر می‌گردد. دبیر قرآن در اولین جلسه از بِ بسم الله شروع به تفسیر کرد و من با دهان باز به او خیره بودم، از جلسه بعد دبیر عربی شد و حکمت و تفسیر پَر. یادم است سر کلاسش رمان رانده شده را می‌خواندم. لعنتی خیلی قشنگ بود.چون زیباست زیبا ترسال هشتم: محفلی چهارنفره در آخر کلاس داشتیم، همیشه خوش بودیم. بچه ها می‌دانستند از حافظ غزل حفظم، بلندم می‌کردند تا بخوانم. مبصر کلاس بودم و وقتی چند نفری داشتند ریز ریز حرف می‌زدند، رفتم بالای سرشان؛یک نفرشان جیغ کشید و من نام خودم را روی تخته میان بدها نوشتم. دبیر ریاضی ام فوق العاده بود، شخصیت قوی و با اعتماد به نفسی داشت. از آنها که میخواستی روزی شبیهشان شوی. جمع دوستان قدیمی ام را ترک کرده بودم و به مجمعی دیگر پیوسته بودم، دوستانی که انگار زمان با آنها طور دیگری می‌گذشت تا وقتی که کرونا آمد و خانه نشین شدیم.سال نهم: همه چیز آنلاین بود.   سال دهم: وارد دبیرستانی شدم که هیچ کس را در آنجا نمی‌شناختم. شاید همین خیلی روی اعتماد به نفسم تاثیر گذاشته بود و اغلب اوقات با خودم بودم. دبیرستان تیزهوشان، در رشته ریاضی. همه چیز شاید اتفاقی شد چون در بهترین هنرستان شهر در رشته گرافیک ثبت نام کرده بودم و در آزمون عملی قبول شده بودم، در آخرین لحظات پذیرش فرزانگان، نقل مکان کردیم.سال یازدهم: در المپیاد شیمی شرکت کردم و در مرحله اول قبول شدم، کلاس های دانش پژوهان که در شاد برگزار می‌شد را برای مرحله دوم نگاه میکردم و متوجه شدم تقریبا هیچ چیز حالیم نیست پس مرحله دوم را نادیده گرفتم. نمایشگاه مدرسه انقلابی که در مدرسه داشتیم و انجمن اسلامی، باعث شد با بچه های خیلی خوبی آشنا بشم و در نمایشگاه استعداد های خودم رو به نمایش بذارم. البته که اندک بودند ولی خب زحمات زیادی کشیدیم که به علت مدیریت تدبیرانه! مدرسه همه زحماتمان حداقل یکبار به آب رفت.غرفه دلبند من با موضوع تاریخچه استعمارکافه ۵۷ عزیزمان با مشاهیری که آب کشیده شدندسال دوازدهم: دستاورد خاصی به دست نیاوردم فقط بدانید اگر المپیاد قبول شوید ملت فکر میکنند قرار است دماغ کنکور را به خاک بمالید. فیزیک یازدهمبه پایان آمد این دفتر    حکایت همچنان باقیست</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 22:17:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کبوتران در کِشمَکِش جاده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%DA%A9%D8%A8%D9%88%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%90%D8%B4%D9%85%D9%8E%DA%A9%D9%90%D8%B4-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-kftvkyelsxut</link>
                <description>گمان می‌کنم جایی در میان تاریخ گمشده ام. سکوت، لبانم را بر هم دوخته و تشوّشی وحشی، گریبان ذهنم را گرفته و می‌فشارد و تنها کاری که از من بر می‌آید خیال پردازی و درنهایت نوشتن است. جملات را در ذهنم می‌سازم؛ کاغذ و قلم که می‌آورم(تا تایپ کنم) پیوند همه کلمات گسیخته شده و من اصلا به یاد نمی‌آورم که چه می‌خواستم بنویسم.طبقه پنجمم؛ روی صندلی چرخی نشسته ام، به کفتر های ساختمان روبه رویی نگاه می‌کنم، چهارتا کفتر باهم! برایم عجیب بود. نوبتی می‌رفتند از کولر آبیِ آخرین طبقه ساختمان، آب می‌نوشیدند_اگر اشتباه نکنم_.سمت غروب آسمان بدجور زیبا می‌شود. اگر ابرها نبودند...زندگی جریان دارد، گل هایم بچه زده‌اند؛ پسر بچه ها در کوچه‌مان فوتبال بازی می‌کنند و برای یکدیگر خطو نشان می‌کشند. تقریبا تمام پسربچه های این چهار، پنج‌تا کوچه، یکجا می‌ریزند اینجا. شاید به خاطر وجود کسری و ماهان باشد. مدت ها پیش سعی کردم با آنها بازی کنم ولی راحت نبودند؛ من حکم خاله‌شان را داشتم. دیشب بسی غمگین بودم، الان دلیلش را یادم نیست ولی از ناراحتی گریستم، در میان آبغوره هایم چشمم به خرمگس بزرگی افتاد که آن گوشه روی میزم نشسته و راه می‌رود. کمی شوک می‌شوم ولی قبل آنکه گریه هایم تشدید شود میگویم:&quot;ببین من نه دلشو دارم، نه اعصابشو. لطفا بذار هردومون در آرامش باشیم&quot; فکر میکنم لحن بغض آلودم کارساز بود؛  نه وزوز کرد و نه مزاحم شد، فردا صبحش هم بارو بندیلشو جمع کرد رفت. ساعت ۲۰:۳۰ دقیقه ست و برنامه go to bed reminder  بهم میگه بروم بخوابم ولی خب زمانی که من به خواب نیاز دارم، او نیست و زمانی که نباید بخوابم... حقیقتا این چرخه کثیف مدت مدیدی‌ست که ادامه دارد...آری عزیز، زندگی جریان دارد؛ حتی در روزهای کش‌دار فروردین که آرزو میکردم ایکاش امسال کش بیشتری می‌داشت؛ به طرز عجیبی امیدوارم و می‌دانم که می‌شود، ولی دوست ندارم این دانستن باعث نخواستن و تلاش نکردن شود.همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردارشرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری در پناه حق.آوردمشون بیرون هواخوریپ.ن: تمام موسیقی متن های سریال در چشم باد رو دانلود کردم و عالیه، خصوصا تِرک سرگشته. </description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Tue, 16 Apr 2024 20:58:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمان،موسیقی، درس و من</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%88-%D9%85%D9%86-ohb2kqomiki8</link>
                <description>زمان، سریع می‌گذره و من از این همه عجله متعجبم. شاید اگه می‌تونستم برگردم عقب ، یه چیزایی رو تغییر می‌دادم ولی بازم با خودم میگم اگه تغییرشون بدم دیگه این چیزی که الان هستم، نخواهم بود؛ و همچنان نمیدونم که آیا این وضعیتی که دارم خوبه یا نه؟ آیا چیزی که هستم همونیه که باید باشه؟ اصلا چجوری باید باشه؟ معیاری وجود داره؟! از اینکه آدمیزاد خیلی چیزارو نمیدونه واقعا خوشحالم. یادمه بچگیم شادتر بودم، بخاطر اینکه خیلی چیزارو نمی‌دونستم و اصلا برام اهمیتی هم نداشت، خوشحالم که تو بچگیمون_برخلاف بچه های الان_ خیلی چیزا حالیمون نبود، ولی آیا من بزرگ شدم؟ به اون رشد عقلی که باید رسیدم؟!  من همچنان فکر میکنم برای بزرگ شدن خیلی زوده، مشتاقانه منتظر روزهایی هستم که قراره رنج بکشم و کوهی از مشکلات رو روی شونه هام حمل کنم، روزهایی که قراره عاشق بشم و عشق بورزم، روزهایی که قراره تلاش کنم و با اراده تر باشم؛ ولی برای این روزها هیچ عجله ای ندارم. دوست دارم همیشه وقت اینو داشته باشم که بتونم خواننده های جدید با سبک مورد علاقه‌م رو پیدا کنم، دوست دارم تو راهی قدم بذارم که براش ساخته شدم و بالاخره یه روزی از این سردرگمی بیام بیرون، حقیقتا بعضی اوقات واقعا نمیدونم چی می‌خوام یا شاید خیلی چیزها رو می‌خوام. دوست دارم همیشه وقت اینو داشته باشم که غروب برم بیرون و قدم بزنم، همراه مادرم. دوست دارم در طول عمری که دارم، صنوبر ها و چنارهای بیشتری رو ببینم، یه سرخدار رو از نزدیک ببینم. البته امیدوارم عرضِ عمر زیادی هم داشته باشم. این روزها دارم تلاش میکنم، خیلی زیاد نه؛ ولی خب بیشتر از قبل. این جای خوشحالی داره به هر حال. امسال گل های بیشتری قلمه زدم، فرصت نکردم هنوز با آدمای جدیدی ارتباط برقرار کنم ولی خب هنوز هم وقتش نیست، من آدم خیلی وقت شناسی نیستم اما امیدوارم بتونم وقتایی که خورشید طلوع میکنه رو ببینم، شاید حتی زودتر از اون من طلوع کنم و به استقبالش برم.‌۶ دقیقه تا اتمام وقت استراحتم مونده، قرار بود این مدت رو از موبایل دور باشم ولی الان دارم می‌نویسم و شاید این بهترین تصمیم بود. موسیقی گوش میدم و خداروشکر میکنم که ما آدمها گوش شنوا داریم، و افرادی که صدای زیبا دارن و میتونن بخونن؛ به نظرم خوندن یکی از قشنگترین نعمت هاست و نوشتن.امروز</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Mon, 08 Apr 2024 18:56:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آبی، رنگ سالی که گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D9%86%DA%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-mxievbytkday</link>
                <description>می‌توانستم مدت ها به چشمهایت، چشم بدوزم و به هیچ چیز فکر نکنم. می‌توانستم مدت ها کنارت بنشینم و اجازه دهم سکوتی عمیق و طولانی ما را در آغوش بگیرد؛ما با نگاه هایمان با یکدیگر سخن می‌گفتیم.دوست داشتم دوباره کنار یکدیگر می‌نشستیم و تنها دغدغه مان این بود که الان در این هوای دلچسبِ زمستانی_که بدن هایمان از سرما بندری می‌زدند_ چه موسیقی گوش بدهیم. پلی لیست ها را بالا°پایین میکردیم بلکه هردو به نتیجه ای مشترک برسیم._قربانی؟ چاووشی؟ داریوش؟_..._ کاوه آفاق چی؟و  در آخر راضی می‌شدیم سیاوش قمیشی پلی کنیم.حالا که به ماه نگاه می‌کنم می‌توانم بگویم به چه چیز فکر میکنی. به گربه سیاهی که چند وقت پیش با ماشین، پایش را ناقص کرده بودی؛ یا احتمالا دوباره داشتی برای آینده ات نسخه می‌پیچیدی، یا شاید گیر سه پیچ می‌دادی به شعر های بی قافیه من.. ....دلم می‌خواست امروز میان این همه شلوغی تو نیز بودی، زمانی که پیچک هارا قَلمه میزدم تا بگذارم سر سفره هفت سین؛ وقتی مرغ مینا برای اولین بار در این شب پرهیاهو، نام تو را صدا زد و همه به من خیره شدند، کاش بودی تا مجبور نمی‌شدم بغض لعنتی را در گلویم تحمل کنم؛کاش بودی.  وقتی می‌خواستم جای ماهی ها را عوض کنم یکی از آنها درست شبیه تو بود، کله شق و ریزه میزه، دُم به تله نمی‌داد، تا می‌خواستم بگیرمش خودش را به جنون می‌زد و مانند روانی ها، دور تُنگ چرخ میزد؛اما من صبور بودم، مثل همیشه.نمی‌دانم یادت هست یا نه. درست اسفند ۱۴۰۱ بود. همان موقع که اولین و آخرین برف سال آمد، دانه های درشت و زیبایش روی گونه هایمان می‌نشست و میتوانستیم زندگی را حس کنیم. وقتی روبه رویت ایستادم، دانه های برف زیر نگاهت آب می‌شدند؛ دیگر از من چه انتظاری داشتی. با هزار بدبختی سعی می‌کردم توی چشمهایت زل بزنم و عذر خواهی کنم، ولی امان امان امان، از گونه‌ی سرخِ کبود تو، شرمم می‌شد. کاش از آن دختران تخسی بودم که وقتی سیلیِ محکمم را نثارت کردم، حق به جانب، خیره نگاهت می‌کردم، تا بفهمی کُت تن کیه. البته بین خودمان بماند که همین کار را هم کردم ولی تو کسی نبودی که باید کتک می‌خورد. بالاخره بعد از آن همه جان کندن توانستم به چشمهایت خیره شوم و دل به دریا بزنم:( من واقعا بابت کاری که کردم معذرت می‌خوام.) و دقیقا همان موقع بود که تو گفتی:(بابت همچین دسته گلی لازم نیست عذر خواهی کنید، تو این هوای دلچسب میشه درباره چیزای قشنگتری صحبت کرد.) لبخندی زدی و چشمهایت را به چشمهایم دوختی و من زیر لب بسم اللهی گفتم و انگار که جن دیده باشم از آنجا در رفتم. زهرا می‌گفت کمی ناپخته رفتار کردم و من می‌دانستم خیلی ناپخته رفتار کرده ام. ولی آخرِ همه اینها این من بودم که دُم به تله دادم.آن شبی که شال آبی رنگی به سر کرده بودم  و به دیدنت آمدم، آرام زیر لب به من نگاه کردی و گفتی آبی دوست داری. خسته بودی و از پیشانی ات عرق سرد می‌چکید، یادت هست؟. آن شب زخم عمیقی خورده بودی و خون سرخ بود که از پهلویت جاری می‌شد، نمیدانم جان و مال یک انسانِ دیگر چقدر میتوانست ارزش داشته باشد تا خود را به این روز بیندازی. ارزشش بیشتر از تو بود؟ تو از من هم دعوایی تر بودی.نمی‌دانم فهمیدی یا نه ولی از آن روز به بعد، من دیگر نه شعر می‌نویسم و نه دعوا می‌کنم، آرام شال آبی رنگم را به سر میکنم و می‌نشینم، تا بار دیگر برف بیاید و تو را همراه خودش بیاورد.حدودا ۴ ساعت مانده به سال تحویل ۱۴۰۳</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 02:25:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به یکباره همه چیز به یغما می‌رود</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%BA%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%AF-p2kmel7e0woe</link>
                <description>مقابلم می‌ایستد. می‌توانستم انعکاس تصویرم را در آینه چشمانش ببینم. می‌بینم که لبخند زده ام؛ دست خودم نبود. مادامی که در حضورش بودم، اختیار از کف می‌دادم.مقابلم می‌ایستد. لب هایش را جمع، و گردنش را_که به عقیده ی من مانند ستون عظیم پالمیرا بود_ خَم می‌کند. همانموقع سقف آرزوهایم ویران می‌شود.لب تر می‌کند:&quot;باید برم، من...زمان می‌ایستد، همه چیز می‌شکند و فرو می‌ریزد؛ چیزی نمی‌شنوم، تنها درد است که در وجودم می‌پیچد.  خوابم یا بیدار؟ چندبار دیگر این کابوس ها باید گریبانم را بچسبند و قلبم را از سینه دربیاورند؟ تیزی اشک را روی گونه هایم حس می‌کنم و اینک سرما ست که من را از پای در می‌آورد.مقابلم ایستاده‌است. می‌گفت سرما را دوست دارد چون به او یادآور می‌شود که هنوز زنده‌ ست. من ولی شک داشتم که دیگر زنده باشم.Dear jojiچطوری جون دل و شاید پی‌نوشت: مدت زیادی بود که می‌خواستم بنویسم، ایده زیاد ولی زمان و توان بسیار کم و محدود بود. این روزها بازی با کلمات و نوشتن برام بسیار سخت شده، پایان داستان ها و نوشته ها به قدری بازن که ترجیح می‌دم دیگه بهشون فکر نکنم. به دنبال روزها و شب های خلوت تر.♡</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Sat, 02 Mar 2024 00:21:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادهای شمالی</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C-fazwbxtqistp</link>
                <description>قدم های نامنظم و تعادلی که به هم می‌ریزد. انتهای موسیقی ست و او همچنان در حال رقصیدن است. اهمیتی ندارد شلوغ باشد یا خالی از جمعیت، و همچنان کت و شلوار سیاه رنگش را به تن داشته باشد، آرام دور خودش میچرخد و کفش هایش  در قسمت کورس موسیقی، روی زمین ضرب می‌گیرند.  انگشتان بلندش در هوا تارهای خیالی را به رقص در می‌آورند و نقش لبخندهای او را ترسیم می‌کنند. پلک هایش را روی هم می‌فشارد تا تاریکی اتاق وهمناک تر به نظر رسد. لبخندی فراسوی ظلمات زیر پلک ها، مسیر را برایش روشن می‌کند. همان لب ها، همان چشم ها و مژگانی که قانون جاذبه را نقض کرده بودند. لبخندی را که مدت ها پشت لب هایش زندانی کرده بود، رها می‌کند و کم کم می‌خندد. پلک ها دیگر نمی‌توانند سد اشک ها شوند و قطرات روی گونه های سردش یخ می زنند. ریتم پاها کند شده و همان جا وسط اتاق می‌ایستد. گره ابروهایش گسیخته شده و دیگر خبری از اخم های غلیظ نیست. تنها بغض است که با نواخته شدن ویولون بیشتر میشکند و پلک هایش را خراش می‌دهد. شاید قلب او مانند بقیه نبود، ولی از سنگ هم نبود.  درد را روی استخوان گونه هایش حس کرد و چشمانش را گشود. تنها نور چراغ برق کوچه است که به درون تابیده و کمی فضا را نارنجی کرده بود. روبه رویش روی صندلی سیاه چرمی، مردی نشسته بود با چشمانی سبز که سرمایی زمستانی داشتند و خیره خیره او را نگاه می‌کردند. مرد گرامافون را خاموش میکند و می‌ایستد؛ بدون هیچ حرفی به سمت بالکن می‌رود و شاخه ای از صنوبر را میان انگشتانش میگیرد. دخترک با خود می‌اندیشد که او در این کت و شلوار توسی رنگ و قامتی ترکه ای، به سروی می‌ماند که در حیاط ساختمان میزبان گروه پرجمعیتی از کلاغ هاست. دختر اشک هایش را پاک می‌کند و دوباره زیر نقاب بی احساسش مخفی می‌شود. به سمت مرد می‌رود و کنارش می‌ایستد.  انگار که دو ستون سرد و سیمانی از این کاخ بودند و با یکدیگر غریبه. نسیم  خود را میان شاخ و برگ ها رها می‌کند و جای اشک هارا لمس می‌کند، در چشمان سبز روشن فرو می‌رود و مِه می‌شود، پنداری هرگز بادی در کار نبوده است. مرد آرام نخ میان لب هایش را می‌شکافد و میگوید</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Fri, 02 Feb 2024 20:46:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتهای راه</title>
                <link>https://virgool.io/@Newti/%D9%85%D8%B9%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lthsbee2en3x</link>
                <description>انتهای این ظلمت است. شمع به دور پروانه ها می‌گردد، اینبار برعکس شده! معشوق به دیدار عاشقانش رفته‌است.  دشت بی‌قرار است. می‌توانستم از پچ‌پچ ریزِ چمن‌ها، اضطراب بی وقفه‌ی باد، و ضربان تند خاک_هنگامی که قدم بر می‌داشتم_ آمدنش را حس کنم.  دست چین شده بودند آن پروانه ها، به گمانم صدتایی می‌شدند. آنها را از درخت عشق چیده بودند، جایی که من نیز روزی آنجا بودم، آن بالا میان عُشّاق.نه! میان معشوقان؛ من نیز، زمینی شده بودم، دست و پا می‌زدم، می‌دویدم، فریاد برمیکشیدم و هراسان، _فانوس به دست_ به دنبال کاروانی بودم که مرا جا گذاشته بودند.نه! من آنهارا رها کرده بودم؛  آنقدر کوردل شده بودم که دیگر اشک نمیریختم، دیگر نمی‌رسیدم، دیگر عاشق نبودم؛چه رسد به معشوق. با خود اندیشیدم در این میان، در این جهان، در این جریانِ سریعِ زمان؛ به شور بختیِ من کسی پیدا می‌شود؟ ناامید شدم، همانجا روی زانوانم سقوط کردم، در خاک ریشه زدم و زمین‌گیر شدم. گریستم، اشک هایم روشن بود، به ریشه هایم می‌رسید. خاک بیقرار بود، دلتنگ شدم. چشمه می‌جوشید و من از درون می‌سوختم، وقت وداع بود. وداع من با کاروان. روحِ پای در بندم، از دور بدرقه شان کرد. وقتی که رفتند، صدای خنده هایی به گوشم رسید، سر برگرداندم، به میوه های گندیده ای نگریستم که به حال نزار من می‌‌خندیدند. در خاک ریشه زده بودند، از بُن متعفن؛ همه ما از یک درخت بودیم ولی سرنوشتمان به یکجا ختم نمی‌شد. آنها به حال من می‌خندیدند و من بهر آنها زار می‌زدم.</description>
                <category>Newti</category>
                <author>Newti</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jan 2024 20:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>