<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نیمکت همیشگی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nimkatehamishegi</link>
        <description>دلنوشته های یک عاشق روی نیمکت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:40:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/142522/avatar/8d2WjB.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نیمکت همیشگی</title>
            <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هنوز بود، نه مثل قبل</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%82%D8%A8%D9%84-mmq7zlt6fdic</link>
                <description>عاشقِ دویدن، دیوانه پاستیلِ بنفش و مستِ خواب بودخب درست است هیچ چیز همیشگی نیستدیگر نمیدوید؛ مگر برای فرار از گفتگوهای روزمرهپاستیل، جایش را به قهوه داده بود و خواب به شب زنده داری های با گریهالبته گریه اش را تا به حال ندیده ام ولی فکر میکنم حدسم درست باشدچهره امروزش را که قاب کنی میتوانی فیلم دیروش را تماشا کنیرنگ رخساره خبر میدهد از سر درونهنوز هم شوق میکرد نه مثل قبلواژه ها در چرخه دهانش، لکنت نمیگرفتندمردمکِ چشمانش، صورتش را تصرف نمیکردنداصلا دیدنی ها چشمانش را زجر میدادندبا لب هایش اخم میکردسکوتش گوشم را کر میکردهنوز هم میدید، میخندید، حرف میزدنه مثل قبلکمتر، آرامتر، کمرنگ ترهمه آن شوخ و شوق ها را در وجودش جمع کرده بوددلم کباب میشدانگار روحش را چال کرده باشد و روح تازه ای در وجودش دمیده باشدنه که از داشتنش محروم باشمهنوز بود با هم حرف میزدیمنه مثل قبلاو تغییر کرده بود...</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Tue, 27 Dec 2022 15:34:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قوس شخصیتی افراد درونگرا در کرونا</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D9%82%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-ivt3pmqr22gb</link>
                <description>حقیقتا در بطنِ پیش گفتارِ متنی که در حال نوشتن آن هستم ایده ای در مورد اینکه از فشار عصبی آنرا مینویسم یا در سلامت کامل هستم ندارمکرونا و بله واژه ای که هزاران بار در روز گوشمان به آن میخورد و حالمان از خواندن هر مقاله ای مرتبط با آن به هم میخورددر این ارتباط، خواستارِ اهمیت به پیامدهای این واژه ی منحوس هستیم مبتنی بر اعتقادات و رفتار های پیش فرض وجودی هر انسان یا همان هویت اواگر انیمیشن بزرگسالانه &lt; بوجک هورسمن &gt; را دیده باشید (انیمیشنی در راستای دوران افسردگی) احتمالا با دو واژه زویی و زلدا آشنا باشید در غیر این صورت با همان دو کلمه ی کلیشه ای آغاز میکنم : درونگرایی و برونگراییهمانطور که واقف هستیم ¾ کره زمین را افرادی مثل من که برونگرا هستند تشکیل میدهندساده است این افراد راحت ارتباط بر قرار میکنند یا بهتر میتوان گفت که احساسات خود را بروز میدهند و درونگراها در انزوای خود این لذت را میابندموضوعی که شاید ساخته ذهن یا تجربیات من باشد فریاد میزند بسیاری از افراد درونگرا از تیپ شخصیتی خود راضی نیستند و آنرا با بازنمایی کج دار و مریضی عوض میکنند و میشوند درونگراهای برون نما یا همان زویی های زلدا نمادرک کردنش سخت نیست اگر بگوییم افراد درونگرا برچسبی بنا بر ضعف شخصیتی در جامعه دارند و اغلب به اشتباه، آنها را افراد خجالتی با بار منفی مینامندپس تلاش آنها برای فرار از دیدگاه تمسخر آمیزِ جامعه، امری طبیعیستجالب است زمانی که در ارتباط دیداری این افراد را میبینید همان شخصیت اصلی خودشان را به شما نشان میدهند و بدین مبنا 70 درصد شناخت شما از آنها تکمیل میشودبه زبان ساده پی میبرید چه تعاملی با آنها داشته باشیدموضوع اینجاست در بستر دنیایی که به سمت کمترین بار تلاش ذهنی میرود و ارتباطات در صفحه نمایش گوشی ها خلاصه میشود این افراد راحت تر میتوانند محتویات کاسه ذهن خود را در این فضا سرازیر کنند و حرف هایی که فی الواقع در ارتباطات حضوری، آنرا نمیزنند بیان کنندداستان زمانی جالب میشود که برای ارتباط سعی میکنند با روی گشادانه تری به صحبت بپردازندباز تر، مطمئن تر،بلند تر صحبت کنند و چون پیش زمینه ی آنرا در گفتار خود ندارند در نتیجه حرمت های ارتباطات را بر هم بزنند و شما دیگر تشخیص ندهید این قوس شخصیتی این افراد که تنها مختص به این فضای دیجیتالی میباشد شامل چه حد و حدودهایی در ارتباط میشودچه زمانی ناراحت میشوند چه شوخی هایی میکنند چه حرف های خصوصی به شما میزنند و صادقانه تر جایگاه خود را در ارتباط با این افراد گم میکنید چه بسا این افراد انتظار داشته باشند شما همان مرزهای قبلی را رعایت کنید و خودشان این خط را بشکننداین تغییر، حد و حدودها را کمرنگ میکند و شما در اعجاب و شاید ناراحتی پیشامد این انحنای شخصیتی قرار دهد حال به شما این حق انتخاب را میدهد که این موضوع را با آنها در میان بگذارید؟ از آنها فاصله بگیرید؟ یا با کوچکترین رفتار انسانی حد و حدودها را به بازی برگردانید؟انتخاب شما چیست؟پ.ن = اگر بگویم برای نوشتن مقاله بعدی که به تاثیرپذیری افراد برونگرا و وارد شدن به این چرخه مبهم اشاره میکند وسوسه نشدم دروغ گفته ام</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 10:03:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمکت همیشگی : کورسوی خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D9%86%DB%8C%D9%85%DA%A9%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-nlg2fv2gfegf</link>
                <description>ولی آن شب شیره ای بود برای احساساتممیخواهم تو هم آنرا احساس کنیپس کلماتم را دنبال کنخط به خط با من باش...حوالی ساعت دوهیچ مغازه ای باز نبودسرمای هوا وجودمان را فرا گرفتبه دل پارک زدیمپارک از همیشه خلوت تر بوددرست همانجایک نیمکت چوبی قدیمیسرچشمه تمام خاطراتمانسمیر، سیگارش را روشن کردپشت سر هم پلک میزدخاطره ای آزارش میدادروی نیمکت جا خوش کردیمصدای جیر جیر نیمکت به صدا درآمدپارک به ساده ترین شکل خود میمانستدرختبوی چمنیک زمین بازیتاب، سرسرهو خاطراتی که احاطه مان کرده بودندبا یک نفس عمیق هوای پارک را دمیدمزبانم را روی لب هایم کشیدمسعی کردم حرفی بزنمچه بگویم؟همین چند سال پیشقبل از اینکه زندگی خودم را با مشکلات غرق کنمهمینجاهمین موقعمیگفتیم و میخندیدیمسیگار رد و بدل میکردیم و از خاطراتمان میگفتیمهر روز خاطره ای جدیدانگار سالیان سال است که گذشتهواقعا بزرگ شدن تلخ ترین رویای کودکیمان بود( ادامه دارد ... )</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Wed, 17 Mar 2021 14:32:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم دوست داشتنیِ من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C%D9%90-%D9%85%D9%86-n2afkte6uco2</link>
                <description>دروغ چرا؟همیشه احساسش میکردمپشت شیشه، کنار زمین فوتبال، در مسیر مدرسههمیشه بودتا سمتش میرفتم محو میشداینبار غفلت نکردمباید دنبالش میکردم تا ثابت کنم توهم نیستخورشید هنوز طلوع نکرده بود و آسمان تیره و ارغوانی بودباید میدویدمدویدمنسیم سرد بازوهایم را به لرزه انداختبه مزارع کشت رسیدیمبوی عطرآگین برنج، هوا را دریده بودبا تمام وجود استشمامش کردمسرعتم بیشتر شدسوالات زیادی از ذهنم عبور میکردپدر و مادرم بیدار شدند؟حتما بیدار شدندحتما نگرانم هستندساعت چند است؟نباید دیر به مدرسه برسمچقد از خانه دور شدم؟حواسم به &quot;او&quot; هم بود10 متر جلوتر از منضاهری ساده داشتبا موهای بلند و دامنی سفید و خاک خورده که در حرکت بودچطور میتواند این موقع بیرون از خانه باشد؟به حوالی برکه گلی رسیدیمخورشید از آن دور دودو میزدنغمه کر کننده ی پرندگان در آسمان میپیچیددریا ولی آرام بود، صدای ضعیف موج هایش را شنیدیممیدویدیم و زمین شلپ شولوپ صدا میدادخیس عرق شده بودمپاهایم را احساس نمیکردمسرعتم کمتر شد . زبانم خشک بودایستادمخم شدم و دستانم را روی زانو هایم گذاشتمنفس های عمیق، پشت سر هم،سرم را به آرامی بالا آوردمصورتم در اعجاب رفتباورم نمیشددرست رو به روی من ایستاده بودچطور میشود؟حال جواب تمام سوال هایم را میگیرمچند ثانیه همه چیز در سکوت مطلق رفتخندیدنفس عمیقی کشیدبا صدایی آرام گفت:</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Wed, 03 Feb 2021 09:55:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسرکی با کلاه بنفش(1)</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D9%BE%D8%B3%D8%B1%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B41-omr54pfs1wbc</link>
                <description>میبارید .شرشر....قفل در را باز کردممعمولا از ساعت 11 به بعد در قفل استالبته دیروز که اینطور بودو روز قبلشو قبل تر...دستگیره اش سرد بودصدای بسته شدن درنفس عمیقی کشیدممقصدی نداشتم، هدفم بیشتر دیدن آدمها بودمن آدم اجتماعی نیستم ولی سعی میکردم به صورتهایشان نگاه کنمسعی کردم و نتوانستممثل همیشه سرم را پایین انداختم و شروع کردم به راه رفتنچه دیدم؟ هیچجوب های پر از آب که در جریان بودندآشغالتبلیغ &quot; قبولی در کنکور فقط در 24 ساعت&quot;آشغالآشغال،صدای کفش های زیادی نمی آمداحتمالا در خانه هایشان بودندخودم را به پارکِ رو به روی گل فروشی بسته رساندماون روزها اکثر اوقات با سمیر بودمهر شنبه قبل از رفتن به هنرستان به آن گل فروشی میرفتیم((سلام))((بفرمایید؟))((اممم خسته نباشید این گلا چنده؟))((کدوما؟))هر هفته یکی از ما باید این گفتگوی مسخره را انجام میداد تا آن یکی با تمام قدرت رایحه ی گل فروشی را استشمام کندو بعد تماممیرفت برای هفته دیگر</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Feb 2021 19:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جرقه ذهنی ، شوق زندگی ، امیدِ بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@Nimkatehamishegi/%D8%AC%D8%B1%D9%82%D9%87-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%82-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-xvrajeey0itm</link>
                <description>دیدین در یک آن در یک لحظه همه چیز دست به دست هم میده تا یکاری رو انجام بدین؟یه حسی که فقط ثانیه ای افتخار همنشینی باهاش رو پیدا میکنینبعد میره دیگه نیستیه انگیزه ای که باعث میشه دست به انجام یه کاری بکنینمیشه اسمش رو گذاشت جرقه ذهنی، شوقِ زندگی، امیدِ بودن، یا هرچیز دیگه اییه حس خوب که میگه نفس میکشی، هنوز هستی، تاثیر میذاری، زندگی رو بهتر میکنی و میتونی که &quot;بودن&quot; رو تجربه کنیاین حس دقیقا زمانی پیشت میاد که هیچوقت فکرشم نمیکنی یه غریضه ی آشنا مثل انجامِ وظیفه ای که قولشو دادی . بعضی وقتا انقد درگیر &quot;زندگی نکردن&quot; هستی که این جرقه حتی اگه کنارت هم باشه اونو احساس نمیکنیمثل خوردن فلافل تو یه شب بارونی که چتر داری ولی بازش نمیکنی تا خیس شی، میخوای دهنت فقط بجوئه و گوشاتم فقط صدای قطره هایی که به زمین میخورن رو بشنوهیا مثل موقعی که بعد از 20 دیقه گوش کردن به موزیک یک آن یه صدای دیگه ای میشنوی و کم کم صدای موزیک محو میشهیا مثل لحظه ای که میبینی یکی چند دیقس داره نگات میکنه و تو نمیدونستی، یکم خجالت میکشی و بعد بنگ دوباره جرقه ذهنی ...</description>
                <category>نیمکت همیشگی</category>
                <author>نیمکت همیشگی</author>
                <pubDate>Tue, 26 Jan 2021 17:31:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>