<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نوربین</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nooorbin</link>
        <description>فریده قزوینی ***  می‌خوانم و می‌نویسم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160671/avatar/Xhi2vl.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نوربین</title>
            <link>https://virgool.io/@Nooorbin</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تبریک به همه!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%AA%D8%A8%D8%B1%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%87-eewvpnvldhdl</link>
                <description>چند روز پیش، روز معلم بود و فضای مجازی هم پر شده بود از تبریک. خیلی‌ها یاد معلم‌هایشان کردند و به یاد استادهای تأثیرگذار در زندگیشان افتادند و به بهانه این روز، عرض سلام و تبریک داشتند. از این تبریک‌های معمولی و البته ارزشمند بگذریم و برویم سراغ تبریک‌های متفاوت.بعضی تبریک‌ها خیلی خاص بود. بعضی‌ها مثلا به دوستشان تبریک گفته بودند که خیلی چیزها ازش یاد گرفتند. بعضی‌ها به پدر یا مادرشون که شغل معلمی نداشتند ولی آنها را بزرگ کرده‌اند! بعضی به مربی ورزش و رقص (البته این کمی قابل درکه).  بعضی به خانم اینفلوئنسر سبک زندگی. و خیلی‌های دیگر مشابه اینها.  خاص‌تر از همه کسی را دیدم که روز معلم را به نوزاد چند ماهه‌اش تبریک گفت و شخص دیگری که این مناسبت را مناسب گربه خانگی‌اش دانست.اینکه همه می‌توانیم به هم چیزی یاد بدهیم، درست. ولی معلمی یک شغل است. درست مثل مهندسی، آشپزی، پزشکی و... .یاد دادن و یاد گرفتن، بسیار ارزشمند است. برای همین معلمی هم شغل خاص و ارزشمندی محسوب می‌شود. ممکن است که ما از دیگران یاد بگیریم، تأثیر بپذیریم یا بالعکس یاد بدهیم و تأثیر بگذاریم. این خاصیت زندگی اجتماعی است، که باید هم همه با هم همین‌جور باشیم. ولی همه معلم نیستند. چون همه شغل‌های مختلفی دارند. شاید مادر شما در خانه غذا بپزد، ولی عنوان شغلش آشپز نیست.خدا را شکر که ما برای همه شغل‌های دیگر هم روز بزرگداشت داریم. روز پزشک، روز روانشناس، روز حسابدار، عکاس و... . بعضی‌ها می‌خواهند هر طور شده همه این روزها را به اطرافیانشان تبریک بگویند. مثلا روز مهندس نوشته بود: روزت مبارک. همین که بین دل خودم و خودت پل زدی، مهندسی!یا دوستی به همسر خانه‌دارش روز پرستار را تبریک گفته بود چون وقتی چند روزی بیمار بوده، در خانه از او پرستاری کرده است. خب، پرستاری هم یک شغل است که مراحل تحصیل و شرایط کاری خودش را دارد. و هر کسی بنا به وظیفه از افراد خانواده‌اش مراقبت کرد، پرستار نیست.حتی روزی داریم به نام مو فرفری‌ها. آن وقت به دوستش که آن روز موهایش را فر کرده بود، تبریک گفت! غافل از اینکه موهای طبیعی‌اش صاف صاف است!نام‌گذاری بعضی روزها مثل همین فرفری‌ها که بیشتر جنبه شوخی و سرگرمی دارد. ولی اگر به همین شکل روزهای مهم را تبریک بگوییم، به همه کسانی که نباید، از بزرگداشت و توجه واقعی به آن شغل/ موقعیت دور نمی‌شویم؟ به نظر من شده‌ایم. همین روز معلم. که همه به هم تبریک گفتند و معلم‌های واقعی دور ماندند.حالا از منظر دیگر،شما دوست دارید کسی باشد که همه روزهای غیرمرتبط را جوری به شما وصل کند و بهتان تبریک بگوید؟</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 15:16:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادگار ماندگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-aexxfeooknew</link>
                <description>هر کتابی، داستانی داره. نه نه. منظورم داستان نوشته شده در خود کتاب نیست. شاید کتاب شما اصلا داستانی نباشه، آموزشی باشه مثلا... یا انگیزشی، روان‌شناسی... ولی به‌هرحال در خودش، همراه خودش یک قصه نهفته داره که اون رو فقط شما می‌خونید. ‌فقط شما می‌دونید‌. نه از روی کلمات که بلکه با نگاه کردن به جلد کتاب، ماجرای دیگری را می‌خوانید. خواندن نه از روی صفحه. خواندن از روی خطوط مغز. جایی بین خاطره‌ها و یادها.  روزی که کتاب را دیدید... جایی که کتاب را خریدید... کسی که کتاب را به شما هدیه دارد یا حتی وقتی شما کتابتان را امانت دادید... کجا بود؟ ابری بود یا آفتابی؟ روزی خوب یا یک روز عادی؟  اولین‌بار چطور آن را خواندید؟ با چه حسی؟ در چه موقعیتی؟  شده کتابی رو اونقدر دوست داشته باشید که نخواهید امانت بدید؟ یا برعکس، دلتون بخواد کتابی رو از جلوی دیدتون دور کنید؟  فکر می‌کنم دنیای کتاب‌ها فقط به محتوای اونها مربوط نمی‌شه. محتوا بخش کوچکی از یک کتابه. بخش بزرگی از حرف کتاب، پیدا نیست. عمومی نیست. اینه که می‌شه از روی هر کتاب، هزار کتاب دیگر نوشت. ماجرای آن روزی که کتاب را دیدم! خواندم!  برداشتی که من از محتوا داشتم، حرفی که من از کتاب شنیدم...  و هزار حرف نخوانده از کتاب.  حالا این جریان را برای نویسنده کتاب تصور کنید... روزی که ایده پیدا شد، روزی که شروع کردم به نوشتن کتاب، اولین کلمه، لحظه‌های نوشتن کتاب و باز هم هزار حرف ننوشته در کتاب.  کتاب‌ها یادگاری‌های ارزشمندی هستند. ماندگار و پُرقصه.  شما قصه‌ای از کتابی دارید؟ کاش آن را بنویسید.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 20:10:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره کتاب کار عمیق</title>
                <link>https://virgool.io/Dastann/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-bpkul10y9na5</link>
                <description>کتاب کار عمیق از کتاب‌های مطرح در زمینه بهبود فردی است. این  کتاب را از نشرنوین و با اپلیکیشن طاقچه خواندم. اینجا خلاصه که نه، بلکه برداشت کوتاه و مختصری از آن را می‌نویسم تا برای خودم و شاید شما که می‌خوانید، مفید و کاربردی‌تر باشد.کار عمیقمنظور از کار عمیق چیست؟احتمالا برای شما هم پیش آمده است که مشغول کار مهمی هستید ولی حواستان مدام پرت می‌شود. کتاب می‌خوانید ولی هر چه جلو می‌روید، نمی‌دانید چه خوانده‌اید! این اتفاق در زمان تحصیل و وقت درس خواندن به وفور سراغ ما آمده است. حالا هم، وقت انجام کار، مدام و حتی ناخودآگاه، سراغ گوشی موبایل خود می‌رویم و پیامی، پستی، چیزی را چک می‌کنیم. ساعت‌ها بعد خسته‌ایم درحالی‌که کار مفید و مؤثری انجام نداده‌ایم و رشد و پیشروی در کار مورد نظرمان نداشته‌ایم. فقدان تمرکز چیزی است که همه ما تجربه کرده‌ایم و به اثر بازدارنده آن آگاهیم.کال نیوپورت، نویسنده کتاب، بر اهمیت کار با تمرکز بالا تأکید می‌کند و به این روش انجام کار، بدون مزاحمت‌ها و مداخلات جانبی، به‌ویژه از طرف اینترنت و شبکه‌های اجتماعی، کار عمیق می‌گوید. کار عمیق کمک می‌کند خوب و سریع یاد بگیرید و در کارتان ممتاز و درجه یک شوید.کار عمیق در مقابل کار کم‌عمق و سطحی قرار دارد. حدود نیمی از کتاب به تعریف کار عمیق و اثبات اثربخشی آن پرداخته است. کتاب شامل مثال‌های فراوان از کسب‌وکارها یا افراد حقیقی و مشهور است. اصطلاحات علمی هم در این کتاب فراوان آمده است که به نظر من برای خواننده عام کاربردی ندارد. ضمن اینکه اغلب افرادی که این کتاب را انتخاب کرده‌اند، به کارکرد و اثر قطعی کار عمیق و متمرکز آگاه هستند. بنابراین می‌توانیم از این بخش بگذریم و به سراغ راه‌کارهای عملی برویم.خلاصه کتاب کار عمیق چطور کار عمیق را در برنامه روزانه خودمان پیاده‌سازی کنیم؟حال که همه می‌دانیم کار با تمرکز بالا، بدون فکر اضافی و عوامل مزاحم، چقدر در کیفیت و رشد و موفقیت مهم است، پس چرا انجام نمی‌دهیم؟ چون انجام کار عمیق و با تمرکز بالا، کار ساده‌ای نیست. به‌ویژه برای ما که مدت‌هاست به استفاده گاه و بی‌گاه از اینترنت و شبکه‌های اجتماعی عادت کرده‌ایم. این کار نیاز به آموزش و تمرین زیاد دارد تا بتوانیم در وقت لازم تمرکز بالایی داشته باشیم.در کتاب راه‌کارهای متعددی پیشنهاد داده شده است ولی تعدادی از آنها برای اغلب افراد قابل انجام نیست. مثل آقای بیل گیتس که برای انجام کار عمیق، منزل و دفتر کار خود را ترک می‌کند و به کلبه جنگلی پناه می‌برد. یا پیشنهاد ترک دائم یا طولانی مدت استفاده از شبکه‌های اجتماعی. برای من که در حال حاضر امکان‌پذیر نیست. برای شما چطور؟ می‌توانید یک ماه سراغ گوشی موبایلتان نروید؟! یا طراحی دفتر کار مناسب برای کار عمیق که مناسب کسب‌وکارهاست. از اینها بگذریم و مواردی را پیدا کنیم که ما، می‌توانیم انجام دهیم و به دردمان می‌خورد. (اغلب افراد را مثل خودم در نظر گرفتم!)1- برای خود محیطی ایجاد کنید که بتوانید عمیق کار کنید. گوشی را در محل دور دیگری قرار دهید و ساعت آفلاین داشته باشید. همیشه در دسترس نباشید.2- توجهتان را کنترل کنید. ماهیچه اداره می‌تواند قوی شود. عادت روزمره خود را تغییر دهید طوری که نیروی اراده شما هر روز تقویت شود. به کاری که قرار است انجام دهید، متعهد باشید.3- در یک زمان فقط یک کار را انتخاب و انجام دهید تا کاملا در آن کار غوطه‌ور شوید. (غرقگی ذهنی)4- در هفته، یک روز تعطیلی اینترنت داشته باشید.5- فعالیت‌های عمیق خود را ثبت کنید. با روش زنجیره، هر روز مسیر را حفظ کنید و به خودتان امتیاز دهید. یعنی روند کار در کنترل شما و قابل ارزیابی باشد.6- گاهی بیکار باشید. مثلا از ساعت 5 عصر به بعد. یا روزهایی در ماه. در این زمان‌ها اصلا به کار فکر نکنید. هیچ فکری. فقط استراحت کنید. مرتب به مغز خود استراحت دهید.7- در میان حواس‌پرتی‌ها استراحت نکنید بلکه در میان تمرکزها استراحت کنید. پرسه بین این دو حالت حسابی خسته‌تان می‌کند.8- برای ساعات روز خود از قبل برنامه داشته باشید. لیستی از کارهای عمیق هر روز را بنویسید.9- توانایی تمرکز شدید را تمرین کنید تا مهارت پیدا کنید. زمان می‌برد تا مغز عادت کند و یاد بگیرد به حواس‌پرتی‌ها توجه نکند.10- بدان که قرار است «زندگی کردن به معنای واقعی» را تجربه کنی و نه فقط وجود داشتن.اگر شما کتاب را خوانده‌اید و جایی در کار و زندگی به کار برده‌اید، لطفا برای من بنویسید.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 20:31:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌های تازه رسیده از نمایشگاه مجازی کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-solo0wf11zc2</link>
                <description>امروز آخرین کتابی که از نمایشگاه مجازی کتاب خریده بودم، رسید. من 5 جلد کتاب از 4 ناشر، در روز 5 بهمن خریده بودم. ارسال‌ها به شکل جداگانه از طرف هر ناشر انجام شد. از اطلاعات درج شده روی پاکت‌ها به نظر می‌رسید که اداره پست بخش مجزایی برای نمایشگاه داشته. دقیقاً نمی‎‌دانم شیوه کار چطور بود ولی برای من که تهران هستم، این زمان ارسال طولانی شد.  شاید  همان ارسال جداگانه کتاب‌ها، یا استقبال خوب و حجم خرید زیاد از این نمایشگاه، دلیل این تأخیر بوده است.کتاب‌های تازهاین تصویر کتاب‌هایی است که گرفتم. انتخابی کاملاً «دلی» و صرفا برای سرگرمی. هم می‌خواستم این نمایشگاه مجازی را امتحان کنم و هم قصد خرید کتاب «سخت» نداشتم! حقیقت این است که در انتخاب هر کدام از اینها اینستاگرام تأثیر زیادی داشته. مثلا صفحه خانم بخشی را دنبال می‌کنم و مشتاق شدم کتاب‌هایش را بخوانم. از کتاب مبل بنفش تکه‌هایی را دوستم به اشتراک گذاشته بود. کتابِ کتاب‌فروش خیابان... من را یاد آرزویم می‌انداخت؛ داشتن یک کتاب‌فروشی!روزهای اول سایت به سختی بالا می‌آمد. ولی بعد درست شد. برای جستجو و خرید هم بهتر بود کتاب مورد نظر و انتشاراتش را از قبل می‌دانستی.  در کل من به این اولین نمایشگاه مجازی کتاب، نمره قبولی می‌دهم. و از داشتن این چند جلد کتاب تازه که هنوز نخوانده‌ام، خوشحالم! بعد که خواندم، از آنها می‌نویسم. :)</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 09 Feb 2021 22:09:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره انیمیشن روح</title>
                <link>https://virgool.io/Animationtor/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-y4pwoeodynht</link>
                <description>این روزها حرف و عکس انیمیشن تازه soul  (روح) خیلی جاها در فضای مجازی دیده می‌شود. من هم تماشا کردم. دوبار در چند روز اخیر. خیلی دوستش داشتم و تماشای آن فارغ از حرف و ایده‌ای که مطرح می‌کرد، فوق العاده لذت‌بخش بود. تصاویر کارتونی زیبا ، مناظر باشکوه  همراه موسیقی عالی. بسیار خوش‌ساخت و حرفه‌ای و تماشایی. اگر چه انیمیشن‌های معروف قبلی هم در ساخت و پرداخت چیزی کم نداشتند ولی این را بیش از آنها، حتی بیشتر از inside out  پسندیدم.حالا نظر و دیدگاه شخصی‌ام را می‌نویسم. درحالی‌که فکر می‌کنم لازم است باز هم فیلم را با دقت بیشتری ببینم و  البته درباره‌اش بخوانم. بنابراین این یادداشت را احتمالا بعدا تکمیل کنم. چه بسا که تغییر هم داشته باشد.ماجرا از این قرار است که جو گاردنر، معلم موسیقی، همین که به موفقیت و آرزوی دیرینه‌اش یعنی نواختن پیانو در یک کنسرت بنام می‌رسد، می‌میرد. درست در یک قدمی موفقیت، تبدیل می‌شود به یک روح در جایی آن‌سوی زمین. جایی مثل برزخ. معلوم است که او نمی‌خواهد الان بمیرد. دوست دارد به زمین و به زندگی برگردد. و همین اساس و موضوع محوری و اصلی این فیلم است.فیلم درباره مرگ و زندگی است. به نظر فلسفی می‌آید ولی پیچیده و آزاردهنده نیست. ظاهرا فرادینی و فرامذهبی است یا من متوجه مدل رویکرد خاصی در این باره نشدم. زاویه دیدش به مرگ و زندگی، قابل درک و پذیرش است. اگرچه خودش هم در صحنه‌ای می‌گوید «این فضا هم واقعی نیست و صرفا یک تصور است». خیلی راحت می‌توانی آنرا بپذیری و به تماشا و دنبال کردن داستان ادامه دهی.جو گاردنر در آن‌سوی زمین، با روحی همراه می‌شود به نام 22. روحی بدقلق، خشمگین و منفی که تمایلی به زندگی روی زمین ندارد و آن را کسالت بار می‌داند.  22 هم تعجب می‌کند که جو گاردنر که زندگی معمولی و حتی بدی داشته چرا چنین مشتاق به بازگشت به آن است؟  واقعا چرا؟  22 هم مثل سایر روح‌ها قبل تولد و ورود به زمین، به یک جرقه ( انگیزه) نیاز دارد تا بتواند جواز ورود به زمین و زندگی را بگیرد. هر چند هیج انگیزه‌ای ندارد و به هیچ چیز و هیچ کاری علاقه‌مند نیست.واقعا این جرقه چه چیزی می‌تواند باشد؟ چه انگیزه‌ای؟  22 تصور می‌کند چون هیچ چیز قابلی ندارد، برای لایق زندگی بودن آماده نیست و هرگز به زمین نخواهد رفت.  جو گاردنر  موسیقی، جاز و پیانو را تنها دلیل زندگی‌اش می‌داند و دگر هیچ.نقطه طلایی فیلم آنجاست که اشاره می‌کند اهداف و علایق نمی‌توانند جرقه باشند. دلیل و انگیزه زندگی آنها نیستند.  جرقه از جنس دیگری است نه از مدل دستاورد. از آنهایی که امروزه اساتید و سخنران‌های انگیزشی می‌گویند، نیست. معمولا از آنها می‌شنویم که اگر رسالت و استعداد خود را پیدا نکنی، هیچ کار ارزشمندی نکرده‌ای. مدام افراد را به هدف‌گذاری و رسیدن به آن تشویق می‌کنند. و این نگرانی را به دلها می‌اندازند که نکند در مسیر درستم نیستم؟ نکند در راه منحصربه‌فرد زندگی‌ام اشتباه کرده باشم؟  اینجاست که این فیلم کارت زرد اخطار را به این افراد که خیلی‌هایشان از این راه کسب درآمد می‎کنند، نشان می‌دهد.  من که کیف کردم!البته که تعداد زیادی از افراد ویژگی منحصربه‌فردی ندارند. مگر قرار بوده همه نابغه باشند؟شگرد دیگر این کارشناسان انگیزشی این است که می‌پرسند: می‌خواهی روی زمین برای چه چیزی معروف بشی؟ و اگر بمیری و ببینی می‌توانستی آدم دیگری باشی چه؟ اینها برای برانگیحتن و فروش محصول و دوره آموزشی است!مگر هدف و معنای زندگی چیست؟ معروف شدن؟ رسیدن؟ رسیدن به چه چیزی؟ یا دائم در شک و تردید بودن که نکند در مسیر اشتباهی باشم؟همین بود که 22 هم علاقه‌ای به زندگی نداشت همه حس انزجار او از همین صداها می‌آمد. از صدای سرزنش‌هایی که دورنش رخنه کرده بودند. سرزنش برای بی‌هدفی و بی‌علاقگی.  و در نتیجه حس بی‌ارزشی هم برای خودش و هم اصل زندگی.نمونه دیگر شخصیت آرایشگر فیلم بود که روزی آرزو داشت دامپزشک شود و حالا که نشده بود، انتظار می‌رفت افسرده و ناامید باشد و دور افتاده از معنای زندگی؟ نه نه اصلا اینطور نیست. در همین شغل آرایشگری هم او معنایی پیدا کرده بود و با رضایت خاطر کار و زندگی می‌کرد.این مفهوم و برداشت، حرف متفاوت این فیلم بود که از شنیدن و دیدنش لذت بردم. زندگی و درک آن در معمولی بودن.  آنجایی که بالاخره جوگاردنر بعد از اولین اجرا می‌گوید:  «چیز خاصی هم نبود. حالا بعد این چی میشه؟»  و جواب شنید که:  «همینه دیگه. فردا شب هم تکرار می‌کنیم.» بله. رسیدن به هدف چندان هم چیز خاصی نبود. زندگی ادامه داشت.تلنگر دیگر فیلم، نمایش روح آدم‌های زنده در دنیای خلسه بود.  آدمهایی که در روی زمین زنده هستند و چنان غوطه‌ور در کاری در لحظه اکنون شده‌اند که روحشان به آن سو رسیده. به دنیایی از جنس ماورا.  و افرادی از دسته دیگر که آنها هم روی زمین زنده‌اند ولی در فکر و خیال خود گرفتارند. گویی روحشان جایی گیر کرده و اسیر است.  آدمهای گیر کرده در خود. اسیر در ذهن و فکر و زندگی خودشان. غرق شده در دنیای سیاهی از جنس نبودن و حس نکردن.فیلم یادآوری می‌کند که ارزش زندگی درک همین لحظه‌های ساده است. در همین اتفاق‌های کوچک روزمره. در حرکت. در تماشای اطراف. در رنگ‌ها و حس‌ها و صداها و مزه‌ها. و نه در تلاش برای رسیدن و معروف و ماندگار شدن.  اصلا همین درک حس‌ها و چشیدن لحظه‌ها بود که جواز زندگی را به 22 هم رساند.من انیمیشن روح را به همین سادگی دیدم و حرفش را شنیدم و حس بسیار خوبی گرفتم.  چند پیشنهاد فیلم و کتاب مشابه هم گرفتم که هنوز ندیدم و نخواندم. مثل فیلم این یک زندگی شگفت‌انگیز است و کتاب سفر روح مایکل نیوتن.شما چطور؟ لطفا اگر کارتون را تماشا کردید نظرتان را برای من بنویسید. این کارتون چنان مورد علاقه‌ام قرار گرفته که حتما بارها و بارها خواهم دید و باز هم به آن فکر می‌کنم.راستی که درک معنا و مفهوم زندگی، آنچه به حقیقت نزدیک است، بسیار دشوار است. شاید همین درک ساده آنریال  قدمی در راه رسیدن به او و او شدن، باشد؟ ولی بعد آن چه؟ واقعا بعد مرگ چه اتفاقی می‌افتد؟ آن دنیای دیگر، هست؟ کجاست؟  جایی خارج از کهکشان خودمان، راه شیری، نیست؟</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 20:42:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلب آنلاین 2</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-2-mwrsn1nua4b1</link>
                <description>این یادداشت را قبلا نوشته بودم. زمان امتحان‌های آخر سال تحصیلی گذشته که تازه کلاس و آزمون آنلاین باب شده بود. بعد آن هم دیدیم و شنیدیم که همه آن امتحان‌های غیرحضوری، با تقلب گسترده تمام شد و رفت.حالا هم زمان امتحان‌های دی ماه است. باز هم به شکل آنلاین. باز هم میزان درخواست‌ها برای انجام این آزمون‌ها بجای بچه‌ها، فراوان است. می‌دانم همه معلم‌ها این درخواست‌ها را دارند و البته اغلب اظهار نارضایتی می‌کنند و آنها هم حاضر نیستند در این تقلب شرکت کنند. جالب اینجاست که در برنامه &quot;دیوار&quot; آگهی برای این مورد هم هست که ما هستیم تا بجای شما امتحان دهیم! در بعضی صفحات اینستاگرامی هم دیدم که این مطلب به وضوح نوشته شده.  اصلا صفحه برای همین راه اندازی شده. کسب و کاری جدید بر پایه آزمون آنلاین. با مخاطب زیاد و درآمد مکفی. حالا باوجوداین، چرا هنوز هم سراغ مدرسین می‌روند، نمی‌دانم. درست است یا نادرست؟ نمی‌دانم. من انجام نمی‌دهم و راستش می‌ترسم از آینده‌ای که فارغ‌التحصیلانش به این شکل درس خوانده باشند. نگرانم برای جامعه‌ای با کارشناسان بی‌سوادتر. حالا چند مدل از این درخواست‌ها را بخوانیم:_بعضی‌ها عنوان می‌کنند که حاضرند هر هزینه‌ای برای اینکار بپردازند. -بعضی‌ها فقط درخواست کمک دارند. یکی کلی از وضعیت نامساعدش نوشته بود و در آخر گفته بود شما هم ثواب می‌کنید و بهتر است از علم خود در راه یاری به دیگران استفاده کنید.-بعضی از قبل وقت می‌گیرند؛ فلان تاریخ ساعت فلان امتحان دارم و...-بعضی دقیقه نودی هستند؛ من فردا صبح امتحان دارم. یا... سلام الان آنلاین هستید من سؤال بفرستم؟!-بعضی کلک می‌زنند و می‌خواهند به هوای اشکال درسی، گولت بزنند!و...و در پایان، یعنی چه می‌شود؟ </description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 23:11:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علم و ثروت در 2020</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%B9%D9%84%D9%85-%D9%88-%D8%AB%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-2020-okd3uazv3srg</link>
                <description>این‌ روزها خبر ساخت واکسن جدید برای کرونا، از معدود خبرهای خوشی است که در صدر اخبار جای گرفته. اینکه دانشمندان به چنین دستاورد بزرگ و بی‌نظیری رسیده‌اند، شگفت‌انگیز و شوق‌آور است. این یعنی علم راه درستی می‌رود و می‌توان به بشر و دستاوردهایش امیدوار بود.نمی‌دانم تصویر بالا را به خاطر دارید یا خیر؟! بهار ۲۰۱۹ بود که این تصویر منتشر و خبرساز شد. این خبر هم برای مدت کوتاهی همه خبرهای سیاسی و تلخ جهان را کنار زد و نشست در صدر اخبار. اولین تصویر تاریخی از یک سیاه‌چاله. واقعی ولی غیرمستقیم. یک دستاورد علمی بزرگ که نشان می‌داد علم راه درستی می‌رود و نظریه‌های علمی کار می‌کنند. درست همان‌طور که نظریه نسبیت انیشتن پیش‌بینی کرده بود. همان‌طور که هاوکینگ در کتاب‌هایش نوشته بود. شاید آنها خودشان هم هرگز تصور نمی‌کردند روزی بشر به چنین دستاوردی برسد.اعجاب‌انگیز و خارق‌العاده. درست مثل جهان هستی، بی‌انتها...، مثل قدرت بشر،  تحسین‌برانگیز.آیا  علم همواره می‌تواند پیروز میدان باشد؟ قطعا.  کِی؟ دیر یا زود. کسی نمی‌داند... .و اما این تصویر دیگر که از همان اوایل همه‌گیری دست‌به‌دست منتشر شد و خیلی‌ها را سر ذوق آورد. درست به نظر می‌آید. زنده باد چراغ روشن علم. ولی ببینیم همین حالا، امید این کشف علمی به کدام کشورهاست؟ فقیر یا غنی؟ آیا متخصصین بدون پول و امکانات می‌توانند به نتیجه برسند؟ اتفاقاً به نظر می‌رسد همچنان از قدرت و ثروت هم کارهایی برمی‌آید؛ اگر با علم همراه شوند.شاید هم‌ مقایسه بی‌جایی است؛ این دو دوست قدیمی، علم و ثروت!یا به عبارت دیگر:که هر چیزی به جای خویش نیکوست.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 00:03:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقطه آبی کمرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%86%D9%82%D8%B7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%DA%A9%D9%85%D8%B1%D9%86%DA%AF-bniwtoohzrkk</link>
                <description>نقطه آبی کمرنگبه احتمال زیاد قبلا این تصویر را دیده‌اید و درباره‌اش خوانده‌اید. این بار از زبان من بخوانید. به نظر من لازم است که به این تصویر رویایی توجه ویژه‌ای داشته باشیم و هر چند گاهی آن را تماشا و مرور کنیم. این تصویر زمین (همان نقطه ریز آبی) از فضاست که در سال 1990 توسط فضاپیمای ناسا (وییجر1) و از فاصله 6 میلیارد کیلومتری خورشید گرفته شده است. فضاپیما به انتهای انجام پروژه‌اش رسیده بود که به پیشنهاد ناسا دوربین را چرخاند و این عکس را از خانه گرفت.از این فاصله و از این زاویه، سیاره زمین را به صورت یک نقطه تنهای درخشان در پهنه فضا می‌بینیم که اندازه‌اش کمتر از یک پیکسل است. در این تصویر اشعه‌های نور خورشید هم پیدا هستند که یکی از آنها زمین را دربرگرفته است.چند سال بعد،  کارل سیگن (منجم آمریکایی)  کتابی منتشر کرد که نام آن را با الهام از این عکس انتخاب کرد؛ &quot;نقطه آبی کمرنک؛ چشم انداز آینده بشر در فضا&quot;بخشی از این کتاب حسابی درخشید و منتشر و خوانده شد. دوباره خواندن آن اینجا خالی از لطف نیست. هر چند شاید ترجمه سریع من خالی از اشکال نباشد. یک بار دیگر به این نقطه نگاه کن. اینجا خانه ماست و ما اینجا هستیم. هر کسی که دوستش دارید، هر کسی که می‌شناسید، هر کسی که تاکنون اسمش را شنیده‌اید، هر بشری که تاکنون زیسته، در اینجا زندگی کرده است.جمع همه شادی‌ها و رنج‌های ما، هزاران دین و مذهب و ایدئولوژی، اصول اقتصادی، همه شکارچیان و غارتگران، همه قهرمانان و بزدلان، همه سازندگان و ویران‌کنندگان تمدن‌ها، شاهان و رعایا،  همه زوج‌های جوان عاشق، همه مادران و پدران، کودکان امیدوار، همه مخترعین و مکتشفین، همه معلمین اخلاق، همه سیاستمداران فاسد، همه سوپراستارها، همه رهبران عالی‌مرتبه، همه مقدسان و گناهکاران، در همه تاریخ و همه گونه‌های بشری، بر روی این گرد و غبار معلق در نور آفتاب زندگی می‌کرده‌اند.زمین صحنه بسیار کوچکی در عرصه کیهان پهناور است.به خون‌هایی فکر کنید که توسط ژنرال‌ها و امپراطورها ریخته شده است. تنها برای شکوه و پیروزی آنها که برای لحظه‌ای صاحب بخش کوچکی از این نقطه شوند. به ظلم بی‌پایانی فکر کنید که ساکنان گوشه‌ای از این پیکسل بر ساکنان گوشه‌ای دیگر داشتند درحالی‌که تفاوت چندانی با یکدیگر نداشتند. چقدر سوءتفاهم، چقدر اشتیاق برای کشتن یکدیگر، چقدر پرشور در نفرت و دشمنی.وضعیت ما، تصور اینکه خاص و مهم هستیم، توهم اینکه ما در این جهان امتیاز ویژه‌ای داریم، به وسیله این نقطه نورانی کمرنگ به چالش کشیده می‌شود. سیاره ما یک لکه تنهاست که در عالم تاریک پهناوری احاطه شده است.در تمام این عالم پهناور، ما در گمنامی و تاریکی هستیم. نشانی از کمکی نیست که از جای دیگر برسد و ما را از دست خودمان نجات دهد.زمین تنها دنیای شناخته‌شده‌ای است که می‌توان برای زندگی به آن پناه برد. حداقل تا آینده‌ای نزدیک هیچ جایی نیست که بشر بتواند به آن مهاجرت کند. برای دید و بازدید، شاید. برای سکونت، هنوز خیر. چه بخواهیم و چه نخواهیم، اکنون زمین جای توقف ماست.می‌گویند ستاره‌شناسی تجربه‌ایست که موجب فروتنی و شخصیت‌سازی می‌شود. شاید نمایشی بهتر از این وجود نداشته باشد؛ نادانی انسان مغرور در برابر تصویر دوری از دنیای کوچک ما.برای من این تأییدی است بر مسئولیت من برای رفتار و مهربانی با دیگران و محافظت و احترام به این نقطه آبی کمرنگ.  تنها خانه‌ای که تاکنون شناخته‌ام.منبع: https://www.planetary.org/explore/space-topics/earth/pale-blue-dot.html</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 22:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هنوز هم جهان با ما می‌رقصد، رقصی این‌چنان متفاوت در میانه میدان</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%B1%D9%82%D8%B5%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86-qaxmvwjz4qhr</link>
                <description>قبل از کرونا روزی در سینما این فیلم را (جهان با من برقص) تماشا کردم و برایش یادداشت کوتاهی نوشتم. حالا ماه‌ها گذشته. خیلی هم متفاوت گذشته. فیلم در سینمای خانگی اکران شده و نقلش در فضای مجازی پیچیده. خواستم یادداشتم را در آن دوران نچندان دور ولی نزدیک به کرونا، بخوانم. خواندم و اینجا هم می‌گذارم. به امید اینکه بشود راحت حتی در همان سه‌شنبه‌های شلوغ به سینما رفت!امروز فیلم «جهان با من برقص» را تماشا کردم. اولین تجربه اینکه، تماشای فیلم در سینما، در روز سه‌شنبه تخفیف‌دار، کار خوبی نیست. اولویت با صبح‌های وسط هفته است تا بشود بهتر فیلم دید و تجربه سینما و خلوت و سکوت را با هم داشت.قصه، داستان «جهان‌بخش» بود که بیمار بود و روزهای پایان عمرش را می‌گذراند. دوستانش برای تولد او دور هم جمع شده بودند. قرار بوده دور جهان جمع شوند و او را خوشحال کنند این دم آخری. ولی هر کدام دنیا و حال و هوای خود را داشتند. آدم های سطحی. به شدت سطحی. و برای من دوست‌نداشتنی! حالا اینجا و بین این دوستان، هم صحبت جهان یک گاو بود و یک خر. دوستان خاموشی که با صبر و حوصله و در آرامش فقط گوش می‌کردند.قصه، قصه مرگ بود و زندگی. تلخ و شیرین. بیشتر تلخ. تم طنزی هم داشت. البته مردم خیلی می‌خندیدند! حتی جایی جهان داشت از مردنش حرف می‌زد و عده ای قهقهه زدند. عجیب بود. همان‌طور که صحنه‌های دار و به دار آویخته شدن جهان را هم نفهمیدم، گاهی دلیل خنده مردم را هم نفهمیدم!جایی دکتر داشت می‌گفت: جهان هم ازدواج کرد تا در پیری تنها نماند... حالا هم تنهاست و هم پیر نمی‌شود..  زندگی همین است. همین‌قدر مبهم. همین‌قدر غیرقابل پیش‌بینی.فیلم خوش منظره و خوش موسیقی هم بود. کشش کافی برای ماندن تا آخر ماجرا را هم داشت.در کل فیلم را پسندیدم. حالا دوست دارم نقدهایی از آن هم بخوانم و صبر کنم تا بعد اکران دوباره ببینم. این بار دور از سینمای شلوغ!</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2020 21:26:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تندخوانی چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%AA%D9%86%D8%AF%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-sra7ibxtjsak</link>
                <description>حتما شما هم اسم تندخوانی را شنیده‌اید. به عنوان یک تکنیک و مهارت مطالعه که این روزها به وفور آموزش داده می‌شود. آیا واقعاً کار می‌کند؟ آیا همه کتاب‌ها را باید تندخوانی کرد؟سریع یا دقیق؟در نگاه اول و از نظر معنای کلمه، تندخوانی، خواندن با سرعت بالا و بنابراین عجولانه و سَرسَری به نظر می‌آید.مثل تصوّری که از رانندگی با سرعت بالا داریم، تند، بی‌دقت و حتی خطرناک است. انگار بخواهیم مطالعه و درس خواندن را شتابزده انجام دهیم و اصطلاحاً سَمبَل کنیم! بدون آنکه از آن درک و آموخته کافی داشته باشیم.تندخوانی به عنوان یک مهارت، با این برداشت و معنای تحت اللفظی آن کاملاً متفاوت است. واقعیت تندخوانی، شیوه درست و صحیحِ خواندن است. تندخوانی مهارتی است که آموختن و به کار بستن آن کمک می‌کند سریع‌تر بخوانیم، بهتر بفهمیم و درنتیجه از خواندن و آموختن لذت بیشتری ببریم. پس منطقی است که اینجا افزایش درک از خواندن در کنار افزایش سرعت، مهم و ضروری است.همه ما خواندن را از دوران ابتدایی مدرسه یاد گرفته‌ایم و حالا به راحتی، متن فارسی را می‌خوانیم ولی با روش کُندخوانی! ما یاد گرفته‌ایم که در حین خواندن، متن را کلمه به کلمه ببینیم و حتی گاهی کلمات را هجی کنیم  و در ذهنمان بلند بخوانیم.  همین مسئله موجب کندی سرعت خواندن، خستگی چشم، تمرکز پایین و در نهایت بی علاقه‌گی به مطالعه می‌شود.چطور کار می‌کند؟روش تندخوانی در مطالعه به این صورت است که  عادت کلمه خوانی را کنار بگذاریم و  به جای آن، عبارت‌هارا ببینیم و بخوانیم. و در این میان واسطه‌ها را حذف کنیم. واسطه گاهی توان محدود چشم ماست. واسطه گاهی زبان ماست که کلمه را تلفظ می‌کند و بلند می‌خواند، گاهی گوش ماست که عادت دارد اول کلمه را بشنود تا بفهمد، گاهی ذهن ماست که تمرکز کافی ندارد یا مانند زبان ما درگیر تلفظ لغات می‌شود. (وقتی صدای کتاب خواندن خودمان را در ذهنمان می‌شنویم.)در روش تندخوانی، یاد می‌گیریم که چطور با انجام تمرین، این واسطه‌ها را کنار بگذاریم و بنابراین، هنگام خواندن فقط چشم ما عبارت را می‌بیند و مغز ما آن را درک می‌کند. و همین باعث افزایش چشمگیر سرعت و درک بالاتر می‌شود. به همین دلیل است که در آموزش مهارت تندخوانی، همواره به تقویت مغز، حافظه و تمرکز به عنوان عوامل مهم و ضروری در این مهارت توجه می‌شود.تندخوانی شعبده بازی و انجام کاری خارق‌العاده نیست. همانطور که کاری پیش پاافتاده و سهل الوصول هم نیست. مهارتی است آموختنی و کاربردی که خود لغت «تندخوانی» تنها بخش کوچکی از آن را ارائه می‌کند.برگردیم به سؤال اول؛ آیا همه کتاب‌ها را باید تندخوانی کرد؟  تندخوانی به معنای این مهارت، بله. ولی تندخوانی با معنای با سرعت بالا خواندن، قطعا خیر. شما که نمی‌خواهید شعر حافظ را با سرعت بالا بخوانید. می‌خواهید؟! من سال‌ها در این حوزه آموزش دیدم و آموزش دادم. حالا می‌خواهم درباره‌اش هرآنچه بلدم یا یادخواهم گرفت، بنویسم. </description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 22:21:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش نوشتن من</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D9%86-ljicwouvlkle</link>
                <description>روز پانزدهم اردیبهشت این یادداشت را نوشتم و برای خودم چالش گذاشتم. چالش هر روز نوشتن و پست کردن آن در اینجا به مدت سی روز پیاپی. حالا بیش از یک ماه از آن قرار خودمانی گذشته و امشب نشستم به جمع‌بندی آنچه گذشت.هر روز نوشتن آسان نبود. اضافه کنم که هر روز نوشتن و نشر آن، «اینجا و عمومی» آسان نیست. وگرنه می‌توان و باید هر روز چیزی نوشت.البته که می‌شود هر روز خیلی ساده مثل کاری که الان من دارم انجام می‌دهم، شروع کرد به نوشتن. از هر چیز و هر کجا هم نوشت. ویرایش هم نکرد. از اتفاقات عادی و معمولی روز نوشت تا مناسبت‌ها و برنامه‌های خاص. راحت و بی‌دغدغه.در دوران قدیم وبلاگ‌نویسی (همان اوایل) روزمره و همینطوری نویسی! رایج بود. هنوز هم خیلی‌ها این سبکی می‌نویسند و خُب خواندنی هم هست. جذابیت خودش را هم دارد. من هم دوست دارم. ولی اینکار «برای من» جایش در وبلاگ عمومی نیست. در دفتر است. یک دفتر شخصی. اگر بخواهم هر روز بنویسم و منتشر کنم، پس باید حرف قابل عرضی داشته باشم. باید فکر کنم. بخوانم. بنویسم و بعد ویرایش کنم. خب با این روش، نوشتن یک مطلب کلی زمان می‌برد.نکته دیگر اینکه برای هر روز نوشتن باید تمام مدت مشغول بود. مشغول پیدا کردن سوژه و پرداختن در ذهن. مشغول نوشتن و دور انداختن. مشغول تکرار و تکرار. نمی‌شود که بخواهم بنویسم بعد مثل یک مشق اجباری بگذارمش برای آخر شب. ورد را باز کنم و زل بزنم به صفحه سفید. نه. راهش این نیست.من چه کردم؟ برای اینکه در چالشم بمانم، گاهی چیزی نوشتم که خودم دوست نداشتم. گاهی هم از نوشته‌های سابقم استفاده کردم و با کمی ویرایش منتشر کردم. گاهی هم ناگهان چنان حرفی و سوژه نوشتنی به ذهنم می‌رسید که جا می‌خوردم و می‌شد یک نوشته و پست خوب از نظر خودم. اواخر کار هم که متوجه شدم مدل فکرم چه اشکالی داشته، پستی نگذاشتم و فقط در دفترم نوشتم. (نوشتن صفحات صبحگاهی)امشب پست‌هایم را بازنگری کردم و آنهایی را که از سر رفع تکلیف نوشته بودم، حذف کردم.  20 پست باقی‌ماند. در کل به خودم نمره 15 می‌دهم!  سخت‌گیرم و از رها کردن چالش در اواخر کار حتی اگر توجیه منطقی هم داشته باشد، ناراحتم.نوشتن هنوز بخش مهمی از فکر و زندگی من است.  نوشتن به عنوان کار جدی، یک چالش جدی و سخت هم هست. لطف و رشدش در همین سختی است. پیش می‌روم.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Sun, 07 Jun 2020 21:42:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایناسور در فضا</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D8%B6%D8%A7-sdwmgsf9kesw</link>
                <description>حتما شنیده‌اید یا خوانده‌اید یا دیده‌اید دیدهدیدید که چند روز پیش دو فضانورد از طرف ناسا به سمت ایستگاه فضایی رفتند و رسیدند و آنجا مستقر شدند.ولی جریان این عروسک دایناسور چی بود که با خودشون بردن؟ حالا چرا این؟ دایناسور؟! این دایناسورخوشگل آبی- صورتی براق، tremor  نام دارد. دو فضانورد هر کدام پسربچه‌ دارند که به دایناسورها علاقه‌مندند. این عروسک از بین تعدادی از عروسک‌هایی که آنها انتخاب کرده بودند، رای آورده و عازم سفر شده است.البته که این صرفا جهت یادگاری و حس و حال خوب نیست، (این هم هست خُب) این رسم همراه بردن عروسک کوچک از قدیم وجود داشته و حتی اولین فضانورد، یوری گاگارین، هم آن را انجام داده است! از این عروسک در ایستگاه فضایی به عنوان نشانگر بی‌وزنی (گرانش صفر) استفاده می‌شود. عروسک سبک هم مثل سایر افراد و اجسام، در محیط ایستگاه فضایی معلق باقی می‌ماند و این غوطه‌وری در فضا به خوبی دیده می‌شود.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2020 20:27:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقلب آنلاین!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-dygprmffk5wn</link>
                <description>امروز دانش‌آموزی به من پیام داد که برای درس فیزیک کمک می‌خواد چون شنبه امتحان داره. خب این کار رایجه و خیلی بچه‌ها درست نزدیک و شب امتحان درخواست معلم خصوصی دارن حالا یا برای رفع اشکال و یا به عنوان کورسوی امید و راه نجات!  پرسیدم چه پایه‌ای هست و چطور می‌تونم کمک کنم؟  جواب داد که از سؤال‌های امتحان عکس می‌گیرم و می‌فرستم تا شما جواب بدین. هزینه‌اش رو هم پرداخت می‌کنم. همین‌قدر راحت. اینم از کلاس و آزمون آنلاین. زمان ماها چقدر تقلب سخت‌تر بود. نهایت از دوستانمان کمک می‌خواستیم و مستقیم نمی‌رفتیم سراغ سرچشمه!  مهم‌تر اینکه زمان ما چقدر فیزیک مفصل‌تر و دشوارتر بود. حالا اما همه قسمت‎‌های کمی چالش‌دار از کتاب درسی حذف شده. فیزیک شده یک درس فوق آسان.  آیا بچه‌ها هم حس می‌کنند درس آسانی است؟ ابدا. چون هرگز درس سختی نداشته‌اند و کلنجار رفتن ذهنی با مسائل دشوار را تجربه نکرده‌اند. و چه حیف. </description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2020 22:52:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن در صبح اول وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%88%D9%82%D8%AA-cgsuli2yczdy</link>
                <description>ایده نوشتن &quot;صفحات صبحگاهی&quot;، در کتاب جالب و خواندنی  &quot; راه هنرمند &quot;  نوشته جولیا کامرون مطرح شده است. کتاب را سال‌ها پیش خوانده بودم و این تمرین را هم همان وقت‌ها  انجام می‌دادم.  جزئیاتش را یادم نیست ولی خوب یادم هست که بعد نوشتن آن روزها، تغییر و اتفاق ویژه و مهمی رخ داد. البته که لزوما این هم زمانی، به هم مرتبط نیست ولی من دوست دارم فکر کنم که بوده و هست!حالا این روزها که در جستجوی راهی برای نوشتن هستم، و ایده‌ای ندارم و نوشتن برایم سخت شده، دوباره به آن کتاب مراجعه کردم و یادم افتاد که این صفحات صبحگاهی را بنویسم. هر روز بنویسم. چند روز هست که دارم می‌نویسم و بعد نوشتن‌های صبحگاهی، حس خلاء و آرامش بسیار خوبی دارم. و منتظرم! منتظر یک تغییر خوب دیگر و در پیش!و اما روش انجام این تمرین که به گفته طراح و نویسنده، راهی است برای تخلیه ذهن و رسیدن به خلاقیت به این صورت است؛هر روز صبح، بعد از بیداری از خواب،  و دقیقا بلافاصله بعد بیداری، سه صفحه می‌نویسیم. بدون مکث و بی‌وقفه. بدون اینکه خودکار را از روی کاغذ برداریم. سه صفحه کامل. هر آنچه به ذهنمان می‌رسد می‌نویسیم. اصلا مهم نیست چه چیزی.  قرار نیست این یادداشت‌ها را کسی بخواند. حتی خودمان. برای من که چنان تند و سریع می‌نویسم تا به سرعت ذهنم برسم، از بدخطی قابل خواندن هم نیست! و تا سه صفحه کامل نشده دست از نوشتن برنمی‌داریم.  بعد این کار حس آرامش خوبی خواهیم داشت. من که اینطورم! و پیشنهاد می‌کنم حتما امتحان کنید این لذت و معجزه نوشتن را.جولیا کامرون درباره این تمرین می‌گوید:وقتی مردم می‌پرسند چرا صفحات صبحگاهی را می‌نویسم، به شوخی می‌گویم: &quot;تا به آن سو برویم&quot;. فکر می‌کنند شوخی می‌کنم. اما شوخی نمی‌کنم. صفحات صبحگاهی ما را به آن سو می‌رسانند. به آن سوی ترس‌ها و منفی‌بافی‌ها و حالاتمان. وانگهی، ما را فراسوی سانسور کنده درونمان قرار می‌دهند. وقتی سانسور کننده درونمان نتواند به ما دست پیدا کند، کانون آرام هستی خویش را می‌یابیم. جایگاهی که آن صدای ملایم و آهسته را می‌شنویم که هم صدای خلاقیت ماست و هم صدای خودمان.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 21:46:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسک اجباری!</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%85%D8%A7%D8%B3%DA%A9-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wab6831dimqd</link>
                <description>آدم‌ها عادت می‌کنند. به هر چیزی که مدام تکرار شود. مدت‌ها بماند. مثل کرونا. مثل ماسک. کرونا بالاخره روزی می‌رود. دیر یا زود. خودبه‌خود یا با واکسن و همه‌گیری. با سختی برای بعضی‌ها و با راحتی برای دیگران. همانطور که سالیان سال آدم‌ها آمده‌اند و رفته‌اند. بیماری‌ها هم. سال‌ها و قرن‌ها همین‌طور گذشته و همچنان می‌گذرد.داشتم فکر می‌کردم نکند کرونا برود و ما به ماسک عادت کنیم؟ به این پوشش تازه. بعد طرح‌ها و رنگ‌های مختلفی از ماسک داشته ‌باشیم؟ کم‌کم یادمان برود برای چه ماسک می‌پوشیدیم. عادی شود مثل جوراب مثلا... ماسک نازک پاریزین بیاید! ماسک مناسب عروسی (این مدل همین حالا هم پیدا شده!) بعد چند سال می‌گذرد و کسی به احتمال بی‌جا بودن ماسک شک هم نمی‌کند. اصلا شک که جایز نیست! حالا این وسط آقایانی بنشینند و نظر دهند و تایید کنند که اصلا ماسک حجاب خانم‌هاست. زنانه است. از اول خانم‌ها قرار بوده صورت خود را بپوشانند. آن وقت همگی ماسک‌های خود را بردارند و ماسک بماند برای آنها که روسری دارند. تعدادی از زنان هم بشوند فعال در حوزه &quot;نه به ماسک اجباری!&quot; تابستان است در سال 1490، در شهری آقایان با پیراهن آستین کوتاه هستند و بانوان با لباس بلند تیره همراه روسری و ماسک رنگی و ست شده مد روز. و چنان عادت کرده‌اند که گرما را حس نمی‌کنند. مگر بی ماسک هم می‌شود نفس کشید؟</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2020 21:56:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتگرال ناعزیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%A7%D9%86%D8%AA%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%A7%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-kzpp3l0x5kxo</link>
                <description>باز هم یک روز از زندگی من گذشت و هنوز از مشتق و انتگرال استفاده‌ای نکرده‌ام!اکثر ما بارها و بارها این نقد را شنیده‌ایم. حالا چه جدی و از زبان صاحب نظران و چه به صورت جوک و لطیفه، در شبکه‌های اجتماعی.در نگاه اول این مطلب درست به نظر می‌آید. در مدرسه درسی را خواندیم که هیچ جایی استفاده نکردیم و آنچه را که واقعا در زندگی نیاز داشتیم یاد نگرفتیم.اما ...این مسئله فقط در حد نقد و لطیفه نیست و ممکن است که به صورت یک سؤال جدی مطرح شود. آن هم از طرف دانش‌آموزها. «که من برای چی درس بخونم؟ وقتی بزرگترها معتقدند درس‌ها به دردشون نخورده، من تو مدرسه با چه انگیزه‌ای و چرا باید درس بخونم؟»به این سؤال چطور باید جواب داد؟اگه به دانش آموز بگوییم که بله، حق با شماست و درس مدرسه کاملا بیهوده است، چه حسی برایش ایجاد می‌کنیم؟ به هر حال او باید به این مسیر ادامه دهد و درس بخواند.  این پاسخ نه تنها کمکی نمی‌کند، که کاملا ناامید کننده و بازدارنده است و این خیلی بدتر هست اگر نوجوان حس بیهوده‌گی داشته باشد.شاید که، رفتن و حرکت کردن حتی در مسیر اشتباه، بهتر باشد از ماندن در حالت سکون و ناامیدی. آن هم در سن نوجوانی.پس چه باید کرد؟ چه جوابی باید داد؟ آیا واقعا درس خواندن کاری بیهوده است؟ انتگرال یاد گرفتیم تا در زندگی روزمره استفاده کنیم؟ یا هدف چیز دیگری هم می‌تواند باشد؟یک مثال بزنم:فرض کنید شما هر روز من را می‌بینید که در کناری ایستاده‌ام و  دست راستم را از آرنج، باز و بسته می‌کنم. نمی‌دانید چه می‌کنم و به نظر کار خاص و هدفمندی نیست... ولی بعد از مدتی ماهیچه دست راست من، قوی و ورزیده می‌شود و کاملا با دست چپم فرق خواهد داشت. چون ورزش داده شده است.این یک واقعیت علمی است که مغز  و ذهن ما هم درست مثل ماهیچه‌هایمان می‌توانند قوی شوند. با ورزش‌های مخصوص خودشان. با محاسبات ریاضی. با حل مسائل سخت. با درس خواندن و حفظ کردن و تلاش کردن. حالا مغزی که در نوجوانی ورزیده شده، در بزرگسالی بهتر فکر می‌کند، بهتر درک می‌کند، بهتر یاد می‌گیرد و بهتر مسائلی از جنس زندگی و نه ریاضی را حل می‌کند.بنابراین این یک حقیقت است که درس خواندن واقعا لازم و ضروری است و کاربردی نه مستقیم که بلکه اساسی در آینده فرزندان ما دارد.البته که جای آموزش خیلی مهارت‌های ضروری در مدارس خالی است ولی درس مدرسه، اضافی و زیادی نیست.از این رو، خوب‌تر این است که نوجوانان را به درس خواندن زیاد تشویق کنیم و در کنار آن، سایر مهارت‌ها را آموزش دهیم تا دنیا برای آنها  و آینده آنها جای بهتری برای زندگی شود.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 22:54:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی لیلی گم شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF-gdwbouixlbol</link>
                <description>قرار نیست همه کتاب‌ها شاهکار ادبی باشند. قرار نیست همه کتاب‌ها آموزشی و انگیزشی باشند. یک کتاب می‌تواند خیلی ساده فقط قصه بگوید و پیش برود. طوری‌که، به قدری در کتاب و بین سطرها و کلمات غرق ‌شوی که گذشت دقایق و ساعت‌ها را حس نکنی. از همان کتاب‌هایی که دخترهای دبیرستانی سر کلاس یواشکی می‌خوانند و نمی‌توانند کنار بگذارند!در این کتاب لیلی ناگهان گم می‌شود. لیلی عروس یک خانواده است. و حالا یک مادر. لیلی چه شده است؟ کشته شده؟ فرار کرده؟ از چه؟ اینها در آینده معلوم می‌شود. وقتی دیگر بچه‌ها بزرگ شده‌اند و بزرگ‌ترها، مسن.  و همین!نویسنده اما در پشت جلد کتاب نگاه عمیق‌تری به ماجرا داشته است:«هر عملی که در قیاس با خرد متعارف، مذموم، و در سنجش با ترازوی وجدان، محکوم باشد می‌تواند حکم چاقوی سلاخ را برای انسان رقم بزند.»</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2020 19:20:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر عصبی قلاب‌بافی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%B9%D8%B5%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8%D8%A8%D8%A7%D9%81%DB%8C-jqlqvyvrcatk</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم که کار با قلاب و کاموا و بافتن را بلد نیستم. سال‌ها بود که اینکار را انجام نداده بودم. از دوران دبیرستان تا به حال. همین‌طوری آنها را گرفتم در دستم و ناگهان شروع کردم به بافتن. بلد بودم! کمی بعدتر، بیشتر هم یادم آمد و راحت می‌بافتم. شگفت‌انگیز بود. مسیر قلاب‌بافی بعد از حدود بیست سال همچنان در مغزم باقی مانده بود. این مغز خارق‌العاده.  ساخته شدن و ماندگاری یک راهی از ارتباط سلول‌ها در مغز واقعیت دارد. یک مسیر واقعی. گویی هر چیزی/کاری/رفتاری،  ردی در مغز ما باقی می‌گذارد. جایش می‌ماند همان‌جا. عجب ظرفیتی دارد این کامپیوتر کوچک. عجب خالقی دارد. عجب...</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2020 22:43:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی در ابهام</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooorbin/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%85-inh44myj498c</link>
                <description>این روزها درباره نگرانی برای آینده از خیلی‌ها شنیده و خوانده‌ام. برای اکثر افراد روزهای خوبی نیست. حداقل اینکه اوضاع مثل همیشه نیست و نمی‌دانی این هدف، فکر و رویایی که در سر داری، کارهایی که مشغول انجامشان هستی، برنامه‌هایی که می‌ریزی، به کجا خواهند رسید.من هم نمی‌دانم و واقعیت این است که گاهی نه تنها نگرانم که بلکه حسابی و اساسی می‌ترسم. از آنچه نمی‌دانم چیست و چه خواهد شد.شاید خیلی‌ها هم این وسط به یاد مرگ و رفتن از این دنیا افتاده باشند. ولی مگر قبلا نبوده است؟ مگر قبل از کرونا آدم‌ها، پیر و جوان، با دلیل و بی علت، نمی‌مردند؟ سایه مرگ همیشه بوده و هست.به قول روانشناسی، این نگرانی ناشی از بلد نبودن زندگی در ابهام است. ایشان اعتقاد دارند زندگی سراسر ابهام است و ما در اکثر مواقع هیچ نمی‌دانیم و قرار هم نیست که بدانیم.خوب که فکر کنیم، درست به نظر می‌رسد. مگر تا به حال چقدر توانسته‌ایم آینده را پیش‌بینی کنیم؟ درست یا غلط. زمان حال ما، آینده‌ای در گذشته ماست. آیا در آن زمان گذشته، اکنون را می‌دیدیم؟ چطور می‌دیدیم؟ چقدر در پیش‌بینی درست آن موفق بوده ایم؟ لااقل اینکه هیچ کدام از ما، رویدادی مثل کرونا را حتی در فکر و خیالمان هم تصور نمی‌کردیم.حالا که نمی‌دانم آینده چه شکلی است، چرا از آن بترسم؟ همان‌قدر که احتمال حوادث عجیب غریب بد هست، احتمال پیشامدهای خوب هم هست. شاید اصلا رازش همین باشد. بلد شدن زندگی در ابهام. پذیرفتن اینکه نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم. پذیرفتن زندگی با همه عجایب و ابهاماتش.</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 23:08:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از این چای به آن چای فرج است!</title>
                <link>https://virgool.io/nooshkam/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%AC-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vstdqyq3ysko</link>
                <description>چای فقط یک نوشیدنی نیست. البته که نوشیدنی گرم و مطبوع و دلچسبی است، ولی تنها این هم نیست.شده وقتی نمی‌دانید چه کنید، فکر مشغولی دارید، خسته‌اید و... بروید سراغ چای؟ گویی چای یک فرصت است. یک مجال است. یک دم رهایی است. وقت چای، وقت خلوت است و سکوت و آرامش. زمانی برای یک گپ و گفت شیرین دوستانه.امشب چیزی برای نوشتن نداشتم. حس و حالش هم نبود. غصه‌دار شدم که چه حیف که امروز چیزی ننوشتم. رفتم سراغ چای! یاد تکنیک خوشه کلمات افتادم که از اساتیدم یاد گرفته‌ام. روی کاغذ نوشتم چای. منتظر شدم کلمه‌ها خودشان پیدا شوند. و شد! نتیجه شد این نوشته و این عکس. داغ داغ و تازه!این میان،  شعر نیما یوشیج هم یادم آمد و چقدر به دوباره خواندن و نوشتنش نیاز داشتم:چایت را بنوشنگران فردا نباشاز گندمزار من و تومشتی کاه می ماند برای بادها</description>
                <category>نوربین</category>
                <author>نوربین</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2020 23:37:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>