<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فاطمه برزگر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nooraaiil</link>
        <description>روایت‌گر نور و تاریکی در زمانه خاکستری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 20:30:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3798541/avatar/pfdUJy.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فاطمه برزگر</title>
            <link>https://virgool.io/@Nooraaiil</link>
        </image>

                    <item>
                <title>روایت نبرد از پنجره یادگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-wz2idfsjjdu5</link>
                <description>#روایت_دوممواجهه با خانواده شهید سخت و مواجهه با فرزندان شهید سخت‌تر است. در روز تشیع خانوادگی شهدا وقتی با همسرم وارد مسجد شدیم دختر بچه‌ای با کاپشن صورتی در حال بازی بود. بازی کردنش توجهم را جلب کرد. جلو میزهای کوچکی که پوستر شهدا و عکس‌های کوچکی ازشان به ردیف چیده شده بود ایستاده بود و صحبت می‌کرد. به سمتش حرکت کردم، باید دقیق‌تر میدیدم تا مطمئن شوم که کجای این عزا ایستاده‌ام. دخترک داشت تمام میزها را چک می‌کرد که عکس و پوستر داشته باشند. رسید به میز دوست شهید پدرش و بلند بلند شکایت کرد ؛«این‌یکی عکس نداره.» مبهوت و مات به دختر کاپشن صورتی نگاه می‌کردم، هم‌سفر و هم‌سفره سفر مشهدمان که در هنگام صحبت هم‌زمان لب‌خندهای پدرش و سرزندگی مادرش را هم دیده بودم حالا بدون آن‌که متوجه باشد چه چیز را از دست داده در کنار من به دنبال تصویر دوست صمیمی پدرش بود.دنیا در ذهن‌ش هنوز تصویر محور پیش می‌رفت یا اصلا بهتر است بگویم «و ما هذه الحیاة الدنیا إلاّ لهو و لعب»وار  به دنبال چیزی غیر از غم نبود پدر بود‌. زندگی برایش بازی و سرگرمی‌ای بیش نبود و به قولی؛« کاش تمام جهان به دست کودکان اداره می‌شد»پدرش رفته بود و حالا با همان لباس‌های سفر مشهد که دست در دست پدر قدم می‌زد در کنار عکس پدر ایستاده بود.این متن را از ۱۴ روز پیش پیش‌نویس کرده‌م و دائما به آن لحظات فکر می‌کنم و هربار می‌خواهم کلمه‌ای چند ازشان بنویسم ذهن‌م درگیر این می‌شود که؛« غم بزرگ فقدان همسر و پدر را در نوشته‌ها والا و زیبا نشان دادن درست‌تر است یا این درد و رنج را عریان و بدون آرمان به تصویر کشیدن؟»راست‌ش را بخواهید به نتیجه‌ای نرسیدم، من راوی غمی بزرگ و عزیز از چند قدم دورتر هستم و خواه‌ناخواه برایم درهم تنیده شده با آرمان‌ها و بزرگی و زیبایی شهادت‌هایی که محرکه نصرت الهی خواهند بود.وقتی حلقه اتفاق نزدیک‌تر و نزدیک‌تر می‌شود رویکرد راوی به قصه‌ها متفاوت‌تر خواهد بود و گاهی شاید نیاز باشد که رنج و درد فقدان عزیز را عریان به کلمه دراورد تا رویکردی شکل گیرد من باب این‌که؛ « این فقدان تنها مخصوص خانواده و حلقه نزدیکان نیست، چه‌بسا هزاران حلقه دورتر روی زشت و خبیث دشمن غاصبی را که چنین سرمایه‌های فکری و علمی و انسانی را از ما گرفته است ببینند و لحظه‌ای فقدان جان آدمی را درک کنند.»من در حلقه‌ای نه‌چندان دور و نه‌چندان نزدیک روایت‌گر دیده‌ها و زخم‌های قلب‌ خود و دیگران در این جنگ هستم و وظیفه‌ام روایت‌گری‌ست به هر شکلی که بتوانم و بلد باشم.زیاده‌گویی نشود، این متن قرار بود مواجهه با خانواده شهید را روایت کند اما در بطن و پایان‌ش دغدغه‌های من روایت شد تا شفاف‌تر با داستان‌ها مواجه شوم و شما نیز از این دغدغه‌ها آگاه باشید.در ادامه چند روایت دیگر را از مواجهه با خانواده‌ها خواهم نوشت‌.و در انتها؛«سلام بر حسین و تمام شهدای راه‌ش که وجودشان نعمت و خون‌شان فزاینده زندگی و آزادگی‌ست.»#فاطمه‌برزگر</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 01:53:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روایت نبرد از پنجره یادگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-a17ougvjtco8</link>
                <description>#روایت اولخبر شهادتشان را در کانال تلگرام خواندم.اسم شهید را نمی‌دانستم و سراسیمه از همسرم پرسیدم که آقای فلانی، اسم‌ش چه بود؟اسم‌ش را که گفت به نشانه عزا بر پای‌م کوبیدم و گفتم شهید شد. خواهرم در حال رانندگی بود که رنگ از رخسارش پرید و اشک‌ در چشم‌های‌مان حلقه زد.حالا ما ماندیم و ۸ شهید که تصویر زنان و کودکان بازمانده‌شان روح‌مان را خراش می‌داد.تنها این صحبت میلاد که آن‌ها به مرگ مطلوب‌شان از این جهان رفتند، مرا کمی ارام می‌کرد. شهادت! عجیب‌ترین نحوه رفتن از دنیا. شهید حمل کننده خوبی‌هاست و خون‌ش فزاینده است. همانطور که در قرآن گفته شده؛ زنده‌اند و نزد پروردگارشان روزی می‌خورند. تا به‌حال به این فکر نکرده بود که چگونه؟ اما حالا می‌فهمم که فزاینده بودن خون شهید فقط برای بعد از رفتن‌شان در آغوش پروردگار نیست بلکه قبل از آن‌هم زندگی را به‌گونه‌ای بنا می‌کنند که از علم و شجاعت و اخلاق و رفتار خویش انسان‌هایی را بس شریف و بزرگ‌تر پرورش دهند. یک‌نفر با اخلاق‌مداری و دیگری با تعلیم دانسته‌ها.اگرچه خون شهید خود محرک حرکت به سوی کمال است اما انسان‌پروری اتفاقی‌ست که قبل‌تر از آن در زندگی روزمره شهید جریان دارد.این‌ها را دیده‌ام و می‌گویم، آرمان از زمین جداست اما شهادت و شهید را با گام‌هایی محکم بر روی زمین تجربه کرده‌م. همان‌لحظه که دست بر تابوت می‌کشید و می‌گفت؛« تو اعتبار و ابروی من بودی» و با کمی مکث ادامه داد:« فدای سر حضرت زینب شدی. هم‌چون علی‌اکبر و ارباب‌ت قطعه قطعه شهید شدی؟ نوش جان‌ت.»آن‌جایی که صورت خواهرش را با گلاب می‌شستم و با لبخند و گریه و بی‌جان می‌گفت:« می‌دونی خیلی خوش‌گل بود، بچه که بود پوست‌ش نرم بود و سفید بود. خودم می‌بردم‌ش پارک. یه‌بار سرش شکست، تا خونه بغلش کردم.» محکم می‌ایستادم و شنونده بودم. پاهایم روی زمین بود چون هرلحظه خودم را در جایگاه همان آدم‌ها می‌گذاشتم. من چه می‌کردم؟ چه می‌گفتم؟ در مراسم خانوادگی تشیع پیکرها، محکم ایستادم و لطمه زدن عزیزان‌م را نگاه کردم. دوستانی که هم‌سفر و هم‌سفره بودیم، حالا در مراسم نبودشان روضه سیدالشهدا گوش می‌دادیم. همسر شهید را تا پای تابوت آوردیم و دیگر نمی‌توانستیم جدایش کنیم. قتلگاه را به یاد آوردم، روضه‌های این سی‌سال کمک‌م کرد و فهمیدم باید چه کار کنم تا دل‌ بکند. خودم باید می‌رفتم سراغ مادر شهیدی که آن‌طرف غش کرده بود، به بغل‌دستی همسر شهید گفتم:« چندین بار دورش کنید و باز برگردانیدش به تابوت شهید، تا بتواند دل‌بکند.» به تأسی از لحظه خداحافظی حضرت زینب از قتلگاه و پیکر برادرش این را گفتم و رفتم سراغ مادر شهید. با بطری گلاب می‌چرخیدم و از حال رفته‌ها را به هوش می‌آوردم که مداح شروع کرد به خواندن این مداحی جدید پویانفر:« با ما اگه دشمن بشه تمام زمانه...» ناگهان ایستادم و دستانم را به خون‌خواهی بالا بردم. تمام صحنه پر از برگ گل‌‌های سفید و قرمز بود و با پرچم‌های قرمز یاحسین و شمع تزیین شده بود.با هم‌هیئتی و هم‌بازی کودکی‌هایم و حدود ۵۰ نفر دور تابوت‌ها بودیم و حالا دیگر نه در روضه حسین(ع) که در مراسم دوستان‌مان باهم دست عزا بر سر می‌کوبیدیم و گریه امان‌مان نمی‌داد. حالا تک‌تک‌شان پدر شده اند اما در ذهن من هنوز ما نوجوان و جوانان همان هیئت کوچکیم که محرم‌ها عزای حسین را برپا می‌کردیم. بزرگ‌سالی بس تلخ و روشن و زیباست و این داستان ادامه دارد...سلام بر حسین و تمام شهدای راه‌ش که وجودشان نعمت و خون‌شان فزاینده زندگی و آزادگی‌ست.#فاطمه‌برزگر</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 21:36:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به دلیل دل گم‌گشته‌م</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AF%D9%84-%DA%AF%D9%85-%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%85-fhwp3fbx1dmx</link>
                <description>سلام فاطمه عزیزم. سلام دلیل دل گم‌گشته‌م. در این روزهای سهم‌گین که با دیدن صادقانه‌ترین محبت‌ها و معرفت‌ها ترس وجودم را می‌گیرد که نکند در انتها از دست‌دادن‌ها مرا از پای بیاندازد، با خواندن این نامه قطره‌های اشک از سویدای وجودم جاری شدند و ترس از دست دادن‌ت تمام وجودم را در بر گرفت. اما راست‌ش را بخواهی یادم آمد که حافظ این دوستی و خواهرانه‌گی کسی‌ست که آقای آزاده‌هاست. تو علت وصل ماندن من به خاندان نوری. همیشه دریچه‌ای بودی که در تیره‌ترین روزها، نور و حب این خانواده‌ را در زندگی‌م جاری کردی. من امشب با خواندن این نامه، یکی از خواسته‌های قلبی‌م براورده شد. شاید برای‌ت عجیب باشد اما همیشه جایی در عمیق‌ترین گوشه‌های قلب‌م خواهان این بودم که یک روز به جایی برسم که دوستی و رفاقت به اوج قله رسیده باشد و خواهرانه‌گی به بیان برسد. عزیز من، تو حبل‌المتین زندگی من با کسانی هستی که نور را معنا می‌کنند و چه چیزی از این شریف‌تر و بزرگ‌تر؟فاطمه، هم‌نام شریف و عزیز من. شنوای غم‌ها و هم‌راه روزهای سخت و غریب و شاد و غم‌گین بودن‌م. هم‌خنده و هم‌گریه من، قلب گرم و عزیز تو را در آغوش می‌کشم و محبت بی‌دریغ‌ت را همیشه با خود به همراه دارم.دلیل زندگی در روزهای مرگ‌خواهی! «تو خود حدیث مفصل بخوان..»عزیزترین داشته ما در این جهان سیاه، خانه‌ایست که با چنگ و دندان ساختیم و تو از سال‌های دور واصل من به جهان و نور تابنده آن بودی. خانه من؟ خانه ما؟ این خانه، متعلق به کسانی‌ست که حافظ ما یودند و تو هسته اصلی وصلی. این خانه، خانه توست و غم تو، غم ماست و شادی‌ت شادی‌آور این منزل.اشک‌های امشب را با نام حسین(ع) و تنها یک‌ خواسته به پایان رساندم:« که حفظ کند این خواهرانه‌گی را در سایه‌سار کرم و رحمت و محبت‌ش.»آشفته‌گی قلم‌م را ببخش، روح آشفته‌م اجازه نداد.آشفتگی قلم‌م را ببخشی، روح آشفته‌م اجازه نداد.</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Dec 2025 01:47:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۰-روایت‌هایی درباره نور</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%DB%B0-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1-icr2z8ulzect</link>
                <description>..این روز‌ها خالی از کلمه‌م و تنها به آن‌چه ``نور`` نام دارد، نگاه می‌کنم. روایت‌های فراوانی در ذهن‌م نقش می‌بندند اما در قالب کلمات نقش نمی‌پذیرند، انگار که در مرحله‌ای از انکار قرار دارم و هیچ کلمه‌ای قدرت انتقال درست روایت‌ها را ندارد.هویت روایت در قالب کلمات ذبح می‌شوند و نور خاموش!بارها مرگ چراغ را دیده‌م اما مرگ داستان‌های منوط به آن؟ شاید اولین بار باشد. چیزی در من مرده و نمی‌گذارد حتی روایتی از انوار زندگی‌م را به کلمه بدل کنم. گوشه‌ای از زندگی لبخندزنان  نظاره‌گر جان دادن عنصری به نام نورم و تلاشی برای بازگرداندن‌ش ندارم اما امید؟ شاید...۸آذر۱۴۰۴</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Dec 2025 23:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سنگ محک زندگی من، همین روزهاست.»</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%D8%B3%D9%86%DA%AF-%D9%85%D8%AD%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-jvkwqf17bm7j</link>
                <description>از روز اول جنگ تصمیم گرفتم که در حد توان خودم تا هرجا که توانستم ایستادگی کنم. شرایط روز به روز سخت‌تر می‌شد و ترس بیش‌تری دامن‌م را می‌گرفت اما حاضر به ترک تهران نبودم. یک روز مادرم را کنار کشیدم و گفتم:« شما شرایط جنگی را تجربه کردی. به من بگو که ترس در کنار ایستادگی، طبیعی است؟» بغضی کرد و پاسخ‌م را این‌گونه داد:« بله. من هربار که پدرت عازم جبهه می‌شد، لاغرتر می‌شدم. ترس، ایستادگی را معنا می‌کند.» به این جواب مادرم خیلی فکر کردم. همان‌طور که ایمان حاصل شک است شاید ایستادگی نیز حاصل ترس باشد. قوه محرکه‌ای که هم بازدارندگی دارد و هم شتاب را به سمت هدف بیش‌تر می‌کند. حرکت، زندگی را معنا می‌کند حالا فرقی ندارد که شک باعث‌ش باشد یا ترس. بعد از تمام این فکرها، ترس‌هایم را هنگام شنیدن صدای ضد هوایی و انفجار پذیرفتم و گامی بزرگ به سمت ایستادگی برداشتم.ایستادگی برای من در تهران ماندن بود ولو زیر آتش. ایستادگی برای من فکر به این بود که ظرفیت جمعیتی تهران باید حفظ شود و ماندن با احتمال مرگ را به رفتن برای امنیت ترجیح دادم. یک‌بار میان گریه‌هایم به میلاد گفتم:« وقتی تعداد زیادی از ساکنین تهران جایی برای رفتن ندارند و مجبور به ماندن هستند، من چرا بروم؟ حتی اگر هیچ‌کاری از من برنیاید، می‌مانم. خانه را ترک کردن یعنی تن به ظلم غاصب دادن.»راست‌ش را بگویم در ذهن‌م؛ «سنگ محک زندگی من، همین روزهاست.».»</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 00:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«خانه را با چنگ و دندان حفظ کردن»</title>
                <link>https://virgool.io/@Nooraaiil/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%DA%86%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%81%D8%B8-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-ffkftceccayh</link>
                <description>شش ماه از زمانی که خانه‌مان را با تمام جان، تکمیل کرد‌ه‌ایم گذشته است. این‌طور بگویم که چنان نوزاد شیرخوار، شش ماه از شیره وجودمان تغذیه‌اش کردیم و جان گرفت. خانه، همان‌جایی شد که هیچ‌کجا شبیه‌ش نبود. زمانی نور و زندگی را در آن دمیدیم که خودمان تاریک و عاری از حیات بودیم. تا این‌که خانه‌مان مامن و امید خودمان و چندین آدم دیگر شد، دزدی به خاک حمله‌ور شد. حالا وقت این بود که خانه را با چنگ و دندان حفظ کنیم. همه داشتند ترک مامن و منزل می‌کردند که جان را حفظ کنند - که درست‌ش همین بود- اما برای ما، حفظ خانه امیدمان پررنگ‌تر از حفظ جان بود‌. به میلاد می‌گفتم:« بگذار اگر قرار بر مردن است در خانه خودمان بمیرم.» راست هم می‌گفتم، غاصب زندگی و قاتل جان آمده و می‌گوید ترک منزل کن تا نمیری. مرگ در این خانه برای من عین عزت است و فرار برای حفظ جان عین ذلت. که از نظرم اگر قرار بر مرگ باشد، هر کجای این کشور بروم هم احتمال مرگ برایم به همان اندازه است که در خانه خودم باشم. مبارزه برای من حفظ خانه است. اگر مجبور به ترک شوم، زندگی را باخته‌م. انگار سر تعظیم در برابر شری برآورده‌م که الگوی همیشه‌گی‌اش از زمان حیات نحس‌ش تا به حال غصب خانه و راندن آدم‌ها از زندگی‌ست. قاتل و غاصب نوری که با هزار امید و ناامیدی در دل‌ت روشن‌ش نگه‌داشتی. خبر ندارم که پایان چه خواهد شد اما «خانه را با چنگ و دندان حفظ کردن» آخرین سنگر من برای ادامه زندگی‌ست.</description>
                <category>فاطمه برزگر</category>
                <author>فاطمه برزگر</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 04:53:49 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>