<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نورا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Noral</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:02:05</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>نورا</title>
            <link>https://virgool.io/@Noral</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پشت لبخندهایش گریه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Noral/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-jtdpbnkabwkc</link>
                <description>آن روز گذشت،فاطمه بهم گفت که املایش را خودش نوشته و آن را در خانه رو نویسی نکرده است.حس رقابتی که بینمان بود شور و ذوق عجیبی را به وجود می آورد،نا گفته نماند حس حسادت های بچگانه هم بود،اینکه سر کلاس معلم کتاب چه کسی را بر می داشت یا برای کداممان خودش سوال ها را می نوشت،دستخط معلمان خیلی خوب بود و دستخط ما بچگانه دوست داشتیم در کتابمان چیزی بنویسید ،بعد از اینکه معلم آمد و کتاب یکی دیگر را برداشت حس بدی وجودم را فرا گرفت و پوزخندی بر لب همکلاسیم نشست.بعدظهر آن روز که به خانه آمدم کتاب و مدادم را برداشت و آن را به دختر همسایه دادم تا سوال های کتاب را برایم بنویسد و اوهم سوال ها را برایم نوشت .و به خانه آمدم ،همبازی هم سن و سال نداشتم و مادرمم هم نمی گذاشت که بیرون بروم،کارهای خانه را انجام می‌دادم  ،ظرف های را می شستم ،خانه را جارو میزدم ،لباس هایم را خودم می شستم بعد از اینکه این کارها را انجام می‌دادم کتاب و دفترم را برمی‌داشتم و میرفتم جلوی تلویزیون، هم درس هایم را می نوشتم و می‌خواندم هم کارتون می دیدم ،وابستگی و علاقه ای خاص به کارتون و انیمیشن داشتم،با اینکه در خانه کمک دست مادرم بودم ،ولی هیچوقت مادرم ازم تعریف نمی کرد گاهی آنقدر با حرف هایش اذیتم  می کرد که ساعت ها می نشستم و فقط گریه می کردم .پایه اول و دومم را زیاد به یاد نمی آورم ولی کتک زدن ها پدرم را هیچوقت فراموش نمیکنم،پدرم معتاد بود،وقتی مادرم به پدرم گفت که در درس هایم ضعیفم و نمی‌توانم بخوانم و بنویسم آنچنان کتکم میزد که جا آن ها تا چند روز باقی می ماند،پدرم از وقتی فهمید که ضعیفم هر شب با من کار می‌کرد و اگر جایی را بلد نبودم عصبانی می شد و کتکم میزد .گاهی تا ساعت ۱۲یا ۱شب مرا بیدار نگه می‌داشت تا برایش بخوانم و بنویسم.از آن پس من در درس هایم پیشرفت کردم و شاگرد اول می شدم .ابتدایی را که تمام می کردیم باید برای ادامه تحصیل به روستای دیگر میرفتیم تا آنجا ادامه تحصیل بدیم .دیگر خیلی خوشحال بودم که از دست اذیت های مادرم و کنایه هایش راحت می شدم از طرفی هم دلم برایش تنگ می شد.</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 08:10:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت لبخندهایش گریه بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Noral/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF-f2vm727ma0bv</link>
                <description>مامان:دخترم بیدار شو ،دیرت نشه مدرسه ات،دختر:نه مامان الان بیدار میشم. خونمون دوتا ،اتاق بیشتر نداشت ،سقف اتاقمان چوبی بود،یادمه فصل زمستان که می‌شد شر شر از سقف خانه آب می چکید،باران های شدیدی می بارید،بعد از باران خانه هایمان شبیه سیل زده ها بود،عادت داشتم هر صبح که از خواب بیدار می شدم رختخوابم را جمع میکردم ،مادرم میگفت باید از الان یاد بگیری این کارا ها را،رفتم دست و صورتم رت شستم. نون پنیری لقمه گرفتم و گذاشتم داخل کیف و از خانه زدم بیرون،فاصله مدرسه تا خانه یمان مسافت زیادی نداشت، و من و هم محله ای هایمان با هم میرفتیم و می آمدیم. کلاس اول و دومم را زیاد به یاد نمی آورم.یادمه یک روز سر کلاس هنر بودیم و من دفتر نقاشی نداشتم، میخواستم از مدرسه فرار کنم آخر دوست نداشتم کسی فکر کند که من دفتر نقاشی ندارم ،برادرمم در همان مدرسه درس می‌خواند و چند پایه ای از من بالاتر بود ،رفتم به پسر عمویم گفتم که دفتر ندارم ،پسر عمویم گفت اینکه گریه نداره،دفتر خودشو داد و من آمدم سر کلاس و نقاشیم را کشیدم، معلم هایمان مرد بود و از شهرستان آمده بودند ،بیشتر معلم ها دانش آموزان رو تنبیه می کردند  خداروشکر معلم ما نسبت به بقیه معلم ها مهربان‌تر بود،منو همکلاسی هایم ۷نفر بیشتر نبودیم.کم ترین پایه را کلاس ما داشت البته بعضی از بچه ها تجدید شده بودند و ما ۷نفر باقی مانده بودیم.آقای معلم که سر کلاس می آمد دلهره ای عجیب می آمد سراغم. دست هایم می لرزید و قلبم تند می تپید.بعد از اینکه احوال و سلام پرسی کرد کتاب هایمان را باز کردیم قرار بود از درسی که داده بود املا بگیرد.املا که تمام شد دفترهایمان را دادیم و نشستیم بغل دستیم معمولا درسش متوسط بود و آن روز املایی را بدون هیچ غلطی نوشته بود برایم عجیب که چرا املایش غلط نداشت .کنار منکه بود حس می کردم نمی نویسد به آقای معلم گقتم آقا اجازه فکر کنم املایش را خانه نوشته. ولی هنوزم نمی‌دانم آن املا را خودش نوشته بود یا اینکه در خانه نوشته بود خدا بهتر می داند. کلا</description>
                <category>نورا</category>
                <author>نورا</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 22:30:42 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>