<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nσɾα Aȥαԃ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@NoraAzad</link>
        <description>رَسܩـِ ؏ـاشِق نیستـ با یـِڪ دِلـ دو دِلبَـر داشتَنـ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3412196/avatar/tyN7Q7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nσɾα Aȥαԃ</title>
            <link>https://virgool.io/@NoraAzad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بازگشت</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-wsw1kufjzdkm</link>
                <description>می‌خواهم بازگردم.می‌خواهم به خودم، به نورا بازگردم.آخر دلم برایش خیلی تنگ شده است.به‌نظرتان مرا می‌بخشد؟چندی پیش که درست نمی‌دانم کی بود، تصمیم گرفتم او را ترک کنم. دیگر از دستش خسته شده بودم.گفته بود می‌تواند در شلوغی‌های شهر، کمکم کند. گفته بود می‌تواند مرا از از وسط یکنواختی و خستگی شهر، بکشد و ببرد به جهان خیال. قول داده بود که اینکار را می‌کند. فقط به قلم و کاغذ نیاز داشت.قبول کردم و خودم را به همراه یک دفتر و قلم، به دستش سپردم.مرا برد نزد عروسکی که از یک عشق به جا مانده بود. برد نزد چتری که در باران غصه، نجات دهنده بود. برد به قلمروی از دست رفته، پیش چشم‌های دروغگو، پیش حقیقت خورشید، پیش بی‌خانمان نامه‌نویس، پیش خاکستری که سخن می‌گفت، پیش یک مسافر، پیش دخترکی که همزبان ماه بود، پیش نابغه‌ای که زنجیری برای رهایی از خودش را باز یافته بود، پیش صدایی که یاد گرفت خاموش باشد و پیش دریایی متفاوت!او مرا خیلی جاها برد. خیلی ها را به من نشان داد. نمی‌دانم اگر او نبود، چه باید می‌کردم.ولی یک روز، همه چیز تغییر کرد.نورا کم کم بیمار شد. دیگر آن ذوق گذشته را نداشت؛ دلش برای کلبۀ چوبی‌اش در جنگلِ رؤیا تنگ شده بود.من او را از خانۀ دنجش به شهر خاکستری خود آورده بودم تا حال مرا بهتر کند. اما باید به او اجازه می‌دادم تا خود را دریابد.ذهن او هم مثل خیابان‌ها شلوغ شد. دفتری که به او داده بودم، پر شد از هزار داستان که بیش از دو خط، امتداد نمی‌یافتند.اما من به‌جای اینکه دست یخ کرده‌اش را در دست بگیرم، یک شب دوباره او را به کلبۀ چوبی‌اش ببرم و چای داغی دستش بدهم، فریاد کشیدم:«سریعتر نورا، من یک جهان دیگر می‌خواهم!»همانطور که اشک می‌ریخت، گفت:«نمی‌توانم، نمی‌توانم!»من هم دستش را گرفتم. او را سوار ماشینم کردم به کلبه‌اش بردم؛ ولی نه برای مهمانی.درِ کلبه را باز کردم تا داخل شود. با چشمان مشکی‌اش که پرده‌ای بلورین از اشک آن‌ها را پوشانده بودند، به من خیره شد و گفت:«واقعاً می‌خواهی مرا تنها بگذاری؟»گفتم:«از اول هم قبول کردن پیشنهاد تو اشتباه بود. باید همان زندگی روزمره‌ای را که داشتم ادامه می‌دادم. تو مرا به جهانی رنگین ولی دروغین بردی. تو که نمی‌توانستی، چرا مرا به جهان خیال بردی و به آنجا وابسته کردی؟»با صدایی لرزان جواب داد:«می‌...می‌توانم. من فقط کـ....کمی استراحت...»او را به داخل هل دادم و در را پشت سرش بستم. بعد، زنجیر پولادینی را از صندوق ماشین در آوردم. آن را به دستگیرۀ در کلبه بستم و قفلی هم به آن بستم. کلیدش را هم در جیبم گذاشتم.نورا به در می‌کوبید و زار می‌زد. داد کشید:«بدون من، روح تو هم مثل آسمان شهر شلوغت مشکین خواهد شد! خواهش می‌کنم برگرد!»اما من بی‌اعتنا به صدای او، سوار ماشین شدم و رفتم.به خانه که رسیدم، دفتر نورا روی میزم باز بود. آن را بستم و همراه کلید قفل کلبه، انداختم در بالاترین قفسۀ کتابخانه‌ام.سه-چهار ماه گذشت و من در آن روزها، درست مثل چیزی که چرخ‌دنده‌ها مدیریتش می‌کنند، زندگی کردم. مانند کتاب شازده کوچولو، بعد از خروج از جهان خیال و کودکی، خودم را با جغرافیا و حساب و کتاب سرگرم کردم.اما امروز، همانطور که دستم با قلم طراحی روی کاغذ حرکت می‌کرد تا شکلی تصادفی خلق کند، تصویری آشنا دیدم. خطوط آزاد و بی هدفِ من، مار بوآیی را خلق کردند که زرافه‌ای را بلعیده بود.آنگاه تازه از خواب برخاستم و گردش خون را در خود احساس کردم. عذاب وجدان سراغم آمد و تازه فهمیدم با نورا، با کسی که خودم بود و برای من اشک می‌ریخت چه کرده‌ام.ماشینم را روشن کردم و به سمت جنگل حرکت کردم.لحظاتی پیش، کلید را در حفرۀ قفل فرو کردم و آن را باز کردم. حالا چند دقیقه‌ای است که جلوی در ایستاده‌ام و نمی‌دانم چگونه در بزنم و عذرخواهی کنم.به‌نظرتان مرا می‌بخشد؟°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 17:29:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی‌خانمان</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/sans-famille-pt5tlsztmule</link>
                <description>به‌هرحال در زندگی، پیش می‌آید که مجبور شوی نشانی خانه ات را بنویسیبرای من هم پیش می‌آید؛ زیاد هم پیش می‌آیددرست مثل همین حالا که برایت نامه‌ای می‌نویسمبه هرحال باید نشانی فرستنده را بنویسم وگرنه پیرمرد پستچی قبول نمی‌کندولی چه بنویسم وقتی خانه ای ندارم؟ مگر نه این است که خانه، محل سکون قلب است؟مگر نه این است که انسان هیچ جا به جز خانه، احساس آرامش نمی‌کند؟پس تکلیف من چه که در خانه، بی تو مثل مرغ پر کنده بال بال می‌زنم؟خانه بی تو صفا ندارد!تازه فهمیده‌ام که خانۀ من، آغوش توستهمان که خلاف تمام چیزهایی که می‌دانستم را ثابت کردهمان که با قوانین دنیایی نمی‌خوانَد آخر آغوش تو،آتش نه، ولی گرم بودگرم‌تر از خورشیدقند نه، ولی شیرین بودشیرین‌تر از عسلگل نه، ولی خوش‌بو بودخوش بو تر از یاسرنگ نه، ولی آبی بودآبی‌تر از اقیانوس آری،آغوش تو خانه‌ام بود. ولی با من بگوتو که می‌خواستی مرا بی‌خانه کنی،چرا زودتر این کار را نکردی؟ سرمای پاییز اصلاً با بی‌خانمان‌ها مهربان نیستمخصوصاً آن‌هایی که آجر خانۀ قبلی‌شان را عشق ساخته بود اگر از سرمای پاییز هم زنده بیرون بیایم،از سرمای خاطرات بیرون نمی‌آیمپاییز خاطرات تو تنها با مرگ من پایان می‌یابدالبته امیدوارم که اینطور باشد...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Mon, 29 Sep 2025 17:14:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورشیدهای مخفی‌مان</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D9%86-ere1hfyumkzl</link>
                <description>اگر من خورشید بودم،از ماه بدم می‌آمد. انسان‌ها ماه را دوست دارند.وقتی می‌خواهند به معشقوقشان ابراز علاقه کنند، او را ماه صدا می‌زنند.حتی وقتی از او دورند، خودشان را با انعکاس تصویر ماه در آب، قیاس می‌کنند.شب را برای دیدن ماه، بیدار می‌مانند.ماه را زیبا می‌بینند. عده‌ای کمی متفاوت اند.می‌گویند:ماه مهم نیست؛ چون اگر تاریکی نبود، ماه هیچ‌گاه اینقدر دوست‌داشتنی نمی‌شد. باید عاشق تاریکی بود!حتی حاضرند تاریکی را دوست داشته باشند؛ اما خورشید را نه! با همۀ این‌ها، خورشید هر شب نورش را به چهرۀ ماه می‌تاباند و آن را برای اهل زمین نمایان می‌کند.احتمالاً چون خود ماه، بیشتر از حرف مردم برایش اهمیت دارد.چه دل بزرگی دارد این خورشید! کمی به خورشیدهای زندگی‌تان بیشتر توجه کنید.از من به شما نصیحت، مراقبشان باشید.چون آنان که ستاره نیستند؛ آدم‌اند. اگر در روز روشن آن‌ها را نبینی،مجبور می‌شوی در شب تاریکی که کل زندگی‌ات را فرا گرفت،نبودشان را ببینی.نه تنها با چشمانت،بلکه با قلبت°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sat, 20 Sep 2025 16:29:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهنمِ ما</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/our-hell-a8l7owox7ddj</link>
                <description>روزی این بیت شعر را جایی خواندم:نه تو آنی که همانینه من آنم که تو دانی بیتی عمیق بود.منظورش هم احتمالاً این بود که تو آدم دوررویی هستی ولی من با آنچه تو فکر می‌کنی، خیلی فرق دارم و (شاید) زرنگ تر هستم.زیبا بود؛شعری مغرورانه و زیبا از شاعری که به‌نظر می‌رسد به پست آدم ناکسی خورده ولی یاد گرفته که خودش هم باید یکی از آن‌ها باشد تا بتواند دوام بیاورد! امابه لحظه‌ای مکث نیاز است.اگر ماجرا اینطور که به‌نظر می‌رسد نباشد چه؟اگر معنی‌اش این باشد که من آدم دورویی هستم ولی تو با آنچه من فکر می‌کنم، خیلی فرق داری چه؟اگر مصرع اول، معلول مصرع دوم باشد چه؟اگر تو به‌خاطر این دورویی که دنیا پر است از امثال من چه؟ خب کسی چه می‌داند؟شاید بیت درست این‌طور باشد:نه من آنم که همانمنه تو آنی که بدانم می‌دانی؟گاهی فکر می‌کنم اگر همۀ ما،قبل از اینکه به نامردی دنیا و ظلم دیگران غر بزنیم و بگوییم دنیا چیزی بیش از یک جهنم بی‌پایان نیست،اول نیم نگاهی به خودمان داشته باشیم،(خود واقعی‌مان، نه آن فرشتۀ پوشالینی که در خیالمان ساخته‌ایم.)زمین جای بهتری برای زندگی کردن شود.شاید بهتر از بهشت! اصلاً شاید بهشتی که خدا وعده‌اش را داده،همین زمینی باشد که از مهر سرسبز شده است.و جهنم هم،آن دیاری باشد که مردمانش،عیب‌های خویش را نمی‌بینند...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 15:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم‌ها؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7-jirz0hcm0gtc</link>
                <description>چه کسی گفته چشم‌ها دروغ نمی‌گویند؟می‌گویند؛ خوب هم می‌گویند.فقط بستگی به صاحبشان دارد.باید بلد باشی چگونه دروغ نگاه کنی. قدیم‌ترها،خیلی قدیم‌تر،زمانی که انسان هنوز سخن نمی‌گفت،من که نبودم؛ ولی دانشمندان می‌گویندآدم‌ها با نقاشی روی سنگ افکار خود را بیان می‌کردند.پس احتمالا دروغ گفتن خیلی آسان‌تر بود.تا بیایی فکرت را بکشی، هزار بار ممکن است نظرت تغییر کند.حتی می‌توانی به‌راحتی انتخاب کنی کدام دروغ را بگویی که طرف روحش هم خبر دار نشود! وقتی انسان حرف زدن را آموخت،دروغ گفتن دشوار تر شد؛چون سرعت بالا رفت.احتمالاً آدم‌های آن دوره هم فکر می‌کردندزبان‌ها دروغ نمی‌گویند! ولی حالا، چندین هزار سال گذشته و ما بدون اینکه لحظه‌ای فکر کنیم،دروغ‌هایی می‌گوییم که احتمالاً انسان‌های اولیه هم به فکرشان نمی‌رسید!می‌دانی چرا؟چون انسان هرطور که شده، خودش را با شرایط وفق می‌دهد. پس به همین روش، چشم‌ها هم دروغ گفتن را می‌آموزند.به هیچ کس اعتماد نکنید!°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 22:34:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قلمروی از دست رفته</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/the-lost-kingdom-i4e5ygcdzoi4</link>
                <description>دو دوست بودند:مغز و قلبمغز رؤیای فرمانروایی در سر می‌پروراند و قلب بی چشم‌داشت به همه کمک می‌کرد.مغز برای تحقق رؤیایش و سلطنت بر تک تک سلول‌ها، به منبعی نیاز داشت که به تمام بدن راه داشته باشدو چه منبعی بهتر از قلب؟مغز و قلب، باهم حکومت خود را تأسیس کردند.مغز فرمانروا شد.هرچه می‌گفت، همه گوش به فرمان بودند.هرچه می‌کرد، همه او را تحسین می‌کردند.چشم و گوش آنچه دریافت می‌کردند، برای مغز پیشکشی می‌بردند؛بی آنکه بدانند چه حمل می‌کنند.  دهان بی اذن او باز نمی‌شد و حتی آرام‌ترین زمزمه‌ای بدون اجازه‌اش توان خروج از گلو را نداشت. مغز اما در صدور حکم تنها نبود؛بلکه قلب هم همانقدر که مغز می‌توانست، قدرت حکمفرمایی داشت. حال آنکه یک تفاوت بزرگ آن دو را تمایز می‌داد:قلب گوش به فرمان مغز بود و مغز هرگاه اراده می‌کرد، می‌توانست او را ساکت کند. وقت آن بود که مغز، با توانایی فوق‌العادۀ قلب، حکومت خود را استوار کند.همه به خون نیاز داشتند.پس او، خون را آغشته کرد به فرمانبرداریو به قلب، مسئولیت رساندن خون به سلول‌ها را داد. مغز نیز به خون نیاز داشت؛ مغز نیازمند قلب بود.قلب اما به چیزی جز فرمان نیاز نداشت. مغز، حکم می‌داد.هر حکمی که به سودش بود.قلب، این را دوست نداشت.چون می‌دانست، چیزی مهم تر از سود شخصی وجود دارد.چیزی که اسمش را نمی‌دانست، ولی از وجودش مطمئن بود.چیزی که آن لحظه، با دیدن تو، خودش را نشان داد.ولی هنوز، قلب نمی‌دانست چیست. چیزی که مانند گیاه عشَقّه،شبیه پیچک،دور تا دورش پیچید. حالا، قلب دیگر به مغز نیاز نداشت؛چون فرمانش را از عشق می‌گرفت.و فرمان این بود که مهر تو را،همراه خون،به تمام بدن برساند. و اینگونه شد که این فرمان، حتی به مغز هم رسید.و از مغز فرمانروای عاقل،تنها افسانه‌ای باقی ماند که سال‌هاست در خاطرات همه خاک می‌خورد.اگر بازگوییِ این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sun, 14 Sep 2025 16:48:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همزبانِ «ماه»</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%A7%D9%87-iweoyqnpomi3</link>
                <description>آسمان تاریک ولی صاف بود. ابرها فرار کرده بودند و انعکاس هلال ماه در رودخانه خودنمایی می‌کرد. در تمام شهر، تنها خانه‌ای که ماه برای خود انتخاب می‌کرد، موج‌های آرام این رودخانه بود. دخترک آرام قدم برداشت. کنار رود ایستاد. کفش‌هایش را در آورد، روی خاک نشست و پایش را در آب فرو کرد.«دلم برات خیلی تنگ شده بود.»ماه پاسخ نداد. دخترک گفت:«می‌دونم یک ساعت نشده که دیدمت؛ ولی خب دله دیگه چی‌کار کنم. گفتم دوباره بیام پیشت. تو چی؟ تو دلت برام تنگ نشده بود؟»«اینکه جواب نمی‌دی خیلی خوبه. چون معنی‌ش اینه که نمی‌شنوی.»و دوباره به تصویر ماه زل زد.«خب من تو رو خیلی خوب می‌شناسم. ولی تو... تو اصلاً منو نمی‌شناسی. گفتم شاید بهتر باشه یه ذره بیشتر درموردم بشنوی. می‌خواستم یه چیزایی رو بهت بگم که تا حالا به هیچ کس نگفتم. اما طوری که نشنوی و متوجه نشی. یعنی خب، خیلی خوبه که تو منو نمی‌شناسی؛ ولی من باید خودم رو یه جوری خالی کنم دیگه؛ نه؟»«هیچ وقت، احساس نکردم که می‌تونم رازهام رو به کسی بگم. ولی تو فرق داری. تو تنها کسی هستی که بهش اجازه می‌دم به راحتی وارد ذهن من بشه و هر کاری هم کنه، نمی‌تونم دوستش نداشته باشم...»«برای همین، اومدم جایی که بیشتر از همه شبیه توعه. اینجا، یه رودخونۀ خیلی بزرگ. یه جای خیلی آروم. درست مثل خودت. و انعکاس هلال ماه که توی آب می‌افته. انعکاس تو...»چشمانش را بست و با آستینش، اشک‌هایش را پاک کرد.«کاش می‌تونستم اینا رو به خودت بگم.»آرام زمزمه کرد:«هیچ‌وقت تو زندگیم، به کسی نزدیک نمی‌شدم. چون... چون می‌ترسیدم. می‌ترسیدم وابسته بشم. به کسی که اونقدر براش مهم نیستم و مطمئن بودم قطعاً همین اتفاق می‌افته. چون من هیچ وقت برای کسی مهم نبودم.»دستش را در آب کرد.«حتی تو بچگی.»« دور و برم رو می‌دیدم. ظلم‌هایی که آدما به هم می‌کنن، دروغ‌هایی که به عزیز ترین کساشون می‌گن، اینا باعث می‌شدن بفهمم وقتی مردم چه بلایی سر نزدیک‌ترین دوستشون می‌آرن، هزاربرابر بدتر با من رفتار می‌کنن. فهمیدم اینجا قانون جنگل حکمفرماست. یا باید بخورم، یا خورده بشم.»«ولی من هیچ‌وقت نتونستم کسی رو دور بزنم. شاید چون کسی تا حالا منو دوست نداشته که بعد بخواد دورم بزنه، یاد نگرفتم چجوری می‌شه تو این جنگل، شیر باشم، نه خرگوش.»«پس کاری رو انجام دادم که براش ساخته شده بودم.»«ناپدید شدم.»«تصمیم گرفتم شبیه یه درخت باشم.»« تو باعث شدی دیگه نخوام فقط تماشاگر باشم و از لاک خودم بیام بیرون.»«اولش برام خیلی سخت بود؛ مطمئن بودم که اگه وارد این دنیا بشم، با کوچکترین ضربه‌ای، روحم نابود می‌شه. می‌دونستم قراره چه بلایی سرم بیاد.»«ولی بعد با خودم گفتم اشکال نداره. اونقدر دوست داشتنی بودی، که حاضر بودم این خطر رو به جون بخرم.»«اینا رو نمی‌تونم به خودت بگم. چون تو درست مثل منی. تو هم مدت ها تو دنیای خودت تنهایی زندگی می‌کردی و نباید از لاکت می‌اومدی بیرون. اونم به خاطر کسی که هر لحظه، ممکنه بمیره...»«ببخشید که هیچ‌وقت باهات حرف نمی‌زنم.»«ببخشید که طوری رفتار می‌کنم که انگار ازت متنفرم.»«ببخشید که نمی‌تونم بهت بگم دوست دارم.»«ولی بدون، همۀ این کارها رو به خاطر خودت می‌کنم.»«تا فکر کنی من دوستت ندارم و بی خیال کسی بشی که هر حداکثر تا سال دیگه زنده‌ست.»«و اگه این‌ها رو به خودت بگم، قبول نمی‌کنی و درست همون کاری رو می‌کنی که نباید...»«پس خودمو اینجا خالی می‌کنم. اینجا که بوی تو رو می‌ده.»«چون هیچ جای دیگه به هیچ کس دیگه غیر از تو، نمی‌تونم اجازه بدم وارد زندگی من بشه.»«و برای صدمین بار به خودم قول بدم که هیچ‌وقت بهت نزدیک نشم.»</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 18:00:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زنجیری برای رهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/a-chain-for-liberation-rjqhwfbniqoe</link>
                <description>باران ریز و سردی روی سنگفرش‌های خیابان می‌چکید. کیت، بیست‌ساله، بارانی مشکی‌اش را روی شانه انداخته بود و با قدم‌هایی آرام وارد کافه شد. نگاهش تنها یک‌بار تمام سالن را پیمود و بی‌هیچ مکثی مستقیم سر میز گوشه نشست. آن‌قدر سریع موقعیت را ارزیابی کرده بود که حتی پیشخدمت فرصت سلام‌دادن هم پیدا نکرد.دیو منتظر او بود. کت چرمی و لبخند کجش به‌همان اندازه که جلب توجه می‌کرد، لو می‌داد که چیزی برای پنهان کردن دارد.کیت قبل از اینکه دیو حرفی بزند، گفت:«چهار بار سیگار روشن کردی اما فقط دو بار پک زدی. بوی تنباکو روی کتت مونده. این یعنی مضطربی. ولی چرا؟ چون امروز منو می‌بینی. پس پیشنهادت اونقدر مهمه که نمی‌خوای خراب بشه.»دیو لبخند زد، سعی کرد خودش را خونسرد نشان دهد. گفت:«هنوز حرف نزدم، ولی تو همه‌چی رو لو دادی.»کیت به لیوان قهوه دست نزد. «بگو. شنیدن راحت‌تر از حدس زدنه.«می‌خوام بیای توی گروه ما. یه نابغه مثل تو نباید تنها کار کنه. فکر کن، با هم می‌تونیم کل این شهر رو بگیریم.»کیت آرام خندید. «من از دوازده‌سالگی دارم خلاف می‌کنم. تنهایی. هیچ‌وقت گیر نیفتادم. دلیلش اینه که کسی نبود دستم رو بگیره یا کسی که مجبور باشم اشتباهاتش رو جبران کنم. گروه یعنی نقطه‌ضعف‌های چند برابر.»دیو کمی جلو آمد: «ولی گروه یعنی قدرت. ما هرچی هستیم، دست‌جمعی شکست‌ناپذریم.»کیت بی‌درنگ جواب داد: «نه. گروه مثل زنجیره‌ست. قوی‌ترین حلقه‌اش هم به اندازه ضعیف‌ترین حلقه ارزش داره. من اهل بستن زنجیر دور خودم نیستم.»چشمان دیو لحظه‌ای تیره شد. اما بعد انگار برگی برنده از جیب بیرون آورد. «فرد هم با ماست.»انگشتان کیت روی میز ثابت ماندند. فقط چشم‌هایش اندکی باریک شد. «فرد؟»«آره. همون دوست بچگیت. کسی که تنها رفیق واقعی تو توی معماها و بازی‌ها بود. الان کنار ماست. و می‌دونی چرا؟ چون فهمید تنهایی فقط تا یه جایی جواب می‌ده.»کیت به صندلی تکیه داد. مغزش مثل ماشینی دقیق، سناریوها را مرور می‌کرد. همه چیز نشان می‌داد نباید قبول کند. ولی نام فرد مثل کلیدی قدیمی در قفل زنگ‌زده ذهنش می‌چرخید.«اگه راست می‌گی، می‌خوام ببینمش.»«می‌بینیش. اما اول باید قبول کنی کنار ما باشی.»کیت لبخندی سرد زد: «تو فکر می‌کنی باهوشی که با اسم فرد منو به بازی گرفتی. اما همین الان هم فهمیدم حقیقت داره. چون وقتی اسمشو گفتی، نبضت رفت بالا. کسی که دروغ می‌گه، واکنش نداره؛ چون آماده‌ست. تو آماده نبودی.»دیو برای لحظه‌ای جا خورد، بعد آرام زد زیر خنده. «لعنتی... واسه همینه می‌خوام تو توی گروه باشی.»***چند شب بعد، در انباری متروکه، فرد آنجا بود. همان نگاه آشنا، اما با سایه‌ای خسته. لبخند محوی ردوبدل شد، و همین کافی بود تا کیت تصمیمش را بگیرد.وقتی مراسم پذیرش تمام شد، دیو او را کنار کشید. چشمانش جدی بود.«می‌دونی کیت، تو برای همه ما مثل یه افسانه بودی. نابغه‌ای که هیچ‌کس نتونست مجبورش کنه. دست‌نیافتنی. غیرقابل شکست. ولی حالا... یه اشتباه انسانی کافی بود. یه دوستی قدیمی. همین باعث شد ضربه‌پذیر بشی.»کیت مکثی کرد. به‌جای جواب فوری، نگاهی به فرد انداخت؛ بعد با آرامش گفت:«می‌دونی دیو، همین چیزایی که تو بهش می‌گی اشتباهات انسانی، همون چیزیه که ما رو می‌سازه. اگه ضعف، دلتنگی و وابستگی نبود، دیگه انسان هم نبودیم. اون‌وقت چه ارزشی داشت غیرقابل شکست بودن؟ حیونا هم می‌تونن شکست‌ناپذیر باشن، اما آدم نیستن.»صدایش محکم و آرام بود، مثل آخرین خط یک معادله‌ی درست.دیو لبخند کجش را از دست داد. شاید برای اولین بار، فهمید که نبوغ واقعی فقط در مغز نیست؛ در پذیرش ضعف‌هاست.کیت به تاریکی بارانی بیرون نگاه کرد. و در سکوت، باز هم تنها بود؛ اما این بار با زنجیری که خودش انتخاب کرده بود و او را رها می‌کرد.زنجیری که او را رها می‌کرد، رها می‌کرد از خودش</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 17:54:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدایی که خاموش شد</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D8%B4%D8%AF-dzm1vurjwnoa</link>
                <description>جوانکی روی صندلی کنار پیاده رو نشسته بود. تَنَش در خیابان بود و صدای جمعیت، ناگزیر وارد گوش‌هایش شد. صدا پر بود از شور، اشتیاق، اضطراب و احساسات آمیختۀ مردم. وارد مجرای شنوایی شد و آمادۀ استقبال شگفت انگیز بدن ماند.اندکی رو به روی پردۀ صماخ ایستاد و خودش را برانداز کرد. می‌دانست همه منتظرش بودند. پرده را کنار زد. با دیدن او (شاید هم شنیدنش!) استخوان‌های کوچک گوش، لرزیدند. به آن‌ها گفت می‌داند که از دیدنش خوشحال هستند ولی باید یاد بگیرند هیجانات خود را مدیریت کنند.بی تفاوت از کنارشان گذشت و خودش را به حلزون گوش کوبید. از آن هم رد شد و رو به روی اعصاب ایستاد. اعصابی که قرار بود او را به مغز ببرند. جایی که او از صدا، تبدیل به یک ارزش می‌شد. یک برهه از زمان، یک پیام، یک خاطره... ولی انگار قرار نبود از رختی که داشت، بیرون بیاید و به چیزی که واقعاً قرار بود تبدیل شود. اعصاب، حضور او را نفهمیدند.تعجب کرد. هیچگاه همچین چیزی را تجربه نکرده بود. گویی اعصاب خواب بودند.به خودش تکانی داد بلکه کسی متوجه حضورش شود؛ اثر نکرد. به سمت پرده رفت و دوباره خودش را محکم به استخوان‌ها کوباند و وارد شد؛ اثر نکرد. کمی صبر کرد؛ اثر نکرد. در صدف حلزون چرخید؛ اثر نکرد. هرچه کرد؛ اثر نکرد.این وضعیت، صورت سؤالی بزرگ شد برایش و تمام وجودش را فرا گرفت. فراموش کرد صدای چه بود و چه پیامی می‌رساند. فقط باید می‌فهمید چه چیزی توانسته نظم عالم را به هم بزند.غریزه اش، راه را نشانش داد. راهی که همیشه با اعصاب می‌پیمود را تنها رفت. دیگر غرورش مهم نبود؛ چون آن سؤال، هویتش را تغییر داده بود. به جای صدای خندۀ کودکان و مردم در خیابان، تنها یک جمله نجوا می‌کرد. «چه چیزی آنقدر قدرتمند است که توانسته نظم عالم را به هم بزند؟»رفت و رفت تا آخر به ذهن رسید. مقصد اصلی اش. صحنه‌ای دید باور نکردنی. ذهن، پر بود از صدا. صداهایی که درست مثل خودش، همه چیز را فراموش و با خودِ جدیدشان، خو گرفته بودند. فارغ از همه چیز و همه کس می‌رقصیدند و نامی را تکرار می‌کردند. بلند سؤالش را پرسید:«چه چیزی آنقدر قدرتمند است که توانسته نظم عالم را به هم بزند؟»دیگران ساکت شدند. تکرار کرد:«چرا به جای اینکه وظیفۀ خود را انجام دهید، همه یکجا جمع شده‌اید و کسی را صدا می‌زنید؟ اصلاً که را می‌خوانید؟ چرا او را می‌خوانید؟»در پاسخ صدای تازه وارد، نغمه‌ای آشنا تمام بدن جوانک را پر کرد:صدا، پاسخش را گرفته بود و همراه جانِ جوانک، آواز نام او را می‌خواند.اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 15:03:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چتر</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%DA%86%D8%AA%D8%B1-rm7f1jeeiztc</link>
                <description>روزی بود و روزگاریدر سرزمینی کوچک انسان هایی غمگین زندگی می‌ردند. غم‌های آدمیان آنقدر گسترده و عمیق بودند که لبخند، آن‌ها را ترک و حتی اشک هم گریخته بود. آدمیان ماتم زده می‌نشستند و زوال خود را تماشا می‌کردند...سال ها گذشت، تا اینکه کاشفی، بالاخره لبخند را پیدا کرد...او چیز جدیدی پیدا کرده بود.چیزی به غیر از روش های متعدد شکنجه که فقط درد را تسکین می داد،او روش نابودی درد را پیدا کرده بود.لبخند، در روستای کوچک و سبز و باصفایی، در برکه ای آبی پناه گرفته بود. کاشف فهمید که این برکه، برکه ای معمولی نیست.کمی بعد، خبر برکۀ فراموشی تمام سرزمینشان را پر رد. برکه ای که با شنا در آن، تمام غم ها فراموش و گویی به اعماق آب زلال سپرده می‌شدند.دیگر بزرگترین آرزویشان مرگ نبود؛ آن ها می‌خواستند «شادی» را، چیزی که تنها از اجدادشان شنیده بودند، تجربه کنند و برای آن، چه کارها که نکردند...تیر رفت و مرداد آمد. مرداد رفت و شهریور آمد. در فصل تابستان، لبخند سرتاسر سرزمینشان گسترش پیدا کرد.ولی امان از روزی که شهریور رفت و مهر آمد...روزهای اول، همه چیز عالی بود؛ ولی از بارش اولین باران، همه چیز تغییر کرد.برکه که گویی تحمل آن همه غم که به او سپرده شده بود را نداشت، ناگهان تمام غم‌هایش را به دست آسمان داد. آب غم آلود برکه، ابر شد و ابر هم باران و بر سر مردم ریخت.او تمام غم و غصه‌ای که به زور گرفته بود، به صاحبانش پس دادولی این بار، دردناک تر. او، غم های خودش را هم به مردم هدیه داد...مغز آدمی آنقدر کوچک نبود که نفهمد. با اینهمه، باز هم به سوی برکه می‌رفت و غمش را نه تنها به او، بلکه به تمام مردم هدیه می‌داد.روزگارشان مثل بیابان شده بود. هر کس برای شادی خودش، همه را ویران می‌کرد.امّا درست در دهۀ پایانی مهرماه، از میان شن های صحرا، گل رز سرخی رویید.رُزی که واژون بود و در روزگار سختی، برایمان چتر شد.چتری که خودش خیس بود و ما را از باران، بارانی که حالا به جای‌ پناهگاه، شمشیری زهرآگین شده بود،در امان نگه داشت...فقط خواستم بدانی که مهربانی‌های کوچک و بزرگت را می‌بینم و حاضرم برای جبران،هرچه باشد بپردازم.هر چند که عرضۀ عشق، جایگزینی ندارد...مهم تر از همه، از تو به خاطر وجودت، وجود نازنینت تشکر می‌کنم...دوستت دارم،اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 11:28:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک عروسک</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/a-doll-chrumor6obgw</link>
                <description>از دانشگاه بیرون آمدم و به سوی ماشین قدم برداشتم. دم در بودم که صدای زنگ موبایل، متوقفم کرد. آن را از جیبم در آوردم و نگاهش کردم. تایلر بود. جواب دادم:«الو؟»نفس نفس می زد: «سلام. امروز کار خاصی نداری؟»نگران شدم. گفتم: «نه. چی شده؟»- هیچی. نیم ساعت دیگه، کافۀ رو به روی پارک راه می بینمت.«اما...» قبل از اینکه حرفم را تمام کنم، قطع کرد. اضطراب داشتم. مگر چه شده بود؟او همیشه در هر شرایطی آرام بود. هیچ چیز و هیچ اتفاقی خندۀ روی لبش را پاک نمی کرد. این چیزی بود که مرا درگیر خود کرده بود. پسری با روح جاودانه که حتی کوه هم در برابرش سر خم می کرد. او همان بود که نیازش داشتم. آرامشش برایم حکم اکسیژن را داشت که بدون آن پریشان بودم و هیچ کس به جز خودش، دردم را تسکین نبود.سوار ماشین شدم. نگرانی امانم نمی داد. می ترسیدم از نبودش. چندبار نزدیک بود تصادف کنم. بالاخره گوشه ای ایستادم و ماشین را خاموش کردم. چشمانم را بسته و اجازه دادم بغضی که خفه‌ام می‌کرد، طعم آزادی را بچشد.امّا نه! تنها چیزی که مرا آرام می کرد، خودش بود. گاهی فکر می‌کردم اصلاً آدم نیست. بلکه فرشته ای که فقط به خاطر من از بهشت گریخته بود. مگر یک فرشته می تواند اینقدر ظالم باشد که نوزادی حساس را پنج سال در آغوش خود بپروراند و بعد او را در جنگل رها کند؟ هرگز!تنها چیزی که می‌توانست اینقدر برای فرشتۀ من مهم باشد، نجات ابدی من از این هراس ها بود.اشک هایم را پاک کردم و به امید چیزی که همیشه آرزویم بود، دوباره راه افتادم. به امید نگین آبی رنگی که می گفت چشمان آسمانی اش را تا ابد صاحبم.نفهمیدم چگونه؛ فقط فهمیدم که دستانم در آغوش دستایش جا خوش کرده اند. گفت: «حالت چطوره؟»لبخند زدم. «این همه راه منو کشیدی آوردی اینجا که ازم بپرسی حالم چطوره؟»- من حق دارم برای شنیدن صدات هر کاری بکنم. این که چیزی نیست.- لابد منم همینطوری می شینم دست رو دست می ذارم و نگات می کنم.- اینطوری که تو خجالت آب می شم عزیزم! عه! لپات که دوباره گل انداخت.صورتم را پشت دستانم پنهان کردم. دوباره آن ها را دزدید و سمت خودش کشاند.«خجالت نکش. اینطوری خوشگل تر می شی. اصلاً وقتی صورتت سرخ می شه، می فهمم که واقعاً دوسم داری.»- من چی کار کنم که هیچ جوری نمی فهمم دوسم داری یا نه؟اخم هایش را در هم کشید. «شما غلط می کنی که هنوز نمی دونی عاشقتم.»ریز خندیدم. ادامه داد: «ولی به هر حال، امروز می خوام یه چیزی بهت بدم که تا آخر عمرت جرأت نکنی همچین حرفی بزنی. اما اولش چشمات رو ببند.»چشمانم را بستم و دستانم را روی میز گذاشتم. چیزی در دستم گذاشت. کمی آن را لمس کردم. جسم سختی داشت و تقریباً بزرگ بود. آنقدر بزرگ که بفهمم حلقه نیست.چشمانم را باز کردم و به هدیه اش زل زدم. گفت: «خوشگله نه؟ درست عین خودت. عروسک یه دختر کوچولوی ناز که تو باشی. دستش رو قلبش گذاشته تا بزرگترین عشق زندگیش که من باشم رو یادش نره. هر چقدر هم از هم دور باشیم.»خنده ام محو و تمام ذوقم مانند چاقویی در قلبم فرو رفت. نمی توانستم حرف بزنم. جملات آخرش در ذهنم می چرخیدند. «امروز می خوام یه چیزی بهت بدم که تا آخر عمرت جرأت نکنی همچین حرفی بزنی.»  یا «هر چقدر هم که از هم دور باشیم...»با خودم گفتم: «خدایا! می دانم که لیاقت فرشته ات را ندارم. ولی اگر قرار بود که او را از من بگیری، چرا تمام زندگی ام را وابسته حضورش قرار دادی؟ چرا او را سر را هم گذاشتی؟ چرا تپش قلبم را با نُتِ صدایش تنظیم کردی؟ چرا تمام روحم را در لبخندش زندانی کردی؟ اصلاً چرا فرشتۀ نازنینت را نزد خودت نگه نداشتی؟»عروسک را از روی میز قاپیدم و سریع از کافه بیرون رفتم. تمام عشقم به او، در یک لحظه تبدیل شد به نفرتی از یک عروسک. عروسک را در خیابان انداختم و به سمت ماشین دویدم. سریع سوار شدم و در را محکم بستم.تایلر به دنبالم از کافه بیرون آمد و نگاهش دنبال من چرخید. این طرف و آن طرف را نگاه می کرد که عروسک کوچک را میان خیابان دید. بلافاصله به طرف آن دوید و درست قبل از رسیدن به آن طرف خیابان.....عشق من، عروسک نفرت انگیز، ماشین، خون، خون و خون...حالا منم و عشقی که زیر خاک خفته است. منم و جمعیت سیاه پوشی که دور و بر تنها بازمانده ات می گردند. همان سنگی که حالا نامت روی آن نقش بسته.اینجا آدم زیاد است؛ ولی من که عادت به همنشینی با فرشته ای داشتم، تنها هستم. تنهای تنها.منی که جهانم در آبی چشمانت خلاصه می شد، حالا در قفسی از کلاغ های سیاه پوش گیر افتاده ام. قفسی که به جز عروسکت، روح دیگری را نمی شناسد.عروسک را در بغل می گیرم و درست مثل خودش، دستم را روی قلبم می گذارم تا بزرگترین عشق زندگی ام (که تو باشی) را فراموش نکنم؛ هر چقدر هم که از تو دور باشم.بغضم می ترکد. دیگر نه توان تحمل خودم را دارم و نه این عروسک را. سعی می کنم دستانش را از روی قلبش بردارم. آخر چه قلبی؟ چه عشقی؟ همان که با دست خودت شمشیرش بزنی؟ همان که با دست خودت مسمومش کنی و بعد زیر خاک دفن کنی اش؟دستانش را حرکت می دهم که ناگهان چیزی می بینم. تکه ای شیشه که نور نداشتۀ دور و برم را بازتاب می کند. تکه ای نگینی آبی، هرچند که به پای اقیانوس چشمانت نمی رسد، روی حلقه‌ای طلایی رنگ سوار شده است. حلقه را بر می دارم و دستم می کنم. همان روزی که آرزویش را داشتم رسید! دیدن حلقه ای از طرف تو. منتها بدون حضورت. دیدی؟ آخر تیر خلاصت را زدی و در عمق دریای عشقت غرقم کردی...اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا و مهگل آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 15:24:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-wvqegogngrrs</link>
                <description>فکر می‌کردم بزرگ شده‌ام. فکر می‌کردم عاقل شده‌ام.مگر آدم در بیست و چهار سالگی عاقل نمی‌شود؟ولی من نه در چهارده سالگی، نه در بیست و چهار سالگی، نه در سی و چهار سالگی و نه حتی در هزار و چهار سالگی هم عاقل نشدم. گویی هنوز هم چهار سالم بود.هنوز هم مثل دخترک چهارساله‌ای، فکر می‌کردم که دستم به خورشید می‌رسد.فکر می‌کردم خورشید، توپ کوچکی است که می‌توانم بگیرمش و با آن بازی کنم.جسمم بزرگ شده بود، ولی مغزم نه! پس تلاش کردم که به خورشید برسم و آن را لمس کنم. دوری از زمین هم سخت بود، چه برسد به این‌که نزدیک خورشید شوم.با این حال، عطشِ شناخت خورشید، مرا از تنبلی باز می‌داشت.هرچه از زمین دورتر می‌شدم، بیشتر می‌فهمیدم که چقدر خورشید بزرگ است! چقدر داغ است!حتی فکر کردن به این‌که با لمس خورشید، چه اتفاقی برایم می‌افتاد هم سخت بود.ولی توان برگشت نداشتم؛ من اسیر عظمت خورشید شده بودم.نزدیک‌تر می‌شدم. گرمایش امانم نداد. کل بدنم داغ شده بود. آتش را در چشمانم حس می‌کردم. پوستم داشت ذوب می‌شد. امّا نمی‌توانستم چشم از خورشید بردارم.همچنان نزدیک می‌شدم و نابودی خودم را تماشا می‌کردم.ولی توان برگشت نداشتم؛ من اسیر عظمت خورشید شده بودم.در گرما سوختم. دیگر هیچ چیز نمی‌دیدم. من دیگر نبودم! من هیچ جا نبودم!نه روی زمین و نه در فضا! من نبودم ولی خاکستر چرا!ذوب شدن و سوختن توسط خورشید گرچه دردناک، ولی شیرین بود.دیگران با من از عشق حرف می‌زنند. جلویشان نه، ولی در تنهایی به آن‌ها می‌خندم، خیلی می‌خندم. آنقدر ‌بلند می‌خندم که حتی خورشیدهای دیگر هم صدایم را می‌شنوند. عشق! عجب لطیفۀ زیبایی!آخر می‌دانی؟ تعریفی که از عشق داشتند، همچون کودکی بود که حتی جرأت لمس کبریت را هم ندارد.کودکی که آنقدر دستش را نزدیک کبریت می‌کند تا بتواند گرم شود؛ ولی ترسش اجازه نمی‌دهد کبریت را لمس کند.خب این چیزها برای من جز لطیفه‌ای بیش نبود. منی که در راه عشق، خاکستر شده بودم. منی که عشقم خورشید بود! خورشید کجا و کبریت کجا؟!و حالا جناب خورشید! کاری که با من کردی، بیشتر از سوختن بود. چون تو خورشید نیستی!بسیار بدتر، یا شاید بسیار بهتر از خورشیدی.توپِ نارنجی آسمان فقط ذوب می‌کند.ولی تو مرا سوزاندی، له کردی، خاکستر کردی و میان دستانت فشردی.با این‌همه، از تو دلگیر نیستم. آخر تقصیر خودم بود! نباید فریب می‌خوردم. نباید تو را دستِ‌کم می‌گرفتم.قدرت عجیبی داری!تو مرا از یک انسان، به خاکستر تبدیل کردی. حالا بگو ببینم! آیا این خاکستر را می‌پذیری؟!اگر بازگویی این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 20:21:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من هم رفتنی شدم!</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D9%85%D9%86-%D9%87%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%85-hrxjfrmmsi1r</link>
                <description>-«یه دلیل. فقط یه دلیل بیار تا توی این دنیا بمونم. متقاعدم کن که نَرَم.»بغض در گلویم فریاد می‌زد. شنیدن این حرف‌ها از تو مانند شمشیری در تنم فرو رفت و اشک‌هایم همچون خونی که از تنِ زخمی‌ام می‌چِکد، سرازیر شدند. با صدایی از اعماق قلبم گفتم:«به اونایی فکر کنم که دوسِت دارن. فکر کن بدونِ تو چه بلایی سرشون می‌آد. فکر کن اگه بفهمن مردی و دیگه نیستی چه حالی می‌شن.»قهقهه زدی. آنقدر بلند خندیدی که حتی مرغ‌های آسمان هم شنیدند. همان‌ها که قرار بود بعد از تو، به حالِ من گریه کنند.«خب دیوونه! اگه کسی منو دوست داشت که حالم این نبود. این فکرا هم به سرم نمی‌زد.»می‌دانی، هیچ‌کس مرا آدم حساب نمی‌کند. ولی استثنائاً تو حق داشتی. چون من هیچ وقت جرأت اعتراف نداشتم. نجوا کردم:«تا حالا شده کسی رو دوست داشته باشی و نتونی بهش بگی؟»-«آره.»-«اگه اون بخواد خودکشی کنه، می‌ری بهش بگی دوسِش داری تا دست برداره؟»-«معلومه! این سؤالا چیه می‌پرسی؟»-«پس منم می‌تونم بهت بگم ...»بغض امانم نداد. زدم زیر گریه. و آغوشِ تو مرحمی بر خونِ نادیدنیِ تنم شد. همین جملۀ ناتمام کافی بود تا منصرف شوی و دوباره زندگی کنی. دوباره از دنیا لذت ببری و عاشق شوی. و حالا نوبت من است! با اینکه دوباره خونِ نادیدنیِ تنم را با ترک کردنِ من جاری کردی، بازهم دوستت دارم. فقط بدان که به‌خاطرِ تو رفتم.تو عاشق شده بودی و دیدنِ من حالت را بد می‌کرد. دلت برایم می‌سوخت و تظاهر می‌کردی. از طرفی او را هم دوست داشتی. و همیشه عشق قدرتمند تر است...با اینکه دیگر کنارم نیستی، هنوز هم ملاقاتِ تصادفی‌مان در خیابان آزرده خاطرت می‌کند. و کارِ عاشق چیست؟ این که بگذارد معشوق راحت باشد. حتی بدون او. پس من به‌خاطر تو می‌روم.می‌بینی؟ سفری که در پیش داشتی ناتمام ماند. ولی بلیتش را برایم به‌یادگار گذاشتی. بالاخره من هم رفتنی شدم! اگر بازگوییِ این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 23:26:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@NoraAzad/%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-oyvaxzxcyya4</link>
                <description>می‌گویی:&quot;عشق، مثل یه دریاست.از دور قشنگ به‌نظر می‌رسه؛‌ولی وقتی بری وسطش، دیگه نمی‌تونی برگردیاونجاست که تشنه می‌شیمجبور می‌شی آبِ شورِ دریا رو بخوری و تشنه‌تر شی.آخرش هم...می‌میری &quot;ولی من صدایت را نمی‌شنوم؛چون صدایت از ساحل، به وسط دریا نمی‌رسد.امّا نگران نباش!اینجا آنقدر هم بد نیست.آخر هم‌صحبتی با دیگر قربانیانِدریای چشمانت، درد و زجرِ مرگ را آسان‌تر می‌کند...اگر بازگوییِ این نوشته عشق را بیشتر می‌کند، نشر هم مثل من آزاد است...°°نورا آزاد°°</description>
                <category>Nσɾα Aȥαԃ</category>
                <author>Nσɾα Aȥαԃ</author>
                <pubDate>Sun, 04 Aug 2024 14:49:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>