<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رامین هوبخت</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@OneNineSevenOne</link>
        <description>من از خاکستر گذشته‌ام رشد می‌کنم. نه اینکه در آن بسوزم.


私は過去の灰から成長する。そして私はその中で決して燃えることはないだろう。</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 18:36:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3817131/avatar/DbNoCl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رامین هوبخت</title>
            <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اعتراف</title>
                <link>https://virgool.io/farhang-andishe/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-rwdnqjp2ltid</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانروزهای چهارشنبه را دوست داشتم. در طول هفته منتظر چنین روزی بودم که روبروی تلویزیون بنشینم و برنامه محبوبم «کتاب باز» را با حضور دکتر مجتبی شکوری نگاه کنم.با اینکه در این برنامه سرشار از آگاهی ، تنها کتاب‌هایی نقد و معرفی می‌شدند که مهر تأیید وزارت ارشاد بر آنها خورده بود ؛ با اینحال پخش فصل جدید برنامه «کتاب باز» با مخالفت روبرو شد و ادامه پیدا نکرد. حدس می‌زنم چرا؟البته برنامه «کتاب باز» با نام جدید «اکنون» در پلتفرم اینترنی فیلیمو منتشر شد. و پادکست «رادیو راه» در اپ‌های پادکست و کانال دکتر شکوری در یوتیوب مسیر متوقف شده برنامه «کتاب باز» را ادامه می‌دادند.اعترافبه عقیده‌ی من در میان فهرست بلند بالای کتاب‌هایی که در برنامه «کتاب باز» معرفی شدند؛ کتاب «اعتراف» اثر لف تولستوی از نشر «گمان» یکی از بهترین‌های آن است.همیشه با الاکلنگ درست و غلط زندگی بالا و پایین رفتم. چراغ گذشته را برای قدم در مسیر آینده روشن کردم ؛ اما در نهایت مجبور بودم به تصمیمی که می‌گیرم اعتماد کنم. چون هیچ قطعیتی وجود ندارد. دنیا دست مرا از گذشته بریده و برای آینده کوچکترین تضمینی به من نخواهد داد. بنابراین فکر کردن و البته درست فکر کردن یکی از ابزار های مهم زندگی است.تولستوی در این کتاب کم حجم که می‌توان یک روزه آن را خواند – برای من هفت ساعت طول کشید – شرح مبسوطی از بخشی از زندگی‌اش می‌نویسد که چگونه در پوچی و بی هدفی زندگی غوطه ور بوده و چطور از مرداب یأس و ناامیدی نجات پیدا کرده است.تولستوی بزرگ ، نه تنها در کتاب «اعتراف» به گونه‌ای داستان وار این بخش از زندگیش را روایت می‌کند ؛ بلکه آن را با نگرش فلسفی‌اش به زندگی ، می‌آمیزد. کتاب از حکایت و روایت آغاز می‌شود. با نقد آدم‌هایی که با آنها حشر و نشر داشته ادامه پیدا می‌کند. و درنهایت سعی می‌کند ؛ به این پرسش مهم پاسخ دهد ؛ که هدف از زندگی چیست؟ معنای زندگی چیست؟ از کجا آمده‌ایم و به کجا خواهیم رفت؟این کتاب شرحی مفصل مسیری است که نگارنده در آن قدم می‌گذارد. با بریدن از مذهب آغاز می‌شود. به خوشگذرانی و کسب ثروت می‌رسد. سپس متوجه پوچی زندگی‌اش می‌شود و در بحران سخت یأس فلسفی تا نزدیکی‌های خودکشی پیش می‌رود. اما موفق می‌شود بر احساس پایان دادن به زندگی فائق آید. برای پیدا کردن معنای زندگی در مطالعه غرق می‌شود. تا بالاخره پاسخ را پیدا می‌کند.خواندن بخش‌های از این کتاب برایم ساده نبود. به خصوص آن قسمت‌هایی که تولستوی نطق باطن و آنچه در ذهنش پرورش یافته بود را بیان می‌کرد.«اعتراف» کتابی نیست که تنها یکبار بخوانم. برای درک و فهم مطالب این کتاب باید آن را چندباره و چندباره بخوانم.این چند سطر ، از بضاعت ناچیزم سرچشمه گرفته است. اگر اهل وب گردی هستید؛ نقد‌های بسیار زیبایی در مورد این اثر برجسته تولستوی پیدا می‌کنید.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jan 2026 02:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراجو ، سعید ، صابربشیر</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D8%AC%D9%88-%D8%B3%D8%B9%DB%8C%D8%AF-%D8%B5%D8%A7%D8%A8%D8%B1%D8%A8%D8%B4%DB%8C%D8%B1-ymbhkhc8rlha</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانپکی به سیگارم می‌زنم و آنگاه به خود می‌گویم فکر خوبی است…ویرگول خیال ندارد خود را ارتقاء دهد که هیچ ثبت نظر را هم مسدود کرده‌ است. پیامک‌ها باز شده است ؛ اما آنها انگار از شورای امنیت ملی هم سخت‌گیرترند.از وقتی دیگر به ویرگول سر نزدم ؛ گاهی گداری ، از طریق پیام رسان‌ها با سعید عزیز و صابر بشیر عزیز در ارتباط بودم. در بزنگاه جنگ دوازده روزه ، با اینکه صابر بشیر هم طعم آن را چشیده بود ؛ کلی به من دلداری داد. واقعاً ذهن جوشانی دارد. به راحتی می‌تواند برای یک شاخه گل ، برای پرواز یک پرنده و برای هر چیزی که در پیرامونش در جنب و جوش است ؛ ماجرایی بیافریند که خوانندگانش را مجذوب کند. ذهن صابربشیر در هیاهوی طبیعت و واقعیت پرسه می‌زند. بسیار باهوش و مهربان است. و این مهربانی بستر اغلب حکایت‌های اوست.سعید و من و جه اشتراک زیادی داریم. هر دو از موسیقی کلاسیک غربی لذت می‌بریم. هر دو آهنگسازان بزرگ و شهیر این سبک را دوست داریم. با این اختلاف که دانش سعید در این زمینه بسیار بیشتر از من است. حتی هر دو از موسیقی جز و بلوز هم لذت می‌بریم. هر دو علاقه مند به ادبیات و عرصه علوم انسانی هستیم. با این تفاوت که دانش سعید در این زمینه‌ها بسیار بیشتر از من است. سعید تخیل قوی‌ای دارد و بسیار زیبا می‌نویسد. اگر بخواهد به سمت سور رئال برود تنها یک رقیب دارد آنهم ماجرا جو است.ماجرا جو واقعاً عاشق کتاب است. نزدیک به دوماه هر روز می‌نوشت. هر شب یک متن جالب جدید تحویل خوانندگانش می‌داد. گاهی سراپا خشم ، گاهی در کسوت یک مبارز جنگجو ، گاهی یک یاغی یکه و تنها. او تنها کسی است که دیده‌ام از رک گویی هیچ هراسی ندارد. عادت کرده بودم که بیدار بمانم تا هر شب، پست جدیدش را بخوانم. آخر او بسیار زیبا می‌نویسد. استاد تئاترش به او لقب ویرجینا ولف داده بود.نمی‌دانم این تصمیم از چه رو به ذهنش رسید ؛ ناگهان تصمیم گرفت که برود و دیگر در ویرگول هیچ ننویسد. اما نه … انگار هنوز در گوشه و کنار ویرگول حضور دارد.ماجراجو ، سعید و صابربشیر واقعاً عالی هستند عالی.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Tue, 20 Jan 2026 06:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای آدم خوبی بودن</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-pgkcpehlr3je</link>
                <description>می‌خواهم درباره‌ی آدم‌هایی بگویم که همیشه تلاش می‌کنند تصویری خوب از خودشان در نگاه دیگران بسازند. برای رسیدن به این تصویر، به هر دری می‌زنند و از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند. اما کمتر پیش می‌آید بفهمند که سوار قطاری شده‌اند که مقصدش چیزی جز تباهی نیست.آن تباهی چیست؟زندان قضاوت دیگران.زندانِ خودخواسته‌ای که با پای خود واردش می‌شویم و کلیدش را هم به دست اطرافیان می‌سپاریم. آنها در را به رویمان قفل می‌کنند و ما سال‌ها در این حصار می‌مانیم؛ مگر آنکه روزی با تلاش بسیار قفل را بشکنیم و مزه‌ی آزادی را بچشیم.اما آزادی همیشه پایان تلخی‌ها نیست. درست برعکس؛ وقتی از زندان قضاوت بیرون می‌آییم، یکی‌یکی رابطه‌های صمیمانه‌مان را از دست می‌دهیم. طبیعی است: ما دیگر آن آدم سابق نیستیم. همان تصویری که آنها می‌شناختند، شکسته است. آنها ترجیح می‌دهند ما را در همان قفس قضاوت‌ها و نظرهایشان ببینند، نه در هیئت «خود واقعی‌مان». و همین باعث می‌شود بسیاری از دوستی‌ها فرو بریزد.تنهایی… تنهایی… تنهایی.این است بهای آزادی. این است تقاص سال‌هایی که به اشتباه سپری شد. اما همین که بالاخره بیدار شدی، باید شکرگزار باشی. اگر تاب بیاوری، روزی آن‌قدر نیرومند خواهی شد که خودت دست به قطع رابطه‌های سمی بزنی.و درست همان‌جا زندگی تازه آغاز می‌شود.اکنون می‌توانی از خودت بپرسی: «آیا من آدم خوبی هستم؟»شاید پاسخ در ابتدا منفی باشد؛ چرا که سال‌ها به خودت ظلم کردی. ارزش‌هایت را نشناختی. ضعف‌ها و قوت‌هایت را نشناختی. نیازها، علاقه‌ها و استعدادهایی که می‌توانستند روزی شکوفا شوند و مایه‌ی سربلندی‌ات باشند، همه را نادیده گرفتی. به جایش، تنها دغدغه‌ات این بود که چگونه در چشم دیگران خوب جلوه کنی و تأییدشان را به دست بیاوری.آری، این‌گونه کلید سعادت و خوشبختی‌ات را در جیب دیگران انداختی.تو می‌خواستی آدم خوبی باشی، اما در عوض به موجودی بدل شدی که اختیار خود را به دست دیگران سپرده بود.آیا این همان چیزی بود که در جست‌وجویش بودی؟آیا این غایت آدم خوبی بودن است؟</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Mon, 08 Sep 2025 22:20:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>My Compass</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/my-compass-ajckcktjbczs</link>
                <description>Ramin, maybe you never achieve your goal. Because you selected a hard target. But do not be afraid, don&#039;t be concerned. You chose the best way to going on your life.Maybe you fail. Maybe you encounter so much restrictiveness. Perhaps you&#039;re too old to go on. It is not important. Your meaningful life is important. With that significant target. Stay glad. Stay live.C/C++ Python Linux Git Docker</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Thu, 04 Sep 2025 23:55:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوستی های خاک خورده</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%DA%A9-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-rjnfvy8l9ns9</link>
                <description>کتاب‌های خاک‌خورده‌ام… کتاب‌هایی که سال‌هاست دست نوازشی بر برگ‌هایشان ننشانده‌ام. و دوستی‌هایی که مدت‌هاست بر آن‌ها دستمالی نکشیده‌ام. آنان سنگ‌مزار آگاهی‌اند؛ آرامستان مهربانی‌اند.خودم را به &quot;من&quot; فروخته‌ام؛ به خویشی که در تور حریرگونه‌ی توهّم، مرا محصور کرده است— تا افسون کنم، تا مسحور شوم، تا سرمایه‌ای برای تجارت فخر گردم. این زندگی، زندگیِ جداافتاده از دیگران، بر بنیاد سود و زیان، به من فخر فروشی را آموخته است.کتاب‌های خاک‌خورده‌ام… دوستی‌های خاک‌خورده‌ام… و مهربانی‌ای که سال‌هاست در آرامستانِ نداشتنِ نداشته‌هایم به خواب رفته است.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 17:16:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکستر</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1-w3000c7s2jya</link>
                <description>قوطی کبریتم خالی است.برای خاکستر شدنباید آتش را گدایی کنمرامین کجایی پسر؟آتشی سوزان تر از دلار سراغ داری؟وقتی به صد هزار می‌رسد!بشین پسر. تو هم خواهی سوختمثل کودکی که با حسرتبه سیب نگاه میکند</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Fri, 29 Aug 2025 17:06:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوهم ، اوهم (صدای سرفه)</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%A7%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%81%D9%87-dpl1b6sfwfgx</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهرباندر این دو روزه اخیر تقریباً خواب بودم. میدانم علتش چیزی نیست جز افسردگی و فشار تنهایی. اما هر چه هست موقتی است. می‌آید و می‌رود. ماندنی نیست. نیاز دارم به این دور بودن از هیاهو.با تمام این احوال پیشرفت خوبی در سی پلاس پلاس داشته‌ام. در این دوره‌ی حاوی چهل و نه فصل ، فیلم آموزشی ، به فصل بیست و پنجم رسیده‌ام. البته پس از پایان این دوره نیز فیلم‌های آموزشی بسیاری دارم که هنوز ندیده‌ام.حتا پس از پایان این دوره ، باز در آغاز راهم و در موقعیت مدّ الف قرار دارم. به اندازه موهای شکن در شکنِ یک دختر زیبا ، فیلم‌های آموزشی دارم که هنوز ندیده‌ام. به قول معروف آسیاب به نوبت.و اما …در این یکی دو هفته اخیر روزهای ویرگولی خوب نداشته‌ام. تکانه‌ی رفتن ماجراجوی یکجا‌نشین عزیز و سیاهه‌ی خاطرات تلخش. اما مخلص کلام ، خدا رو شکر هنوز دور همیم.پر پیداست که نمی‌توانم بنویسم. علیرغم تشویق دوستان عزیز ویرگولیم مدتی است که دچار تصلب و انسداد ذهن شده‌ام.به قول ظریفی: مغزی که نجوشد ؛ آن به که رخت خاموشی بپوشد. دل خوش دارم ، که دوستان ویرگولیم در نوشتن بسیار توانایند و همیشه از خواندن متون و یادداشت‌های ایشان لذت می‌برم و البته گاهی چند سطری به رسم ادب و احترام برایشان کامنت می‌نویسم. قلمشان ماندگار و توانا. دم همه‌شان گرم. یا حق.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Tue, 29 Apr 2025 18:14:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قَدَم نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-bzbrga0mdbps</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهرباندارم درب خانه را پشت سرم می‌بندم. بستم. مس وجودم را بیرون آورده‌ام تا قدمی بزنم. حالا من مانده‌ام و هزار توی کوچه پس کوچه‌های محله‌مان. من مانده‌ام و این دوراهی چپ و راست.یاد پدر خدا بیامرزم می‌افتم ؛ که عاشق تیم پرسپویس بود.اما وقتی به استادیوم می‌رفت ؛ بین استقلالی‌ها می‌نشست. لابد از بس که شَر بود. هنوز دبستان می‌رفتم که مرا به استادیوم برد. مسابقه بانک ملی با استقلال. عمداً سکوی استقلالی‌ها را انتخاب کرد. پرسپولیسی‌ها روبروی ما آنطرف استادیوم نشسته بودند. و من متعجب و حیران ، که چرا باید لابه لای استقلالی‌ها نشسته باشیم.چند دقیقه‌ای که از شروع بازی گذشت ؛ علتش را فهمیدم. پدرم مرتب حرف‌های بودار و متلک‌های دوپهلو می‌پراند. دقیقه نود که دیگر به نظر می‌آمد نتیجه یک – یک مساوی تثبیت شده است ؛ وقتی پدرم آخرین متلک را پراند ؛ تازه آنجا بود که هویتش لو رفت. از سکوی چند ردیف بالاتر یکی داد زد:- آقا ، از اول بازی دارم تحملت می‌کنم. یک کلام دیگه حرف بزنی همچین می‌زنمت که عینک مینکت بپره وسط زی‌مین.پس از آن هرگز با پدرم به استادیوم نرفتم. آهسته آهسته او هم عادت استادیوم رفتنش را ترک کرد.حالا من مانده‌ام و این دو راهی چپ و راست. از این سو ، یا از آن سو ، امان از (ماجراجو). از راست همیشه بدم می‌آمده. مخصوصاً راست افراطی. اما اغلب به چپ‌ها با تأمل نگاه کرده‌ام. پس به تأسی از پدرم به سمت راست می‌روم.آنقدر می‌روم تا به میدان حسن‌آباد می‌رسم. میدانی که بناهای اطرافش جزء آثار تاریخی است و به ثبت رسیده‌اند. جایی که آتش‌نشانی فعلی قرار دارد ؛ گورستانی بود در زمان قاجار. محل دفن میرزا محمدرضا کلهر از خوشنویسان بزرگ ایران.در عهد قاجار در اثر همه‌گیریِ وبا او هم مبتلا می‌شود و از دنیا می‌رود. حالا اما ، آن گورستان تبدیل به ایستگاه آتش نشانی جنب میدان حسن‌آباد شده است. کتیبه‌ی روبروی میدان ، یاد او را برای عاشقان هنر زنده می‌کند. این بنده‌گان خدا قبل از اینکه اسرافیل در صور بدمد از قبر خود بیرون شده‌اند. کاری که آیندگان با ما خواهند کرد.از کنار ایستگاه مترو عبور می‌کنم و با احتیاط از وسط خیابان رد می‌شوم. صد متر پایین‌تر. دارم وارد پارک شهر می‌شوم. شدم.لبخند ژکوندش را خوب می‌بینم. انگار می‌خواهد بگوید قدم رنجه کردید و نزول اجلال فرمودید. عضو کتابخانه‌اش هستم. اما آنقدر کتاب نخوانده دارم و پابندِ خانه شده‌ام که بیشتر از سالی یکی دوبار به کتابخانه‌اش سر نمی‌زنم.حالا من مانده‌ام و این عرصه پهناورِ سبزِ پر از نشاط. من مانده‌ام و نوازشِ نسیمِ خنک و عطرآگین. به هر سو که نگاه می‌کنی ؛ شاخه‌های درهم تنیده‌ی درختانِ سبزِ سر به فلک کشیده را می‌بینی ؛ و فرش سبز رنگِ خاک.روی سنگفرش گذرگاه بوستان قدم می‌زنم ؛ تا یک صندلی خالی در گوشه‌ای دِنج پیدا کنم. پیدا می‌کنم. اینبار هم سمت راستِ این صندلی سه نفره می‌نشینم.چیزی از این جلوس نمی‌گذرد ؛ که یاد خاطره‌ای می‌افتم.کلاس سوم دبیرستان بودم و برای درس خواندن احتمالاً ، به همین پارک آمدم. از کنار کتابخانه عبور میکنم و به سمت شرق پارک در حال قدم زدن هستم که دختر زیبایی (نه به زیبایی او که مرا ترغیب می‌کند به نوشتن) مرا صدا کرد و گفت:- آقا ببخشید. شما انتگرال بلدید؟به آنی دنیا روی سرم خراب شد. با شرمساری پاسخ دادم:- رشته‌ام ریاضی نیست.- حالا بلد نیستید اصلا؟- نه به خدا. ببخشید.چند قدمی که دور شدم ؛ فرشته وحی بر من نازل شد و گفت:- وای بر تو ای رامین. خاک بر سرت. خاک عوالم عالم بر سرت. ازاین بوستان بیرون شو ، که تو لایق نیستی. باشد که رستگار شوی ارواح عمه‌ات.آنجا بود که برای دومین بار از بهشت رانده شدم. وقتی برای اولین بار آدم از بهشت رانده شد ؛ حداقل حوا را داشت. اما منِ یالغوز چی؟!هر چه نفرین بود نثار انتگرال کردم و در حالیکه حس حقارت روی شانه‌هایم سنگینی می‌کرد ؛ از پارک خارج شدم.حالا من مانده‌ام و این خاطره‌. پس از  سی‌و پنج سال هنوز آزارم می‌دهد.گوشه‌ی دنج‌ام را برای پر کردن قدم نامه‌ام ترک می‌کنم. جلوتر آقایی میان سال را با لباس گرم کن در حال ورزش کردن می‌بینم. دستم را به علامت سلام بلند می‌کنم. و صدایم را به سویش پرتاب می‌شود:- آقا دم شما گرم. خسته نباشید.کمی آنطرف‌تر دختری با موهایی بلند در حال طناب زدن است. کمترین توجهی به من ندارد. خوب می‌دانم حالا او چقدر حالش از انتگرال بهم می‌خورد.راه‌ام را به سمت کتابخانه گز می‌کنم. آهسته آهسته طنین آواز دسته‌جمعی دختران به گوشم می‌رسد. و ریتم منظم دست زدنشان. نزدیک‌تر که می‌رسم دیگر صدا واضح است. بی‌اختیار یاد گروه کُر دختران می‌افتم.از برت دامن کشان ، رفتم ای نامهرباناز من آزرده دل کی دگر بینی نشانرفتم که رفتم ، رفتم که رفتمگوشی را از کیف خارج می‌کنم. در گوگل جستجو می‌کنم. هندز فری را نصب می‌کنم و تا پایان راهِ بازگشت ، در این آهنگ زیبا غوطه می‌خورم.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Mar 2025 18:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از شمال شرقی تا جنوب غربی</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%B1%D9%82%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%DB%8C-l7gdwnusmenu</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهرباندرحالیکه روی صندلی پشت میزم نشسته‌ام ؛ کمی خودم را به جلو هل می‌دهم و بعد قوزک پایم را روی تخت می‌گذارم. و آنگاه که ثابت و بی حرکت دست به سینه نشسته‌ام چشم‌هایم را می‌بندم.  بدون‌ اینکه سراغ قرص (اسمش رو نبر) بروم آرامش لذت بخشی وجودم را در خود ذوب کرده است. اکنون هیچ اضطرابی ندارم. در سینمای ذهنم بلیطی در ردیف لُژ خریده‌ام. پرده سیاه به کنار می‌رود و حالا به خوبی ذرات معلق در هوا را در میان پرتو نور آپارات به روی پرده می‌بینم.می‌روم که در خیال شکست‌ها و ناتوانی‌هایم را تبدیل به پیروزی و توانمندی ‌کنم. سه ، دو ، یک ، شروع …طنین موسیقی باخ …در حالیکه در کابین هواپیمای جنگنده اف‌14 نشسته‌ام دسته‌ی گاز را تا آخر به جلو می‌برم.  تام‌کت با صدای مهیب موتور‌ها از روی زمین کنده می‌شود. اپراتورِ رادار موقعیت هدف را برایم تشریح می‌کند. با سرعت زیاد به سمت ساعت ده حرکت می‌کنم. کابین عقب هدف را در اسکوب رادار می‌بیند. مشخصات هدف را با رادار چک می‌کنم. تأیید می‌شود. موشک فونیکس روی هدف قفل شده. شلیک می‌کنم. چند ثانیه بعد هدف از روی صفحه رادار محو می‌شود …سکانس دوم …در کابین هواپیمای مسافر بری 747 نشسته‌ام. هواپیما در حال فرود است. فلاپ‌ها تا آخرین درجه و چرخ‌ها باز است. هواپیما با یک شیب خیلی ملایم ، آرام آرام به زمین نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. وقتی به فاصله پنجاه متری زمین می‌رسیم هواپیما روی باند است. کمی از قدرت موتور کم می‌کنم و فرمان را کمی به سمت خودم می‌کشم. به نرمی فرود می‌آییم …سکانس سوم …لباس فرم طرح چریکی بر تن دارم. به یک تفنگ دوربین دار دِراگانوف مجهزم و در کوه‌ها قدم می‌زنم. ناگهان از آن بالا ماشین مهمات دشمن را می‌بینم. فاصله را حدس می‌زنم تا دوربین را برای آن فاصله تنظیم کنم. سرعت ماشین مهمات را حدس می‌زنم تا لوله دراگانوف را کمی جلوتر از هدف قرار دهم. قاعدتاً هدف اولم باید راننده باشد. در نشان (به علاوه)ی دوربین می‌بینمش. از این فاصله با کوچکترین لرزش تیرم به خطا می‌رود. اما من برای چنین روزهایی تعلیم دیده‌ام. در حالیکه از دوربین به همراه راننده به سمت چپ حرکت می‌کنم در لحظه مناسب شلیک می‌کنم. ماشین مهمات محکم به گارد ریل کنار جاده کوبیده می‌شود. حالا دیگر هدف راحتی است. باک بنزینش را هدف می‌گیرم و شلیک می‌کنم. ناگهان ماشین با تمام مهماتش منفجر می‌شود …به اینجا که می‌رسم به اختیار یاد شهر مشهد انتهای خیابان نخ‌ریسی پادگان نیروی هوایی ارتش می‌افتم. پس از آموزش توپ بیست و سه میلیمتری یا همان ضد هوایی‌هایی که در زمان جنگ روی ساختمان‌ها مستقر شده بود به اهواز اعزام شدیم.پادگان نیروی هوایی پلیس راه خرمشهر. صد و بیست روز که از ورودم به پادگان اهواز گذشت با اجازه فرمانده آتشبار رفتم برای دریافتِ مجوزِ اولین مرخصی‌ام. اینجا دیگر خیال نیست عین واقعیت است.… روبرویم یک ستوان ، پشت میز نشسته بود. کنارش یک استوار که مسئول واحد عقیدتی سیاسی گردان بود. کنار او دو سرگرد ایستاده نگاهم می‌کردند. و دو میز دیگر سمت راستم بودند که پشت هر یک از آن‌ها یک ستوان نشسته بود. در حالیکه پا کوبیده بودم و سلام نظامی داده بودم ؛  در حالت انتظار قرار دادشتم. مطلع شدم هم باید امتحان توپ کالیبر بیست سه را پس بدهم و هم امتحان احکام را !!!ستوان روبروی من در حالیکه برگه درخواست مرخصی‌ام را در دست نگه داشته بود ؛ رو به من ، شروع کرد به پرسیدن:- دوربین زمینی رو چطور تنظیم می‌کنیم؟- دوربین هوایی رو چطور تنظیم می‌کنیم؟- لوله‌های توپ را چطور تنظیم می‌کنیم؟- کولاس چیه؟- قبضه توپ از چه قطعاتی تشکیل شده؟- اگر توپ تراز نباشه چه اتفاقی می‌افته؟- محدود کننده‌ها به چه دردی می‌خورن؟...همینطور پشت سرهم رگبار سئوال هایش را به سمت نشانه رفته بود. فکر کنم بیست دقیقه‌ای شد که داشتم مدام جواب میدادم. ستوان گفت:- باریکالا ، بیا این‌ هم امضای من. حالا پیش سرکار استوار برو برای امتحان احکام.- چه وقت نماز آیات رو می‌خونیم؟- چطوری وضو می‌گیریم؟- اگر شک کنیم که تشهد خواندیم یا نه چه کار می‌کنیم؟- شک بین رکعت یکم و دوم چه حکمی داره؟- بنا بر احتیاط واجب یعنی چی؟- اصول دین چند تاست ؟ یکی یکی نام ببر.- فروع دین چند تاست ؟ یکی یکی نام ببر.…- باریکالا ، چقدر احکامت خوبه.خسته و عصبانی بودم. پاهام دیگه داشت درد می‌گرفت. نیاز داشتم کمی بنشینم.- خوب حالا دیگه سئوال آخر. بگو ببینم چن تا امام داریم؟اینجا بود که نسخه‌ی شیطانی‌ام از خواب بیدار شد. فکر می‌کنم خنده‌ای موزیانه بر صورتم نشسته بود و با چشمانی که برق می‌زد داشتم به استوار نگاه می‌کردم. گفتم:- یازده تاشلیک خنده حضار.استوار که خنده پیروزی روی صورتش نشسته بود ؛ برای اینکه کمی هم تحقیرم کرده باشد گفت:- سرباز ، من که دوازدهِ ش به دهنم آمد ؛ اونوقت تو میگی یازده تا.- یازده تاش قطعی شدن. اما دوازدهمی اگر و اما داره. جای بحث داره.ناگهان سکوت. انگار که این اتاق به یک حباب خلع تبدیل شده بود. آن دو سرگرد بلافاصله اتاق رو ترک کردند. اما بقیه نمی‌توانستند. چون اینجا محل کارشان بود. استوار که سعی می‌کرد حالت چهره‌اش را عادی نشان دهد جواب داد:- نه سرباز ، ببین ، وقتی آیت الله بروجردی می‌گوید امام زمان هست پس من هم قبول می‌کنم.- آقای بتراند راسل از ارکان فلاسفه اروپاست. او به خدا معتقد نیست. پس من هم باید به خدا معتقد نباشم. چون او از من با سوادتر است؟بدن استوار شروع کرد به لرزیدن. انگار یکی در گوشم گفت به عقب نگاه کن. به عقب نگاه کردم. شوکه شدم. استوار آتشبار را دیدم روی دوپا در حالی که به دیوار تکیه داده بود نشسته بود. با چشمانی که واقعاً کاسه‌ای از خون بود و خیره نگاهم می‌کرد. انگار که با آن چشم‌هامی‌خواست حالیم کند: وای به حالت اگر بیرون ببینمت.استوار عقیدتی سیاسی دست‌های لرزانش را به هوا بلند کرد و گفت:- ببین ، خوب گوش کن چی می‌گم. وقتی آیت‌الله بروجردی می‌گه هست. پس منم قبول می‌کنم.- بله بله. حق با شماست. بله حالا متوجه شدم.- بیا این‌ هم برگه مرخصیت. زود برو بیرون....فردای آن روز وقتی استوار آتشبار مرا دید گفت:- میدونستی داشتی چه بلایی سر خودت می‌آوردی؟- بله سرکار استوار- خودت رو کنترل کن. اینا به راحتی می‌تونن جاهایی ببرنت که تمام بدنت بلرزه. دیگه تکرار نشه.- چشم سرکار استوار.- حالا برو از مرخصیت لذت ببر.پی‌نوشت: برای هر پستی که در ویرگول منتشر میکنم ؛ یک دقیقه بعد نوتیفیکیشنی می‌آید به این مضمون: این پستت قابلیت ترند شدن داره. با کد تخفیف فلان برو فلان سرویس رو بخر که فالوئرها رو سرت خراب بشن.یکبار می‌خوام تو یه پستی شعر یه توپ دارم قل قلیه ، سرخ و سفید و آبیه رو منتشر کنم. ببینم ویرگول روش کم میشه. یا در نهایت پر رویی بازم میگه این پستت قابلیت ترند شدن داره ...</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Thu, 13 Mar 2025 23:39:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی کتاب زنی در برلین</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%84%DB%8C%D9%86-cqsip0wwskei</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانیکی از سوژه‌هایی که برای خواندن رمان و یا دیدن فیلم سینمایی دوست دارم ؛ جنگ است. به همین دلیل نیز یکی از مکان‌هایی که مدت‌ها برای قدم زدن انتخاب می‌کردم ؛ قطعه شهدا بود. کتاب‌های زیادی در مورد جنگ ایران و عراق خواندم و تا روزیکه با آن رزمنده که همرزم (شهید همت) بود ؛ در قطعه شهدا برخورد نکرده بودم ؛ محتوای این کتاب‌ها را نزدیک به واقعیت می‌دانستم.  غافل از اینکه این قبیل کتاب‌ها بسیاری از واقعیات را سانسور کرده‌اند ومطالبش به شدت یکسویه نگر ، به زیور تبع آراسته شده تا آنچه را می‌خواهند و باید و شاید به نفع خود مصادره کنند. روایت آنان که در خط مقدم بودند ؛ با حکایت این کتاب‌های تحریف شده بسیار متفاوت است.اغلب ما به‌خصوص در مورد جنگ جهانی دوم ، کما‌بیش ، جسته و گریخته مطالبی خوانده‌ایم و یا فیلم‌های معروفی در این ژانر دیده‌ایم.  حداقل برای من ، عمده این آثار از دیدگاه متفقین بوده است. مانند فیلم (توپ‌های ناوارون) و بسیاری دیگر … و کتاب جالبی به عنوان (جنگ چهره زنانه ندارد) به قلم سوتلانا الکساندرونا الکسیوویچ که واگویه‌های مستند آن دسته از زنان روسی است که در جنگ مقابل آلمان حضور داشته‌اند. برای نوشتن متن زیر از کتاب جنگ چهره زنانه ندارد ،از آنچه به خاطر دارم کمک می‌گیرم:… سی دو نفر بودیم که کنار یک ساختمان خرابه در محاق علف‌هایی با ساقه‌های بلند پنهان شده بودیم. آلمان‌ها با سگ‌های ژرمن شپرد در حال گشت‌زنی در دشت بودند. اگر ما را پیدا می‌کردند رحمی در کار نبود. در دم همه‌ی ما رو می‌کشتن. ناگهان شیون کودکِ نوزادِ زنی که از گشنگی گریه می‌کرد ؛ تمام نگاه‌ها را به سوی او جلب کرد. کودک چیزی از حضور آلمان‌ها نمی‌فهمید. مادر در حالیکه اشک می‌ریخت گفت: باشد خودم انجام می‌دهم. کودک را در چشمه آب آن نزدیکی فرو برد و چند لحظه بعد او دیگر ساکت بود ….حال این کتابی که اخیراً در حال خواندنش هستم و تقریباً به انتهای آن نزدیک شدم بر خلاف آنچه تا کنون دیده‌ام و خوانده‌ام ؛ جنگ را از منظر یک شهروند زنِ آلمانی روایت می‌کند. این زن که حاضر نشده نامش فاش شود ؛ خبرنگار است و قلم روانی دارد.چیزی شبیه روایت (آنه فرانک) پرده از واقعیات زندگی غیر نظامیان آلمانی بر می‌دارد. از سهیمه بندی غذا می‌گویند. از پناه گرفتن در زیر زمین ساختمان‌ها و جو حاکم بر آن جمع. از بمباران‌ها و از اینکه مردم چگونه برای بقاء تلاش می‌کردند. و از روس‌هایی که برلین را تصرف کرده بودند می‌گوید.در قسمتی از این کتاب نویسنده تأثیر پذیرفته از جنگ نظریه جالبی را مطرح می‌کند:… حاصل جمع اشک‌های ریخته شده همواره ثابت می‌ماند. برای هر ملتی مهم نیست چه پرچمی بالای سر دارند یا چه سیستم حکومتی‌ای ، مهم نیست به چه خدایی و چه دین و آیینی باور داشته باشند. یا در آمد متوسطشان چه باشد ؛ حاصل جمع کامل اشک‌ها و رنج‌ها و وحشتی که هر انسانی باید به عنوان هزینه برای موجودیتش بپردازد ثابت است و توازن بر سر جایش باقی می‌ماند …در جایی خوانده‌ام این‌گونه نوشته‌ها که با کمک از خلاقیت نویسنده به بیان واقعیات می‌پردازد (نا داستان) نام دارد. شاید نظیر آنچه ماجراجوی یکجا نشین در بی‌نقاب‌های زیبایش می‌نویسد.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Mon, 10 Mar 2025 21:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تیر و دو نشان</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-pnfobzq5gtrc</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانوقتی همکارانم ماشین جدید می‌خریدند و در محوطه بزرگ شرکت ، عده‌ای را دورش  جمع می‌کردند تا ندای بَه‌بَه و چَه‌چَه آن‌ها گوششان را کَر کند. آنگاه کاپوت ماشین رو بالا میزدند تا علاوه بر ظاهر ماشین ، باطنش هم مورد نقد و بررسی قرار بگیرد ؛ سینه‌ام از حسرت می‌سوخت.تا خرخره در مرداب قرض فرو رفته بودم و هیچ‌یاوری نداشتم. من کجا و ماشین خریدن کجا. از این غذا تنها دودِ کبابش نصیب من بود و بس.صدای همهمه همکاران کلافه‌ام کرده بود. از اتاقم آمدم بیرون ببینم موضوع چیست. از پنجره لابیِ طبقه‌ی دوم به پایین نگاه کردم. باز یکی از همان مراسم‌های بَه‌بَه و چَه‌چَه به راه بود. سینه‌ام آرام آرام شروع کرد به یخ زدن. دمی که گذشت ، یواش یواش شروع کرد به سوختن. نمی‌دانم خیره به چه نگاه می‌کردم؟ آخر این خیمه شب بازی‌ مسخره دیدن دارد؟صدای پایی به گوشم می‌رسید ؛ که آرام آرام نزدیک می‌شد. آنقدر نزدیک شد که صاحبش را که هنوز ندیدمش ؛ کنارم حس کردم. انگار صدای قدم‌ها برایم آشنا بود.- آقای هوبخت کی ماشین می‌خره؟خیلی کشیده و شل و وا رفته حرف زد. حدسم درست بود. صدای مدیر عامل است که پرسشی موذیانه را در گوشم زمزمه می‌کند ؛ که تأدیبم کند. که بفهماندم کُت تَنِ کیست. بی‌اختیار در ذهن ، ترجمه‌اش کردم. (چرا با من همنوا نمی‌شی؟ داری ساز خودت رو می‌زنی و نصیبت چیزی جز تماشاچی بودن نیست)ادامه داد:- چی شد آقای هوبخت؟ بلاخره کی ماشین می‌خری؟در دل گفتم: نه خیر مثل اینکه ول کن نیست. جواب دادم:- هر موقع پولم به یه بنز اس کلاس رسید ؛ حتماً می‌خرم.- اِ ، پس باش ، تا زیر پات علف سبز شه.بلافاصله با یک چرخش 45 درجه به سمت دروازه شیشه‌ای که لابی بخش مدیریت را از لابی طبقه دوم جدا می‌کرد روانه شد و پشت سرش را هم نگاه نکرد.بعد‌ها ، وقتی مرا در حال تماشای چنین مراسمی می‌دید ؛ سکوت می‌کرد. هیچ حرفی نمی‌زد و خیلی سریع از کنارم رد می‌شد.با یک تیر ، دو نشان زده بودم. هم حالیش کرده بودم که اهل کنار آمدن نیستم. و هم فهمانده بودمش که از دایره‌ی دیدش فراترم. آخر او بدش می‌آمد از کسی‌که آرزوهای بزرگ در سر دارد.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 20:58:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریادِ خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-rz3wsrcdlmq1</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانگردونه تاریخ را به عقب می‌چرخانم تا می‌رسم به دهه هفتاد ...تاکسی‌هایی که از روبرویم عبور می‌کردند یا پر بودند ؛ یا وقتی راننده پایش را روی ترمز می‌گذاشت تا مقصدم را بپرسد ؛ مسافری با مسیر طولانی‌تری پیدا می‌شد. راننده هم از خدا خواسته ، او را به من ترجیح می‌داد.البته انتظار همیشه بد نیست. اما این یکی وقتی زیر آفتاب شهریور ماه ، در میانه راه ، وسط هیاهوی ترافیک میدان راه آهن گیر کردی ؛ کلافه‌ات می‌کند.پشت سرت ایستگاه مرکزی اتوبوس است. مدام برایت بوق می‌زنند که بابا برو کنار. سمت چپ تاکسی‌های خطی از راه می‌رسند که می‌خواهند در صفِنوبت قرار بگیرند. از سر راه آن‌ها هم که عین دانه‌های تسبیحِ پس از هر صلوات ، از راه می‌رسند ؛باید کنار بروی. در حالیکه که باید حواست به ماشین‌های عبوری باشد تا مسافرکش ها را تشخیص بدهی بلکه زودتر از این مهلکه نجات پیدا کنی.علاوه بر همه این‌ها ، آن طرف خیابان نیز اتوبوس‌ها در ایستگاه آخر خود توقف دارندتا تمام مسافرهای باقیمانده را پیاده کنند. باید زرنگ باشی تا در هجوم گاه به گاه عابرانی که عرض خیابان را طی می‌کنند ؛ تاکسی یا مسافرکش‌های عبوری را از دست ندهی.آرزو می‌کردم ای کاش حداقل یکبرگ دستمال کاغذی همراهمبود تا عرق پیشانیم که مدام وارد چشم‌هایم می‌شد را پاک کنم. حالا که ندارم باید منت آستین پیراهنم را بکشم. باز خدا را شکر امروز پیراهنم آستین بلند است.داشتم مدام با خودم غر می‌زدم که ناگهان یک پیکان سبز  روبرویم ترمز کرد. جای جای بدنه‌اش مثل آدمی که دست و پاشو باند پیچی کرده باشند با بتونه پانسمان شده بود ؛ سپر جلو یه وری با یک چراغ شکسته. در حالیکه به سمت راست اشاره می‌کردم کمی خم شدم و گفتم:- مستقیم.- تا کجا؟- تا هرجا که کرمته.- بیا بالا. به تو هم میگن مسافر؟- بابا خسته شدم از بس اینجا واسادم.- اومد و همین چار راه خواستم بپیچم.- قرار نیست دل منو بشکونی. وانگهی هیچ کاسبی مشتری سر چراغ رو رد نمی‌کنه.- ای بابا ، دلت خوشه ها.- آقای راننده میدونی چیه؟- چی چیه؟- تو اصلاً جاروبرقی خوبی نیستی. اومدی میدون راه آهن ، فقط با یه مسافر داری میری.- آخه کی سوار این لکنتی میشه. تو هم از سر ناچاری سوار شدی.- نه بالانجان. فقط میخوام زودتر به مقصد برسم.- راستی کبریت داری؟از این سئوالش کمی خندم گرفت. من یک پسر 24 ساله چشم و گوش بسته و کبریت توی جیبم؟! با خنده و کنایه آمیز گفتم:- سیگاری نیستم.- خو نباش.- این سیگار لعنتی چیه آخه؟ پولشو بده پسته بخر. بادوم بخر.سکوت، سکوت ، سکوت. میزان‌های سکوت که تکمیل شد ؛ گفت:- ببین منو.- جانم؟قسمتی از بازویش را نشانم داد و گفت:- اینجا رو لمس کن و کمی هم فشار بده.وجود جسمی سخت زیر پوستش را حس کردم. ناگهان با صدای بلند گفت:- آی ، یواش. درد داره بابا.- این چیه ؟ غدده است؟- نه این گلوله‌ایه که از دوران جنگ تو بازوم مونده. دکترا گفتن نمیشه درش بیاریم. بد جاییه. کنار عصبه. شاید دستت فلج بشه.با یک مکث کوتاه ادامه داد:- دور تا دور شکمم پر تَرکشه. هر دوتا ساق پام پر تَرکشه. حالا دیدی آقاهه ، من پسته‌هامو خوردم. بادوم هامم خوردم.در حالی که یک نخ سیگار لای انگشتاشو تا جلوی صورتم بالا آورد ؛ ادامه داد:- الان فقط میخوام این یک نخ سیگار و بکشم. مثلاً من جانبازم. رفتم بهشون گفتم آخه این مقرری ماهی سی‌هزار تومن چیه؟ به کجای زندگیم می‌رسه آخه؟ خجالت نمی‌کشین؟ اصلاً نمی‌خوام. قطش کنین. اونام دیگه این پولو به حسابم نریختن.- جدی میگین. ماهانه رو قطع کردند؟- بله ، دستمزدمو اینجوری دادن.داشتم از تعجب شاخ در می‌آوردم. بعد اینطور ادامه داد:- مدتی به این منوال گذشت. ورشکست شدم. رفتم بهشون گفتم بابا،من ورشکست شدم. یا بهم وام بدین یا بیاین کُلیه‌مو بخرین. گفتن برو بیمارستان خاتم شاید ازت خریدن. رفتم بیمارستان. دیدم زِکی!! همش پونصدهزار تومن. برگشتم و چند روز بعد خودکشی کردم. اومدن نجاتم دادند. بعد یه شیرپاک خورده‌ایی آمد و سوییچ یک ماشینو بهم داد و گفت: برو باهاش کاسبی کن. پولشم نمی‌خوام. حلال جونت. بله ، این همون ماشینه.دهانم دوخته شده بود. عین یک مجسمه نشسته بودم و در خشم و غمی که وجودم را فرا گرفته بود سیر می‌کردم. این غم رفتنی نیست. …….</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Fri, 28 Feb 2025 11:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از همدیگر ، تا آن دیگری</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-uvimxduxl4da</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانچه چیزی انسان‌ها را از همدیگر می‌گیرد؟ یا بهتر بگویم چه چیزی همدیگر را تبدیل به آن دیگری می‌کند؟دو مورد از تجربیاتم را می‌گویممقایسه:مجبورم برگردم به دوران کودکی. به روزگاری که هیچ مسئولیتی نداشتم و به قول معروف از هفت دولت رها بودم. تنها دغدغه‌ام نوشتن مشق‌هایی بود که خانم صیف‌الهی معلم کلاس اول دبستانم به عنوان تکلیف به دانش آموزان کلاس می‌دادند.تقریباً هر روز در مدرسه ، مداد ، مداد پاکن و مداد تراشم را گم می‌کردم. هر روز صبح مادرم قبل از اینکه مرا به مدرسه برساند یک سِت کامل مداد ، مداد پاکن و مداد تراش برایم می‌خرید. در حالی که می‌دانست فردا هم همین آش است و همین کاسه.سال‌ها از پی هم گذشتند و حالا دوره راهنمایی را طی می‌کردم. گاهی در مهمانی‌ها، خاله‌هایم دور هم می‌نشستند و در خلال بحث‌های جدی در خصوص انواع و اقسام یقه لباس و حکایت افاده‌های مادر شوهر و خواهر شوهر که تمام شدنی هم نبود ؛ سمت و سوی طعنه‌های عهد عتیق ، به زمان معاصر مهاجرت می‌کرد و گاهی حکایت روزهای اول شروع مدرسه بچه‌هایشان ، حسابی به زبان‌ها می‌افتاد. نوبت به مادرم که می‌رسید با غیظ تمام می‌گفت:- رامین منو ذله کرد. هر روز باید برایش مداد و مداد تراش می‌خریدم.  بهش می‌گفتم بچه آخه حواست کجاست که هر روز وسایلت رو گم می‌کنی؟ آخر سر رفتم پیش مدیر مدرسه … و بعد زلزله شانه‌های هر سه خاله‌ام از خنده ...در چنین مهمانی‌هایی بود که برای اولین مرتبه فهمیدم تحقیر شدن یعنی چه؟ و البته که این حکایت همچنان باقی بود.آن بعد از ظهر آفتابی را خوب به خاطر دارم. در حالیکه مادرم کنار پنجره اتاق نشسته بود و خیاطی می‌کرد ؛ گفتم : بعدها که بزرگتر شدم با کل فامیل تو قطع رابطه می‌کنم. مادرم هیچ نگفت. فردای آن روز هم جواب تهدیدم را نداد. اما هر زمان که بهانه‌ای پیدا می‌کرد ؛ مرتب درد و بلای امیر پسر‌خاله‌ام را بر سرم می‌کوبید. اگر یادتان مانده باشد در یادداشت قبلی در مورد امیر نوشته بودم.حسرت:همکارم نادر ، همسرش بچه‌دار نمی‌شد. البته یکی دو مرتبه باردار شده بود. اما هنوز به یک ماه نکشیده اشک ریزان به نادر زنگ می‌زد. نادر اما با هر تلفن همسرش قلبش جابه جا می‌شد. نادر بچه سقط شد.صحنه آن روز همچون لبخند ژکوند اما اینبار به نام غم نادر در ذهنم ثبت شد. هنوز جوان بودیم و مدت زیادی از ازدواجمان نمی‌گذشت. نادر که این روزها تمام توان خودش را برای پنهان کردن غمش از دیگران گذاشته بود ؛ ساکت و آرام به کار خودش مشغول بود. یکی داشت وارد می‌شد و یکی دیگر در حال خروج بود که به هم برخورد کردند. از بخت نادر هر دو تازه صاحب کودک نوزاد شده بودند و شروع کردند گله کردن از شیون‌هایِ کودک و توفیقِ اجباریِ بی‌خوابی‌هایِ شبانه.چشمم که به نادر افتاد. دیدم آن هیبت خنده رو ، باهوش و با فراصت ، چهره اش رو به سیاهی رفت و اخم در چهره‌اش نشست و انگار سکوت همچون مهری بر دهانش کوفته شد. به یکباره فروریخت.در دل گفتم: بی شعورهای نفهم. باید جلوی نادر پز بچه‌دار شدنتان را بدید.عصر یک روز ، نادر زنگ در خانه‌مان را زد.- سلام نادر جان بیا بالا.- تو بیا پایین. بیا پایین میخوایم بریم یه طرفی.سوار ماشینش شدم. هر چه پرسیدم چی شده حرفی نزد. سر آخر جای خلوتی را پیدا کرد و ماشین را پارک کرد. یک بسته سیگار دانهیل از تو داشبورد بیرون آورد و تعارفم کرد. یکی هم خودش برداشت. هنوز سیگار را روشن نکرده بود که ناگهان حق حق زد زیر گریه.گفتم نادر چی شده؟ گفت: پسر شیش میلیون دلاریم به دنیا اومد. رامین ، بچه‌دار شدم. نادر همینطور اشک می‌ریخت و شانه‌های لرزانش ، حکایت انتظاری را هویدا می‌کرد ؛که می‌رفت کمرش را خم کند.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Thu, 20 Feb 2025 21:26:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-rf4xjwletndz</link>
                <description>موریس مترلینک نویسنده شهیر و بسیار بزرگ بلژیکی که آلبرت انشتین ذهن او را جایگاه فکر بشری خوانده است ؛ کتابی به رشته تحریر آورده در وصف سکوت. جمله‌ای دارد به این مضمون: &quot; اگر بشر سکوت را می‌شناخت ، معبدی برایش می‌ساخت تا  آن را پرستش کند&quot;.میخواهم بگویم جناب مترلینک فکر نمی‌کنی تنهایی را فراموش کرده باشی؟ علاوه بر سکوت ، من تنهایی‌ام را نیز در آغوش می‌کشم. تنهایی و سکوت ، قصر نیست. بنز و لامبورگینی و رولزرویس نیست. ‌آنها از بدو تولدم مال من بوده‌اند. آیینه را دوست دارم. تنها اوست که زَرِ وجودم را نشانم می‌دهد. رامین جان ،  برای من روایت کن. سوگند می‌خورم ؛ که زخم های تو را مرهمم.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Tue, 18 Feb 2025 03:46:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کلید خوشبختی</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%A8%D8%AE%D8%AA%DB%8C-k59xgvavbtb3</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربان  صبحِ یک روزِ آفتابیِ اوایلِ تابستان بود. خورشید در شرقِ آسمانِ  آبی خودنمایی می‌کرد. علی و من در یک وانت تویوتا‌لندکروز در سکوتی که تنها هیمنه‌ی صدای موتور در آن می‌پیچید ؛ به مقصد شورآباد در حال حرکت بودیم.منهای باریکه‌ی کوچکی ، برای ورود و خروج هوا ، هر دو شیشه‌ی پنجره کابین تقریباً بسته بود. هر دو فقط به جاده‌ای که مثل نوار نقاله زیر چهارچرخ‌ این ارابه در حرکت بود ؛ نگاه می‌کردیم. گاهی خودرویی با سرعتی بیشتر از کنارمان عبور می‌کرد. علی اما بی هیچ اعتنایی ، با سرعتی حدود هفتاد کیلومتر در ساعت در بین خطوطِ وسط جاده می‌راند.در آن لحظات ، نه من ، نه علی ، هیچکدام حال بگو بخند نداشتیم. انگار که وَهمِ هوای صبحگاهی ما را گرفته باشد. گاهی چشم‌هایم را می‌بستم. سعی می‌کردم ؛ فاصله‌ای را که طی کردیم ؛ حدس بزنم. البته شاید این بهانه‌ای بود ؛ برای فرو رفتن در خلسه‌ای آرامبخش. علی این امکان را نداشت. فرمان دست او بود و میبایست در تمام لحظات هوشیار باشد.احوالاتم مرا به این صرافت انداخت ؛ که هر ازگاهی نگاهش کنم. نکند مست از هوای صبحگاهی ، بی‌اختیار چشم‌هایش را ببندد. و در رؤیا رانندگی کند. تجربه‌ی چنین اتفاقی را داشتم. در راه شمال ، جاده پیچید ؛ اما همکارم نه. اگر به‌موقع فریاد نکشیده بودم ؛ هرگز صدای جیغ لاستیک‌های دو چرخ جلو که با زایه‌ای بسته ماشین را به سمت چپ هدایت می‌کردند ؛ در نمی‌آمد و هر دو در ته دره‌ی جاده هراز ، به سوی رحمت الهی شتافته بودیم. آنجا فرشته‌های نگهبان به دادمان رسیدند. راه بهتری برای رفع این نگرانی به نظرم رسید.- علی چرا می‌خوای استعفا بدی؟- می‌‌خوام استعفا بدم دیگه.- از کارِت ناراضی هستی؟- نه ، اصلاً. خیلی هم خوبه.- کارِ نون و آبدارتری پیدا کردی؟- نه! چه کاری مثلا؟- میخوای نوع شغلت رو عوض کنی؟- نه! برای چی آخه.آخم‌هایم رفت تو هم. “آخه چطور می‌شه کسی بخواد استعفا بده. اما دلیل قانع کننده‌ای برای تصمیمش نداشته باشه.”او سرپرست واحد ترابری بود. امروز صبح که می‌خواستم به شور آباد بروم ، از بخت بدم ، تمام راننده‌های واحد ترابری در ماموریت اداری بودند. نفهمیدم چی شد ؛ تصمیم گرفت ؛ خودش با من بیاید. کاری که معمولاً برای کسی انجام نمی‌دهد. خیلی راحت می‌گوید: راننده نداریم. و پس از ادای این جمله ، باید از همان راهی که آمدی برگردی. نمی‌دانم آنروز خورشید از کجا طلوع کرده بود.فکر کردم بهتر است این بحث را ادامه ندهم. همینطور که در جاده رهسپار مقصد بودیم ؛ به حاشیه‌ی محوطه بهشت زهراء رسیدیم. اینجا بود که سکوت را شکست و گفت:- بهترین جا برای تفریحه.یک نگاه به سمت راستم انداختم و با تعجب گفتم:- کجا رو میگی علی؟با انگشت سبابه به سمت راست اشاره کرد. درخت‌های بلند قامت و چمنزارهای حاشیه‌ی بهشت زهرا را نشانم داد. با تعجب زیاد پرسیدم:- علی قبرسونو میگی؟ اینجا جای خوبی برای تفریحه؟- قبرسون چیه؟ به این خوبی. هر هفته با خانواده می‌یاییم اینجا. یه زیراندازی پهن می‌کنیم و غذا می‌خوریم. بچه‌هام هم اسکیت بازی می‌کنن.من که داشتم از تعجب شاخ در‌می‌آوردم پرسیدم:- علی چرا پارک نمی‌رین؟ آخه برای چی بچه‌هاتو برای تفریح میاری اینجا؟- پارک چیه! اینجا به این خوبی.سرم را برگرداندم و خوب نگاهش کردم. خیلی جدی و مصمم فقط روبرو را نگاه می‌کرد و دو دستش روی فرمان ، ساعتِ ده و ده دقیقه را نشان می‌داد. نه تنها شوخی نمی‌کرد ؛ خیلی هم جدی بود.دیگه ادامه ندادم و رفتم تو فکر.” خدایا دنیای ما آدما چقدر میتونه متفاوت باشه. علی همانقدر به زندگی و دنیای خود باورمند است که من. اگر علی نمی‌تواند آنسوتر را ببیند. حتما آنسوتری هم هست ؛ که من از دیدن و فهمیدنش قاصرم.”به یاد دوران کودکی، شیشه سمت خودم را پایین کشیدم و درحالی که با انگشتان عدد پنج را نشان میدادم ؛ کف دستم را سپر باد کردم. صفیر زوزه باد به سخن آمد و گفت: با اینکه از دو دنیای متفاوتید ؛ اما همسفرید و مقصدتان یکی است. غریو نت‌های صور اسرافیل نیز برای شما یکسان است.اینبار نوبت من بود که سکوت را بشکنم:- علی با آقای فلانی حرفت شده که می‌خوای استعفا بدی؟ناگهان دست راستش را بلند کرد و محکم به فرمان کوبید. و با صدای بلند که بی شباهت به جیغ کشیدن نبود ؛ گفت:- کی؟ اون؟ عددی نیست که. ولی لامصب خیلی از دستش ناراحتم. خیلی بی‌شعوره. مرتیکه‌ی نفهمِ عوضی.با کمی مکث با صدایی آرام تر ادامه داد:- اما نه ، به خاطر اون نیست.- کاری هست که بتونم برات انجام بدم؟- نه خیلی ممنون. نوکرم ، چاکرم.- علی داری منو دیوونه میکنی‌ها. گیج شدم. منگ شدم. تو رو خدا بگو آخه مشکلت چیه که می‌خوای استعفا بدی؟- میدونی چیه آخه؟- چیه علی. دق مرگم کردی؟-مثلا شنیدی تو تلویزیون میگن فلان وزیر استعفا داد؟ بعد تا چند روز همه بهش حرف میزنن. تو روزنامه مینویسن. تو اخبار میگن. از اینا دیگه …در حالیکه حس میکردم روده‌هام داره میاد تو دهنم. گفتم:- آخه علی ، استعفای اون وزیر به تو چه ربطی داره؟با غرور و تبختر گفت:- منم میخوام استعفا بدم. همه تو شرکت به من حرف بزنناز اینجا به بعد دیگر توان حرف زدن نداشتم. ………..او داشت رنج می‌کشید. از اینکه دیده نمی‌شود. حاضر بود خودش را بزند ؛ بلکه به چشم آید. او رنج می‌برد ؛ از اینکه زحمت می‌کشید ؛ اما تجربه‌ کار روزانه‌اش ، حس بی‌ارزش بودن بود.بیشتر ما درست مثل علی رنج می‌بردیم. اما روزگار به ما آموخت تا کلید خوشبختی را با پا گذاشتن در مسیر ارتقاء فردی از مدیر عامل بگیریم.آرام آرام ، یکی یکی ، بیشترمان از آنجا رفتیم. یکی مدیر عامل معدن شد. یکی مدیر فنی ، چند نفری هم کسب و کار خودشانرا ساختند. منم برنامه نویس شدم. اما علی آنقدر آنجا ماند ، تا بازنشسته شد.همیشه وقتی هنگام ظهر کسی سراغ مدیر عامل را از من می‌گرفت. می‌گفتم:-” رفتند برای ادای فریضه نماز ودعا برای ظهور امام زمان. بی‌خبر از اینکه اگر امام زمان ظهور کنه در اولین پروسه کاریش حکم اعدام اینارو صادر میکنه.”</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 23:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارونگی های زندگی‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@OneNineSevenOne/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A7%D9%85-qmhw6bhm8tre</link>
                <description>به نام خداوند بخشنده مهربانیکبار دیگر به نا امیدی رسیدم. به تمام فعالیت‌هایم مشکوک شدم. به دانشی که اشتیاق فراوانی برای فرا گرفتنش دارم. به رمان خواندن به یادداشت‌های روزانه‌ام ، به روزنه امیدی برای آینده‌ای بهتر. همه چیز در نظرم پوچ و بیهوده جلوه می‌کند. لعنت به این منیت. لعنت به این کمالگرایی بی‌شرف.-------------------------------درست مثل سنگ نوردی که انتظار هیچ رحمی از دیواره‌های سنگی پر فراز و نشیب و صخره‌های لغزنده ندارد. مسیر سختی را طی کردم. (املای صخره را حین انتشار دست کردم)-------------------------------نمی‌دانم چرا؟ هیچ‌گاه برای درس آکادمیک کوچکترین ارزشی قائل نبودم. مادرم به تلافی این بی تفاوتی‌ام  ، مدام سرزنشم می‌کرد و می‌گفت: درد و بلای امیر بخورد تو سر تو. نمی‌دانم آخر سر ، خورد یا نخورد. ولی انگار که خورد. چون او حالا بالا نشین است و من پایین نشین. او صاحب ثروت و مکنت آنچنانی و اما من … یعنی چه؟ خدا را شکر. خدا را شکر در تمام عمر نان بازویم را خوردم و مجیز کسی را نگفتم. اما چرا بهتر از این برایم نخواست. چرا نفرین می‌کرد ؛ هیچ‌وقت تشویقم نکرد. نسبت به موفقیت‌های ریز و کوچکی که همچون دانه‌های تسبیح در نخ مسیرم به آن‌ها دست میافتم ؛ بی‌تفاوت بود. ولی برای خوردن درد و بلای امیر بر سرم کاملاً مشتاق. چرا برای من خوب نخواست. روزگار بدم چه نفعی برای او دارد. برای او که اکنون از دار دنیا رفته و پرونده اعمالش را بسته.سال 1369. درست در دل اضطراب (املای اضطراب از یادم رفته بود. می‌نویسم که کمی خجالب بکشم)امتحانات نهایی به جای درس خواندن ، مدام پشت ویترین فروشگاه روبروی دبیرستان رهنما پرسه می‌زدم ؛ تا ببینم کاست موسیقی کلاسیک جدیدی آورده یا نه؟ هنوز فاصله زیادی با سی‌دی ، دی‌وی‌دی و فلش مموری داشتیم. دستگاه‌های پخش صوت هیکل بزرگی داشتند و جای زیادی را آشغال می‌کردند.-------------------------------- آقای هوبخت چهل سالگی چه حسی داره؟- آقای هوبخت ریاضی مهندسی خوندی؟ خیر نخواندم. آهان، پس دیگه نمیشه به تو گفت مهندس. پوزخند همکاران. و نگاه همکاران خانم از گوشه چشم.- آقای هوبخت چرا هیستوری باروزر رو پاک میکنی؟ اینطوری لود صفحات ممکنه طولانی‌تر بشه؟ پوز خند همکاران و نگاه همکاران خانم از گوشه چشم.- آقای هوبخت من دوتا لیسانس ریاضی دارم. به‌به چقدر عالی.- آقای مهندس هوبخت فلان مورد حاضره؟ جواب نمی‌دهم. آقای مهندس هوبخت با شمام. من مهندس نیستم. (با ناز و ادا) نه دیگه دارید کار مهندسی میکنید. پس شما مهندسید دیگه. پوز خنده همکاران. و نگاه همکاران خانم از گوشه چشم.بعد‌ها به من گفته شد که همکارانم از مدیر واحد خواسته بودند میزم کار و وسایلم را از اتاق به داخل سالن منتقل کنند.- برای چی آخه: ما مهندسیم اون دیپلمه اس. حق نداره بیاد کنار ما بشینه.- آقای هوبخت چیکار می‌کنه؟- برنامه نویسی میکنه.- شما چیکار می‌کنید؟- ما هم همین کار را می‌کنیم. اما ما دانشگاه رفتیم.- میخواین پروژهای آقای هوبخت رو بدم به شما.- چی هست؟- فلان مورد و فلان مورد.- برای چی اینارو دادین به هوبخت؟ هان؟- خوب هنوزم دیر نشده. ازش میگرم میدم به شما.- نه خیر لازم نکرده.تقریباً جز طرح پرس‌های مغرضانه ، هیچ‌کس با من حرف نمی‌زد. بعدها فهمیدم روی تلگرام گروه داشتند. اما من عضو آن نبودم. یکسال و اندی به این منوال گذشت.روزی یکی از همکاران واحد الکترونیک با یک پرسش نرم‌افزاری وارد اتاق شد. از تک تک همکاران پرسید. هیچ‌کس جوابی برایش نداشت. بدون اینکه سراغ من بیاید ؛ نا امید به سمت در اتاق رفت. اما صدایی شنیدم که نجوا کنان می‌گفت.  بابا جون ، حالا از اینم بپرس. پوز خند همکاران و نگاه خانم‌ها از گوشه چشم.با همان لبخندی که پس از درخواست همکارم روی صورتش نقش بسته بود ؛ پیش من آمد …. پرسش ایشان رو پاسخ دادم و رفت. دوباره مشغول کارم شدم. که دیدم اتاق بدجوری ساکت است.- حتماً رفتند چایی بخورند. بهتر. منم راحت و در آرامش کارم رو انجام میدم.کمی دیگر گذشت. برای لحظه‌ای دست از کار کشیدم. در حالیکه متوجه مانیتور روبرویم بودم. حس کردم اتاقی که مدام آکنده از صدای تق و توق صفحه‌کلید و مکالمات حاوی افاضه فیض همکاران بود ؛ حالا تبدیل شده به اتاق سکوت. با خود گفتم شاید آیات عظام رفتند اتاق مدیر عامل جلسه.لیوانم را برداشتم که برم آبدارخانه برای خودم چایی بریزم. از روی صندلی که بلند شدم ؛ ناگهان خشکم زد. همه حی و حاضر پشت میز کارشان نشته بودند. سرها پایین. انگار که در خواب و خلسه هیپنوتیزم فرو رفته باشند. چند ثانیه‌ای به این صحنه غریب نگاه کردم. اما بعد بی‌تفاوت ، به هوای آبدارخانه ، لیوان به دست ، از اتاق زدم بیرون.ابرهای خاکستری متراکم ، آسمان را پوشانده بود و نسیم عصر گاهی ، فضای حیات کوچک روبروی اتاقم را آغشته از عطر مست کننده باران کرده بود. از کودکی عاشق بوی باران بودم. در حالیکه چای می‌نوشیدم نفس عمیق می‌کشیدم و از طعم چای و هوای آن روز حظ می‌کردم.لیوان چایی که تمام شد ؛خنکای نم باران را روی گونه‌ها و دستی که هنوز گرمای لیوان چای را لمس میکرد ؛ حس کردم. چه مدت به درخت سرو بلندی که زینت باغچه کوچکمان بود تکیه داده بودم؟ نمی‌دانم. آخرین نگاه خیره‌ام را به آسمان دوختم و بعد چشم‌ها را بستم و نفس عمیقی کشیدم. در نهایت دل کندم و به اتاقم برگشتم. به گمان تماس احتمالی ، گوشی موبایلم را وارسی کردم. دیدم برایم نوتیفیکیشن آمده. عضویت در گروه کارکنان.پی نوشت: ده‌ها بار این متن را خواندم و تصحیح کردم. میدانم در حد انشاء یک دانش آموز دبیرستانی است حتا کمتر. اما به قول ماجرا جوی یکجا نشین ،‌وقتی نمی‌توانم آنچه را که میخواهم داشته باشم ، به قطره‌ای از آن که در اختیارم هست بسنده می‌کنم. همین یک قطره هم برای مکتب نادیده‌ای چون این حقیر ، غنیمت است.</description>
                <category>رامین هوبخت</category>
                <author>رامین هوبخت</author>
                <pubDate>Wed, 12 Feb 2025 20:35:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>