<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های *نیالا*</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nialamousavizadeh</link>
        <description>دنیای روایت‌ها و لحظه‌های ساده از دید من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 08:57:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/338742/avatar/a0BkR1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>*نیالا*</title>
            <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز یازدهم:اراده آهنین</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C%D9%86-amqorfwhrorj</link>
                <description>شمارو نمیدونم اما من تا همین چند وقت پیش اصلا فکر نمیکردم اراده داشته باشم و هیچ جوره هم نمیشه درستش کرد.حالا شما چطور چقدر به اراده نیاز دارید؟ یا اصلا چه جوری تو زندگی ارادتونو قوی می‌کنین؟خیلی چیزها درمورد اراده خوندم و یکی از جالب‌ترین چیزها این بود که وقتی اراده تو زندگی مون و رفتارهامون کم میشه دلیلش این نیست که از بین رفته یا اصلا اراده نداریم دلیلش اینکه اون اراده خاموش شده چون دیده ما ازش استفاده نمی‌کنیم.حالا قسمت جالب ماجرا کجاست؟ اینجا که میشه دوباره فعالش کرد اما فقط با کارهای سخت و چالشی دوباره میتونیم کاری کنیم که اراده عزیزمون بهمون برگرده چون واقعا تو زندگی اگر اراده نداشته باشیم کاری نمیتونیم بکنیم.مثلا خود من تا همین چند وقت پیش اصلا ارادشو نداشتم دست رد به شیرینی و دسر بزنم و تو فکرم این بود که اصلا نمیتونم اما علتش چی بود؟چون برای خودم باز نکرده بودم که عزیزمن اگر شیرینی نخوری چیزی ازت کم نمیشه زودتر به وزن دلخواهت میرسی و لباسا قشنگتر میشن و خلاصه ادامه...بعدش متوجه شدم فقط بخوای یه کار چالشی انجام بدی و فکر کنی الانه اراده روشن بشه سخت در اشتباهی چون اول از همه باید مغز خوشگلتو آماده کنی. حالا متوجه شدی همه چی زیر سر این مغز ناقلاست؟خلاصه ما تو زندگی به یک اراده استوار نیاز داریم البته قبل از اون به یک دلیل و چرایی محکم تا بتونیم پیش بریم.درواقع این اراده است که میتونه مارو از خیلی خطرها نجات بده و مهم‌تر از اون دلیل و چرایی.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 09:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز دهم:ترس از بیماری</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%87%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-qif2zmmvjx4l</link>
                <description>شمارو نمیدونم اما من از زمانی که بچه بودم همیشه ترس اینو داشته باشم که مریض بشم اون موقع نمیدونستم دقیقا چرا اینجوری شده بودم اما حالا که بزرگتر شدم و با مباحث روانشناسی آشنا شدم به واسطه دوسال منشی یک کلینک روانشناسی، متوجه شدم بخشی از ترس من میتونه از این نیاز به بقا ناشی باشه.چون من حتی تصور این بود که آدم از یک زمین خوردن ساده میتونه بمیره و درکل همه‌ی احتمالات برام شدنی بودن.حالا درسته مرگ گاهی هم میتونه خیلی احمقانه و ساده باشه اما در کل قرار نیست هر اتفاق و احتمالی که از صبح تا شب توی مغزما پیدا میشه تک تکشون اتفاق بیوفتن.رفته رفته اون ترس از بیماری بزرگتر شد تا رسید به مریضی مامانم یعنی اون چیزی که همیشه ازش فرار میکردم، یه غول شکست ناپذیر، خلاصه با رفتن مامان این ترس بیشتر شد و افکار ناخوشایندم هرلحظه بیشتر و بیشتر میشد.به دوبخش تبدیل شده بودم، بخشی که میخواست مثل مامانم باشم و هیچ دکتری نرم و فقط از فکر بیمار شدن بترسم و بخشی اصرار به متفاوت بودن داشت و میخواست شکل مامان نباشم و متفاوت باشم.راستش اوایل ازدواجم و اصلا به طور کل بعد رفتن مامان یه طور دیگه مستقل شدم، دیگه کسی نبود که بگه نیالا حواست باشه یا برام نوبت دکتر بگیره یا به نوعی از من مراقبت کنه و من مسئول تمام و کمال خودم شدم.اولش خیلی سخت بود نمیتونستم به نوبت گرفتن از دکتر فکرکنم و استرس می‌گرفتم اما خلاصه زور انوری که نمیخواست شبیه مامان باشم بیشتر شد وتونستم غلبه کنم.حالا دیگه اونقدر با اون شدت از دکتر رفتن نمیترسم یا دکتر رفتن برام معنی اینو نداره که الان حتما باید یه مریضی داشته باشم و اون سختی و استرسش واقعا برام کم شده و خوشحالم که به جای اینکه تسلیم افکار و ترسم بشم بلند شدم و باهاش مقابله کردم.این حالی که بعد از انجامش دارم با هیچی قابل مقایسه نیست و حالا اون بخش مصر به متفاوت بودنم از من راضیه و درگوشم میگه نگران نباش قرار نیست دوباره همون کارهای مامانت رو تکرار کنی و شبیه اون بشی.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Tue, 24 Feb 2026 12:18:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز نهم:همه چی از ذهنیت شروع میشه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-vfes1fxkzerk</link>
                <description>شمارو نمیدونم اما من به تازگی با این مفهوم آشنا شدم که برای هر تغییری باید اول از همه ذهنیت یا همون طرز فکرت عوض بشه وگرنه هیچی تغییر نمی‌کنه و تازه اینجاست که تو متوجه میشی چقدر مغز میتونه عجیب باشه.یعنی اگر میخوای آدم کتابخونی بشی اول از همه باید ذهنیتت رو تغییر بدی یعنی بیای برای خودت بنویسی که چرا میخوای کتابخون بشی؟ اصلا فایده کتاب خوندن برای تو چیه؟ و خلاصه کلی سوال بپرسی که جوابش فقط بله و خیر نباشه و بتونی کلی درموردش فکر کنی و مغزتو قانع کنی.مثلا من خودم چندین مدته دغدغه‌‌ی لاغری رو دارم و تازه الان حس می‌کنم از نظر ذهنی آماده‌ام که کمتر بخورم یا فعلا از علاقه‌مندیم به شیرینی و دسر بزنم و نخورمشون. چیزی که اصلا تو خودم نمی‌دیدم اما بعدش که قضیه رو برای خودم باز کردم دیدم لاغری فقط به معنی خوش اندام بودن و ظاهری نیست بلکه من با اینکار سلامتم رو هم افزایش میدم چون دوست دارم در کنار بیشتر زندگی کردن سالم‌تر و بهتر هم زندگی کنم.یه چیز دیگه هم روی ذهنیت میتونه تاثیر بذاره اونم گفت و گویی که خودمون با خودمون داریم تو خلوت یا تو سرمون مثلا به خودمون میگیم من اصلا نمیتونم لاغر بشم ازپسش برنمیام یا من اصلا توانایی درس خوندن ندارم و خنگم. وقتی همچین جملاتی رو بارها و بارها به خودمون میگیم مغز طبق همون جمله کار می‌کنه و به قولی اون میشه یه باور سفت و محکم ما و این میشه طرز فکر ثابت یعنی توانایی ما اصلا قابل تغییر و رشد نیستن و هرچی تا حالا شده دیگه همین می‌مونه.اما این باور غلطه چون در مقابلش طرز فکر رشد یا ذهنیت رشد میگه توانایی و استعداد با تمرین و تکرار قابل افزایشه و تو هرجوری که با مغزت رفتار کنی اون هم همون بازخورد رو به خودت میده.اینایی که گفتم رو خودم تا الان زندگی‌شون کردم و فایده‌ای نداشت جز اینکه وقتی هرجا میرم تو هرجمعی متوجه میشم آدم‌ها کارهای ساده‌ای انجام میدن و به کارهاشون افتخار می‌کنن اما من چون فکر می‌کنم قدم اولم رو باید با سختی بردارم و اصلا باید یه کار سخت بکنم و چون همش به خودم میگم ولش کن از پسش برنمیام ولش کن نمیتونم تو این چرخه گیر می‌کنم و هیچ کاری نمی‌کنم انوقت حس می‌کنم از بقیه آدم‌ها عقب‌ترم.اینارو اینجا نوشتم که برای خودم هم یه شروع جدید بشه که بعدها بیام از این بنویسم که طرز فکرم رو تغییر دادم و تونستم از پس خیلی از کارها بربیام.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sat, 21 Feb 2026 11:11:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز هشتم:حالا ما خوب است اما تو باور نکن.</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-mmoar5w5w4un</link>
                <description>شمارو نمیدونم ولی من این روزا وقتی تو اینستاگرام میرم چیزی جز سیاهی نمیبینم، یه زمانی عاشق فعالیت کردن تو صفحه‌ام بودم، عاشق اینکه جزئیات رنگی زندگی رو به اشتراک بذارم و شاید حال بقیه با دیدنش برای چند لحظه خوب میشد.اما الان اونقدر حالمون بده، اونقدر توی سیاهی فرو رفتیم که دیگه انگار گفتن از جزئیات رنگی زندگی نمک پاشیدن روی زخم آدم‌هاییه که عزیزاشونو از دست دادن و چاره‌ای جز صبر و امیدواری نیست.این روزا چندتا جمله هی توسرم میچرخه:کی دیده شب بمونه؟همیشه آفتاب از تاریک‌ترین قسمت شب طلوع می‌کنه.مگه میشه بهار بیاد و درختا سبز نشن و شکوفه ندن، این زمستون هم میگذره و بهار میاد و با خودش دوباره نور و امید رو میاره.حتما میاره من امیدوار و منتظر نشستم تا برسه.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 10:22:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز هفتم: موجودیت انگیزه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-kr6gmfjcdkwk</link>
                <description>نمیدونم تا چه حد درمورد انگیزه میدونی و تو زندگی باهاش سروکار داری اما قطعا تو زندگی بودنش لازمه و شاید فکر کنی باید برای اومدنش صبر کنی و هیچ کاری نکنی.اما صبر کن این فکر اشتباه محضِ و اصلا صبر کردن فایده‌ای نداره. انگیزه شاید شبیه به یه حس باشه یه حس زودگذر اما درواقع بیشتر شکل یک عمله یعنی چیزی که قابل دیدن باشه و قابل لمس کردن.شاید وقتی یکی از کارهای چک لیستت رو تیک میزنی دوست داری بقیه رو تموم کنی تا تیکشو بزنی این همون انگیزه است. برای همینه که به نظرم اگر هرروز بتونی یه سری قدم‌های کوچیک برای خودت برداری میتونی هرروز اون احساس انگیزه و انرژی رو با خودت داشته باشی.اینجوری دیگه نیازی نیست ساعت‌ها یا روزها براش صبر کنی تا بلکه بیاد و بعدش شروع کنی فرمول اینه:شروع کن تا انگیزه به سمتت بیاد.:))</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 12:24:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز ششم:رنج از دست دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B4%D8%B4%D9%85%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-yz3zr5ylzjrt</link>
                <description>خیلی پست با این مضمون تا حالا نوشتم چون 5ساله دارم زندگیش می‌کنم و هرسال که میگذره تغییر می‌کنه.هرازگاهی که یادم میوفته چه روزهای سخت و سنگینی رو گذروندم ته دلم خالی میشه و با خودم می‌مونم چطوری تونستم دووم بیارم و باز ادامه بدم؟شاید این سوالی باشه که هر آدمی که عزیزی از دست داده از خودش بارها بپرسه و تعجب کنه از جوابی که مبینه.برای همین چون خودم اون روزای سخت رو گذروندم و میدونم چقدر دردناکه دوست ندارم کسی اونو تجربه کنه و اگر کسی از آشناها دچار این رنج بشه عمیقا متوجه میشم چی داره میکشه و دوست دارم برم کنارش بغلش کنم و بگم میدونم چقدر قلبت درد می‌کنه و فکر می‌کنی قراره این درد تا ابد همراهت باشه اما خوشبختانه یا متاسفانه این درد با گذشت زمان کمتر میشه و مثل روز اول قرار نیست درد داشته باشی.لازمه‌ی رسیدن به این مرحله صبر کردنه، هیچی نمیتونه باعث بشه چند مرحله جلوتر بری و نه حتی غرق شدن تو غم هم نمیتونه اون عزیز رو به تو برگردونه.من فکر می‌کنم سوگ و از دست دادن کسی سخت‌ترین کلاس درسیه که تو زندگی برامون پیش میاد و برای قبول شدن تو اون کلاس جز نشستن و صبر کردن هیچ کاری نمیتونی بکنی.شایدم فکر کنی هیچ جوره نمیتونی از پسش بربیای اما یه جمله‌ای هست که میگه:&quot;وقتی اتفاقی مثل سوگ بیوفته توی اون شرایط تو تبدیل به یک نسخه جدیدی از خودت میشی که تا حالا باهاش روبه‌رو نشده بودی&quot;نمیدونم این از هوشمندی انسانه یا معجزه ولی به هرحال می‌تونه کمک کننده باشه.اما یه چیزی هست که انتخابش دست خودته اینکه بعد از سوگ چطوری زندگی کنی، یه زندگی سرد و بی‌روح یا تلاش برای معنی دار کردن زندگی همراه با سوگ که بین این دو زمین تا آسمون فرقه.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 08:13:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز پنجم:جرات، شجاعت و جسارت</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AC%D8%A7%D8%B9%D8%AA-%D9%88-%D8%AC%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D8%AA-vlyinaplolu7</link>
                <description>تو داستانک روز چهارم از ترس گفتم و امروز میخوام از شجاعت یا جرات یا همون جسارت بگم انگار تو یه روز تونستم به همشون دست پیدا کنم.تو پست قبلی از ترس گفتم نه ترس معمولی و طبیعی، یه ترسی که هرچی بگذره تورو ضعیف تر می‌کنه و سوژه مورد نظر رو بزرگ و بزرگتر.اما از یه جایی به بعد دیگه نمیخواستم اون آدم ضعیف باشم که هرکسی بتونه فکر کنه چون میترسم قرار نیست حرفی بزنم، ناراحت بشم یا حتی عصبانی بشم.برای همین وقتی قرار بود روز سه شنبه برم جایی خودمو با تموم وجود آماده کرده بودم که حرف بزنم و نترسم، حرف بزنم و نترسم اگر عصبانی شدم اگر دعوایی شد.پس اینطوری شد که هی با خودم حرفامو مرور کردم هرچند میدونستم شاید نتونم کل حرفامو یادم بمونه اما مغزم آماده باشه و یهو سوپرایز نشم. خلاصه اون روز تونستم بعد چند ماه سکوت اون طوری که دلم میخواد با اون آدم از پشت تلفن حرف بزنم شاید چند دقیقه قبلش قلبم داشت از تو دهنم میومد بیرون و بدنم میلرزید اما همه عزممو جمع کرده بودم تا انجامش بدم و انجامش دادم.بعد اون روز فهمیدم چقدر خوب میتونم جواب کسی رو بدم و از چیزی نترسم و این مدت همش داشتم اشتباه فکر میکردم که نمیتونم و اصلا بلد نیستم.خلاصه اون اتفاق باعث شد اعتماد به نفس از دست رفته‌ام دوباره بهم برگرده و بعد اون روز همش این سه تا کلمه تو گوشم میچرخه: جرات، شجاعت و جسارت</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sat, 14 Feb 2026 08:39:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه، روز چهارم:ترس</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%AA%D8%B1%D8%B3-yig6ixjseydu</link>
                <description>فکر می‌کنم هر موجود زنده ای کم یا زیاد از چیزی یا چیزهایی بترسه. خیلی از بچه ها اونایی که کوچیکترن از تاریکی و تنهایی میترسن و البته خیلی ها هم هستن که نمیترسن. اما من به عنوان یک آدم ترس های زیادی تو زندگی دارم به نظرم خیلی عادیه که از زلزله و سیل و طوفان بترسم و این اصلا چیز غیر طبیعی نیست.داستان از اونجا مشکل دار میشه که نسبت به چیزهایی بترسی که اشتباهه و باعث ضعیف تر شدنت و بزرگ تر شدن ترست میشه یعنی یک رابطه کاملا عکس.چیزی که خودم تجربه‌اش کردم از کسی ترسیدم که اون کار اشتباهی انجام داده بود و من میخواستم ازش فرار کنم چون میترسیدم بلایی سربیاد.منظور از بلا رو میخوام واضح تر بیان کنم اون کسی که ازش میترسیدم خیلی به دعا و طلسم اعتقاد داره و همون اول وقتی متوجه شدم با کارش بهم آسیب زده به جای اینکه برم تو صورتش داد و بیداد کنم و خودمو خالی کنم فقط سکوت کردم و خواستم فرار کنم.اونجایی فهمیدم این کارم فراره که فهمیدم من انگار برعکس چیزی که میگم به اینجور چیزا اعتقادی ندارم ولی وقتی ازش میترسم که نکنه با داد و بیداد من اون با دعا و طلسم یه کاری بکنه پس درواقع به اینجور چیزا اعتقاد دارم وگرنه که ترسی وجود نداشت و این جا بود که حس کردم دارم مسیر رو اشتباه میرم.من کار بدی نکردم که بخوام قایم بشم یا فرار کنم و تا هرزمانی که من نتونم مستقیم باهاش رودرو بشم و خیلی صریح بگم من با کاری که کردی نه دوست دارم باهات ارتباط داشته باشم و نه میخوام که تو پاتو بذاری تو خونم.البته بگم هنوز هیچ کاری نکردم بابتش و فقط اگاه شدم به اینکه اصلا ترسیدن اشتباهه چون باعث شد خیلی ضعیف بشم و نتونم حرفی بزنم و به جای اینکه من عصبی باشم اون آدم همچنان متوقع هست.خیلی اوقات تو ذهنم باهاش میجنگم یا تو خواب هام سرش داد میزنم و همچنان به وقتی فکر میکنم که قراره باهاش رودرو بشم چیکار کنم که اون موقع باز دهنم قفل نشه و حرفی نزنم و فقط دچار اضطراب و تپش قلب بشمچیکار کنم که بتونم حرف بزنم و محکم جوابشو بدم و دیگه ازش نترسم؟ که دیگه اونقدر از کسی نترسم که بخوام فرار کنم.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sun, 08 Feb 2026 13:55:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه: روز سوم،بحران 30سالگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B3%D9%88%D9%85%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-30%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-hnikmjg31ipc</link>
                <description>حدودا یک ماهی میگذره که 29 ساله شدم و از همین الان خیلی به 30 سالگی فکر می کنم اینکه قراره چی بشه و من به کجا میرسم پس بذارین از اول تصوراتمو درمورد 30 سالگی بگم.قبل ترها تو سوشال مدیا و حرفای دیگران می شنیدم که میگفتن 30 سالگی دیگه زمان اشتباه کردن نیست یا اصلا نباید تو 30 سالگی دیگه کتاب اشتباهی بخونی و باید از سردرگمی دربیای و خلاصه به عبارتی دیگه کامل بدونی چی میخوای و رسالتت چیه.این افکار و حرف ها خیلی روی من تاثیر گذاشته بود و من به شدت حس عقب موندن داشتم و حس میکردم زمان زیادی ندارم تا بفهمم کار مورد علاقم چیه و یه شغلی برای خودم دست و پا کنم و اونقدر کتاب بخونم تا بفهم کتاب بد و خوب چیه.تا اینکه وقتی ازدواج کردم و اومدیم خونه خودمون همه چی شدت گرفت و بدتر شد احساس میکردم باید تو همه زمینه ها 100 باشم نه کمتر. باید یک خانم خونه دار تمام عیار باشم هیچ روزی بدون غذا نباشه و همیشه خونه مرتب باشه، باید هرچی سریعتر یه شغل برای خودم پیدا کنم چه کار برای خودم یا یه کار ثابت بیرون و باید وزنمو کم کنم و به تناسب اندام برسم.تا یه مدتی داشتم خوب پیش میرفتم اما یه آن متوقف شدم یا بهتر بگم دچار یه انفعال شدم و همه چیز برام معنای خودشو از دست داد و با خودم می گفتم یعنی چی چه فایده ای داره انجامش بدم.میدونستم چرا به انفعال رسیده بودم چون میخواستم همزمان باهم چندتا هدف بزرگ بردارم که نشدنی بود مگه ربات بودم که ظرفیت نامحدودی داشته باشم و بتونم تو همه زمینه ها 100 باشم پس غیر ممکن بود.خلاصه هرچقدر گذشت متوجه شدم الکی دارم 30 سالگی رو برای خودم بزرگ می کنم وگرنه جز یه عدد چیزی نیست.بازم ممکنه تو دهه 30 اشتباه کنم، شکست بخورم، گریه کنم و این اصلا اشکالی نداره. وقتی تو دنیایی زندگی می کنیم که عدم قطعیت یکی از چیزهای ثابتش هست برای چی دنبال یه قطعیت هستیم؟چطوری امکان داره من بتونم از 20 تا 30 سالگی رو خیلی عالی بگذرونم تا حدی که وقتی 30 سالم شد مطمئن باشم چی میخوام؟ فکر نمیکنم این امکان داشته باشه. شاید امروز من یه چیزی رو بخوام که فردا یا پسفردا مورد پسندم نباشه.چون ما آدم ها هرروز و هرلحظه درحال تغییر و تحولیم و من نمیتونم آدم دو هفته قبل دوماه قبل خودم باشم.امروز که دارم این متن رو مینویسم هم بازم گهگاهی اون وروجک وراج درونم میاد تا منو از 30 سالگی بترسونه اما الان میدونم ترسیدن فایده ای نداره به جاش میتونم بنویسم، فکر کنم و از یه زاویه دید دیگه بهش نگاه کنم و راه حلی یا پیدا کنم یا براش بسازم.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 15:42:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه روز دوم:نشخوار ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D9%85%D9%86%D8%B4%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-pu6ewfgxtox6</link>
                <description>نمیدونم چقدر با این نشخوار فکری و ذهنی آشنا هستی ولی مطمئنم حتما باهاش سروکله زدی و از دستش خیلی کلافه شدی. بله واقعا کلافه کننده است صداهایی که تو ذهنت تمومی نداره و حتی موقع خواب هم بیشتر میشه.من نه فقط این روزا بلکه از چند مدت قبل تر هم با نشخوار ذهنی دست و پنجه نرم میکردم و اصلا چون قبل نوشتن این متن هم دچار نشخوار ذهنی شدم پس باعث شد که بیام و از همین موضوع بنویسم.نشخوار فکری اینجوریه که انگار توی ذهنت آدم های زیادی زندگی می کنن و شاید همشون خود تو باشی مثلا یکی از بچگی هات ، یکی از نوجونی هات و اصلا شاید یکی هم از خود پیرت از آینده ات هم بیاد چون ذهن میتونه هرچی بسازه. شاید اوایلی که دچار نشخوار فکری بشی خیلی کم و ساده باشه اما زمان که بگذره انقدر ذهنت در ساختن سناریوهای تاریک و سیاه ماهر میشه که خودت هم متعجب می‌مونی.یکی از چیزهایی که باهاش درگیر بودم موقع خواب بودم تا قبلش خسته بودم و دلم میخواست بخوابم اما همین که روی تخت دراز میکشیدم انگار یه کسی دستور بیداری میداد و اون موقع سیل افکار و صدا و حتی تصویر توی ذهنم پخش میشد، مثلا تصویر یک روز قبل که رفته بودم دکتر و هرچیز عادی که گذرونده بودم و بعدش سوال هایی از این قبیل که اگر این اتفاق بیوفته چی میشه ؟نکنه این اتفاق بیوفته؟خلاصه دیگه به شمارش عدد متوسل میشدم و بعدش تصمیم گرفتم قبل از خواب یه کتاب بخونم و چشمام گرم بشه که خداروشکر موفقیت آمیز بود و تونستم فعلا این معضل رو حل کنم.اما اگر حواسم نباشه نشخوار فکری میتونه منو به فلج کامل برسونه یه جوری انگار خلع سلاحم می‌کنه اونقدر که نمیتونم حتی یک لحظه تو سکوت باشم و کاری بکنم.اما چند مدته سعی می کنم با انجام دادن کار هنری گلدوزی و نوشتن زور نشخوار فکریمو کمتر کنم بعضی اوقات بازهم سروکله اش وسط افکارم پیدا میشه و میخواد منو سرخورده کنه تا تلاش نکنم که کمرنگش کنم تا بتونه منو فلج کنه.امیدوارم روز به روز توانم برای کمرنگ تر کردنش بیشتر و بیشتر بشه و نوشتن برای اینجا رو ول نکنم چون یکی از راه های نجات من قطعا نوشتن و نوشتنه.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Fri, 06 Feb 2026 12:37:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانک روزانه: شماره یک، امید گمشده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-vxmlzsk5c6uq</link>
                <description>تو روزهای عجیبی از تاریخ داریم زندگی می‌کنیم، یه جور انگار داریم تو اکشن و دلهره‌آورترین فیلم زندگی می کنیمچیزهایی که سالیان سال فقط تو فیلم ها و کتاب می دیدیم و میخوندیم الان تبدیل به واقعی ترین اتفاق شده خلاصه  هرچی از عجیب بودن این روزها بگم کم گفتم اما نمیشه زندگی رو متوقف کرد چون زندگی برای ما صبر نمی‌کنه.نمیگم قراره همه چی عادی بشه و مثل قبل بشه اصلا این اتفاق نمیوفته هرکدوم از ما به نوعی دچار یه تغییر و تحول میشه و یکسری ها هستن که میتونن باز مثل قبل زندگی کنن و سعی کنن که نفهمن چی شدهبه هرحال حرفم روی امید گمشده است، امیدی که از بین نرفته و نمرده چون زندگی بدون امید مگه میشه اصلا؟به نظرت ماشین بدون بنزین ذره ای حرکت می کنه؟ قطعا نهپس امید برای ما آدم‌ها مثل بنزین عمل می‌کنه و باعث حرکتمون میشه. قرار نیست نقاب الکی روی صورتامون بزنیم و نقش آدم خوب یا حال خوب بازی کنیم بلکه باید خشممون یا ناراحتی مون رو هم به رسمیت بشناسیم و از اون درجهت مفیدش استفاده کنیم.نمیدونم شاید امید گم نشده شاید اینبار باید از نو هرکدوم بسازیم یه امید جدید برای یک فصل جدید از زندگی.من هنوزم وقتی آفتاب رو میبینم با خودم میگم تا وقتی نور هست مگه میشه ظلم و تاریکی بمونه؟بلاخره این شب صبح میشه، اصلا کی دیده شب بمونه؟پ.ن:قصد دارم با داستانک های کوتاه روزانه دوباره به جریان زندگی برگردم</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Mon, 02 Feb 2026 22:37:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاروپود زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D9%88%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-vb058xyxaaoy</link>
                <description>دیشب نتونستم بنویسم اما امشب گفتم هرجور شده بنویسم پس اومدم تا بنویسم چون با نوشتن حس زنده بودن می‌کنم و نمیخوام از دستش بدم.امروز یه روز بارونی و خیلی سرد بود قرار پیاده روی بخاطر بارون کنسل شده بود و منم بیشتر رفتم زیر پتو و خوابیدم حتی با وجود اینکه خیلی دستشویی داشتم اما خلاصه هرجوری بود بلند نشدم و خوابیدم.حدودای ساعت 10 بیدار شدم و بازم یه حالی بودم؟ وروجک وراج درونم دهن کجی کرد و گفت مگه مجبوری بخوابی دختر که بعدش حالت خوب نباشه.خلاصه بیدار شدم و دلم یه صبحانه شیرین میخواست و نوشیدنی گرم پس یه شیرکاکائو گرم درست کردم با تست کره بادام زمینی و عسل و حالم بهتر شد بعدش تصمیم گرفتم یه کم درس بخونم لپتاپ رو باز کردم و تو همین حین گوشیمو گرفتم و یه کم تو اینستاگرام چرخیدم.حال و احوال این روزا تعریفی نیست اصلا و نمیخوام حتی با کلمه ها ثبتش کنم شرایط خیلی سخت و طاقت فرسا شده و امیدوارم به زودی تغییر کنه با خودم همش میگم کی دیده اصلا شب بمونه اینم میگذره.خلاصه حالم دوباره بد شد، دمغ شدم و حوصله هیچی نداشتم نمیتونستم درس بخونم یه صدا بود که می‌گفت درس برای چی ؟الان که هیچ فایده نداره و یه طرف دیگه می‌گفت تو برای نتیجه انجامش نده تو برای حال خودت انجامش بده و آدم بدون امید نمیتونه زنده بمونه.خلاصه به خودم گفتم فقط 5صفحه باقیمونده از فصل رو میخونم و بعدش هرکاری دلم خواست می‌کنم و این شد که 5 صفحه خوندم و بعدش یه کم تو یوتیوب وقت گذروندم و یه ویدیو برای درست کردن ویژن بورد دیدم.یه بار درستش کرده بودم و خیلی به کارم نیومده بود خلاصه ویدیو رو که دیدم انگار دلم میخواست امتحان کنم دوباره و خلاصه سخت نگرفتم و رفتم پینترست هرعکسی که می دیدم انتخاب میکردم امیدمو پررنگ تر میکرد و حالمو بهتر. فقط با گشتن توی عکسا و تصورشون داشت حالم بهتر میشد.خلاصه چندتا از بهتریناش رو جدا کردم و چیدم تا همسر برام پرینت بگیره و مراحل دیگشم ادامه بدم.فکر می کنم تو این روزا باید دنبال کوچکترین دلیل برای خوشحالی باشم کوچیک ترین دلیل برای دلخوشی، امید هرچی که بتونه باعث بشه من تو مسیرم بمونم.پ.ن:کالکشن نخ های رنگی رنگیم</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Tue, 30 Dec 2025 22:42:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساختن از هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%DB%8C%DA%86-dp2ay4majzoc</link>
                <description>با خودم قرار گذاشتم از این به بعد شب‌ها بیام بنویسم و اینجوری دیگه دست مغزم بهونه ندم که چیزی برای نوشتن نداری و اینجوری بشه که چیزی ننویسم.خلاصه امروز یه روز معمولی بود صبح تونستم بیدار شم البته وقتی ساعتم 5 و 56 دقیقه زنگ خورد خیلی دوست داشتم بگیرم بخوابم اما غلبه کردم و بلند شدم و از این مرحله گذر کردم و تونستم مثل روال به کارها برسم.اول از همه دستشویی و مسواک و بعدش هم آشپزخونه و روشن کردن کتری و درصورت وجود داشتن ظرف کثیف اونم میشورم و برای خودم آب درست می‌کنم و خلاصه همسر رو بیدار می‌کنم البته با مشقت فراوان و صبحانه شو که میخوره خونه رو ترک میکنه.امروز دلم یه صبحانه جدید میخواست پس اینبار دوتا تخم مرغ پختم و یه زرده شو استفاده کردم با پنیر لبنه و ترکیب اصلا محشر شد حسابی کیف کردم خلاصه بعدش اومدم طبق روال درس بخونم و یه کم خوندم اونقدر چشمام گرم شد که دلم خواست بخوابم.هیچی از درس هم نمی فهمیدم و داشتم علنا روخونی میکردم و یه طرفم مغزم بود که هی می‌گفت یه کم بخواب.دیدم ساعت 8ونیم میتونم تا 9 یه چرت ریز بزنم پس کتابو جمع کردم و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و خیلی دراز نکشیدم که خیلی خوابم ببره اما خوابم برد 9 شد 10 دیگه 10ونیم کلافه از خواب بیدار شدم.خیلی حس بدی داشتم و باید یه کاری میکردم بلند شدم و برای خودم یه شیرقهوه خوشمزه درست کردم تا بلکه خوابالودگی و کسلی از صورتم رخت ببنده و دوباره لای کتابو باز کردم اما امروز روز درس خوندن نبود و هیچی متوجه نمیشدم.پس کتابو گذاشتم کنارو رفتم حموم واقعا حموم و تمیزی یه جور دیگه‌ای حال آدمو عوض می‌کنه و دقیقا بعدش حالم بهتر بود و تونستم اتاق‌های خونه رو تمیز کنم و یه غذای جدید برای شام درست کنم و بقیه روز رو هم به گلدوزی کفش خواهر گذشت.پ.ن:خداروشکر می‌کنم روزام شلوغ شده و دوباره دارم فعالیت می‌کنمپ.ن2:نمیدونم ولی کلا هروقت گلدوزی می‌کنم این جمله رو میگم که دارم از هیچی یه چیزی میسازم و خلق می‌کنم و این خیلی حس خوبی بهم میده</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sun, 28 Dec 2025 23:08:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک روز معمولی، یک دسر غیرمعمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%B3%D8%B1-%D8%BA%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-urmmbkwnaxkz</link>
                <description>یه روز عادی رو شروع کردم با همون برنامه‌های همیشگی درست کردن آب الکترولیت و صبحانه سالم و شروع درس خوندن به مدت 90 دقیقه و بعد از اون آماده برای رفتن پیاده روی با یک دوست دوستداشتنی.از اونجایی که امشب شب یلداست و منم بنده‌ی مناسبت هام تصمیم گرفتم یه دسری درست کنم و خلاصه یه دستوری پیدا کردم و توی مسیر پیاده‌روی خریدمش. وقتی رفتم خونه بعد از انجام کارهای خودم دست به کار شدم.دسر برام جدید بود و تا حالا درستش نکرده بودم اما اصلا به این فکر نبودم که ممکنه خرابش کنم و دوست داشتم امتحان کنم خلاصه مرحله اول دسر اونجوری که دوست داشتم پیش نرفت اما گفتم اشکالی نداره بازم ادامه بده و خلاصه در آخر شکل دسر اصلا اونچیزی که فکرشو میکردم نشد اما ناراحت نشدم.قطعا دفعه‌ی دیگه بخوام درست کنم میدونم چیکار کنم که بهتر از امروز بشه خلاصه قرار نیست همیشه بار اول خیلی عالی دربیاد.میخواستم از زیر نوشتن پست امروز دربرم اما وقتی مجبور شدم از لپتاپ استفاده کنم دیگه گفتم حتما اینجاهم بنویسم تا مسیرمو خراب نکنم.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 19:18:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلگرمی از جنس یک دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%AF%D9%84%DA%AF%D8%B1%D9%85%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-k28ltjvxeu2y</link>
                <description>از شنبه‌هایی که میشه ازش دوتا روز درآورد خیلی خوشم میاد یعنی درکل وقتی کلی کار برای انجام دادن داری حس زنده بودن می‌کنی برای من که اینجوریه.اما با چیزای دیگه هم حس زنده بودن می‌کنی نه اینکه فقط داری میگذرونی اون هم وجود یه دوست تو زندگیته مخصوصا وقتی که ازدواج کردی و شرایطتت با زمان مجردی قابل مقایسه نیست و داشتن یک دوست همجنس خودت که بتونی باهاش از همه چیز حرف بزنی و جلوی اون خود واقعیت باشی بی‌سانسور از نعمت‌های زندگیته که باید جزء یکی از بخش‌های شکرگزاریت بذاری.من فکر میکردم دوست صمیمی کسی هست که مدت‌های زیادی توی زندگی تو باشه و قدیمی باشه انوقت میشه گفت دوست صمیمی اما الان فکرم عوض شده و دوست صمیمی میتونه حتی مدت زمان زیادی هم از بودنش توی زندگیت نگدشته باشه.اما هرچقدر بیشتر میگذره و بیشتر متوجه میشی چقدر میتونی با اون آدم حرف بزنی و نمیترسی از قضاوت‌هاش و اصلا گذر زمان رو حس نمی‌کنی و میتونی ساعت‌ها کل شهر رو پیاده‌روی کنین و بازهم زمان کم بیارین.اینجاست که متوجه میشی به مقدار زمان بودن ربطی نداره بلکه مهم اینکه چقدر بتونی با اون آدم حرف بزنی و چقدر دنیاهاتون شبیه بهم میتونه باشه اما من فکر می‌کنم اصلا ربطی به سن و سال نداره آدم‌های هم‌فرکانس میتونن تو هربرهه از زمانی همدیگرو پیدا کنن.خوشحالم که تو یه برهه‌ای مسیر به جایی ختم شد که از اون مسیر یه دوست خوب پیدا کردم کسی که میتونم کنارش واقعا خودم باشم و از اینکه افکار احمقانه‌ای داشته باشم نترسم و امیدوارم این دوستی تا سالیان سال باقی بمونهیک دوستی ماندگار برای ادامه‌ی روزهای بزرگسالی.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sat, 20 Dec 2025 18:37:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه خبر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%DA%86%D9%87-%D8%AE%D8%A8%D8%B1-xykzu8n8kkf5</link>
                <description>با خودم فکر کردم از چی بنویسم؟ موضوعم درمورد چی باشه؟ اما به هیچی نرسیدم ولی گفتم بیام و بنویسم مهم نیست تهش میخواد فقط صرفا روزمرگی بشه.امروز 5شنبه است و تا همین یکی دو هفته پیش وقتی 5شنبه میومد انگار بیشتر غصم میشد. 5شنبه ای که همیشه دوست داشتم حالا برای من تبدیل به روز کسالت باری شده بود و هرچی فکر میکردم نمیدونستم باید اون روز سر خودمو چه جوری گرم میکردم.میدونی بیشتر مسئله سر صداهای ذهنم بود من از اون میخواستم فرار کنم چون فقط کافی بود تنها باشم و کاری نکنم اون موقع دیگه قرار بود روح و قلبم زیر بار حرفای ذهنم له و لورده بشه و میترسیدم و فکر میکردم فرار چاره ی کاره.اسم اون بخش از وجودمو که فقط کارش سرزنش و غر گذاشتم غرنازخانوم خلاصه غرناز خانوم هی گفت هی گفت آخرشم من از حرفاش فرار کردم و هرچی دق و دلی بود سر همسر خالی کردم، میدونی به جای اینکه بشینم فقط حرفای ذهنمو گوش بدم فرار کردم و بدترشو جای دیگه روی کسی که اصلا مقصر احوالات درونی من نبود خالی کردم.یادمه اون 5شنبه بدترین 5شنبه شده بود چون از صبحش هیچی راضیم نمیکرد، یه سره غر میزدم و دلم میخواست گریه کنم تا آخرش هم دعوامون شد ولی از همه مهم تر اون روز و اون 5شنبه ها گذشتن و امروز دیگه از اومدن 5شنبه ناراحت نمیشم اتفاقا دیشب برای امروز یه لیست بلند بالا کار نوشتم و اصلا یادم رفته بود همین چند وقت پیش از اومدن 5شنبه خیلی کلافه میشدم.خلاصه روزای سختم میگذرن ولی خیلی مهمه که خودتم به هرنحوی بخوای زودتر بگذرن و به خودت کمک کنی.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Thu, 18 Dec 2025 14:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چک لیست روزانه بنویس!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%DA%86%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-v5cpxpskvvkw</link>
                <description>غذای جدید سالم، لذیذ و رژیمیمن وقتی از شب قبل کارهای روزمو می‌نویسم میتونم روزمو به بهترین نحوش مدیریت کنم و الکی زمان رو از دست ندم، اما وقتی دونه دونه حتی ریزترین کارهامو هم می نویسم انگار برای روزم یه نقشه دارم که میدونم باید چیکار کنم اما امان از روزی که برنامه ننویسم اصلا هیچی سرجای خودش نیست.نمیدونم باید چیکار کنم و هی الکی تو گوشی می چرخم و تهش چی نصیبم میشه؟ یه خروار حال بد که نمیتونم اصلا حملش کنم و شاید با خودم به روز بعدی انتقالش بدم.خیلی سعی می کنم این روزا با خودم مهربونتر باشم و سخت نگیرم و با همین سرعتی که دارم پیش برم.حس خوبیه که بعد مدت ها بتونی آروم آروم حرکت کنی و کارهایی انجام بدی که حس خوب بهت میدن.خلاصه خوشحالم که با اومدن ماه و فصل تولدم دارم دوباره شروع می کنم و اون نور امیدواری رو پیدا کردم.میدونم اوضاع زندگی سخت تر از اونچیزی شده که فکرشو بکنیم و من بیشتر از هرچیزی به این نیاز دارم که برای خودم کارهای کوچیکی انجام بدم که حالمو خوب نگه میدارن و باعث میشن بتونم ادامه بدم.چون از نظر من وقتی تو یه سری از اتفاق ها کاری از دست من ساخته نیست پس چرا باید وق و انرژیمو صرفش کنم؟چیزی که خیلی گرون قیمته و بهم پس نمیدن، پس بهترین کار و شاید سخت ترین کار تو این روزا این باشه که بیشتر برای خودت وقت بذاری و از کارهای کوچیک حال خوب کن غافل نشی.قرار نیست برای حال خوبت کارهای بزرگ و گرون قیمت انجام بدی شاید یه پیاده روی ساده تو طبیعت یا پارک نزدیک خونت همون کاری باشه که روحت و قلبت بابتش ازت تشکر کنه.از خودت دریغش نکن.:))</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Wed, 17 Dec 2025 19:39:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیر افتادن تو باتلاق زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-rts13qieig2j</link>
                <description>یه جایی از زندگی به جایی میرسی که حس می‌کنی چسبیدی به زمین و هیچ راه پس نداری نه میتونی جلو بری نه میتونی عقب بری هیچی انگار قفل میشی. من خوب میدونم این چه حال بدیه چون متاسفانه خودم توشم نمیدونم چطوری اما از یه روزی به بعد انگار هرچی انگیزه بود رو از دست دادم، صبح ها به جای بیدار شدن میخوابیدم و بعدش بلند میشدم و حالم بدتر بود، دیگه برای خودم وقت نمیذاشتم نه می نوشتم و نه حتی کتابی میخوندم فقط داشتم میگذروندم اما با کله‌ای که پر از حرف و صدا بود اونم سرزنش.درسته خودم ساکت بودم اما تو سرم شلوغ بود هرکی یه حرفی میزد و مضمون تمام حرف‌ها این بود که چقدر آدم بی‎‌مصرفی شدی و هیچ کار مفیدی نمی کنی تو به درد هیچی نمیخوری و درست مثل فلانی باید بیکار باشی تو خونه.درسته این حرفا خونی نریخت، بدنم زخم نشد اما مغزم روحم به شدت زخمی شده بود و درد میکرد.درست بعدش بدترین اتفاق برام افتاد و یه آدم از خونم تونست از خونم دزدی کنه اونم وقتی خودم بودم، حالم بدتر شده بود و جز گریه و فکر و خیال هیچی ازم برنمیومد همش می‌ترسیدم نکنه دیوانه بشم، نکنه دیوانه بشم.تا اینکه رفتم جلسه مشاوره و حالم یه کم بهتر شد، حس کردم دارم یه روزنه نور رو می‌بینم اما انقدر خسته و بی‌رمق بودم که نمیتونستم سرعتم رو تندتر کنم.همه‌ی این چیزایی که گفتم مال همین چند وقت اخیر، تا همین چند وقت واقعا حس میکردم تو یه باتلاق دارم فرو میرم و نمیتونم از کسی کمک بخوام، اما یه روز خواستم اونی که نجاتم میده خودم باشم و با کوچیکترین قدم ها شروع کنم و به خودم سخت نگیرم.اینو نوشتم تا اگر توهم مثل من تو باتلاق گیر کردی دست خودت رو بگیری و ذره ذره بیای بالا چون دست و پا زدن و فرار کردن بیشتر باعث میشه توی باتلاق فرو بری و من پیشنهاد می‌کنم از قدم‌های خیلی خیلی کوچیک شروع کن چون به نظرم خیلی حیف وقتی زمان داره با سرعت سپری میشه تو نخوای زندگی کنی ما فقط یکبار زندگی می‌کنیم پس ارزش داره اگر بارها شکست بخوریم و دوباره بلند شیم.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Tue, 16 Dec 2025 16:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لحظه غفلت و پادشاهی مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%BA%D9%81%D9%84%D8%AA-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-dtnvhaubpivb</link>
                <description>امروز صبح مغزم گولم زد و باعث شد بخوابم البته دیر خوابیدن شب قبلم بی‌تاثیر نبود به هرحال همسرجان امروز بدون صبحانه راهی سرکار شد و منم خوابیدم، میخواستم بیدار بشم اما آنچنان به خواب گرمی فرو رفتم که یهو بیدار شدم ساعت دو دقیقه مونده به 10 بود دیگه از جا بلند شدم هرچند بازهم بدنم و مغزم می گفت بخواب بابا.خلاصه دیگه بلند شدم و مواظب بودم خودمو سرزنش نکنم چون حالا اتفاق افتاد بیشتر خوابیدم با سرزنش کردن خودم حالم تا آخر شب بدتر میشه پس برای خودم یه صبحانه خوشمزه درست کردم و لذتشو بردم.خلاصه اینکه امروز تونستم دست از سرزنش خودم بردارم چیزی بود که با یکی دوروز تمرین بهش نرسیدم صحبت از چندسال میشه یعنی به نظرم وقتی یه اشتباهی انجام میدی یا مثلا قرار بوده صبح بری پیاده روی اما خوابیدی، سرزنش کردن خودت چیزی رو قرار نیست عوض کنه و درعوض حال بدی به خودت میدی.چون ما سال هاست عادت کردیم با خودمون به سرزنش حرف بزنیم و هیچ اشتباهی رو نپذیریم چی میشه اگر همونجوری که با بقیه با دوستامون یا با عزیزترین کسمون رفتار می‌کنیم با خودمونم رفتار کنیم و همون شفقت رو نسبت به خودمونم داشته باشیم.باور کن خیلی وضعیت فرق می کنه وقتی بخوای نسبت به خودت شفقت داشته باشی.</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Mon, 15 Dec 2025 18:46:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع از نو</title>
                <link>https://virgool.io/@Nialamousavizadeh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-zkhyjhcrazux</link>
                <description>خیلی وقته که به سرم افتاده بود دوباره بیام اینجا بنویسم چون نوشتن برام مثل یه دارو شفادهنده است اما متاسفانه هی ازش دور میشم نمیدونم از آخرین پستی که اینجا منتشر کردم چقدر میگذره اما یادمه یه دوره‌ای از زندگیم رو اینجا بودم و زیاد می‌نوشتم و حس خوبی داشتم پس تصمیم گرفتم برگردم و بیشتر بنویسم؛ از لحظه‌هام، از احساساتم و روزمرگی‌هام چون من همیشه ثبت شدن رو دوست داشته چه به واسطه‌ی عکس و فیلم یا حتی نوشتن.من عاشق داشتن یه روتین مخصوصا روتین صبحم و از اونجایی که زندگی هیچ وقت یه خط صاف نیست و آدمم نمیتونه یه روتین رو تا ابد جاودانه نگه داره پس دوباره در تلاشم یه روتین جدید بسازم و امروز روز دومی بود که برای پیاده روی از خونه زدم بیرون با وجود اینکه چند دقیقه قبلش با نوشتن از احساساتم گریه کرده بودم اما هرجور بود لباسمو پوشیدم و بدون هیچ آرایش به خصوصی از خونه اومدم بیرون شاید باورش غیر ممکن باشه اما همون ثانیه‌های اول حالم عوض شده بود.همون اول راه این درخت خوشرنگ وسط درختای دیگه بهم چشمک زد که ازم عکس بگیر و چون امروز قطعا میخواستم نوشتن رو شروع کنم و دیگه نمیخواستم بهونه دست مغز عزیزم بده پس همین کارو کردم و به راهم ادامه دادم نم بارون داشت رفته رفته بیشتر و بیشتر میشد اما فکر میکردم قراره زودی بند بیاد تا اینکه نه تنها قطع نشد بلکه شدت بیشتری گرفت و مجبور شدم دوباره راهو برگردم و به سمت خونه برم.اما از این اتفاق نه ناراحت شدم نه عصبی و فقط داشتم به وضعیت خودم که خیس شده بودم می خندیدم درسته من واقعا حالم خوب شده بود حتی اون 10 دقیقه بیرون اومدن از خونه برام مثل یه دوپینگ بود و بیشتر از این خوشحال بودم که با وجود هوای ابری و سرد خودمو مجبور کردم که هرچقدر کم ولی بیام و راه برم نه فقط برای لاغری برای حال خوب بعدش و این انرژی قراره تا شب همراهیم کنه.صبح وقتی گریه میکردم فکر کردم قراره تا شب یه روز غمگین و کسالت باری رو تجربه کنم اما وقتی انتخاب کردم برم بیرون و پیاده روی کنم همه چی عوض شد. اینجاست که آدم متوجه میشه چقدر میتونه همه چیز با انتخاب ما عوض بشه حتی یه انتخاب و تصمیم کوچیک میتونه کل روزتو عوض کنه و به نظرم یه کم اجبار هم بد نیست چون مغز ما همیشه دنبال راهیه که کمتر کار کنه و بیشتر استراحت و چه بهتر که خودت، خودت رو مجبور کنی برای انجام یه سری کارهایی که میدونی بعدش حالت خیلی خوب میشه.پ.ن:فکرشم نمیکردم بعد مدت ها بتونم انقدر بنویسم، امیدوارم بازم متن های منو بخونی و شاید حالت یه کم بهتر بشه چون بفهمی تنها نیستی.:))</description>
                <category>*نیالا*</category>
                <author>*نیالا*</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 12:42:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>