<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nil_369888D</link>
        <description>مرز بین غریزۀ مرگ و زندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:19:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4849703/avatar/dL0tZ5.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیلی</title>
            <link>https://virgool.io/@Nil_369888D</link>
        </image>

                    <item>
                <title>همیشه راهی هست</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA-c3lajn6awibu</link>
                <description>حیف که وجدان دارمحیف که کمالگرامحیف که مسئولیت‌پذیرمحیف که تعهداتم برام مهمنحیف که دوستان زیادی دارمحیف که مغزم زیادی فکر می‌کنهحیف که هوش مصنوعی عقل ندارهحیف که به خوبی می‌تونم ریشۀ یه چیز رو از ماست بکشم بیرونحیف که اونقدر علم دارم که بدونم دنبال چی بگردمحیف که از علمم به روش تاریکی استفاده می‌کنم...+/-؟</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 18:44:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا همه چیز ختــــمـ می‌شود؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AE%D8%AA%D9%80%D9%80%D9%80%D9%80%D9%85%D9%80-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-icdnxhcmr5k8</link>
                <description>روز جمعه ۲۲ خرداد تجربه‌ای داشتمشخصی به من اطلاع داد قصد کشتن خود را داردترسیدمبا یک خط بحران تماس گرفتم و درموردش گفتمگفتم اهل تهران است، اما شماره‌اش خارجی‌ستگفتند کاری از ما برنمی‌آید و براساس توضیحاتت آن فرد فقط می‌خواسته با تو ارتباط بگیردگفتند حال خودت انگار بدتر است و کسی که به کمک نیاز دارد خودت هستیسوالی پرسیدندکوتاه جواب دادمگفتند اگر نمی‌خواهید پاسخ بدهید مشکلی نیست قطع می‌کنیممیخواستم بگویم قطع کنیم، اما در لحظۀ اخر قبول کردمصحبت کردند و در آخر حس و حالم بهتر شد،اما موقتیفقط همان شبفردا صبح شنبه ۲۳ خرداد همان حس بودو من شانصد بار همه چیز را زیر و رو کردم تا بلاخره تصمیم بگیرم دوباره تماس بگیرم یا نهانقدر به نتیجه‌ای نرسیدم و هر بار ذهنم برای هر تصمیمم جواب ضد و نقیضی داد که از خودم متنفر شدمبیشتر از قبل دلم خواست که کاش در این دنیا نباشمبا خود گفتم هیچ تصمیمی نمی‌گیریمو من به ادامۀ درسم می‌رسماما انقدر حالم بهم ریخته بود که نمی‌توانستمگفتم اشکال ندارد من در گوشۀ امنم می‌نشینم، غصه‌ام را می‌خورم، بعدش خوب می‌شوماما باز هم فکر اینکه تماس بگیرم یا نه رهایم نمی‌کردیکبار تماس گرفتم......نتوانستم.....قطع کردمدوباره عزمم را جزم کردم و تماس گرفتمیک آقای حدودا ۴۵ ساله با خوشرویی پاسخ دادپرسیدم: آیا این شماره فقط برای دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی ایران است؟گفتند بلهداشتم خداحافظی می‌کردم گفتند بفرمایید در خدمتتان هستیم. شمارۀ ما را از کجا پیدا کردید؟خلاصه بحث باز شد و سوالاتی پرسیدندمن تعریف می‌کردمحساس بودم که هرچیزی را که می‌گویم با جزئیات بگویم تا تفهیم شودلحن صدایش عوض شد، همچون کسی که حوصله ندارد ادامه بدهدگفتند خیلی داری همه چیز را پیچیده می‌کنی. خیلی ساده است. افسردگی داری.(من افسرده نیستم!) پیاده روی برو، ورزش کن، انقدر پای درس ننشین، مقاله‌ات هم که هوش مصنوعی می‌نویسد. به مرکز بهداشت محله‌ات برو و هم روانشناس و هم روان‌پزشک رایگان دارد. در چنین مواقعی یا با ۱۱۵ تماس بگیر یا با ۱۲۳. یا خودت باید به خودت کمک کنی یا بگذاری دیگران به تو کمک کنند.مدام فقط می‌گفتند راه ساده‌ایست و با آب خوردن بسیار و تغذیه و ... حل می‌شود. می‌گفتند که مطمئن هستم از صبح ۴ ۵ دقیقه بیشتر درس نخوانده‌ایگفتم خواندمگفتند این درس خواندن بدون تمرکز که درس خواندن نیستگفتم مزاحمتان شده‌ام؟گفتند خیر من اراده دارم که اینجا باشم یا نباشمگفتم آخر دارید طوری صحبت می‌کنید انگار می‌خواهید بحث سریع تمام شودگفتند نهاما یک دقیقه بعد تماس را قطع کردند.تا تماس قطع شد شروع کردم به گریه‌ کردناز آن گریه کردن‌ها که اگر در جای مناسبی نباشی همه صدایش را می‌شنوندبه این فکر می‌کردم که نکند من عقب‌ماندۀ ذهنی هستم که تا الان نفهمیدم قضیه ساده است؟یعنی همۀ احساساتی که تا الان تجربه کردم و حس می‌کردم واقعی نیستند، واقعاً توخالی و خیالی بودند؟یعنی این قسمت از من هم غیرواقعی بود؟من این آدم هم نیستماز ساعت ۱۸:۴۵ تا ۲۰:۲۳ مدام گریه می‌کردمبا خودم می‌گفتم الان بیشتر از قبل و قبل‌تر‌ها دلم می‌خواهد دیگر در این دنیا نباشمآنهمه در تصمیم اینکه تماس بگیرم یا نه تقلا نکرده‌بودم که جوابم این باشداحساس حماقت محض و تحقیرشدگی می‌کردمبا خودم می‌گفتم اگر الان با کسی تماس نگیرم و در این مورد حرفی نزنم، قطعا بلایی سر خودم خواهم‌آوردبه تنها کسی که در آن موقعیت می‌توانستم تماس بگیرم زنگ زدماِشغال بودچند بار زنگ زدم و قطع شدمن کسی را نداشتم تا با او صحبت کنم..یک کورسوی دیگر هم بودبرای درمانگرم ویس بگذارمنمی‌خواستم بدانند در ذهنم چه می‌گذردنمی‌خواستم زمانی دوباره به ذهنشان خطور کند که من در وضعیت بحرانی هستم و باید با خانواده‌ام تماس بگیرندویس می‌گرفتم و همزمان گریه می‌کردمحالا دیگر برایم حتی مهم نبود با کسی تماس بگیرند یا نهمهم نبود فکر خاصی در سر دارم یا نهدیگر هیچ چیزی مهم نبودحتی وجدانمویس تمام شد و دیگر توان گریه نداشتماما مدام تکه‌ای از حرف آن آقا یادم می‌آمد و دوباره اشک بود که می‌آمدنمی‌توانستم از اتاقم بیرون بروم، نه با این چشم‌هاخوابیدمنصفه شب بیدار شدم و فکم درد گرفتاو هم اعتراض کرده بود که چرا صحبت کردیحتی آن لحظه هم مدام حرف‌های آن آقا در ذهنم تکرار می‌شد و گریه‌ام می‌گرفتحتی الان هم آن حرفشان که می‌گفتند «مطمئن هستم ۴ ۵ دقیقه بیشتر درس نخوانده‌ای» در ذهنم تکرار می‌شود و نمی‌توانم تمرکز کنم و درس بخوانمحس میکنم....نه...در خودم می‌بینم که چندین قدم به مرگ نزدیک‌تر شده‌ام...۲۱:۴۸ روز یکشنبه ۲۴ خردادآیا در چشمانش می‌خوانید که می‌رود؟</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 21:52:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ و صلح نیلی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D9%86%DB%8C%D9%84%DB%8C-qfkn5vukgg1u</link>
                <description>چه باید بگویم؟ همه درد می‌کشیم، همه دل‌آشوبیم، همه سردرگم و مبهوتیمزندگی خسته‌کننده و ملال‌آور شدهپا روی مرز نمی‌توان گذاشت، عواقب بدی داردباید یا خوب باشی یا بد، یا موردپسند باشی یا منفور و حزن‌آور، یا دوست بداری یا فراموش شویهیچ اعتدالی بین صفات وجود ندارد و یکی را باید انتخاب کنی.این جبر نیست؛ عواقب کار خودت است که می‌بینیهیچ عاشقی در این محفل به معشوقش نمی‌رسد، چون معشوقی نبوده‌است؛ هر آنچه از مرز آنورتر باشد وجود خارجی نخواهدداشت. به ما تحمیل می‌شود که عاشق نباشید، بجنگید و از هر آنچه هیجانی مولد و شاد در شما بوجود می‌آورد بپرهیزید.در جنگ احساس لازم نیستما بلاخره قبول کردیم که سنگ باشیم‌. بجنگیم و به قتل برسانیم و بی‌رحم باشیم و در جنگ بمی‌ریم؛ با تنفر..انشا بنویسید....هستی با تنفر آفریده شده‌است....پس جنگ یا صلح؟همه در اعماق وجود صلح می‌خواستیم و جنگ تحمیل شده‌بود..ما عاشق و سرزنده بودیم و تنفر حکم شده بود..آب و هوا دگر رنگ و نوا نمی‌گیرد.می‌دانستیم که همه زیر لهاف اسم معشوق آوردنددست به دامن خدا شدند و امید دارندو امان.....معشوق خود ز آغوش جنگ برخیزیده‌است..ما ز رهروان درس نامفهوم آموختیم..این یک متن درمورد جنگ نیست؛ من همچنان درمورد مرگ نوشته‌ام..جنگ                            یاصلح؟</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jun 2026 21:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زیر خاک دفــن شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AF%D9%81%D9%80%D9%80%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%85-zrkeumjdhgrh</link>
                <description>غم عمیقی من را فرا گرفته، قلبم در حال ذوب شدن است، نفسم به تقلا افتاده و نمی‌توانم بلند شوم؛.....یا نمی‌خواهم..انگار که در زیر خاک مدفون شده باشم، خون از رگ‌هایم زدوده شده‌باشد، مغزم کار نکند، نفس نکشم....و همچنان در انتظار چوب‌های دار نشسته باشم..نوری جایی نیست، آن کورسوی نور داخل قلبم هم به تازگی به چالش کشیده‌شده و زندگی را خاکستری می‌بینمفقط یک متن بود پر از احساسات، پر از ترس، پر از تعجب، پر از حیـرت! پر از شرم..نباید بازگو می‌شد، نباید از زبان من گفته و علنی می‌شد، نباید دریچۀ خروجش را باز می‌کردم. حال انگار در تکاپوی بین احاطه‌شدن با درد و رنج و اخلاقی بودن گیر‌ کرده‌ام. با خودم می‌گفتم آن‌ها چیستند که در من می‌جنگند و غوغا می‌کنند و هیچ‌یک دست از کار نمی‌نشیند؟اید و سوپرایگو را می‌شناسید؟ تمایلاتِ مهارنشدنی و وجدان، کودک و والد.با هم همخوان نیستند..خود عقب نشسته و هیـــچ کاری نمی‌کندچه کند؟ همۀ دفاعیاتش درهم‌شکسته؛ من شکستمهمه را به چالش کشیدم و حال هیچ یک منطقی بنظر نمی‌آیدمن هم منطقی نیستم، وجودم نیست و افکار و احساسم نیستدر ماجراجویی‌هایم تدارکات کم آوردم و زیر خاک دفن شده‌اممثل همین حالا..از قبل از مردن دار فانی را وداع گفته‌ام؛ به نوعی، از قبل از تلاش کردن بازایستادم و مسکون شدمشاید مغزم آرام بگیرد و چند روزی چیزی را به چالش نکشد..«گل عنکبوتی ملقب به گل مرگ»</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 16:28:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لایۀ زیرینِ شرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-szrxwqnkcrnf</link>
                <description>بلاخره آن روز رسید و همه چیز را برملا کردمگفتم هرچیزی رو که حتی روح کسی ازش خبر نداره..، ولی حس خوبی به این موضوع ندارم. احساس می‌کنم با شرم‌آورترین قسمت وجودم تماس پیدا شده و نمی‌تونم....ترسناکهاصلن حس خوبی به این موضوع ندارم..میل دارم برم و جایی پنهان بشم و تنها باشم و بخوابم و فراموش کنم.....دلم می‌خواد گریه کنمانگار که مثل عنصر پرتوزایی که قبلن بودم شدم؛ فقط با یک شکل بروز دیگه......تماس پیدا بشه و شروع می‌کنم به تغییر شکل دادن و از تعادل خارج می‌شم، انگار که قراره متلاشی بشمشرم، درونی‌ترین لایۀ احساس و دردآورترین و خجالتی‌ترین و پنهان‌ترین....علنی شد!و من درد می‌کشم، شرم‌زده می‌شم، مضطرب می‌شم و دلم می‌خواد همه‌ش تموم بشهمبهوت و حیران مانده..از فرطِ شرمی که قصد ندارد از آغوشم جایی برود دارم آب می‌شوم..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 22:37:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عنصـرِ پرتـوزا شدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D9%86%D8%B5%D9%80%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%80%D9%88%D8%B2%D8%A7-%D8%B4%D8%AF%D9%85-xfu3rofhcbtw</link>
                <description>تا چند روز پیش فشار واردشده بهم رو غیرمستقیم می‌نوشتمنمیدونم چی شد که شروع کردم به بی‌پرده نوشتن...آزار دادم انگار. چه کسایی متن‌هامو خوندن؟ باهاشون چه کاری کردم؟ چه حسی پیدا کردن؟ چیو درونشون تکون دادم؟چقدر از وجدانم دور شدم، اون آدمِ وجدان‌مندِ مقرراتیِ اخلاق‌مدارِ سفت‌وسخت حالا کجا رفته؟من وجدانمو لازم دارم!!من برای زنده موندن نیاز به وجدان دارم..بروزِ زیاد از حد نوعِ من نیست، فقط تفرقه‌پراکنی می‌کنه، وجودمو آشوب می‌کنه و من از تراز خارج می‌شم..من دفترمو پیش خودم داشتم دیگه چرا اینجا حزب تاریکی راه بندازم؟؟جسارت‌های من رو تا به امروز ببخشید که موجب تلخیِ اوقاتتون شدم؛ زیاده‌روی کردم..در تنهایی بهتر می‌زیست..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 17:36:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اصلن نـخونش..</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%A7%D8%B5%D9%84%D9%86-%D9%86%D9%80%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%B4-prrpladmzao7</link>
                <description>وجدانم نذاشت مطلبی که پر از احساس بود رو بنویسماین بار قوی‌تر بود+از چی؟-از مرگمن نمی‌تونماینجا نهنه تا وقتی هر کس و ناکسی رو که میدونم این متن رو می‌خونه، حتی اگه یذره باشه، فکر مرگ داشته باشهاین سومین متنیه که دارم می‌نویسم و دوتای قبلی زو پاک کردمحسم هم باهاشون پاک شدفقط یه کلمه بهت بگم و برمبه هر گوشه و کناری که نگاه میکنم از هر رنگی خالی می‌شه و مرگ تمامش رو پر می‌کنه و من از درون موجی می‌شم...بی‌قرارمثل نوری تابیده بر تاریکی یــا تاریکی که بر نور تابیده؟</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 22:13:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعجب‌برانگیزتریــــنِ تاریــــک</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%90-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9-vghzfxt7kf9n</link>
                <description>تصمیم گرفتم همه چیز رو بدون ملاحظه به درمانگرم بگمهمه چیز رو همیشه می‌گفتم، اما تاریک‌ترین‌ها رو؟ نه. خودمم نمیدونستم.قصد دارم این بار مقدمه برای حرفام نچینم، اول از همه از تاریک‌ترین‌ها بگم، رها کنم اینو که فرد مقابل ممکنه شوکه بشه؛ من می‌خوام از احساسم به شیواترین و رک‌ترین و واضح‌ترین شکل ممکن حرف بزنم.همۀ افکار و رفتار طول روزای من به میل مردن گره خورده و دیگه دارم از این حس اذیت می‌شم._نخیر عزیزم. این به معنای رها کردن تو نیست. من فقط میخوام درموردت حرف بزنم.+این هم جزوی از عشق و علاقه‌ت به این موضوعه؟_۰۰۰مثلِ عروسِ مرگ شده؛ مثل هیناکو داخل Silent hill Fبله من قراره با بی‌رحم‌ترین شکلِ ممکنی که مغزم باهام رفتار کرد بگم: بین دوراهیِ اینکه عزیزترینم رو و یا مـ  ـر  گ رو بیشتر دوست دارم، گیر کردم..جناب تهمتن گفت سانسور داستان رو غیرقابل خوندن می‌کنه؛ پس منم دیگه سانسور نخواهم کرد، دیگه حتی با مقدمه چینی و نمادسازی و بازی حدس‌و‌گمان حرفام رو بیان نخواهم کرد.......خوانندگان گرامی...این کار فقط در یه بستر امن می‌تونه انجام بگیره، متوجه هستید دیگه؟و اون بستر فقط باید در حضور یک فرد متخصص انجام بگیره تا آسیبی به شما وارد نشه.میتونید این قول رو بهم بدید که خارج از اون محیط، شما از این کارا نکنید؟من جایی فراتر از مکان امنم این کار رو نمی‌کنم..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 19:38:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مِن بابِ احوالات اسمشو نبر🚫</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%85%D9%90%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4%D9%88-%D9%86%D8%A8%D8%B1-aguhjgdnjiwf</link>
                <description>نت‌ها برگشته و کسی دیگه به اینجا نگاه نمی‌کنه، اما من پر از حرفم..میگن جنگ نسبت به قبل قریب‌الوقوع‌تر شده. راستش دیگه نمی‌کشم. از ۲۱ تیر پارسال شروع کردم به خوندن برای کنکور ارشد، توی مسیر فقط درس می‌خوندم و استراحت زیادی نداشتم و نه تفریحی، مشکلات متعدد دیگه‌ای هم کنارش بود، جنـگ شد...و من دیگه مثل اون جنگ قبلی توان مقابله و تحملش رو نداشتم. دقیقن روبروی خونمون پادگانه، یه طرفش خونه امام جمعه‌ست و در امتداد پادگان هم سپاهه. خونمون می‌لرزید، من دلم نمیخواست از محل درس خوندنم جابجا بشم و کارام مختل بشه، ولی بیشتر نتونستم دربرابر بقیه مقاومت کنم و جابجا شدم.بلاخره خیالم آسوده‌تر شده‌بود که اونهمه صدای پدافند و انفجار رو نباید بشنوم، البته همچنان عزیزانم تمام اون ترس رو با پوست و گوشت و استخون حس می‌کردن و مدام احوالشونو می‌گرفتم تا بلاخره جنگ تموم شد، همۀ عزیزانم سالم بودن و من به محل درس خوندنم برگشتم، اما این بار یه فرفی داشت؛ دیگه نمی‌تونستم زیاد درس بخونم، اگه زیاد درس می‌خوندم احساس بی‌قراری می‌کردم، هر صدای هواپیما تنم رو می‌لرزوند، دیگه درس خوندن رو دوست نداشتم، دلم میخواست به گردش برم، همه چی رو رها کنم، درس نخونم، رویاهای بزرگ نداشته باشم، قید همه چیزو بزنم و رها کنم.به تراپی‌هام ادامه دادم، به مرور فضا آروم‌تر شد و انرژیم یکم برگشت، اما هنوز زمان کنکور مشخص نشده بود و من نمیدونستم برای چه زمانی و اصلن چطور برای چیزی که هنوز بودنش مشخص نیست تلاش بکنم.اینترنتا بلاخره درست شد و زمان کنکور ارشد هم مشخص شد. من به فضای گرمِ یوتیوب برگشتم و انرژیِ از دست رفته‌م رو تا حدی بدست اوردم و حتی کنار درس خوندن زندگی هم کردم.هنوز چیزی از خوشی‌م نگذشته بود که دارن میگن اگه صحبت درمورد توافق متوقف بشه یعنی احتمال جنگ بیشتر میشه، اصلن تحلیلگرا میگن آخرش بلاخره دوباره جنگ میشه فقط زمانش مشخص نیست، مگر اینکه این سکوت، استراتژی قبل از توافق باشه.نمیدونم چرا این همزمانی اتفاق افتاد ولی همون لحظه صدای تیر مداوم امد. به اندازۀ پدافند نبود، ولی صدای تیر بود که شاید من داشتم اشتباه میکردم و بخاطر دور بودنش پدافند بوده!حالا حس میکنم دیگه دلم نمیخواد توی این دنیا با این احوالاتش باشم.حس می‌کنم این بار اگه دوباره جنگ بشه، کسی رو قرار باشه از دست بدم، یا حتی کنکورم دوباره لغو بشه، خودم رو خواهم کشت..البته اینو قبل از جنگ قبلی هم گفته بودم و اتفاقی نیفتاد.مهم‌تر از اون، امیدوارم این متن رو تمام کسانی که سعی کردم از فکر کشتن خودشون منصرف بشن، نبینن!حالتِ اولی از چپ، قسمت پایین..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 21:31:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درمانگرم نمی‌داند، وگرنه...</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88%DA%AF%D8%B1%D9%86%D9%87-zthd6akr2yfy</link>
                <description>چیزهای زیادی هست که پیش خودم توی دفترم مینویسم، ولی جرئت نمیکنم به درمانگرم نشون بدم. چیزهایی که به قول درمانگرها از اهمیت بالینی زیادی برخورداره.من همه چیز رو میگم، اما مشکل اونجاست که به تازگی دارم متوجه میشم یه نیمۀ دیگه درونمه که برام غریبه، تاریکه، و شوکه‌کننده‌ست!من داشتم در اون چند لحظه عاشق تاریکی درونم می‌شدم، ولی.....خیلی واقعی بود. اونقدر واقعی بود که تا چند روز حس می‌کردم موجودیت دیگه‌ای دارم و اون آدم حامی و صادق و رک و راستِ همیشگی فقط یه نقاب بود که زده بودم. من توی شناخت خودم شک کردم و متاسفانه هرچقدر که بهش فکر می‌کنم فقط تایید بیشتری به شکم می‌زنم. همه‌ش به هر اونچه که تجربه می‌کردم مربوطه، فقط شدیدترمرگ اون چیزیه که تا به حال توی تمام نوشته‌هام حداقل اشاره‌ای بهش کردم.....انگار که شیفته‌ش شدم و هر کاری که می‌کنم برای مرگه.اگه درمانگرم از تمام افکارم باخبر بشه، دیگه نمیدونم چطوری توجیهش کنم قرار نیست خودمو بکشم، البته توی همین هم شک کردم...نیمۀ تاریک من مشکی‌ه همراه با رنگ خونین</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی محبت کردن هم عذاب‌آور می‌شود</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%B0%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-u9ymlepvhwno</link>
                <description>اون دوستم که به تازگی اقدام به از بین بردن خودش کرده‌ بود بعد از اینکه مشاوره رفت بهم گفت:«میخوام یه چند روز توی خودم باشم. این به این معنی نیست که غیبم بزنه هستم ولی پیام جواب نمیدم»خلاصه ما از قبل قرار گذاشته بودیم حداقل قبل از تراپی رفتنش توی تنهاییش نره چون من نگرانش هستم و قبول کرده بود، ولی یه روز که یه پیامی براش نوشتم و خبری رو بهش دادم، جواب داد، اما پیام‌های بعدیم رو فقط سین کرد. محتوای خاصی بود و من فکر کردم از من ناراحت شده و چند بار زنگش زدم؛ جواب نداد.چند ساعت بعد خودش باهام تماس گرفت بهش گفتم ازم ناراحت شدی؟ یهو با عصبانیت گفت«مگه من به تو نگفتم میخوام یه چند روز توی خودم باشم اگه جواب ندادم ناراحت نشو؟ برای چی باید ناراحت بشم؟»واقعن انتظار اینطور صحبت کردن رو نداشتم و عمیقن دلم شکست. میخواستم همون لحظه بگم خب باشه خداحافظ، اما گفتم خودش توی رنج عمیقیه چرا من بهش رنج اضافه وارد کنم؟ پس هیچی نگفتم تا اینکه خودش گفت دیگه برم و ما قطع کردیم.تصمیم گرفتم دیگه هیچوقت بهش پیام ندم. احوالش هم نپرسم. اگه قرار بود بخاطر یه همچین چیزایی دلم بشکنه ترجیح میدادم اصلا ارتباطی برقرار نکنم که موجب این بشه و بخوره توی همه ذوقم.قبل از تراپی رفتن اینجوری نمیکرد و ملایم بود. تراپی رفتن که باید بهترش می‌کرد الان منظورش از این کارا چی بود؟ اصلن درکش نکردم.البته که فردا شبش یه تک پیام شب بخیر برام فرستاد. انگار احساس عذاب وجدان کرده بود و من جوابشو دادم.قرار بود بیاد خونمون و چیزی که ازش خریده بودم بهم بده. براش پیام خشک و خالی گذاشتم که چند روز دیگه شرایط جوری میشه که ممکنه نتونه بیاد. جواب اون رو داد.۶ روز از وقتی که تراپی رفته و دو روز از وقتی که بهش شرتیط رو گفتم میگذره. بهش پیام عادی دادم احوالش رو بپرسم ببینم تا کی میخواد توی تنهاییش باشه(بله چندین ساعت آنلاین نشده بود و من نمیتونستم نگرانی خودمو کنترل کنم پس بهش پیام دادم و زدم زیر حرفم) جواب نداد. آنلاین هم شد یعنی هم سالمه هم گوشیش رو چک کرده ولی جواب نداد.چند روز گذشته و من بعد از چند روز پیام دادم؛ جواب نداده.و من باز هم از دستش عصبانی شدم. دیگه خسته شدم از اینکه خواستم مراقبش باشم(تا قبل از تراپی رفتن اینکه حواسم بهش بود رو خاص میدونست) و همه‌ش چک کردم ببینم چه زمانایی آنلاین میشه.دیگه نمیخوام مراقبش باشم. میگفت مراقبت کردن‌هات مثل مامان‌هاست، ولی باید معذرت بخوام که متاسفانه من مامانش نیستم که بی‌قیدوشرط بچشو دوست داشته باشه.دیگه خسته شدم..آدم هم حدی داره..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 18:20:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مـ|ـحبـ|ـوس|شـ|ـدمـ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%85%D9%80%D9%80%D8%AD%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%88%D8%B3%D8%B4%D9%80%D9%80%D8%AF%D9%85%D9%80-xpvdznnzqywg</link>
                <description>دوستم به تازگی اقدام به از بین بردن خودش کرده و وسط راه پشیمون شده و رفته بیمارستان.من فهمیدم حالش خوب نیست، اما دیر فهمیدم و این کارو کرده بود. احساس میکنم کوتاهی خیلی زیادی کردم. احساس کردم کم بودم براش که باهام نیومد حرف بزنه و توی تنهایی خودش فقط به خودش آسیب رسوند.از اون روز، هر روز میترسم نکنه کاری بکنه. میترسم حواسم بهش نباشه و اتفاقی بیفته. دارم زیر این بار له میشم. یذره که دیر به دیر آنلاین میشه دیگه نمیتونم تحمل کنم. حرف‌هاش برام هیچ تضمینی نیست که کاری نمیکنه.درمانگرامون یکیه....بهم گفته من تظاهر کنم نمیدونم و اون بهم نگفته و درمانگرمون فکر کنه فقط خودشون میدونن، ولی من میترسم، خیلی هم میترسم. دلم میخواد همۀ ترس‌هام درمورد دوستم رو بیان کنم، اما میگه چیزی نگو.اینکه حس کنی یه حرف پر از احساسات قراره تا ابد درونت بمونه و تو نمیتونی جایی درموردش بگی، نه اینکه نخوای، مجبوری که سکوت کنی خیلی عذاب‌آوره.دلم میخواد فریادش بزنم. من نتونستم از دوستم مراقبت کنم. کفایت لازم رو نداشتم تا بتونم ازش مراقبت کنم. چه تضمینی هست که بعدن این لیاقت رو داشته باشم یا نه؟دارم جون میدم. میترسم بهم دروغ گفته باشه که دیگه اون کارو نمیکنه و سعی داره بهتر بشه.میترسم مصمم‌تر بخواد بلایی سر خودش بیاره.دلم میخواد چک کنم. از درمانگرم اطمینان بخوام که حواسش هست، بدونم من باید چیکار کنم.دوستم هی جلسه رفتنش رو عقب میندازه، من از این موضوع میترسم. از هر کاری که میکنه میترسماحساس میکنم بار زیادی از این مسئولیت گردن منه که دیگه نمیتونم تحملش کنم TTnTTمثل شاخه‌های خشکیده در تمام تنم رسوخ کرده و تکان نمی‌خورد</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 18:30:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نزدیکترین دوستِ دشمن</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%90-%D8%AF%D8%B4%D9%85%D9%86-xnodsvidxxd4</link>
                <description>مغزم طرف من نیست. هر چیزی که بعنوان حامیِ زنده بودن درونم بوجود میاد رو به هر طریقی که میتونه خنثی میکنه، و بعد من دوباره باز هم نمیخوام که زنده بمونم.یه وقت‌هایی وسط غم و غصه که دارم از فشارش لِه میشم، یهو یه شوخی جلوی روم میذاره، یا چیز دلگرم‌کننده‌ای رو یادم میاره که از اون حال درمیام.دوستمه یا دشمنم؟نمیتونم بفهمم. خیلی حرف می‌زنه و من بهش اعتماد ندارم؛ به مغز خودم هم اعتماد ندارم</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:41:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلبش درد می‌کنه..</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%82%D9%84%D8%A8%D8%B4-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-hqkjjyttx3hj</link>
                <description>شدیم عین قدیما که بچه‌ها رو کلی کتک می‌زدن بعد می‌گفتن :«پس چرا نشستی؟ به کاری که گفتم انجام بدی ادامه بده»ولی اون بچه اصلا نمیتونه تکون بخوره از درد، جای ضربه‌هایی که بهش زدن درد نمیکنه‌هااا، قلبش درد میکنه از اینکه بعد از تحمل همۀ این فشارها، آیا باز هم چیزی درونش میمونه تا بتونه زندگی کنه..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 16:40:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طاقت زندگی و مرگم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-qgcosnltcsxv</link>
                <description>اگر بمیرم یا زنده بمونم در هر دو صورت افتضاح میشه؛طاقت زندگی و مرگم نیست..اگر بمیرم، اون دوستم که حامله‌ست ممکنه بخاطر فشاری که بهش میاد بچه‌ش سقط بشه، آخه همینطوریش هم به سختی حامله شده؛ بعد من یه قاتل از دنیا میرم..اگر بمیرم ممکنه همۀ توصیه‌هایی که به دوستم کردم براش شکرآب شه و دوباره حالش بد بشه و بیش از حد وابستۀ پارتنرش بشه و خودش رو درش غرق کنه و احساسات بهش غالب بشن..اگر بمیرم، استادم، استادم تا مدت‌ها فراموش نمیکنه که من جوون بودم و از دنیا رفتم. یادش نمیره که بخاطر من از این افکارم چیزی به کسی نگفت ولی اشتباه کرد و باعث مرگم شد و خودش رو سرزنش میکنه، استادم...اگر زنده بمونم یه دنیای تاریکِ پر از استرس باهام میمونه. ازدواجم مثل ازدواج آدم‌های عادی نخواهد بود، بچه‌دار شدنم مثل آدم‌های عادی نخواهد بود.من برای انجام تمام این‌ها، پشت تمام این کارها کلی راز دارم که قابل بیان نیستند.من از مسئولیت پذیرفتن خسته شدم. مسئولیتِ به دوش کشیدن دردهام...تنهایی...دوستش ندارماین روزها مداااام توی سرم میگذره که «خودتو بکش!» ولی من نمیخوام قاتل بشم، من نمیخوام تمام زحماتم برای دوستم به هدر بره، من نمیخوام قولی که به استادم دادم رو زیر پا بذارم؛ ولی این حس اجبار برای زنده موندن حتی از خود زنده موندن هم بیشتر آزارم میدهدوستش ندارمباعث میشه درونن بیشتر دلم بخواد بمیرم وبیشتر توی سرم صدا بده که«توروخدا خودتو بکش!»</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 02:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-i9f6uxxevaxv</link>
                <description>الان وضعیتی نیست که کسی حس کنه امیدی هستهست، ولی اونقدر پیچ و خم براش گذاشتن که حس میکنی نیست.من تا الان فقط تلاش کردم زنده بمونم. اونقدر توی این بقا دور خودم چرخیدم که حسرت یه روز بدون دغدغه زندگی کردن توی دلم مونده؛ یه روز فقط..نمیگم مشکلات من زیاده چون نیست، اما مشکلاتم به هم وصلن و همشون با هم سرم آوار میشناین اذیتم میکنهآدما دیگه حوصلهٔ شنیدن غرغرای بقیه رو ندارن. این متن رو احتمالا تا ۲۰۰ سال دیگه کسی نگاهش هم نمیکنهحرف خاصی برای گفتن ندارم؛ شاید یه روز از وصیت‌نامه‌م براتون نوشتم.قمر جهنمی آیو</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 17:50:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط دیگه توان ندارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Nil_369888D/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-hloaevhkk4ua</link>
                <description>دلم میخواد بمیرم. طاقتم طاق شده.با کوچکترین چیزی حالم میریزه بهم و از این رو به اون رو میشه و یه حالت خیلی شدید و خورنده‌ای از درون پیدا میکنم که میخواد منو بکشه. انگار میگه حتی اگه تو خودتو نکشی، من تو رو میکشم منتها زجر مرگت میکنم. واقعن تحملش سخته چون اتفاقی پشتش هست که خییلی زیاد منو ناراحت کرد و من خیلی تلاش کردم که بهش فکر نکنم و خیلی هم برام مهم بود. اما اینقدر که درونم مونده دیگه داره آزاردهنده میشه.خیلیا هستن که برام مهمن و دوست ندارم از مردنم ناراحت بشن، خیلیا ممکنه تحت تاثیر کارم قرار بگیرن و اونا هم چنین کاری بکنن. وجدانم گلومو گرفتهدلم میخواد همه‌شو بریزم بیرون، نمیخوام دیگه مقاومت کنم، نمیتونم یعنی ، انرژیشو ندارم، نمیخوام..دلم نمیخواد مسئولیت کارام، گذشته‌م، آدما، و حتی خودم به دوشم باشه. گاهی میگم کاش فقط بمیرم و تموم شه. اصلا اگه میخواد ج.ن.گ.ی هم بشه، اولیش بخوره توی خونه ما و همه با هم بمیریم ، توان ندارم دیگهآدما هم بی‌ملاحظه‌ن و هی دم از چیزای استرس‌برانگیز میزننتموم شدم، ولم کنین..</description>
                <category>نیلی</category>
                <author>نیلی</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 14:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>