<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یک INTP</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@OneINTP</link>
        <description>درون مغز من چه می‌گذرد؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 17:49:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1759364/avatar/n2Rsw1.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یک INTP</title>
            <link>https://virgool.io/@OneINTP</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-cfg80fjovq4o</link>
                <description>پست تقریبا مخاطب خاص داردبه تازگی متوجه شدم فرد خاصی پست هایم را میخواند پس تصمیم گرفتم حرف هایی که برایم خیلی سخت است مستقیم به او بگویم را اینطور بگویم.سلام!زمانی به تو گفتم که در مسیری نیستم که مورد علاقه ام باشد یا بهتر بگویم در مسیری نیستم که میخواستم باشم. دیروز از خیابانی رد میشدم که چند سال پیش در آنجا کلاس کنکور میرفتم. یاد موضوعی افتادم. آن زمان برعکس همه که بعد و قبل کلاس به فکر درس و قبولی در کنکور بودند، من به فکر خریدن خانه ای ویلایی با درختانی تنومند در کنار آموزشگاه بودم. از این دست رویاها زیاد داشته ام. یکی از بزرگ ترین هایش همانی است که تو را درگیر آن  کردم. چندین روز که در کنارت نبودم بسیار فکر کردم. آنقدر که گاهی میخواستم با یک تفنگ فقط به سرم شلیک کنم  تا خاموش شود. فهمیدم دیگر تلاش کردن نتیجه ای ندارد. من روز به روز از آن رویاها دورتر میشوم و هر چه میگذرد خسته تر از دنبال کردنشان. فهمیدم متفاوت بودن خوب نیست، باید همرنگ شد. فهمیدم زندگی همیشه آنطور که ما میخواهیم پیش نمیرود و حتی شاید اصلا پیش نرود. فهمیدم مرده ها را رها کنم و سمت زندگی باز گردم. فهمیدم حال که زنده ام و نفس میکشم چرا زندگی نکنم؟! درست است که زندگی ای نمیشود که من همیشه میخواستم ولی باز هم میشود اندکی زندگی کرد.و فهمیدم شانسی برای زندگی ای که با تو میخواستم داشته باشم ندارم.در کنار همه این فهمیدن ها آخری بیشتر از همه اذیتم میکند. کاش هیچ وقت نمیفهمیدم ولی خب از آنطرف هم میگویم دوری از واقعیت مثل رخ ندادن زمین لرزه های کوچک است، در آینده باعث زمین لرزه و خرابی بزرگتری میشود.و اما چایی...آنچه بین ما اتفاق افتاد مثل یک استکان چایی بود؛ گرم، دوست داشتنی، خوشمزه و پر از روحاما آنچه زندگی برای ما رقم زد این چایی را سرد کرد. چایی سرد هم خوب نیست مخصوصا برای عشق چایی مثل تو. پس خواستم با این چایی باز گرمی را به زندگی عاشقانه تو باز گردانم. نمیخواستم خاطره بدی در ذهن تو از فرجام قصه ما باشد.باشد که همیشه موفق و خوشبخت باشی.</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Sat, 10 Sep 2022 20:06:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پست آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-jkwhhelc8cuz</link>
                <description>این پست هم دلنوشته است. چیزهایی که تا کنون نوشتم با این فکر بود:نمی نویسم تا لزوما کسی بخواند، مینویسم چون جای خوبی برای ثبت است. نمیخواهم لابه لای صدها کاغذ دیگر در اتاقم گم شود.خیلی سعی کردم باز ذهنم را متمرکز کنم تا دوباره بتوانم بنویسم ولی اصلا در شرایط روحی روانی خوبی نیستم. یکی از دلایلی که کارم به اینجا رسید خواندن و فکر کردن بود. شاید اگر مثل اکثر هم سن و سال هایم روتین جامعه را انجام میدادم شرایط بهتری داشتم.نمیدانم، بگذریم.فعلا قصد دارم فقط بپذیرم و دیگر به چیزی فکر نکنم. از ناکامی قرار گرفتن در مسیر درست زندگی ام تا عشقی که دل تنگ او هستم ولی هیچ شانسی برای زندگی با او ندارم.زندگی سراسر خوشبختی و پویایی را برای همه شما عزیزان آرزو میکنم.</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Tue, 06 Sep 2022 07:29:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنای زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-ogyp8mkjpgnh</link>
                <description>مدت زیادی به دنبال جواب این سوال بودم که &quot;معنای زندگی چیست؟&quot; منابع مختلفی میخواندم و ساعت ها فکر میکردم تا جایی که از خواندن و فکر کردن راجب این موضوع حالم بهم میخورد.شاید دانستن این موضوع که فردی هستم که سخت قانع میشود و چیزی را میپذیرد انگیزه شما برای خواندن این پست را بیشتر کند!بگذریم...پیش از این راجب موضوع &quot;خوشحالی یا خوشبختی&quot; صحبت کردیم و میتوان آن را به عنوان مقدمه ای بر صحبت الان درنظر گرفت. با توجه به آن ما فهمیدیم بین خوشحالی و خوشبختی، خوشبختی چیزی است که باید دنبال آن باشیم نه خوشحالی.اما حال سوال این است: معنای زندگی چیست؟سه پاراگراف بعدی باید پست مجزایی میشد اما یادم رفت پیش از این توضیح بدهم پس در همینجا خلاصه میگویم: (شاید هم چون حسی درونم میگفت پست های قبلی را اگر بگویم هم نمیروند بخوانند!)&lt;&lt; من نمیخواهم سوال &quot;چرا ما در این جهان هستیم؟&quot; را پاسخ دهم. دلیل این سوال که مشخص است؛ تولد. سوالی که پس از این مطرح است این است که &quot;حالا که هستیم چه کار کنیم؟&quot;. پس ما دو سوال داریم؛ اول معنای زندگی چیست و دوم حالا که هستیم چه کار کنیم. ولی سوال دوم بخشی از سوال اول است. بگذارید بیشتر بررسی کنیم.شاید به سوال جذابی در امتحانات خود برخورده باشید: &quot;فلانی که بود و چه کرد؟&quot; با جواب دادن به این سوال شما زندگی یک فرد را با دید کلی به روی برگه کاغذ می آوردید. چرا؟ چون هرآنچه از فاصله تولد تا مرگ او میدانستید را مینوشتید. نمیتوان معنای زندگی را جدای از فرد بررسی کرد چون این بودن فرد است که پدید آورنده زندگی است. مشکل اینجاست که ما همیشه وقتی زنده ایم به دنبال جواب این پرسش میگردیم (شاید چون مرده ها نمیتوانند یا به ما نمیگویند یا ما نمیدانیم!). اگر به دید یک مرده به زندگی نگاه کنید یا راحت تر به دید استاد تاریخی نگاه کنید که در پی طرح سوالات امتحان خود است نمیتوانید این سوال را بدون ضمیر بپرسید. معنای زندگی چیست؟ بی معنی است! نه زندگی، بلکه سوال. چون این وجود یک فرد است که زندگی را ساخته پس شما باید آن فرد را بشناسید تا سوال را پاسخ دهید و سوال هم تغییر میکند به &quot;معنای زندگی اش چیست؟&quot; یا راحت تر بپرسیم میشود سوال فلانی که بود و چه کرد؟پس اگر خواستید این سوال را بررسی کنید باید اول فردی برای بررسی پیدا کنید چون در غیر این صورت چیزی برای بررسی ندارید. زندگی بدون آدم ها شکل نمیگیرد. این متفاوت از آن دیدگاهی است که میگوید ما به زندگی معنا میدهیم (چه کرد). خیر، ما پیش از معنا دادن به زندگی از آن معنا میپذیریم (که بود). پس دیگر اگر با این سوال مواجه شدیم با این دید نگاه کنید که معنای زندگی من، او یا فلانی چیست. و با جواب دادن به این سوال، به سوال حالا که هستیم چه کار کنیم هم پاسخ داده اید.&gt;&gt;روزی به دنیا می آییم و روزی از دنیا میرویم. مهم نیست که قبل و بعدش چه بوده و چه خواهد بود. مهم این است در این دنیا و در این زمان کیستیم و چه کنیم. برای قبل (اگر وجود داشته باشد) احتمالا قبلا فکر کرده و تصمیم گرفته ایم و برای بعد هم در زمان خودش فکر میکنیم و تصمیم میگیریم (اگر باور دینی خاصی دارید باز هم میتوانید از این مطلب استفاده کنید ولی من این مطلب را غیر از چند مثال با فرض پرداختن فقط به این دنیا نوشته ام).اسمش را گذاشته اند زندگی. همان فاصله بین تولد و مرگ. و با مطالعه تاریخ یا برای فهم بهتر با تاریخ فلسفه میفهمیم که یکی از موضوعاتی که همیشه از بحث های داغ هر زمان بوده فهمیدن معنای این موضوع است؛ و البته نه معنای لغوی، بلکه معنای فلسفی. دلیلش هم واضح است: &quot;ما میتوانیم فکر کنیم&quot;. حیوانات هم روزی به دنیا می آیند و روزی میمیرند ولی از روی غریزه رفتار میکنند و در پی رفع نیاز های خود هستند (شاید بگویید حیوانات هم فکر میکنند و کلاغ گردو را از ارتفاع رها میکند تا بشکند یا شامپانزه از جسم سختی برای این کار استفاده میکند و... ولی اینها یادگیری هستند نه فکر. حیوان اول فکر نکرده و نتیجه گیری کند و فعلی را انجام دهد او فعل را انجام داده، نتیجه گیری کرده و یادگرفته. بین این دو تفاوت زیادی است). ولی خب خوشبختانه یا متاسفانه ما میتوانیم فکر کنیم و با این توانایی یکی از اولین سوالاتمان میشود همین سوال. چون از اولین چیزهایی است که خود را در مواجه با آن می یابیم.اگر خوش بین ترین آدم هم باشید، اگر در بهترین امکانات هم زندگی کنید با خواندن چند دقیقه اخبار جهان میفهمید دنیا جای چندان زیبا و دلنشینی نیست و پر از مشکلات و سختی هاست و چه بسیار افراد ثروتنمند و قدرتمندی که  به نابودی کشیده شدند و چه بسیار شرکت های بزرگی که ورشکسته شدند. فرد یا کسب و کار بدون مشکلی وجود ندارد، ثروتمندترین فرد دنیا هم که باشید حداقل در چیزی مثل ازدواج خود به مشکل میخورید (بر اساس رویداد های زمان حال). پس نمیتوان منکر این شد که برای فردی در این دنیا مشکلی وجود نداشته باشد (این مطلب انگیزشی نیست). و هرجا که مشکلی باشد یعنی چیزی وجود دارد که آدم به دنبال آن باشد (نه صرفا حل کردن آن مشکل). چون غیر از عده کمی از آدم ها که خودآزار اند (البته اینها هم به دنبال چیزی هستند) بقیه حداقل به دنبال رهایی از آزارها و رنجش ها هستند.بگذارید جور دیگری بیان کنم. هرآدمی که شما پیدا کنید به دنبال چیزی است. یکی آرامش، یکی لذت، یکی شادی، یکی رهایی از رنج و... . حتی آدم هایی که به دنبال هیچ چیز نیستند (مثل من) هم به دنبال چیزی هستند و آن هیچ چیز است (بعدا توضیح میدهم)! ولی اینکه به دنبال چه باشید معنای کامل زندگی نیست، بلکه نگاهی سطحی به بخشی از معنای زندگی است.شماتیک زندگیبر اساس آنچه گفتیم (+ پست های قبلی) و براساس مشاهده رفتار انسان از گذشته دور تا کنون انسان همیشه به دنبال چیزی است. خیلی ها میگویند انسان باید به دنبال چیزی باشد ولی این کاملا درست نیست چون انسان همین حالا هم به دنبال چیزی هست. چیزی که باید گفته شود این است که &quot;در پشت چیزهایی که انسان به دنبال آن است چه مفهومی نهفته؟&quot; (اینکه انسان به دنبال چه است موضوع دیگری است).برای فهم این موضوع شما اول باید بر اساس شماتیک بالا &quot;فاز اول&quot; زندگی را بفهمید و آن پذیرش چیزهای غیر قابل تغییر است. شما اول باید بپذیرید چیزهایی وجود دارد که قادر به تغییر آن نیستید. چیزهایی که گاه خوب هستند و گاه آزار دهنده. گاه استعدادهای شما هستند و گاه نقصان های شما. هیچ دو فردی در این دنیا در شرایط کاملا مساوی به دنیا نیامده اند و این مسئله اگر شما را آزار میدهد باید بپذیرید. این بخشی از معنای زندگی است. تا هنگامی که این چیزها را نپذیرید نمیتوانید بخش دوم معنای زندگی را درست دریابید.&quot;فاز دوم&quot; معنای زندگی هدف است. همان چیزی که شما به دنبال آن هستید(که شاید هیچ چیز باشد!). مسئله ای که مهم است فهمیدن درست آن هدف است. شما باید بفهمید اگر به دنبال پول هستید دراصل به دنبال پول نیستید به دنبال چیز دیگری هستید به نام &quot;حس رضایت مندی&quot;. این حس برای همه چیزهای احتمالی که شما ممکن است به دنبال آن باشید وجود دارد. در آرامش، لذت، رهایی از رنج، عشق و رسیدن به سعادت ابدی (عبارت سعادت ابدی را با نظر به جایگاه دینی آن استفاده میکنم) هم این حس وجود دارد. حس رضایت مندی همان حس تعیین کننده شرایط روحی شما به صورت مستمر است. همان چیزی است که اگر در طول روز با آن مواجه نشوید احتمالا موقع خواب یا در خلوت خود و به دور از شلوغی دنیا با آن مواجه میشوید. و نکته مهم دیگر اینکه حس رضایت مندی معلول شادی نیست بلکه علت آن است. حس شادی درون مغز شما و به واسطه ترشح هورمون ها بروز میکند. اگر قرص های ترشح کننده و یا پیشگیری کننده از تجزیه این هورمون ها را بخورید شما احساس شادی میکنید ولی لزوما احساس رضایت مندی نمیکنید. پس علت این حس چیست؟ چه چیزی  آن را به وجود می آورد؟ اگر تاکنون هدفی داشته اید و به صورت درست و برنامه ریزی شده به آن رسیده اید، کمی فکر کنید. حس شادیِ رسیدن به هدف زیاد در وجود شما دوام نیاورده. آن حس خوب که در زمان حرکت به سمت هدف و پس از رسیدن به هدف در وجود شما بوده حس رضایت مندی حاصل از &quot;تحت کنترل بودن اوضاع&quot; است. شما میتوانید افراد زیادی را پیدا کنید که هنوز به اهداف خود نرسیده اند، هنوز آن خانه و ماشین مورد نظر خود را نخریده اند، هنوز در کنکور قبول نشده اند، هنوز به سعادت ابدی نرسیده اند ولی این حس را دارند. چون اوضاع برایشان تحت کنترل است. چون در مسیر درست هستند. اگر بخواهم جمع بندی کنم معنای زندگی در دو چیز است:پذیرش آنچه قابل تغییر نیست: &quot;که بود&quot;به وجود آوردن حس رضایت مندی (راهکار: حرکت به سمت هدفی، معلول: شادی): &quot;چه کرد&quot;و این همان خوشبختی است. خوشبختی را اینطور تعریف کردیم که شما به طور مستمر احساس شادی کنید و این شادی همراه با واقعیت باشد. چون اگر مثل من راه های غیرواقعی رسیدن به شادی را رفته باشید میدانید که بزرگترین شادی ها هم میتوانند با اولین تلنگر واقعیت از بین میروند. پس به جای صرفا رسیدن به شادی (خوشحالی) به دنبال خوشبختی باشید. خوشبختی بهترین حسی است که میتوان در کنار زندگی (فاصله تولد و مرگ) به دست آورد. و اینکه به دنبال چه باشیم بستگی به باورها، ارزش ها، استعدادها، رنج ها و شرایط درونی شما دارد و قطعا جوابش را از هیچ کسی غیر خودتان نمیتوانید بگیرید. شاید برای توضیح بیشتر درآینده راجب آن بنویسم.موضوع دیگر آن &quot;هیچ چیز ها&quot;. شاید شما هم مثل من امروزی که گذشت را به دنبال چیز خاصی نبوده باشید، شاید خود را فردی بدون هیچ هدف و علایقی بدانید. در این باره هم در آینده صحبت خواهیم کرد ولی فعلا این را بدانید که در دنیایی مادی چیزی به نام هیچ وجود ندارد! و هیچ چیز یعنی دوری از بقیه چیزها که این خودش چیزی است. چیزی بزرگ!ببخشید کمی طولانی شد. امیدوارم به برخی سوالات در حد توان پاسخ داده باشم. باز هم مثل همیشه دوست دارم نظرات شما را بدانم و بگویید که شما در این باره چه فکری میکنید.</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 04:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق نافرجام</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-qeeumsx1hs32</link>
                <description>این پست دلنوشته است. پس لطفا اگرحوصله آن را ندارید وقت خود را هدر ندهیددر خاطراتم هست شب های زیادی که به این فکر میکردم اگر روزی عاشق شوم... اگر روزی کسی را پیدا کنم...به عنوان فردی رویاپرداز همیشه رویایی زیبا از عشق در سر داشتم. رویایی که شاید باید در حد همان رویا می ماند.رویایی که امروز از داشتنش پشیمانم.اما روزی کسی پیدا شدکسی که در همان نگاه اول محو چشمانش شدم. همیشه یادم می ماند، پشت ماسکی پنهان شده بود. گهگاهی نگاهی میکرد ولی خیره نمیشد. لبخندی اگر میزد معلوم نبود. کل چیزی که دیده میشد چشمانی مهربان با معصومیتی خاص.فکر و ذکرم این شده بود وقتی حواسش نیست نگاهش کنم. رفتارش را ببینم. اخلاقیاتش را کشف کنم.پس از مدتی دیگر نمیتوانستم از فکرش خارج شوماو همان دختر رویایی من بود. رویایی که همیشه در سر می پروراندم. اما رویاهای من کمی متفاوت بود...خلاصه دست تقدیر کارگر شد و با او حرف زدم، اول تمایلی نشان نمیداد. به سختی جواب میداد. اغلب سکوت میکرد. ولی بالاخره شبی حرف دلش را زد.دو بال به من داده بودند. پروازی به مرتفع ترین نقطه دنیاآن شب به من گفت او هم مرا...مدتی بهترین ساعات زندگی من در کنارش ساخته شد. بهترین روزها، بهترین شب هاولی خب من همیشه عجیب و غریب بودم. هم خودم، هم رویاهای مسخره امرویای زندگی با حس خوشبختی به جای زندگی با حس خوشحالی، کم کم تمام لحظات خوشم را خراب کرد. کم کم پیش او همیشه ذهنم مشغول بود. مشغول ساخت امپراطوریی که او ملکه آن باشد.کم کم تردید به جان احساسم رخنه کرد. تردید به خاطر روزهایی که میگذشت و من هیچ کاری جز ابراز علاقه کلامی نمیتوانستم بکنم.کم کم دوستت دارم هایم رنگ باخت. پشت هرکدامشان صدها فکر بود. فکر اینکه نمیتوانستم جز ابراز علاقه ای برای او کار دیگری انجام دهم.ذره ذره احساس و غرورم با هم خرد شدند و فردی بدون احساس و غرور ساخته شد. فردی که باور داشت دیگر دوستت دارم هایش به درد نمیخورند و نمیتواند کاری کند.شش ماه تلاش و زحمت من برای به دست آوردن راه درآمدی که با آن بتوانم رابطه رویایی خود را مدیریت کنم همه بی نتیجه مانده بود.و امان از رویایی که فقط به خودت مربوط نشود...حالا من مانده ام بدون حس و غرور، باور کرده به ناتوانی خود و از همه بدتر عذاب دلی که برای من می تپید و...دوام هرچه به عالم نجیب خنده تودلیل کفر دمادم نجیب خنده تو حرام خواهش حوا هبوط هرزه منفریب فاتح عالم نجیب خنده توکشیده دست غریبی به کوچه پای مراو بد کشانده به خاکم نجیب خنده تو</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Sat, 03 Sep 2022 06:00:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرامگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85%DA%AF%D8%A7%D9%87-krobwxg3ocp1</link>
                <description>سلامی با بوی صبح جمعه امروز در مورد چیز جذابی میخواهم با شما عزیزان صحبت کنم.مدتی میشود که علاقه نسبتا خوبی به قبرستان ها پیدا کردم. در سکوت و آرامش آنجا قدم میزنم، شعر میخوانم،   فکر میکنم و گاهی با مردگانی که نمیشناسم سخن میگویم (هر چند که باور دارم کسی صدایم را نمیشنود). من دانشجوی شهری دیگرم و مسافرت هم زیاد میروم به علاوه که در شهر خودمان هم چند قبرستان داریم و در همه این شهرها یکی از جاهایی که حتما میروم قبرستان ها هستند. نوشته های روی قبرها را میخوانم، اشعار گاهی تکان دهنده شان را، سن هایشان را.برخی قبرها سنگ قبری کهنه و خراب دارند و برخی بیشتر به آنها رسیدگی شده. برخی درجایی هستند که مردم زیاد عبور میکنند و پا روی آنها میگذارند و برخی برای خودشان دیوار و سقفی دارند که حتی آفتاب و باران هم نخورند.شاید از بین همه آنها نتوان دو قبر را یافت که صاحبان آنها در زندگی شرایطی یکسان داشته باشند ولی حالا در کنار هم خوابیده اند.بگذریم؛ این چیزها را خودتان بهتر از من میدانید.موضوعی که توجهم را جلب کرده واژه ای است که تقریبا روی همه سنگ قبرها میتوان یافت:&quot;آرامگاه&quot;جایی که آرام هستند. جایی که کسانی که درآنجا قرار گرفته اند دیگر همیشه آرام هستند. بهتر بخواهیم موضوع را درک کنیم، قبر هایی که بر روی آنها عبارت &quot;آرامگاه ابدی&quot; حک شده بیشتر کمک کننده هستند.چیزی که من به آن فکر میکنم این است که اگر وقتی کسی میمرد قرار است به این درجه نایل شود، درجه رفیع آرام بودن؛ پس در زندگی قرار نیست چنین اتفاقی برای ما بیفتد. حداقل به صورت دائمی قرار نیست.یاد بیت شعری از کلیم کاشانی افتادم:موجیم که آسودگی ما عدم ماست / ما زنده به آنیم که آرام نگیریمو به راستی نیز چنین است. آرام گرفتن اگر بزرگ ترین خطای انسان در زندگی نباشد یکی از بزرگ ترین هاست. البته فرق است میان آرامش و آرام بودن. آرامش همراه با حس خوشبختی و رضایت مندی است، چیزهایی که در آینده بیشتر بررسی میکنیم ولی آرام بودن به معنای سکون و بی حرکت ماندن، به معنای کاری نکردن، به معنای عدم تغییر و شرایط یکسان مستمر است. این آفت زندگی است. همان چیزی است که شاید با عباراتی مثل comfort zone یا دایره امن و راحتی هم بشناسید. یا شاید به عنوان آفت روزمرگی. ولی امروز نگاه دیگری به آن بیندازید. آرام بودن در زمان زنده بودن فقط از شما مرده متحرک میسازد!از آخرین باری که در زندگی حرکتی کرده اید چقدر میگذرد؟ از آخرین باری که برنامه داشته اید؟ هدف داشته اید؟ چیزی برای رسیدن چیزی برای تغییر؟ اگر حال که این پست را مطالعه میکنید مرده متحرک نیستید صمیمانه به شما تبریک میگویم، چون شما دارید زندگی میکنید و طعم زندگی را لحظه به لحظه میچشید.ولی اگر خود را جزء مردگان متحرک میدانید بهتر است زودتر دست به کار شوید. نیاز هم نیست دنیا را تغییر دهید! فقط کافی است کوچک ترین تغییری به وجود آورید و بعد آن را دنبال و تغییرات بعدی و بعدی. به همین سادگی.زندگی ساده است، با پیچیده کردن آن خودتان را اذیت نکنید.جمعه خوبی داشته باشید. خدانگهدار</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Fri, 02 Sep 2022 11:13:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خوشحالی یا خوشبختی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-kvymdjowjguw</link>
                <description>زندگی مجموعه ای از انتخاب های ماست. از زمانی که بیدار میشویم شروع به انتخاب میکنیم، انتخاب اول این است که اصلا بیدار شویم یا به خواب خود ادامه دهیم.این ها جملات کلیشه ای هستند. جملاتی که امروزه در هر سایت و کتاب خودشناسی و خودیاری و انگیزشی میتوان یافت. اما یک موضوع جالبی وجود دارد. یکی از این انتخاب ها به نظر مهم تر از بقیه می آید. بله! انتخاب مسیر زندگیمسیر زندگی قبل از آنکه به انتخاب سبک زندگی و شغل و اینجور چیزها برسد، انتخاب مهم تری پیش روی خود دارد.اجازه دهید اسمش را بگذاریم انتخاب نوع مسیر زندگی:&quot;نوع زندگی به ما میگوید که برآیند تمام کارهایی که میکنیم به کدام سمت است&quot;و جالب تر آنکه هرچیزی که شما برای انجام دادن درنظر بگیرید نهایتا به دو مسیر ختم میشود: خوشحالیخوشبختیشاید الان به نظر بیاید که این دو یکی هستند یا مکمل هم اند یا جزئی از هم هستند ولی بیایید بیشتر بیندیشیم و عمق قضیه را بفهمیم.به کارهایی که امروز انجام دادید فکر کنید یا اگر بهتر میخواهید نتیجه بگیرید یکی دو روز کارهایی که انجام میدهید را جایی بنویسید و بعد شروع به بررسی کنید.کارهایی که ما در زندگی انجام میدهیم یا کارهایی هستند که همان وقت یا در زمانی نزدیک باعث حس خوب شادی در ما میشوند و یا کارهایی هستند که شاید درآینده باعث این حس شوند.میگویند در لحظه زندگی کنید. این جمله کمی اشکال دارد؛ نه به خاطر در لحظه زندگی کردن، به خاطر اینکه شما همین حالا هم در لحظه زندگی میکنید. با نگاهی به کارکرد مغز انسان متوجه میشویم که مغز صرفا توانایی درک لحظه را دارد. اگر شما امروز کار سختی برای تحقق رویاهای خود در آینده انجام دهید مغز آن کار را لذت بخش نمیداند (مگر آنکه با رویا پردازی و تجسم آینده در زمان حال به مغز خود این موضوع را بفهمانید!). دلیلش هم واضح است، لذت برای مغز به صورت ترشح هورمون هایی تعریف میشود. هورمون ها باشند احساس خوشی و تمایل به تدام آن کار پیدا میکند و هورمون ها نباشند شما را به سمتی میبرد که هورمون ها ترشح شوند. پس تعجبی ندارد اگر ورزش کردن برای عموم مردم سخت است (بجز آنان که از خود ورزش لذت میبرند) و خوردن خوراکی های خوشمزه راحت. حتی اگر شما با تمام وجود بدانید که ورزش برای سلامتی مهم است و باعث تناسب اندام و هزار منفعت دیگر درآینده میشود، باز هم مغز شما در لحظه برای خوردن خوراکی ها هورمون ترشح میکند و لذت میبرد. پس ناخودآگاه شما  را به سمت آن کار میبرد.خب حالا چه؟ حالا چه کار کنیم؟انتخاب!ولی قبلش دو تعریف دیگر بگوییمخوشحالی: &quot;فعالیتی که با انجام آن هورمون های شادی در مغز شما ترشح میشوند&quot;خوشبختی: &quot;فعالیتی که با انجام آن امکان ترشح مستمر هورمون های شادی درآینده در مغز شما فراهم میشود&quot;اگر بخواهیم بیشتر موضوع را بسط دهیم باید بگوییم خوشبختی برخلاف خوشحالی دارای همه حواس است: حس درد، رنج، اضطراب، خستگی و شادی. ولی جنس شادی خوشبختی با خوشحالی متفاوت است. برای مثال خوشحالی حس شادی گرفتن نمره ای عالی با تقلب در امتحانات است ولی خوشبختی حس شادی گرفتن نمره ای عالی پس از ساعت ها تلاش و زحمت است. این ها در لحظه یکی هستند ولی تفاوت زمانی آغاز میشود که شما فکر میکنید. فکر برخلاف ساختار فیزیولوژیک مغز میتواند چیزی فراتر را درک کند: آینده!آینده واقیت زندگی است.&quot;واقعیت زندگی مجموعه از حواس مختلف است، حس درد، رنج، اضطراب، خستگی و شادی&quot;پس در نگاه دقیق تر شما هنگامی که شب قبل از خواب لحظه ای چشمانتان را میبندید و فکر میکنید، این واقعیت زندگی است که میبینید نه توهم خوشحالی های روزمره. بله درست خواندید. خوشحالی در برابر خوشبختی صرفا توهمی برای مدت زمان کوتاهی است.در برنامه مهران مدیری این سوال جالب از مهمانان پرسیده میشد که آیا حس خوشبختی دارند یا نه؟و سپس خود مهران مدیری در برنامه خندوانه تعریف خودش از حس خوشبختی را به صورت حسی درونی و غیر وابسته به عوامل بیرونی ارائه میدهد.بله همینطور است ولی به شرطی که شما معنای زندگی را بدانید و بدانید که اصلا قرار است چه شود و ما برای چه اینجاییم.ترجیح میدهم این پست را طولانی تر نکنم و ادامه مطلب را در پست دیگری خدمتتان بگویم.ممنون از وقتی که برای خواندن گذاشتید. لطفا اگر نظری دارید برای بیشتر فکر کردن و بهبود تفکراتم آن را در میان بگذارید.</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 21:46:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا خودکشی نمیکنم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@OneINTP/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-curjpxzjbztd</link>
                <description>قبرستانداستان زندگی ام:متولد شدم - بزرگ شدم - در رشته ای تحصیل میکنم که علاقه ای به آن ندارم - بدون درآمدی - تجربه عشقی نافرجام - دچار روزمرگی و افسردگیو حالا من آماده بودم که آخرین تکه پازلم را تکمیل کنمیعنی مرگ...دو شب پیش بود که تصمیمم بسیار جدی شده بود و وصیت نامه ای هم نوشتم و درحال آماده شدن برای مرگ بودم.مثل همیشه شروع کردم به فکر کردن...با اینکه من هیچ وابستگی به هیچ کس و هیچ چیز نداشتم و نه گذشته ای که به آن علاقه داشته باشم و نه آینده ای که برای تحقق آن بجنگم.ولی یک چیزی این وسط بودیک فکر مدام در ذهنم روشن و خاموش میشدآن موضوع چه بود؟&quot;پایان داستان&quot;میخواستم ببینم، ببینم پایان این زندگی چه میشودحتی اگر قرار باشد غم انگیز ترین داستان دنیا شودحتی اگر قرار است پوچ ترین و بی ارزش ترین داستان دنیا شودمیخواستم بدانم چه میشود، میخواستم تهش را ببینم الان روزهای خوبی را نمیگذارنم و بدتر از آن شب هاستولی با این وجود دوست دارم بدانم با اتفاقاتی که تاکنون برایم روی داده و اتفاقاتی که در آینده می افتد، قرار است در نهایت چه شود؟شاید بگویید هیچ! در یک زندگی پوچ و بی هدف روزی آخرین نخ سیگارم را میکشم و میمیرمولی دانستن همین برایم جذاب است. همین که بدانم تهش حرف شما درست از آب در می آید یا نهخلاصه فعلا قرار نیست بمریم و به عنوان کسی که تقریبا به همه چیز فکر میکند و یک لحظه ذهنش آرام نمیگیرد، دوست دارم تفکراتم را در اینجا به اشتراک بگذارم، شاید شما هم بخوانید و نظراتی داشته باشید که فرصت بیشتر فکر کردن را به من بدهد تا لااقل در این روزها و شب های وحشتناک زندگی ام کاری جذاب تر از زل زدن به سقف داشته باشم.اگر تا اینجا آمده اید، به خاطر وقتی که برای خواندن این متن گذاشتید از شما تشکر میکنم.</description>
                <category>یک INTP</category>
                <author>یک INTP</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 00:41:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>