<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parham FARHANG VESAL</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@PFVesal</link>
        <description>.A lawyer — Fabriqué en Chiraz</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:05:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/672585/avatar/OMW2JJ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parham FARHANG VESAL</title>
            <link>https://virgool.io/@PFVesal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>⚫ سپاه، تحریم یا تروریسم؟ آنچه فائزه نمی‌داند</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/httpsvirgooliopfvesalfaezeh-hyojcnw8nffb</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته‌شده در ۱۸ آوریل ۲۰۲۲بحث اصلاً موافقت یا مخالفت با خانم فائزه هاشمی نیست. بحث این است که ایشان اساساً نمی‌دانند راجع به چه حرف می‌زنند. مساله فعلی سپاه در مذاکرات وین ربطی به تحريم ندارد؛ مساله، خارج‌کردنِ سپاه از لیست «سازمان‌های تروریستی خارجی» (FTO) است. می‌توان تحریم بود، اما تروریست نبود.جالب اینکه سپاه در کلیت خود نه تحریم است و نه قابلیت تحریم کلی دارد. تحریم، به‌عنوان یک نهاد قانونی، بر اشخاص (حقیقی یا حقوقی)، بر کالاها، بر خدمات، و بر فعالیت‌ها اعمال می‌شود. در وضعیت فعلی، برخی افراد منتسب به سپاه، برخی شرکت‌ها و بازوهای مستقیم و غیرمستقیم سپاه، و برخی از کالاها، خدمات، و فعالیت‌هایی که مرتبط با سپاه می‌شوند، مشمول رژیم قانونی تحریم‌های اولیه و/یا ثانویۀ آمریکا می‌گردند.چه بسیار پرسنل کادری و افراد و شرکت‌های همکار با سپاه که ذیل هیچ تحریمی نیستند. اساساً غیر از این هم مقدور نیست، چون هر روز می‌توان افرادی جدید را به همکاری گرفت و شرکت‌هایی تازه در نقاط مختلف جهان ثبت کرد. اگر اینها در رادار تحریم‌های آمریکا گیر افتادند، دوباره افراد و شرکت‌های جدید. به همین دلیل است که می‌گوییم سپاه در کلیت خود اساساً قابل تحریم نیست. از همین جهت هم هست که آمریکا از ابتدا خود را در تلۀ تلاش برای تحریم کلی سپاه نیانداخته.برعکس، از نهاد قانونی دیگری در نظام داخلی خود استفاده کرده: FTO یا همان «سازمان تروریستی خارجی». توضیح در پرانتز: هنوز تروریسم نه در حقوق بین‌الملل و نه در قوانین داخلی آمریکا، دارای تعریف دقیق و جامع و مانع نیست. این ابهام که تروریست کیست و تروریسم چیست هم عمداً و هوشمندانه توسط خود آمریکا ایجاد شده. خاصه در حقوق بین‌الملل تعریف دقیق و متقنی از تروریسم نداریم، زیرا آمریکا جلوی هر توسعه‌ای در این باب را گرفته.چرا؟ چون می‌خواهد هرجا به‌نفعش بود از تروریسم به‌عنوان برچسبی کلی استفاده کرده و فشارهای اقتصادی و حملات نظامی‌اش را بی‌دردسر توجیه کند. از همین روی، در مورد سپاه از برچسب کلی تروریسم استفاده کرده. بر خلاف قوانین و مقررات تحریم که در عین ظالمانه‌بودن، حساب‌کتاب دارد و الله‌بختکی و هیئتی قابل‌اعمال نیست، تروریست قلمدادکردن یک فرد یا نهاد چیزی در حکم تکفیر در فرهنگ اسلامی است.دشنامی که در هوا پرت می‌کنی و به بالاتاپایین یک نفر و آباء و اجدادش حواله می‌دهی. بعد هم مسئولیت با آن بخت‌برگشتۀ تکفیر/تروریست شده است که ثابت کند کافر/تروریست نیست. معمولاً تا قبل از اینکه بتواند ثابت کند کافر/تروریست نیست هم کس یا کسانی راساً دست به خشونت و وحشی‌گری علیه او می‌زنند. نگاه کنید به سرنوشت انسان‌هایی مظلوم و عارف‌مسلک، مانند مشتاق‌علی‌شاه، و سردار سلیمانی.حال اختلاف در مذاکرات وین برای احیای برجام این است که سپاه از لیست FTO خارج بشود یا نشود، فارغ از اینکه اشخاص و نهادهایی منتسب به آن تحریم بمانند یا نمانند. خانم فائزه هاشمی اصلاً متوجه نشده‌اند که صورت‌مساله چیست. می‌گویند: &quot;به‌نظرم اگر سپاه همچنان تحریم بماند بهتر است، چون شاید از این طریق مجبور شود به پادگان برگردد و موشک نزند.&quot; ایشان اصلاً تفاوت بدیهی و عظیم میان دو نهاد قانونی تحریم و FTO را نمی‌فهمند.فارغ از این، خانم فائزه هاشمی حتی متوجه نمی‌شوند که «بازگشت سپاه به پادگان» یعنی فعالیت اقتصادی و سیاسی و مانند آن نکند؛ وگرنه توسعه فناوری نظامی و تشخیص شلیک موشک، دقیقاً و تحقیقاً در دایرۀ صلاحیت ذاتی «پادگان» تعریف می‌شود! دقت کنید که بنده در اینجا هیچ ورودی به هرگونه موافقت یا مخالفت با ماندن یا نماند سپاه در لیست FTO نمی‌کنم.با اینکه صاحب نظر و اجتهادی در این خصوص هستم، اما عجالتاً نه دست دوستی با طرفداران سپاه می‌فشارم، نه تقابلی با مخالفان سپاه می‌کنم. در این مقال، پیکان سخنم صرفاً به سمت این نکته است که کسانی مانند خانم فائزه هاشمی حتی از درک و فهم حداقلی نسبت به ارکان و بدیهیات مسالۀ سپاه در مذاکرات_وین برای احیای برجام برخوردار نیستند.گو اینکه این فقر عظیم علمی و ادراکی، حتی در عالی‌ترین سطوح دولت و خود سپاه هم به چشم می‌خورد. وقتی وزیرخارجه ایران جناب امیرعبداللهیان مستقیماً از قول سران سپاه می‌گویند &quot;کار کشور نباید معطل مشکل سپاه شود&quot; یعنی ریشۀ مشکلِ نافهمی بسیار عمیق و ارگانیک است. گویی سپاه موجودیتی مجزا از تمامیت کشور است، یا بتواند مثلاً ایثار شخصی کند، از حق خودش بگذرد، و حالا تروریست هم ماند طوری نیست!این یعنی حتی در عالی‌ترین اشل‌های حاکمیتی، اصلاً نمی‌دانیم پخت‌وپزی که علیه ایران در واشنگتن و تل‌آویو و ریاض شده، از چه جنس است و چه مخاطراتی در پی دارد. در پایان سخن، می‌خواهم پرسشی طرح کنم و پاسخی کوتاه به آن دهم.پرسش: با تمام این تفاسیر، آیا نهایتاً هر دولتی که در کاخ‌سفید باشد و ترکیب کنگره هرچه که باشد، آمریکا حاضر می‌شود سپاه را از لیست FTO خارج کند؟پاسخ: اگر روزی «ما» حاضر شدیم فتوای قتلِ فقط و فقط یک نفر پیرمرد مُفنگی و روبه‌موت به اسم «سلمان رشدی» را برداریم، شاید و شاید و شاید آمریکا هم برود به سمتی که سپاه را از لیست FTO خارج کند. فقط غیرممکن، غیرممکن است.◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته‌شده در ۱۸ آوریل ۲۰۲۲</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Wed, 20 Apr 2022 19:57:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚫ پدر آرمانش را بلعید!</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%84%D8%B9%DB%8C%D8%AF-nsac7f9wntca</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۲۶ نوامبر ۲۰۲۱نقاشی «بلعیدن ساتورن فرزندش را»، اثر روبنس (۱۶۳۶) پرونده «آرمان عبدالعالی» به دفعات توسط دیوان‌عالی اعاده‌دادرسی شده. در آخرین بار، پس از ابرام دیوان، خانواده «غزاله شکور» یک ماه فرصت دادند تا در صورت کشف جسد از اجرای حکم بگذرند. در این فرصت، وکیل قاتل به‌جای اینکه از ظرفیت‌های موجود برای جلب‌نظر اولیای دم استفاده کند، بدتر به ایشان حمله‌ور شده. مستند آورده که در ماه‌های نخست ناپدیدشدن غزاله بیمه‌اش تمدید شده و از دانشگاه مرخصی تحصیلی برایش دریافت شده. سپس ادعاهایی سست مطرح گردیده که مقتوله در کشور امارات رؤیت شده است.حال‌آنکه وکیل محترم می‌دانسته تمدید بیمه و اخذ مرخصی تحصیلی توسط والدین غزاله انجام شده، آن هم در ماه‌های نخستِ ناپدیدشدن مقتوله که هنوز نه قتل مسجّل بوده، نه مجرمیّت متهم (آرمان). طبیعی و عقلانی‌ست که در آن زمان والدین امید به زنده‌بودن دخترشان داشته‌اند و پیگیر کارهای اداری او از قبیل بیمه و دانشگاه بوده‌اند. لازم بود وکیل محترم قبل از طرح این ادعاهای شاذ، عقلانیت متعارف و ضمیر خردورز خویش را بیشتر به‌کار می‌بست.پس از شش سال رسیدگی و چند بار تأیید حکم توسط دیوان‌عالی، و درست زمانی که اولیای دم می‌توانسته‌اند حکم را اجرا کنند ولی ذره‌ای نرم شده و به امید فهمیدن سرنوشت جسد از اجرای حکم قطعی برای مدتی دست نگه داشته‌اند، چرا باید با طرح ادعاهای تازه و آشوبنده، روح و روان مجروح‌شان را سنگ‌باران کرد؟ با چه قصد و نیتی؟ زمان طرح ادعاهایی مانند چرایی تمدید بیمه و اخذ مرخصی تحصیلی در همان ماه‌های اول رسیدگی بود. مدارک و‌ مستندات چنین ادعایی نیز از همان روز نخست قابل استحصال بوده و چنین نیست که پس از شش سال و با وجود چندین مرتبه تایید حکم اعدام کشف شده باشد.البته که من با دادن اختیار تامِ اجرای حکمی به شدت اعدام به دست افرادی لبریز از حس خشم، با روان ازهم‌گسیخته، و فاقد دانش حقوقی (در اینجا والدین غزاله) زاویه دارم، و یادداشتی را به‌تفصیل در همین باره نوشته‌ام. اما فرق است میان نقد به قوانین موجود، و اصرار و تلاش وافر برای واردکردن زجر و نفرت بی‌نهایت به اولیای دم! فرق است میان مخالفت اصولی با مجازات اعدام (کارزار «نه به اعدام») و تحمیل شکنجه‌های روحی و روانی بی‌حدّومرز به والدینی که فقط و فقط دنبال یافتن نشانی از سرنوشت جسد فرزندشان هستند، و وضع موجود به آنها هیچ‌چیزی عرضه نمی‌کند الا «حق قصاص».بسیار عجیب (و البته حائزاهمیت) است که وکیل محترم و خانواده آرمان درست در لحظه‌ای که اندک روزنهٔ یک‌ماهه‌ای برای فاصله‌گرفتن از اجرای حکم اعدام باز شده، مرتکب دقیقاً همان قسم ویرانگری علیه روح و روان اولیای دم می‌شوند که فرزندشان علیه زندگی و جسد بی‌جان غزاله مرتکب شده. اینجاست که دیگر حقوق کیفری در تمامیت تئوریک، تقنینی و اجرایی خود جا می‌ماند، و کار را باید سپرد به دست روان‌کاو. اینجاست که باید به‌طور خاص psyche پدر قاتل را کاوید، و روی تک‌تک حرکات و کلماتش دقیق شد.به قول یک کاربر ناشناس توئیتر: “مسلم است که هیچ پدر و مادری برای زنده‌ماندن فرزندشان کوتاهی نمی‌کنند.” باری، چالش اینجاست که هزارتوی ذهن، روان، و ناخودآگاه آدمی، بی‌شمار تعبیر از «زنده‌ماندن» و «کوتاهی‌نکردن» خلق می‌کند. تعابیری که گاه هولناک هستند و متناقض با مفاهیم عرفی از «زندگی» و «کوتاهی‌نکردن». «اکبر خرمدین» هم پدر بود، و با قصابی‌کردن «بابک خرمدین» و دیگر فرزند و دامادش، در منظومهٔ پریشان روانی خود و با تعابیر شخصی‌اش از نیک و بد، برای رهایی فرزندان و دامادش از گناه و فساد هیچ «کوتاهی نکرد» و به آنان «زندگی جاودان» بخشید!از راست: اکبر خرمدین (قاتل)، ایران موسوی‌ثانی (همسر قاتل و مادر مقتول)، و بابک خرمدین (مقتول)روان و یاخته‌های ناخودآگاه آدمی چنان قابلیت خلق تعابیر و توجیهات دهشتناک دارد، که هیچ‌گاه مدرن‌ترین رویکردهای جرم‌شناسی و کیفرشناسی توان رسیدن به آستانه‌اش را نیز نداشته و نتواند داشت. ناخودآگاه والدین و وکیل محترم آرمان از دسترس خود ایشان نیز خارج است. لیکن انگاره‌های مهمی از تجسّم ایماژ «پدر اقتدارگرا» برای پدر قاتل داریم. تصور می‌کنم آرمان قربانی «پدر اقتدارگرا» شده. چه در نحوه قتل و نابودسازی جسد، چه شکل پیش‌بردن پرونده و رفتار با اولیای دم، چه‌حتی رنگ‌بندی و ادبیات آگهی ترحیم. در همه ردّپای پدر پیداست.آگهی ترحیم آرمان عبدالعالی، با رنگ‌بندی و ادبیات قابل‌توجهپدر در ویدئویی بر سر خاک تازهٔ فرزند اعدامی‌اش، به پای همسر افتاده و فریاد می‌زند: ”نتوانستم پسرت را نجات دهم. ببخش «من» را. آرمان «من» را ببخش.“ زجر و دردی که تحمل می‌کند طبیعتاً ورای توصیف است، اما در همین جملات یک «من» غول‌آسا از ناخودآگاهی «اقتدارگرا» شعله‌ور می‌شود. گویی پدر آرمان اول از کم‌آوردن «من»اش درمانده است، و دوم از مرگ فرزندش.انگارنه‌انگار که قتلی رخ داده و جسد غزاله هنوز مفقود است. انگارنه‌انگار که قانونی (هرچند معیوب) هست و دادگاهی و خانوادهٔ مقتولی. انگار پدر قاتل تمام کائنات را در شخص خود می‌بیند که بناست یک‌تنه قاتل را «نجات» دهد، حال قانون و خون ریخته و جسد مفقود و هست‌ونیست دیگران در میان باشد یا نباشد! البته تأکید می‌کنم: افتادن به ورطهٔ تخطئه و نکوهش پدر نیز خطای فاحش است. او نیز در زنجیر ناخودآگاه خویش گرفتار و مسلوب‌الاراده مانده. او را فقط باید فهمید.پدر در ویدئویی دیگر، بر گور خیسِ فرزندش می‌گوید: ”بچه‌های ما اینجا نباید بمانند، خطرناک است.“ سپس با دست قبر آرمان را نشان می‌دهد، یعنی: نتیجهٔ ماندنِ نوجوانان در ایران فقط و فقط این است که قاتل شوند و جنازه مقتول را ناپدید کنند و اعدام شوند! اما آیا واقعیت این است؟ یکایک نوجوانان ایران مرتکب چنین جنایت هولناکی شده و اعدام شده‌اند؟ در ناخودآگاه «پدر اقتدارگرا» پاسخ به این پرسش مثبت است، چون برای او تمام ایران و حتی جهان یعنی شخص خودش! دست خودش نیست، و فرزند قاتلش را نیز با همین تلقین‌ها پرورش داده.در همان ویدئو، پدر حتی می‌گوید: ”فقط «یک دختر» آورده بود خانه، دو سه سال بزرگ‌تر از خودش.“ گویی در psyche او غزاله نه انسان است، نه فرزند مادر و پدری دیگر. او در ناخودآگاه خود، مقتوله را فقط «یک دختر» می‌داند که از حقوق مسلم و بدیهی پسرش این بوده که مثل یک کالای مصرفی او را «به خانه» بیاورد. در شیوه ارتکاب جرم هم که دقت کنیم، کنشی مشابه را از آرمان می‌بینیم. برای او فقط «یک دختر» مُرده بود که اصلاً اهمیتی نداشت از پله افتاده یا او با میله بارفیکس جمجمه‌اش را متلاشی کرده. حتی مهم نبود که جسدی از «یک دختر» مانده یا نه.رفتار آرمان حاکی از این بود که جستجوی والدین «یک دختر» برای جسد فرزندشان امری بی‌اهمیت است؛ فقط باید هرچه سریع‌تر و بدون نق‌نق بی‌خود دو تا امضاء پای یک کاغذ بزنند تا او زودتر به تحصیلات عالی خود بپردازد، و کارشناسی‌ارشد و دکتری و پسادکتری را به‌کردار «پدر اقتدارگرا»ی خود سپری کند. طبق گزارش‌ها، پدر صریحاً چنین چیزی را به زبان آورده.نقل‌قول از پدر آرمان عبدالعالیکهن‌الگوی «پدر اقتدارگرا» چنان برجسته است که حتی در آخرین دیدار با آرمان به او کشیده می‌زند و به‌زانوافتادنِ فرزندش لحظاتی قبل از اعدام را امر می‌کند. یورش ناخودآگاه چنان سهمگین است که تا لحظه آخر نمی‌تواند بفهمد والدین غزاله فقط دنبال نشانی از کالبد فرزندشان هستند؛ شکنجه و تحقیر مجرم پای چوبۀ دار نه‌تنها چاره نیست، نمک به زخم‌شان هم هست. برای همین است که والدین غزاله حتی از «حق قصاص» و «میل انتقام» هم به مفهوم اخص فاصله گرفتند؛ فقط خواستند از فشار این بازی روانی، از این سوهان روح خلاص شوند، و «کوله‌بار از دوش‌شان» برداشته شود.نقل‌قول از پدر آرمان عبدالعالیهیچ قانونی و هیچ تئوری جرم‌شناسی و کیفرشناسی بی‌نقص نیست. اما کار که به تاریک‌ترین دالان‌های روان آدمی کشید، مترقی‌ترین نظام‌های حقوقی نیز کم می‌آورند. خون‌بازیِ اقتدارگرایانه که از ناخودآگاه زبانه کشید، آن شهوتی عیان می‌شود که «صادق هدایت» در «سه قطره خون» وصف کرده. و آخرین خاطرۀ آرمان عبدالعالی از «پدر اقتدارگرا» قبل از خُردشدنِ مهره‌های گردن و قطع نخاع در اثر فشار طناب دار: سوزش جای سیلی پدر، روی صورت. آری، این‌چنین «تیتان ساتورنِ» روزگار ما، در قامت «پدر» آرمانش را بلعید.بریده‌ای از «سه قطره خون»، اثر صادق هدایت◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۲۶ نوامبر ۲۰۲۱</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Fri, 26 Nov 2021 18:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚫ آدمْ آدم می‌کشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/%E2%9A%AB-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D9%92-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF!-opasxhxnaxlb</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱محل دفن آرمان عبدالعالی در بهشت زهرای تهرانجزئیات ماجرا هرچه بود، الان آرمان عبدالعالی در خاک خفته و غزاله شکور سال‌هاست حتی جسد هم ندارد. و پرسش من: آیا نوجوانان امروز ایران، بسیار بیشتر از نوجوانان ۱۰ سال پیش، اهل رفتارها و روابط به‌مراتب پرخطرتری نیستند که آن جنایت هولناک و عقوبت دردناک را برای غزاله و آرمان رقم زد؟به‌نظر من، خطیرترین وجه ماجرا، نسیان و غفلت جمعی نسبت به عوامل محیطی و فرهنگ رفتاری‌ست، که دو نوجوان خام و بی‌تجربه از دنیای جنس مخالف را چنین در معرض جنایات ناشی از فوران هورمون قرار می‌دهد. در عوض آنچه فضای ذهنی جامعه را تسخیر کرده، دوگانهٔ سطحی و خردگریزِ «نه به اعدام»/«آری به اعدام» است. حال‌آنکه در همین دوگانهٔ بی‌مایه هم سیلانی کاتوره‌ای داریم.مهم‌ترین «شبه‌استدلال» در رویارویی با آنان که «نه به اعدام» می‌گویند: “اگر خودت جای خانواده مقتول بودی باز همین را می‌گفتی؟” واقعیت این است که «جایگاه خانواده مقتول» بهترین جا برای اخذ «بدترین تصمیم» است — چون هیچ توقعی از استیلای منطق، عینی‌گرایی و تسلط بر احساسات، نمی‌توان داشت.به همین دلیل قانون‌گذار در ایران و سوئیس حکمی مشابه در قوانین آیین دادرسی گنجانده. طبق ماده ۹۱ آیین دادرسی مدنی ایران، و ماده ۴۷ آیین دادرسی مدنی سوئیس، اگر بین دادرس (هر مقام قضایی) و یک طرف دعوا رابطه‌ای باشد، دادرس باید از رسیدگی امتناع کند. حال چه رسد به اینکه اجرای حکمی به شدت اعدام، در اختیار کسی باشد که لبریز است از احساسات، و نوعاً فاقد دانش حقوقی.ماده 47 قانون آیین دادرسی مدنی سوئیسماده 19 قانون آیین دادرسی مدنی جمهوری اسلامی ایرانباری، باور دارم که «نه به اعدام» دعای‌دورازحاجت است. زمانی که داعش در اوج بود و پیاپی در اروپا عملیات می‌کرد (۲۰۱۳ تا ۲۰۱۷) گفتمان «بازگشت به مجازات اعدام» در این قاره جان تازه می‌گرفت. داعش که با ضربهٔ سردار سلیمانی و نیروهایش درهم‌شکست، اعدام‌طلبی هم در اروپا فروکش کرد. باور دارم، مجازات اعدام در یکی دو دهه آتی در اروپا احیاء خواهد شد.تا دنیا بوده، آدمْ آدم کشته. تفاوت در بهانه‌هاست. در همین اروپا، تعداد اعدامی‌های هر سال قبل از لغو مجازات اعدام را نگاه کنید. سپس نگاه کنید به آمار انسان‌هایی که هر سال در این قاره در اثر پدیده‌های جدیدی همچون اسلام‌هراسی از یک طرف، و افراطی‌گری‌های وهابی و سلفی از طرف دیگر کشته شده‌اند. در اکثر موارد، دومی بیشتر است از اولی. نتیجه: آدم همچنان آدم می‌کشد، و آدم مدرنْ مدرن‌تر آدم می‌کشد.خلاصه که «نه به اعدام» نه‌تنها به‌صورت فراگیر در تمام جهان عملی نخواهد شد، بلکه رجعت جوامعی که فعلاً اعدام را از شمار مجازات‌های قانونی خود حذف کرده‌اند به سنت دیرینۀ خود در اعدام بسی محتمل‌تر است. لیکن با تمام این اوصاف، بنا نیست آدمیجات با سر بدود به سمت «آری به اعدام»! هیچ خیر و برکتی در اعدام هیچ انسانی نیست، حتی جانی‌ترین جنایت‌کاران. چه رسد که مجرم نوجوان و خام هم باشد. آن تلقی از قانون، فقه، و شرع که اجرای احکام اعدام را به حداقل نرساند، و تصمیم‌گیری نهایی برای اجرای حکم اعدام را از اختیار تامِ افراد ناآگاه به بایسته‌های حقوقی و درعین‌حال مملو از حس خشم و انتقام خارج نکند، می‌بایست در اولویت بازنگری قانون‌گذار قرار گیرد.کسی به فکر کسی نیست. قرار و توقعی غیر از این هم نیست. اگر نوجوان در خانواده و اطرافیان دارید، مراقب رفتارها و روابطش باشید. خاصه در سنین نخستین بلوغ که آتشفشان هورمون‌ها فعال‌تر است. چشم روی چشم بگذارید، دختر یا پسر مردم را به قتل رسانده. و تا چشم باز کنید، صورتش در اثر خفگی طناب دار سیاه شده. آنگاه، تازه باید در این بهت و حیرت بمانید که چرا تعداد سوت‌زن‌ها و کف‌زن‌ها پای جنازۀ عزیزتان بارها بیشتر است از هم‌دردها.آخرین دیدار آرمان عبدالعالی با مادر و پدرش◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۲۵ نوامبر ۲۰۲۱</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 20:11:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚫ اردشیر، خودت نخواستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C-xekui9mbbyxc</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱دقایقی پس از مصاحبه اردشیر زاهدی در دفاع از سردار سلیمانی در بی‌بی‌سی فارسی، یکی از مقامات عالی ایران خبر را بدون هیچ توضیحی برایم فرستاد. منظور را فهمیدم. تماس گرفتم و شبانه رفتم به دیدار اردشیر. پرسیدم: ”می‌خواهی برگردی؟“ پیرمرد چند ثانیه به چهره جدی و مصمم‌ام خیره ماند. پرسید: ”می‌شود؟“ گفتم: ”می‌خواهی یا نمی‌خواهی؟“ شروع کرد به فحاشی؛ از منتسبین به خودش، تا اعضای کاخ سفید، تا امام خمینی و دیگران. بی‌تفاوتی و سکوتم را که دید، آرام شد. گفت: ”می‌خواهم، ولی مگر دست خودم است؟” دلم قرص بود از آن پیام تلویحی که مقام عالی‌رتبه ایران برایم فرستاده بود.گفتم: ”مواردی که دست تو نیست و مربوط به داخل ایران است با من.“ چهره‌اش در هم پیچید و گفت: “بچه تو چه می‌فهمی؟” تمام قیافهٔ «دانای توانمند» که برای خود تراشیده بودم، ناگهان فرو ریخت! فضا برگشت. گفتم: “اردشیر خان، اگر می‌خواهید برگردید، الان روزنه‌ای محترمانه باز شده.“ سر تکان داد و برای حدود ۳۰ ثانیه جملاتی بی‌ربط و نامفهوم بیان کرد — بخشی به دلیل کهولت، بخشی از تعمد دیپلماتیک. و نهایتاً چند بار تکرار کرد: ”ازت خیلی ممنونم، افتخار می‌کنم.“ گفتم: ”افتخار ایرانِ ۸۵میلیونی به نفس‌کشیدن در فضایی‌ست که هوایش در ریه‌های یک وطن‌پرست واقعی بوده.”گردن راست کرد و با اشاره انگشت گفت: “نه، ببینید آقا…“ جمله‌اش همین‌جا گیر کرد. بغضش ترکید. با هق‌هق گفت: ”اشکم را درآوردی… قربانت بروم… من دست و پای همه‌تان را می‌بوسم…“ می‌دانستم با بافتن خزعبلات «نفس» و «هوا» و «ریه» به‌هم می‌ریزد. خلقیاتش مثل موم در دستم بود. و لازم بود اطلاعات دهد. قفل دهانش با همان چند قطره اشک شکست: ”مسالهٔ اینها [با اشاره سر به قاب‌عکس‌های طاغوتی‌جات] هم هست. این مادرxxxها که نوکر عرب و جهود و زهرمار شده‌اند ول نمی‌کنند… “ ظاهراً، هم نگران سلامتِ نوه‌نتیجه‌ها و اعضای غیرسیاسی خانواده‌اش از ناحیهٔ منافقین و سایر گروهک‌های تروریستی و فرقه‌های جدایی‌طلب در غرب بود؛ هم می‌دانست کسانی از منتسبین خودش و از دنبالچه‌های شاهِ مُرده‌اش، در استخدام رسمی دشمنان قسم‌خوردۀ ایران در آمده‌اند.پاسی از شب گذشته بود و صدای پای خدمتکار را از پشت دیوار سالن می‌شنیدم. اطلاعاتی که لازم بود را هم تخلیه کرده بودم. راندم تا ژنو. در طول مسیر با هر پیچ‌وتاب جاده، به هزارتوی زندگی اردشیر و پیچیدگی‌های وضع موجود می‌اندیشیدم. می‌دانستم اعتبار چندانی هم به «روزنهٔ محترمانهٔ بازشده» نیست. امروز تصمیم‌گیر زید است؛ فردا عمرو می‌آید، پیرمرد را می‌کند توی گونی! از این گذشته، در فرهنگ «ما» خیلی مهم نیست رئیس‌کل عفو کند؛ مهم گذشت آبدارچی است که در استکان چای‌ات مرگ‌موش نریزد! از سوی دیگر، چهار کلام دفاع از کیان ایران و اندکی نمایش شرافت در سال‌های آخر عمر، نمی‌توانست سال‌ها حماقت‌های عظیم و نابه‌کاری‌های اردشیر را درجا پاک کند؛ به خیلی چیزها باید پاسخ می‌داد.عامل اصلی و اساسی تمام گرفتاری‌های هسته‌ای، تحریم‌ها و سوءظن غربی‌ها به برنامه اتمی ایران همین آدم بود. اردشیر بود که با خریّتی وصف‌ناپذیر بانی امضای NPT شد؛ در حالی که آن زمان، تمام شرایط برای «ما» فراهم بود تا در صنعت هسته‌ای راهی شبیه به پاکستان یا حتی اسرائیل پیش بگیریم. با اشاره و مشورت همین اردشیر خان زاهدی (و اکبر اعتماد) بود که در اواسط دهه ۱۳۵۰ شاهِ بی‌شعورش به روزنومه‌چی غربی گفت: ”اگر لازم باشد به ساخت بمب اتم هم فکر می‌کنیم.“ و با همین حرف ابلهانه، سنگ بنای بهانه‌های بی‌پایان غرب و شرق علیه «ما» نهاده شد.ساعت ۱ بامداد روز بعد، رسیدم خانه. برای مقام عالی‌رتبه نوشتم: ”امکانش هست اردشیر زاهدی را به ایران بازگردانیم تا ادامهٔ عمر را با احترام و کرامت در وطن باشد؟“ در لحظه هر دو تیک آبی تلگرام نمایان شد. می‌دانست فوراً پیگیری می‌کنم؛ مثل عقاب منتظر پیام من بود تا لحظه‌ای هدر نرود. می‌خواست تا تنور داغ است، بچسباند. هیچ واکنشی نشان نداد. فهمیدم رفته دنبال هماهنگی و استمزاج در بالاترین سطوح. ۴۲ دقیقه — به‌اندازهٔ ۴۲ سال عمر انقلاب اسلامی — گذشت. پاسخ نوشت: ”فکر نمیکنم هیچ ایرانی وطندوستی مانعی برای زندگی در ایران داشته باشد.“ کاملاً می‌شد حدس زد این جمله‌بندی متعلق به کیست.حجت تمام بود. ضمانت از این محکم‌تر برای بازگشت زاهدی به ایران همراه با «احترام و کرامت» قابل تصور نبود. اینکه بعداً واکنش طیف‌های مختلف داخلی در عمل چه شرایطی را رقم می‌زد، معلوم نبود؛ اما حداقل روی کاغذ، نمی‌شد آغوش «انقلاب» را روی یک «طاغوتی» از این گشاده‌تر تصور کرد. از اینجا به بعد توپ در زمین اردشیر بود. هیچ مانعی بر سر راهش نبود، جز نگرانی‌های خودش از سمت اطرافیان و گروهک‌های نوکر بیگانه.حدود ساعت ۱۰:۳۰ صبح تماس گرفتم. ارتباط با اردشیر مقدر نشد. دو سه روز پی‌گیر بودم، اما انگار آدم‌هایی در اطرافش داشتند سنگ‌اندازی می‌کردند. البته بی‌مایه‌تر از این‌حرف‌ها بودند که بتوانند کاری صورت دهند. به‌هر روی، از مسیر مقتضی با پیرمرد ارتباط گرفتم. میلی به صحبت نداشت. ظاهراً او هم دورهایش را زده بود — یا کسانی دورشان را روی او زده بودند! کمی پاپیچ شدم. گفت: ”عزیزم، من امروز یا فردا می‌میرم. ایران دیگر جای من نیست. بگذار این بدبخت‌ها را گرفتار نکنم. چیزهایی نوشته‌ام که وقتی مُردم می‌فهمی. خیلی ازت ممنونم… “ نفهمیدم مقصودش از «این بدبخت‌ها» کیست؛ اما نگرانی‌اش از سلامت کسانی که عزیز خود می‌پنداشت‌شان، بارز بود.کار ناتمام ماند. خودش نخواست. کار دیگری هم از «ما» ساخته نبود. چیزی نگذشت که مشکلات جسمی اردشیر عود کرد، و یکی پس از دیگری شدت گرفت. کسانی در همان روزها تصور کردند به کرونا مبتلا شده، خبرهایی از این دست هم منتشر کردند که فوری توسط خانواده‌اش رد شد. اما من می‌دانستم که همان اندک امید بازگشت به ایران و هق‌هق‌زدن بابت «تنفس در هوایی که در ریهٔ وطن‌پرستان واقعی بوده»، او را به سراشیبی پایان انداخته. هم به خودش گفتم، هم در چند مصاحبه تاکید کردم: ”فهم اینکه سردار سلیمانی سرباز ایران بود و جانیان بزدل او را شهید کردند، «نقطه صفر آغاز انسانیت» است.“ اگر سرباز جان‌برکف وطنت را گرامی داشتی، تازه معلوم می‌شود که حیوان نیستی!اما اردشیر هیچ‌گاه نتوانست دوغ و دوشاب را آن‌طور که باید و شاید از هم تشخیص دهد. اطرافش پر بود از عقرب و زالو. فقط در یک فقره، هزاران سند ملی که خودش و پدر کودتاچی‌اش از ایران خارج کرده بودند را داد دست آن مردک شارلاتانِ دروغ‌زن در فلان قبرستان آمریکایی! پیش خودش نگفت: آخر مردحسابی، این اسناد متعلق به ملت ایران است، تو چه‌کاری که مال غصبی را وقف لاشخور می‌کنی؟باری، خوب یا بد، کم یا زیاد، پیمانهٔ عمر اردشیر زاهدی نیز این‌گونه به‌سر آمد. تا زنده بود، آنچه «ما» می‌توانستیم برای بازگشتش به ایران انجام دادیم. خودش جا زد. الان هم کسانی دلسوزانه (و البته از روی ناآگاهی و خامی) فغان سر داده‌اند که پیکرش در خاک وطن دفن شود؛ توقع‌شان هم مثل همیشه از «ما» است. در حالی که جسد اردشیر در میان هزار کفتار و نوکران دشمنان قسم‌خوردهٔ ایران گرفتار مانده — کسانی که هیچ حرمتی نه برای زاهدی قائل بوده و هستند، نه برای بازماندگانش. طبق گفته خودش، راجع به این مقولات هم چیزهایی نوشته که باید منتظر بود، «شاید» منتشر شود.«ما» که تا زنده بود از آنچه در توان داشتیم برای بازگشتش دریغ نکردیم. حالا هم اگر از طلبکاران و مدعیان تمام‌وقت کسی راه تعامل با آرواره‌های کفتار و منقار لاشخور را بلد است، بسم‌الله! هرچند، اگر به‌فرض محال چنین چیزی مقدور شد و کالبد اردشیر در خاک ایران‌زمین آرمید، نه چیزی از «اهل زندگی»بودنِ «ما» کم می‌شود، نه چیزی از «جسدباز»بودنِ دشمنانِ «ما».◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۱۹ نوامبر ۲۰۲۱</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 18:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚫ گوووشت حلال!</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/%DA%AF%D9%88%D9%88%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D9%84%D8%A7%D9%84-lhfzclybloif</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۱۶ دسامبر ۲۰۱۴ — بازنشر در ۶ اکتبر ۲۰۲۱در ژنو اگر رستوران اسلامی یا گوشت و مرغ حلال بخواهید، باید بروید یک محله‌ای به نام «پَکی» در راستۀ خیابانی به نام «غو دُ بِغن». حالا این محله و آن خیابان دقیقاً کجاست؟ بلی، به‌قول پیرپاتال‌های زهواردررفته، همان «کوچه‌جمشید» در طهرون‌آباد سابق؛ و به‌قول نسلِ انقلاب: «خانۀ عفاف»! یعنی خدا نکند سرِشبی محتاج نیم‌کیلو رانِ گوسفندی یا دو تکّه سینۀ مرغ فیله‌شده بشوید... باید رنگ‌وارنگ لنگ‌وپاچه و سروسینۀ پخش‌وپلا به‌زیر دست‌وپا را خاکریزبه‌خاکریز فتح کنید تا به «الجزار الامیر» برسید، ان‌شاءالله!اوّلین بار که مسیرمان آن‌طرفی افتاد، فکر کردیم عوضی آمده‌ایم. از رفقا پرسیده بودیم در ژنو گوشت از کجا باید تهیه کنیم، و حضرات هم نام محلۀ کذایی را آورده بودند. مای بی‌نوای ساده‌دل هم از عنترنت آدرس محله را درآورده و با کوله‌باری از پاکی و معصومیّت و عفّت و طهارت راهی شدیم. اُنچنُن که سرِ خر را کج کردیم درونِ «غو دُ بِغن»، برق سه‌فاز از هفت جهت‌مان ورجهید — دریای موّاج فحشا بود که می‌تُمبید روی هم!اولش خیال کردیم: نکند سراغ گوشت را که از رفقا گرفتیم، خیال ورشان داشته منظورمان «گوووشت» است!؟ ولی رفقا که می‌داند ما چقدر پسرِ آقا و علیه‌السلامی هستیم، و خودشان هم که همه اهل تقوی و نمازِشب هستند! حالا هرچند که اکثر آدم‌های چیزفهم باورِ باطل‌شان این است که این اخلاص‌بازی‌های ما و رفقامان همه به‌درد ارواح مشک عمّه‌هامان می‌خورد، ولی دیگر بِینی‌و‌بین‌الله اهل این یک قلم عمل شنیع که نیستیم دیگر!القصّه، این شد که از اولّین موجودِ شدیداً مذکّرِ سیاه‌پوستِ احتمالاً کوکائین‌فروش، جویا شدیم که آیا قصّابی اسلامی همان جاست یا خیر. طرف هم تایید کرد و گفت: «آری، یا اخی» و مسیرِ مستقیم از وسط نسوانِ لخت‌وپتی و قطارشده در راستۀ خیابان را نشان‌مان داد. خانم و آقایی که شما باشید، سرخ و سفید و سبزه و سیاه و جوراب‌قرمز و پاشنه۵۰سانتی و کوتاه و خپل و پهن و باریک و دستگیره‌دار و ترکه‌ای و بلوند و موبنفش و سایزهشتادوپنجی و فِلَت‌رُن و گازبگیر و گازنگیر بود که عینهو ماکارونی در قابلمه توی‌هم می‌لولید! حالا نه‌اینکه ما نگاه بکنیم‌ها... ولی خوب بالاخره می‌دیدیم! یعنی به‌خداوندی‌خدا صلاح هم در دیدن بود، چون اگر چشم‌مان را می‌بستیم و راه‌می‌رفتیم، قطع‌ِبه‌یقین در آن وانفسا به یکی از آن وحشتناک‌ها اصابت می‌کردیم و کلّ خیابان مثل دومینو می‌ریختیم روی سروکلّۀ هم!نمی‌دانید چه خرتوالاغ‌بازاری است! این‌طرف اغذیه‌فروشیِ چِرکِ لبنانی، جلویش یک بابای عظیم‌الشکم با ریش حنابسته و سیبیلِ تراشیده و پیراهنِ قبلاً سفیدِ الان زردشده که نشسته روی یک صندلی پیزوری که انگار به تُف بند است، و در ۱۵ سانتی‌اش یک هیولای تقریباً هیچ‌چیز نپوشیدۀ لاتین که اگر نیم‌ثانیه درنگ کنید دست‌می‌اندازد و کراوات‌تان را می‌کشد و تمام‌قد می‌چسبد به پیکرتان! البته فقط لاتین هم نه... روس، ایتالیایی، آفریقایی، چینی، مغولی، سوری، ترک، و صدالبته ایرانیِ اصیل با خونِ پاک آریایی و دخت کوروشِ کبیر — همه داش‌مشتی‌ها و وطن‌پرست‌ها و خوش‌غیرت‌ها و آنهایی که پای ناموس و یک وجب خاکِ میهن شاهرگ می‌دهند... همگی کلاه‌ها بالا!دیگر بالاخره دل را سپردیم به صاحبش و پیش راندیم. مادربزرگ‌مان همیشه می‌فرمایند در مواقع صعب و دشواری ذکر بگوییم تا خدا قلب گنجشکی‌مان را قرص کند و جای پای‌مان را سفت. امّا در آن آشفته‌بازار، مُخ‌مان گیرپاژ کرده‌بود که در این وضع باید «اللهم انّی اعوذ بکَ من شرّ نفسی» بخوانیم یا «انّا فتحنا لکَ فتحاً مبینا»! الان مدت‌ها از ماوقع گذشته و خاطر مبارک‌مان نیست که چه اورادی خواندیم یا نخواندیم. به‌هر بدبختی بود از آن مخمصۀ شورت‌وگوشت‌کوب‌یکجا و شلم‌شوربا، با صحّت و عافیت قسر دررفتیم.خوب به‌یاد داریم که حینِ بازگشت پیروزمندانه به منزل، به‌همراه سرجمع یک‌ونیم‌کیلو لحمِِ حلال در پَر شال، صحنه‌های فجیع «غو دُ بِغن» در ذهن‌مان مانند خاطراتی دور تداعی می‌شد. انگار قبلاً هم چنین وضع عجیب و درهم‌ورهمی را دیده بودیم؛ که خوب فکری پُر بی‌راه هم نبود. حدود چهار یا پنج ساله بودیم که مامان‌مان ما را با خود به قسمتِ زنانۀ یک عروسی اسلامیِ زن‌جدامردجدا بردند. یعنی تابه‌امروز و پس از گذشتِ چیزی حدود ۲۸ سال، لحظه‌لحظۀ آن شب و آن خانم‌ها و آن لباس‌ها یادمان هست. همه به‌نوعی از اقوام بودند و هنوز می‌توانیم به‌اسم بگوییم در آن شب کی کجا چه‌کار می‌کرد! آن میزان از لخت‌وپتی‌بودن و آرایش‌های شاخ‌دار و حرکات نیمه‌وحشیانه و تکان‌تکان‌ها و شُرشُر عرق‌ریزی‌ها و درهم‌شدنِ ریمل‌ها و زرق‌وبرق را قبل از «غو دُ بِغن» در آن مجلسِ زنان مومنه دیده بودیم.از وقتی سر از تخم درآوردیم و پشتِ لب‌مان سبز شد، چه بسیار شب‌هایی که در رکابِ پدر بزرگوارمان، پس از اتمام مراسم عروسی-عزای زوجینی خداجو، دو ساعت وسط خیابان و پشت دربِ سالن بانوان علّاف نشده‌ایم تا مادر جان و خواهرِ مکرّمه پس از ۴۰۰ بار رفت‌وآمد، بالاخره به رفتن رضایت دهند. در این دو ساعت هم هِی خانم‌هایی تماماً یک شکل — که فقط نوک‌بینی‌شان از لای چادرسیاه در ظلماتِ شب پیداست — منّت می‌گذارند و سلام‌وعلیکی با ما می‌کنند. طبعاً در میان آن‌همه استتار، توقع ندارند فِرتی بشناسیم‌شان، لذا یا خودشان یا کسی آن دوروبر معرفی‌شان می‌کند.تا اسم طرف می‌آید، فوری تصویر آن شب در آن سالن زنانه در ذهن پُربار ما نقش می‌بندد و با خود می‌گوییم: «آهان، همون که ...اش ... بود و آنجای ...اش از آن طرفِ ... بیرون بود!» و با همین افکار در حالی که سرمان را ۱۴۰ درجه آن‌وری گرفته‌ایم که خدای‌ناکرده چشم‌مان به دماغ‌شان نیافتد تا به معصیت بیافتیم، با صدای بلند به هوا می‌گوییم: «سلامٌ‌علیکم‌ورحمه‌الله حاج‌خانم، احوال شریف؟ حاج‌آقا خوب هستند؟ عروس‌ها؟ دامادها؟ نوه‌های گل‌تون؟ سلام بنده رو برسونید... محبّت فرمودین، ممنون، التماس‌دعا، فی‌امان‌الله!»بعدها در خارجه زیاد مهمانی‌های لابد کفرآمیزِ زن‌ومردقاطی دعوت شدیم و اجباراً اجابت کردیم. یادمان نمی‌آید غیر از زانو و آرنج به‌پایین و سروگردنِ خانم‌هایی غالباً بدون‌ِآرایش را در چنین مجالسی دیده باشیم. از اینکه شکل‌وشمایلِ مجالس زنان مومنه در این ۳۲ سال چه تغییراتی کرده جداً بی‌خبریم. امّا اگر احیاناً وضعِ امروز شباهتی به فاجعۀ آن روزها دارد، به‌نظرم واجب است که اطفال مذکّرتان را در هیچ سنّی به چنان اماکنِ نامبارکی نبرید. فردا‌پس‌فردا که اولادتان اندازهٔ دکل برق شد، مسیرش می‌افتد به ژنو و برای ابتیاع اندکی رزقِ حلال چیزهایی می‌بیند که تصاویر کودکی‌اش را معنا می‌بخشد. می‌فرماید: «العلم فی الصغر كالنقش فی الحجر.»◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۱۶ دسامبر ۲۰۱۴ — بازنشر در ۶ اکتبر ۲۰۲۱</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 19:54:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>⚫ مشاوره حقوقی-بین‌المللی رایگان به پرزیدنت رئیسی</title>
                <link>https://virgool.io/@PFVesal/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D8%AD%D9%82%D9%88%D9%82%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%85%D9%84%D9%84%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3-%D8%AC%D9%85%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%DB%8C-ddevtacgcdij</link>
                <description>◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۴ آگست ۲۰۲۱دشمنان می‌خواهند مسئولیت زدن کشتی تجاری «مرسر استریت» را گردن ما بیاندازند، در حالی که ما قویاً هرگونه دخالت در این واقعه را تکذیب کرده‌ایم. کشتی با پرچم لیبریا خارج از آب‌های سرزمینی عمان در شمال دریای عربی و غرب اقیانوس هند، حرکت می‌کرده. یک چیزی که دشمنان می‌گویند پهپاد انتحاری بوده، به کشتی برخورد می‌کند و دو نفر کشته می‌شوند: یک انگلیسی و یک رومانیایی.ابتدا در خبرها چنین گفته شد که مالک کشتی یک تاجر اسرائیلی (عیال عوفر) بوده؛ اما بعداً مشخص شد مالک کشتی ژاپنی بوده، ولی مدیریت آن تحت نظر یکی از شرکت‌های آقای عوفر (گروه دریایی زودیاک) قرار داشته. تازه این شرکت هم ثبت و مستقر در انگلیس است. خلاصه اینکه اسرائیل یا هیچ فرد اسرائیلی در این واقعه آسیبی ندیده، نه جانی و نه مالی. https://virgool.io/p/ddevtacgcdij/%D8%A8%D8%A7%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%B5%D8%A7%D9%81%D8%8C%D9%88%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%86%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C%DA%86%D8%B1%D8%A8%D8%B7%DB%8C%D8%A8%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%8C%D9%85%D9%82%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B6%D8%B9%D8%B1%D8%B3%D9%85%DB%8C%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%8C%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%88%D8%B1%DA%98%DB%8C%D9%85%D8%B5%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C%D8%AD%D8%A7%D8%A6%D8%B2%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA.%D8%A8%D8%AE%D8%B4%E2%80%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%B3%D9%87%D9%85%D9%88%D8%B6%D8%B9%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87%E2%80%8C%D8%A7%D9%85. آمریکای جهان‌خوار ولی فیتیله را بالا کشیده و طی بیانیه‌ای از طرف وزارت‌خارجه می‌گوید: “ما مطمئنیم که ایران این حمله را انجام داده. الان هم داریم برای گام بعدی با شرکای خودمان کار می‌کنیم. منتظر باشید که به‌زودی یک پاسخ مناسبی خواهیم داد.“اما رژیم صهیونیستی مستقیم از طریق نخست‌وزیرش ورود کرده و تخت‌گاز رفته: “من با اطمینان مطلق به این قطعیت رسیده‌ام که ایران حمله به کشتی را ترتیب داده. توقع ما این است که جامعه جهانی به ایران حالی کند که چه اشتباه بزرگی کرده. در هر حال ما بلدیم چطور به‌طریقی که خودمان می‌دانیم به ایران پیام دهیم.”حال از ترکیب این سه موضع چه می‌فهمیم؟ پاسخ نسبتاً ملایم انگلیس که تازه یک کُشته هم داده کجا، وحشی‌بازیِ رژیم صهیونیستی که هیچ آسیبی ندیده کجا! آمریکا هم که کلاً فضولِ کار همه است، ولی اینجا وسط را گرفته. از تجمیع این سه موضع چه باید بفهمیم؟پیام واضح است. ترجمهٔ لُری آنچه این سه دارند به ایران می‌گویند: “ببین، بنای ما این بود که تو ضعیف و توسری‌خور بمانی. نشد. به هر درایت و زور و ضرب و سمجیِ آخوندواری بود، گردن‌کلفت شدی. الان هم فهمیدیم می‌توانی زمین‌گیرمان کنی. ولی لطفاً تو هم بیا و بفهم که ما هم می‌توانیم بزنیم و زندگی را به کامت زهرمار کنیم. پس بیا و بنشین عین آدم قال را بکنیم و اینی که سر سفره هست را یک‌جوری تقسیم کنیم. ضمناً عربستان هم هست، حتی شده در حد یک استخوان.”جناب رئیسی، به‌نظر بنده هم قال را بکنید. یک هدف عالی و متعالی این بود که کار به ید باکفایت شما و خادمان صالح و پاک‌نهاد و روشن‌ضمیر و انقلابی انجام شود، نه مشتی غرب‌زدهٔ اصلاح‌چی و اعتدالی و لیبرال‌مسلک. الحمدالله که با درایت نسبی رای‌دهندگان به جنابعالی، به‌انضمام درایت مطلق رای‌ندهندگان، این مهم محقق گردید.آقای دکتر، به‌نظرم خوب است حواس‌مان به برخی تجارب بشری باشد. آمریکا با آن‌همه تیر و تفنگ و طیاره چرا آخرسر جلوی ویتنامِ لخت و عور مغلوب شد؟ چون افراط کرد. آن‌قدر درگیری را کش داد که فرصت طلایی در میانهٔ نبرد برای خروج در اوج از دست رفت؛ و فضای سیاست داخلی از یک سمت و فشار جهانی از سمت دیگر، همه‌چیز را قیچی کرد.ما هم به‌اندازه‌ای که باید، می‌توانیم در شعاع دوهزارکیلومتری خارج از مرزهای سرزمینی‌مان «انا رجلٌ» بگوییم. بس است. یا حداقل، فعلاً بس است. حرص بزنیم همین هم خدای‌نکرده بیات می‌شود. بالاخره ته‌تهش بقیه هم — هرچند پلشت و بوگندو — باید یک گوشه‌ای از این گلیم جا برای نشستن داشته باشند دیگر.فرض کنید مثل همین طالبانِ الدنگ که راهی نداریم جز اینکه وجود نحس‌اش را باور داشته باشیم. بکنید قال را آقا، بکنید. اگر هم سوالی بود یا کاری از ما ساخته بود، بفرمایید. بی‌مزد و بی‌منت در خدمتیم. کاپ هم مال شما.◙ پرهام فرهنگ وصال◙ نوشته شده در ۴ آگست ۲۰۲۱</description>
                <category>Parham FARHANG VESAL</category>
                <author>Parham FARHANG VESAL</author>
                <pubDate>Wed, 04 Aug 2021 02:50:27 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>