<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نورا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Nora.82Nasim</link>
        <description>نویسنده‌ی لحظه‌هایی که نه سیاهن، نه سفید... خاکستریِ دل‌نشین.»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:08:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4132496/avatar/HWA1dX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نورا</title>
            <link>https://virgool.io/@Nora.82Nasim</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه هیچ حسی نداشته باشی چی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Nora.82Nasim/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-%DA%86%DB%8C-bzqraeq1nbh7</link>
                <description>وقتی هیچ‌چیزی حس نمی‌کنی... حتی خودت روما همیشه درباره‌ی حس‌ها حرف زدیمغم، شادی، تنهایی، اضطراب، عشق…ولی اگه هیچ‌کدوم از اینا رو حس نکنی چی؟اگه ازت بپرسن: «چه حسی داری؟»و تو فقط یه سکوت سنگین داشته باشی…نه چون نمی‌خوای جواب بدیچون واقعاً نمی‌دونی چه حسی داری.انگار درونت خالیه، انگار چیزی اون‌جا نیست که بشه بهش اسم داد.کم‌کم، اگه تونسته باشی خودت رو از افسردگی بیرون بکشی،مجبور می‌شی دوباره توی اجتماع باشی، با آدم‌ها تعامل کنی…و اون‌جاست که می‌فهمی، دیگه مثل قبل نیستی.میری توی یه جمع، همه دارن می‌خندن.تو نگاهشون می‌کنی، دنبال نشونه‌هایی برای «یاد گرفتن» خنده‌ و به قول معروف همرهنگ شدن با جماعت هستیکشیدگی گوشه‌های لب‌هاشون رو تقلید می‌کنینه چون خوشحالی...چون می‌خوای جا نمونی.ولی برای تو، اون لبخند دیگه معنایی نداره.تو فقط شکلشو بلدی… نه حسشو.بدتر از این، اینه که وقتی می‌خوای حرف بزنی از درونت،تو رو &quot;ناشکر&quot; می‌دونن.می‌گن:«همه چی داری، پس چی کم داری؟»«آدم باید شکرگزار باشه.»و تو کم‌کم یاد می‌گیری سکوت کنی.یاد می‌گیری نقش «خوشحالِ موفق» رو بازی کنی.اون‌قدر تظاهر می‌کنی که کم‌کم یادت می‌ره واقعاً چی حس می‌کنی.‌و سال‌ها می‌گذره…و تو میشی یه زامبی متظاهر، لبخند به لب، ولی خالی از درون.ولی اگه الان، تویی که داری اینو می‌خونی، هنوز اون ته ته دلت یه چیزی می‌لرزه…بدون که تموم نشده.بدون که همین حسِ پوچی، خودش یه حسه  یعنی هنوز قدرت احساس کردن هست .اصلا مشکل از تو نیست که این حالت شدی تو فقط درک نشدی چون اصلا لازم نبوده ازت پرسیده بشه چه حسی داری فقط لازم بودهبغلت کنن بدون قضاوت کردنتدوست داشته باشنت بدون خوب بودنتباورت کنن بدون موفق بودنت‌و شاید امروز وقتشه خودت اون آدم بشی،برای خودت.همیشه یاد این حرف مولانا بیفت که میگهاگر همه جا تاریک بوددوباره بنگر ، شاید خودت نور باشی.خلاصه که اگه تو هم این حسو داری، بدون که تنها نیستی. اگه نیاز به کمک داری، کمک خواستن نشونه‌ی ضعفت نیست، نشونه‌ی شجاعته.اگه خواستی بنویسی… من اینجام، بدون قضاوت.</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sun, 20 Jul 2025 22:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی در بلاتکلیفی | جایی که فرار از تصمیم‌گیری هم تصمیمه</title>
                <link>https://virgool.io/@Nora.82Nasim/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%87-qgydgvl5kyfi</link>
                <description>حالا نوبت مفید کردن این تابستونه...حتی اگه با یه کار کوچیک شروع بشه.خانواده گفتن تو مدتی که اینجا هستیم، برو زبان انگلیسی درس بده.منم رفتم چند جا مصاحبه کردم، دمو دادم، تا بالاخره یه آموزشگاه نزدیک خونمون بهم زنگ زد برای تدریس.با کلی ذوق رفتم، اما فهمیدم فقط برای دو ماه نیرو می‌خوان؛در حالی که من فقط یه ماه دیگه وقت دارم و باید برگردم دانشگاه.همین مسئله، دوباره بحث ترک دانشگاه و موندن تو شمال رو داغ کرد.می‌گفتن: بمون، تدریس کن، زندگی کن...راستش، نمی‌شه ازشون هم ایراد گرفت.اونا فقط می‌خوان من خوشحال باشم.می‌ترسن با رشتم موفق نشم و بیشتر تو خودم فرو برم...ولی من قضیه‌ی ترک رشته رو برای همیشه تو ذهنم بستم.دیگه نمی‌خوام بهش فکر کنم. تمومش کردم.الان نوبت اینه که به روزهای باقی‌مونده‌ی تابستون فکر کنم.نزدیک خونه‌مون یه کتاب‌فروشی هست.به‌نظرم یه راه خوب برای سرگرم کردن ذهنمه.چون واقعاً نیاز دارم یه چیزی ذهنم رو درگیر کنه،تا دست‌کم کمتر به چیزایی فکر کنم که کاری ازم براشون برنمیاد...رفتم تو کتاب‌فروشی، رفتم سراغ قفسه‌ی کتاب‌های جنایی.اسم آگاتا کریستی که اومد، حس خوبی گرفتم.ولی چشمم خورد به قفسه‌ی رمان‌های انگلیسی...باورم نمی‌شد!بهترین اتفاق ممکن بود. با یه تیر دو نشون می‌زدم.هم زبانم تقویت می‌شد، هم ذهنم درگیر یه داستان می‌شد.کتابدار نمی‌دونست کدوم رمان‌ها ژانر جنایی دارن،پس مجبور شدم اسم همه‌شونو سرچ کنم...خوب شد بالای کتاب فروشی کافه کتاب بود چون چند ساعتی کارم طول کشید و اون‌جا بود که با یه دوراهی جدید روبه‌رو شدم📌 یه رمان جنایی معمایی📌 یه رمان رشد فردی با فضای درام خانوادگیاولی کمک می‌کرد ذهنم از حال‌وهوای الانم جدا شه...دومی شاید کمک می‌کرد بهتر با شرایط الانم کنار بیام،ولی باز ذهنم رو می‌برد سمت خودم...انگار آدم هیچ‌وقت نمی‌تونه از تصمیم گرفتن فرار کنه.حتی وقتی فقط می‌خوای یه کتاب بخونی!بالاخره باید انتخاب می‌کردم...تو این موقعیت، شما رمان جنایی رو انتخاب می‌کردین یا رمان رشد فردی؟ چرا؟فکر می‌کنین فرار موقت از فکر کردن اشتباهه؟ یا یه مکانیسم دفاعی سالمه؟</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 18:24:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی در بلاتکلیفی | وقتی حتی علاقه‌ت رو هم گم می‌کنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nora.82Nasim/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AD%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%85-%DA%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-ctetxzi15z4t</link>
                <description>تصمیم گرفتم رشتم رو ادامه بدم و نصفه‌کاره ولش نکنم.چون همین «ول کردنای نصفه» خودش یه حس بد تو آدم ایجاد می‌کنه؛یه حسی شبیه ناتموم گذاشتنِ خودت...درسته که رشته‌ی ژنتیک آینده‌ی کاری پر ریسکی داره و باید خیلی تلاش کنم،ولی الان هیچ کاری واقعاً بدون ریسک و سختی نیست.حداقلش اینه که تا تهش برم، تا یه روزی با خودم نگم:&quot;کاش ادامه داده بودم...با اینکه الان حس علاقه‌م به رشتم کم شده،و اگه ازم بپرسین: «خب واقعاً چه رشته‌ای رو دوست داری؟»راستش جوابی براش ندارم...متن‌های انگیزشی زیادی هستن که می‌گن:&quot;باید کاری رو انتخاب کنی که واقعاً دوستش داری و توانایی تحمل سختی‌هاش رو داری.&quot;درست هم می‌گن...اما کسی نمی‌گه اگه اصلاً ندونی چی رو دوست داری، باید چیکار کنی؟آدم گاهی به یه نقطه می‌رسه که نه انگیزه‌ای داره، نه علاقه‌ای، نه حتی یه تصویر از خودش.یه حس عجیب، یه تهیِ مطلق... پوچی.پوچی واقعاً قابل توصیف نیست.مثل اسمش تهی از هر جمله ای واسه توصیفشه وقتی جلوی آینه به خودت نگاه می‌کنی و از خودت می‌پرسی:&quot;من واقعاً چی دوست دارم؟&quot;و هیچ جوابی نداری...می‌ری سراغ کودکیت. دنبال اون نسخه‌ی قدیمی از خودت که با ذوق چیزی رو دنبال می‌کرد.ولی نسخه‌ی الانِ تو هیچ شوقی به هیچ‌چیز نداره.و توی همه‌ی این تردیدها، زمان داره رد می‌شه.سریع‌تر از اونی که فکر کنی.تنها چیزیه که بی‌رحمانه جلو می‌ره: بالا رفتن سنت.و یه جایی می‌فهمی هیچ‌کس قرار نیست بیاد نجاتت بده.نه یه آدم، نه یه اتفاق، نه حتی یه شهر جدید.اگه از درونت اتفاقی نیفته، بیرون هیچ‌چیز تغییر نمی‌کنه.باید خودت بشی دلیل حالِ خوبت.باید خودت رو ببخشی؛برای هر لحظه‌ای که خودتو سرزنش کردی...آیا تا حالا به نقطه‌ای رسیدین که حتی ندونین هدفتون چیه؟ چطور دوباره مسیر رو پیدا کردین؟فکر می‌کنین علاقه پیدا کردنیه یا ساختنیه؟</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 17:16:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانی در بلاتکلیفی</title>
                <link>https://virgool.io/@Nora.82Nasim/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AA%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%81%DB%8C-e67vlbvpeqst</link>
                <description>همه برنامه‌هایی که داشتم، بهم خورد.قبلش یه‌جوری بودم که همه‌چیز طبق روال پیش می‌رفت و داشتم پیشرفت می‌کردم. فرصت‌های زیادی برام ایجاد شده بود و تازه داشتم از افسردگی بیرون می‌اومدم. حالم داشت بهتر می‌شد، گریه‌هام کمتر شده بودن و امید به زندگی دوباره داشت تو دلم جرقه می‌زد...اما حالا، من موندم و کلی برنامه‌ی لغو‌شده. حس پوچی درونم رو احاطه کرده بود؛ انگار که هر کاری کنم بی‌فایده‌ست. همش خسته بودم و دلم می‌خواست فقط بخوابم... خستگی‌ای که بیشتر روانی بود تا جسمی.حجم زیادی از افکار توی ذهنم می‌چرخیدن و همزمان می‌خواستم مرتبشون کنم، اما نمی‌تونستم. نمی‌تونستم برنامه‌ریزی کنم، چون حس می‌کردم دوباره قراره همه‌چی بریزه بهم... و دیگه قدرتِ رو‌به‌رو شدن با یه آشفتگی جدید رو نداشتم.اطرافیانم سعی داشتن از این شرایط استفاده کنن و منو راضی کنن که رشته‌مو (ژنتیک می‌خونم) ول کنم و بیایم شمال زندگی کنیم. حالا انگار بهم‌ریختگی ذهن خودم کم بود، اینم اضافه شد. واقعاً سردرگم شده بودم.دیگه نمی‌تونستم تصمیم بگیرم… شایدم دیگه نمی‌خواستم تصمیم بگیرم.یه وقتایی آدم دلش نمی‌خواد مجبور باشه هیچ تصمیمی بگیره. فقط می‌خواد چشماشو ببنده، ساکت باشه و از سکوت شب لذت ببره...اما امان از سر و صدای ذهنمون که نذاشت حتی سکوت شب رو بفهمیم.با دوستام تلفنی حرف می‌زدم، دلم می‌خواست نظر اونا رو بدونم.تنها چیزی که با اطمینان فهمیدم، این بود:بزرگ‌ترین اشتباه، رها کردن دانشگاهه. اونم وقتی که دو سال از زندگیتو براش گذاشتی.من قبل کنکورم عاشق رشتم بودم. کلاً کار تو آزمایشگاه رو دوست دارم.اما وقتی حجم حرفای منفی اطراف زیاد باشه، شک میاد سراغت. مخصوصاً اگه خودت هم فقط یک درصد به آینده‌ت شک داشته باشی...اون‌وقته که قشنگ فرو می‌ریزی.و هرچی سعی می‌کنی دیگران رو قانع کنی، خودت بیشتر ناامید می‌شی...شما تا حالا حس کردین که انگار همه برنامه‌هاتون یهو خراب شه؟ چطوری باهاش کنار اومدین؟یا تا حالا بین خواسته‌ خودتون و فشار خانواده گیر کردین؟؟ 🌱</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 13:52:50 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>