<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نورا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NooraReads</link>
        <description>اینجا کتاب‌هایی که خونده‌م رو ثبت می‌کنم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:55:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/324739/avatar/9Qbs9U.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نورا</title>
            <link>https://virgool.io/@NooraReads</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: انسان در جستجوی معنا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-e3az7kvdav7d</link>
                <description>ویکتور فرانکل، نویسنده‌ی کتاب «انسان در جستجوی معنا»، یک روانپزشک بوده که در دوران جنگ جهانی دوم، در اردوگاه‌های آشویتس اسیر می‌شود. در این کتاب، خاطراتش از دوران اسارت را تعریف می‌کند و اینکه از این تجربه چه چیزهایی در مورد زندگی و سرنوشت آموخته است. همچنین در بخش دوم کتاب، در مورد «لوگوتراپی» یا معنادرمانی توضیحات مختصری می‌دهد. خواندن این کتاب در دورانی که همه‌ی ما با وجود پاندمی کرونا و اخبار ناامیدکننده در جهان دست و پنجه نرم می‌کنیم، به نظر من می‌تواند بسیار مفید باشد. کتاب خیلی خیلی کوتاه است و یک یا دو روزه تمام می‌شود. برای هدیه دادن هم انتخاب مناسبی است. من ترجمه‌ی امیر لاهوتی از نشر جامی را خواندم. اشکالاتی داشت، ولی خیلی هم بد نبود. با بقیۀ ترجمه‌ها مقایسه نکردم. انسان در جستجوی معنابریده‌هایی از کتابفرانکل از شکنجه‌ها و بدرفتاری‌ها و گرسنگی در اردوگاه می‌گوید. ولی اضافه می‌کند: در اینگونه اوقات، درد جسمی نیست که آدمی را آزار می‌دهد، بلکه بی‌عدالتی و بی‌قانونی‌ها است که عذاب‌آور و آزاردهنده است. [...] در آن لحظه نه تنها به خاطر آزار یا درد ناشی از تازیانه، بلکه به خاطر تحقیر و توهین نهفته در آن به جوش آمدم. چون دیدم مجبورم پاسخگوی کسی باشم که بسیار پست است و دارد بر من و زندگی‌ام داوری می‌کند، آن هم بدون آنکه هیچ چیزی از آن بداند. او معتقد است در این شرایط، با وجود اینکه انتظار می‌رفت افرادی که قوای جسمی بهتری دارند بیشتر مقاومت کنند، مشخص شد که روان قوی اثر مهم‌تری دارد: افراد حساسی که به یک زندگی روشنفکرانۀ غنی و پربار عادت کرده بودند (این‌ها افرادی بودند که اکثراً قدرت بدنی کمتری داشتند)، شاید از لحاظ جسمی نسبت به دیگران درد و سختی بیشتری می‌کشیدند، اما به زندگی باطنی آنان آسیب کمتری می‌رسید. آنان می‌توانستند از محیط وحشت‌زای زندگی خارج، به درون دنیای غنی و افکار و خیالات خود پناه جویند. و اضافه می‌کند که خود او چطور در لحظات سخت، با فکرکردن به همسرش، و عشق بینشان، برای مدت کوتاهی تسلی می‌یافته است:در حقیقت تنها او را می‌دیدم، با او درددل می‌کردم و او هم جوابم را می‌داد. می‌دیدم که لبخند می‌زند. لبخن و آن رخسار آرام و مهربانش امیدبخش بود. در نظر من رخسار او تابناکتر از خورشیدی بود که از بالای ابرها خیال تابیدن داشت. اندیشه‌ای در من درخشید و برای اولین‌بار در زندگی خود حقیقی را که در ترانه‌های همۀ شاعران و در افکار و ذهن حکیمان تراوش می‌کند، با چشم دل می‌دیدم. این حقیقت را که عشق عالی‌ترین و نهایی‌ترین هدفی در زندگی است که بشر در آرزوی رسیدن به آن است. در این هنگام به معنای بزرگترین رازی پی بردم که بشر و اندیشه و ایمان بری باید آن را آشکار سازد و دانستم که «نجان بشر در عشق و با عشق است.» در آن سپیدۀ سحری و در آن حال دریافتم که اگر همه چیز را از انسان بگیرند، باز هم حتی اگر یک لحظه و یک دم هم که شده می‌تواند خوشبخت بماند. و آن زمانی است که به محبوب خویش بیندیشد. تسلی‌بخش دیگری که در آن اردوگاه فرانکل از آن یاد می‌کند، طبیعت است:با وجود این ناامیدی و یا شاید به خاطر آن، ما مات و مبهوت زیبایی‌های طبیعتی می‌شدیم که ماه‌های زیادی از آن جدا مانده بودیم. [...] یکی از زندانیان با شتاب وارد کلبه شد و از ما خواست که به میدان رژه برویم و غروب آفتاب را تماشا کنیم. آسمان انباشته بود از ابرهایی که هر لحظه به رنگی در می‌آمد. گاهی آبی فولادی و گاهی سرخرنگ و آتشین می‌شد و میان این رنگ‌ها تضاد شگفت‌انگیری وجود داشت. [...] پس از چند لحظه سکوت، یکی از زندانیان رو به شخص دیگری کرد و گفت: «آه که دنیا می‌توانست چقدر زیبا باشد!»او همچنین از شوخ‌طبعی به عنوان یکی از «ابزارهای روح برای حفظ جان» یاد می‌کند:خنده بیش از هرچیز دیگری می‌تواند انسان را از شرایط نابسامان و دشوار موجود جدا کرده و به او برای ایستادگی در برابر سختی‌ها و زشتی‌های موجود نیرو ببخشید، هرچند برای زمانی تنها به طول چند لحظه. و در نهایت ارزش‌های اخلاقی چیزی‌ست که به زندگی او در اردوگاه معنا می‌بخشد. زمانی که با وجود خطر مرگ، قبول می‌کند به عنوان پزشک از بیماران تیفوس‌زده مراقبت کند. اگر انسان در اردوگاه کار اجباری با فناشدن ارزش‌هایش مبارزه نمی‌کرد و نمی‌کوشید که باقیماندۀ عزت‌ نفس خود را حفظ کند؛ احساس فرد بودن، اندیشه داشتن، آزادی درون و ارزش‌های شخصی را از دست می‌داد و بنابراین خود را تنها بخشی از خیل عظیم مردم به حساب می‌آورد و حیاتش تا سرحد زندگی حیوانی سقوط می‌کرد. سخن آخرمن به کتاب امتیاز 4 از 5 دادم. قطعاً خواندنش مفید و اثرگذار است، حتی علاقه‌مندم نسخۀ کاغذی آن را هم بخرم. با این وجود کتابی نبود که از آن به عنوان شاهکار یاد کنم. بنابراین یک ستاره کم کردم. طاقچه سه ترجمۀ مختلف از کتاب را دارد. شما کتاب را خوانده‌اید؟ نظرتان در مورد کتاب چه بود؟ انسان در جستجوی معنا https://taaghche.com/book/4206/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D8%B3%D8%AA%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7 </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Fri, 20 Aug 2021 13:22:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرمگس</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D8%AE%D8%B1%D9%85%DA%AF%D8%B3-lxlpjpwk0qkd</link>
                <description>این کتاب را به صورت تصادفی و از روی امتیازش در طاقچه انتخاب کردم. کتاب صوتی خرمگس، با صدای آرمان سلطان زاده، که احتیاجی به تعریف ندارد :) کتاب در مورد شخصی به نام &quot;آرتور&quot; است که در دانشگاه فلسفه می‌خواند و به فعالیت‌های سیاسی نیز علاقه‌مند شده است. او شخصیتی به شدت مذهبی نیز دارد و آرزومند است در راه آرمان های مسیح حتی به شهادت برسد. با اینحال اتفاقاتی رخ می دهد و شخصیت آرتور را متحول می کند. اتفاقاتی که حقایق دنیا را به او (و به ما به عنوان خواننده) بیشتر می نمایاند. بیشتر از این هرچه بگویم اسپویل محسوب می‌شود. نکته جالبی که این کتاب برای من داشت، این بود که یک نویسنده زن آن را نوشته بود. یعنی خانم اتل لیلیان وینیچ. البته که نمی‌توان لحن کتاب‌ها را به سادگی به لحن زنانه و لحن مردانه تقسیم کرد، با این حال در زمره نویسندگان زن، به نظر من کتاب متفاوتی بود. و البته کم نظیر. اتل لیلیان وینیچ، نویسندۀ ایرلندی است. سرزمینی که چشم های اینجانب را قلبی می‌کند :))) او در یک خانوادۀ فوق العاده شاخص به دنیا آمده است که پیشنهاد میکنم در این مورد به صفحۀ ویکی‌پدیای نویسنده رجوع کنید. این کتاب کتابی در ستایش آزادی و تقبیح مسیحیت و نفوذ پوچ و دروغین کشیش‌ها و اعتقاد به مسیح در جامعه است. فضای انقلابی دارد و قهرمان‌پرور است. طعنۀ قوی‌ای به تمام دنیا می‌زند و طنز تلخی تا حدی در آن نهفته است. همانطور که همه در مورد این کتاب می‌گویند، چهرۀ خرمگس، چهرۀ یک مبارز است. مبارز آزادی و آزادگی. جالب آنکه به نظر می‌رسد این کتاب در ایران محبوبیت زیادی دارد. یک نفر در گودریدز پرسیده بود &quot;تعداد زیادی ریویو از یک زبان که به نظر عربی است برای این کتاب می بینم. دلیل خاصی دارد؟&quot; و یک نفر دیگر جواب داده بود که &quot;این زبان فارسی است و این کتاب بخاطر روحیه انقلابی ای که دارد قبل از انقلاب در ایران محبوب بوده. و اکنون هم به نظر می‌رسد مردم از انقلاب راضی نبوده‌اند و همچنان دنبال یک تغییر هستند. به همین دلیل این کتاب محبوبیت زیادی در ایران دارد.&quot; (منبع)راستی! بدی کتاب های صوتی برای من این است که نمی توانم جملات را هایلایت کنم. برای همین تلاش می‌کنم کتاب‌های ماجرامحور را صوتی گوش بدهم، و نه کتاب‌های متن‌محور. با این حال آیا شما راهکاری دارید؟ :)  </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 21:11:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : جین ایر Jane Eyre</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AC%DB%8C%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1-jane-eyre-fiprdt1s3kg2</link>
                <description>مدت‌ زیادی بود که یکی از دوستانم شدیداً خواندن &quot;جین ایر&quot; را پیشنهاد می‌کرد و من هم به دلیل حجم کتاب خواندنش را به تعویق انداخته بودم. با اینحال چالش این ماه، که خواندن کتابی با قدمت بیش از یک قرن بود، بهانه‌ی خوبی برای شروعش بود. اگر بخواهم نظر شخصی‌ام را خلاصه کنم، کتابی بی‌نظیر با پایانی غیردلخواه من :)) کتاب با آنکه حجم زیادی دارد خیلی سریع خوانده شد و به خصوص از نیمه دوم به بعد زمین گذاشتنش بسیار سخت خواهد شد. من کتاب را طی یک هفته خواندم. جین ایر کیست؟جین ایر، دختری که داستان زندگی‌اش از حدود ده سالگی تا سی‌سالگی را در این کتاب روایت می‌کند، دختری یتیم است که دایی‌اش او را به فرزندخواندگی پذیرفته است. با اینحال عمر دایی‌اش رو به دنیا نیست و او همراه با زندایی و بچه‌هایش زندگی می‌کند. زندگی‌ای سراسر رنج.لحن کتاب من را یاد آنه‌ شرلی می‌انداخت. منظورم اتفاقات نیست، بلکه لحن پرشور و پر از احساس جین است که خواننده را شگفت‌زده می‌کند، گاهی از حاضرزبانی‌هایش تو را به خنده می‌آورد و البته همواره تحسین‌برانگیز است. جین توانایی بالایی برای درک انسان‌ها داشته و قلب بخشنده‌ای دارد. در جایی در مورد زندایی‌اش که او را آزار داده این چنین می‌نویسد: این سوز و گدازهای وحشتناک ناشی از رنج‌های روحی را در نتیجه‌ی رفتار تو می‌دانم. اما باید تو را ببخشم چون نمی‌دانستی چه می‌کنی. تو وقتی قلب مرا جریحه‌دار می‌کردی تصورت این بود که داری امیال بد مرا ریشه‌کن می‌کنی. او مغرور و آزاده است. و البته به قول خودش مناعت طبع بالایی دارد که جریحه دار می‌شود. در جایی وقتی پس از مورد تنبیه قرار گرفتنش به او اجازه می‌دهند کار دلخواهش را انجام دهد می‌گوید : چه لطف بیهوده‌ای! مثل اغلب الطافی که مدت‌ها اشتیاق برخورداری از آنها را داریم، اما خیلی دیر شامل حالمان می‌شود. در جای دیگری وقتی شخصی به او می‌گوید &quot;در این دنیای بزرگی چه کسی به تو توجه دارد؟&quot; جین پاسخ می‌دهد:خودم به خودم توجه دارم. من هرچه بیشتر تنها، بی‌دوست و بی‌پناه باشم، بیشتر شرافت خودم را حفظ می‌کنم. از قانون خداوند که مورد تصدیق انسان است اطاعت خواهم کرد. به اصولی پایبند خواهم بود که وقتی عاقل بودم و نه دیوانه که الان هستم، آنها را پذیرفتم. قوانین و اصول برای زمانی نیستند که وسوسه‌ای وجود ندارد؛ برای چنین لحظاتی وضع شده‌اند که جسم و روح در مقابل سختی آن قوانین و اصول سر به شورش برمی‌دارند؛ سخت دقیقند و غیرقابل نقض خواهند بود. اگر من برای راحت شخص خودم بتوانم آنها را نقض کنم چه ارزشی دارند؟ جین را می‌توانم اسطوره‌ای در بیان احساسات قلبی خودش بدانم. او به قدری به شیوایی از آنچه در قلب و ذهنش می‌گذرد سخن می‌گوید که انسان با خود می‌گوید :اوه! دقیقاً همین است! من هم همین حس را تجربه کرده‌ام اما پیش از این نمی‌دانستم چطور آن را در قالب کلمات در بیاورم. و جین اسطوره‌ی به کلمه آوردن احساس است. یک جایی که از درد و رنج خود می‌گرید و دایه‌اش او را به آرام شدن فرا می‌خواند، می‌نویسد: بسی [...] گفت:«دوشیزه جین، بس است، گریه نکن.» بله، به آتش هم می‌توانست بگوید:«نسوز!» امّا آتش مگر می‌تواند نسوزد، پس من چگونه می‌توانستم خود را از رنج کشنده‌ای که گرفتارش بودم نجات دهم؟»البته او در عین احساساتی بودن، بسیار و در مواقع مختلف می‌بینیم که به عقل خود تکیه می‌کند. او این دو را دو جزء جدایی ناپذیر می‌داند و در جایی می‌گوید: احساسات بدون تعقل، در واقع، مثل یک داروی آبکی و بی‌مزه است؛ و از آن سو، تعقل عاری از احساس هم مثل لقمه بدمزه و ناگواری است که نمی‌توان آن را بلعید. طنزی که در بیان اوست، به خصوص در دوران کودکی‌اش، در جای جای کتاب به چشم می‌خورد. در جایی آقایی در ادامه نصایح خود در مورد شرارت و بدی، از جین می‌پرسد : - آیا می‌دانی که آدم‌های بد بعد از مردن کجا می‌روند؟+ به جهنم می‌روند.- آیا تو دوست داری به آن گودال بیفتی و تا ابد در آنجا بسوزی؟+ نه آقا- چه کار باید بکنی تا به جهنم نروی؟+ باید سلامت خود را حفظ کنم و نمیرم.او در جاهای دیگر نیز به دین و آداب و رسوم دینی طعنه‌هایی می‌زند. وقتی بچه‌ها را مجبور می‌کنند غذای بدمزه را بخورند و بعد از آن هم دعای شکرگزاری را بخوانند، می‌نویسد : دعای سپاسگزاری را برای تشکر به خاطر غذایی که نخورده بودیم خواندیم. هلنهلن یکی از دوستان جین است. با اینکه در بخش کوتاهی از کتاب از او نام برده می‌شود، عقاید این دختر و شیوه زندگی او اثر عمیقی بر خواننده می‌گذارد. مثلاً وقتی جین را جلوی عموم تنبیه می‌کنند، جین رو به هلن می‌گوید:-هلن، تو چرا پیش دختری آمده‌ای که همه او را دروغگو می‌دانند؟+ همه، جین؟ فقط هشتاد نفر شنیده‌اند که به تو چنین نسبتی داده شده. در حالی که دنیا شامل صدها میلیون نفر است. زنان در کتابخب همانطور که می‌دانید یکی از وجوه برجسته کتاب‌های برونته که باعث درخشش فراوان در زمان خودشان شده، این بوده که برای نخستین بار، راوی کتاب یک زن بوده است. علاوه بر آن، در متن کتاب نیز به برابری زن‌ها و مردها اشاراتی می‌شود. تصور می‌شود زنان عموماً آرام‌اند، در حالی که احساس زن با مرد فرقی نمی‌کند؛ زنان هم احتیاج دارند استعدادهای خود را به کار بیندازند، و به اندازه برادران خود برای کوشش‌هاشان میدان عمل داشته باشند. آنها هم درست مثل مردان از محدودیت‌های شدیدی که در برابر خود می‌بینند و پیامد آنها رکود مطلق است رنج می‌برند؛ و این نشانه کوتاه‌فکری همنوعان برخوردار از امتیازات بیشتر آنهاست که می‌گویند زنان باید کارشان منحصر به پختن غذا و شیرینی خانگی، بافتن جوراب، نواختن پیانو و برودری‌دوزی روی کیسه باشد.کتاب در کتاب این بخش کتاب در کتاب را به تازگی قصد کرده‌ام به مرورها اضافه کنم. و غرض از آن نام بردن از کتابهایی است که در این کتاب از آنها یاد شده. در کتاب جین ایر از &quot;سفرهای گالیور&quot; نام برده شده است.اشکالات ویرایشی و نگارشیغلط‌های املایی حدود 10-20تایی در کتاب وجود داشت که به نظر من برای کتابی که چندین بار تجدید چاپ شده خیلی زیاد است. مثلاً &quot;سوغات&quot; و &quot;طوفان&quot; به شکل &quot;سوقات&quot; و &quot;توفان&quot; نوشته شده بودند که غلط است. سخن یکی مانده به آخرسخن آخر را زودتر از معمول می‌نویسم چون می‌خواهم بعد از این کتاب را اسپویل کنم و شاید نخواهید ادامه متن را بخوانید. به طور کلی من امتیاز 5 از 5 به کتاب دادم، چون پایان نه چندان دلچسبش مربوط به سلیقه شخصی من می‌شود و چیزی از زیبایی این کتاب، ارزشمندی‌اش و لذتی که حین خواندنش بردم کم نخواهد کرد. فکر می‌کنم مناسب‌ترین سن برای خواندن این کتاب حدود 20-22 سالگی است. همانطور که قبلاً هم گفتم کتاب بسیار خوشخوان است، خیلی سریع جلو می‌رود و برای هدیه دادن هم کتاب مناسبی است. کتاب همه پسندی است. چرا پایان را دوست نداشتم؟ (اسپویل)---// نگویید نگفتی ها ! خطر اسپویل شدید است :))خب به نظرم کار جین در بازگشت به آقای راچستر حماقت محض بود! یعنی من با برگشتنش مشکلی نداشتم، می توانست برگردد و به آقای راچستر از سلامتی خودش اطمینان دهد، و او را از نگرانی و غمی که داشت خارج کند، ولی آیا لازم بود با او ازدواج کند؟ آیا این تصمیم خیلی زودهنگام و نابجا نبود؟ جینی که از تمام دنیا فقط آن مدرسه شبانه روزی را دیده و تنها مردان زندگی اش ادوارد راچستر و سنت جان بوده‌اند، در سن 19 سالگی، آیا برای این تصمیم اصلاً مشروعیت لازم را دارد؟ من ابتدا در نظر داشتم این کتاب را به نوجوان ها پیشنهاد کنم، چرا که تفکرات جین در طول کتاب بسیار پخته است و به نظرم می‌رسید یک جور شخصیتی است که نوجوان‌ها مشتاق او خواهند شد و از او الگوی صحیحی خواهند پذیرفت. با اینحال پایان کتاب باعث شد اینکار را نکنم و سن مناسب برای خواندنش را به وقتی موکول کنم که انسان کمی از آن احساسات و هیجانات آن دوره دور شده و امیدهای غیرواقع‌گرایانه ندارد. نظر شما راجع به پایان کتاب چه بود؟ :) لینک خرید کتاب در طاقچه</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jul 2021 09:23:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه : دومین بهار</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-gtu0jiokt8qa</link>
                <description>&quot;دومین بهار&quot; مجموعه داستانی از &quot;آلیستر مک لاود&quot;، نویسنده ی کانادایی است که اصالت اسکاتلندی دارد. این مجموعه داستان ها را خود نشر بیدگل کنار هم گذاشته و ترجمۀ پژمان طهرانیان هم واقعاً عالی بود. اینکه به اصالت اسکاتلندی نویسنده تاکید کردم برای این بود که در تمامی این داستان‌ها این هویت نقش پررنگی دارد. محور داستان‌ها همواره یک خانواده‌ی اسکاتلندی است که به زبان گالیک صحبت می‌کند. خانواده‌هایی که در اقلیت هستند و آدم‌هایی که انگار اگر آلیستر از آن‌ها نمی‌نوشته، برای همیشه در تاریخ فراموش می‌شدند. دومین بهار یک بخش مهم و مشترک دیگر تمامی داستان‌ها، ارتباط عمیق انسان‌ با طبیعت است. و آلیستر به زیبایی توانسته این پیوند را به تصویر بکشد و توصیفاتش آنقدر از حیوانات دقیق است که گویی آلیستر می خواهد نشان بدهد برایش یک انسان و یک حیوان در سطح یکسانی قرار دارند، به یک اندازه مهم هستند و به یک اندازه شایستۀ توجه و توصیف دقیقند. یک آواز گالیک که در کتاب به آن اشاره شده آواز &quot;mo chridhe trom&quot; به معنی &quot;قلبم سنگینه&quot; است. متأسفانه کیفیت مناسبی از آهنگ پیدا نکردم، لذا به جایش یک آهنگ دیگر به اسم &quot;Gradh Geal Mo Chridhe&quot; برایتان می گذارم :) زبان گالیک زبان بسیار لطیفی است و فقط خواستم این لطافت را شما هم احساس کنید. هدایت به صفحۀ آهنگگزیده‌هایی از متنآلیستر دیدگاه جالبی در مواجهه با مرگ دارد. جایی نوشته : اگر مرگ ما را فرابخواند، شاید ما هم با مرگ خودمان رودردرو شویم. با این همه، من فقط چون زنده‌ام می‌توانم به چنین احتمالاتی فکر کنم. در کلامش بویی از صداقت شنیده می‌شود، که شاید همین هم باعث شده بتواند چنین توصیفات زیبایی ارائه بدهد:حالا هفتاد و هشت سالش بود و ظاهراً بهتر آن است که سن دقیقش را بگوییم، نه اینکه سعی کنیم به توصیف‌هایی متوسّل شویم از این قبیل که «پیر» بود یا «خوش‌بنیه» بود یا «جوان‌تر از سنش» بود. کنایه‌ای هم به رسومات و دین می‌زند : داستان زن جوانی را به یاد آورد از نسل قبل خانوادۀ خودش که با مردی جوان از درۀ مکنزی‌ها که «دین درستی نداشت» ازدواج کرده بود. آن موقع اوقات خانواده‌ها حسابی تلخ شده بود و حتی با هم حرف نمی‌زدند، تا وقتی که همۀ آن‌ کسانی که می‌دانستند «دین درست» کدام است مردند. و ما مدام در داستان‌ها انگار با آخرین بقایای یک نسل، یک خاطره یا یک فرهنگ مواجهیم:بعد از رفتنشان، زن طول و عرض جزیره را پیمود. نام همۀ مکان‌ها را بارها و بارها تکرار کرد. خیلی‌هایشان را به گالیک، و حیرت کرد از اینکه آن مکان‌ها باقی می‌ماندند اما نامشان ناپدید می‌شد. کیفیت کتابنمی‌دانم این اشکالاتی که می‌خواهم نام ببرم به طاقچه مربوط می‌شود یا به ناشر. در جاهایی از کتاب که از واکه‌ها استفاده شده بود، متن بهم ریخته بود. یک نمونه را در زیر می ‌بینید : مسئله دیگر در مورد توضیحات کتاب بود. معمولاً طاقچه یک لینک ایجاد می‌کرد که با کلیک روی شمارۀ بالانویس، محتوای توضیحات نمایش داده می‌شد. اما در این کتاب هیچ یک از توضیحات لینک نشده بودند و متن ساده‌ای بود که باید خودت در صورت تمایل با انتهای کتاب چک می‌کردی. خوشبختانه ایراد املایی و ویرایشی وجود نداشت. سخن آخربعد از خواندن کتاب احساس کردم خوب می‌بود اگر قبل از خواندنش، کمی در مورد تاریخ اسکاتلند و تاریخ قوم سلت خوانده بودم. چون احتمالاً آنموقع درک بهتری از تنهایی‌ها و دورافتادگی‌های وصف شده در داستان داشتم.  با اینحال یک پیش‌نیاز نیست، فقط به همذات پنداری با شخصیت‌ها و موقعیت‌ها کمک می‌کند. به طور کلی کتاب خوبی بود، نمی‌گویم از دسته‌ کتاب‌های &quot;حتماً بخوانید&quot; یا &quot;فوق‌العاده بود&quot; است، ولی داستان‌ها ارزش خواندن و فکر کردن داشتند و من از 5 به کتاب امتیاز 3 می‌دهم. که یعنی دوستش داشتم :)  https://taaghche.com/book/71943/%D8%AF%D9%88%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1 (در پرانتز می‌گویم، نمی‌دانم طاقچه چه ایرادی پیدا کرده، قبلاً اینطور نبود. من وقتی کلمه‌ی بهار را جستجو می‌کردم، این کتاب هم یکی از گزینه‌های پیشنهاد شده بود. ولی به تازگی وقتی این کلمه را جستجو می‌کنم به نظر می‌رسد &quot;تمام&quot; کتاب‌هایی که در عنوانشان بهار دارند، از جمله این کتاب، نمایش داده نمی‌شوند. مگر اینکه خودم &quot;دومین بهار&quot; را جستجو کنم. امیدوارم حل شود.) </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Fri, 18 Jun 2021 20:45:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایکیگای (ikigai): راز ژاپنی برای زندگی‌ شاد و طولانی</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D8%A7%DB%8C%DA%A9%DB%8C%DA%AF%D8%A7%DB%8C-ikigai-%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D8%B7%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%86%DB%8C-qbnvo9uxwrua</link>
                <description>اولین بار اسم کتاب را در صفحه‌ی اینستاگرام فیدیبو دیدم. &quot;ایکیگای: بهانه‌ای که صبح‌ها بیدارمان می‌کند.&quot; درست زمانی بود که سعی داشتم راهکارهای مختلف برای زودتر بیدار شدن را امتحان کنم. بنابراین تصمیم گرفتم کتاب را بخوانم. منتهی چون به ناشر کتاب زیاد اعتماد نداشتم، نسخه‌ی انگلیسی را دانلود کردم. لذا در مورد ترجمه نظری ندارم و مستقیم می‌روم سراغ خود کتاب.ایکی‌گای ، ikigaiایکی‌گای چیست؟&quot;ژاپنی‌ها معتقدند هرکسی یک ایکی‌گای دارد که درونش نهفته است. ساکنان جزیره اوکیناوا، که بیشترین شهروندان صدساله‌ را دارد، معتقدند ایکی‌گای دلیلی است که برای آن از خواب بیدار می‌شویم. ایکی‌گای به زندگی هدف و جهت می‌دهد و نقش مهمی در سلامتی و عمر طولانی ساکنان اوکیناوا دارد.&quot;متن بالا گزیده‌ای از خود کتاب است. هرچند من در آخر کتاب هم آنطور که باید به وضوح نفهمیدم ایکی‌گای بالاخره چیست :))) آیا کتاب ارتباطی به ایکی‌گای دارد؟در یک کلام خیر. یا حداقل نه به آن اندازه که از عنوان انتظار می‌رود. کتاب انگار خلاصه‌ایست از یک سری کتاب و مستند و محتوای معروف دیگر به علاوه‌ی بخشی از تجارب نویسنده از سفر به ژاپن و صحبت با صدساله‌های آنجا. اینطور نیست که محوریت کتاب ایکی‌گای باشد، یا نویسنده حرف تازه‌ای برای گفتن داشته باشد. من بخش‌هایی از کتاب را که هایلایت کرده بودم در ادامه می‌آورم. خودتان متوجه این پراکندگی محتوا خواهید شد. تاکومیتاکومی در زبان ژاپنی به کسی گفته می‌شود که در یک کار به‌خصوص مهارت زیادی دارد. و در بخشی از کتاب نویسنده تاکومی‌های مختلفی را مثال می‌زند. مثلاً رستورانی به نام Jiro هست که سوشی‌های خاصی درست می‌کند و مستندی به نام Jiro Dreams of sushi از آن ساخته شده است. همچنین این رستوران به دنبال گسترش شعبه یا حتی افزایش مشتری نیست. تنها تمرکزش روی بالابردن کیفیت کاری است که ارائه می‌دهند. Jiro&#x27;s family isn&#x27;t looking to make money; instead they value good working conditions and creating an environment in which they can flow while making the best sushi in the world. کامیدر مکتب شینتو، درختان، جنگل‌ها و اشیا روحی درون خود دارند که به نام kami شناخته می‌شود. وقتی کسی - خواه هنرمند باشد، صنعتگر باشد یا آشپز- دست به خلق چیزی می‌زند، مسئولیتش این است که از طبیعت استفاده کند و به آن زندگی ببخشد، در حالی که برای ذات طبیعی آن در هر لحظه احترام قائل است. بنابراین هنرمند با شیء یکی شده و با آن جاری می‌شود. میازاکیمیازاکی کارگردان معروف استودیو جیبلی (Ghibli) است که انیمیشن‌های معروفی ساخته است. در تصویر زیر چند شخصیت معروف از این انیمیشن‌ها را می‌توانید ببینید. بخشی از کتاب روی این تاکید دارد که اگر کسی ایکی‌گای خود را پیدا کند، و شغلش همان ایکی‌گایش باشد، دیگر بازنشستگی معنی ندارد. مثالش هم همین میازاکی است. فردای روزی که بازنشسته می‌شود به استودیو برمی‌گردد و به نقاشی کشیدن ادامه می‌دهد. Miyazaki can&#x27;t stop drawing. The day after his retirement, instead of going on vacation or staying at home, he went to Studio Ghibli and sat down to draw. His colleagues put on the best poker faces, not knowing what to say. One year later, he announced that he wouldn&#x27;t make any more feature films but that he would keep on drawing until the day he died.تَچان (Flow)احتمالاً تا حالا واژه‌ی flow را شنیده‌اید. تچان (از روی ویکی‌پدیا این واژه را نوشتم، وگرنه به ذهنم قد نمی‌دهد این کلمۀ بی‌ربط و نامأنوس از کجا آمده!) به حالتی از غرق شدن و جاری شدن در کار می‌گویند که فرد از دنیای بیرون جدا شده و نه خسته می‌شود و نه گذر زمان را حس می‌کند. در قسمتی از کتاب هم در مورد این می‌گوید که برای پیدا کردن ایکی‌گای، باید ببینید چه کاری است که شما را در خودش غرق می‌کند. Flow is mysterious. It is like a muscle: the more you train it, the more you will flow, and the closer you will be to you ikigai. صدساله‌ها در ادامه مصاحبه‌هایی با صدساله‌ها را آورده و بخشی از دیالوگ‌هایشان ممکن است جالب توجه باشد. گرچه همچنان معتقدم حرف چندان تازه‌ای نیافتم. بعضی جملات تأمل برانگیز بودند.مثلاً والتر برونینگ که 114 سال عمر کرده می‌گوید، با خدا معامله‌ای کردم، گفتم اگر روزی بهتر [از روز قبل] نشدم، آن موقع وقت رفتنم است. توصیه‌های سلامتیکتاب توصیه‌هایی هم در باب سلامت دارد. توضیح نسبتاً مفصلی هم داده است. در مورد اینکه نباید معده را 100% پر کرد و بهتر است قبل از اینکه کاملاً سیر شویم از غذا دست بکشیم. در مورد اینکه سبزیجات بیشتری بخوریم. چندتایی منبع آنتی‌اکسیدان معرفی می‌کند. یک توصیه جالب هم که داشت این بود که می‌گفت تحقیقات نشان داده آنچه باعث سلامت ماهیچه‌ها و اندام است ذات &quot;تحرک داشتن&quot; است. مهم نیست که حتماً دمبل بزنید یا بدوید یا باشگاه بروید. بلکه مهمتر آن است که به طور کلی در زندگی تحرک داشته باشید، مدت طولانی ننشینید، و دائماً در حرکت باشید. چندتایی حرکت را هم معرفی می‌کند و گذری بر یوگا، تایچی، کیگونگ و شیاتسو هم دارد. سخن آخراگر یک کتاب می‌خواهید که مفاهیمی در باب زندگی سلامت و شاد را برایتان &quot;یادآوری&quot; کند و ریتم آهسته‌ای هم داشته باشد و ذهنتان را زیاد درگیر نکند کتاب مناسبی است. ولی اگر دنبال کتابی هستید که حرفی داشته باشد، یا چیزی در مورد یافتن هدف و ایکی‌گای به شما بگوید نه کتاب خوبی نیست. من از 5 امتیاز 2 به آن دادم :)&quot;The grand essentials to happiness in this life are something to do, something to love, and something to hope for.&quot; - Washington Burnap </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 13:21:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا این کتاب ارزش خواندن دارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-x0e6vmdxzy5i</link>
                <description>فکر می‌کنم ما هنگام خواندن مرور کتاب‌ها، در نهایت سوالی که به دنبال پاسخش هستیم این است که &quot;آیا این کتاب ارزش خواندن دارد یا نه؟&quot; و چون این صفحه تماماً به مرور کتاب‌هایی که خوانده‌ام اختصاص دارد، لازم دانستم یک نکته را در این مورد بگویم.درواقع، اینکه یک کتاب ارزش خواندن دارد یا نه، نه تنها به خود کتاب، بلکه تا حدی به خواننده هم بستگی دارد. ما آدم‌ها هرروز تعداد زیادی لغت می‌خوانیم. تابلوهای خیابان‌ها، بنرهای تبلیغاتی، زیرنویس اخبار، کپشن‌های اینستاگرام، کانال‌های تلگرامی، روزنامه، کتاب و امثالهم. پس یک سهمی از روزمان را مشغول خواندن هستیم، حتی اگر هیچ کتابی نخوانیم. لذا وقتی کسی از من می‌پرسد &quot;آیا این کتاب ارزش خواندن دارد؟&quot; من لازم است بدانم این ارزش در مقایسه با چه چیزی سنجیده می‌شود و شما چه رویکردی در مطالعه دارید. از نظر من افراد را می‌توان به دو دسته‌ی &quot;کتابخوان تفریحی&quot; و &quot;کتابخوان غیرتفریحی&quot; تقسیم‌ کرد.  چیزی که در این دسته‌بندی مهم است، این است که بدانید تعداد کتابهایی که در سال می‌خوانید در این معیار مطرح نیست. بلکه انتظار شما از کتاب‌ها و الگوی مطالعه‌ی شما است که مشخص می‌کند شما یک کتابخوان تفریحی هستید یا غیرتفریحی. به دو نمودار زیر نگاه کنید. کتابخوان‌های تفریحی انتظار دارند در انتهای سال، وقتی به امتیاز خود به کتاب‌ها نگاه می‌کنند، یک منحنی نرمال ببیند. چندتایی کتاب شاهکار، بیشتر کتاب‌ها سطح متوسط و حالا چندتایی کتاب بد هم بخوانند اشکالی ندارد(شکل1-الف.) کتابخوان‌های غیرتفریحی اما انتظار دارند این منحنی نرمال، کمی به سمت چپ چولگی داشته باشد. به این معنی که کتابهای خوب بیشتری بخوانند(شکل1-ب)شکل 1
نمودار زیر (شکل 2) پراکندگی امتیاز کتابهایی است که من از ابتدای 2021 خوانده‌ام. خب می‌بینید که من یک کتابخوان غیرتفریحی هستم، ولی آنچه قصد دارم رویش تاکید کنم این است که حتی من هم که سعی دارم کتاب‌های خوب بخوانم، این پراکندگی را انتظار دارم و خواندن یکی دو کتاب بد باعث ناامیدی‌ام نمی‌شود. چون در نهایت برایم مهم است نمودار به سمت چپ چولگی داشته باشه، نه اینکه تمام کتاب‌هایی که می‌خوانم شاهکار باشد. و هرچه تعداد بیشتری کتاب بخوانید، به همان نسبت که کتابهای خوب بیشتری می‌خوانید، احتمال خواندن کتاب بد هم بالا می‌رود و این کاملاً طبیعی است. ضمن اینکه وقتی کتاب بدی می‌خوانم باز هم حس بهتری دارم نسبت به اینکه سهم خواندنم را چیزهایی مثل تبلیغات یا کپشن‌های نه چندان جالب اینستاگرام تشکیل داده باشد. ‌شکل 2پس اگر می‌خواهید بدانید یک کتاب ارزش خواندن دارد یا نه، یا به عبارت بهتر &quot;این کتاب را بخوانم یا نه؟&quot;، نه فقط به خود کتاب، بلکه به پراکندگی کتابهایی که از ابتدای سال خوانده‌اید نگاه کنید، سپس سطح انتظار خود را مشخص کنید، آیا تفریحی کتاب می‌خوانید یا غیر تفریحی؟ بعد ببینید این کتابی که مثلاً میانگین امتیازش 3 است، شما را به نمودار دلخواهتان نزدیک می‌کند یا دور. اگر نزدیک می‌کند آن کتاب انتخاب مناسبی است. ضمناً اگر در ابتدای راه کتابخوانی هستید منطقی‌تر این است که انتظارتان را روی &quot;تفریحی&quot; تنظیم کنید. چون خواه ناخواه در ابتدای راه شناخت کتاب خوب و متوسط سخت‌تر است. پس بهتر آن است انتظار معقولی داشته باشید که شما را از کتاب خواندن ناامید نکند. نکته: وقتی در مورد کیفیت کتاب صحبت می‌کنم، منظورم محتوای کتاب است. کتاب با ترجمه‌ی بد اصلاً از دور انتخاب خارج است :)) </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jun 2021 09:49:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی و زمانه‌ی مایکل ک</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84-%DA%A9-ffwnyi0syx2d</link>
                <description>این رمان را بی‌دلیل شروع به خواندن کردم. فقط تصمیم گرفته بودم بیشتر کتاب‌های نشر نو را بخوانم. نویسنده‌ی رمان برنده‌ی نوبل ادبیات است و مترجم کتاب هم مینو مشیری است. خب آیا این‌ها دلایل کافی برای شروع یک کتاب نیستند؟ :)) کتاب درباره‌ی مایکل ک است. یک مرد ساده که از قضای روزگار وسط جنگ واقع شده. جنگ آفریقای جنوبی. نیّات ساده‌ای دارد. یا شاید بتوان گفت اصلاً در زندگی نیت و هدف خاصی ندارد. با اینحال زندگی می‌کند و بارها در کتاب با معنای زیستن خود مواجه می‌شود: همه چیز را پشت سر گذاشته بود. صبح که بیدار می‌شد تنها چیزی که پیش‌رو داشت یک پهنۀ بزرگ و مجزا از روز بود، هربار یک پهنه. خود را موریانه‌ای می‌دید که از دل صخره راه باز می‌کند. به نظر می‌رسید کاری جز زیستن نیست. مایکل چیزی از کسی نمی‌خواهد. نمی‌خواهد کسی به او لطفی کند. زندگی به او این را آموخته است:بچه که بود، مثل بقیۀ بچه‌های [یتیمخانه] گرسنه بود. گرسنگی از آنها حیواناتی ساخته بود که از جلوی یکدیگر غذا می‌ربودند و از دیوار حیاط آشپزخانه بالا می‌رفتند تا سطل‌های آشغال را در جستجوی استخوان و پوست میوه زیر و رو کنند. بعد که بزرگتر شد، دیگر از خواستن دست کشید. جانوری که در درونش فریاد می‌کشید، هرماهیتی هم که داشت، بر اثر گرسنگی کشیدن آرام گرفت. ... حالا در جلوی غارش، گاهی انگشتانش را پشت سر گره می‌زد، چشم‌ها را می‌بست و ذهنش را خالی می‌کرد. نه چیزی می‌خواست و نه چیزی را انتظار می‌کشید.نام دیگر کتاب می‌توانست گرسنگی باشد. گرسنگی‌ مرز مشترک تمام شخصیت‌هاست:سرپرستار حوزه که اومد، میدونی چیکار کرد؟ اینجا از هرکی بپرسی واسه‌ت میگه. وایساد وسط اردوگاه که همه می‌دیدنش، زد زیر گریه. به بچه‌ها نگاه می‌کرد که استخوناشون زده بود بیرون، نمیدونس چیکار کنه، همونجا وایساد و گریه کرد. یه زن گنده و قوی. یه سرپرستار حوزه.به هر صورت همه وحشت کردن. بعدش شروع کردن به حب انداختن تو آب، مستراح‌های صحرایی کندن، سمپاشی کردن و سطل سطل سوپ آوردن. اما خیال می‌کنی این کارا واسه این بود که ما رو دوست داشتن؟ ابداً. ترجیح میدادن ما زنده بمونیم چون وختی ناخوش میشیم و می‌میریم منظره خیلی وحشتناکی پیدا می‌کنیم. اگه فقط لاغر می‌شدیم و کاغذ می‌شدیم و بعدشم باد ما رو می‌برد، عین خیالشونم نبود. فقط نمیخوان ناراحت بشن. میخوان شبها سر راحت زمین بذارن. البته یک پرستار عقیدۀ دیگری نیز دارد. وقتی مایکل می‌پرسد چرا حالا انقدر برایتان مهم شده‌ام؟ می‌گوید:می‌پرسی چرا مهمی مایکلز؟ جوابت این است که تو مهم نیستی. اما معنی‌اش این نیست که فراموش شده‌ای. هیچکس فراموش نمی‌شود. گنجشک‌ها را ببین. هر پنج‎‌تاشان را به یک پول سیاه می‌فروشند، اما حتی آن‌ها هم فراموش نمی‌شوند.مایکل ک ماجراهای زیادی را از سر می‌گذراند که اگر کسی بخواهد تعریف کند یک کتاب می‌شود. در واقع یک کتاب هم شده :))) ولی حتی نثر کوتسیا هم بی‌رمق و بی‌هدف است. به خوبی تعلیق مایکل ک را نشان می‌دهد. تو را به هیجان نمی‌آورد، اوجی ندارد، ولی ادامه می‌دهی. چون مایکل ک یک تمثیل است. پرستار مایکل نیز این را به خوبی دریافته است: اقامت تو در اردوگاه فقط یک تمثیل بود، اگر معنی این واژه را بدانی. اگر بخواهیم سطح بالا صحبت کنیم، تمثیلی بود از اینکه یک ارزش با چه ننگ و رسوایی و با چه حدتی در یک سیستم خانه می‌کند بی آنکه جزئی از آن شود.چیزی که در پایان کتاب به آن فکر می‌کردم، این بود که این تمثیل، فقط در حد تمثیل بود. پرستار در نامه‌اش به تحسین مایکل می‌پردازد و می‌گوید کاش او هم می‌توانست از این مکان بگریزد. پرستار در مایکل ک معنایی می‌یابد که خود مایکل به آن واقف نیست، در واقع شاید این معنا حتی وجود ندارد. وقتی پرستار در آخر نامه‌اش می‌گوید:آیا راست می‌گویم؟ آیا تو را درست درک کرده‌ام؟ اگر راست می‌گویم دست راستت را بلند کن، اگر اشتباه می‌کنم دست چپت را بلند کن.  تو که از ابتدای کتاب همراه مایکل بوده‌ای می‌دانی مایکل دست چپش را بلند می‌کند. شاید هم اعتنا نکند و اصلاً هیچ دستی را بلند نکند. چون او نمی‌خواهد دیگران درکش کنند. فقط می‌خواهد بگذارند چرتش را بزند. دانه‌هایش را بکارد. خودش باشد. البته شاید سایر خوانندگان با من هم‌عقیده نباشند. و به هرصورت، تفاوتی ندارد که مایکل بداند یا نداند، او در این راه قدم گذاشته. مترجم به خوبی می‌گوید:مایکل یک انسان بکر است که جهان را از دید خاص خودش می‌بیند. با اینکه خشونت تبعیض نژادی را تجربه می‌کند، از طریق شکیبایی به آزادگی‌ای دست می‌یابد که هم رژیم آپارتهاید و هم نیروهای چریکی را شگفت‌زده  و مبهوت می‌کند؛ زیرا او، در نهایت سادگی، هیچ چیز نمی‌خواهد. نه جنگ و نه انقلاب، نه قدرت و نه پول. مایکل ک فقط کرامت انسانی را می‌خواهد. سخن آخرخواندن کتاب را پیشنهاد می‌کنم، اما نه در هر موقعیتی. بگذارید برای یک وقتی که خودتان در آرامش روان به سر می‌برید و به قولی مودتان پایین نیست. چون کتاب ناخودآگاه می‌تواند شما را در افسردگی و بی‌معنا بودن همه چیز غرق کند. در حالی که می‌دانیم هر داستانی همه‌ی داستان نیست. کتاب بسیار کوتاهی هم هست. 235 صفحه دارد. ترجمه و ویرایش روان و بی‌اشکال دارد. جز اینکه بین کلمه و &quot;ها&quot;ی جمع نیم‌فاصله نگذاشته بودند، مشکل خاص دیگری وجود نداشت. یک قسمت‌هایی از اواخر کتاب حس کردم سانسور شده، ولی متن اصلی را نداشتم که بررسی کنم. نمی‌دانم به داستان ضربه زده یا نه، فقط همچین حسی داشتم. و دیگر اینکه حس کردم چون از رژیم آپارتاید چیز زیادی نمی‌دانم شاید شروع بی‌مقدمه‌ی این کتاب کار درستی نبوده. امیدوارم کتاب‌های بیشتری در مورد این واقعه بخوانم و آنموقع شاید با دید وسیع‌تری به &quot;زندگی و زمانۀ مایکل ک&quot; برگردم. </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 10:02:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: کاج‌زدگی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%AC-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-kigjwilrrpsr</link>
                <description>این کتاب را به زووووووور تمام کردم. و در ادامه علاوه بر اینکه قرار است داستان را لو بدهم، می‌خواهم کلی هم غر بزنم. اگر می‌خواهید کتاب را بخوانید ادامه‌ی پست را نخوانید و یک راست بروید سراغ بخش &quot;سخن آخر&quot;. منطق کتابمنطق این کتاب خیلی جاها با عقل جور در نمی‌آید. درست که داستان تخیلی است، ولی همچنان در فضای بین انسان‌ها هستیم.1. شهر یا کشور؟ نویسنده یک جا گفته است &quot;جنگ در مرزهای کشور&quot; بعد دما (دایره مصوبات و اجراییات) یک &quot;شهر جدید&quot; می سازد و ساکنان را از &quot;شهر قدیمی&quot; به شهر جدید منتقل می‌کند. خب بالاخره چه شد؟ این ماجرای یک کشور است یا دو شهر کوچک کنار هم؟ دما از کل آن کشور فقط یک شهر را دارد و بقیه جاهای کشور خالی است؟ بعد 200 نفر از شهر جدید فرار می‌کنند و عدل می‌روند در آن شهر خراب شده سکنی می گزینند که زیر نظر دما هم هست؟ این سرزمین کوهی بیابانی جنگلی جایی ندارد؟ خلاصه که من به هیچ عنوان این قسمت قضیه را نتوانستم تصور کنم و با عقل ناقص من جور در نمی آمد. 2. اجازه هست؟از زمانی که رسم‌الخط جهانی شده، خط قدیمی در خانه‌های آموزش تدریس نشد. فقط پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌ها می‌توانستند کتاب‌ها را بخوانند و اجازه نداشتند مطالب آن‌ها را با ما در میان بگذارند.تا جایی که من در این دنیا زندگی کرده‌ام و از انسان‌ها شناخت دارم، حتی جایی که قانون سختگیرانه و جریمه هست کسانی هستند که تبعیت نمی‌کنند. بعد تنها منطق نویسنده برای اینکه نسل جدید کتاب‌های قدیمی را نمی‌توانند بخوانند این است که نسل قدیمی &quot;اجازه ندارد&quot; آموزش دهد؟؟ :)) البته بعدش قرار است ماهور به بامداد خط را یاد بدهد. با اینحال این جمله خیلی توی ذوق من می‌زد. 2. روش‌های جلوگیری از بارداریگفتنش واقعاً اینجا خوبیت ندارد. ولی چون نویسنده بارها روی این نکته تاکید کرده می‌گویم، آیا در دوران قدیم که هیچ قرصی نبوده مردم روش‌هایی برای جلوگیری از بارداری نداشته‌اند؟ این هم یکی از آن منطق‌های داستان بود که لنگ می‌زد. ترتیب فصل هافصل اول (صد و هشتاد) چه نقشی در داستان دارد؟ اگر هم قرار است فضای دهشتناک داستان را تصویرسازی کند به نظر من موفق نمی‌شود. ممکن است فقط نقشش این باشد که اگر کسی چند صفحه‌ی اول را ورق می‌زند به خرید کتاب ترغیب شود. بعد دیگر 180 و 102 به کلی فراموش می‌شوند و معلوم نمی‌شود که بوده‌اند! (البته در آخر کتاب معلوم می‌شود، ولی انصافاً من در صفحه 150 دیگر یادم نبود که 180 عضو گروه دویست نفره بوده! نویسنده این سرنخ‌های نه چندان مهم را طوری چیده که انگار ما قرار است یک رساله بخوانیم و در آن تفحص کنیم)فصل اول را بی تعارف نخوانید. فصل دوم را هم حتی اگر نخوانید چیز خاصی از داستان را از دست نمی‌دهید! من اگر جای نویسنده بودم به ترتیب فصل های 4 و 3 و 5 و 6 را می آوردم و فصل 1 و 2 را هم حذف می کردم(البته که جای نویسنده نیستم.)کتاب کوتاه، دنیای وسیعدنیایی که این نویسنده توصیف کرده در تماااام جزئیاتش با دنیای امروزی متفاوت است. بعد کتاب 175 صفحه‌ای که یک رمان کوتاه محسوب می شود و حتی فرصت روایت‌پردازی کافی ندارد، اینهمه جزئیات بی مورد واقعاً آوردنش لازم بوده؟ چندتایی از این جزئیات الکی را می‌آورم:1. نانو!سر هرچیزی نانو بچسبانیم دیگر داستان علمی-تخیلی می‌شود؟ یک جاهایی واقعاً می‌زند توی ذوق. مثلاً در همان صفحۀ اول می‌خوانیم:180 با هر سرفه خون غلیظ بالا می‌آورد. گاه به گاه خودش را خیس می‌کند. روی زمین سلولش افتاده، پتوی نانوفیبر غرق خون و ادرار را دور خود می‌پیچد. بابا طرف دارد می‌میرد! خون بالا می‌آورد! حالا حتماً باید گفته شود جنس پتویش نانوفیبر است یا گلبافت اعلی؟سایه خم شد و پایش را توی سوراخ کفش نانوچرم بی‌شکل کرد. یک دقیقه در پایش می‌ماند فرم پایش را می‌گرفت و احساس راحتی می‌کرد.  برای من این جمله بیشتر شبیه یک تبلیغ تلویزیونی است تا یک خط از یک رمان! درست است که راوی داستان سوم شخص است، ولی انگار یک سوم شخصی است که خیلی فکر می‌کند این تکنولوژی‌ها خفن‌اند و توی عمرش همچین چیزی ندیده. آنقدر که حاضر است داستان را خراب کند ولی از جزئیات آن‌ها نگذرد. اوکی، کفشی که پایت را تویش بگذاری و فرم پا را بگیرد ایده خفنی است، ولی جایش اینجا نیست. از بقیه نانوها می‌گذرم. 2. عوض شدن اسم‌های دخترانه و پسرانهخورشید عاشق سپیده بود، می‌گفت وقتی بزرگ شود می‌خواهد با سپیده ازدواج کند.در این دنیای جدید، اسم‌ها دیگر دخترانه پسرانه نیستند. بعد شما فصل دوم یک‌جاهایی(مثل همین جمله بالا) فکر می‌کنید شخصیت همجنسگرا دارید. در فصل چهاااارم می‌فهمید که اسامی این دنیا زن و مرد ندارند. اینکه نویسنده از آوردن این نکته قصد و منظور خاصی داشته را نمی‌دانم. ولی یک رمان 175 صفحه‌ای که خودش شش شخصیت اصلی دارد و حتی فرصت شخصیت پردازی درست برای همین شش شخصیت وجود ندارد، دیگر جای این جولان دادن‌ها نیست که مخاطب گیج شود. ایده‌ها که فرار نمی‌کنند! چه اصراری بود حالا که اسم‌ها قروقاطی شوند؟ 3. جزئیات دیگراز دور به ون دما نگاهی انداخت. همانجا سر جایش منتظر فرمان بعدی ایستاده بود. زیر آفتاب بهاری، باتری‌های خورشیدی روی سقفش را شارژ می‌کرد.طرف وسط بیابان ایستاده. می‌خواهد فرار کند. موقعیت استرس‌زا، حالا اینکه باتری خورشیدی ون را شارژ می‌کند انصافاً آن وسط چه اهمیتی دارد؟ صندلی‌ها را بیرون ریخت تا بالاخره در پشتی صندلی راننده، جعبه‌ی مکعبی کوچک چوبی‌ای پیدا کرد که به نظر ابعادش دو در دو سانت بود. دیگر تکرار نمی‌کنم. وسط بیابان :))) خسته، تشنه، زخمی. دو در دو سانت؟؟؟ این چه ادبیاتی است؟و از این دست تا دلتان بخواهد توی داستان هست.  ایده اصلی داستان چیست؟ چه چیزهای قابل توجهی داشت؟داستان از جایی شروع می‌شود که منابع سوخت فسیلی جهان تمام می‌شوند. کشور ما(؟) هم کم‌کم مهمترین صادرکنندۀ دارو و تکنولوژی در جهان می‌شود. همین پیشرو بودن مقدمه دشمنی و رقابت را فراهم می‌آورد. اول کشور ما یک سلاح شیمیایی را روی کشور همسایه امتحان می‌کند، بعد آنها یک بمب صوتی در مرزها می‌اندازند. بعد در این دنیای فوق پیشرفته، جنگ زمینی در مرزها آغاز می‌شود. بعد هم که صلح می‌شود همه چیز خراب شده. در طول جنگ به جای اینکه به زنان قرص ناباروری بدهند، قرص چندقلوزا می‌دهند و جمعیت ناگهان منفجر هم شده. قوز بالای قوز! (فکر کنم یک جورهایی می‌خواهد دهه شصتی‌ها را توصیف کند) بعد دیگر دوران قطحی و کمبود نیروی کار و این حرف ها است. دوران سختی. دوران خودکشی‌های دسته جمعی. این نسل حتی از همخوابگی ترس دارد چون می‌ترسد تولید مثلی رخ دهد در همین اوضاع بلبشو. خلاصه در همین بدبختی‌هاست که انقلاب می‌شود و دما سرکار می‌آید. بعد دما می‌خواهد اصلاح نژاد و اصلاح جمعیت انجام دهد. تخمک و اسپرم افراد را ذخیره می‌کند و همه را عقیم می‌کند. بعد ترکیب ژنی دلخواه خودش را می‌سازد و در دستگاه‌ها جنین‌ها تکوین می‌یابند. همچنین هرکس باید با کسی ازدواج می‌کرده که دولت برایش تعیین می‌کرده. و هر سه زوج، در یک خانه زندگی می‌کنند و یک فرزند مشترک دارند که در واقع فرزند هیچ‌کدامشان نیست و در همان دستگاه‌ها ساخته شده است. در دنیای جدید دارویی وجود ندارد و همه سالی یکبار در جشن تولدشان معجون خوش‌طعم سلامتی را می‌نوشند و دیگر نیازی به دارو ندارند. همچنین افراد مسن (که از شهر قدیم آمده‌اند) داروهای ضدپوکی استخوان می‌نوشند. در این داروها ماده‌ای به نام هیدروکسی آپاتیت وجود دارد و این ویروس جدید هم روی همین ماده می‌نشیند و فعال می‌شود. یعنی کسانی که این دارو را خورده‌اند بیشتر در معرض خطر هستند. بعد معلوم می‌شود که یک گروه از همین نسل دستگاهی این ویروس را ساخته‌اند که از نسل قبلی بخاطر دستکاری ژنشان و معلوم نبودن پدر مادرشان انتقام بگیرند. و اصلاً عمدا اینطور ساخته شده چون فقط نسل قدیمی از این داروها بیشتر میخورده و قرار بوده ویروس تزریقی باشد و کم کم اثر کند. اما بعد ویروس جهش پیدا می کند و این نسل دستگاهی هم خودشان گرفتارش می‌شوند و می‌میرند. در نهایت فقط بچه ها می‌مانند با آن 6 نفری که در شهر قدیم بوده‌اند. در یک صحنه احساسی آن بازمانده‌ها به شهر برمیگردند و بچه ها دورشان را می‌گیرند. اصل داستان این بود. و من انتظار داشتم داستان روی همین مسائل (که کم هم نبودند و هر کدامشان جای پرداختن مفصل داشتند) تمرکز کند. اما متاسفانه چیزهای مهم بین چیزهای غیرمهم گمشده و نویسنده انگار خواسته تمااااام ایده‌هایش در مورد صدسال بعد را در 175 صفحه بنگجاند و از یک نانوفیبر هم دریغ نکرده! سخن آخرضحی زمانی نویسنده است چون توانسته 175صفحه کتاب منسجم بنویسد. اما هنوز نویسنده خوبی نیست چون داستانش سردرگم است. این روزها آنقدر نویسنده جدید داریم که هر کدام شبیه یک برند شده‌اند. یعنی من شخصاً اگر فقط یکبار از کسی کتاب بدی بخوانم، دیگر سراغ سایر کتاب هایش نمی روم. نویسنده که چه عرض کنم، حتی از یک نشر هم یک کتاب بد بخوانم احتمالش خیلی کم است که بار دوم از آن انتشارات چیزی بخرم. این یک واقعیت است و من تنها کسی نیستم که اینطور کتاب می‌خرد. امیدوارم کتاب‌های بهتری در آینده از ضحی زمانی بخوانم. ولی این آن کتابی نیست که به کسی پیشنهاد بدهم بخواند. لینک خرید کتاب از طاقچهسخنی با طاقچهفکر کنم طاقچه قصد داشت کتاب هایش تبلیغ شوند در این چالش، ولی من جوری نوشتم که هیچ کس دیگر رغبت نکند سمت این کتاب برود :)) این کدهای تخفیف همچنان حلالند؟ امیدوارم کتاب‌های ماه‌های بعدی بهتر باشند. ولی بهتر آن بود که خود طاقچه همان اول کلی کتاب جلوی دستمان می گذاشت. یعنی انصافاً اینهمه کتاب خوب با موضوعات جذاب، بعد آن کسی که این موضوعات پیر طریقت را انتخاب کرده، خداوکیلی، بدون تعارف، قبلش فکر کرده که &quot;اگر من این موضوع را پیشنهاد دهم طاقچه چند کتاب با این موضوع دارد؟&quot; راستش منکه فکر نمیکنم. چون قبل از اینکه طاقچه خودش پیشنهاد دهد چه کتابهایی را بخوانید، اعلام کرد که مخاطبان این لیست‌ها را پر کنند که از نظر من نشان از این داشت که خودشان ایده زیادی نداشتند که چه کتابی را معرفی کنند.البته که کتابهایی در مورد آینده زیاد نوشته شده اند، ولی طاقچه که همه کتابها را ندارد. مثلاً کتاب فارنهایت 451 هست از انتشارات میلکان که من عمراً سراغ ترجمه ای از این انتشارات بروم. کتاب سرگذشت ندیمه هست که قبلاً خوانده بودم و من قصدم از شرکت در چالش این بود که واقعاً به بهانه‌ی طاقچه یک کتاب جدید بخوانم نه اینکه در مورد یک کتابی که قبلاً خوانده‌ام صرفاً نطق کنم. راهنمای کهکشان هم بود که از توصیفش زیاد خوشم نیامد. حالا شاید هم اگر آن را می‌خواندم بهتر از کاج‌زدگی بود. خلاصه اینکه، من نظرم این است اگر سال بعد خواست همچین پویشی راه بیفتد، اول در هر زمینه حداقل بیست کتاب خوب در طاقچه وجود داشته باشد، بعد بگویند حالا بروید فلان موضوع را انتخاب کنید. و من الله توفیق :)))) </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Mon, 10 May 2021 00:17:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای غذا خوردن یک حلزون وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%BA%D8%B0%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D8%AD%D9%84%D8%B2%D9%88%D9%86-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-eaklpeqkq8p8</link>
                <description>الیزابت تووا بایلی، در سفری که به اروپا دارد، در سن 34 سالگی، مبتلا به بیماری ناشناخته‌ای می‌شود که او را برای همیشه زمین‌گیر می‌کند. سندرم خستگی مزمن (Chronic Fatigue Syndrome - CFS) هنوز علت شناخته شده‌ای ندارد. این بیماری از طیف خفیف تا شدید ممکن است در مبتلایان بروز پیدا کند و در حالت شدید حتی فرد قادر به حرکت‌های ساده‌ای مانند صحبت کردن هم نیست، گرچه هوشیار است و در کما به سر نمی‌برد. پیش‌بینی شده حدود 20 میلیون نفر در دنیا به این سندرم مبتلا هستند :((الیزابت تووا بایلی هم یکی از این افراد است که در حین بیماری خود، همنشین یک حلزون شده است و تصمیم گرفته مشاهدات دقیق خود از حلزون را در این کتاب ثبت کند. اما کتاب فقط توصیف حلزون نیست، بلکه الیزابت از پی هر حرکتی معنایی می‌یابد و تحقیقاتش در مورد نرم‌تنان نیز کمک زیادی به درکش از زندگی حلزون کرده است. کتاب بسیار روان، خوشخوان و جذاب است. روایت هیچ اوجی ندارد، چیز ناشناخته‌ای نیست که کشش در داستان ایجاد کند. با اینحال خود را به خوبی با شما همراه می‌کند و گذر زمان را حین خواندنش حس نخواهید کرد. یکی از دلایل نوشتن این کتاب آن بود که احساس می‌کردم به حلزون یک تشکر زندگی‌نامه‌ای بدهکارم و دلیل دیگرش آنکه احساس می‌کردم این داستان می‌تواند به کسان دیگری که دوران سختی را در زندگی‌شان می‌گذرانند کمک کند.الیزابت مشاهده را ارج می‌نهد. به قول مترجم &quot;بدون مشاهده نه علم به وجود می‌آمد نه ادبیات.&quot;مشاهده قلب نویسندگی است. چه دربارۀ جهان طبیعت باشد و چه دربارۀ هیجانات انسان.&quot;بایلی دربارۀ اینکه چرا کتابی در مورد رابطّ میان گونه‌ای یک انسان و حلزون می‌تواند برای خوانندۀ عمومی جالب باشد، می‌گوید:به عقیدۀ من این کتاب دربارۀ تجربه همگانی زنده بودن است. تمام آدم‌ها تنهایی را در سطحی تجربه می‌کنند، حتی درون یک خانواده، یک ازدواج، یک رابطه، یا یک دوستی. با تمام این‌ها ممکن است آدم گاه احساس تنهایی کند. از سوی دیگر همه دچار آنفلوانزا شده‌اند و می‌دانند که از پا افتادن، دست کم برای مدتی کوتاه، چه حسی دارد. اگر چه فایده‌های رابطۀ میان‌گونه‌ای با حیوانات خانگی معمول بر کسی پوشیده نیست، مردم همیشه وسوسه می‌شوند دربارۀ رابطۀ انسان با موجودی که آن را خوب نمی‌شناسند بخوانند.در ابتدای هر بخش نقل‌قول‌هایی از نویسندگان/شاعران دیگر آورده شده است که به زیبایی و در هماهنگی با کتاب چیده شده‌اند. سعی کن خود پرسش‌ها را دوست داشته باشی. چنانکه گویی اتاق‌هایی دربسته یا کتاب‌هایی نوشته به زبانی بسیار بیگانه هستند.دنبال پاسخ نگرد، پاسخ‌هایی که اکنون نمی‌توان آنها را به تو داد،زیرا از عهدۀ زندگی با آن‌ها بر نخواهی آمد.و نکته همین است که با هرچیزی زندگی کنی.اکنون با پرسش‌ها زندگی کن.‌- راینر ماریا ریلکهNeohelix albolabrisیک نکتۀ جالب در مورد حلزون این بود که حلزون فقط از مواد پوسیده یا رو به پوسش تغذیه می‌کند. با اینکه او گیاهخوار است، هرگز از برگ گلی تازه تغذیه نمی‌کند. زیبا نیست؟ شاید من سالادم را تازه ترجیح می‌دادم، اما حلزون سالادش را نیمه‌مرده ترجیح می‌داد، زیرا به گل‌های بنفشۀ زنده‌ای که زیر سایه‌شان می‌خوابید حتی یک بار هم لب نزده بود. پدربزرگ الیزابت خود یک پزشک بوده است. در مورد پدربزرگش می‌گوید:وقتی به تماس تلفنی یک بیمار جواب می‌داد، حتی اگر نیمه‌شب بود، همیشه نخستین کلمه‌هایی که از دهانش خارج می‌شد این بود که «از اینکه می‌شنوم حالتان خوب نیست بسیار متأسفم.» چقدر کم پیش می‌آید که آدم چنین همدلی‌ای را از زبان یک پزشک بشنود.از تقابل امید با واقعیت می‌گوید...هر روز صبح، پیش از آنکه کاملاً بیدار شوم، لحظه‌ای بود که ذهنم هنوز کورمال دنبال راه بازگشت به هشیاری می‌گشت. بدنم هنوز به خاطر آورده نشده و واقعیت هنوز تصدیق نشده نبود. آن لحظه همیشه پر از امید ناب، شیرین و مهارناپذیر بود. من دنبال آمدن این امید نبودم، حتی آن را نمی‌خواستم، زیرا پشت سرش دنباله‌ای از یأس به جا می‌گذاشت. با این حال آنجا بود. در درونم پرپر می‌زد و در تعلیق بود - امید به اینکه بیماری‌ام با گذشت شب ناپدید شده و سلامتی‌ام با رسیدن سپیده دم به شکلی جادویی بازگشته باشد. اما این لحظه همیشه سپری می‌شد، چشم‌هایم را می‌گشودم و واقعیت به درون می‌ریخت، مطلقاً هیچ چیز تغییری نکرده بود. به حجم کاری که باید انجام شود،دشواری‌هایی که باید بر آن‌ها غلبه شود،با هدفی که باید به آن رسید،فکر نکن،بلکه با جدیت سرگرم کاری شو که در دست داری،بگذار همین برای امروز کافی باشد.- سر ویلیام آزلر، پزشکاز مفهوم زمان...همه گروگان‌های زمان هستیم. همۀ ما تعداد دقیقه‌ها و ساعت‌های یکسانی برای زندگی در یک روز داریم و با این حال من احساس نمی‌کردم که سهم مساوی گرفته‌ام. بیماری‌ام چنان زمان فراوانی در اختیارم گذاشته بود که زمان تقریباً تنها چیزی بود که داشتم. [...] حیرت انگیز بود که چگونه با از دست دادن سلامتی‌ام چیزی چنین ارزشمند اما بی‌فایده به دست آورده بودم.دوستی...دوستانم پودهای زرینی بودند که به تصادف در تارهای یکنواخت روزهای تنیده می‌شدند.راستی! جریان آشنایی او با حلزون هم بسیار جالب است. اوایل بهار بود. یکی از دوستانم برای پیاده‌روی به جنگل رفت و در مسیر چشمش به یک حلزون افتاد. آن را برداشت، با احتیاط کف دستش گذاشت و با خود به آتلیه‌ای آورد که من در آن دورۀ نقاهتم را می‌گذراندم. چشمش به چند بنفشۀ صحرایی افتاد که در حاشیۀ محوطۀ چمن روییده بودند. یک بیلچه پیدا کرد، چندتا از بنفشه‌ها را بیرون آورد، و سپس آن‌ها را در یک کوزۀ سفالی کاشت و حلزون را زیر برگ‌هایشان گذاشت. کوزه را به آتلیه آورد و کنار تخت من گذاشت. او بعدتر در مورد دوستش می‌گوید:از آن نوع دوستانی که برای یک حلزون می‌ایستند.حلزون‌ها فقط قوه‌ی لامسه و بویایی دارند. احساس‌های لمس دائمی و قطعی هستند. بوها گمراه‌کننده و ناپایدارند. پرده‌هایشان، درجه‌هایشان و جایشان تغییر می‌کند. در بو چیز دیگری هست که به من حس فاصله می‌دهد. نامش را باید افق بگذارم؛ خطی که بو و خیال در دورترین حد ادراک به هم می‌رسند.هر جا که می‌نشیند، تنها می‌نشیندجز خودش کسی را ندارد،راضی است به اینکه تمام گنج خویش باشد.- ویلیام کوپر، حلزونبا آنکه همه از سرعت پیشرفت علم صحبت می‌کنند، الیزابت به خوبی از سرعت حلزونی این پیشرفت آگاه است.چه عالی می‌شد اگر ما آدم‌های مبتلا می‌توانستیم در حالی که دنیای علم با سرعت حلزونی به پژوهش‌هایش ادامه می‌دهد، به سادگی غیرفعال شویم و تنها هنگامی از خواب برخیزیم که درمان‌های پزشکی جدید و بی‌خطر فراهم شده باشد. نخستین گام تعیین‌کننده در بقای تمام جانداران انتخاب زیستگاه است.اگر به جای مناسب برسید، بقیۀ کارها احتمالاً آسان‌تر خواهد بود.- ادوارد ویلسون، زیست گراییسخن آخردرس‌هایی که الیزابت از حلزون گرفته و به ما نیز می‌دهد، دلگرم کننده‌اند. او هنر نظاره را به تصویر می‌کشد. فکر کنم بعد از این من هم جور دیگری دنیا را نگاه کنم. و هربار حرکتی می‌کنم، گرچه کوچک، این جملات در ذهنم تلألوئی افکند. با هر سرعتی که بتوانم حرکت کنم، کارهای بسیاری برای انجام دادن هست. حلزون را باید به خاطر بیاورم. حلزون را همیشه به خاطر داشته باش. اگرچه بیماری همواره مرا از مرگم آگاه نگه می‌دارد، اما درک می‌کنم که مهمتر از همه این نیست که من زنده بمانم، حتی این هم نیست که گونۀ من باقی بماند، بلکه این است که خود حیات به تکامل ادامه دهد. </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 24 Apr 2021 11:12:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی اضطراب حمله می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%AD%D9%85%D9%84%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-uliqya5u0doo</link>
                <description>&quot;آیا کتاب‌های روانشناسی خودیار در واقع به کسی کمک می‌کنند؟ [...] پژوهشگران دانشگاه آلاباما ۶۰ بیمار مبتلا به افسردگی را به دو گروه تقسیم کردند. به گروه اول گفتند باید چهار هفته برای ملاقات با روانپزشک انتظار بکشند و به گروه دوم کتاب &#x27;از حال بد به حال خوب&#x27; را دادند. پس از گذشتن چهار هفته، ⅔ بیماران گروه دوم به قدری بهبود پیدا کرده بودند که نیاز به درمان بیشتر نداشتند.&quot;دیوید برنز(David Burns) استاد بازنشته‌ی دانشگاه استنفورد است. ابتدا مدرک پزشکی خود را از دانشگاه استنفورد کسب کرده و سپس به روانشناسی و عصب‌شناسی روی آورده است. برنز از اولین دانشجویان آرون تی.بک، بنیانگذار شناخت‌درمانی، است. اساس شناخت‌درمانی (یا رفتاردرمانی شناختی - CBT) این است که احساسات برآمده از افکار هستند. البته این به معنی نیست که شناخت‌درمانی سعی دارد فکرها را تغییر دهد یا افراد را به تفکر مثبت تشویق کند. در واقع این روش یک‌ سری &quot;خطاهای شناختی&quot; را مطرح می‌کند و با توجه به آن‌ها، حدود چهل روش مختلف برای پی‌بردن به این خطاها و درمان مشکلات روانشناختی ارائه می‌دهد. در آیین بودایی آمده است که درد و رنج ما ناشی از یک واقعیت نیست، بلکه ناشی از برداشتی است که از این حقیقت داریم. کتاب &amp;amp;#x27;از‌ حال بد به حال خوب&#x27; نوشته‌ی دیوید برنز به اندازه‌ی کافی در ایران (و دنیا) معروف و محبوب هست. این کتاب نیز با همان نگاه، اما این‌بار با تمرکز بر &quot;اضطراب&quot; به مرور روش‌های CBT می‌پردازد و راهکارهای مختلفی برای مقابله با اضطراب ارائه می‌دهد. البته راستش را بخواهید کتاب به فراتر از اضطراب هم پرداخته و من می‌توانم آن را به همه‌ پیشنهاد کنم. دکتر برنز مثال‌های متنوع و زیادی از بیماران خودش می‌زند که روش‌‌های پیشنهادشده ملموس‌تر می‌شوند.اضطراب طبیعی است.او البته مدام تاکید دارد که با خواندن این کتاب یا هر روش دیگری، قرار نیست با اضطراب خداحافظی کنید. باید به این نکته هم توجه داشته باشید که حال خوش دائم و همیشگی امکان‌پذیر نیست. حتی مطمئن نیستم که کاملاً مطلوب باشد. زندگی می‌تواند با استرس همراه باشد. همه‌ی ما گهگاه نومید و نگران می‌شویم. مهم این است که بدانید ابزار التیام در اختیار شماست. می‌توانید همیشه با نوسانات خلقی و روانی خود برخورد کنید. دارودرمانیدکتر برنز همچنین به شدت منتقد درمان‌های دارویی است و شواهدی علیه آن نیز ارائه می‌دهد که نشان داده‌اند داروهای معرفی شده هیچ تاثیر قابل توجهی روی درمان اضطراب یا افسردگی ندارند. در واقع معتقد است این داروها فقط مانند مسکن باعث می‌شوند درد پنهان شود، اما مشکل حل نمی‌شود. بر اساس نظریۀ بی‌تعادلی شیمیایی، دارو بهترین وسیلۀ درمان افسردگی و اضطراب است. این نظریه‌ای است که از دیرباز وجود دارد. در واقع، این نظریه به دوران بقراط برمی‌گردد، که به پدر پزشکی مدرن مربوط می‌شود. او افسردگی را &quot;مالیخولیا&quot; نام داد زیرا معتقد بود که یک سم سیاه رنگ، که توسط کیسه صفرا تولید می‌شود، آن را سبب می‌گردد. امروزه هنوز دانشمندان دنبال یک وسیله و سببی می‌گردند که تولید بی‌تعادلی شیمیایی می‌کند و در نتیجۀ آن افسردگی و اضطراب شکل می‌گیرند. اما با این تفاوت که دانشمندان امروزی به جای کیسۀ صفرا، مشکل را در مغز جست‌و‌جو می‌کنند.آن ماده شیمیایی که همه توجه‌ها را به خود جلب می‌کند، سروتونین است. سروتونین از جمله مواد شیمیایی است که علائم الکتریکی را میان عصب‌های مغز عبور می‌دهد. بسیاری از روانپزشکان معتقدند که افسردگی و اضطراب ناشی از کمبود بیش از حد سروتونین در مغز است. مانیا هم ناشی از فراوانی سروتونین است. اگر اینطور باشد، هر دارویی که سطح سروتونین مغز را بالا ببرد باید تأثیرات ضدافسردگی و ضراضظرابی داشته باشد. در واقع، می‌توان گفت که سروتونین مولکول شادی و خوشبختی است. اما نتایجی که دکتر برنز و همکارانش طی تحقیقاتشان به دست آورده‌اند و جایزه‌ی A.E. Bennet را نیز به خود اختصاص داده‌اند، خلاف این موضوع را اثبات می‌کند.(البته راستش من موفق به پیدا کردن مقاله نشدم. فقط این ارجاع را پیدا کردم) مثلاً در جریان یک بررسی به بیماران افسرده مقادیر قابل ملاحظه‌ای مکمل‌های تریپتوفان-ال دادیم تا میزان سروتونین مغز آن‌ها را بالا ببریم. تریپتوفان-ال یک آمینواسید مهم  است که به راحتی به مغز می‌رسد و در آنجا به سروتونین تبدیل می‌گردد. اما بیماران تحت بررسی روحیۀ بهتری پیدا نکردند. [...] من در ضمن هر مطلبی که در دنیا دربارۀ سروتونین به چاپ رسیده بود مطالعه کردم و نشانه‌ای نیافتم که کمبود سروتونین یا هر بی‌تعادلی شیمیایی دیگر در مغز تولید افسردگی، اضطراب یا سایر اختلالات بکند. در ادامه نیز شواهد دیگری در مورد داروهای ضدافسردگی و ضداضطراب ارائه می‌دهد و بیان می‌دارد که این داروها در واقع با داروی پلاسیبو(دارونما) تفاوت چندانی ندارند، که می‌تواند حتی ناشی از اشتباهات حین آزمایش باشد. مثلاً به بیمار می‌گویند اگر عوارضی مشاهده کردی داروی اصلی است و اگر عوارضی ندیدی پلاسیبو است، که همین جمله می‌تواند تاثیر پلاسیبو را کاهش دهد. همچنین به اعتیادآور بودن برخی از این داروها، مانند زاناکس، هم اشاره دارد.برای درمان افسردگی و اضطراب معمولاً دو نوع دارو تجویز می‌شوند. یکی داروهای آرامبخش خفیف مانند زاناکس، آتیوان و والیوم، و دیگری داروهای ضدافسردگی از گونه پروزاک، پاکسیل یا زولوفت. آرامبخشهای خفیف در ضمن بنزودیازپین هم نامیده می‌شوند که تاثیرات ضداضطراب فراوان دارند. فرض کنیم نگران هستید و نمی‌توانید به راحتی بخوابید. از این رو، یک قرص 0.25 میلی‌گرمی زاناکس مصرف می‌کنید. تقریباً بلافاصله به خواب می‌روید و صبح روز بعد با احساس خوبی از خواب بیدار می‌شوید. انگار یک قرص جادویی خورده‌اید. آیا این بدان معناست که زاناکس یک بی‌تعادی شیمیایی در مغز شما را از بین برده است؟ نه، معنایش این است که زاناکس به شما کمک کرد تا آرام بگیرید و بخوابید. متاسفانه مصرف زاناکس اشکالات خودش را هم دارد. اگر به طور منظم این دارو با سایر داروهای خانواده بنزودیازپازین را مصرف کنید، در مدت سه هفته به خوردن آن‌ها عادت می‌کنید. بعد وقتی تصمیم می‌گیرید از مصرف این داروها خودداری ورزید، با تاثیرات قطع مصرف دارو، با حمله اضطراب و بی‌خوابی شدید روبرو می‌گردید. اضطراب بر می‌گرددبعد از اینکه در طی کتاب مهارتهای مختلفی برای مقابله و کنترل اضطراب فلج‌کننده پیشنهاد می‌دهد، در آخر باز هم تاکید و یادآوری می‌کند که اضطرابتان با احتمال 100% باز هم برخواهد گشت. اغلب اشخاص فکر می‌کنند که بازگشت بیماری بدترین اتفاقی است که ممکن است بیفتد. اما در واقع، این بهترین اتفاق است. می‌خواهید دلیلش را بدانید؟ به این دلیل که می‌توانید راه غلبه بر آن را بیاموزید و به سرعت به احساس خوشبینی وعزت‌نفس برسید. متوجه می‌شوید که بهبودیتان بیشتر به خاطر ابزاری بوده که برای درمان خود از آن استفاده کرده‌اید. وقتی این اتفاق افتاد، متوجه می‌شوید مجبور نیستید همه عمر با ناراحتی زندگی کنید. این یکی از مهمترین کشفیات شما در زندگی است. تفاوت اصلی میان کسانی که از افسردگی و اضطراب رنج میبرند و کسانی که با این مشکل روبرو نیستند، این است که کسانی که از اضطراب و افسردگی رنج می‌برند، در روحیه بد خود باقی می‌مانند. این دقیقه روحیه بد به ساعت می کشد و ساعت به رورز و روز به هفته و ماه و حتی سال و سالها امتداد پیدا می‌کند. کسانی که از افسردگی و اضطراب رنج نمی‌برند هم به همان اندازه گروه قبلی ناراحت می‌شوند، اما می‌دانند که چگونه به سرعت خود را از شر روحیه بد نجات دهند، و این کاری است که شما هم می‌توانید انجام دادن آن را بیاموزید.سخن آخراین کتاب، کتاب نسبتاً پرحجمی محسوب می‌شود. همچنین اگر واقعاً قصد مقابله با حال بدتان دارید باید دست به قلم شوید، تمرین‌ها را انجام دهید و حتی مثل کتاب درسی سعی کنید آن‌ها را از بر کنید و یاد بگیرید که بعدها هم هرگاه دوباره بیماری به شما بازگشت بتوانید با این تمرین‌ها آن را رفع کنید. پس قبل از خواندن باید در نظر بگیرید که لازم است برایش وقت بگذارید و مثل یک رمان نمی‌توانید شروع به خواندن کنید و رد شوید، در غیر اینصورت هیچ ارزشی به شما اضافه نخواهد کرد.  </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Thu, 22 Apr 2021 15:25:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%85-heui5z1p3y36</link>
                <description>هاروکی موراکامی را دیگر اینروزها همه می‌شناسند. اگر کتابی از او نخوانده باشند، حتماً اسمش را شنیده‌اند. در این کتاب او در مورد تجربۀ دویدن خود می‌نویسد. البته دویدن برای او صرفاً تفریح نیست، او یک دونده است و حتی در بخشی از کتاب می‌گوید &quot;روزی اگر سنگ قبری داشته باشم و بتوانم چیزی بر آن حک کنم، این‌ها را خواهم نوشت: هاروکی موراکامی ، 1949 تا ؟؟، نویسنده (و دونده)، کسی که تا توانست راه نرفت.&quot; من شخصاً تعلق ویژه‌ای نسبت به این کتاب حس می‌کنم. شاید چون در موقعیتی خواندم که به شنیدن این حرف‌ها نیاز داشتم. دویدن اگرچه رشتۀ پیونددهندۀ مطالب در کتاب است، یک جور استعاره است، برای تمام زندگی. اگر هاروکی یک پیامبر بود، کسی چه می‌داند، شاید به او ایمان می‌آوردم! سرشت طنزآمیزاو شوخ‌طبعی نهفته‌ای در وجودش دارد که بارها در طول کتاب لبخند به لبم آورده است. نمونه‌هایی از آن‌ را در ادامه نوشته‌ام. البته خود او نیز به این ویژگی‌اش اذعان دارد. در جایی از کتاب می‌گوید:&quot;آنچه من نیاز دارم، نگاه کردن به درون خود است. خیره شدن به درون چاهی عمیق. آیا آنجا رحمتی یافت می‌شود؟ نه، هیچ‌چیز نمی‌بینم جز سرشت خود. همان سرشت تنها، یک‌دنده، تک‌رو و اغلب خودمدار که در عین حال به خود مشکوک است. همان که تا به مشکلی برمی‌خورد، می‌کوشد از دل آن وضعیت نکته‌ای طنزآمیز، یا کمابیش طنزآمیز، بیرون بکشد.&quot; یک آدم شریف و نجیب نباید هر کجا رسید داد سخن سر بدهد که چه و چه برای سلامت مزاج و تناسب اندام انجام داده است. دست کم، از نظر من که چنین است. من آدم نجیبی نیستم، همه می‌دانند، و شاید به همین دلیل نباید از پرداختن به موضوعی از این دست چندان نگران باشم.یا در جایی می‌گوید:مهمترین نکته‌ای که در مدرسه یاد می‌گیریم آن است که مهمترین نکته‌ها را در مدرسه نمی‌توان یاد گرفت. :)))چرا می‌دوم؟سامرست موام زمانی گفته بود که در پس هر اصلاح صورت، فلسفه‌ای نهفته است. از این بهتر چه می توان گفت. مهم نیست که عمل چه اندازه عادی و پیش‌پاافتاده به نظر بیاید، بلکه فقط کافی است آن را در زمانی طولانی انجام دهید تا عاقبت به صورت عملی تفکربرانگیز و حتی تأمل‌برانگیز درآید.در جای دیگری از کتاب می‌گوید اغلب می‌پرسند حین دویدن به چه چیزی فکر می‌کنم، و پاسخی برایش ندارم. ادامه می‌دهد:فقط می‌دوم، دویدن در خلأ. شاید هم بتوان آن را طور دیگری مطرح کرد: می‌دوم تا خلأی به دست آورم.تکه‌های کوچک معنادارنگاهش به جزئیات زندگی، چیزهای ارزشمند به نظر پیش‌پاافتاده، به نظر من خیلی زیباست. مثلاً در جایی در مورد خاطرات می‌گوید:با شنیدن آن نواهای آرامش‌بخش بسیاری از خاطرات دهۀ شصت برایم زنده می‌شوند. خاطراتی که البته چندان هم برجسته و بارز نیستند. اگر برفرض مثال قرار بود فیلمی از روی زندگی من ساخته شود(که حتی فکر آن هم لرزه بر اندامم می‌اندازد( صحنه‌های مربوط به این خاطرات از جمله بخش‌هایی می‌بودند که در اتاق تدوین دورشان می‌ریختند و تدوینگر در مقام توضیح کار خود می‌گفت:«این تکه‌ها را می‌توانیم حذف کنیم. بد نیستند. ولی خیلی معمولی‌اند و ارزش چندانی ندارند.» خاطراتی پیش‌پاافتاده و حقیرند اما تک‌تکشان برای من ارزشمند و معنادار هستند. تا یکی از آنها به یادم می‌افتد ناخودآگاه لبخندی بر لبانم می‌نشیند و یا اخم می‌کنم. شاید شبیه خاطرات دیگران باشند ولی از برایند آنها یک نتیجه حاصل می‌شود: من؛ من در اینجا و اکنون در ساحل شمالی کائوآئی. گاهی که به زندگی فکر می‌کنم، احساس می‌کنم تکه چوبی هستم که آب با خود به ساحل آورده باشد.البته خود او هم از این ویژگی‌اش آگاه است و در جای دیگری می‌گوید:یکی از توانایی‌هایم ارائۀ تصاویر و گوشه‌هایی از یک ماجراست که از چشم دیگران پنهان می‌ماند و نیز احساسات و کلماتی که با سایرین تفاوت دارد.و خب، شاید همین از او یک نویسنده ساخته است! او معنای تکه‌های کوچک زندگی را در می‌یابد و به تحریر می‌آورد.درد اجباری است، رنج اختیاری استبا چند دوندۀ معروف مصاحبه کرده بودند و از آنان پرسیده بودند که در طول مسابقه چه مانترا، ورد یا عبارت خاصی به آنان انگیزه می‌دهد تا کار را دنبال کنند. [...] هرکس که مانترایی نداشت تا زیر لب زمزمه کند بی‌شک از پا درمی‌آمد.  یکی از دوندگان از مانترایی سخن به میان آورده بود که از برادر بزرگترش، او هم دونده، شنیده بود و از ابتدای کار دوندگی آن را به کار بسته بود. مانترا این بود:«درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.»او معتقد است باید تا جایی دوید که شور و نشاط دویدن حفظ شده و به روز بعد منتقل شود، یعنی قبل از آنکه تمام قوای خود را صرف دویدن کرده باشیم. البته در نوشتن هم همین عقیده را دارد و می‌گوید:&quot;هرروز موقعی از نوشتن دست می‌کشم که احساس می‌کنم باز هم توان نوشتن دارم.&quot;و تا آنجایی تلاش می‌کند که بداند بیش از آن ممکن نبوده. مثلاً وقتی می‌خواسته کلوبی راه بیندازد، اطرافیانش اغلب پیش‌بینی منفی دارند. با اینحال او می‌گوید: واقعیتش، خودم هم چندان مطمئن نبودم و فکر نمی‌کردم در این زمینه استعداد خاصی داشته باشم. فقط به خود می‌گفتم در کار من شکست معنایی ندارد پس باید تا سرحدامکان تلاش کنم. در طول زندگی پیوسته این قدرت را داشته‌ام که سخت کار کنم و حسابی از جسمم کار بکشم. بیشتر به یک اسب بارکش شباهت دارم تا یک اسب مسابقه. &quot;تا سرحد امکان&quot; یعنی حتی وقتی حوصله ندارد هم به کارش می‌پردازد. در جایی می‌گوید: هرقدر با دویدن دمخور باشم باز نافی آن نیست که برخی روزها دچار رخوت و سستی نشوم و حال و حوصلۀ دویدن نداشته باشم. از شما چه پنهان، بسیاری روزها همین حال را دارم. در آن موقع به هر توجیهی متوسل می‌شوم تا برنامۀ دویدن را تعطیل کنم. یک بار با توشیهیکو سکو، دوندۀ المپیک، مصاحبه می‌کردم. تازه بازنشسته شده بود و او را مربی تیم S&amp;B کرده بودند. از او پرسیدم:«تا به حال پیش آمده دونده‌ای در سطح شما روزی نخواهد بدود و به جایش دوست داشته باشد در خانه بخوابد؟»لحظاتی خیره نگاهم کرد و سپس با صدایی که از طنینش پیدا بود چه سوال احمقانه‌ای را باید جواب دهد، گفت:«مسلماً، هرروز!»رقابتبخشی از کتاب در مورد وجه رقابتی دویدن نوشته است و اینکه چرا به رقابت در این رشته علاقه‌ای ندارد. این قسمت را بارها خوانده‌ام و از تک تک کلماتش لذت می‌برم. واقعیت آن است که من با ورزش های گروهی چندان میانه ای ندارم و در این مورد به خصوص کاری هم از دستم بر نمی آید. طبیعت من چنین است. هربار که به فوتبال یا بسکتبال رو می آورم - که البته در دوران بزرگسالی به ندرت چنین اتفاقی افتاده است- حتی یکی لحظه هم احساس راحتی نمی کنم. نمی دانم به دلیل بی برادری بوده است یا چیزی دیگر، به هر حال هیچ وقت با بازی های گروهی کنار نیامده ام.از طرفی در ورزش های تک به تک هم، مانند تنیس، کارایی خوبی ندارم. از بازی اسکواش لذت می برم ولی هربار که قرار می شود با کسی بازی کنم، وجه رقابت مایه ی آزارم می شود. اگر هم بحث ورزش های رزمی به میان بیاید به راحتی می توان دور نام مرا خط کشید. سوءتفاهم نشود، من آنقدرها هم غیررقابتی نیستم. قضیه فقط آن است که بنا به هر دلیلی غلبه بر دیگران یا شکست از آنان هیچ اهمیتی برایم ندارد. احساسی است که از دوره نوجوانی داشته ام و در طول سالها تغییر چندانی نکرده است. بحثی نیست که به حوزه یا رشته خاصی محدود باشد، اصولاً موضوع غلبه بر دیگران در اندیشه من جایگاهی ندارد. علاقه من بیشتر به دستیابی به هدفی است که برای خودم ترسیم کرده ام و از این قرار، دو استقامت ورزشی ایده آل و کامل برای انسانی با ساختار ذهنی من است. دوندگان ماراتن حرف مرا درک می کنند. برای ما چندان مهم نیست که دونده ای دیگر را شکست دهیم. البته دوندگان تراز اول دوست دارند از نزدیک ترین رقبایشان جلو بزنند و بر آنان غلبه کنند ولی در مجموع، محور اصلی کار یک دونده که هرروز تمرین می کند، رقابت فردی نیست. بی شک دوندگانی هم پیدا می شوند که برای چیره شدن بر رقیبی خاص تن به تمرینات سخت می دهند، ولی سوال این است که اگر بنا به هر دلیلی آن فرد نتواند در رقابت شرکت کند آنان چه کار خواهند کرد؟ در چنین مواقعی یا انگیزه شان را به طور کلی از دست می دهند و یا دست کم میل و رغبتشان فروکش می کند. چنین افرادی در این رشته زیاد دوام نخواهند آورد. عاملی که بیش از هرچیز دیگر به اکثر دوندگان انگیزه می دهد، هدف شخصی است: برای نمونه، رسیدن به یک حد نصاب تازه و شکستن رکورد خود. مادامی که یک دونده بتواند دست به رکوردشکنی بزند از کار خود خشنود خواهد بود. در غیر اینصورت، چنین احساسی سراغ او نخواهد آمد. حتی اگر نتواند به حدنصاب مورد نظر خود برسد، تا زمانی که از نتیجه کار و نهایت تلاش خود رضایت داشته باشد - که شاید در جریان مسابقه هم منجر به کشفی مهم در مورد خود او شده باشد - به هدف خود رسیده است و احساسی امیدوارانه و خوشایند تا مسابقه بعد به او انگیزه خواهد داد. این قاعده در حرفه خود من نیز مصداق دارد. در رمان نویسی نیز، تا جایی که من می دانم، مسئله ای به نام برد و باخت مطرح نیست. شاید فروش نسخه های فراوان از یک رمان، اهدای جایزه هایی به آن و ستایش منتقدان، ملاک هایی برای موفقیت آن کتاب در جهان ادبیات تلقی شوند ولی در نهایت هیچ یک از این موارد اهمیت ندارند. نکته اساسی آن است که آیا نوشتار به ملاک هایی که نویسنده برای خود تعیین کرده است دست یافته است یا نه. ناکامی در دستیابی به ملاک ها و معیارها موضوعی نیست که بتوان به راحتی توضیحش داد. وقتی پای دیگران در میان باشد، آدم همیشه می تواند یک توضیح مجاب کننده ارائه دهد. ولی او که نمی تواند سر خودش کلاه بگذارد. از این منظر، نوشتن یک رمان و دویدن تا آخر خط مسابقه ماراتن شباهت های بسیاری با یکدیگر دارند. اساساً یک نویسنده محرکی درونی و خاموش دارد و در پی کسب تایید از جهان بیرون نیست. دویدن از دید من، هم تمرین است و هم یک استعاره. من با دویدن هرروزه و شرکت در مسابقات مختلف ذره ذره ملاک ها را بالاتر می برم، و با شفاف کردن هر مرحله از کار در واقع خود را ارتقا می دهم. دلیل تلاش هرروزه من دست کم همین بوده است که سطح کار خود را بالاتر ببرم. خودم می دانم که دونده بزرگی نیستم، از هیچ نظر. معمولی هستم یا شاید بتوان گفت متوسط. ولی مسئله آن نیست. بلکه نکته مهم این است که آیا می توانم از دیروز بهتر باشم یا نه. در دوهای استقامتی تنها رقیبی که باید بر آن غلبه کرد &quot;خود&quot; است؛ کسی که قبلاً بوده اید.تنهایی من از آن آدم‌هایی هستم که تنهایی را دوست دارند. صریح‌تر بگویم: من تنهایی را رنج‌آور نمی‌دانم. هرروز یکی دو ساعت از وقتم صرف دویدن می‌شود، بی‌آنکه کلمه‌ای با کسی حرف بزنم، و چهار پنج ساعت را نیز پشت میز تحریرم می‌گذرانم و هیچ یک از این دو کار نه برایم دشوار است و نه کسالت بار. از همان نوجوانی گرایش به گوشه‌نشینی داشتم، زمانی که اگر قرار به انتخاب کردن بود، ترجیح می‌دادم کتاب بخوانم و یا به موسیقی گوش بدهم تا آنکه با کسی همراه شوم. همیشه به فکر کارهایی بودم که به تنهایی انجامشان بدهم. این رویه ادامه داشت تا ازدواج زودهنگامم (در 22 سالگی.) از آن پس رفته رفته به همنشینی با کسی دیگر خو گرفتم. کالج را که به پایان رساندم کافه‌ای باز کردم و از آن طریق به اهمیت معاشرت با دیگران پی بردم و این نکتۀ آشکار را دریافتم که نمی‌توان صرفاً با تکیه بر خود در زندگی دوام آورد.همین است که هستنمی‌دانم چطور تأکید کنم که چقدر این نگاه هاروکی را دوست دارم. مثل این می‌ماند که به سنگریزه‌ای در سرازیری زندگی با پا ضربه می‌زند و به راه خود ادامه می‌دهد. بی‌اعتنا. مثلاً در جایی می‌گوید:نمی‌توانم به صراحت بگویم که آیا خوشبخت هستم یا نه. شاید هم اهمیتی ندارد. [...] همین است که هست. چه کاری از دستم بر می‌آید؟ در حال حاضر فقط یک کار از من برمی‌آید: هرگونه قضاوتی را کنار بگذارم و پدیده‌ها را به همان صورتی که وجود دارند باور کنم. همان‌گونه که آسمان، ابرها و رودخانه را باور می‌کنم. اما بعد دیگر قضیه این است که تمامی این مسائل یک وجه طنز آمیز دارند، وجهی که انسان نمی‌تواند نادیده‌اش بگیرد.در مورد درس خواندن نیز همین سیاق را پیش می‌گیرد:از کلاس اول ابتدایی تا دانشگاه علاقه‌ای به درس خواندن اجباری نداشتم ولی مدام به خودم نهیب می‌زدم که چاره‌ای جز آن نیست.درک تفاوت‌ها، درک خویشتندیدگاه او در مورد تفاوت انسان‌ها و لازم بودن این تفاوت‌ها برای بروز استقلال شنیدنی است:جهان از آدم‌های جورواجور با سلیقه‌های مختلف شکل گرفته است. هرکس معیارهایی برای زندگی خود دارد و من نیز از این قاعده مستثنی نیستم. تفاوت‌ها به ناسازگاری‌ها دامن می‌زند و مجموعۀ ناسازگاری‌ها می‌تواند منجر به بروز سوءتفاهم‌هایی بزرگ شود. نتیجه آنکه عده‌ای در این میان ممکن است به طرزی غیرمنصفانه زیر تیغ نقد بروند.همه از این قضایا خبر داریم. باید توجه داشت که نقد یا کج‌فهمی عملی سرگرم‌کننده نیست بلکه تجربه‌ای دردناک است که تا اعماق جان آدمی اثر می‌گذارد. ولی هرچه پیرتر می‌شوم بیشتر ایمان می‌آورم که چنین درد و آسیبی، جزء حیاتی زندگی انسان است. فکرش را که بکنید متوجه خواهید شد که افراد صرفاً به لحاظ تفاوت‌هایشان می‌توانند شخصیتی مستقل از خود ارائه دهند.[...] بنابراین درک این واقعیت که من باید خودم باشم و نه کسی دیگر، از جمله امتیازات بزرگ برای من محسوب می‌شود. لطمۀ روحی، تاوانی است که هر شخص باید بابت استقلال خود بپردازد.انصاف ندارد زندگی!در جایی از کتاب در مورد این صحبت می‌کند که اگر لحظه‌ای غافل شود اضافه وزن پیدا می‌کند و دویدن هم یکی از راه‌هایی است که برای مقابله با آن پیش گرفته است. ولی نکته‌ای را در قالب طنز اضافه می‌کند که: همسرم درست عکس من است. هرچه دلش بخواهد می‌خورد(پرخور نیست ولی به هیچ خوراکی شیرینی نه نمی‌گوید)، اصلاً هم تمرین نمی‌کند و در عوض یک گرم هم به وزن بدنش اضافه نمی‌شود. حتی یک ذره چربی ندارد. تنها یک توضیح برای آن دارم: انصاف ندارد زندگی! بعضی‌ها تا پای جان تلاش می‌کنند و به خواسته‌شان نمی‌رسند. در حالی که عده‌ای بی آن که سرسوزنی زحمت بکشند به آن دست می‌یابند.  البته در ادامه می‌گوید که وزن اضافه کردن هم خودش یک موهبت است، چون مثل چراغ خطر به انسان هشدار می‌دهد که کجا دارد زیاده روی می‌کند. و نتیجه می‌گیرد:زندگی اساساً ناعادلانه است اما حتی در آن صورت نیز امکان یافتن شکلی از عدالت در آن وجود دارد. چنین جستجویی البته، شاید وقت ببرد و تلاش و کوشش بخواهد. شاید هم اصلاً بی‌فایده بنماید. فقط خود شخص است که می‌تواند تصمیم نهایی را بگیرد و یکی از دو راه را برگزیند. من هم! یا کاش من هم!در جای جای کتاب گاهی احساس همذات‌پنداری عمیقی با او در من شکل می‌گرفت. همان اول کتاب که گفت:&quot;من بدون نوشتن افکارم بر کاغذ درک درستی از امور نخواهم داشت&quot; برای دلدادگی به کتاب کافی بود :)) اگر بخواهم تکه‌های دوست‌داشتنی‌ام از کتاب را یکی یکی نقل قول کنم فکر کنم چیزی حدود نصف خود کتاب بشود. و راستش، دست‌هایم در این لحظه خسته‌اند و حس می‌کنم آنچه از دستم می‌آمده برای معرفی کتاب نوشته‌ام. نمی‌دانم روزانه چند ساعت به تایپ مشغولم، این متن‌ها را هم برای خودم ثبت می‌کنم که گاهی کتاب‌های خوانده شده را مرور کنم و یادم نرود که فلان کتاب اصلاً در مورد چه بود؟ و هم شاید به بقیه در انتخاب کتاب کمک کند. البته که، با نوشتن، درک تازه‌ای از خوانده‌ها پیدا می‌کنم و هر بار نوشته‌های سالها قبل را دوباره می‌خوانم به خود می‌گویم &quot;پس برای همین است که امروز اینطور فکر میکنی.&quot; امیدوارم همین حد کافی باشد :) اگر شما هم این کتاب را خوانده‌اید از شنیدن نظرتان خوشحال خواهم شد.</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 12:49:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشکلات ویرگول (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D9%85%D8%B4%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-1-j0bhmg7rf2f8</link>
                <description>مدت کوتاهی است که در ویرگول می نویسم اما به نکات آزاردهنده ای حین نوشتن برخورد کرده ام که لازم دانستم در موردشان بنویسم، شاید تیم ویرگول بخواهد در نظر بگیرد :) بیشتر این مشکلات البته بسیار جزئی هستند و مطمئنم اگر کد پایه شلخته نوشته نشده باشد، درست کردنشان کار نهایتاً یک روز (یا کمتر) است. زدن Enter برای من به مثابه &quot;خط بعد&quot; است، نه &quot;پاراگراف جدید.&quot; اما با فشردن اینتر هر بار پاراگراف جدیدی ایجاد می شود که مشخصاً فاصلۀ بین خطوط را افزایش می دهد و خوانایی را کم می کند. باید بین این دو تفاوتی ایجاد شود و ما بتوانیم خط جدیدی ایجاد کنیم. بعداٌ نوشت: دوستان اشاره کردند این مشکل با گرفتن shift+enter قابل حل است.خطوط هم عرض (justified) نیستند. این به نوشته ها ظاهر خیلی بد و نامرتبی می دهد. پاسخ به یک نظر زیر همان نظر مشاهده نمی شود، و با کلیک روی پاسخ نظر، یک &quot;صفحۀ جدید&quot; باز می شود که آنجا می توانیم پاسخ نظر را ببینیم :))) این یکی کمی خنده دار بود، حق بدهید. تصویر شاخص نوشته به طور پیش فرض برش داده شده و گزینه ی &quot;در برگیرنده&quot; وجود ندارد. اگر تصویر شما با ابعاد تصویر شاخص همخوانی نداشته باشد، یک قسمت زوم شده از آن به بدترین شکل نمایش داده می شود. تا جایی که متوجه شدم اگر کسی از افرادی که دنبال می کنم پست جدیدی منتشر کند، نوتیفیکیشنی دریافت نمی کنیم. تنها در صفحۀ اصلی ویرگول در قسمت &quot;جدیدترین پست های دوستان&quot; می توان متوجه شد کسی پست جدیدی منتشر کرده است یا خیر. بهتر بود اگر یک نوتیفیکیشن برای این قسمت هم وجود می داشت. اگر در موردی اشتباه می کنم یا راهی وجود دارد که از آن اطلاع ندارم ممنون می شوم راهنمایی کنید. </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 15:15:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مزرعه‌ی حیوانات</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B2%D8%B1%D8%B9%D9%87-%DB%8C-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-yltin02hcilj</link>
                <description>مزرعه‌ی حیوانات را با ترجمه‌ی احمد کسایی پور از نشر ماهی خواندم. ترجمه خوب و روان بود و مشکل خاصی ندیدم. فکر می‌کنم من در زمره‌ی آخرین نفراتی هستم که این کتاب را می‌خوانند :)) داستان در مورد یک مزرعه‌ است. مزرعه‌ای ساده مثل تمام مزرعه‌ها. اما حیوانات این مزرعه از اینکه مجبورند کار کنند، کشته شوند و آزادی‌ای ندارند به ستوه آمده‌اند. البته، حیوانات به راستی آنقدرها هم فکر نمی کردند که متوجه این چیزها شوند، ولی میجر پیر (یک خوک) این فکر را در سر دیگران روشن می کند که باید از زیر بار این ستم بیرون روندکه در نهایت زمینه ساز یک انقلاب حیوانی می شود! اما پس از آن ماجراهای زیادی رخ می دهد که داستان حول آن می چرخد.اگر قصد دارید کتاب را بخوانید تا همینجا کافی است. چون در ادامه می خواهم داستان را لو بدهم. اما اگر بخواهم نظرم را بگویم به نظرم قطعاً کتابی است که ارزش خواندن دارد، چون هم مفاهیم زیادی در خود گنجانده است و هم خیلی خیلی کوتاه است. با اینحال فراموش نکنید که هر کتابی را &quot;از پیش پذیرفته شده&quot; شروع به خواندن نکنید. کتاب ها ایده ها را مطرح می کنند، داستان ها را شرح می دهند، اما گواهی بر صحت تمام کلمات وجود ندارد.این کتاب مناسب هدیه دادن هم هست، چون به نظر همه پسند می آید. دست کم یک داستان سرگرم کننده کوتاه است. داستانی که شاید گاهی آدم را به فکر هم فرو ببرد.چرا جورج اورول این کتاب را نوشته است؟جورج اورول ابتدا از مدافعان سوسیالیسم بوده است. در مقدمۀ کتاب می گوید &quot;دلیل اصلی گرویدن من به سوسیالیسم، خشم و انزجاری بود که با مشاهدۀ محرومیت و شرایط ظالمانۀ زندگی قشر فقیرتر کارگران صنعتی در خود احساس می کردم، نه صرفاً گرایشی تئوریک به یک جامعۀ برنامه ریزی شده.&quot; او و همسرش به اسپانیا می روند تا در دفاع از جمهوری (دولت اسپانیا) بجنگند. بعد کمونیست ها مدتی سرکار می آیند و آن ها که خود از طرفداران دولت بوده اند، متوجه می شوند در زمرۀ تحت تعقیب های دولت قرار گرفته اند D: اورول می گوید &quot;بخت واقعاً با ما یار بود که توانستیم زنده از اسپانیا خارج شویم.&quot; به نظر او اتهامات نادرست بودند. &quot;من و همسرم هر دو شاهد بودیم که افراد بی گناهی صرفاً به این دلیل به زندان می افتادند که کسانی گمان می بردند آن ها از راه راست منحرف شده اند.&quot; (راه راست به راستی چه بود؟)وقتی به انگلیس برمی گردند، می بینند افسانه های شوروی همچنان در بین سوسیالیست های غرب شایع است. البته او خود هرگز به روسیه نرفته است. اما طبق آنچه خوانده و شنیده است می گوید &quot;تقریباً به هیچ شواهدی برنخوردم که نشان دهد اتحاد جماهیر سوسیالیستی شوری در حال تحقق بخشیدن به جامعه ای باشد که بتوان آن را حقیقتاً سوسیالیستی نامید.&quot; و البته می بیند با آنکه همچنان در انگلیس نابرابری و فاصله طبقاتی بیداد می کند، حداقل &quot;گرایش به دیدگاه های اقلیت و بیان آزادانۀ عقاید در این کشور مستلزم به خطر افتادن جان اشخاص نیست.&quot;لذا تصمیم می گیرد افسانۀ شوروی را رسوا کند. و این کتاب نتیجۀ همان تصمیم است! کتابی نمادین که وقایع تاریخی انقلاب روسیه را تا کنفرانس تهران به اختصار شرح می دهد. چه کسی انقلاب کرد؟بعد از اینکه میجر پیر تعالیم مکتب جانوری و &quot;آرمان های جانوری&quot; را توصیف می کند. حیوانات هنوز کاملاً مطمئن نیستند این چیزی است که آرزو دارند. با اینحال، آقای جونز، صاحب مزرعه، به اوضاع بدی بر میخورد و مدتی رسیدگی به مزرعه را رها می کند. یک روز حیوانات بدون علوفه و غذا می مانند، کاسه صبرشان لبریز می شود و خودشان در کاهدان را می شکنند. آقای جونز که این را می بیند آن ها را حسابی شلاق می زند. اینجاست که آن لحظۀ دگرگونی شکل می گیرد. بدون آنکه نقشۀ انقلاب چیده باشند، به کارگران و اقای جونز حمله ور می شوند و آن ها نیز متعجب از این رفتار فقط دمشان را روی کولشان می گذارند و فرار می کنند. &quot;بی آنکه بدانند چه اتفاقی دارد می افتد، قیام به پیروزی رسیده بود!&quot; خب، حالا با این آب طلب نکرده چه کنیم؟ D: خوک ها که به نظر می رسد باهوش تر از دیگران هستند، خواسته یا ناخواسته، سررشتۀ امور را به دست می گیرند. مسئولیت خطیراصل هفتم مکتب جانوری بیان می داشت که &quot;همۀ حیوانات با هم برابرند.&quot; اما از همان ابتدا نابرابری ها رخ می نماید. اصول مکتب جانوری یکی پس از دیگری زیر پا گذاشته می شود. توجیه همۀ این اتفاقات چیست؟ مدیریت یک جامعه مسئولیت سختی است. خیلی سخت. نه نه، حتی سخت تر از آنچه فکر می کنید. ابتدا شیر و سیب تنها به خوک ها می رسد. آنها معتقدند &quot; ما کارگران فکری هستیم. تمام بار مدیریت و سازماندهی این مزرعه بر دوش ماست. ما شبانه روز در فکر آسایش و رفاه شما هستیم. بخاطر شماست که این شیر و سیب ها را می خوریم. اگر ما خوک ها نتوانیم کارمان را درست انجام دهیم چه اتفاقی می افتد؟&quot; سپس یکی از خوک ها علیه دیگری کودتا(؟) می کند. و وقتی حیوانات متعجب می شوند که چرا نظر ما پرسیده نشده، حزب پیروز اینگونه جواب می دهد که &quot;اگر او می گذاشت خودتان برای خودتان تصمیم بگیرید، خیلی خوشحالتر می شد. ولی رفقا، گاهی ممکن است شما تصمیم های اشتباهی بگیرید، آن وقت چه می شود؟&quot; این مسئولیت ها البته پایانی ندارند و در جای جای کتاب به آن ها بر میخوریم. جونز برمی گردد؟از همان ابتدا، اگر سیر تغییر قوانین و سواستفاده ی خوک ها از همه چیز به نفع خود را نگاه کنید، یک استدلال زمینه ای در تمام آن ها وجود دارد که باعث می شود حیوانات سکوت کنند. هربار اتفاق ناراحت کننده ای رخ می دهد، خوک ها می گویند &quot;آیا دلتان می خواهد جونز برگردد؟&quot; قطعاً در ابتدا (که تبعیض ها انگشت شمار است) هیچ کس دلش نمی خواهد جونز برگردد. این تنها نقطه نظر مشترک بین تمام حیوانات است. اما کم کم، تبعیض ها به جایی می رسد و اتفاق هایی می افتد که برخی به یاد ندارند در دوران جونز رخ داده باشد. البته آماری که اسکوئیلر اعلام می کرد حاکی از آن بود که اوضاع خیلی بهتر شده است. &quot;حیوانات دلیلی نمی دیدند حرف های او را باور نکنند، به خصوص که دیگر درست به خاطر نداشتند اوضاع مزرعه قبل از قیام چگونه بوده است. با این همه، روزهایی بود که حس می کردند ای کاش به جای آمار و ارقام، غذای بیشتری نصیبشان می شد.&quot;&quot;کلوور (اسب) می دانست که حتی در چنین اوضاع و احوالی، وضع آن ها بسیار بهتر از دورۀ جونز است، و اینکه وظیفۀ آن ها در درجۀ اول این است که از بازگشت انسان ها جلوگیری کنند. هر اتفاقی که می افتاد کلوور به جامعه خود وفادار می ماند. سخت کار می کرد، به دستورهایی که صادر می شد عمل می کرد و رهبری ناپلئون را می پذیرفت. اما، به رغم همۀ این ها، چیزی که او و همۀ حیوانات دیگر آرزویش را داشتند و به خاطرش جان کنده بودند این نبود.&quot;بی طرفی یا طرفداری؟بنجامین، الاغ مزرعه است. او از همان ابتدا به همه چیز بی تفاوت است. طرف هیچ جناحی را نمی گیرد. اگر کسی نظرش را بپرسد با این کنایه که &quot;عمر الاغ ها دراز است&quot; پاسخ می دهد. او معتقد است زندگی همین است که همیشه بوده، یعنی مزخرف.از آن طرف، افرادی را می بینیم که طرفدار یک جناحند. اما معیارهای آن ها برای طرفداری جالب توجه است. مثلاً &quot;آن ها رفته رفته متوجه می شدند که همیشه با نظر کسی موافقند که در همان لحظه دارد سخنرانی می کند.&quot; :)) همه چیز زیر سر اسنوبال استاسنوبال خوکی بود که علیهش کودتا شد و از مزرعه بیرون رانده شد. اما &quot;اوایل بهار بود که ناگهان موضوع نگران کننده ای برملا شد. اسنوبال شب ها مخفیانه به مزرعه رفت و آمد می کرد.&quot; البته کسی خود اسنوبال را ندیده بود، اما رفیق ناپلئون بوی او را همه جا حس می کرد. &quot;دیگر عادتشان شده بود، هر وقت یک جای کاری خراب می شد، آن را تقصیر اسنوبال می انداختند.&quot; بعد یک سری جاسوس در مزرعه پیدا شد. البته که سزای جاسوس مرگ است. ابتدا چهار خوکی که پس از کودتا اعتراض کرده بودند کشته شدند. بعد از آن چند مرغ داوطلب شدند و گفتند که اسنوبال به خواب آن ها آمده و آن ها را تحریک کرده که اقدامات خرابکارانه انجام دهند. اصل چهارم بیان می داشت هیچ حیوانی حق ندارد حیوان دیگری را بکشد. اما خب، استثنائاتی هم وجود داشت.  بی عدالتی در مزارع دیگربا این همه، آنها همچنان باور داشتند نسبت به حیوانات سایر مزارع از آزادی بیشتری برخوردارند. شایعاتی پیچیده بود که فردریک (مالک مزرعه مجاور) به طرق مختلف به آزار حیوانات می پردازد. &quot;حیوانات با شنیدن این بلاهایی که سر رفقایشان آمده بود، خونشان از خشم به جوش می آمد و گاهی هیاهوکنان در خواست می کردند به آن ها اجازه داده شود دسته جمعی بیرو نبروند و به مزرعۀ پینچ فیلد حمله کنند و انسان ها را از آنجا بیرون برانند و حیوانات را آزاد کنند.&quot; همین یعنی پیروزی مایکی از دستاوردهای مزرعه، ساخت یک آسیاب بادی بزرگ است. حیوانات به سختی و مشقت آن را می سازند. اما درست پس از ساخته شدن آسیاب، یک حمله از جانب مزرعه مجاور در می گیرد. آن ها آسیابی که قطر دیوارهایش یک متر است را با دینامیت تخریب می کنند، تعداد زیادی از حیوانات مزرعه کشته می شوند، و در نهایت نیز فرار می کنند.بعد از جنگ مکالمۀ جالبی بین باکسر (اسب سختکوش) و اسکوئیلر (خوک) در می گیرد:&quot;باکسر گفت: برای چه آن تفنگ را شلیک می کنند؟اسکوئیلر فریاد زد: برای جشن گرفتن پیروزی ما! باکسر گفت: کدام پیروزی؟ خون از زانوهایش سرازیر بود، یکی از نعل هایش را از دست داده بود و سمش شکافته بود. یک دوجین ساچمه هم در پای عقبش جاخوش کرده بود.(اسکوئیلر): یعنی چی کدام پیروزی رفیق؟ مگر دشمن را از خاکمان بیرون نکرده ایم؟ از خاک مقدس مزرعه حیوانات؟(باکسر): ولی آن ها آسیای بادی را نابود کردند. دو سال برای ساختنش جان کنده بودیم!(اسکوئیلر): چه اهمیتی دارد؟ یک آسیای بادی دیگر می سازیم. اگر دلمان بخواهد، شش تا آسیای بادی می سازیم. رفیق، تو قدر این کار درخشانی را که انجام داده ایم نمی دانی. دشمن همین زمینی را که الان رویش ایستاده ایم تصرف کرده بود. و حالا - به برکت رهبری رفیق ناپلئون - ما تا وجب آخرش را پس گرفتیم!باکسر گفت: پس ما چیزی را که مال خودمان بوده پس گرفته ایم.اسکوئلیر گفت: همین یعنی پیروزی ما &quot;سرانجام مزرعهدر نهایت تمام اصول مکتب جانوری زیر پا گذاشته شدند. &quot;وانگهی، در آن روزگار حیوانات برده بودند و حالا آزاد. و همانطور که اسکوئیلر همیشه متذکر می شد، همین به تنهایی به همۀ مشکلات می ارزید.&quot; علاوه بر آن، ناپلئون معتقد بود خوشبختی واقعی در سختکوشی و زندگی ساده نهفته است. &quot;به دلایلی به نظر می آمد مزرعه ثروتمندتر شده است، بی آنکه خود حیوانات را ذره ای ثروتمند کرده باشد - به استثنای خوک ها و سگ ها.&quot; &quot;فقط بنجامین پیر بود که اذعان می کرد همۀ جزئیات زندگی طولانی اش را به خاطر می آورد و می داند که حال و روز آن ها هرگز خیلی بهتر یا خیلی بدتر از این نبوده است، یا نمی توانسته باشد - گرسنگی و مشقت و ناامیدی، به گفتۀ بنجامین، قانون تغییر ناپذیر زندگی بود.&quot;و زمانی که انسان ها و خوک ها در صحنه ی پایانی فیلم، یک مراسم مشترک برگزار می کنند( البته منتج به دعوا)، &quot;حیوانات از پنجره به خوک ها و بعد به آدم ها ، و از آدم ها به خوک ها، و دوباره از خوک ها به آدم ها نگاه می کردند؛ ولی دیگر نمی توانستند تشخیص بدهند که خوک کدام است و آدم کدام.&quot; سخن آخربه نظر من کتاب در حد نماد و توصیف ساده ی وقایع آن دوران به راستی عالی عمل کرده است. اما نمی توان اتفاقات امروز را به سادگی به این نمادها تقلیل داد یا نتیجه گیری کرد. عناصر دخیل در حکومت های امروزه چیزی بیشتر از اشخاص و وقایع هستند. دست کم اینطور به نظر می رسد. لینک خرید کتاب در طاقچه </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sat, 10 Apr 2021 14:39:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محمود و نگار</title>
                <link>https://virgool.io/@NooraReads/%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-hzdrjidaayqx</link>
                <description>اولین بار که رفته بودم کتابخانه‌ی عمومی شهرمان و مشترک شدم دوازده یا سیزده سال داشتم. کتابخانه قفسه بسته بود و نمیشد بین کتاب‌ها چرخ بزنی و تورق کنی. خانمی که جلوی پیشخان بود همیشه زیر دستش ده دوازده‌تا کتاب داشت که بدهد زیر بغلت و بگوید این‌ها را بخوان. چند بار اول رمان‌هایی از راسته‌ی مودب‌پور نصیبم شد، ولی یک‌بار خواندن &quot;دنیای وارونه‌&quot; عزیز نسین کافی بود تا دفعات بعد فقط عزیز نسین درخواست کنم. الحمدلله در این زمینه کمبودی هم وجود نداشت. عزیز بیشتر از شماره‌ها کتاب نوشته است. نام اصلی‌اش عزیز نسین نیست. عزیز نام پدرش است و نِسین به ترکی یعنی &quot;به تو چه؟&quot;. این نام مستعار کاملاً برایش مناسب است، چون در سوراخ‌هایی که نباید سر می‌کند و به همین خاطر سال‌ها در زندان بوده است. آن وقت‌ها آنقدر عزیز نسین را دوست داشتم که یکی از آرزوهایم رفتن به زندان بود. فکر می‌کردم اگر زندانی سیاسی شوم لابد آن‌جا با آدم‌هایی مثل عزیز آشنا خواهم شد و خب چه چیزی از این بهتر؟ :))اما کتاب محمود و نگار. یک مجموعه داستان کوتاه است. در زمره‌ی کتابهای متوسط قرار می‌گیرد. چند داستان گیرا این بین دارد اما به طور کلی متوسط است. اگر عاشق نسین هستید خواندنش را پیشنهاد می‌کنم اما اگر نیستید کتابهای خیلی بهتری هم نوشته است. و بعد از سال‌ها کمی این بحث‌ها دستخورده شده‌اند. امروز مردم انگار این سطح از آگاهی را نسبت به فساد و بی‌برنامگی و پارتی‌بازی و قوانین مسخره در دولت پیدا کرده‌اند که ژانر این داستان‌ها از طنز به رئالیسم تبدیل شده است. مثلاً در یکی از داستان‌ها بحث سر این است که چرا این معلم کارهایش غلط است. یک عده معتقدند معلم خودش نفهم است، یک عده معتقدند معلم خودش خوب است اما اطرافیانش نفهمند. بعد عزیز از زبان یکی از شخصیت‌ها داستانی را روایت می‌کند و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که &quot;اگر اطرافیان کسی نفهمند، خود آن شخص آن‌ها را دورش جمع کرده. و عمداً می‌خواهد اظهار به بی‌خبری کند.&quot; خب دیگر این یک چیز واضح شده و ما آنقدر مسئولینی از این دست را دیده‌ایم که وقتی عزیز یک داستانی می‌گوید، نه تنها برایمان تازگی ندارد، بلکه می‌توانیم داستان‌هایی حتی جالب‌تر از اطراف خودمان برایش تعریف کنیم. لذا از این نظر خواندن این کتاب توفیر خاصی نخواهد داشت.  </description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Fri, 26 Mar 2021 14:39:33 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>