<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های خانم مبینا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nibmo</link>
        <description>🙋🏻‍♀️مبارز، عکاس و ماجراجو</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:04:57</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/161800/avatar/ULyxE9.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>خانم مبینا</title>
            <link>https://virgool.io/@Nibmo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یاوه‌گوییِ ناشی از خفقان</title>
                <link>https://virgool.io/@Nibmo/%DB%8C%D8%A7%D9%88%D9%87-%DA%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D9%86%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%81%D9%82%D8%A7%D9%86-eu0z8g95thyk</link>
                <description>از شش سال پیش تا الان و از سه سال پیش تا الان( پست‌های آخرم) چیزهای بسیار زیادی تغییر کرده.مثلا من دیگر هرگز معصومیت و حماقت گذشته را ندارم و حماقت‌های جدیدی را برای ادامه‌ی مسیر انتخاب کرده‌ام.زیستن احمقانه مسئله‌ی جالبی هست که همیشه مزه مزه‌اش میکنم، آخر در یک کشور جنگ زده که حتی وقتی جنگ زده نبود من همیشه هشتم گرو نهم بود و نمی‌توانستم ازدواج کنم و ماشین بخرم و کارهای یک انسان نرمال را انجام دهم چه کاری جز زیستن احمقانه میتوانم بکنم؟ اگر انتخاب با خودم بود آزادانه زیست میکردم ولی جبر ناچاریِ عظیمی بود که با آن به دنیا آمدم و آزادی آخرین چیزی است که میتوانم بی‌پروا زیستش کنم.یک عکس از پاها و شلوار من( بله دامن نیست)اگر آزاد بودم الان با اینترنت بین‌المللی در جریان بودم یک بندرعباسی چه حسی دارد و اصلا سرکارم بودم و از غصه‌ی اینکه چطور قسط‌هایم را بدهم موهایم نمی‌ریخت.حدودا روزی یک کتاب در طاقچه گوش می‌دهم و اصلا جالب نیست. چون فرهنگ زوری نمیخواهم، کتابی که به خاطر از استرس کار نکردن و پول نداشتن مجبورم به آن چنگ بزنم و گوش بدهم مرا نه با فرهنگ می‌کند نه باسواد فقط باعث می‌شود پیر شدنم به خاطر استرس به تعویق بیافتد.از اعدام هم متنفرم. بی‌ربط است ولی از اعدام متنفرم. جان را خدا داده و خدا باید بگیرد، بنده‌ی خدا هیچوقت آنقدرها عادل و صالح نیست که بخواهد جان بستاند! بگذریم. این چیزها به ما ربطی ندارد و هیچوقت ربطی نداشته است. اگر ربط داشت حداقل یک بار سوال می‌کردند.این وسط، وسط این همه آشوب خدا را خیلی دوست دارم. به نظرم وجود دارد و همه جا بدون قضاوت‌گری و با هم‌دلی وجود دارد.بی‌ربط و بی سر و ته حرف میزنم چون از اسارتِ قلم می‌آیم. میخواهم داد بزنم سلاااام! اما حدود چهل روز یا بیشتر است دهان ما را گرفتند و نمیشود بلند داد زد و به آدمها گفت سلااااام!حیف! حیف... آدمها را دوست دارم. دوست دارم نظرشان درباره گربه و قهوه موردعلاقه و کیفی که جدید خریدند بدانم. دوست دارم بخوانم که چرا آخرین بار گریه کردند. دلم در نبود این اینترنت کوفتی برای میلیون‌ها آدم ناشناس در اکسپلور و پینترست و سرکار تنگ شده و فقط می‌خواهم پرواز کنم بر بلندای چندین ماه بعد. سرک بکشم و ببینم چه میشود. دوست دارم استوری بذارم از صبحی که بیدار میشوم، از باشگاه، از زندگی، از یک آهنگ.وای آهنگ.. دلم برای آهنگ جدید تنگ شده. میخواهم بدانم ادل آن فیلم را بازی کرد و تمام شد؟ چه کسی آهنگ جدید خوانده و چه کسی فیلم جدید بازی کرده.خدا بزرگ است. خدا قدرت انتخاب داده. در زمینی که خدا واقعا خدای آن است احتمالا کسی به قدرت انتخاب ما دست نزند و اینترنت کار کند. امیدوارم زندگی بعدی در زمینی به دنیا بیایم که رسیدن به خدا فاصله زیادی نداشته باشد. امیدوارم در زندگی بعدی شغلی داشته باشم که در شرایط مختلف از دست نرود. کسی آن را از من نگیرد و از سودای آن به یاوه گویی نیافتم.</description>
                <category>خانم مبینا</category>
                <author>خانم مبینا</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2026 02:37:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nibmo/%D8%B1%D8%B4%D8%AF-aacjjk33qcrm</link>
                <description>بعد از سه سال برگشتم تا یادداشتی درباره کتابی از چالش مردادماه طاقچه بنویسم و با نوشته هایی از من در 18 سالگی احتمالا در اینجا رو به رو شدمجز یک مطلب همه نوشته هام رو ارشیو کردم، امروز که اینجا هستم مسیرم با منی که دقایقی پیش عکسش روی پروفایل بود فرق کرده. اگر فقط یک ندا به اون مبین بتونم بگم اینه که بد از بدتری وجود داره، بزرگ میشی و بزرگ شدنت درد داره، متاسفم.زندگی یک روزهایی طاقت فرساست و یک روزهایی تاب و تحمل هیچ چیزی رو نداری، اگر اون روزهات زیاد شدن و نصف زندگیت رو گرفتن لطفا برو پیش رواندرمانگر. فکر نکن به مرور زمان خوب میشه، من امتحانش کردم، نشد! تا شش ماه اول درمان سخته، کنار اومدن باهاش درد داره، اما کم کم تطابق بهتری پیدا میکنی، درمانگرت کمک میکنه و بهت یاد میده دوباره ظرفیت سازی کنی و مردم و اتفاقات ریز و درشت رو تاب بیاری.الان که اینجام همه چیز بهتره، حتی نگاه کردن به پشت سرم درد داره و متاسفم بابت هرچیزی که تجربه کردم، اما خیلی خوشحالم بابت جایی که الان هستم، به رشد بیشتر و روزهای بهتر امید دارم و همین، قلب بهتون.</description>
                <category>خانم مبینا</category>
                <author>خانم مبینا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Aug 2023 16:47:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و همچنان افسردگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nibmo/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zh34vbiowcih</link>
                <description>صبح ها که بیدار میشم، حدود دو ساعت روی تخت میمونم، هیچ حسی برای پایین اومدن ندارم، هیچ حسی برای زنده موندنافتاب رو که میبینم کمی خوشحال میشم ولی باز روی تخت می افتم و تا شب توی خونه هیچ چراغی روشن نمیشه..گاهی به برنامه هام فکر میکنم، کلی کار دارم برای انجام دادن ولی...ادمها رو که نگاه میکنم، همچنان نمیفهمند، همچنان یاد جمله ای از نفر الف پیفتم گه میگفت (آدمها به طرز وحشیانه‌ای فکر نمیکنند)کمی از حال و روانم که میفهمند، نسخه های احمقانه ای میدن، از این که فکر میکنند خودم درون حال روحیم نقشی دارم، حالم بهم میخورهکاش یک‌ نفر که بتونه کمکم کنه رو حداقل داشتمشرایط دقیقن اهنگ جمعه فرهاد مهرادِ، و حال من رو مرد تنهاش میفهمه...امیدوارم بهتر شم:)شرایط من در اجتماع.</description>
                <category>خانم مبینا</category>
                <author>خانم مبینا</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 23:13:58 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>