<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Penniless Gamer</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@PG89</link>
        <description>برای آنها که هنوز عاشق خواندن‌اند. از گیم و فیلم و کتاب می‌نویسیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 00:05:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16175/avatar/bUEuGu.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Penniless Gamer</title>
            <link>https://virgool.io/@PG89</link>
        </image>

                    <item>
                <title>معرفی کتاب‌هایی با قهرمانان معلول</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%84-dbrsl3p6yoyx</link>
                <description>در این مطلب قصد داریم کتاب‌هایی را معرفی کنیم که شخصیت‌های اول آنها ناتوانی جسمی دارند و داستانشان زندگی را از نگاه این آدمها بدون دید ترحم برانگیز روایت می‌کنند.  کتاب روی چرخ زندگیکتاب روی چرخ زندگی را نویسنده ایرلندی خانم جیمی سامنر نوشته است که زندگی دختر نوجوانی به نام اِلی که عاشق شیرینی پزی است را تعریف می‌کند. ما زندگی روزمره الی را دنبال می‌کنیم و با سختی‌ها، محدودیت‌ها و  مشکلات زندگی کردن روی ویلچر آشنا می‌شویم. کتاب آوازی برای یک نهنگدر آوازی برای یک نهنگ، ما زندگی دختری به نام آیریس را تعقیب می‌کنیم که عاشق تعمیر وسایل الکتریکی، بویژه رادیو‌های قدیمی است که پس از شنیدن خبری درباره نهنگی که بدلیل تفاوت فرکانس صدایش، با دیگر نهنگ‌ها نمی‌تواند ارتباط برقرار کند و تنها شده است، تصمیم می‌گیرد آن نهنگ را از نزدیک ببیند و سفری را آغاز می‌کند.کتاب جنگی که نجاتم دادآدا اسمیت شخصیت اصلی کتاب «جنگی که نجاتم داد» نقصی در پایش دارد که راه رفتن را برایش مشکل کرده است. مادر آدا به بخاطر همین نقص، همیشه او را در خانه نگه داشته و اجازه بیرون رفتن را از آدا سلب کرده است. آدا که از اسارت و تحقیر‌های مادرش خسته شده است در هنگامه آغاز جنگ جهانی دوم، فرصت را غنیمت می‌شمارد و با برادر کوچکترش، جیمی، از خانه‌شان در لندن فرار می کند و به حومه شهر می‌رود جاییکه با فردی آشنا می‌شود که زندگی‌اش را به طرز شگرفی دگرگون می‌کند.ملودی سکوت کتاب ملودی سکوتدر کتاب ملودی سکوت، داستان زندگی دختر به نام ملودی را مرور می‌کنیم که از زبان خودش برای‌مان تعریفش می‌کند. آنطور که خودش می‌گوید: «من نه می‌توانم حرف بزنم و نه می‌توانم راه بروم. غذایم را هم باید کس دیگری در دهانم بگذارد و برای دستشویی‌رفتن هم به‌کمک نیاز دارم. رسماً موجودی بی‌مصرف و ازکارافتاده‌ام.» با این وجود این ناتوانی‌ها که سخت ملودی را می‌آزارند اما سبب نمی‌شوند تا او جا بزند؛ ملودی تصمیم می‌گیرد تا در مسابقه هوش بین مدارس شرکت کند و توانایی واقعیش را نشان دهد. </description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Thu, 23 Dec 2021 18:21:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه ژاپنی: روزهای آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-gy0mn2uozq4d</link>
                <description>                                         روزهای آخربا خودم گفتم دیگر وقتش است و تصمیم گرفتم که مقدمات را آماده کنم. اول با کارگران تماس گرفتم تا از شر وسایل و متعلقاتم راحت شوم.مرد جوان پرسید: « دارید برای مُردن برنامه‌ریزی می‌کنید؟»«بله. فردا یا پس فـردا.»« واقعا؟ من و دوست‌دخترم هم در این فکریم که ماه بعد یا همان حول و حوش با هم بمیریم.»خیلی از زوج‌ها در دهه سوم یا چهارم زندگی‌شان با هم‌دیگر‌مردن را انتخاب می‌کردند.بی‌اختیار گفتم: «چه خوب»«تِم خاصی مد نظرتان است؟ دیزنی‌لند شاید، یا دشتی پر از گل؟»«نه، یه مرگ طبیعی‌تر مد نظرمه.»«وای، چه عالی. یک مرگ طبیعی. خواهرم  هم همین کار را کرد.»مردان جوان حین کارشان سرخوشانه با همدیگر صحبت می‌کردند تا اینکه آپارتمانم را به کلی خالی کردند.«خب، کار ما تموم شد. مرگ خوبی داشته باشید!»کوله‌پشتی‌ام، تنها وسلیه‌ای که در آپارتمانِ خالی‌ام مانده بود، را برداشتم و خارج شدم.حدود صد سال از زمانی که داروها به قدری پیشرفته شده بودند که کسی دیگر نمی‌مرد، گذشته بود. هیچ‌کس دیگر سنش بالا نمی‌رفت، حتی اگر در تصادف می‌مردید یا کسی شما را به قتل می‌رساند، فناوری به گونه‌ای بود که به سرعت احیا می‌شدید. همه از وقوع پدیده انفجار جمعیتی هراس داشتند اما در کمال ناباوری چنین اتفاقی رخ نداد. زمانه اینطور بود، همین که به ذهنمان خطور می‌کرد که آمادهٔ مردنیم، به هر روشی که مورد علاقه‌مان بود انجامش می‌دادیم. کتاب‌فروشی‌ها پر از کتاب‌هایی بود که درباره روش‌های مردن نوشته شده بودند: «مخصوص بانوان! صد روش ناز برای مردن»، «مانند یک مرد بمیر! چطور با مرگمان اثرگذار باشیم»، «ده روش برتر مردن برای عاشقان (با تصویرنگاری)». من خودم یک کتاب با عنوان «بیا طبیعی بمیریم! اَبر مرگ‌ها برای بزرگسالان و بهترین مکان‌ها» را انتخاب کرده بودم.زمانِ درستِ مردن برای آدم‌های مختلف، متفاوت بود. عده‌ای بودند که به دویست سالگی رسیده بودند و قصد ادامه زندگی داشتند، از آن طرف بچه‌هایی بودند که تازه ده سالشان شده بود و می‌مردند. من الان سی‌وشش ساله‌ام و نمی‌دانم الان زود است یا دیر—فقط یک جورایی احساس کردم که دیگر وقتش است. احساس من چه بسا درست بود، از آنجایی که جمعیت بدون کم یا زیاد شدن در یک عدد مناسبی ثابت مانده بود.کتاب را به سرعت خواندم و وقتی که فهمیدم باید چه بکنم به ساختمان مرکزی شهر رفتم و برگه‌ی منع احیایم را پر کردم تا مطمئن شوم اگر چنانچه جسدم پیدا شد، هیچ عملی برای زنده‌کردنم صورت نمی‌گیرد.همین که این کار تمام شد، سراغ حل مسائل مهم دیگر رفتم، اینکه با اندک پس‌اندازم چکار باید می‌کردم. مجوز مرگم را هم گرفتم. کاغذبازی‌های اداری پیچیده‌تر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم و زمانی که بالاخره کارم به اتمام رسید و از آنجا خارج شدم، هوا دیگر تاریک شده بود.مجوز مرگم را در داروخانه نشان دادم و برای اینکه زجر نکشم درخواست یک داروی نسبتا قوی و سریع‌العمل کردم.زن جوان داروساز گفت: « مراقبت خودت باش. مرگ خوبی داشته باشی.» و چندتایی قرص ویتامین مجانی روی دارویم به من داد.سوار قطار شب شدم و به سمت مکانی که کتاب توصیفش کرده بود، رفتم. محل مورد نظر، جایی ساکت در عمق کوهستان بود. آنجا در زمستان به پاتوق اسکی‌بازان تبدیل می‌شد و پر از جمعیت اما در این فصل فقط آدم‌هایی به آنجا آمده بودند که می‌خواستند بمیرند.در ایستگاه مقرر پیاده شدم و به قصد پیدا یک جای ساکت و آرام به سمت کوهستان راه افتادم. در بین راه از کنار زوجی رد شدم که با چاقو به یکدیگر ضربه می‌زدند. روشی که خیلی از زوج‌ها برای مردن انتخاب می‌کردند، کشتن همدیگر بود. برای اینکه مزاحمشان نشوم با احتیاط دورشان زدم. پس از ساعت‌ها راه رفتن در امتداد مسیر کوهستانی، بالاخره به جایی متروک و خلوت رسیدم که به نظر جای خوبی برای مردن می‌رسید. با رعایت دستورالعمل‌های کتاب، با بیل یک حفره کندم. شاید یک نفر، پیش از من اینجا آمده بوده، چون که خاک نرم بود و کندن راحت‌تر از انتظارم بود.وقتی حفره آمده شد، درونش دراز کشیدم و آب‌معدنی که دارو را درونش حل کرده بودم، نوشیدم. بعد، در همان حال که به هوش بودم، شروع کردن رویم خودم خاک ریختن. به آن خوبی که یک نفر دیگر می‌توانست اینکار را انجام دهد، نتوانستم انجامش بدهم ولی با این حال کم‌و‌بیش خودم را زیر خاک دفن کردم. از راه یک شلنگ کوتاه نفس می‌کشیدم، و در احاطه‌ی گرمای خاک، چشم‌هایم را بستم. دارو خیلی زود اثر می‌کرد و من  زیر خاک می‌مردم و دفن می‌شدم. به خاک می‌پیوستم انگاری که هنوز به این روش مُردن، مد روز باشد.دلم نمی‌خواست بعد از مرگم مردم پشت سرم حرف دربیاورند؛ به روش مردنم بخندند یا اینکه بگویند چه زندگیِ معمولی داشت ولی  روش دست‌و‌پاگیری را برای مردن  انتخاب کرد که تو چشم بیایید یا اینکه بگویند روش بهتری را برای مردن باید انتخاب می‌کرد. به همین خاطر خواستم در بی سرو‌صدا‌ترین حالت ممکن بمیرم.قبل از اینکه مراقبت‌های درمانی به این حد از پیشرفت برسد، مرگ اتفاقی بود که به ناگهان سر‌می‌رسید. با خودم گفتم از آنجایی که مجبور بودم، خودم، خودم را دفن کنم، استفاده از دارو بهترین کار بود. می‌خواستم مرگم در نهایت راحتی اتفاق بیفتد.ناگهان، سرم سنگین شد، فهمیدم دارم می‌میرم.  چشم‌هایم را محکم بسته بودم و با خودم گفتم، خیلی خوب می‌شد اگر مرگِ طبیعی در دنیای بعدی بازگردانده می‌شد، نه؟ و بعد یکهو از هوش رفتم.عنوان اصلی: The Final Daysنویسنده: سایاکا موراتا (Sayaka Murata)برگردان به انگیسی: جینی تاکموری (Ginny Takemori)منبع از این پس قصد داریم  به سراغ ترجمه داستان‌های کوتاهی  برویم که در مجلات معتبر ادبی انگیسی چاپ شده‌اند.  برای شروع داستان‌های کوتاهِ نویسنده معروف ژاپنی خانم سایاکا مورتا را در نظر گرفته‌ایم که به تدریج آنها را منتشر خواهیم کرد.</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 20:16:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادبیات‌ ژاپن: سایاکا موراتا [ یک]</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%A7%DA%A9%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AA%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-bib1bukjhgvb</link>
                <description>خانم سایاکا موراتابه مناسبت انتشار تازه‌ترین کتاب خانم سایاکا موراتا، زمینی‌ها( Earthlings) هم بخاطر علاقه شخصی‌ خودم به این نویسنده تصمیم گرفتم مصاحبه‌ها و نوشته‌هایشان را ترجمه کنم. به دو دلیل، هم اینکه با روحیات و نظراتشان آشنا شویم که به فهم آثارش کمک خواهد کرد، هم اینکه افراد بیشتری را به خواندن کتاب‌های ایشان ترغیب کنم. چرا که آنقدری که در سطح جهانی مورد توجه قرار گرفت-فروش میلیونی و ترجمه شدن کتابشان به سی زبان-بین کتاب‌خوانان ایرانی مورد توجه قرار نگرفته است با اینکه دو ناشر متفاوت، کتابشان را در ایران به نام‌های زنِ فروشنده و فروشگاه شبانه‌روزی چاپ کرده‌اند.مطالبی که در ادامه می‌آید نوشته‌های خانم موراتا است که در سایت LitHub منتشر شده است.از زمان کودکی، به فرازمینی‌ها احساس نزدیکی بیشتری می‌کردم تا انسان‌ها.به یاد نمی‌آورم چه زمانی برای اولین بار مفهوم «بیگانه‌های فضایی» را درک کردم. به نظرم همان لحظه که درک کردم خودم یک زمینی‌ام، آنها را شناخته‌ام. کتاب‌های مصوری که در کودکی خواندم، مانگاهایی که در خانه‌ٔ دوستانم خواندم و کتاب‌هایی که پنهانی از قفسهٔ کتاب‌های برادرم قرض کردم، پر از بیگانه‌های فضایی بودند. در انیمیشن‌های مخصوص کودکان هم بیگانه‌های فراوانی حضور داشتند، بیگانه‌هایی که عاشق می‌شدند و به زمین سفر می‌کردند.در یکی از کتاب‌های کودکان، خانواده‌ای فضایی به زمین می‌آیند و ظاهر انسانی به خود می‌گیرند تا از لو رفتن‌شان جلوگیری کنند. لباس‌های آدم‌ها را می‌پوشند و به زبان آدم‌ها صحبت می‌کنند و با تمام کسانی که در همسایگی‌شان زندگی می‌کنند آشنا می‌شوند.کتاب‌های دیگری هم با موضوع یکسان بودند که بیگانه‌ها تظاهر می‌کردند انسان‌اند تا از شناسایی شدن اجنتاب کنند. یه جور احساس نزدیکی عجیبی با آنها می‌کردم. من هم حس می‌کردم دارم اَدای یک آدم زمینی در می‌آورم، در مدرسه  و مهدکودک.من همیشه بچهٔ به شدت گوشه‌گیری بودم. مادر و پدرم نگران این مسئله بودند که آیا من می‌توانم مثل یک بچهٔ عادی به مدرسه بروم یا نه. مربی مهدکودکم به معلم دبستانم هشدار داده بود  که من به طرز غیرعادی‌ای حساس هستم، اشکش دم مشکم است، زیادی ساکت و نزدیک‌ترین صندلی به معلم به من داده شده است. نمی‌خواستم در کلاس به یک  ماهیت غریبه  تبدیل شوم، به همین خاطر از بچه‌هایی که در اطرافم بودند تقلید کردم و تمام تلاشم را کردم تا آنجایی که می‌شد عادی به نظر برسم و انگشت‌نما نشوم. دوران مدرسه واقعا بی‌رحمانه بود. آدم‌های غربیه و غیرعادی به سرعت شناسایی می‌شدند و مورد بازخواست گروهی قرار می‌گرفتند و دست انداخته می‌شدند. دلم می‌خواست عادی‌ترین زمینی شوم. یک جورهایی من یادآور‌ آن بیگانه‌هایی بودم که نقش زمینی بودن را به دقت و احتیاط تمام حفظ می‌کردند تا بخاطر بیگانه بودن اخراج نشوند. تنها تفاوت من با آنها این حقیقت بود که من واقعا یک زمینی بودم. من سیاره‌ای نداشتم که بتوانم به آن برگردم.در همین زمان بود که یک بیگانه خیالی را ملاقات کردم. آن موقع هشت سالم بود.در طول روز، هنگامیکه با دیگر زمینی‌ها زندگی می‌کردم، آسیب می‌دیدم. هر چقدر که سعی می‌کردم ادای یک زمینی عادی را درآوردم و با بقیه صحبت‌های کوتاه می‌کردم، در لحظاتی که با دیگر زمینی‌ها سپری می‌کردم، زخم‌هایی روی قلبم ایجاد می‌شد. هر چند روز، باید در دستشویی قایم می‌‌شدم و تا مرز بالا آوردن گریه می‌کردم. وقتی به خانه می‌رسیدم و به تخت‌خوابم می‌رفتم، درونم پر از زخم شده بود.درست در همین موقع بود که بیگانه‌فضایی به نام  اِی (A) از پنجره داخل شد.من و اِی در یک آن، عاشق هم شدیم. در چشم‌بر‌هم‌زدنی تخت‌خوابم تبدیل به سفینه‌فضایی شد و ما دوتا، هرشب در فضا پرواز می‌کردیم. طولی نکشید که تخت‌خوابم به سیاره‌ای رسید که زمین نبود. بیگانه‌های خیالی زیادی آنجا بودند و دوستانی زیادی پیدا کردم. از این بعد به این سیاره می‌رفتم تا روحم التیام بیابد.آن سیاره‌ٔ مرموز، تنها جایی در کل جهان بود که من می‌توانستم با همان شخصیتی در آن حضور داشته باشم که با آن شخصیت زاده شده بودم و بخاطرش دوست‌نداشتنی نباشم. جایی که می‌توانستم در آن محبت را حس کنم بدون اینکه لازم باشد نقش یک آدم را بازی کنم. اوقاتی که نیاز نبود با زمینی‌ها معاشرت کنم، بیشترش را در آنجا می‌گذراندم.اولین عشقم،‌ اولین بوسه‌ام، اولین دِیتم‌،‌ اولین بازیِ قایم‌باشک، خوابیدن مثل یک خانواده شاد- تمام این‌ها را کنار بیگانه‌های خیالی تجربه کردم.اکنون در چهل‌ویک‌ سالگی‌ هم، همچنان دارم همان کار را انجام می‌دهم. ولی هرگز پیش از این دربارهٔ بیگانه‌های خیالی به کسی چیزی نگفته بودم. اگر به فرار از واقعیت متهم می‌شدم و مورد تمسخر واقع می‌شدم یا «درمان» می‌شدم و بیگانه‌های خیالی‌ام را از دست می‌دادم، می‌مُردم. آدم‌ها، وقتی که تنها مکانی که در آن التیام می‌یابند نابود شود، می‌میرند. بخاطر همین، برای اینکه زنده بمانم و دوام بیاورم در مورد این مسئله با کسی حرف نزدم.هنوز هم با آنها [بیگانه‌ها] زندگی می‌کنم. حتی حالا هم تخت‌خوابم در فضا پرواز می‌کند. بیگانه‌ها گاهی نظرشان را درباره رمان‌هایم را به می‌گویند. ( بیگانه‌های زیادی به من گفته‌اند: « این کتاب ترسناکه!» )وقتی در کالج بودم، در کلاس شعری حاضر شدم. یک بار، معلم گفت: « من قبلا فکر می‌کردم بیگانه فضایی هستم. حس می‌کردم تکان خوردن درختان بیرون پنجره و خش‌خش برگ‌ها نشانه‌ای از اعماق فضا برای من بودند. فکر می‌کردم، زندگی برایم سخت است چون که من بیگانه‌ام. منتظر آمدن یک UFO بودم تا من را با خودش ببرد. به طرز غیرمنتظره‌ای آدم‌های زیادی وجود دارند که همچین احساسی دارند. آیا کسی مثل من اینجا هست؟»با سوال معلم، کلاس لحظه‌ای در سکوت فرو رفت، اما کمی بعد، چندتایی دست اینجا و آنجایِ کلاس، بلند شد.من غافگیر شدم. اما در عین حال، حس کردم سرانجام پی بردم. بیگانه‌ فضاییِ درون ذهن ما، همواره در حال این طرف و آن طرف رفتن و نجات زمینی‌های ست که جایی برای رفتن ندارند. یکهو به ذهنم آمد که زندگیِ بچه‌ها و بالغ‌های زیادی توسط بیگانه‌های فضاییِ نامرئی حراست می‌شد.بیگانه‌های حقیقی( همان‌هایی که در دنیای واقعی هستند) ممکن است همین فردا به زمین هجوم بیاورند و آن را خرد و خاکشیر کنند. اما من بر این باورم که بیگانه‌های خیالی، در تمام این مدت بیشتر از هم‌تایان انسانی‌مان با اعماق قلبمان در ارتباط بوده‌اند.وقتی مشغول خواندن کتابی می‌شوم، بعضی وقت‌ها نمی‌توانم از جهان خیالی‌اش خارج شوم. وقتی این اتفاق می‌افتد، بیگانه‌های خیالی به سراغم می‌آیند تا  من را ببرند. آنها مرا به سیاره‌شان می‌برند. آنجا مکانی‌ست که من در آن زندگی می‌کنم. هر زمان که لازم باشد، دست‌های هم را می‌گیریم و دوتایی به سمت زمین راه می‌افتیم.زمین تنها جایی‌ست که من می‌توانم واقعیت را لمس کنم. این مسئله مرا به شدت تحت تاثیر قرار داده است. من یک زمینی‌ام اما همین که نوشتن این مقاله را به پایان برسانم به خانه، سیاره آنها، خواهم رفت. آنجا تنها جایی‌ست که می‌توانم بخوابم. امشب نیز، ما با هم، در حالیکه دست‌ در دست هم داریم، به خواب می‌رویم. از دوران کودکی‌ام، آنها(بیگانه‌های فضایی)  همیشه در عمیق‌ترین جای روانم حضور داشتند. امشب هم، بسیاری از آدمها با بیگانه‌های فضاییِ خیالی‌شان بازی خواهند کرد، به آنها عشق خواهند ورزید و خواهند خوابید. به باور من، این معجزهٔ ارزشمندی‌ست که ما را قادر می‌سازد دوام بیاوریم و زنده بمانیم.کتاب زمینی‌ها (Earthlings)نسخه PDF کتاب تازه‌ٔ ایشان را می‌توانید از اینجا دانلودکنید.( کتاب به زبان انگلیسی می‌باشد. موضاعاتی در این کتاب مطرح شده‌اند که این کتاب را برای نشر در ایران ترجمه ناپذیر کرده است.)</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Wed, 21 Oct 2020 14:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال‌های گیمرپسند</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-b0mp1wjpi87z</link>
                <description>پس از با استقبال مواجه شدنِ مطلب فیلم‌های گیمر‌پسند، این‌ بار به سراغ سریال‌هایی رفتیم که به نظرمان به مذاق گیمر‌ها خوش خواهد آمد. این لیست به مرور بروز‌رسانی خواهد شد.سریال Watchmenسریال Watchmenسریال واچمن که از کمیکی به همین نام-که شاهکاری در دنیای کمیک محسوب می‌شود- ساخته شده است. گرچه باید اذعان کرد که سریال در حد و اندازه‌های منبع اصلی خود، کمیک، نیست ولی با این حال سریالی جذاب و با کیفیت محسوب می‌شود که دیدن آن را توصیه می‌کنیم. برای تجربه‌ی نهایت لذت تماشای سریال ما خواندن کمیک را پیش از تماشا توصیه می‌کنیم.داستان سریال ۳۴ پس از وقایع کمیک در شهر تولسا واقع در ایالت اوکلاهما جریان دارد. تم اصلی سریال مبارزه با نژاد‌پرستی ست. سریال Carnival Rowسریال Carnival Rowسریال Carnival Row که در مدت کوتاهی با اقبال و پسند مخاطبان قرار گرفت. داستانش در جُنگی است از تمام عناصر داستان‌های فانتزی که تاکنون  خوانده یا دیده‌اید. از داستان جکِ قاتل گرفته عناصر لاوکرفتی در داستان به بکار گرفته شده است.طراحی لباس و صحنه و جلوه‌ویژه‌های قابل قبول از دیگر نقاط قوت سریال Carnival Row ست.سریال The Boysکارل اوربان در سریال The Boysاین سریال به قدری در جذب ببینده موفق عمل کرده که ساخت فصل سوم آن نیز تاییده شده است.سریال The Boys از آن سریال‌هایی ست که به مذاق آن دسته کسانی که فیلم قاضی دِرِد یا از این دست فیلم‌ها را دوست دارند خوش خواهد آمد.  داستان سریال نگاه تازه‌ای دارد به مقوله ابرقهرمان‌ها که این روزها قهرمان‌های مارول و دی‌سی آن را قبضه کرده‌اند قهرمان‌هایی فرشته‌گون که نه کسی به اشتباه له می‌کنند نه با سیاست‌مداران زد و بند دارند و از خشونت و خون‌ریزی در آن خبری نیست! اگر از این دست فیلم‌های خسته‌ شده‌اید سریال The Boys  را حتما تماشا کنید که فصل دوم به زودی منتشر خواهد شد.سریال TrollHuntersسریال TrollHuntersسریالی به غایت زیبا از گیرمو دل‌تورو. گرچه در نگاه شاید این سریال فقط مخصوص کودکان  بدانید ولی داستان سریال به قدری زیبا روایت شده است که دیدن آن سن و سال نمی‌شناسد. فصل بعدی سریال ترول‌هانترز به نام Wizards tales of Arcadia به تازگی منتشر شده است به شدت توصیه می‌شود.سریال Mandalorianسریال The Mandalorianسریالی بسیار زیبا از نظر جلوه‌های ویژه و طراحی صحنه و لباس. حتی بهتر از تازه‌ترین قسمت از فیلم‌های سینمایی استاروارز! داستان سریال درباره‌ی جایزه‌بگیری به Din Djarin است. از نظر زمانی داستان پنج سال پس از فیلم «بازگشت جِدای» و بیست‌وپنج سال پیش از فیلم «The Force Awakens»  رخ می‌دهد.سریال Lovecraft countryسریال Lovecraft Countryسریال Lovecraft country که به تازگی دو قسمت از فصل اول آن پخش شده است نوید یک سریال با کیفیت و تماشایی را می‌دهد. برای گیمرهایی بازی Alan Wake را بازی کرده‌اند بخش‌های پایانی قسمت اولِ سریال آنها را به یاد مراحل از بازی Alan Wake خواهد انداخت.داستان سریال از داستان‌های اچ‌پی لاوکرفت و برام‌استوکر الهام گرفته است و در آمریکایِ دهه پنجاه میلادی که اسیر قوانین نژادپرستانه است جریان دارد.</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sun, 23 Aug 2020 21:37:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه سریال‌هایی را نباید ببینیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%DA%86%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85-kfqcznzaygpg</link>
                <description>تصمیم گرفتم یک لیست متفاوت بنویسم. همیشه نوشته‌هایی را می‌خوانیم که به ما فیلم و سریال پیشنهاد می‌کنند. در این نوشته می‌خواهم از سریال‌هایی بنویسم که بعد از دیدن فصل اول‌شان آنها را رها کردم یا اینقدری بد بوده‌اند که پس از تماشای همان چند قسمت اول نیمه‌کاره ول‌ کردم یا سریالی که به زور تا انتهای فصل اول تماشایش کردم!سریال  Tales From the loopسریال tales from the loopاول از همه به سراغ سریالِ  tales from the loop می‌روم که همین چند روز پیش تمام فصل اول آن را تماشا کردم. در چند ماه اخیر که فیلم و سریالی باب طبع خودم نیافتم بر اساس تعریف‌هایی که از این سریال شنیدم، گفتم فرصتی به آن بدهم.این سریال به جز ترکیب رنگی زیبا و جلوه‌های ویژه‌ی با کیفیت که تازه آن هم در چند صحنه توی ذوق می‌زند حرفی برای گفتن ندارد. صحنه مچاله شدن سطل آشغال یا فرورفتگی در زمین کشاوزی مثال‌هایی از ضعف جلوه‌های ویژه سریال است.بازی‌های بد، ساختار اپیزودیک و گریم بد هر لحظه شما را وا می‌دارد از ادامه تماشا دست بردارید!توضیح ندادن منطق موجود در جهان داستان نیز مزید بر علت می‌شود.بعضی از داستان‌های سریال شما را به یاد ساعت برنارد و انیمه‌ی فول متال الکمیست میندازد.گریم بسیار بد شخصیت لورتا در پیری شما به یاد سریال‌های کیمیا و ستایش میندازد! بازی بد شخصیت دَنی در سکانسی من را به خنده انداخته بود.سریال The Witcherسریال witcherبا این دید که سریال ویچر بتواند نیازم به یک دارک فانتزی را بر طرف کند به سراغش رفتم. باید بگویم بعد تماشای چند دقیقه ابتدایی قسمت اول آنجایی که ویچر با آن جادوگر عصا به دست روبرو می‌شود از تماشای سریال منصرف شدم.همان ابتدای سریال زمانی که ویچر با آن موجود عنکبوت‌مانند (کیکیمورا) مبارزه می‌کند بعد او را سوار بر اسبش  در ورودی شهر در نمایی لانگ‌شات  می‌بینم در انجا پرده سبزی بودن صحنه به چشمم امد اما پیش خودم گفتم فرصتی دیگری به سریال بدهم. اما کیفیت بد ساخت عصایی که در دست مرد جادوگر بود تیر خلاصی بود برای من! سریال Chilling Adventures of Sabrinaسریال chilling adventures of sabrinaسریال ماجراهای سابرینا که چیزی جز بازیگران خوش آب‌ورنگ چیزی ندارد. تمهیدی که امروزه بسیار در سریال‌ها به کار گرفته می‌شود. ریختن تعدادی بازیگر زیبا و استفاده از قدرت شبکه‌های اجتماعی برای جذب مخاطب.فَن‌بازی و فانتزی‌سازی‌های مخاطبان با شخصیت‌های خیالی سریال آتش‌بیار این معرکه می‌شود که خودِ عوامل سریال و کمپانی‌های ساخت سریال، هیزم آن را فراهم می‌کنند و آتش طرفدران را شعله‌ور‌تر می‌کنند.حجم اینگونه طرفداری‌ها به اندازه‌ای است که آدم را به خنده وا می‌دارد و به یاد افرادی میندازد که بازیگران را با نقش‌هایشان یکی می‌کنند و توانایی تمیز آنها از نقش‌هایشان را ندارند و در صورت دیدن آنها در خیابان زبان به ناسزا و توهین می‌گشایند.سریالHis Dark Materialsسریال his dark materialsسریال His Dark Materials نیز از مشکلاتی همانند سریال‌های پیشین رنج می‌برد. بازی‌های بدِ شخصیت‌های فرعی، جلوه‌های ویژه بی‌کیفیت در بعضی از سکانس‌ها. داستان سریال به نظرم آنچنان بد بود که من بعد از تماشای قسمت چهارم از تماشای ادامه آن منصرف شدم. حتی حضور دخترک با استعداد Dafne keen هم نتوانست ناجی سریال شود.در پایان باید اذعان کنم این سریال‌ها قطعا نکات و ویژگی‌های مثبتی هم دارند که ذکر آنها خودداری کردم.</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 14:46:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری کلی بر داستان سریال WestWorld</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-westworld-tuykbrzduhhk</link>
                <description>سریال وست‌ورلدساعاتی تا پخش فصل سوم سریال West World باقی نمانده است.اثری که طرفداران بسیاری در ایران برای خودش پیدا کرده است. از موسیقی زیبای ساخته رامین جوادی گرفته تا روایت غیر‌خطی سریال که با پرش‌های زمانی همراه است و مضمون خود سریال که تفکر‌برانگیز است از عوامل این محبوبیت محسوب می‌شوند.از آنجا که مدت طولانی از زمان پخش سریال گذشته است بد نیست به مرور داستان دو فصل پیش بصورت یک خط زمانی سرراست بدون پرش‌های زمانی معمول سریال بپردازیم تا با آمادگی کامل به سراغ تماشای فصل سوم برویم.داستان سریال در آينده‌ای نزدیک به وقوع می‌پیوندد روبات‌هایی ساخته شده‌اند که در ظاهر بسیار شبیه انسان‌اند. دو مهندس به نام رابرت فورد و آرنلود وبر ساخت روبات‌‌ها را ارتقا می‌دهند و موفق به ساخت روبات‌هایی بی‌عیب و نقص می‌شوند که غیر‌قابل تشخیص از انسان‌ها هستند.آن دو تصمیم به ساخت پارکی تفریحی  می‌گیرند که محل خوش‌گذارنی افراد ثروتمند خواهد شد. مشتریان پارک می‌‌توانند در آنجا نقش کابوی را به خود بگیرند و با روبات‌های درون پارک-که به آنها میزبان می‌گویند- به گونه‌ای که دوست دارند رفتار کنند. می‌توانند نقش یک قهرمان یا فردی شرور را در بیاورند. نمایی از پارکروبات‌های پارک درون روایت‌های از پیش تعیین‌شده که لوپ نام دارد عمل می‌کنند، تا زمانی که توسط یک انسان از لوپ خودشان خارج شوند. در پایان هر روز نیز حافظه‌ی تمام روبا‌ت‌های پارک، پاک می‌شود. تا از شورش روبات‌ها علیه ارباب‌هایشان یعنی انسان‌ها جلوگیری شود.
زجرکشیدن و نشان‌دادن احساسات روبات‌ها را واقعی‌تر جلوه می‌دهد بنابر‌این همه روبات‌ها مجهز به خاطرات وحشتناکی هستند که شخصیت‌شان را شکل می‌دهد.آرنولد شیفته‌ی  روباتی به نام دلورس می‌شود. مشاهده می‌کند که این روبات به آرامی در حال بدست آوردن خودآگاهی است. آرنولد این سیر درونی برای رسیدن به خودآگاهی را مارپیچ (مِیز) می‌نامد.آرنولد به این نتیجه می‌رسد که اگر روبات‌های درون پارک به خودآگاهی دست یابند زندگی در پارک برای‌شان بمانند زندگی در جهنم  خواهد بود. به همین خاطر تصمیم به تعطیلی پارک می‌گیرد.اما فورد با تصمیم آرنولد مخالفت می‌کند. بنابراین ارنولد تصمیم می‌گیرد برنامه شخصیت دلورس را با شخصیت منفیِ جدیدی به نام وایت ترکیب کند.ارنولد طوری دلورس را برنامه‌ریزی می‌کند که تمامی دیگری میزبان‌ها را قتل‌عام کند و در آخر نیز خود آرنولد را بکشد. لحظه کشته‌شدن آرنولدارنولد فکر می‌کرد با این کارش فورد زیر فشار افکار عمومی، هرگز دیگر قادر به باز کردن پارک نخواهد بود و مجبور می‌شود آن را ببیند. اما با این حال، فورد پارک را افتتاح و راه‌اندازی می‌کند. و قوانینی را جهت امن شدن پارک وضع می‌کند مبنی بر اینکه میزبان‌ها توانایی آسیب رساندن به بازدیدکنندگان پارک را نداشته باشند. و فقط بتوانند به میزبا‌ن‌های دیگر آسیب برسانند.شرکتی به نام دلوس در پارک سرمایه‌گذاری می‌کند. شرکتی که توسط جیمز دلوس و پسرش، لوگان که علاقه مهمانی رفتن و ادای آدم‌های شرور را در آوردن دارد،‌ اداره می‌شود.لوگان در ادامه داماد‌شان، ویلیام، را با خودش به پارک می‌برد. چرا که ویلیام دارد وارد مناسبات اقتصادی خانواده‌شان می‌شود. و باید از آنها سردربیاورد.لوگان از ویلیام می‌خواهد بچه مثبت بازی را کنار بگذارد و در پارک خوش بگذارند. اما ویلیام آن را رد می‌کند.تا اینکه در پارک به دلورس بر‌می‌خورند.ویلیام از دلورس خوشش می‌آید و در قطار با او می‌خوابد. بعد لوگان به ویلیام ثابت می‌کند دلورس عروسک جنسی‌ای بیش نیست. ویلیام از پی بردن به این مسئله خشمگین می‌شود و شروع به کشتار در پارک می‌کند.ویلیامِ عصبانی، لوگان را لخت، سوار بر اسبی در صحرا رها می‌کند. عکسی از همسرِ ویلیام از جیبش به زمین می‌افتد.سرخپوستی به نام Akecheta، لوگان را نجات می‌دهد.چندین سال پیش این سرخ‌پوست باقی‌مانده‌های کشتار دلورس را پیدا کرده بود. و راه جدیدی در زندگی‌اش ایجاد شده و از شر لوپ برنامه‌ریزی شده‌اش خلاص شده بود. او به این عقیده که دروازه‌ای به جهانِ دیگری وجود دارد ایمان می‌آورد. Akechetaویلیام در پی دلورس تمام پارک را جستجو می‌کند و دلورس را دوباره در شهر، درون لوپ سابق خودش می‌یابد که هیچ چیزی را نیز به یاد ندارد. بدین ترتیب ویلیام در‌میابد آنچه که بین آن دو گذشته واقعی نبوده و تمام آن نقشه فورد بوده تا او مجاب به سرمایه‌گذاری در پارک کند.پس از این واقعه ویلیام به انسانی قسی‌القب و بی‌رحم تبدیل می‌شود. پدرْ زنش را قانع می‌کند تا در پارک سرمایه‌گذاری کند. در واقع سرمایه‌گذاری اصلی و صاحب پارک، شرکت دلوس است. بعد از آنکه لوگان بر اثر اُوردوز و جمیز دلوس بر اثر سکته قلبی می‌میرند، ویلیام اختیار شرکت را دست می‌گیرد. مکانی به نام «فورج» در «دره دوردست» به دستور ویلیام ساخته می‌شود تا تمام اطلاعات مشتریان پارک را ذخیره کند. از این اطلاعات برای تحقیق درباره خودآگاهیِ انسان‌ها و ساخت نمونه‌ای از این خودآگاهی و قرار دادن آن در بدن ربات و در نتیجه فائق آمدن بر مرگ، استفاده می‌شود.همان کاری که با جیمز دلوس می‌کردند. اما هر دفعه تلاش‌هایشان با شکست مواجه می‌شد زیرا نمونه‌های ساخته شده از خودآگاهی دلوس قاطی می‌کرد و خراب می‌شد.زیرا با این واقعیت  که نمونه‌ای تقلبی از روی یک انسان است نمی‌توانست کنار بیاید.چندین سال سپری می‌شود و فورد بالاخره پی می‌برد که حق با آرنولد بوده است. فورد به روبات‌ها اجازه می‌دهد به خودآگاهی دست یابند بدون آنکه انسان‌ها در این پروسه دخالتی داشته باشند.فورد پس با کمک دلورس، فورد نمونه‌ای از ارنولد می‌سازد و آن را میزبانی به نام برنارد، جا می‌زند. با این تبصره که برنارد نمی‌داند واقعا یک روبات است.فورد با اطمینان از این مسئله که شرکت دلوس هیچ‌گاه با تعطیلی پارک موافقت نخواهد کرد و به زندگی زجر‌اور روبات‌ها پایان نخواهد داد. پنهانی تصمیم می‌گیرد روایت تازه‌ای خلق کند که شانس مبارزه به روبات‌ها بدهد. فورد روبات‌ها را با کدهای جدیدی به نام reveries آپدیت می‌کند که به روبات‌ها این قابلیت را می‌دهد تا پاره‌هایی از خاطرات گذشته‌شان را به یاد بیاورند.سالها سپری می‌شود و همسر ویلیام، کارت ذهنیِ ویلیام را پیدا می‌کند و متوجه کارهای پنهانی و شر ویلیام می‌شود به همین سبب تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد.ویلیام برای انکه بسنجد تا چه حد می‌تواند شر باشد به دیدار تازه‌ترین کپی از جیمز دلوس می‌رود و با سوال پیچ کردن او را به مرز دیوانگی می‌کشاند.ویلیام سپس وارد پارک می‌شود و دست به کشتن دختربچه‌یِ میزبانیْ می‌زند تا ببیند احساسی در درونش باقی مانده است یا نه. اما میزبان مذکور به نام مِیو آن چنان برای دختره‌ی مرده‌اش واکنش نشان می‌دهد که ویلیام رگه‌ای از احساسات واقعی و خودآگاهی را  در رفتار میو می‌بیند و تحت تاثیر قرار می‌گیرد.بعد از این واقعه  ویلیام به شدت شیفته بازی‌‌ای درون پارک به نام  مارپیچ  می‌شود. به یاد گذشته به سراغ دلورس می‌رود تا اذیتش کند و دوست‌پسر او تِدی را می‌کشد. روز بعد دلورس به نزد پدرش، پیتر اَبرناتی،  می‌رود که عکسی قدیمی‌ای از همسر ویلیام در دست دارد و لحظه‌ای بعد پیتر ابرناتی هنگ می‌کند.دلورس به دنبال کمک می‌رود و این حادثه او را از لوپ پیش فرضش خارج می‌کند. در پارک سرگردان می‌شود و خاطرات گذشته‌ را به یاد می‌آورد و تصور می‌کند این خاطرات در زمان حاضر در حال رخ دادن هستند.پدرش،پیتر ابرناتی، به سردخانه برده می‌شود تا با دیگر روبات‌های خراب تعمیر شود.در همین حین  مِیو دوباره برنامه‌ریزی می‌شود تا نقش رییس روسپی‌خانه را بازی کند. اما او در هنگام پروسه تمیز‌کاری بیدار می‌شود به تدریج متوجه می‌شود چه بر سرش آمده و واقعا چیست. او تکنسینی به نام فلیکس را وادار می‌کند تا توانایی‌ها و هوشمند‌یش را افزایش دهد. همچنین قابلیتی به دست می‌اورد که به میو اجازه می‌دهد میزبان‌های دیگر را کنترل کند.روبات دیگری به نام وود‌کاتر در پارک  خراب می‌شود و مهندسی به نام اِلسی آن را رد‌گیری و پیدا می‌کند.اِلسی متوجه می‌شود که وود‌کاتر اطلاعات درون پارک را به سروری خارج از پارک برای شرکت دلوس مخابره می‌کند. اما پیش از آن که بتواند این مسئله را گزارش کند توسط برنارد که بوسیله فورد کنترل می‌شد ربوده می‌شود. نوعی جنگ سرد بین فورد و شرکت دلوس در جریان بود. شرکت قصد داشت تا فورد را اخراج کند تا اختیار کامل پارک را دست بگیرد. فورد این توانایی را داشت که کل داده‌ها را پاک کند.فورد قصد داشت شرایط را تا حدی ادامه بدهد که زمان کافی برای به کار بستن روایت تازه‌اش داشته باشد.بنابراین فورد به برنارد دستور می‌دهد کارمندی که به کارهایش مشکوک شده بود را به قتل برساند.بعد از این واقعه، جای او کارمندی بلند پایه به نام شارلوت جای کارمند به قتل رسیده را می‌گیرد.پس از لو رفتن روبات وود‌کاتر، شارلوت روش جدید برای انتقال پنهانی اطلاعات از پارک پیدا می‌کند.او اطلاعات را در مغز معیوب پیتر ابرناتی جاسازی می‌کند.در همین اثنا رییسِ شارلوت، ویلیام، تِدی را با خود همراه می‌کند در واقع به گروگان می‌گیرد تا به او در پیدا کردن مارپیچ و مردی به نام وایت کمک کند. ویلیام نمی‌داند که وایت در حقیقت همان دلورس است!سرانجام ویلیام، دلورس را ملاقات می‌کند و او را مجبور می‌کند تا مارپیچ را نشانش دهد. اما دلورس مقاومت می‌کند  و با ویلیام گلاویز می‌شود و موفق می‌شود به ویلیام آسیب وارد بزند.در اینجا ویلیام می فهمد که مارپیچ بازی‌ای نبوده که برای بازدیدکنندگان ساخته شده باشد بلکه بازی‌ای برای میزبان‌ها بوده. فورد به ویلیام می‌گوید: «مارپیچ برای تو ساخته نشده بود. بلکه برای آنها (روبات‌ها) ساخته شده.»تِدی، دلورس را که به حد مرگباری مصدوم شده  را پیدا می‌کند. و دلورس را به ساحل می‌برد جایی که دلورس در آغوش تِدی می‌میرد.اما سپس آشکار می‌شود که تمام اینها جزئی از روایتی که به تازگی طراحی شده است، بوده.پس از این قضیه دلورس به ساختمان مخفی برده می‌شود و در آنجا متوجه صدایی در درون خودش می‌شود و سرانجام او به خودآگاهی دست می‌يابد.سپس فورد تمام افراد رده‌ بالای شرکت دلوس را به مراسمی در همان جایی که آرنولد در آن کشته شده بود،‌ دعوت می‌کند. در این زمان است که روایت واقعی فورد آغاز می‌شود. او دلورس و میزبان‌های دیگر را طوری برنامه‌ریزی می‌کند که تمام انسان‌های حاضر در مراسم را بکشند.پیتر‌ ابرناتی پس از این حادثه در پارک رها می‌شود. حتما به یاد دارید که مغز او حاوی تمام اطلاعات حیاتی و باارزشی است که شرکت دلوس  و شارلوت  به آنها نیاز دارند.در این میانه، مِیو متوجه می‌شود تمام کارهایی که از او تا حالا سر زده توسط فردی (فورد) برنامه‌ریزی شده است. برای فرار کردن از پارک میو چند تن از انسان‌ها را می‌کشد ولی  در  آخرین لحظاتِ رهایی به یاد دختر کوچک‌اش می‌افتد و تصمیم می‌گیرد دوباره به داخل پارک بازگردد.ویلیام نیز که حالا دریافته میزبان‌های پارک می‌توانند به انسان‌ها آسیب برسانند هیجان‌زده شده و از این مسئله به وجد آمده است. برویم به سراغ فصل دوم که در آن بسیاری‌ از شخصیت‌ها به این طرف  و آن طرف می‌رفتند. هر کدام راه‌های جداگانه‌ای می‌رفتند ولی در آخر همدیگر را ملاقات می‌کردند.شخصیت دلورس و وایت در هم ترکیب شده اند. دلورس در پارک می‌گردد و انسان‌ها را قتل‌عام می‌کند و روبات‌های دیگر را دعوت به پیوستن به گروهش می‌کند.دلورس به تِدی می‌گوید که او (تدی) یک روبات است با این حال تدی تصمیم می‌گیرد به دلورس کمک کند.البته تدی کمی با دلورس در زیاده‌ روی در کشتار، کمی به مخالفت بر‌میخیزد. پیوستن گروه کانفدرادوز به دلورس، قدرت یک ارتش را در اختیار دلورس قرار می‌دهد.برنارد، پیتر ابرناتی را پیدا می‌کند اما هر دوی آنها توسط ارتش دلورس دستگیر می‌شوند.دلورس از دیدار پدرش بسیار خوشحال می‌شود.شارلوت که در این بین فقط به دنبال اطلاعات ارزشمند است به مقر اصلی بازمی‌گردد و  گروهی به سرعت تشکیل می‌دهد و آنها را به ماموریت می‌فرستد تا  پیتر ابرناتی را برایش بیاورند.جنگ سختی بین نیروهای دلورس و شارلوت در‌ می‌گیرد. ولی بالاخره شارلوت موفق می‌شود پیتر ابرناتی را به چنگ بیاورد.حالا تِدی و دلورس تنها شده‌اند. دلورس که از خوبی‌ بی‌اندازه تِدی ناراحت است،‌ طوری تدی را برنامه‌ریزی می‌کند که تبدیل به قاتلی خون‌سرد شود که اوامر او را بدون چون و چرا اجابت می‌کند.اکنون داستان مِیو را پی‌ می‌گیریم. مِیو که برای یافتن دخترش دوباره به پارک برمی گردد و  با هکتور و فیلیکس و لی همراه می‌شود. میو در مسیرش به دلورس برمی‌خورد. از شرکت جستن در جنگ دلورس سر باز‌می‌زند.این گروه ( گروه میو) توسط اعضای گوست نیشن تعقیب می‌شود که سر از منطقه‌‌ای به نام شوگان‌ورلد در‌می‌آورد.منطقه‌‌ای که روایت‌هایش مشابه روایت‌های وست‌ورلد است.با گیشایی ملاقات می‌کنند که گیشایی دیگری را مانند دختری واقعی‌اش دوست دارد. که مِیو را به یاد دختر خودش میندازد.در این منطقه میو کنترل قدرت تازه آموخته‌اش را به طور کامل بدست می‌اورد و میزبان‌های دیگری را کنترل می‌کند.مِیو سرانجام به وست‌ورلد می‌رسد و دخترش را پیدا می‌کند اما وقتی می‌بیند دخترش، مادری جدید دارد و میو را به یاد نمی‌اورد،‌غمگین می‌شود.اما پیش از آنکه مِیو بتواند این مسئله را هضم کند اعضای گوست‌نیشن سر می‌رسند.برنارد از بند دلورس فرار می‌کند و به غاری برمی‌گردد که در فصل اول اِلسی را در آن حبس کرده بود.برنارد از اِلسی عذرخواهی می‌کند. و السی درمی‌یابد که برنارد یک روبات است ولی مشکلی با این مسئله ندارد. در ادامه آنها کلونِ مجنون جمیز دلوس را پیدا می‌کنند. حافظه برنارد در زمان عقب و جلو می‌پرد. برنارد تصمیم می‌گیرد به سرور بک‌آپ متصل شود تا از ته و توی ماجرا سر بیاورد.سپس برنارد، ذهن فورد را در آنجا ملاقات می‌‌کند. فورد خودش را درون مغز برنارد بارگذاری می‌کند و به برنارد فرمان‌هایش را القا می‌کند.برنارد و اِلسی به سمت دره‌دوردست می‌روند جایی که شرکت دلوس تمام اطلاعاتی که از  بازدیدکنندگان پارک جمع‌اوری کرده در  آنجا ذخیره کرده است.در همین حال ویلیام به دنبال ماجراجویی خودش به سمت دره‌دوردست در حرکت است. با نسخه‌ای از فورد مواجه می شود. ویلیام تلاش می‌کند تا میزبان‌های دیگر را با خودش همراه کند. اما فورد با کشتن میزبان‌ها از همراه‌شدنشان با ویلیام جلوگیری می‌کند.دلورس قطاری را می‌دزد. و به سمت «مسا» می‌آورد تا پدرش را پیدا کند.در آنجا پی می‌برد هرچه که شارلوت به دنبالش است باید در سر پدرش باشد پس جمجمه پدرش را می‌شکافد.دوباره تِدی و دلورس تنها شده‌‌اند. دلورس به او می‌گوید تا با هم به سمت دره‌دورست بروند. اما تدی می‌گوید: «تو [ دلورس] تبدیل به هیولا شده‌ای.» و خودش را می‌کشد.دوباره سراغ ویلیام می‌رویم. او با میو روبرو می‌شود که دلایل کافی برای کشتن ویلیام دارد. تقریبا کار کشتن ویلیام تمام شده بود که اعضای دلوس سر می‌رسند. میو تیر خوردهدر ادامه راه ویلیام با دخترش روبرو می‌شود که تازه از دست روبات‌های قاتل در منطقه راجا فرار  کرده بود.دخترش سعی می‌کند تا او را از ادامه بازی منصرف کند ولی ویلیام چنان شیفته پارک شده است که تقاضای او را رد می‌کند. و تصور می‌کند ایمیلی یک روبات برنامه‌‌ریزی شده توسط فورد برای فریب ویلیام است. زیرا ایمیلی به او می‌گوید کارت‌ذهن ویلیام را خوانده است.ویلیام در جواب می‌گوید: من به هیچ احدی درباره کارت‌ذهنی‌ام چیزی نگفته‌ام.پس وقتی اعضای دلوس سر می‌رسند. ویلیام آنها و در آخر دخترش را می‌کشد. زیرا مطمئن شده بود دخترش یک روبات است.اما وقتی کارت‌ذهنی‌اش را در دست دخترش می‌بیند می‌فهمد اشتباه‌ کرده است و تصمیم می‌گیرد خودش را بکشد و موجودیت خود ویلیام زیر سوال می‌رود با خودش فکر می‌کند ایا واقعا انسان است یا روبات؟اما پیش از‌ آنکه خودش را بکشد رفیق قدیمی‌اش، دلورس، سر می رسد. و با هم‌دیگر به سمت دره دوردست می‌روند.برنارد نیز در حین اثنی، فورد را از ذهنش حدف می‌کند. اما همچنان صدای فورد را می‌شنود که در ذهنش زمزمه می‌کند. اِلسی در مقر اصلی پیاده می‌کند و به تنهایی به سمت دره دورست می‌رود.دلورس برنارد را در راه می‌بیند، تغییر عقیده داده و به ویلیام حمله می‌کند.دلورس به همراه برنارد به سمت دره دورست می‌رود که «فورج» در آن قرار دارد. فورجی که تمام اطلاعات جمع‌اوری شده  از انسان‌ها در آن ذخیره شده است.و مغز ابرناتی کلید رمز‌گذاری‌شده برای دسترسی به این اطلاعات است.میو با جراحت سنگین به مقر اصلی بازگشته است.فورد وارد ذهن او می‌شود و به میو می‌گوید تو روبات مورد‌ علاقه من بودی من سعی کردم نجاتت بدهم. تو فوق‌العاده‌ای و حالا باید بروی بقیه را نجات بدهی.اکنون باید «دری» که Akecheta درباره آن سخن گفته بود را به یاد بیاوریم. او سالها به دنبال «در» گشت.آکیچیتا به میو کمک می کند تا با دخترش صحبت کند. آکیچیتا به میو قول می‌دهد که از دخترش محافظت خواهد کرد.آکیچیتا درباره «در» با میو صحبت می‌کند که بوسیله آن می‌شود از این دنیا فرار کرد.بنابراین میو از مقر فرار می‌کند و به کمک آکیچیتا می‌رود ان دو به کمک هم «در» را می‌گشایند. حالا کمی درباره خود «در» حرف می‌زنیم. «در» هسته مرکزی فصل دوم بود و تمام اتفاقات فصل دوم به گونه‌ای چیده شد تا به آن ختم شود.فورد، بهشتی مجازی برای میزبان‌ها ساخت که ان را Sublime نامیده بود. «در» چیزی بود که میزبان‌ها به وسیله آن می‌توانستند ذهن‌شان را درون فضای ابری (کلود) بارگذاری کنند.اما دلورس نمی‌خواست کسی وارد آن شود زیرا این بهشت را وعده‌ی دروغین دیگری می‌دانست.میو به کمک آکیچیتا و  با کنترل کردن ذهن میزبان‌ها، آنها را وارد این بهشت می‌کرد. در مقابل شارلوت میزبانی به نام کلمنتاین را دوباره به گونه‌ای برنامه‌ریزی کرد تا قدرت کنترل ذهن بدست آورد و با استفاده از آن جلوی وارد شدن میزبان‌ها به «در‌»‌ را بگیرد. نقطه اوج این فصل همین کشمکش است.در انتها برنارد، دلورس را می‌کشد تا «در» باز بماند. مِیو خودش را فدای دخترش می‌کند. اکثریت میزبان‌ها وارد بهشت دروغین می‌شوند.در «مسا» شارلوت، اِلسی را می‌کشد چرا که زیادی می‌دانست!اما برنارد با کشتن شارلوت تلافی می‌‌کند و تصمیم می‌گیرد شارلوت جدیدی بسازد که ذهن دلورس در آن جا سازی شده است.بالاخره برنارد متوجه می‌شود صداهای فورد درون سرش محو شده است و تمام اعمالی که انجام می‌دهد بطور کامل در اختیار خودش است و او سرانجام مستقل و کاملا خودآگاه شده است.کارمندان شرکت دلوس پی می‌برند که برنارد یک روبات است. شارلوت-در واقع همان دلورس- برنارد را می‌کشد. و تمام اطلاعات میزبان‌ها را به فضای ابری-Sublime- آپلود می‌کند.شارلوت-دلورس- با هشت گوی ذهن که در کیفش قرار داده از پارک خارج می‌شود. و در دنیای خارج برنارد را دوباره می‌سازد. دلورس قصد دارد دنیا و انسان‌ها را نابود کند. در مقابل برنارد می‌خواد دنیا را نجات دهد.در فصل سوم باید منتظر تماشای این تنازعات خارج از پارک و در دنیای واقعی باشیم.سرنوشت ویلیامآخرین بازی که ویلیام را دیدیم روی زمین ولو شده و در حال خون‌ریزی بود.در صحنه‌های اپیلوگو، ویلیام را می‌بینم که وارد فورج مخروبه می‌شود. و نسخه‌ی روباتیِ دخترش را ملاقات می‌کند.از این سکانس‌ها استنباط می‌شود که ذهن او به بدن یک میزبان آپلود شده است. تمام این اتفاقات یک امتحان وفاداری بود تا ببینند ایا ویلیام هم هم‌چون کلون جیمز دلوس زیر بار امتحان به خود می‌پیچد و خراب می‌شود یا نه.شاید تمام صحنه‌های گذشته، شبیه‌سازی‌ای برای نسخه روباتی ویلیام بیش نبود تا دریابند ویلیامِ روباتی چه واکنشی در برابر این اتفاقات نشان می‌دهد. این شبیه‌سازی را اجرا کرده‌اند تا  واکنش ویلیام شبیه‌سازی شده در هنگام  کشتن دخترش را ببیند همان‌طوری که در واقعیت این کار را انجام داده بود.با این اوصاف شاید نسخه روباتی ویلیام در فصل سوم حضور داشته باشد.</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sat, 14 Mar 2020 23:54:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بررسی پایان فصل دوم Castle Rock</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-castle-rock-oglszcr0winz</link>
                <description>سریال Castle Rockسریال Castle Rock که بر اساس دنیای داستانی استفن کینگ ساخته شده‌، چندی است که پخش فصل دوم آن به پایان رسیده است. گرچه فصل دوم نسبت به فصل اول داستان سرراست‌تری دارد ولی همچنان پایان آن سوالاتی را در ذهن مخاطب ایجاد می‌کند.بنابراین با توجه به سخنان بالا و افزایش بازدید مطلبی (گویی که توجه مخاطبان ایرانی به سریال جلب شده است و در پی جایی می‌گردند تا جواب سوالاتشان را بگیرند)  که پیش‌تر درباره فصل اول سریال نوشتیم  برآن شدیم تا جای ممکن به بررسی پایان سریال بپردازیم و ابهام‌هایش را برطرف کنیم.اگرچه باید گفت پایان و ذات سریال به گونه‌ای است که نوعی دوگانگی و ابهام را در خود دارد و یکی از ویژگی‌های سریال محسوب می‌شود که به درگیری ذهن مخاطب منجر می‌شود.نکته:همان‌طور که در سطور بالا اشاره کردم داستان سریال بر اساس جهان داستانی استفن کینگ ساخته شده است و بر اساس گفته‌ای، کسانی که کتاب‌های ایشان را خوانده‌اند و یا فیلم‌هایی که بر اساس‌شان ساخته شده است را دیده‌اند از دیدن سریال لذت بیشتری خواهند برد چرا که ارجاعات ریز و درشت موجود در سریال را درک خواهند. یکی از دلایلی که باعث می‌شد در دیدن سریال تردید کنم همین مسئله بود. با این حال تصمیم گرفتم آن را تماشا کنم. باید عرض کنم که پشیمان نیستم.فصل دوم نیز همانند فصل اول تماشایی است. بازی زیبا و استثنایی و به یاد‌ماندنی خانم لیزی کاپلان در نقش ان ویلکس لذت تماشای آن را دو چندان می‌کند.بررسی پایان سعی می‌کنیم سه موضوع محوری را بررسی کنیم: آیا جوی توسط اَمیتی تسخیر شده است؟فرجام اَنی چه شد؟ و سوال آخر آنکه چگونه شخصیت The Kid دو فصل سریال را بهم پیوند می‌دهد.قسمت دهم سریال دقیقا از همان‌ جایی که قسمت نهم پایان گرفت آغاز می‌شود جسد پاپ بعد از اینکه اِیس به سرش شلیک می‌کند، پشت وانت به محلی برده می‌شود تا تحت فرآیند بافتن[۱] قرار بگیرد. بعد از کامل شدن فرآیند و زنده شدن پاپ، بدنش توسط یک فرانسوی مهاجر به نام اِتین تسخیر می‌شود. همان‌طور که حتما می‌دانید ارواح درون سریال به حافظه فردی که بدنش را تسخیر کرده‌اند دسترسی دارند. دسترسی به این حافظه دقیقا همان چیزی است که اِیس لازم دارد چرا که پاپ اطلاعاتی درباره فرشته دارد. اطلاعاتی که در نامه‌هایی بین دِیل لیسی و الن پنگ‌بورن رد و بدل می‌شد قرار  داشت اما از آنجاییکه  پاپ آنها را به آتش کشید آن اطلاعات تنها در حافظه پاپ جای دارند.خانه مارستن‌هابرمی‌گردیم به خانه مارستن‌ها، که در آنجا هنوز مردم شهر و جوی تحت تاثیر مجسمه The Kid مسخ شده‌اند. در این اینجاست که یکی از سوال‌های بی‌پاسخ به ذهن خطور می‌کند. چگونه است که بعضی از اهالی شهر صدایی را می‌شنوند که مسخشان می‌کند در حالیکه  دیگران نه؟  در قسمت نُه شخصیت عبدی این پرسش را مطرح می‌کند اما به نظر می‌رسد کسی پاسخی برای آن ندارد!دیالوگ عبدی:«چرا ما صدا را نشنیدیم؟ چرا ما مسخ نشدیم؟»یکی از تئوری‌هایی که به این سوال پاسخ می‌دهد آن است که دلیل مسخ نشدن بعضی از افراد را مصرف داروهای ضدروان‌پریشی می‌داند.چرا که می‌دانیم استفاده از این داروها قدرت ارواح را تضعیف می‌کند.این تئوری نمی‌تواند پاسخ دهد چرا شخصیت‌های چَنس و نادیا که دارو مصرف نمی‌کنند مسخ نشده‌اند؟تئوری دیگری که درصدد پاسخ به تحت تاثیر قرار نگرفتن بعضی از افراد بر‌می‌آید پاک نبودن یا شایسته نبودن برخی از افراد برای حضور در ارتش اَمیتی، ارتشی که به گفته اِیس، پس از بازگشت اَمیتی، تمام دنیا را فتح خواهد کرد، را عامل نشنیدن صدا می‌داند. این تئوری به نظر منطقی‌تر می‌رسد چرا که اِیس صدا را متعلق به فرشته می‌داند یا همان صدای اسکیزما؛  صدایی که در فصل اول بسیار آن را شنیده‌ایم.در واقع این دو صدا یکی هستند.پاپ درون ماده‌ای غلیظ غوطه می‌خورد که بعد‌تر می‌بینم جای گلوله‌ء روی سرش رفع شده است که به این معناست که سرطانش درمان شده است. همه‌ی اینها بخشی از نقشه پاپ بود. در قسمت نُه دیدیم که پاپ به خودش هالدول تزریق می‌کند تا تاثیر فرآیند بافتن را کم کند. پاپ در حال تزریق هالدولدر ادامه او در برابر اِیس نقش بازی می‌کند تا اعتمادش را بدست آورد. و زمانیکه  وظیفه پیدا کردن و کشتن نادیا و عبدی به پاپ محول می‌شود، بتواند به آنها در انجام ماموریتشان، منفجر کردن خانه مارستن‌ها و نابود کردن دشمنان زیر منطقه در حال ساخت‌وساز، کمک کند. در این سکانس‌هاست که اطلاعات بیشتری درباره فرشته معروف به The Kid و اسکیزما بدست می‌آوریم. اِیس دریاچه کَسِل را دروازه‌ای به بُعد‌ها و زمان‌های دیگر می‌خواند.شخصیت The Kid در برابر دریاچه کسلپاپ در ادامه، چَنس را ازاد می‌کند و خودش را به دیوار زنجیر می‌کند تا با خانه مارستن‌ها منفجر شود. این پایانی رستگاری‌بخش به داستان پاپ است. پاپ بخش اعظم زندگی‌اش رازی را- اینکه مادر عبدی و نادیا را هنگامی که در سومالی در حال ماموریت بوده کشته است- پنهان نگه داشته است. برای تسکین این گناه، پاپ سرپرستی نادیا و عبدی را قبول می‌کند. از نظر نادیا، گناه پاپ غیرقابل بخشش است.اما از روی واکنش نادیا پس از کشته شدن پاپ می‌توان اینطور برداشت کرد که شاید پاپ بخشیده شده است.نادیاجوی برای اجرای مراسم آماده شده است. به رنگ موی‌اش توجه کنید که آن را سیاه کرده‌اند. این نکته را به یاد داشته باشید در ادامه مطلب به‌ آن خواهیم پرداخت.خنجری که اَمیتی در سال ۱۶۱۹ از آن برای کشتن تمامی اهالی روستا استفاده کرده است در مقابل مقبره‌اش قرار گرفته است.مراسم همانطور که اِیس می‌گوید نقطه پایان کسل‌راک و آغازی برای رهروان اَمیتی خواهد بود.اَنی به نادیا و عبدی می‌گوید اگر آنها بتوانند مجسمه را نابود کنند شاید بتوانند اهالی شهر را از مسخ‌شدگی خارج کنند. و چه چیز بهتر از مواد منفجره!اما تمام چیزی که برای اَنی اهمیت دارد جوی است. به همین بخاطر برای حفظ جان جوی، نقشه‌شان را به اِیس لو می‌دهد.نادیا و عبدی و به هر ترتیب بمب‌ها را جاسازی می‌کنند و آخرین بمب را به پاپ در خانه ماستن‌ها می‌دهند.جوی به محضر مقبره اَمیتی آورده می‌شود در همین اثنا The Kid در صخره‌ مشرف به دریاچه کسل مشاهده می‌شود.نادیا بمب را منفجر می‌کند و پاپ کشته می‌شود همچنین اهالی شهر به خود می‌آیند و دیگر تحت تاثیر مجسمه نیستند. این آخرین تصویری‌ست که از نادیا، عبدی، چَنس و اِیس می‌بینیم.همچنین نمی‌دانیم چه بر سر تمام فرانسوی‌ها آمد. شک دارم همه‌شان نابود شده باشند. شاید چندتایی از آن ارواح چهارصد‌ساله فرانسوی در شهر کسل راک تردد می‌کنند!ادامه قسمت دهم یک هفته بعد را نشان می‌دهد که اَنی و جوی در حال ترک کسل راک هستند.در اینجا سر وقت این سوال می‌رویم که آیا روح اَمیتی در جوی حلول کرده است یا نه.در ابتدا باید به این نکته اشاره کنم که پاسخ این سوال به قصد از طرف نویسندگان سریال مبهم شده است. با این تفاسیر، برخلاف پایان ابهام‌آمیز فصل اول، اینکه The Kid شیطان بود یا نه، مدارک و شواهد بیشتری در فصل دوم وجود دارد که با کمک آنها می‌توان به قطعیت رسید که آیا اَمیتی در جوی حلول کرده است یا نه.در ادامه این شواهد و مدارک را یک به یک بررسی می‌کنم.اول آنکه طبق برنامه اَمیتی قرار بوده در هنگام غروب در بدن جوی حلول کند. در قسمت دهم می‌بینیم که این اتفاق می‌افتد. هنگام اجرای مراسم در خانه مارستن‌ها افتاب در حال غروب کردن است. اما این را نمی‌دانیم که برای تکمیل فرآیند حلول اَمیتی انجام تمام مراسم لازم است یا نه. و اینکه منظور واقعی آنها از غروب آفتاب دقیقا چه بود است را نیز نمی‌دانیم. مهم‌ترین دلیلی که حلول اَمیتی در جوی را رد می‌کند خنجر زدن جوی به اِیس است. دلیل خنجر زدنش چه بود؟ آیا  امیتی نمی‌داست اِیس همان آگوستین است و به او خنجر زد؟ یا اینکه  در آن لحظه گیج و منگ شده بود؟ آیا The Kid به او دستور داده بود این کار را بکند؟ نمی‌دانیم.سپس اَنی را می‌بینیم که به سمت جوی می‌دود و او را بغل می‌کند اما جوی واکنشی نشان نمی‌دهد. صورت جوی هم به گونه‌ای است که انگار اَنی را اصلا نمی‌شناسد! شاید به این خاطر باشد که جوی تحت تاثیر شوک اتفاقات و مسخ‌شدگی است.حالا این واکنش جوی را مقایسه کنید هنگامی که جوی در زیرشیروانی خانه مارستن‌ها در قسمت هشت با اَنی مواجه می‌شود و بغلش می‌کند. بیایید درباره موی سیاه جوی صحبت کنیم که هم‌رنگ موی اَمیتی است. در قسمت دهم اَنی به جوی پیشنهاد می‌کند تا رنگ مو بخرند و موهای جوی را به رنگ سابقش باز گردانند. اما جوی مخالفت می‌کند.چرا جوی نباید دلش بخواهد رنگ مویش را که توسط یک کالت تغییر داده شده به حالت سابقش بازگرداند؟ به نظر من بسیار عجیب است.از این نقطه به بعد داستان، جوی هر لحظه بیشتر از اَنی فاصله می‌گیرد و به او پشت می‌کند. شاید دلیل این بی‌توجهی‌های جوی بلایی‌هایی باشد که در گذشته اَنی بر سر او آورده و جوی هنوز دلش صاف نشده است.اَنی در پمپ بنزین جوی را می‌بنید که ظاهرا در حال لاس زدن با پسری است. اما چندین‌ بار در فصل دوم اشاره شد که جوی به دختر‌ها-شخصیت چَنس-گرایش دارد. این مسئله به سکانس تماشا کردن فیلم آبی گرمترین رنگ است توسط جوی پیوند می‌خورد. این سوال به ذهن می‌اید آیا جوی به خاطر گرایش جنسی‌اش مشغول تماشای این فیلم است یا بخاطر زبان فرانسوی فیلم؟ اینگونه ابهام‌آفرینی توسط نویسندگان را باید تحسین کرد.این واقعه را نیز باید مد نظر قرار داد. جایی که جوی به اَنی می‌گوید ترجیح می‌دهد در مونترال زندگی کند. شاید به این خاطر که شمار فرانسوی زبانان در مونترال بیشتر است؟ اگرچه باید اشاره کرد در واقعیت ساکنان مونترال ترکیبی از انگلیسی زبانان و فرانسوی زبان است.دوباره برگردیم به پمپ بنزین. چرا که حتما باید به پوستر هنری دیور در پس‌زمینه اشاره کنیم. زیرا این پوستر به طور بنیادین تایید می‌کند که فصل دوم سریال در بُعد دیگری در حال روی دادن است.در پوستر می‌بینیم که نشان می‌دهد آخرین باری که هنری دیور مشاهده است در تاریخ هفتم جولای ۲۰۱۹ است. بهتر است برگردیم به سکانس پایانی فصل اول سریال. باخبریم که اتفاقات این فصل در سال ۲۰۱۸ جریان دارد. در صحنه‌های رو به اتمام قسمت آخر که شامل  سکانس کریسمس هنری و پسرش است یک سال بعد یعنی ۲۰۱۹ اتفاق می‌افتد. چگونه امکان دارد هنری در ماه جولای ۲۰۱۹ ناپدید شود و همچنین بتواند تعطیلات کریسمس را با پسرش سپری کند و از The Kid در سال ۲۰۱۹ مراقبت کند؟تئوری بُعد موازی ما را توجیه می‌کند چرا وقتی اِیس برای پیدا کردن The Kid به زندان شاوشنگ می‌رود  او را نمی‌یابد.دوباره برمی‌گردیم به مسئله امیتی و جوی. اَنی شغلی به عنوان پرستار خانگی شخصی که قادر به راه رفتن نیست و در تخت زندگی می‌کند، برای خودش دست و پا می‌کند. اشاره سریال به شخصیت پائول شلدون نویسنده کتاب Misery.پائول شلدون در فیلم Miseryدر ادامه اَنی فرازی از رمان را می‌‌خواند. بخشی که درباره بازگشت شخصیت گرگوری و تغییر یافتن او است و تاکیدی که اَنی بر چشمان گرگوری دارد.« وقتی گرگوری از کریمه برگشت آدم دیگری بود؛ چشمانش بود که تغییر کرده بودند. آن جفت چشم به میزری نگاه نمی‌کنند بلکه درونش را می‌دیدند. چیزی‌هایی که تنها گرگوری می‌توانست ببیند.»چشم‌ها موضوع اصلی نقاشی‌هایِ جوی هستند و اَنی بعد از دیدن دفتر نقاشی‌ جوی به  این مسئله پی می‌برد.چشم‌هایی که جوی می‌کشد شبیه به چشم‌های اِیس و The Kid هستند.همچنین این مسئله را می‌دانیم که اَمیتی نیز به نقاشی کشیدن علاقه داشت.در دفتر نقاشی جوی، جملات غریبی به چشم می‌خورد. که جملاتی متعلق به انجیل هستند.کی تا حالا جوی به انجیل علاقه داشته؟در یک سکانس نیز می‌بینیم که کارفرمای اَنی درباره جوی می‌گوید :« بخاطر هورمون هاست حتما.انگاری که غریبه‌ای در وجودت باشد.» آیا این غریبه همان اَمیتی درون جوی است؟در جایی اَنی مکالمه تلفنی بین جوی و شخصی مرموز را می‌شنود. که سپس در نامه‌ای که پیدا می‌کند، اَنی می‌فهمد که شخص مرموز یک وکیل بوده است و جوی بدنبال آن است که از تحت سرپرستی اَنی خارج شود. از آنجایی که جوی خواهر اَنی است او اصلا نیاز به وکیل برای رهایی از سرپرستی اَنی ندارد! پس چرا او باید دست به چنین کاری بزند؟چندین بار به صدای شخص مرموزی که جوی با تلفن با او صحبت می‌کند گوش کردم. صدا شباهتی به اِیس ندارد. از آنجایی که صحنه مرگ‌اش را ندیدیم ممکن است صدای او باشد یا هنری دیور که ممکن است حربه‌ای برای ادامه داستان باشد. با قطعیت نمی‌توان گفت.مسئله نامه بار دیگر خودنمایی می‌کند. اگر جوی همان اَمیتی است پس دلیل نوشتن نامه برای فریب دادن اَنی است.اما محکم‌ترین دلیلی که حلول اَمیتی در وجود جوی را رد می‌کند. بیماری روحی اَنی است. زیرا ما تمام این سکانس‌ها را از نقطه نظر اَنی می‌بینم و می‌دانیم که او بیمار است و دچار توهم است و هنوز زمزمه‌های مادر مرده‌اش را می‌شنود. پس بر اساس این اطلاعات که نمی‌دانیم حقیقت دارند یا نه، نمی‌توانیم به نتیجه قطعی برسیم.ایهام پایان فصل دوم غرق کردن جوی توسط اَنی است. مشابه کار مادرش کریسیلدا، زمانی که با راندن ماشین به دریاچه قصد داشت هر دویشان را خفه کند. غرق‌کردن موتیفی است که در خلال فصل دوم تکرار می‌شود. در قمست پنجم اَنی در نوجوانی قصد داشت جوی نوزاد را با غرق کردن بکشد.بالاخره اَنی را در حال خوراندن هالدول به جوی می‌بینم. که البته تاثیری بر جوی ندارد. شاید به این دلیل که ترزیق کردن سریعتر از خوردن بر روی فرد تاثیر می‌گذارد.بعد از آنکه اَنی نامه‌ی جوی را پیدا می‌کند به سرعت لب دریاچه برمی‌گردد تا جوی را زنده کند که موفق نیز می‌شود. باید اذعان داشت هر آن چیزی که بعد از این واقعه می‌بینیم ترکیبی از توهمات اَنی و واقعیت است.جوی، مادرش (اَنی) را بغل می‌کند و می‌گوید که جانش را نجات داده است! بالاخره جوی جای شادی‌اش را پیدا کرده است و بستنی می‌خورد و به بچه‌های همسن و سال خودش علاقه‌ای نشان نمی‌دهد.اینها تمام چیزی است که اَنی در تصوراتش می‌خواهد؛ این مکانِ شادیِ اَنی است. سپس مادر و پدر اَنی را در جلسه کتاب‌خوانی پائول شلدن می‌بینیم که جوی نیز به عنوان بخشی از توهمات اَنی در آن حضور دارد.اَنی با وجود جنایاتی که مرتکب شده در سرخوشی غافلانه‌اش زندگی می‌کند. به گونه‌ای شاید بتوان گفت که Misery ( به معنی بدبختی و رنج و مصیبت) مثال مناسبی برای وضعیت زندگی اَنی باشد. تنها مایه خوشی زندگی اَنی، Joy ( به معنی خوشی) بود که اَنی با دستانش خودش نابودش کرد. زندگی اَنی سرانجام به  رنج و مصبیت (Misery) بدل شد!خب چگونه این حوادث به فیلم Misery مرتبط می‌شود؟ و اینکه اَنی چگونه سرانجام سر از کلورادو در میاورد؟اولین چیزی که باید مد نظر قرار دهیم آن است که آیا سریال و فیلم در یک بُعد اتفاق می‌افتند یا خیر.اگر جواب مثبت باشد مجازیم که تصور کنیم اَنی با توهماتش به زندگی فراری گونه‌اش ادامه می‌دهد و کلبه‌ای دورافتاده در کلورادو اجاره می‌کند که در آنجا بالاخره پائول شلدون را ملاقات می‌کند.فیلم Miseryبرویم سراغ شخصیت The Kid. فردی که فهمیده‌ایم این توانایی را دار که از طریق دریاچه کسل بین بُعد‌های مختلف تردد کند. به نظر من او موجودی شر است که می‌تواند روی اتفاقاتی که در پیرامونش روی می‌دهد تاثیر بگذارد و پیوسته درصدد آن است محدوده تحت تاثیرش را افزایش دهد.بعد از اینکه نقشه The Kid در رابطه با اَمیتی با شکست مواجه می‌شود ، The Kid ناپدید می‌شود. و همانند کاری که هنری دیورِ جوان و مالی استرند در فصل یک کردند به مکان و زمان تازه‌ای منتقل شده است.نقش کلیدی سریال شخصیت The Kid است.پس باید توقع داشت هویت واقعی او پنهان نگه داشته شود. او ممکن است رندل فِلگ ( Randall Flagg) باشد یا کرایمسون کینگ(Crimson King)-شخصیتی نامیرا که می‌تواند دلیلی بر جوان ماندن شخصیت The Kid‌باشد. با  این تفاسیر حضور دوباره The Kid‌در فصل بعدی نباید چنان غافل‌گیرمان کند!در آخر باید درباره شخصیت جکی تورنس صحبت کنیم. او را در سکانس پسا‌تیتراژ فصل اول می‌بینیم که قصد دارد به کلورادو برود تا برای نوشتن رمانی درباره هتل اُور‌لوک (مکانی که حوادث فیلم Shining در آن روی می‌دهد) تحقیق کند.به نظر من داستان جکی تورنس با اَنی تلاقی می‌کند چرا که هر دوی‌ آنها به کلورادو می‌روند. البته با این شرط که داستان هر دو آنها در یک بُعد یکسان در جریان باشد.جکی تورنس</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Fri, 13 Mar 2020 02:25:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هشت برتر؛ سرد و یخ‌ترین هیولاهای گیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-obb9eteajwrj</link>
                <description>بازی Monster Hunterسالها پیش بود که دوهفته‌نامه‌ دنیای‌بازی-یادش‌بخیر- در صفحه آخر خود لیست ده‌برتر را منتشر می‌کرد حالا ما نیز در  اواخر زمستان لیستی هشتایی از سردترین هیولاهای دنیای گیم را تدارک دیده‌ایم.یک: فراست ترول از بازی الدر اسکرولز ۵: اسکاریمفراست ترولفراست ترول نماد هیولاییِ واهمه‌انگیز زمستانیِ بازی اسکاریم است که همچون عروسک‌ تن‌پوش خشمگین مسابقات هاکی که چوبدستی‌اش را گم کرده است آن طرف این طرف می‌دود. هیولای سپید مویِ استخوان خردکن، نوار سلامتی‌اش را در حین نبرد بازیابی و پر می‌کند و ضربات شمشیر را مثل نسیم خنکی که از غرب می‌وزد، می‌تاراند. تنها نقطه‌ ضعف‌اش آتش  است. فریادش گوشخراش و پوشش پر‌مویش کاربردی است. کانتر آشپزخانه‌تان را چرب و لزج می‌کند و به هیچ جایش نیست که آن را تمیز کند. سه چشم دارد و با هر سه آنها شما را قضاوت می‌کند.دو: زنومورف از بازی Alien Isolation زنومورفعنوان سرد و یخی به انسان‌هایی که احساساتشان را بروز نمی‌دهند نیز در اطلاق می‌شود. همانند دنیس برکمپ که او را مردیخی می‌نامیدند. با این تفاسیر، پس زنومورف شایستگی حضور در این لیست را دارد.حتما به عنوان یک گیمر باسابقه و حرفه‌ای با این هیولا مواجه شده‌اید. بی شک وقتی این هیولا در ایستگاه فضاییِ Sevastopol که از دریچه تهویه هوا به زمین افتاد و ده دقیقه بی‌وقفه در راهرو گشت می‌زد را به یاد دارید؟ تمام هیکلش راهرو را سد می‌کرد و اجازه عبور به احدی را نمی‌داد. بی‌ملاحظگی محض؛ این کارش در تطابق با شخصیت هیولاگونه‌‌‌‌ٔ جهنمی‌اش بود. ژانر علمی‌-تخیلی حیوانی به سردی و گوشه‌گیری او به خود ندیده  است، هیولایی هفت فوتی که بجای خون، اسید زیر پوستش جاری است. زنومورف یک هیولای بی‌اعصابِ کشنده است. دو دهان دارد که هیچ‌ کدامشان به خنده وا نمی‌شود!شماره سه: کارکتر Eredin Breacc Glas از بازی The Witcher3: Wild Huntبازی Witcherیک اِلفِ بلند بالا و شیفته‌ی کشتار؛ Eredin شخصیت یک کوه یخ و زره یک خرچنگ عظیمِ به خشم آمده را دارد. او پادشاه Wild Hunt- که جماعتی از مردان اسب سوار‌اند که به روستا‌های دورست می‌روند و خشونتشان ما را به یاد گروه‌های متال نروژی می‌اندازد-است. فقط به او نگاه کنید، Eredin Breacc Glas، حتی نامش نیز یادآور افسر نازی است که درحال شکستن شیشه‌ی پنجره‌ی کلیسایی ست. او آنچنان سرد و یخ است که زره‌اش پوشیده از دانه‌های برفی ست. مردم را با سگ‌های شکاری یخیِ شیطانی‌اش شکار می‌کند، به شکارچی روباهی پوشیده از پولک‌های درخشان می‌ماند. Eredin Breacc Glas از آن دسته آدمها‌ست که عکس‌های خانوادگی‌اش را پاک می‌کند تا جا برای یک اپ بازی Solitaire دیگر، باز کند! اگر او را در مهمانی ملاقات کنید و قصد دست دادن با او را کنید، اخم خواهد کرد، چشمانش را می‌چرخاند و به پیش اکیپ خودش باز می‌گردد تا با آنها معاشرت کند یا آنکه بازوی شما را قطع خواهد کرد. پنجاه-پنجاه‌ست!شماره ۴: Guardian Ape از بازی Sekiro: Shadows Die Twiceبازی Sekiro: Shadows Die Twiceبهترین و ترس‌برانگیز‌ترین دشمن بازی سکیرو این بوزینهٔ پرحاشیه است. او را در حال استراحت بر بلند‌ی‌هایِ  پوشیده از برف کوهستان‌های اساطیری ژاپن می‌توان یافت. این بوزینه یک کیسه کثافت عظیم‌الجثه است. به سمتتان سرگین پرتاب می‌کند، می‌گوزد، آنچنان بر پیکرتان می‌کوبد تا به گوشت کوبیده تبدیل شوید، بی‌هیچ دلیلی فقط بخاطر نفس‌کشیدن می‌کشد. این موجود متشکل از بی‌تفاتی محض تمام آن چیزی که کینگ کونگ هرگز نمی‌توانست باشد، است. تجسم تمام بدجنس‌های شرورانه‌ٔ هارامبیِ[۱] یخی، گویی که از گورش بازگشته تا انتقامش را بگیرد. Guardian Ape مصداق بی‌عیب  و نقص بی‌احساس بودن است. می‌تواند از بالای سقفی بر سر شما آجر پرت کند و بی‌انکه حتی منتظر تماشای برخورد آجر به سرتان بماند.شماره پنج: Sister Friede از بازی Dark Souls 3بازی دارک سولزکارکتر Sister Friede راهبه‌ای برفناک است، کسی  آنچنان به انسان‌ها بی‌تفاوت که تصمیم به زندگی در یک تابلوی نقاشی گرفته است. لحن صدایش سردی و یکنواختی یک یخچال مجهز به آلکسا را دارد. تنها دوست او یک کشیش اسکاتلندی ترسناک است که کارهای مورد علاقه‌اش خودزنی و سرلاک برای صبحانه است. راهبه Friede قابلیت نامرئی شدن دارد و بدون آنکه به شما بدرود بگوید غیبش می‌زند. داس دسته بلندی را با خودش حمل می‌کند که آنچنان سرد است که وقتی دست شما را قطع می‌کند سردی‌اش تن شما را می‌گزد. او زمین را به کریستالی یخی تبدیل می‌کند و روی سطح آبی سرد آن همچون بازیکن کرلینگ به قصد نابودی شما می‌دود. خون راهبه Friede به قدری سرد است که رفیق کشیش بی‌اعصابش را بیدار می‌کند و او با خشم کاسه بزرگ سرلاک صبحانه‌اش را به زمین می‌زند و خرد و خاکشیر می‌کند. خواهر Friede را باید سه بار شکست بدهید. میزان سردی او بقدری است که حتی جهنم نیز او را نمی‌پذیرد. اگر در فروشگاهی او را ببینید و به او سلام کنید جوابتان را نخواهد داد.شماره شش: Ice Worm از بازی Subnautica: Below ZeroIce Wormاین هیولا یک خر به تمام معناست. این حیوان عظیمِ مطبق در زیر پوستهٔ یخ زدهٔ زمین زندگی می‌کند و فقط هنگامی از زیر بیرون می‌آید که قصد سوراخ کردنتان را با شاخ کرْمیِ بی‌قواره‌اش را داشته باشد. گاهی اوقات به هوا می‌جهد و با خونسردی تمام زمین یخ‌گرفتهٔ زیر پایتان را در یک چشم بهم زدن سوراخ می‌کند. و به همان  سادگی نیز ناپدید می‌شود. این کرم یخیْ بی‌اعتنایی یک گربه را دارد. فقط برای غذاست که به شما اهمیت می‌دهد.شماره هفت: Sander Choen از بازی بایوشاکبازی بایوشاکشاید این جمله معروف «هیولای واقعی خود انسان است» را شنیده باشید. آنها درباره این مرد حرف می‌زدند. فردی که دیگران را به مجسمه‌های هنری درجه دویِ یخی تبدیل می‌کند و بعد شما را مجبور می‌کند تا در گالری خوف‌‌انگیزش به گردش بپردازید مثل یک زوج توریست بی‌حال که در واقع علاقه‌ای به آثار هنری ندارند ولی فقط بخاطر وقت تلف کردن آن هم به این دلیل که آخرین روز سفرشان در شهر را سپری می‌کنند  و ساعت تحویل اتاق ساعت ده صبح است و ساعت پرواز بازگشت‌شان ساعت نُه شب.شماره هشت: هانا از بازی Her Storyپس که اینطور، زن هیولای واقعی است.منبع[۱] هارامبی به ماجرای کشته‌شدن گوریلی به همین در باغ‌وحش اشاره دارد که توسط مسئولین باغ‌وحش کشته شد چرا که کودکی به درون حصار او خزیده بود.</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Fri, 21 Feb 2020 12:16:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک معرفی متفاوت؛ دو کتاب از نویسندگان ژاپنی</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA%D8%9B-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-%DA%98%D8%A7%D9%BE%D9%86%DB%8C-lk9dzwoqhpyo</link>
                <description>قصد دارم در این نوشته دو کتاب معرفی کنم. یک کتابی که در حال ترجمه است و کتابی دیگر که ما را با ژاپن از منظری تازه آشنا می‌کند.کتاب اول: پلیس حافظه به قول برگسن : آگاهی یعنی خاطره.حتما اگر کتابخوان باشید یا عشق فیلم نام خانم یوکو اُگاوا را حتما شنیده‌اید. چرا که اکثر کتاب‌های ایشان به فارسی ترجمه شده‌اند از «خدمتکار و پروفسور» که فیلمی بر اساس آن ساخته شده است گرفته تا کتاب «انتقام» که هر دوی این کتابها توسط جناب کیهان بهمنی ترجمه شده است. حالا اینبار ایشان به سراغ کتاب دیگری از  همین نویسنده ژاپنی رفته است که قصد داریم آن را معرفی کنم. نکته متفاوت این معرفی در اینجاست که ترجمه این کتاب هنوز به اتمام نرسیده است و من پیش پیش به استقبال کتاب رفته‌ام. داستان کتاب پلیس حافظه در جزیره‌ای ناشناخته و دورافتاده می‌گذرد که ساکنانش گرفتار حکومتی هستند که هر لحظه که دوست دارد می‌تواند  بدون توضیح به کسی، هر چیزی را از زندگی مردم جزیره حذف کند. و بوسیله مامورانی که پلیس حافظه نامیده می‌شوند بر این روند نظارت می‌کند و افرادی که حافظه‌ای خوبی دارند را دستگیر و زندانی می‌کند. از این منظر این کتاب را با رمان ۱۹۸۴ جورج اورول مقایسه می‌کنند اما آنچه که این کتاب-پلیس حافظه- را متفاوت می‌کند و همین تفاوت نیز سبب پیشنهاد من به مخاطبان ایرانی شده است آن است که خانم اُگاوا به جای آنکه به وصف دهشتناکی ماموران حکومت یا گروهک‌های مقاومت بپردازد با لحنی شاعرانه و سورئالیستی به زندگی مردم عادی می‌پردازد که چگونه در چنین شرایطی وحشتناکی زندگی می‌کنند. تصور کنید وقتی یک روز صبح بیدار شده‌اید تمام عطرهایتان را باید تحویل دهید و دیگر از آن روز به بعد مقوله‌ای به نام عطر از ذهنتان به کلی پاک خواهد شد. در اوایل کتاب که شرح دوران کودکی شخصیت اصلی داستان که شغلش نویسندگی است روند حذف چیز‌ها از موارد ابتدایی و به ظاهر پیش‌پا افتاده آغاز و در انتهای کتاب به حذف چیزی ختم می‌شود که پایان درخشان کتاب را رقم می‌زند که با استادی تمام، نویسنده خواننده را بسیار تحت تاثیر قرار می‌دهد و لرزه بر اندامش می‌اندازد. پایانی که مخاطب تا سال‌ها شاید توان فراموش کردن آن را نداشته باشد. در پایان باید اذعان کنم اغراق نخواهد بود اگر بگویم با این نوشته نتوانستم حق مطلب را در مورد این کتاب ادا کنم چه از لحاظ کمبود مهارت در نوشتن، چه از این نظر که قصد نداشتم شگفتی‌ها و صحنه‌های ناب و دردناک کتاب را برایتان پیش از خواندن فاش کنم. مطمئنم از خواندن این کتاب پیشمان نخواهید شد.برای دانلود کتاب به زبان انگلیسی می‌توانید از اینجا اقدام کنید. اگر توان خواندن کتاب به زبان انگلیسی را ندارید باید منتظر انتشار کتاب از نشر آموت بمانید.کتاب دوم: سوپرمارکت شبانه‌روزیکتاب سوپرمارکت شبانه‌روزی اولین کتاب خانم سایاکا موراتا ست که پس از دریافت جایزه جایزه آکوتاگاوا در کشور ژاپن و فروش خیرکننده در ژاپن،ششصد‌هزار نسخه، به زبان‌های آلمانی ( فروش تقریبا یک میلیون نسخه)، کره‌ای، فرانسوی و انگلیسی ترجمه شده است و شهرت جهانی یافت.با اینکه حجم کتاب نسبتا کم است، ۱۲۸ صفحه به زبان فارسی، ولی موضوعات گوناگونی را در داستان خودش مطرح می‌کند.در بین این موضوعات آنچه که دلیل معرفی این کتاب شد تحت فشار قرار گرفتن شخصیت زن داستان کیکو فوروکاوا برای ازدواج است. مسئله‌ای که برای من تعجب‌برانگیز بود؛ زیرا ژاپن را کشور مدرنی می‌پنداشتم که این گونه مسائل در آن جایی ندارد حال اینکه کتاب به ما یادآور می‌شود پیشرفت اقتصادی و مدرن شدن لزوما به معنای پیشرفت فرهنگی نیست. حتی در ژاپن نیز از زن انتظار می‌رود ازدواج کند و بچه‌دار شود. حتی در جایی از کتاب هنگامی که کیکو در مهمانی‌ای شرکت می‌کند دوستانش به شخصی توصیه می‌کنند برای سر به راه  کردن شوهرش بچه‌دار شود! نکته‌ی دیگری که در داستان به چشم می‌خورد و روایت تازه‌ای از ژاپن که برای ما نماد سخت‌کوشی بوده به دست می‌دهد. شخصیت شیراهارا که مرد جوانی است برخلاف شهرت ژاپن جایی از داستان می‌گوید دوست دارد یک جایی فقط ولو شود و اکسیژن مصرف کند و کسی کاری به کارش نداشته باشد.اما به زبان ساده، داستان کتاب، درباره زن سی‌وشش ساله‌ای است که هجده سال از عمر خودش را در فروشگاهی شبانه‌روزی بدون یک روز مرخصی سپری کرده است. و از همان زمان کودکی همانطور که خودش در داستان روایت می‌کند فردی غیر‌عادی تلقی می‌شده است. چرا که هنگامی که در کودکی وقتی با مادرش به پارک می‌رود پرنده‌ی مرده‌ای را می‌بیند و آن را برمی‌دارد و نزد مادرش می‌برد و می‌گوید آن را به خانه ببریم و کبابش کنیم!  اما وقتی که همه تصمیم می‌گیرند آن را دفن کنند و گل‌ها را می‌چینند تا روی قبر پرنده بگذارند، کیکو از واژه جنازه برای توصیف  گل‌های چیده شده استفاده می‌کند.این جاست که می‌فهمیم با داستانی طرفیم که عرف‌های معمول و ساختارهای اجتماعی را قرار است به چالش  بکشد.به طور کلی دیگر موضوعاتی که داستان به آنها می‌پردازد استحاله کارگر است. کیکو چنان در کارش در فروشگاه غرق می‌شود که آن را خدای خود می‌پندارد که به او دستوراتش را الهام می‌کند. و بجز فروشگاه چیزی دیگری برای کیکو اهمیت ندارد که این مسئله در قسمتی از کتاب لحظات ابزوردی را رقم می‌زند.دیگر  موضوع اشاره شده در کتاب، جامعه است که از طریق ازدواج اعضایش خودش را سرپا نگه می‌دارد همچون محصولات فروشگاه که هر بار پس از تمام شدن جایگزین می‌شوند با  این تفاوت که جامعه‌ی انسانی، افرادی که به ازدواج و پیدا کردن شغلی مناسب بی‌توجهی می‌کنند را غیرعادی می‌شمارد و آنها را تحت فشار قرار می‌دهد و هر کسی به خود اجازه می‌دهد اینگونه افراد نصیحت کند تا سر به راه شوند. همان‌ چیزی که در کتاب رخ می‌دهد.در آخر باید بگویم موضاعات و مسائل دیگری نیز همچنان وجود دارند که می‌توان در مورد این کتاب گفت و داستان جای بحث بسیاری دارد. با این حال برای جلوگیری از طولانی شدن متن از نوشتنشان خودداری می‌کنم.برای تهیه این کتاب می‌توانید به سایت طاقچه  یا سایت شهر کتاب یا دیگر فروشگاه‌ها مراجعه کنید. </description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 21:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با هم ببینیم؛ درباره سریال Carnival Row</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%9B-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-carnival-row-uyg8giizzcod</link>
                <description>اگر از دوستداران ژانر فانتزی باشید تا حالا حتما سریال Carnival Row‌ را تماشا کرده‌اید یا اسمش به گوشتان خورده. سریال ساخته‌ی آقای تراویس بیچم که ایده اولیه آن را زمانی که در کالج بوده است  نوشته است. سریال که در ابتدا قرار بود فیلمی به نام A Killing on Carnival Row باشد به سریال هشت قسمتی در شبکه آمازون تبدیل شده و حدودا یک ماه پیش پخش شده است. سریال Carnival Rowهمین ابتدا بهتر است تکلیفم را روشن کنم. سریال گذرگاه کارناوال سریال متوسطی‌ست ولی دوست‌داشتنی. اگر شما هم مثل یکی از طرفداران سریال بازی‌ تاج‌وتخت- با آن پایان افتضاحش- بوده‌اید بعد از تمام شدنش دنبال جایگزینی برایش می‌گشتید. این سریال شاید کمی از عطش فانتز‌ی‌تان را بتواند کم کند. چرا که سریال بازی تاج‌و‌تخت آنچنان میل[۱] معیار را  از منظر داستانی و سطح کیفی تولید سنگین‌ کرده است که  تاکنون کسی یارای بر‌کشیدنش را ندارد. برای سیراب‌ شدن کامل باید منتظر HBO بود که با تولید اسپین‌‌اف‌ها و پیش‌درآمد‌هایی  از سریال بازی‌ تاج‌وتخت چه  برایمان تدارک دیده است.ایموجن و آگروس سریال از سه زاویه داستان را پیش می‌برد اشرافی‌گری و معضل برده‌داری و عشق ممنوعه بین دو طبقه که با دو شخصیت آگروس و ایموجن بدان پرداخته می‌شود. آگروس که زمانی برده بوده است سعی می‌کند با کمک ایموجن خودش را وارد طبقه انسان‌ها (اشراف) کند و حضورش بعنوان یک موجود غیر‌انسان را بین آنها عادی‌سازی کند، چرا که موجودات غیر‌انسانی مهاجر به شهر برگ مثل شهروندان درجه رفتار می‌شود و مشاغل سخت و رده پایین همچون خدمتکاری و روسپی‌گری به آنها تحمیل شده است. رابطه بین این دو شخصیت یادآور رابطه‌ی الیزابت بنت و آقای دارسی در کتاب غرور و تعصب نوشته جین آستین است. تصادفا یا از روی خوش‌ذوقی سازنده سریال بازیگر نقش ایموجن در فیلمی که اقتباسی از همین کتاب بوده نقش جورجینا دارسی را ایفا کرده است!آبسالوم و پایِتیمحور سیاست و توطئه‌گری و گرند پلات داستان را آبسالوم بِرِک‌سپیر و همسرش پایتی و فرزندانشان به دوش می‌کشند. آقای آبسالوم که نماینده مجلس است و طرفدار موجودات غیر‌انسانی است که به شهر بِرگ پناه آورده‌اند. بحث و گفتگوی نمایندگان در مجلس، ما به یاد مجلس عوام بریتانیا می‌اندازد. و معضلی که اروپا در مورد مهاجرین و رواج تنفر نژادی با آن دست و پنجه نرم می‌کرد.فایلو و وینیِتبخش سوم و اصلی داستان سریال که بیشترین زمان را به خودش اختصاص می‌دهد شخصیت فایلو دنبال می‌کند که افسر سابقی است که حالا در شهر برگ کارآگاه شده است و مسئول پیگیری قتل‌هایی زنجیره‌ای و مشکوک موجودات افسانه‌ای تحت ستم و بدبختی شهر برگ می‌شود(یادآور قتل‌های سریالی شخصیت جک قاتل در شهر لندن). در این بین رابطه او و وینیِت را نیز می‌بینیم. البته خود وینیت نیز داستان منحصر به فرد خودش را دارد و شخصیت مستقلی محسوب می‌شود.در مجموع سریال Carnival Row، سطح بازیگری، جلوه‌های ویژه، طراحی لباس و گریم خوبی دارد. حال و هوای استیم‌پانکی و حضور موجودات افسانه‌ای و ساحره‌ها و جادوی سیاه ، اشاره به مسائل سیاسی حال حاضر، بازنمایی لندن ویکتوریایی و مه‌آلود و کثیف آن را شایسته تماشا کرده است.خبر خوش آنکه ساخت فصل دوم تایید شده است و مراحل ساخت خود را می‌گذارند. به گفته آقای بیچم، فصل دوم بزرگ‌تر خواهد بود و نوید حضور الف‌‌ها با طراحی منحصر به فرد و گابلین‌ها را داده است.سخن آخر که آنکه بر حسب عادت همیشگی تا آنجا که می‌شد سعی کنم از فاش‌کردن داستان و هر چیزی که باعث شود تازگی و غافل‌گیری داستانی سریال برای‌تان از بین برود، خودداری کنم. امیدوارم ببنید و لذت ببرید. در همین باب نوشته‌ای از خانم ضحی کاظمی (نویسنده‌) را پیشنهاد می‌کنم، بخوانید.میل زورخانه</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2019 20:43:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی ده کتاب برای دوستداران سریال Game of Throne</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-game-of-throne-cgskry0iyp6d</link>
                <description> اگر از طرفدران سریال Game of Throne باشید و کتابخوان. تا حالا باید خواندن مجموعه کتاب‌های  نغمه‌ای از آتش و یخ را به پایان برده باشید و مانند من به دنبال کتاب‌هایی مشابه‌ می‌گردید تا شما را تا زمان انتشار کتاب جدید این یعنی باد‌های زمستان سرگرم‌ کند نگاهی به کتاب‌های معرفی شده بیاندازید.۱. خانم Lois McMaster Bujold همانند سریال بازی تاج‌وتخت، سری کتاب‌های Chalion- برنده جایزه هوگو- ابتدا داستانش بدون نمایش المان‌های فانتزی آغاز می‌شود و در ادامه داستان است که آشکار می‌شود جهانی که در کتاب توصیف می‌شود پیچیده‌تر از شخصیت‌ها و آن چیزی است که مخاطب تصور می‌‌کند. داستان کتاب از حوادث تاریخی متحد شدن کشور اسپانیا الهام‌ گرفته شده است. کتاب The Curse of Chalion، زندگی نجیب‌زاده‌ی تیره روز و نگون‌بختی را روایت می‌کند که پس از قبول معلم سرخانگی یک شاهزاده خانم، خودش را در میانه توطئه‌ها و دسیسه‌چینی محصور می‌یابد. شباهت‌های بسیاری بین پی‌رنگ های داستانی خانم Bujold و آقای جورج آر آر مارتین وجود دارد. وجود شاهی بی‌کفایت بدون وارثی مشخص، مراسم عروسی بدفرجام و جادو‌های سیاه با منشا خدایی مرموز از جمله شباهت‌های این دو کتاب‌اند البته با این تفاوت که لحن داستانی خانم Bujold لطیف‌تر و نسبت به آقای مارتین تلخی کمتری دارد. کتاب‌های این مجموعه به طور مستقیم  با یک دیگر مرتبط نیستند- با اینکه داستان همه کتاب‌ها در یک جهان می‌گذرد اما در دوره‌های زمانی متفاوت و با پروتاگانیست‌های منحصر به فرد- پس با خیال راحت می‌توانید کتاب The Curse of Chalion را به عنوان یک کتاب مستقل بخوانید یا اینکه پس از تمام کردنش به سراغ دیگر کتاب‌های باقی‌مانده در سه‌گانه بروید.۲. خانم Robin Hobbاثر خانم رابین هاب که نام مستعار خانم Margaret Astrid Lindholm Ogden است به ندرت به ورطه گزافه‌گویی می‌افتد و به خوبی -به عنوان کتاب اول- برای مجموعه‌ ادبی شانزده کتابه که به چهار سه گانه و یک چهار‌گانه تقسیم می‌شود، زمینه‌چی کرده  و صحنه را برای هنرنمایی کتاب‌های بعد آماده می‌کند.داستان‌های کتاب از جهت جهان و کارکتر به یکدیگر متصل‌اند با این وجود سبک خانم هاب منحصر به سبک خاصی نیست. خانم هاب سابقه‌ای طولانی در آزمایش و بکارگیری لحن و پرسپکتیو داستانی دارد.شروع این سری با خواندن کتاب Assassin&#x27;s Apprentice هنوز مفید فایده است. این کتاب که جلد اول سه گانه Farseer است داستان  یک آدمکش مستعد به نام فیتز فارسیر را روایت می‌کند  که با شاهزاده‌‌های بد طینت و مهاجمان کشتی سرخ مبارزه می کند. طرفداران سریال بازی تاج‌وتخت دلایل زیادی برای پسندیدن این اثر خواهند داشت از جهان وسیع گرفته تا وجود نیروی همانند وارگ به نام Wit تا نوعی از زامبی‌کردن مردگان که بسیار خطرناک‌تر و ترسناک‌تر از وایت‌واکرها است. خود آقای مارتین اثر خانم هاب را به «الماسی در میان دریایی از زیرکان‌ها (زرگون)» تشبیه کرده است.۳.خانم N.K Jemisin خانم Jemisin  ژانر فانتزی را به سمت تازه‌ای می‌کشاند. ایشان از زمان انتشار The Hundred Thousand Kingdoms در سال ۲۰۱۰ بسیار پر کار بوده است. اما سه‌گانه Broken Earth‌ خانم Jemisin گذرگاه مناسبی برای آشنایی با این نویسنده است. چرا که در این اثر به طرز زیبا و تاثیرگذاری مفاهیم مدرن و امروزی همانند تغییرات اقلیمی و نژادپرستی در بافت روایی داستان تنیده شده است. این سه گانه چیز‌های زیادی در چنته دارد از دنیای تک قاره‌ایش گرفته که به عنوان محلی برای ساخت سیستم زمین‌شناسانه جادو عمل می‌کند تا نظم‌های اجتماعی گوناگون در جهان داستان.کتاب The Fifth Season ( اولین کتاب از سه‌گانه Broken Earth) همانند بازی تاج‌و‌تخت که  پیش از این   کتاب از این شیوه روایت استفاده کرده بود، قوانین و تاریخ  و باور‌های جهان داستانش را از طریق شخصیت‌های داستانش روایت می‌کند.  در این کتاب ما با ما سه و زن دختر مواجه‌ایم که توانایی کنترل انرژی را در اختیار دارند به علاوه یک سفر پرخطر برای گرفتن انتقام.۴.خانم Sarah J. Massاینکه خانم ماس با تماشای فیلم‌های دیزنی بزرگ شده است کاملا مشخص است. دو سری ابتدایی‌ کتاب‌هایش، Throne of Glass و A Court of Thorns And Roses گرته‌برداری‌های از داستانهای سیندرلا و دیو و دلبر‌اند.  داستان‌های گرته‌برداری شده خانم ماس با موفقیت همراه شده است.سری پر فروش Throne of Glass ( هفتمین جلد این مجموعه در سال ۲۰۱۸ منتشر شده است)که داستان دگرگونی یک شاهزاده خانم سرکش و تبدیلش به یک آدمکش را روایت می‌کند. داستان‌های خانوم ماس بی‌رحمی و پیمان‌شکنی‌های سریال بازی‌ تاج‌وتخت را در خود دارد به علاوه سبکی از زندگی شاهانه نفرت‌انگیز سرسی‌گونه‌ی، اما سعی می‌کند در زیر بار سبک تاریک‌گونه مارتین غرق نشود.بهتر است هر چه سریع‌تر شروع به خواندن یک از این هفت کتاب کنید چرا که سریالی با هدایت نویسنده ‌ی سریال سرگذشت ندیمه با نام A Throne of Glass در شبکه Hulu در حال ساخت است.۵. خانم Madeline Millerاگر دلتان برای دسیسه‌های سرسی لنیستر تنگ شده است، کتاب خانم میلر را که شخصیتی اساطیری هم‌نام سرسی دارد نگاهی بیاندازید. کتاب Circe افسانه‌های یونانی را به گونه‌ای روایت می‌کند که داستان‌های مارتین در مقایسه لطیف به نظر می‌رسند. داستان کتاب مملو از قتل، سو‌استفاده، خیانت و فجیع‌ترین جنایاتی ‌است که از پس خدایان و انسان‌ها بر‌می‌آید.  داستان کتاب اما به خوبی از افتادن در دام ادبیات سو‌استفاده‌گرایانه‌جنسی و فاسد به جهت نشان‌دادن احساسات انسانی و شکننده شخصیت Circe و تمایل و تلاش‌اش برای بیرون کشیدن خوبی از موقعیت‌های ناگواری که خودش را در آن گرفتار می‌یابد، پرهیز می‌کند. اگر از خواندن این کتاب لذت ببرید، کتاب دیگر خانم میلر در واقع اولین رمانش، The Song of Achilles را بخوانید که داستان عاشق‌شدن قهرمان افسانه‌ای‌، آشیل را روایت می‌کند.  ۶.خانم Naomi Novikزمستان برای مردم لیتواس در رمان (نامزد جایزه هوگو و نوبیولا) Spinning Silver در راه است.با  ترکیب داستان‌ Rumpelstiltskin با المان‌هایی از داستان تاجر ونیزی، خانم نوویک داستان دخترِ یک یهودی وام‌دهنده‌ را روایت می‌کند. پدر این دختر به گزاف ادعا می‌کند که دخترش می‌تواند با ریسیدنِ نقره‌ آن را به طلا تبدیل کند. به این ترفند آنها  توجه ارباب موجوداتی یخی به نام Staryk را که به دنبال نابودی جهان هستند را جلب می‌‌کنند.روایت داستان کتاب Spinning Silver را شخصیت‌های زنی به دوش می‌کشند که زندگی هر کدامشان با جادو، سیاست و ستمگری و تعصب در هم تنیده شده است.دوستداران اژدهایان نیز سری کتاب‌های Temeraire را می‌توانند از این نویسنده بخوانند.تصور کنید از اژدها برای پشتیبانی هوایی در دوران جنگ‌های ناپلئونی استفاده می‌شد.۷.خانم Nnedi Okoraforاین نویسنده آمریکایی-نیجریه‌ای قدرت‌ش در نویسندگی را با ترکیب‌‌‌کردن ژانرهای علمی-تخیلی و فانتزی در حوزه داستان و ناداستان و کمیک برای مخاطبان بزرگسال و نوجوان نشان داده است. خبر خوش اینکه بر خلاف دیگر نویسندگان حاضر در این لیست آثار این نویسنده فقط در قالب نوشتاری منتشر نشده است بللکه در فرمت‌های دیگر نیز عرضه است مانند سری رمان کوتاه Binti. سری سه جلدی Binti داستان یک زن از قبیله Himba را روایت می‌کند که برای حضور در دانشگاهی بین‌سیاره‌ای زمین را ترک می‌کند. در دانشگاه است که میراث او با درگیری‌هایش با یک نژاد بیگانه مرگبار در هم تنیده می‌شود.اگر از طرفداران کمیک‌بوک هستید این نویسنده آثاری  مخصوص شما در چنته دارد. چندین کمیک Black Panther را نوشته است که شامل سری پنج قسمتی به مرکزیت شخصیت Shuri  است.رمان پسا‌آخرالزمانی Who Fears Death ایشان که در سال ۲۰۱۰ منتشر شده است منبع اقتباس سریالی به تهیه‌کنندگی آقای مارتین جهت پخش در شبکه HBO انتخاب شده  است.۸. خانم  Tamora Pierceخانم پیِرس در میان هواداران ژانر فانتزی  به جهت وجود ردپای فمینیستی در داستان‌هایی که در حوزه نوجوان از سال ۱۹۸۳ نوشته‌، شناخته می‌شود. اولین اثر ایشان کتاب Song of The Lioness از یک سری چهارگانه بود. این کتاب داستان دختری را تعریف می‌کند که با تظاهر با پسر بودن موفق می‌شود در سرزمین جادویی Tortall شوالیه‌گری را آموزش ببیند. کارکتر Alanna در چهارگانه‌های  بعدی پیِرس، The Immortals و Protector Of The Small نقش کلیدی‌ای را ایفا می‌کند. همچنین در دو‌گانه Daughter of The Lionness. همه این کتاب‌ها داستان تحول سرزمین Tortall را در زمینه برابری جنیستی در میانه‌ درگیری‌های بی‌شمار این سرزمین روایت می‌کنند. بانو Keladry در کتاب Protector of The Small اولین زنی است که اجازه می‌یابد آموزش شوالیه‌گری ببیند، Alanna که اکنون بزرگتر شده است به گونه‌ای بعنوان سرپرست  جنگجوی جوان ما انجام وظیفه می‌کند.۹. خانم Noelle Stevensonبازی تاج‌وتخت هنگامی در نقطه‌ اوج خودش بود که توقعاتی که از یک داستان فانتزی می‌رود را واژگون کرده بود. وب‌کمیک خانم استیونسون، Nimona که حالا  تبدیل به رمان‌گرافیکی شده است، پر از غافلگیر‌ی برای خوانندگانش است. داستان  درباره یک دختر جوان تغییر‌شکل‌‌دهنده است که اغلب دوست دارد خودش را به هیبت اژدها یا کوسه درآورد شروع می‌شود در ادامه او با یک شوالیه همراه می‌شود که در آینده به فردی اَبر‌شرور به نام بالیسترِ سیاه‌قلب تبدیل می‌شود. داستان Nimona مضامین عاشقانه‌ نیز در خود دارد و روایتش به گونه‌ای پیش می‌رود که ذهنیت ما را نسبت به عمل قهرمانانه و اعمال شریرانه را  زیر سوال می‌برد. پیش از آن که سال ۲۰۲۱ فرا برسد سعی کنید این کتاب را بخوانید زیرا دیزنی قصد دارد اقتباسی انیمیشنی از  این کتاب عرضه کند. خانم استیونسن کمیکی به نام Lumberjanes را در حال انتشار دارد.۱۰.صبا طاهر ترکیبی از تاریخ روم و اساطیر عربی؛ سری An Ember In The Ashes  تضاد جالبی در برابر تمایل سریال بازی تاج‌وتخت‌ برای قربانی کردن شخصیت‌های رنگین پوست برای نجات یا انتقام شخصیت‌های سفید برای ما به ارمغان می‌آورد. این تغییر به بهترین شیوه از طریق Laia، یکی از سه راوی و یکی از اعضای گروه قومی تحت فشاری که امید دارد روزی بتواند آزادشان کند، روایت می‌شود. همانند بازی‌تاج‌وتخت، داستان این کتاب هم می‌تواند بی‌رحمانه شود از آنجایی که کارکترها باید با هجوم فیزیکی و روانی دشمنان قدرتمندی که  در مبارزه و جادو و جنگ مهارت دارند دست و پنجه نرم کنند.تاکنون سه کتاب از این مجموعه منتشر شده است که انتشار کتاب چهارم نیز برنامه‌ریزی شده است پس تا زمان عرضه کتاب چهارم و آخر این مجموعه زمان دارید کتاب‌ها را بخوانید. منبع</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2019 01:04:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاثیر حادثه چرنوبیل بر بازی‌های رایانه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/GameWorld/%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-%DA%86%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-ku9ega7tpva8</link>
                <description>پنجاه‌هزار نفر قبلا اینجا زندگی می‌کردند. حالا به شهر ارواح تبدیل شده.دوربین به سمت بالا حرکت می‌کند و نمایی هوایی از شهر را پیش چشم ما به نمایش می‌گذارد.کیفیت تصویر رنگ پریده و خش‌دار است گویی که توسط یک دوربین‌دستی دهه نود میلادی ضبط شده است. ما مجتمع‌های مسکونی،‌ درختان و پشت سرشان تصویر سایه‌وار چرخ‌فلک عظیم در برابر آسمان خاکستری می‌بینم. دوربین به چرخ‌فلک نزدیک‌تر می‌شود که کهنگی و زنگ‌زدگی چرخ‌فلک را برای ما آشکار می‌کند. در حالیکه دوربین از پایه‌ی چرخ‌فلک به سمت بالا حرکت می‌کند، چهار کلمه با رنگ سبز دوربین‌در‌شب نمایان می‌شود: « پریپیات، اوکراین. حومه چرنوبیل»توضیحات بالا اولین صحنه‌ای بود که از بازی مدرن‌وارفر برای مخاطبان در سراسر جهان به نمایش درآمد.بازی‌ای که عرضه سری بازی‌های ندای‌وظیفه را متحول کرد؛ به گونه‌ای که این فرانچیز از پیش موفق را به یک غول AAA تبدیل کرد که موفقیت‌هایش تا امروز نیز ادامه‌ دارد. من همیشه تحت‌تاثیر فرآیند تصمیم‌گیریِ ساخت تریلر بازی قرار گرفته‌ام که منجر به ساخت تریلری بدین شکل شد. بازی ندای‌وظیفه‌۴ که ماموریت‌های مخفی نظامی، درگیر‌های نظامی معاصر در منطقه خاورمیانه و انفجار‌های اتمی را در خلال داستان بازی به نمایش گذاشت. با این وجود اولین تصویری که شرکت اکتویژن تصمیم گرفت از عنوان مدرن‌وارفر به نمایش بگذارد یک شهر متروکه در کشور شورری در سال‌ ۱۹۸۶ میلادی بود.تصویر نیروگاه هسته‌ای به گونه‌ای که در بازی سایه‌ی چرنوبیل بازسازی شدتصمیمی که نشانگر قدرت چرنوبیل و تاثیر و جایگاهی است که این منطقه به مثابه یک راز تاریک  در ناخودآگاه جمعی دارد. بازی‌های رایانه از حادثه چرنوبیل به گونه‌ای شگفتی‌اور ( یا شاید هشداردهنده‌ای) استفاده کرده‌اند. چرنوبیل به طرز غیرعادی‌ حوزه‌ بازی‌های رایانه‌ای را تحت‌تاثیر قرار داده است، چه به صورت حضور مستقیم در برخی‌ از بازی‌های خاص و چه به صورت غیر مستقیم از طریق به عاریت گرفتن ایده‌هایی از همان بازی‌های اصلی.اصلی‌ترین عنوان در بین این بازی‌های اقتباسی عنوان S.T.A.L.K.E.R: Shadow of Chernobyl در سبک تیرانداری نیمه‌جهان‌باز محصول استودیوی GSC Game World است که در سال ۲۰۰۶ میلادی عرضه شد. بازی Shadow of Chernobyl تحت تاثیر چندین منبع بوده است که مهم‌ترین آنها رمان ژانر علمی‌تخیلیِ Roadside Picnic و فیلم‌سینمایی استاکر ساخته کارگردان بزرگ اندری تارکوفسکی بوده است. هر دو این آثار ذکر شده درباره گروهی از افرادی است که در پی بدست‌ آوردن اشیای گران‌بها از مناطق خطرناک و ممنوعه‌اند.بازی Shadow of Chernobyl این ایده مرکزی را گرفته و آن را با منطقه واقعی ممنوعه اطراف نیروگاه هسته‌ای ترکیب می‌کند. از نقطه نظر بازی‌کردن (Play)، خود چرنوبیل نمود اندکی در بازی دارد. ایده‌های گیم‌پلی برجسته بازی که بدان مشهور است از فیلم استاکر و رمان Roadside Picnic اخذه شده است- کاویدن و گشت‌وگذار در مناطق ممنوعه و غریب برای بدست‌اوردن مواد غیرعادی به قصد کسب منفعت.گیمر‌ها در واقع خود نیروگاه را تا زمان پایان بازی نمی‌بینند.استفاده از ساختمان‌های مخروبه منطقه ممنوعه که به تدریج به تصرف طبیعت در می‌اید به یک سبک تبدیل شده است. با این وجود کاشت ایده چرنوبیل در ذهن پلیرها سبب باورپذیرترشدن و رازآلودتر شدن بازی برای آنها می‌شود. تم‌ بازی‌هایی که داستان‌شان پیرامون فجایع هسته‌ای‌اند به دوره‌ی بازی Missile Command می‌رسد. هر دو بازی فال‌اوت و Wasteland سال‌ها پیش از بازی S.T.A.L.K.E.R به گشت‌وگذار در مناطق خطرناک و آلوده به تشعشات هسته‌ای پرداخته‌اند.پس چه چیز چرنوبیل را متفاوت می‌سازد؟ جواب، بوسیله‌ی مینی‌سریال تاثیر‌گذار و موفق HBO نمایش درآمده است، آنکه داستان حادثه چرنوبیل فقط درباره فاجعه هسته‌ای نیست. تمایز چرنوبیل فقط به سبب وجه علمی  آن نیست،‌ بلکه بخاطر ابعاد انسانی، محیط‌زیستی، فرهنگی حتی معماری آن است.  نمای خشن مجتمع‌های مسکونی چندطبقه Pripyat، روستای‌های مخروبه-که بخشی‌شان توسط طبیعت بازپس گرفته شده‌اند- درون منطقه ممنوعه،  گورستان نظامی پر شده از هلی‌کوپترهای Hind زنگ‌زده و اوراقی؛ همه‌ی این نماها همان‌قدر بخشی از چرنوبیل‌اند که دود‌کش‌های سرخ و سفید شوم‌اش.شاید خوفناک به نظر برسد ولی چرنوبیل به یک سبک زیبایی‌شناسانه بدل گشته است یا شاید بهتر است بگوییم به یک اتمسفر (حال‌وهوا) خاص تبدیل شده. باد‌هایی که در جنگل‌های قهوه‌ای زوزه می‌کشد، صدای نوسان‌دار دستگاه اندازه‌گیری میزان تشعشع هسته‌ای، سازه‌های بتنی مخروبه و آهن پوسته‌پوسته‌شده و زنگ زده، آسمان خاکستری رنگ و بالاترین از همه اینها سکوتش. چرنوبیل مکانی است که عوامل پرت‌کننده حواس در آن تقریبا بطور کامل غایب‌اند. اما شش دانگ حواستان به دلیل دانستن این موضوع که چیزی در هواست، جمع است.برای سازندگان بازی‌های رایانه‌ای بکارگیری این چنین اتمسفری جذاب است چرا که به پلیر این اطمینان خاطر را می‌دهد که تنها یک مشاهده‌گر غیرفعال (پسیو) در جهانی که خالق‌اش کرده‌اید،‌ نیست.اقتباس استودیوی CSC Game World از منطقه ممنوعه چرنوبیل نقشه‌راهی برای چگونگی ساخت دنیایی است که پلیر در‌ آن غرق شود. شما می‌توانید میزان موفقیت ساخته استودیوی CSC Game World را با شمارش بازی‌هایی که از آن الهام گرفته‌اند اندازه بگیرید. بازی‌هایی نظیر سری Metro،  Suvarium، Fear the Wolves، The Signal From Tolva و Call of Duty: Modern Warfare.  حتی آخرین بازی سری فال‌اوت هم به بازی S.T.A.L.K.E.R مدیون است.مرحله All Ghillied Up به یکی از معروف‌ترین مراحل این سری بازی‌ها بدل گشته است  ویژگی‌های چرنوبیل فقط به سبک خلاصه نمی‌شود. چرنوبیل مکان زایش رازآلودگی و چیز‌های عجیب و غریب است. بخشی به سبب تاثیرات بیولوژیک تشعشعات هسته‌ای ( تاثیر روانی و فیزیکی) و بخش دیگر به سبب پنهانکاری اتحاد جماهیر شوروی پیرامون موضع فاجعه چرنوبیل.بطور مثال بازی S.T.A.K.E.R با اینکه داستانی در ژانر علمی-تخیلی است اما با توجه به مصاحبه کارگردان بازی آقای آنتون بولشاکوو بعضی از مفاهیم روایت شده در بازی ریشه در تئوری‌های توطئه واقعی درباره‌ی نیروگاه هسته‌ای دارد مانند اینکه نیروگاه هسته‌ای پایگاه‌ای مخفی برای آزمایشات سری بوده است یا آنکه آنتن بزرگی که در آن منطقه قرار داشت امواجی از خود ساطع می‌‌کرده است تا بر روان و رفتار مردم در غرب تاثیر بگذارد.گاهی اوقات خود حقایق عجیب‌تر از تخیلات‌اند. مثلا بازی مدرن‌وارفر را در نظر بگیرید، تصاویری که در اولین تریلر بازی به نمایش گذاشته شد مربوط به فلش‌بک‌هایی‌ست که در طی دو مرحله در بازی روایت می‌شود. شما در نقش کاپیتان پرایس به کمک و راهنمایی کاپیتان مک‌میلان به منطقه ممنوعه می‌روید تا آنتاگونیست اصلی عمران زاخائف را نابود کنید.این مرحله یکی از بیادماندنی‌ترین مراحل تاریخ بازی‌های رایانه‌ای است که به طرز استادانه و ماهرانه‌ای ساخته شده است. اما یک چیز وجود دارد که بازی مدرن‌وارفر به آن اشاره نمی‌کند. در داستان فیکشنال مدرن‌وارفر، این مرحله در سال ۱۹۹۶ میلادی به وقوع می‌پیوندد. در این سال دو تا از چهار راکتور چرنوبیل همچنان فعال بودند و مورد استفاده قرار می‌گرفتند.بعد از  انفجار راکتور شماره ۴ در آپریل سال ۱۹۸۶، راکتور شماره یک تا نوامبر سال ۱۹۹۶ فعال بود و خاموش نشده بود. بعد از فشار‌های سنگین بین‌المللی بر روی دولت اوکراین بود که آنها شروع به از رده خارج کردن آن کردند. راکتور شماره تا سه سال بعد از آن فعال بود که در نهایت در دسامبر سال ۱۹۹۹ خاموش شد. اما در خصوص راکتور شماره دو، دولت اوکراین در مقایسه با سرعت بیشتری به آن واکنش نشان داد. این راکتور در سال ۱۹۹۱ خاموش شد اما پس از آنکه ساختمان توربین در بخش شماره دو آتش گرفت آنها دست به این اقدام زدند.بازی Chernobylite دنباله‌ معنوی عنوان استاکرآیا استودیوی Infinity Ward از این حقایق تاریخی مطلع بود؟ اگر مطلع بودند، چرا از استفاده از آن صرف نظر کردند؟  قطعا این اطلاعاتی است که شما به مثابه ادویه به سناریوی آخرالزمانی‌تان اضافه می‌کنید تا بازی‌تان را پرتنش‌تر و تاثیرگذارتر کنید. اما شاید این کار منجر کاهش وجه فانتزی اثرتان شود. شما نمی‌توانید در بازی‌تان، دانشمندان هسته‌ای داشته باشید که بین تروریست‌های مشغول معامله اسلحه وول بخورند چرا که حس و حال بازی را خراب می‌کند. این دیدگاه که چرنوبیل منطقه‌ای مرده و خطرناک است و نرمال بودن در آن مکان جایگاهی ندارد به بخشی از باورعامیانه از چرنوبیل درآمده است.باورعامیانه در اینجا تعبیر مناسبی ‌است زیرا همین دیدگاه عمومی نسبت به چرنوبیل خود یکی از افسانه‌های مربوط به  چرنوبیل است. در سال‌های پس از تخلیه اطراف چرنوبیل، حیات‌وحش در این منطقه رشد داشته  و شکوفا شده است. کاملا متفاوت از تصویر این منطقه پر شده از موجودات جهش‌یافته‌ی هسته‌ای در بازی S.T.A.L.K.E.R؛ چرنوبیل مامن بیش‌ از دویست گونه پرنده، شمار زیادی از دوزیستان، پستاندران بزرگ از جمله گاومیش، خرس قهوه‌ای، سیاه‌گوش، گرگ و اسب‌های وحشی است. تاثیر تشعشعات هسته‌ای بر روی این حیوانات قابل‌چشم‌پوشی نیست اما بسیار کمتر از آن چیزی است که دانشمندان در ابتدا پیش‌بینی می‌کردند.با گذشت هر روز، تاثیر چرنوبیل به عنوان هشداری درباره اینکه چه اتفاقی می‌افتد اگر یک نیروگاه‌ هسته‌ای با مشکل مواجه شود یا پیامدهای یک رژیم تمام‌خواه ایدئولوژیک چه می‌تواند باشد،  کمتر می‌شود و بیشتر به مثابه مکانی شناخته می‌شود که تاثیر انسان بر روی کره‌ی زمین را نشان می‌دهد بدین صورت که منطقه‌ای که طبیعتش در معرض تشعشات هسته‌ای قرار گرفته است گوناگونی زیستی بیشتری از محیط به اصطلاح طبیعی اطراف ما دارد. قطعا این واقعیت باید هشداری باشد برای بیدارکردن ما از این حقیقت که چه تاثیرات مخربی بر روی محیط زیست خودمان اعمال می‌کنیم.کار بازی‌های‌رایانه‌ای با چرنوبیل هنوز به پایان نرسیده است. پاییز امسال ما شاهد عرضه بازی Chernobylite در سبک شوتر Survival-horror خواهیم بود که ادعای زیادی در الهام‌گرفتن از بازی S.T.A.L.K.E.R  دارد در حالیکه خود بازی S.T.A.L.K.E.R 2 در سال ۲۰۲۱ میلادی عرضه خواهد شد.در حال حاضر اطلاعات اندکی درباره بازی استاکر۲ وجود دارد، اما برای یک طرفدار قدیمی بازی استاکر، عرضه بازی چرنوبیلات صبر برای یک دنباله واقعی را آسان‌تر می‌کند.به نظر من زمان آن فرا رسیده است تا دیدگاه‌مان را نسبت به چرنوبیل را به عنوان مکانی خطرناک و وحشت‌‌آفرین تغییر دهیم. بجای آن دوست دارم بازی‌های را ببینم که تغییرات منطقه ممنوعه چرنوبیل را بازبنمایند و تاکید بیشتر بر روی تهدیدات انسان نسبت به چرنوبیل داشته باشند تا تهدیدات چرنوبیل نسبت به بشریت.منبع </description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sat, 20 Jul 2019 16:03:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در پایان فیلم Hereditary چه رخ داد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-hereditary-%DA%86%D9%87-%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-itcbtu8aepx9</link>
                <description> چندین ماه پیش بود که فیلم Hereditary را تماشا کرده بودم. البته با اینکه این فیلم به مذاق من چندان خوش نیامد ولی پایان فیلم همچنان من را درگیر خودش کرده بود. اگر شما مثل من هستید این نوشته برای شما خوشایند خواهد بود.فیلم Hereditary ساخته آقای اری آستر در ژانر وحشت  است. آقای آستر فیلم دیگری در همین ژانر به نام Midsommar را مرحله پس از تولید دارد.پس از اکران اولیه‌اش در جشنواره ساندس، Hereditary به فیلمی معروف شده بود که بعد از تمام‌شدن هم‌چنان ببینده را با خودش درگیر نگه می‌دارد. کارگردان و نویسنده این فیلم آقای آستر اثرش را یک درام‌خانودگی توصیف کرده است که تبدیل به یک کابوس می‌شود. فیلم اقای استر به همان اندازه که به خون و خشونت و غافلگیری برای ترساندن مخاطب  تکیه می‌کند به ایجاد احساسات وحشت و سرگردانی در مخاطب برای ترساندن نیز بهره می‌گیرد.فیلم Hereditary حس تراژيک  گیر افتادن در چرخه غم را نمایش می‌گذارد گویی که یک اتفاق بد و ناگوار، دیگر اتفاقات بد را فرامی‌خواند تا آنجایی که زنجیره‌ی اتفاقات مصیبت بار به حدی زیاد می‌شود که شما حس‌ می‌کنید که زندگی‌تان طلسم شده است.مصداق این حس آنی گراهام است. زندگی موفقیت‌آمیزش به عنوان یک هنرمند میناتوریست و مادر دو فرزند وقتی که مادرش اِلن می‌میرد به آشفتگی کشیده می‌شود. مرگ مادر آنی به مثابه کاتالیستی برای ریزش بهنمی از وحشت و دلشکستگی و درد از دست دادن عزیزان عمل می‌کند، بهمنی که آنی و خانوده‌اش از رهایی از آن ناتوان‌اند.در ابتدای فیلم ما تصور می‌کنیم دختر خانوده، چارلی برای همیشه از دست رفته است. قطع شدن سر چارلی به واسطه بیرون بردن سرش از ماشین هنگامی که برادرش ماشین را به سرعت در نزدیکی یک تیر تلفن می‌راند، خانوداه‌اش را غرق در غم و اندوه و حس مجرم بودن کرد.تلاش‌های از سر ناچاری مادرش برای تماس با چارلی‌ مُرده و بازگردان او به جمع خانودگیشان منجر به  بیشتر آغشته شدن خانوده به ترس و وحشت بیشتر شد.زمانی که آنی مادر خانوده‌ در می‌یابد که کار‌هایش برای بازگردانده چارلی نقشه‌ی مادر مرده‌اش بوده، دیگر دیر شده است. نقشه‌ای که تبعات وحشتناکی در پی خواهدشد.در پایان فیلم است که ما می‌فهمیم نقشه‌ها و توطئه‌های شیطانی اِلن در خدمت چه کسی بوده است. همه آنها برای چارلی بوده. چارلی‌ای که ما می‌بینم دیگر خود چارلی نیست بلکه شیطانی به نام Paimon است.تصویر شیطان Paimon در فیلمبر اساس علم شیطانی‌شناسی و علوم‌غریبه‌ی قرون وسطایی، Paimon یکی از چندین خدمتکاران شیطان است. شخصیت Paimon معمولا در تصاویر قدیمی سوار بر شتر دیده می‌شود و اغلب در عوض درخواستی، علم و ثروت به انجام دهنده درخواست اعطا می‌کرده است. مادرِ آنی، اِلن رهبر کالتی بود که به Paimon ایمان داشتند. اِلن قبل از مرگش نقشه‌ی زیرکانه و دقیق خودش را برای تقدیم خانواده‌اش به شیطان  اغاز کرده بود. پیش از آنکه حوادث درون فیلم آغاز شوند ما می‌فهمیم که اِلن، از نوه‌اش چارلی برای میزبانی روح شیطان استفاده کرده است. اگرچه Paimon از اینکه دختری سیزده‌ساله شود خوشش نمی‌آید و بجای آن درخواست کالبدی مردانه را می‌کند.در این مرحله است که اِلن می‌میرد و اعضای باقی‌مانده گروه مسئولیت اجرای نقشه و تحقق رویای اِلن را برعهده می گیرند. آنها از قدرت Paimon استفاده می‌کنند تا مرگ چارلی را رغم بزنند. رهبر جدید گروه، جو‌آن طرح دوستی با آنی می‌ریزد تا او را متقاعد کند جلسه‌ی احضار روح برای دخترش چارلی برگزار کند.نقشه‌ی جوآن عملی می‌شود و آنی با چارلی ( در واقع Paimon) ارتباط برقرار می‌‌کند. آنی با انجام این کار به طور ناخواسته مراسمی شیطانی را بجا می‌آورد که از طریق آن Paimon اجازه پیدا می‌کند پسر آنی، پیتر را بعنوان کالبد جدیدش استفاده کند. وقتی آنی جسد بی‌سر مادرش را در حالتی خاصِ مراسمات شیطانی پیدا می‌‌کند و در می‌یابد چه اشتباهی مرتکب شده است در ادامه تلاش می‌کند دفتر نقاشی‌ چارلی را بسوزاند تا بلکه بتواند بدین ترتیب ارتباط خودش را با ارواح شیطانی و ماورالطبیعه قطع کند.متاسفانه Paimon برنامه‌های دیگری را برای آنی در آستین دارد. هنگامیکه آنی دفتر نقاشی چارلی را به آتش می‌کشد همسرش استیو همزمان به آتش کشیده می‌شود و خود آنی توسط نیرو‌های تاریکی تسخیر می‌شود.اینجا در واقع جایی‌ است که پایان دیوانه‌وار Hereditary آغاز می‌شود. پیتر از خواب بیدار می‌شود و درمی‌یابد که در خانه تنهاست، خانه‌ای که حالا از بوی تفعن پر شده است. او پی بو را می‌گیرد و به جسد سوخته و ذغال شده‌ی پدرش در اتاق مهمانی می‌رسد که به همراه آن یکی از اعضای گروه‌شبه‌مذهبی را می‌بیند که لخت مادرزاد در هال خانه در حال گشت‌زنی است. در حالیکه حواس پیتر توسط مرد لخت ترسناکی که در راهرو ایستاده پرت شده است آنیِ تسخیر شده به او حمله‌ور می‌شود.آنی‌تسخیر شده اکنون این قدرت را دارد که مثل عنکبوت از در و دیوار بالا برود و پیتر بخت‌برگشته را در خانه تعقیب کند.پیتر که برای پنهان شدن به اطاق زیر شیروانی پناه می‌آورد با انبوهی از اعضای لخت کالت روبرو می‌شود در ادامه مادرش را در هوا شناور می‌بیند در حالیکه با سیمی مشغول بریدن گردن خود است. پیتر از ترس خودش را از پنجره اطاق به پایین پرتاب می‌کند و درون باغچه خانه فرود می‌آید. نوری مرموز وارد بدن پیتر می‌شود و لحظاتی بعد  او بلند می‌شود و روی پاهایش می‌ایستد بدون آنکه اثری از افتادن روی او مشاهده شود. پیتر دیگر خودش نیست.در حالیکه پیتر راهش را پیش می‌گیرد بدن بی‌سر مادرش از پنجره اطاق زیر‌شیروانی به پرواز در می‌آید و به سمت خانه‌ی درختی می‌رود.پیتر از نردبان خانه‌ی درختی بالا می‌رود و آنجا اعضای کالت را می‌بیند که در انتظارش هستند و گویی جشنی برایش ترتیب داده‌اند .سر قطع‌شده‌ی چارلی با تاجی روی مجسمه‌ای جای داده شده است و بدن‌های بی‌سر مادر و مادربزرگ پیتر به حالت سجده بمانند اینکه در حال پرستش‌اند روبروی چارلی قرار دارند. همچنین اعضای رده‌بالای کالت در برابر این مجسمه زانو زده‌اند که در بین آنها شخصیت جوآن را نیز می‌بینیم در ادامه جوآن تاج را روی سر پیتر قرار می‌دهد و در حالیکه پیتر را به اسم چارلی خطاب می‌کند به او توضیحاتی می‌دهد. جوآن به پیتر/چارلی توضیح می‌دهد که آنها دیگر شیطان Paimon هستند. منبع</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2019 17:32:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ده نکته در باب طراحی مرحله ( Level Design) در بازی‌های رایانه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%AF%D9%87-%D9%86%DA%A9%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AD%D9%84%D9%87-level-design-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-ur5a7ylr5mg4</link>
                <description>  آقای تیم پو در مطلبی در وبلاگش ده نکته در مورد طراحی مرحله در بازی‌های رایانه‌ای با ما در میان می گذارد.این نکات و توصیه‌ها برای طراحان مرحله به مثابه متد‌هایی هستند که با بکارگیری آنها طراحان می‌توانند پلیر‌ها را در بازی حرکت دهند، تشویق به پیشروی کنند.این توصیه‌ها به هیچ‌وجه قوانین طراحی مرحله نیستند. تا آنجایی که می‌دانم هیچ قانونی وجود ندارد فقط راهنما‌هایی موجود است تا به ما برای ساخت بهترین تجربه ممکن کمک کنند. چه آنکه هر طراحی دیدگاه مخصوص به خودش را در ساختن مراحل و حل مسائل دارد. به گفته آقای پو هر یکی از توصیه‌ها می‌توانست دستمایه نوشتن یک مطلب جداگانه باشد و ایشان تلاش کرده است تا آنجا که مقدور بوده به شرح هر نکته بپردازد.نکته ۱: قابلیت محیطی منسجم و شفاف داشته باشیدقابلیت محیطی (Affordance) قانونی است که از طریق طراحی مرحله شما ساخته می‌شود. برای مثال در بازی «Tomb Raider» پلیر می‌آموزد اگر تکه چوب یا گاری قدیمی واژگون شده‌ای را می‌بیند، می‌داند که از آنها می‌تواند به مثابه سکوی پرشی برای انجام پرش‌های بلند‌تر استفاده کند.یک مثال از قابلیت محیطی در دنیای واقعی دستگیره در است. یک دستگیره کشیدنی یا هل دادنی به  ما اعلام می کند که باید به چه روشی در را باز کنیم.داشتن قابلیت‌های محیطی منسجم و قابل‌دید در مراحل بازی‌تان بسیار مهم است.شما به یک قراردادِ قابل‌اعتماد بین خودتان و پلیر نیاز دارید تا در نتیجه پلیر‌ها به طور واضح دریابند که چه کاری می‌توانند و نمی‌توانند در بازی انجام دهند. شما باید از تخطی از این قرارداد دوری کنید. اگر شما زیر قرارتان بزنید باعث ایجاد حس سردرگمی و دلسردی در پلیر می‌شوید. چقدر در زندگی واقعی آزار‌دهنده خواهد بود دری که به ما می‌گوید هل بده ولی در عمل منظورش کشیدن است؟مواقعی وجود دارد که بازی‌تان از شما طلب می‌کند تا قراردادتان با پلیر را لغو کنید.در بازی‌های ژانر Survival Horror شکستن قانون قابلیت محیطی روش خوبی برای ایجاد استرس و تحت فشار قرار دادن پلیر است. حتی بکارگیری این روش نیز می‌تواند ریسکی باشد زیرا ممکن است باعث آزار بعضی از پلیر‌ها شود.نکته ۲: استفاده از خطوط راهنماخطوط راهنما تکنیک‌هایی‌اند که به ما کمک می‌کنند تا بوسیله ‌آنها چشمان پلیر‌ را به سمت محل، ایتم یا حادثه‌ای خاص هدایت کنیم.شیوه خطوط راهنما را بکار بگیرید تا پلیر‌ها را با ظرافت و بدون جلب توجه به سمت مسیر درست هدایت کنید بدون آنکه از علائم هشدار‌دهند یا تکنیک خرد‌نان‌ریزی استفاده کنید.گستره محدوده خطوط راهنما می‌تواند لوله‌های روی سقف، ردیف‌ پرچین‌ها یا بافت‌ّهای متفاوت روی دیوارها و کف زمین را دربر بگیرد.خطوط راهنما می‌توانند چشمان پلیر را به لحظه‌ی مهمی در گیم‌پلی بکشانند. این روش‌ ( خطوط راهنما) می‌تواند با بکارگیری نور و دیگر تکنیک‌ها ترکیب شود.برای مثال شما ممکن است قصد داشته باشید دشمن جدیدی را بازی‌تان رونمایی کنید. لوله‌ّهای کشیده‌شده روی سقف و دیوار می‌توانند بکارگرفته شوند تا اطمینان حاصل کنید پلیر‌ها به سمت درست نگاه می‌کنند در عین‌حال مکانی که قرار است دشمن جدید در آنجا ظاهر شود باید به خوبی نورپردازی و روشن شده باشد.نکته ۳: از معماری برای شکل‌دهی به فضای بازی استفاده کنیدهمیشه باید به معماری بناهای واقعی دقت کنید و تصور کنید چگونه می‌توانید آن معماری‌ها را در دنیای بازی‌های‌رایانه‌ای پیاده کنید. معماران صد‌ها سال است که کار طراحان مرحله را انجام می‌دهند پس در نتیجه منطقی است که آثار آنان را بررسی کنیم و فهمی از المان‌های معماری بدست آوریم.بهتر است از عناصر معماری برای شکل‌دهی به طراحی مراحل‌تان استفاده کنید.قابلیت‌های ساختمانی ابزار‌هایی هستند جهت سامان‌دهی و شکل‌دهی فضا. قبل از اینکه مرحله‌تان را از جعبه‌ها و موانع پر کنید تصور کنید که معمار‌یِ بازی چه توانایی دارد و چه می‌تواند بکند.برای نمونه، به جای آنکه در محدوده باز جعبه‌هایی را جای گذاری کنیم بهتر است ستون‌هایی قرار دهیم که به عنوان کاور نیز می‌توان از آنها استفاده کرد که حاصل این کار باورپذیرتر شدن فضای بازی خواهد بود. با تماشای فضای‌های موجود در زندگی واقعی شما می‌توانید روش‌ها ساخت مراحل باورپذیر‌تر را با استفاده از عناصر بصری موجود در معماری پیدا کنید.نکته ۴: آموزش مکانیک‌ها را فرابگیریدیکی از وظایف طراح مرحله معرفی و آموزش مکانیک‌های نو در بازی است و آنکه این مکانیک‌ها چه زمانی در دسترس پلیر قرار دهید.طراحان تازه‌کار در پیاده‌کردن این شیوه دچار اشتباه می‌شوند البته گاهی اوقات طراحان با تجربه نیز دچار این مشکل می‌شوند.شما از سازوکارهای موجود در بازی‌تان آگاهی کامل دارید این بدان معناست که طراحی چالش‌های سخت برای‌تان بسیار آسان خواهد بود.شما می‌توانید از تکنیک توازن سرعت جریان برای برنامه‌ریزی جایگذاری مکانیک‌های آموزشی و میزان سختی دروازه‌های مهارتی (Skill Gate) استفاده کنید.اگر سرعت جریان بازی را به درستی تنظیم کنید نباید به مشکل چندانی برای فهماندن مکانیک‌های تازه به پلیرها و جلب اعتمادشان، بر بخورید.اسکچ خام زیر به فهم بیشتر ما از این تکنیک کمک می‌کند. برای ارتقا اسکچ زیر، هنگامی که پلیر اسلحه‌ای جدید برمی‌دارد، هدف‌هایی در محیط قرار دهیم بطور مثال قوطی حلبی تا او بتواند به آنها شلیک کند. این کار فرصتی را در اختیارشان می‌گذارد تا بدون آنکه نگران دشمنان باشند کار‌کردن با اسلحه جدید را بیاموزند.نکته ۵: از روش امتناع و پاداش استفاده کنیدتکنیک امتناع و پاداش شیوه‌ای در معماری است که برای تقویت تجربه گذرِ فرد از درون عمارت استفاده می‌شود. معماران این شیوه را بدین صورت بکار می‌گیرند: منظره‌ای از هدف مورد نظرشان به افراد ارائه می‌دهند و سپس آن زاویه دید را لحظاتی بعد می‌پوشانند.از همین تکنیک می‌توان برای پیشروی در طراحی مرحله استفاده کرد و حس پیشروی را در پلیر تقویت کرد. یک نما از هدف‌‌شان را به پلیر‌ها بدهید، آنها را به مسیری بفرستید که دیگر نتوانند هدف‌شان را ببیند و در ادامه آنها در مکانی نزدیک‌تر به هدف‌شان با نمایی تازه از آن قرار دهید.تصویر زیر نشان می‌دهد شما چگونه باید از تکنیک امتناع و پاداش برای شروع یک مرحله استفاده کنید. پلیر به راحتی می‌تواند هدفش را ببیند، او می‌تواند ببیند که مسیرش مسدود شده است و یک مسیر جایگزین در اختیار قرار گذاشته است تا به هدف مورد نظرش برسد.در ادامه در تصویر زیر می‌بینید که پلیر با زاویه دید تازه‌ای از هدفش مواجه شده است و همچنین پلیر به هدفش نزدیک‌تر شده در نتیجه حسی از پیشروی در خود احساس می‌کند.بازی Last of Us از روش امتناع و پاداش در چپتر پیتزبورو استفاده می‌کند. یک نمای اجمالی از پل زرد ( موقعیت هدف پلیر) به پلیر ارائه می‌شود سپس این منظره برای مدتی از معرض دید‌ش خارج می‌شود تا زمانیکه دوباره در زاویه دید پلیر ظاهر شود.این چپتر در بازی Last of Us نشان می‌دهد چگونه می‌توان از تکنیک امتناع و پاداش برای جذاب‌تر کردن سفر استفاده کرد.نکته ۶: یک نقطه شروع خوب در اختیار پلیرها قرار دهیدچگونگی رسیدن پلیرها به یک منطقه روی حرکت اولیه‌شان تاثیر می‌گذارد.طوری مرحله را آغاز کنید که سمت دید پلیرها به سوی درست باشد و اطمنیان حاصل کنید که موقعیت اولیه پلیر‌ها، سرنخ‌های بصری و گزینه‌های پیشروی در مرحله را در اختیارشان قرار دهد.تصویر بالا از بازی آنچارتد ۴ به ما نشان می‌دهد چگونه می‌توانیم با ارائه نمایی واضح از مسیر پیش رو و خطوط راهنما به پلیر‌ها موقعیت آغازین مناسبی برای پلیرها بسازیم و با قاب‌بندی محیط پیرامونی یک نمای واضح از مکان هدف به پلیر ارائه دهیم و پلیر بدین ترتیب می‌تواند ورودی‌ها و گزینه‌های در دسترسش را ببیند.این نمونه (عکس بالا) ترکیبی از تکنیک‌ها را به کار گرفته است اما نکته کلیدی آن است که  بفهمیم ترکیب تمام این شیوه‌ها با موقیت‌اولیه چگونه به پلیر آگاهی شفافی از اینکه چکار باید بکند، می‌دهد. گاهی اوقات استفاده از همین تکنیک می‌تواند پیچیده شود.برای مثال نقطه خروج یا مسیر حرکت پلیر می‌تواند در پشت او یا بالای سرش جای داده شود. تا زمانیکه پلیر با دریافت پیغامی گویا از این موضوع با خبر باشد،‌این مسئله می‌تواند باعث تشویق پلیر به گشت‌ و گذار و اکتشاف در نقشه بازی منجر شود که به نوبه خود می‌تواند تجربه‌ای جذاب و پاداشی برای پلیر باشد. بازی‌هایی همانند آنچارتد نمونه‌ّهایی از این نوع در بازی‌شان استفاده کرده‌اند.استفاده از این روش پیچیده هنگامی که کنترلی بر روی موقعیت پلیر ندارید می‌تواند مشکل آفرین باشد. در بازی‌های خطی تخمین موقعیت پلیر هنگام شروع آسان است و اطمینان حاصل کردن از اینکه آنها سرنخ‌های واضح در اختیار داشته باشند قابل انجام است. اما در بازی‌های جهان‌باز (Open World) اطمنیان یافتن از موقعیت پلیرها بسیار سخت‌تر است.یک روش برای اجرای این متد ساخت محل‌های خطی درون یک بازی جهان‌باز است.مثال تازه از این مسئله بازی Horizon: Zero Dawn است. استودیوی گوریلا عملکرد بسیار خوبی در محدود و هدایت کردن پلیرها به سوی محل‌های انجام ماموریت و ساخت تجربه‌های خطی در حین ماموریت‌های داستانی از خود نشان داده است.در بعضی از موارد با ساخت دو یا سه ورودی مختلف به یک مکان استودیو گوریلا به این عملکرد دست یافته‌است.نکته ۷: محدودیت تعیین کنیدمحدوده‌ها روشی برای نشان‌دادن حس گذار و عبور از مکانی به مکانی تازه به پلیر‌ها است. دو نوع محدوده و مرز داریم: محدوده‌های سفت و سخت و محدوده‌های نرم.از محدوده‌های سفت می‌توان برای نشانه‌‌گذاری مکان غافل‌گیری یا فعالیت دشمن استفاده کرد. شما نمی‌خواهید پلیرها از اینکه چه چیزی در درون محدوده انتظارشان را می‌کشد آگاهی یابند و در عین حال قصد دارید تا پلیر‌ها فهم واضحی از اینکه در حال تغییر لوکیشین هستند داشته باشند.  محدوده‌های نرم باید برای جلب کردن و کشاندن پلیرها به مکان‌ها استفاده شود. شما قصد آن را دارید تا پلیر آنچه در درون محدوده قرار دارد را ببیند و همین مسئله باعث کشیده شدن او به مکان می‌شود.نکته ۸: خرده‌نان ریزیاگر در هدایت پلیر‌ها به جای مورد نظرتان به مشکل برخورده دیده‌اید بهتر است از تکنیک خرده‌نان ریزی استفاده کنید.تکنیک خرده‌نان ریزی به اشکال گوناگونی در می‌آید که شامل: بافت متفاوت روی کف زمین، سکه‌ّهای طلا که پلیر را در مسیر درست قرار می‌دهد و ایتم‌های جمع‌کردنی در مسیر می‌شود.در تصویر بالا، شما یاقوت‌های درون بازی Spyro را می بینید که در محل‌هایی قرار داده شده‌اند تا پلیر را به مکان‌های بالاتر بکشانند. تصویر بالا و تصویر پایین از بازی Horizon: Zero Dawn مثال‌های خوبی از بکارگیری ظریفانه تکنیک خرده‌نان ریزی در بازی هستند بدون آنکه خللی در غوطه‌وری پلیر در بازی ایجاد کنند. نکته ۹: نورپردازیاز نورپردازی می‌توانید برای جلب توجه پلیر به سمت خروجی‌ها، نقاط مورد نظرتان و موقعیت دشمنان استفاده کنید همچنین به عنوان شیوه‌ای مناسب برای راهنمایی پلیر برای پشت سر گذاشتن یک مرحله نیز می‌توان از آن  استفاده کرد.از نورپردازی در مرحله باید برای هایلات‌کردنِ خروجی‌ها، راهنمایی مسیر، معرفی دشمن و نقاط مورد نظر استفاده کرد.  در تصویر بالا می‌توان دید که خروجی‌ها، مسیرها و دشمنان به وضوح نورپردازی شده‌اند و در نظر پلیر‌ها به روشنی نمایان‌اند.این مثال‌ها همچنین به ما نشان می‌دهند که چگونه استفاده از نورپردازی به ما کمک می‌کند تا tone      ( لحن) خاصی به مراحل‌مان بدهیم. نکته ۱۰: نکته کلیدی تکرار استکلید ساخت یک مرحله خوب تکرار و پلی‌تستینگ پیوسته است. هر چه سریعتر مرحله‌تان را اختیار فرد دیگری قرار دهید بهتر است. از طریق همین پلی‌‌تستینگ‌ها است که شما مشکلات را می‌بینید، راه‌حل رفع آن را پیدا می‌کنید و به ارتقا و بهتر‌شدن مرحله‌تان کمک می‌کنید.از اینکه اجازه دهید دیگران بازی شما را امتحان کنند نترسید مگر نه اینکه هدف اصلی ما از ساخت بازی همین است.  منبع</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2019 23:22:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه فلسفه طراحی بازی‌های مخفی‌کاری (Stealth)</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%B3%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AD%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AE%D9%81%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-stealth-julyyrgsnund</link>
                <description>  ژانر مخفی کاری و وحشت هر دو جایگاه مشخصی را در طراحی بازی اشغال می کنند و گاهی اوقات هر دویشان بخشی از یک طراحی یکسان اند. این دو ژانر مذکور همچنین سختی خاصی را از جهت ایجاد حس درست در مخاطب به بار می آورند.در این نوشته قصد دارم بررسی کنم که چگونه طراحی بازی مخفی کاری بین سه مکتب متفاوت از لحاظ ساخت حس قدرمندی یا ضعف در مخاطب در رفت و آمد است.از بیرون گود، آسان به نظر می رسد باورمان آن که است که مفخی کاری برای ضعیف و آسیب پذیر کردن پلیر بکار می رود- اگر با مشت و لگد راهت را از هر موقعیتی باز نکردی در عوض چه می توانی بکنی؟ این راهی است که بسیاری از بازی های این ژانر در طراحی مخفی کاری پی گرفته اند و تمام گزینه های مبارزه را حذف کرده اند. گرچه گفتنی است حتی ناتوانی در مبارزه مستقیم با دشمن به معنای آن نیست که پلیر ضعیف است.پنهان شونده:مثال ها: Outlast، Clock Tower Series، Amnesia series.پنهان شونده نمایانگر بازی هایی است که در آن کارِ پلیر دوری از تمام درگیری ها ست. چه شما در نقش یک دختر کوچک یا یک کارکتر بزرگسال باشید، شما اساسا در حال بازی قایم موشک با دشمنانتان هستید.این نوع از مخفی کاری ( سبک پنهان‌شونده) هیچ وقت درباره درگیر شدن نبوده است؛ پلیری که کارش را بدرستی انجام دهد هیچ تماسی با دشمنان نخواهد داشت. اگرچه پلیر مستقیما مبارزه نمی کند بدین معنا نیست که پلیرها هیچ قدرتی ندارند. در سری بازی هایی مانند Clock Tower، شما این قابلیت را دارید تا با استفاده از محیط برای دشمنانتان دام پهن کنید و برای مدت زمان کوتاهی آنها را از بین ببرید. یا آنکه حواس دشمنانتان را پرت کنید تا بتوانید بگریزید. از عنواینی که در لیست قرار دارند پر واضح است که مکتب پنهان شونده در میان طراحان ژانر وحشت مشهور است.پنهان‌شونده هرگز نمی‌خواهد با دشمن درگیر شودوقتی از بکارگیری مخفی کاری صحبت می کنیم، المان اصلی دو «جهان» بازی است. شما جهانِ پلیر را دارید که مخفی کاری شده است و بعد شما NPC هایی دارید که مشغول به کارشان هستند و در حال تعقیب پلیر اند. برای پنهان شونده، هدف همیشه ماندن در جهان خودش و هرگز با دنیای خارج تعامل نداشتن است.نقشه کش یا برنامه ریز*:مثال ها: سری متال گیر سالید، سری هیتمن، سری Thief، سری اسپرینتل سل.برنامه ریز مکتبی است که ما اکثرا عناوینی را مشاهده می کنیم که عنصر مخفی کار را با دیگر مکانیک های گیمی ترکیب کرده اند. در حالیکه هدف پنهان شونده هرگز دیده نشدن یا با دنیای پیرامونش درگیر‌نشدن است ، برنامه ریز بسیار مشتاق است که درگیری ایجاد کند اما بر اساس قواعد خاص خودش.در این نوع طراحی مسئله آن نیست که دشمنان را به دنیای پلیر بیاورید بلکه دانستن این نکته که چه زمانی پلیر‌ها به سمت NPC یورش ببرند و سپس  برگشت پلیر به دنیای خودش مهم است. برنامه‌ریزها تا هنگامیکه همه چیز را تحت کنترل دارند قدرتمندند اما نوعا این توانایی را ندارند که به درگیری تمام و کمال دست بزنند.اگر برنامه‌ریز مجبور به مبارزه و درگیری شود، هر چه سریعتر خواهان است که درگیری پایان یابد و به دنیای امن مخفی‌کاری خودش بازگردد.از نقطه نظر طراحی، دست شما در تلاش برای جذاب نگه داشتن بازی برای برنامه‌ریز‌ها باز است و بازی را می‌توانید به هر سمت و سویی ببرید.در بازی هیتمن، سازندگان هر مرحله را تبدیل به یک شبه دنیای باز ( Open World) کردند تا ابزار‌های گوناگونی برای رسیدن به هدف در اختیار پلیر‌ها بگذارند. شما خواهان این هستید بازیتان را به گونه‌ای طراحی کنید که گزینه‌های مختلف بسیاری را فراهم کند تا پلیر‌ها تشویق به تجربه و استفاده از انها شوند.پلیر‌ها تا فرا رسیدن زمان مناسب برای حمله صبر می‌کنندیکی جنبه‌های جذاب‌تر بازی متال گیر سالید ۵ طراحی محیطی جهان‌بازش بود و هم آنکه چگونه شیوه‌های گوناگون درگیرشدن را در اختیار پلیر گذاشته بود.با توجه به این نکته، سخن پایانی آن است که ما درصدد این هدف هستیم که کنترل کامل گیم پلی بازی را به پلیر بدهیم.شکارگر:مثال‌ها: سری بتمن آرکام، سری اساسینز کرید، سری پروتوتایپ، Spiderman Shattered Dimensions در آخر ما مکتب شکارچی را داریم. برای این نوع طراحی، پلیر باید قدرتمند‌ترین شخصیت درون بازی باشد-‌یعنی این توانایی را داشته باشد هم در هنگام مخفی‌کاری و غیر مخفی‌کاری با دشمنان روبرو شود.از دیدگاه مفهوم «دو جهانی» که پیشتر توضیح دادم، پلیر به طور مساوی شایسته هر دو جهان است اما هم‌چنان مخفی‌کاری را ترجیح می‌دهد.بجای آنکه پلیر احساس ضعیف بودن کند یا اینکه مخفیانه‌ تردد کند- بدان سبب که مجبور است- اما این بار مسئله پلیر تعقیب و شکار کردن دشمنان بصورت تک به تک است.هنگامیکه استودیو بازیسازی راک‌استدی (Rocksteady) طراحی شکارچی راس‌هرم‌غذایی (Apex predator design) وارِ بازی بتمن را شرح می‌داد آنها شباهت این نوع طراحی را به حرکت و تعقیب شخصیت منفی فیلم‌های ژانر وحشت هنگام شکار طعمه‌اش نسبت دادند. مثال خوبی برای طراحی نوع شکارچی است.حتی اگر پلیر توسط دشمنان شناسایی و محاصره شود همچنان خطرناک‌ترین شخصیت درون بازی است.شکارچیان در همه چیز مهارت دارند.( هم مخفی‌کاری و هم مبارزه)مخفی‌کاری بجای آنکه کاری طاقت‌فرسا و یا تحمیل‌شده باشد تبدیل به گیم‌پلی‌ای سندباکس گونه می‌شود که شما در آن می‌توانید به روش‌های گوناگون با دشمنانتان مواجه شوید.با توجه به نکات بالا، در این نوع طراحی مشکلاتی ذاتی از باب طولانی کردن زمان بازی وجود دارد. وقتی پلیر قدرتمند‌ترین شخصیت است شما با ساخت چه چالش‌هایی او را سرگرم می‌دارید؟ حتی اگر انواع تازه‌ای از دشمن سر راهش قرار دهید پلیر همچنان دست بالا را  دارد.ما تلاش‌هایی را در بازی‌های اخیر سری بتمن آرکام برای طراحی درگیر‌های پویا‌تر شاهد بودیم. اما همچنان این احساس وجود داشت که گویی چیزی کم دارد. اگر ضربات و کنش‌های شما برای یک دقیقه باعث مختل شدن دشمن می‌شود پس شما مجبور خواهید بود صبر کنید تا وضعیت به حالت عادی برگردد تا شما دوباره به سراغ استراتژی قبلی‌تان بروید.پنهان شدن و پنهان شدن:برای استفاده حداکثری از طراحی مخفی‌کاری باید تمرکز بسیار زیاد و منحصر به فردی روی  مقوله گیم‌پلی داشته باشید.چه مخفی‌کاری را به عنوان یک گزینه در بازی‌تان در اختیار پلیر قرار دهید یا آنکه کل بازی‌تان را بر مبنای مخفی‌کاری بسازید، پتانسیل بسیاری گسترده‌ای پیش رویتان قرار دارد.منبع *Planner</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Fri, 17 May 2019 14:55:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیمای هیولاهای زن در سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%D8%B3%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%88%D9%84%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-i3yt3vvs1rpa</link>
                <description>  آیا هیولاهای ترسناک زنانه تجسم وحشت صدها ساله از زنان است؟تلاش‌های بسیاری در حوزه آکادمیک در ارتباط با قربانیان فیلم های ژانر وحشت صورت گرفته است.به واقع این فهم از قربانیان فیلم وحشت و چگونگی به تصویر کشیده شدنشان در هنگام مجازات شدن به خاطر سرپیچی‌شان، از طریق ترس خود ارجاعی به ناخودآگاه جمعی نفوذ کرده است.از پیش دانستن آنکه چه کسی می‌میرد و به چه ترتیبی، باعث ایجاد بی‌حوصلگی و زده شدن در میان طرفداران فیلم‌های ژانر وحشت نخواهد شد. چه بسا برعکس، مرگ قربانیان تشریفاتی می‌شود و هر مرگی مورد انتظار و توقع واقع می‌شود بر پایه‌ی این حقیقت که این قربانیان خصوصا در فیلم‌های ژانر اسلشر اغلب مواقع زن هستند تا مرد.در کتاب تاثیر‌گذار «مردان، زنان و اره‌های‌ برقی: جنسیت در فیلم‌های وحشت مدرن» اثر کارول جی کلاوِر، او می‌ نویسد: «وظایف هیولا و قهرمان اکثر اوقات توسط مردان نمایندگی شده است و وظیفه قربانی به طرز برجسته‌ای برعهده زنان بوده.»بخش اعظم صحبت‌های خانم کلاور صحیح است اما بررسی هیولاهایی که زن‌ هستند یا خصوصیات رفتاری زنانه دارند یا آنکه ما را به یاد زنان می‌اندازند خالی از ارزش نیست.خانم لورا مالوی در کتاب «لذت بصری و سینمای روایی» در بیان مشهور‌ش اذعان می‌کند: «خیرگی سینمایی که به  همذات‌پنداری شکل می دهد  بدون جنسیت نیست بلکه بر پایه‌ی ذهنیتی مردانه و نرینه ساخته شده است. با توجه به این نکته، هیولای سینمایی که زن است یا خصوصیات زنانه دارد زاییده‌ی این گفتمان پدرسالارانه است که بیانگر بسیاری از خواسته‌ها و ترس‌های مردانه است اما در نقطه مقابل بازگو کننده‌ی نکاتی اندکی از ترس‌ها و خواسته‌های دیگر جنسیت‌‌ها ست.»به باور خانم باربارا کِرید نویسنده کتاب «زن هیولا‌وار» -هم‌چنین بعنوان فردی که منبع تاثیر‌گذاری برای من برای نوشتن این سطور است- بخاطر آنچه که ما می‌توانیم از این دیدگاه جسنیت‌زده در فیلم‌های ژانر وحشت دریابیم تجزیه و تحلیل آن سودمند خواهد بود.جوامع انسانی درکی همسان درباره آنکه چیز زنان را هیولاوار نشان می‌دهد یا آنکه چه چیزی درباره زنان است که شوک‌آور است، دارند.اسطوره‌شناسی کلاسیک مملو از این هیولای جنسیت‌زده است. جنسیت متفاوت زنانه به مثابه یک افتراق به تصویر کشیده، که این  خود  ریشه در هیولابودگی دارد.اگرچه محقیقن فولکلور و اسطورشناسان و استادان ادبیات کلاسیک ترجیح می‌دهند فیلم‌های وحشت را محصولاتی جهت پول‌سازی بدانند- و خط بطلانی بر آنها بکشند- تا آنکه  آنها را مرتبط با فولکلور و افسانه‌های کهن ببیند. اما حقیقت این است که فیلم‌های ژانر وحشت شباهت بسیاری با باور‌ها و افسانه‌ّای کهن دارد، دسته‌ی معینی از گونه‌های داستانی که به پدید‌ آمدن جریانی توقف ناپذیر از داستان‌های گوناگون، دنباله‌دار و گرته برداری شده می‌انجامد.این افسانه‌ها و اسطوره‌ها نشانگر آن است که ترس از زنان و در نتیجه به انقیاد درآوردن ناگزیر آنها ناشی از بیزاری و در عین حال شیفتگی است. در واقع ترکیبی از شیفتگی و بیزاری.دلایلی چرایی ترس مخاطب از وحشت زنانه کاملا متفاوت از دلایل چرایی ترساندن مخاطب مثلا بگوییم توسط جیسون وورهیز ( شخصیت فیلم Friday the 13th) است.این فقط یک جابجایی جنسیت ساده نیست. هیولای فیلم ژانر وحشت زنانه از منظر جنس و جنیست‌ ‌اش تعریف می‌شود.کارکتر جیسون در پی شکار قربانیانش می‌رود از آن جهت که او فکر می‌کرد در دوران کودکی به او بی‌توجهی شده است کما اینکه این بی‌توجهی به غرق شدنش منجر شد.در قسمت‌های بعد این مجموعه فیلم‌ها کمتر و کمتر به انگیزه‌های شخصی جیسون اشاره می‌شود و انگیزه‌هایش کاملا واضح نیست.انگیزه‌ی خانم وورهیز (مادر جیسون) اما مادرانه است. خشم‌اش متعلق به خودش نیست بلکه جنسیت‌زده است از آن رو که کاملا وابسته به مادرنگی‌ و تمایل روانی برای بسط این مادرانگی است. مادرانگی‌‌ای که حتی پس از مرگ جیسون بوسیله انتقام‌جویی بخاطر او ادامه می‌یابد. کارکتر او (مادر جیسون) زاییده توقعات مادری است.خب این هیولای‌های زنانه چه‌اند و چه کیفیاتی را به نمایش می‌گذارند که پرده از ترس‌های مردان درباره زنان بر می‌دارد؟  یک: ساحرهاگر یک کهن‌الگوی شر مختص ( نه کاملا مختص) زنانه وجود داشته باشد آن کهن‌الگویِ ساحره است.استاد ادبیات آقای جوزف کمپبل که به واسطه اثار اسطوره‌های تطبیقی اش معروف گشته می‌گوید به دلیل نیروش زایش در زنان قدرت جادویی پیش از مردان به آنان نسبت داده شده است.کلیسا‌ از پیشتر ذهنیت‌هایمان را نسبت به ساحره‌ها بعنوان عوامل شیطان تغییر داده است. پیش از مداخله کلیسا  حداقل در برخی از فرهنگ ها به زنان دارای قدرت جادویی به چشم درمانگر می‌نگریستند.زمانیکه جادوگری در قرن چهاردهم میلادی کفر تلقی شد. تمام خدماتی که ساحره‌ها انجام می‌دادند باز تعریف شد نه تنها به مثابه جرم بلکه گناه کبیره شناخته می‌شد به خصوص قابله گری. جرایمی که به طور قطع سبب می‌شدند ساحره‌ها به آتش کشیده شوند همکاری با شیطان بود البته از آنجایی که چنین چیزی از نظر منطقی غیرممکن است تمام آن ساحره‌هایی که به خاطر این  جرم به آتش کشیده شدند از نظر تاریخی بی‌گناه بودند.جرایمی که ساحره‌ها به آن متهم می‌شدند نیز جنسیت‌زده بود زیرا در کنار دیگر اتهامات وارده آنها متهم به ایجاد رابطه جنسی با شیطان می‌شدند که منجر به ناکارمدی مردان و سبب ناپدید شدن آلت مردانه و دزدیده شدن آن می‌شد.تصویر جادوگری در فیلم‌های ژانر وحشت که داستانشان  پس از قرن ۱۴ میلادی جریان داشت  اغلب همیشه نحس و اهریمنی بود.در این نوع فیلم‌ها تاکید بر شکار ساحره‌ها یا زاویه دید رهبر گروه شکار ساحره‌ها -بطور مثال فیلم یکشنبه سیاه ۱۹۶۰ و بسوز، ساحره بسوز ۱۹۶۲- بود.شکار ساحره ریشه‌های تاریخی نیز دارد. در قرن ۱۵ میلادی دستورالعملی برای تفتیش‌گران عقاید برای جلب ساحره‌ها به نام مالوس مالفیکاروم توسط کلیسای کاتولیک به چاپ رسیده بود که برای قرن‌ها برای دستگیری و اعدام زنان زیر لوای ادعاهای واهی بکار گرفته می‌شد.در برخی از فیلم‌های وحشت، ماوراالطبیعه  به دستگاه زاییش مرتبط است.در فیلم Carrie محصول سال ۱۹۷۶ اقتباسی از رمان استفن کینگ. کَری زنی صاحب قدرت‌های ماورالطبیعه است برای نخستین خونریزی ماهیانه‌اش، هدیه‌ یا طلسمی را دریافت می‌کند.شخصیت کَری مثال برجسته‌ای از زن به عنوان یک جادوکر و در عین حال یک هیولای با عادت ماهانه است. شخصیت کَری به سبب بازنمایی تصویری همدرد‌ی برانگیزداننده‌اش نمونه ای بدیع در میان هم نوعان خودش محسوب می‌شود.در فیلم کَری، خون به اشکال مختلف حضور دارد خونِ خوک، خون مرگ وقتی که کَری دیوانه می‌شود و خودِ خون گناه.خونِ بین مادر و دختر، آن دو را به هم پیوند می‌دهد. که در نتیجه ثابت می‌کند زنان نیز هم در تبلیغات پدرسالارانه و اساطیری علیه زنان مشارکت می‌کنند.مادرِ کَری معتقد است جنسیت زن ذاتا شیطانی است و مسئول سقوط  انسان از بهشت است. البته این فیلم اندکی شایسته تقدیر است  زیرا که کهن الگوی ساحره را با مقداری همذات‌پنداری همراه می‌کند و به تصویر می‌کشد. به هر روی نباید از یاد ببریم که داستان فیلم درباره کَری است نه داستانی در مورد شکارچیان ساحره.گرچه بارابا کِرید می‌گوید: «در اینجا چندمعنایی بودن خون است که فیلم را مسئله دار می‌کند. بخشی از مشکل فیلم کَری آن است که برای ترساندن مخاطبان مدرنش از باوری خرافی و بی‌بنیان  درباره خون زن/خوک بهره می‌گیرد که با انجام این کار فیلم ادامه دهنده همان دیدگاه منفی  درباره زنان و عادت ماهیانه می‌شود. وجه تشابهی که بین زنان و خوک‌ها کشیده شده است شالوده‌ی گفتمان فرومایه‌ فیلم است. کَری/زن هیولاوار است بدان سبب که به اصطلاح همانند یک خوک سلاخی شده خونریزی می کند.اما خونِ خوک معنایی چندگانه دارد.[...] با مرتبط ساختن قدرت‌های ماورالطبیعهِ کَری با خون،فیلم پای باور‌های خرافی درباره‌ی قدرت‌ّهای ترسناک خون قاعدگی را پیش می‌کشد.»در برخی از فرهنگ‌ها، دختری جوانی که در زمان نخستین خونریزی ماهیانه‌اش رویاهای صادقه داشت برچسب ساحره می خورد. تجمیع خون، زنانگی و ماوراطبیعه.از لحاظ تاریخی نفرین یک زن علی الخصوص زن باردار یا در حال خونریزی قاعدگی، تاثیرگذارتر از نفرین مردان بود. نفرین مادر، مرگ حتمی تلقی می‌شد. همچنین نفرین زنی که ساحر بود بدترین از همه اینها انگاشته می‌شد.دو: اخته‌گراضطراب اختگی می‌تواند به ترس اخته شدن واقعی یا استعاری اشاره کند.اضطراب در معنای واقعی به ترس از بریده شدن فیزیکی آلت تناسلی و در معنای استعاری به ناکافی بودن و نگرانیِ مردانه از بی کفایتی و از پس نقش مردی برنیامدن و عمل به انتظاراتی که از یک مرد توقع می‌رود دلالت می‌کند. ‌این انتظارات جنسیتی سبب ایجاد ترسی غیر منطقی برای مرد شده که باعث می‌شود او برای حفظ غرور‌اش دست به کارهای غیرعادی و اکستریم بزند.زیگموند فروید ترسِ مرد از زن را به باور‌های کودکیش ربط می‌دهد از ان جهت در ذهن‌اش تصور می‌کند که گویی مادر اخته‌شده است زیرا می‌انگارد زن نیز باید آلت مردانه داشته باشد.این الت مردانه دیگر همانند قبل نیست. چیز دیگری جایش را گرفته است، جایگزینش شده است. همانند پیشینیانش، این علاقه‌مندی اکنون به او ارث رسیده است. احتمالا می‌توان گفت که هیچ مردی وجود ندارد که پس از دیدن آلت تناسلی زنانه، ترس اخته‌شدن را تجربه نکرده باشد.باور افسانه ای آلت‌تناسلی زنانه دندان‌دار در طول تاریخ در فرهنگ‌های مختلفی ظاهر شده است. این باور افسانه‌ای که زنان حیرت‌آورند بدین سبب که آلتشان دندان دارد و آنکه این زنان باید اغلب توسط یک پیکر نرینه قبل از عمل آمیزش جنسی رام شوند. ژانر وحشت این باور افسانه‌ای را به طرز ماهرانه‌ای در فیلم‌ «Teeth» محصول سال ۲۰۰۷ بررسی کرده است.در فیلم «Psycho» محصول سال ۱۹۶۰، نورمن بیتز به طرز استعاری توسط مادر سلطه‌گرش اخته شده است. شخصیت مادر خودش یک نقش منفی جنسیت‌زده است همانند شخصیت خانم وورهیز (مادر جیسون در فیلم Friday the 13th).خشم آنتاگونیست اصلی فیلم Friday the 13th به سبب پسرش ( پسرِ خانم وورهیز) است که فرصت موجودیت می‌یابد اما در فیلم Psycho ، پرسناژ مادر فقط در درون کارکتر نورمن موجودیت دارد. در هر دوی این فیلم‌ها مادر و فرزند به طرز جدانشدنی‌ای به همدیگر متصل‌اند.فیلم Psycho، به همراه دیگر فیلم‌های وحشت همانند فیلم Fiend، The House that Screamed و Mother&#x27;s Day همه‌ این فیلم‌های ذکر شده پسر آدم کش را محصول تربیت مادری سلطه‌گر نمایش می‌دهند.شخصیت نورمن به خودی خود خوش‌طینت است. این مادر است که آدم‌کشی ‌می‌کند. نورمن همچنین علائمی را- که در به باور گذشته ویژگی‌‌های هم‌جنس گرایانه بود- از خود بروز می‌دهد. باور‌های اشتباه دهه‌ّهای ۵۰ و ۶۰ میلادی که منشا هم‌جنس‌گرایی در مردان را به رابطه نزدیکشان به مادرشان نسبت می‌داد.اعتقاد اشتباهی که ریشه در دست‌نوشته‌ّای از فروید داشت.نوشته‌هایی که برای ایجاد وحشت از افراد همجنس‌گرا بود.در فیلم Pyscho، نورمَن به طور استعاری توسط مادرش اخته شده است که نتیجه چنین عملی مردی زن‌وار است که خصوصیات زنانه را اختیار می‌کند.نورمن هم بصورت فیزیکی و روانی توسط مادرش تهدید می‌شود.یک نظر آن است که میل نورمن برای تبدیل شدن به مادر بخاطر عشق یا دلتنگی برای دیدار دوباره مادرش نیست بلکه به سبب ترس‌ش است. او می‌خواهد به مادرش تبدیل شود تا اینگونه از اخته شدنش جلوگیری کند. ترجیح می دهد قدرت اخته کردن را دست داشته باشد تا اینکه خود اخته شود.در آغاز فیلم ماریان با معشوقه اش سَم دیدار می کند. ماریان می گوید علاقه دارد آنها یکدیگر را در خانه اش ملاقات کنند.خانه‌ای که عکس مادر ماریان روی طاقچه‌اش باشد.سَم در ادامه به او می‌گوید بعد از این چیکار می‌کنیم. خواهر رو می فرستیم سینما؟ عکس مادر رو می‌چرخونیم به سمت دیوار؟مادر تجسم احترام است. همیشه ناظر. قضاوتگر سَم، قضاوتگر مردان.در ادامه فیلم، نورمن به این نکته اشاره می‌کند: مادر همیشه ناظر است و قضاوت بی‌صدای او (مادر) بعنوان نیروی پیش‌ران نورمن برای انجام قتل‌ها معرفی می‌شود.اگرچه مشهور ترین صحنه قتل در فیلم مربوط به یک زن است. فیلم Psycho  ترس‌های ژرف‌تر میان مردان را به بازی می‌گیرد.۳:اغواگرکهن‌الگوی اغواگر شاید در دیدگاه‌های جنسی بی‌مایه‌ی پیشتر اشاره شده درباره آمیزش زنان با شیطان، ریشه داشته باشد. اما در طی سالیان این دیدگاه گسترش یافته است تا شامل زنانی بیشتری به جز ساحره‌ها شود.زنان یا موجوداتی که خصوصیات زنانه دارند، مردان را بوسیله نمایاندن خود به مثابه یک زن معمولی اغوا کرده و فریفته‌اند.انگیزه اغواگر، کشتن مردان، خوردن آنان و همچنین اخته‌کردنشان است.گرچه دراکولا دم‌دستی‌ترین خون‌آشام مشهور در ادبیات و سینما است.پرتکرارترین کهن‌الگوی بعدی، خون‌آشام زن است که اغلب به عنوان موجودی بازنمایانده می‌شود که جنسیش دام محضی بیش نیست آن هم برای اسیر‌کردن مردان.در دراکولای اثر برام استوکر، سه عروس دراکولا به قصد خوردن،کارکتر جاناتان هارکر را اغوا می‌کنند اما دراکولا با حضورش آنان را متوقف می‌سازد.در فیلم ژانر علمی-تخیلیِ Species، موجود بیگانه به دنبال باردار شدن است. برای انجام این عمل، او مردان را به طمع رابطه جنسی به طرف خود می‌کشاند اما هدف اصلی او باردار شدن است.یک باور عمومی میان مردان وجود دارد آن این است که رابطه‌جنسی برای زنان به مثابه یک اسلحه است. زنان رابطه جنسی را فقط برای تولید‌مثل می‌خواهند. نتیجه این باور این گفته‌ها خواهد بود: زنان با باردار شدن مرد را برای همیشه پایبند به خودشان می‌کنند یا آنکه زنان رابطه جنسی را فقط برای این می‌خواهند که به مقصود خودشان برسند یا که تایید مردان را بدست آورند.مشخصا این گفته‌ها، این نکته ساده را که زنان نیز رابطه جنسی را با همان دلیلی که مردان دارند، می‌خواهند، نادیده می‌گیرد.زیرا زنان موجوداتی سکس‌خواه هستند و به آن میل دارند.برای برخی از مردان باور به یک موجود بیگانه فضایی سکس‌خواه راحت‌تر است تا اینکه به وجود یک زن با میل جنسی سالم اذعان کنند.برای مردانی که به وجود چنین زنانی با میل‌جنسی سالم باور دارند گاهی اوقات نکته منفی به شمار می‌رود.کهن‌الگوی اغواگر تاریخچه‌ی بلندی دارد حتی قدمت بیشتر از Sirenهای اودیسه و اسطوره‌های یونانی.چند هزار سال به جلوتر برویم و می‌بینیم که همچنان این تم یکسان به انحای گوناگون باقی مانده‌است، زنان به مثابه فریبندگانی که تمایلات جنسی‌شان فقط بدین سبب وجود دارد تا بعنوان اسلحه‌ای علیه مردان باشد و انکه زنان از کشف و بررسی تمایلات جنسیشان لذتی نمی‌برند زیرا از نظر نویسندگان مرد و مخاطبان مرد چنین کشفیات و لذت‌بردنی در وهله اول وجود خارجی ندارد یا اکر وجود دارد تحت لوای مردان می‌تواند موجود باشد.بر اساس نوشته‌های دو روانشناس Jean M. Twenge و Roy F Baumeister ، سرکوب تمایلات جنسی زنانه در تاریخ غرب را می‌توان یکی از برجسته‌ترین مداخلات روانی نامید. انگیزه سکس‌خواهی در زن، به طور طبیعی و ذاتی قوی‌تر از مرد است و زمانی این ویژگی تهدیدی ویران‌کننده برای نظم اجتماعی بود.در گذشته ادعا می‌شد که ضروری است یا حداقل کمک‌کننده خواهند که  برای پیشرفت جامعه‌ی متمدن، تمایلات جنسی زنانه خفه شود.این تصویر از زنان به عنوان هیولاهایی که قدرتشان با جنس و جنسیتشان رابطه نزدیکی دارد در فیلم‌های ژانر وحشت معاصر شایع است.آنها ما را به شیوه‌ای باستانی می‌ترسانند اما زمانی که آنها را بعنوان ابزارهایِ دیدگاه شایع پدرسالارانه فهم کردیم باید طور دیگری از آنها بهراسیم.منبع۱؛ منبع‌۲ (مقاله‌ی ویدیوی‌ای که می‌توانید در یوتیوب مشاهده کنید.)</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2019 03:43:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه وارد حوزه Bug Bounty Hunting شویم؟(راهنمایی برای مبتدیان)</title>
                <link>https://virgool.io/@PG89/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%AD%D9%88%D8%B2%D9%87-bug-bounty-hunting-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A8%D8%AA%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D9%86-tndae3carkuc</link>
                <description> باگ بانتی هانتیگ کشف و یافتن باگ‌ها در نرم‌افزارها، سایت‌ها، وب‌اپلیکیشن‌ها و اعلام آن به به مالکان این نرم‌افزار و دریافت پول بر اساس میزان خطرناک و حساس بودن باگ‌های کشف شده است.اگر اخبار حوزه فناوری‌اطلاعات را پیگیری می‌کنید تاکنون حتما شاهد اخبار تعیین جایزه برای هک‌کردن نرم‌افراز‌های شرکت‌ها و موسسات بوده‌اید.اما از سال ۲۰۱۲ سایتی راه‌اندازی شده است که به شرکت‌ها این امکان را می‌دهد تا با پرداخت مبلغی پول به هکرها از حفر‌ه‌‌ها و باگ‌‌های سایت و اپلیکیشن‌هایشان که توسط آنها کشف می‌شوند، مطلع شوند و نسبت به رفع آنها اقدام کنند.نکته‌ی اساسی‌ای که از یاد بردم به آن اشاره کنم کسب درآمد در این حوزه بود.سایت هکر‌ وان پرداخت بیت‌کوینی را نیز برای کاربرانش فراهم کرده‌اند از آنجایی که کشور تحت تحریم‌های مالی قرار دارد پرداخت پول از طریق روش‌های عادی امکان ناپذیر است.البته باید اشاره کنم اطلاعی ندارم آیا تراکنش‌های بیت‌کوینی نیز تحت تحریم‌های مالی قرار دارد یا خیر.در صورت ثبت باگ در این سایت و تایید آن و با در نظر داشتن اینکه پرداخت بیت‌کوینی مشکلی نداشته باشد، ثبت باگ در این سایت با توجه به وضعیت نرخ ریال در برابر دلار فعالیت در این حوزه بسیار سودآور خواهد بود.در این مطلب قصد دارم به معرفی ویدیو‌ها و سایت‌ها و ابزارهایی که لازمه‌ی ورود به حوزه است را معرفی کنم.فراگیری جاوااسکریپت، سی‌اس‌اس، اچ‌تی‌ام‌ال و (اصول شبکه و وب)برای خراب کردن و یافتن ضعف‌های هر چیزی شما باید با نحوه‌ی ساخت آن نیز حتما آشنا باشید.دانستن و یادگیری جاوااسکریپت و اچ‌تی‌ام‌ال و غیره پایه‌ای‌ترین دانشی است که باید فرابگیرید زیرا که آنها سنگ بنای ساخت یک صفحه وب است.همچنین آشنایی با نحوه عملکرد یک مرورگر، انکودشدن URLها، XML و خیلی چیز‌های دیگر (فایر‌وال، پروکسی، API، دیتابیس ها و..) که اگر علاقمند به ورود به این حوزه‌اید باید آنها را رابگیرید.برای جلوگیری از طولانی شدن مطلب از گذاشتن لینک‌های جداگانه خوداری می‌کنم و به قرار‌دادن یک لینک از سایت گیت‌هاب بسنده می‌کنم.شناخت انواع حملاتآشنایی با انواع حملات و نحوه ساز‌و‌کار آنها را نیز باید فرا بگیرید. سایت‌های هکسپلینینگ و این آدرس در وبسایت گیت‌هاب که لینک‌های مورد نیاز یک جا جمع‌آوری کرده است بسیار مناسب است.ابزارها نرم‌افزار‌های BurpSuite، OWASP ZAP، Aqua Tone، را می‌توانید براحتی با سرچ در گوگل پیدا و نصب کنید. این نرم‌افزارها برای ارسال Payload و بررسی ریپانس وب‌سایت‌ها مناسب‌اند.البته ابزار‌های دیگری نیز قطعا وجود دارند که بدون رابط‌گرافیکی هستند که پس از آشنایی بیشتر و کسب تجربه بیشتر می‌توانید آنها را از گیت‌هاب دانلود کنید.(با سرچ در سایت آپارات می‌توانید آموزش BurpSuite را ببینید.)یک فایل پی‌دی‌اف هم آپلود کرده‌ام که مجموعه‌ نرم‌افزارهای مورد نیاز را معرفی کرده است. ابزار فایرفاکس سکیوریتی تولکیت نیز بدرد بخور به نظر می‌رسد.خواندندنبال کردن هکرهای باتجربه در شبکه‌های اجتماعی به خصوص توییتر می‌تواند به اطلاعات شما بیافزاید. خواندن آنالیز‌های هکر‌های دیگر از باگ‌هایی که کشف کرده‌اند میتواند بسیار مفید باشد و نکات آموزشی فراوانی به همراه دارد.بخش هکتیوتی سایت هکر‌ وان برای مطالعه‌ی باگ‌ها و حفره‌های فاش شدهوب‌سایت Honoki، وبلاگ Sam Curry که به تحلیل باگ‌هایی که کشف کرده می‌پردازد. وبسایت intigriti که به زعم خودش بهترین نوشته‌های این حوزه را گردآوری کرده است. در ادامه به یوز‌آید‌هایی که در سایت مدیوم به نوشتن مطالب آموزنده در حوزه مد نظر ما می‌پردازند اشاره می‌کنم : Thao N. VoHiang Buiint0x33the Middle</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Mon, 04 Feb 2019 13:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی چند سریال با محوریت کاراکتر زن مستقل و قدرتمند</title>
                <link>https://virgool.io/chi-bebinam/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B2%D9%86-%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84-%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-kz188fsjw96c</link>
                <description>  در این نوشته قصد دارم، سه سریال که کاراکتر‌های زن مستقل و قدرتمند را به نمایش می‌گذارند را معرفی می‌کنم.البته مسلم است که سریال‌های دیگری نیز قطعا شایستگی حضور در این نوشته را داشته‌اند ولی چاره‌ای نیست زیرا که توانایی تماشای یک انسان محدود است و سریال‌هایی که در اینجا به آنها اشاره می‌شود بر اساس محدوده‌ی سریال‌های دیده‌شده توسط من است.حتما اخیرا توجه کرده‌اید که حضور و توجه به شخصیت‌های زن بیشتر شده‌است و رسانه‌ها سعی در زدودن تصویر کلیشه‌ای پرنسس نازک‌نارنجی و ضعیفِ دربند که منتظر شوالیه‌ی جوانمردی‌ است تا او را نجات دهد، هستند.کاراکتر‌های زنی که پیشتر به مثابه‌ی یک شی تزیینی و جنسی در رسانه حضور داشتند و بهر‌ه‌ای از شخصیت پردازی عمیق و مستقل نبرده بودند.۱.سریال Hard Sun  سریالی آمریکایی-بریتانیایی در ژانر جنایی/درام است که فصل اول آن در شش قسمت از شبکه بی‌بی‌سی وان و شبکه‌ی نمایش Hulu پخش شده‌ است.دلیل من برای انتخاب سریال Hard Sun حضور شخصیت اِلین رِنکو ( Agyness Deyn) است.او که پس از مرگ همکار و دوستِ چارلی هیکس، به عنوان همکار جدید و جایگزین مشغول به کار می‌شود. داستان سریال، کشمش‌ها و درگیری‌های شخصی این دو کاراکتر و همچنین فرآیند حل و فصل پرونده‌های جنایی شهری را در سایه‌ی یک پلات آخرالزمانی  روایت می‌‌کند. الین رنکو که گذشته‌ای تلخ و تاریکی دارد ولی نمی‌گذارد این سختی‌ها و مشکلات شخصی او را از پای درآورد و او را به یک شخصیت شکست‌خورده و عزلت‌نشین تبدیل کند.از نکات نقاط قوت سریال می‌توان به نوع کاردبندی و فیلم‌برداری زیبا و حساب‌شده‌ی آن اشاره کرد.اگر از سریال‌های جناییِ شهری و کارآگاهی لذت می‌برید، تماشای این سریال را به شما توصیه می‌کنم.البته این نکته را نیز در ذهن داشته باشید که با یک شاهکار طرف نیستید، بلکه در مجموع سریال Hard Sun، اثر متوسطی است.۲.سریال Killing Eveشاید نام سریال Killing Eve را تاکنون شنیده باشید.از آن جهت که بازیگر نقش اول این مجموعه خانم ساندرا اوه نامزد دریافت جایزه اِمی در سال میلادی جاری شده بود.سریال Killing Eve، ماجرای زندگی کاریِ ایو پولاستری (Sandra Oh) مامورِ باهوش سرویس امنیتی بریتانیا(MI5) را روایت می‌کند که در جریان بررسی یک قتل، پی به رازی می‌برد، اما به دلایلی نظریه‌های او توسط بالادستی‌هایش پذیرفته نمی‌شود.تمرکز اصلی داستان سریال بر روی نحوه‌ی پیدا کردن و درگیری این مامور امنیتی با قاتل حرفه‌ای به نام ویلانِل با بازی زیبای خانم Jodie Comer را شامل می‌شود.ریتم خوب و متناسب، بازی‌های به‌جا و خوب و رابطه‌ی بین دو شخصیت اول سریال از ویژگی‌های مثبت سریال است.۳.سریال A Discovery of Witchesسریالی در ژانر فانتزی شهری که هم‌ اکنون در حال پخش است.داستان این سریال که بر اساس کتابی به همین نام نوشته‌ی خانم Deborah Harkness است، روایت‌گر زندگی دیانا بی‌شاپ (Teresa Palmer) یک تاریخ‌دان است که قدرت‌های جادوگری ویژه‌ی خود را همواره پس می‌زند و زندگی معمولی بدون کمک جادو را برگزیده است، اما در ادامه به طور اتفاقی در کتابخانه به شی‌ای دست می‌یابد که او را در مرکز توجه‌ و خطر دیگر موجودات افسانه‌ای ( خون‌آشام‌ها، دیمون‌ها و جادوگران) قرار می‌دهد.ملاقات دیانا بی‌شاپ با یک خون‌آشام به نام متیو کلیرمونت (Mathew Goode) روند داستانی سریال را تغییر می‌دهد و در ادامه شاهد روابط بین این دو کاراکتر در سایه‌ی درگیری های بین‌نژادی برای تصاحب آن شی هستیم.لوکیشن‌های جذاب، داستان فانتزیِ شهری معاصر پر از شخصیت‌های افسانه‌ای و جادو و بازی‌های خوب دو کارکتر اصلی را می‌توان از نقاط قوت این سریال بر‌شمرد.در آخر به این نکته باید اشاره کنم، تا آنجا که می‌شد سعی کردم از توضیحاتی که داستان سریال را برای شما فاش کند، خودداری کنم البته کار به نظر دشواری است زیرا ممکن است توضیحات مبهم به نظر برسند.(همه‌ی این سریال‌ها را به راحتی می‌توانید از سایت‌های دانلود وطنی دانلود کنید.)</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sat, 13 Oct 2018 01:23:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گیم تا فیلم؛ معرفی چند فیلم‌ گیمر‌پسند و یک کتاب</title>
                <link>https://virgool.io/GameWorld/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AA%D8%A7-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%D8%9B%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%AF%DB%8C%D9%85%D8%B1%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-jisymod37vh0</link>
                <description> کتاب از گیم تا فیلم (شیوا مقانلو)از ابتدای خواندن کتابی به نام «از گیم تا فیلم»،تصمیم بر آن داشتم تا نام فیلم‌هایی که در این کتاب به چشمم می‌خورد، طی نوشته‌ای در ویرگول منتشر کنم.البته خواندن خودِ کتاب را به دوستانی که به حوزه گیم و فیلم علاقه دارند، پیشنهاد می‌کنم.کتاب مذکور به بررسی تاثیر گیم، بر نحوه روایت و تدوین فیلم‌های سینما‌ی معاصر می‌پردازد.( لیست‌ فیلم‌ها به مرور آپدیت می‌شود.)فیلم WarGames 1983تاثیر این فیلم بر روی فرهنگ نِردی و هکری به حدی بود که نخستین کنوانسیون هکر‌ها که در سال ۱۹۹۳ تاسیس شد نام DefCon را به خود گرفت به یاد اصطلاح «شرایط دفاعی» که در فیلم WarGames به کار رفته بود.داستان فیلم Wargames، پیرموان دانش‌آموز دبیرستانی به نام دیوید است که به دلیل علاقه‌ به گیم، سایت شرکت سازنده‌ی بازی مورد علاقه‌اش را هک می‌‌کند و در ادامه داستان طی اتفاقاتی به یک برنامه‌ شلیک موشکی بین‌ قاره‌ای در یک پایگاه نظامی دست پیدا می‌کند که منجر به بروز حوادث خطرناکی می‌شود.(از آنجایی که از زمان تولید فیلم‌ سال‌های زیاد گذشته است به سختی می‌توان لینک‌های دانلود آن را در اینترنت یافت.)فیلم ExistenZ ساخته‌ی آقای دیوید کراننبرگ است که داستان زندگی یک خانم جوان به نام الگرا که شغل‌اش طراحی گیم است را روایت می‌کند.در صحنه‌ی آغازین فیلم الگرا که در حال معرفی ساخته‌ی تازه‌اش است مورد حمله‌ی شخصی از گروه «واقع‌گرایان زیرزمینی» قرار می‌گیرد و پس از زخمی شدن،توسط محافظ‌ مراسم تِد (جود لاو) از مهلکه فرار می‌کند.ادامه داستان سریال سفر این دو و تلاش‌شان برای محافظت از بازیِ الگرا را می بینیم.گیمی که توسط الگرا ساخته شده از طریق کابلی به نخاع متصل می‌شود و با بازیکن ارتباط برقرار می‌کند و گیمر خودش را در درون بازی می‌یابد.(حتما پیشنهاد می‌کنم این فیلم را تماشا کنید.)Tron 1982فیلم Tron  که یک سال قبل از فیلم Wargames اکران شد.نوع دیگری از هکرها را نشان می‌دهد.در صحنه‌ی افتتاحیه‌ی فیلم شاهدیم که دیلینجر مدیر عامل شرکت نرم‌افزاری اِنکام،برنامه‌نویس تک‌روی شرکت‌‌اش کوین فیلن را اخراج می‌کند و حق مالکیت بازی او را که تنها‌ منبع ارتزاق کوین است  را تصاحب می‌کند.کوین که از این مسئله به خشم آمده برای احقاق حق خود وارد شرکت می‌شود و در حین تلاش برای ورود به سیستم کامپیوتری،مورد حمله لیزری برنامه کنترل اصلی (MPC) قرار می‌گیرد و درون یک کامپیوتر منتقل می‌شود.آنجاست که کوین به اهداف پلید MPC پی می‌برد که در ادامه فیلم به آن پرداخته می‌شود.در همین راستا فیلم Tron Legacy را نیز می‌‌توانید مشاهده کنید.که پسر کوین وارد ماجراهای فیلم می‌شود.فیلم Ben X محصول ۲۰۰۷نقاط اشتراک بین گیم‌ها و فیلم به زیبایی هر چه تمام‌تر در فیلم بن ایکس نمایش داده شده است.در این فیلم جلوه‌های بصری به کمک خط داستانی می‌آید که در مورد گیمر نوجوانی است که با محیط اطرافش در جدال است، به خصوص با بچه‌ قلدر‌های مدرسه که او را به بخاطر تفاوتش (اوتیسم) مسخره می‌کنند.بن ایکس نه مثل یک فیلم بلکه همانند یک گیم آغاز می‌شود.در ابتدا ما سکانسی را می‌بینم که یادآور صحفحه‌ی ورود یک بازی‌ست، که از ما اسم و رمز عبور می‌خواهد.در کل فیلم بن‌ایکس تلاش‌های این نوجوان را برای غلبه بر مشکلاتش به کمک بازی و تکنولوژی را نشان می‌دهد.Scott Pilgrim vs. the World فیلم  چیزی برای گفتن ندارم. حتما ببینید. یعنی برای هر کسی خودش را گیمر می‌داند واجب است این فیلم را تماشا کند. فیلم‌های دیگری که در ادامه معرفی می‌کنم از پیشنهادات خودم است و در کتاب «از گیم تا فیلم» نامی از آنها برده نشده است.فیلم کره‌ای Fabricated city نیز درباره گیمر جوان بیکار و قهرمان ملی سابق تکواندو به نام Kwon Yoo است که کاپیتان یک تیم بازی آنلاین است که ساعات زیادی از وقتش را مشغول بازی با هم‌تیم‌هایش است که هرگز آنها را ندیده است.در ادامه فیلم او ناخواسته درگیر اتفاقاتی می‌شود که دوستانی که با آنها به بازی می‌پرداخته در دنیای واقعی به کمک او می‌آیند تا بی‌گناهی‌اش را اثبات کنند.صحنه‌ی آغازین فیلم به نوعی یادآور بازی کانتراسترایک است.فیلم Ready Player One ساخته‌ی استیون اسپیلبرگ.حتما نام این فیلم تا به حال به گوشتان خورده است.داستان این فیلم اندک شباهتی به فیلم کره‌ای Fabricated City  دارد(کمک کردن دوستان مجازی به شخصیت اول فیلم در دنیای واقعی).در فیلم Ready Player One با وِید وات پسری جوانی آشنا می‌شویم که در حاشیه‌ی شهر با خاله‌اش زندگی می‌کند.داستان فیلم در سال ۲۰۴۵ جریان دارد،زمانی که بسیاری از مردم برای فرار از مشکلات به بازی واقعیت مجازی OASIS روی می‌آورند.داستان، تلاش‌های وِید برای پیروزی در این بازی که جایزه‌اش مالکیت کامل OASIS است و شکل‌گیری دوستی او با شخصیت‌های درون جهان مجازی که در ادامه به کمکش می‌آیند را نشان می‌دهد.همچنین مبارزه و رقابت او با نولان سورنتو صاحب شرکت بزرگ که سعی دارد زودتر از وِید به پیروزی در بازی OASIS دست یابد.فیلم قاضی دِرِد (Judge Dredd) محصول ۲۰۱۲فیلم قاضی دِرِد محصول سال ۲۰۱۲ با بازی زیبای کارل اوربان اثری به معنی واقعی کلمه کمتر دیده شده است که این روزها بین انبوهی از فیلم‌ها و سریال‌های ابرقهرمانی، فانتزی و علمی‌تخیلی خاک می‌خورد.در روزهایی از سال پیش که به قحطی فیلم‌های ژانر علمی‌تخیلی از نوع خونین و بزرگسالانه مواجه شده بودم. بصورت کاملا تصادفی در یک فروم اینترنی مخصوص گیم به این فیلم آشنا شدم. متعجب شده بودم چگونه اثری به این خوبی از دید چشمان تیزبین دوستدارن این ژانر دور مانده است.اتمسفر کمیک‌بوکی‌وار تصنعی، سکانس‌های اسلوموشن با کندی اغراق‌آمیز، قاب‌بندی‌های زیبا و ترکیب رنگی تیز و نورهای نئونی‌، خشونت مورتال‌کمبتی و حضور دو شخصیت با خصوصیات کلیشه‌ای: پلیس مقرراتی و خشک؛ و دستیاری نرم‌خو و مهربان که خط‌ قرمزهای خشک شغلی را زیر پا می‌گذارد، ویژگی‌های این اثر است که مطمئنا دوستدارن کمیک‌بوک و بازی‌های‌رایانه را بی‌شک شیفته خودش خواهد کرد.از نکات دیگر فیلم می‌توان به حضور لنا هدی بازیگر نقش سرسی در سریال بازی تاج‌وتخت اشاره کرد.فیلم Free Guyاین بار قصد دارم کار متفاوتی بکنم.فیلمی را از روی تریلر قصد دارم پیشنهاد به دیدنش کنم. تنها از روی تریلر فیلم Free Guy واضح است که تمامی مشخصات مورد نیاز قرار گرفتن در لیست فیلم‌های گیمرپسند را دارد. این فیلم با حضور چهره‌های آشنا مانند رایان رینولدز، جودی کومر ستاره سریال Killing Eve و استیو هرینگتون سریال Stranger Things؛ داستان زندگی کارمند بانک سر به زیری است که پی می‌برد یک شخصیت NPC در یک بازی رایانه‌ای جهان باز است که به زودی قرار است سرورهایش خاموش شود. Jumanji: Welcome to the jungleاگر خوره فیلم و گیم هستید تا حالا حتما فیلم جومانجی را دید‌ه‌اید. با این حال حضور فیلم Jumanji: Welcome to the jungle در این لیست خالی از لطف نیست. چرا که تمام ویژگی‌های لازمِ مورد پسند قرار‌  گرفتن گیمر‌ها را دارد. فیلم  1997 Starship Troopersفیلم استارشیپ تروپرز اثر پاول ورهوفن گرچه شاید اثری قدیمی محسوب شود اما همچنان ارزش تماشا دارد. با اینکه فیلم برای دو دهه قبل است اما جلوه‌های ویژه و طراحی صحنه‌ها و هیولاها تویِ ذوق نمی‌زند و با بافت فیلم هماهنگ است. داستان فیلم لایه‌های عمیق‌تری دارد که با خواندن نقد باید به آنها پی‌ ببرید اما در ظاهر، داستان فیلم ما را به یاد بازی‌های گیرز او وارز و استارکرفت می‌اندازد همین مسئله است که فیلم را برای گیمر‌ها جذاب می‌کند.فیلم Monster Hunterهر کسی که خودش را گیمر می‌داند، مطمئنا نام سری Monster Hunter را شنیده است.( حتی اگر آن را بازی هم نکرده باشد!) آقای پاول آندرسون کارگردانی که پیش‌تر چند فیلمی بر اساس بازی‌های رزیدنت اویل ساخته است این‌بار به سراغ سری بازی Monster Hunter  رفته است. فارغ از کیفیت خود اثر تماشای هیولاهای بازی در یک فیلم سینمایی برای جماعت گیمر به طور حتم لذت‌بخش خواهد بود.مسلما، فیلم‌های زیادی دیگری شایسته حضور در این لیست‌اند، اما غرض از نوشتن این مطلب معرفی فیلم‌هایی بود که در کتاب «از گیم تا فیلم» نوشتهٔ خانم جاسمین کالی و ترجمه خانم شیوا مقانلو از آنها صحبتی میان آمده و ساختار روایی آنها مورد بررسی قرار گرفته است. اگر از علاقمندان به دنیای گیم و سینما هستید پیشنهاد می‌کنم کتاب مذکور را بخوانید که با قیمت کمتر از ده هزار تومان می‌توانید از فیدیبو  تهیه‌اش کنید. </description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Wed, 26 Sep 2018 23:11:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کاراکتر Enfys Nest در فیلم Solo: A Star Wars Story</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D8%B1-enfys-nest-%D8%AF%D8%B1-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-solo-a-star-wars-story-yuv7e6tep8cs</link>
                <description>   اگر شما هم مانند من فیلم Solo A Star Wars Story را تماشا کرده باشید،حتما می‌دانید پشت این نقاب چه کسی وجود دارد.کاراکتر Enfys Nest در این فیلم من را تحت تاثیر قرار داد.طبق معمول راهی اینترنت شدم تا ببینم کسان دیگری مجذوب این شخصیت فانتری شده‌اند یا خیر.نتیجه‌ی گردش من،نوشته‌ای است که در ادامه می‌خوانید.او کیست؟ کاراکتر Enfys Nest همانند یک معما است.ما جزییات کمی درباره زندگی او می‌دانیم.ما می‌دانیم که او یک انسان است یا بسیار شبیه به یک انسان مونث.او رهبر گروه ابر سواران (Cloud-Riders) است. گروهی یاغی که مبدا اولیه‌ی شکل‌گیری جبهه‌ی شوریان (Rebellion) است. می‌دانیم ماسکی که او بر چهره‌ دارد متعلق به مادرش است.از کمیک‌بوک Becket نیز می‌دانیم،روابطی طولانی بین کاراکتر Enfys Nest و توبیاس (Tobias) وجود دارد.می‌دانیم که این کاراکتر استاد هنر‌های رزمی است و ترجیح می‌دهد از چوب‌دستیِ الکتریکی‌اش در مبارزات تن به تن استفاده کند.به غیر از این‌ها،تمامی اطلاعات درباره‌ی او حدس و گمان خواهد بود.بعضی از هوادران سری استاروارز شاید متوجه شده باشند که من به سیاره‌ی محل تولد Nest اشاره‌ای نکردم،علی‌رغم داستانی که او برای Han و Qi&#x27;ra در Savereen تعریف می‌کند.در قسمتی از داستان فیلم که تاریخچه‌ی نبرد Enfys با گروه «سپیده‌ی سرخ» را برایمان آشکار می‌کند،او،مردمان قبیله‌ی مادرش را،صلح‌جو و آرام توصیف می‌کند.در ادامه نیز مشخص می‌شود مزدورانی که در آینده به گروه «سپیده‌ی سرخ» تبدیل می‌شوند به سیاره‌ آنها آمده تا ماده‌ی بی‌نام خاصی را استخراج و به تاراج ببرند.هنگامی که ساکنانِ محلیِ سیاره با مزدوران به مقابله بر‌می‌خیزند، گروه«سپیده‌ی سرخ»،زبان تمامی اهالی را می‌برد.خط‌ زمانیِ داستان ممکن‌ است نادرست به نظر برسد،هنگامی که در‌می‌یابیم Enfys در حدود سال 28 BBY (۲۸ سال پیش از نبرد یاوین) متولد شده است و محاصره‌ی ماندالور در سال ۱۹ BBY رخ‌ داده است، که سن و سال کاراکتر Enfys باید نه یا ده ساله باشد، هنگامی که  کاراکتر Maul قدرتش را با گروه «سپیده‌ی سرخ» تجمیع می‌کند.گرچه،من به این قضیه،اینگونه می‌نگرم که Enfys به جهت بی اعتمادی به دوستانِ تازه‌اش،داستانی ساختگی را تحویل آنان می‌دهد.البته این نکته را نیز باید یادآور شوم که نحوه روایت داستان در سری استار وارز به گونه‌ای که است داستان از نقطه نظر هر کاراکتر روایت می‌شود.  چه زمانی این شخصیت معرفی شد؟خانم اِرین کِلی‌مَن، بازی در نقش شخصیت Enfys Nest را بر عهده داشته است.Enfys Nest برای اولین بار در فیلم‌سینمایی Solo: A Star Wars Story ظاهر شد.پیش از اکران فیلم،جنسیت شخصیت Enfys به صورت یک راز محفوظ نگه‌ داشته شده بود.هنگامی که آشکار شد شخصی که پشت آن ماسک رعب‌آور قرار دارد یک خانم جوان است،میزان ابزار علاقه و توجه به او افزایش یافت.برای مثال،همین مطلب من درباره او.شخصیت Enfys در بازی موبایلی Star Wars: Galaxy of Heroes بسیار محبوب و قدرتمند است به گونه‌ای که این کاراکتر در لول‌های بالا می‌تواند اعضای یک تیم پنج نفره را به تنهایی از پای درآورد.چرا این شخصیت دوست‌داشتنی است؟از نظر من همه چیز‌‌ش سبب دوست‌داشتنی بودن او می‌شود.بیایید از ظاهرش و لباسش شروع کنیم.دست‌کش‌های بلند زره‌اش از بِسکار یا به عبارتی بهتر از آلیاژ ماندالوری ساخته شده است.تنها آهن شناخته شده که هم به اندازه کافی برای پوشیدن سبک است هم به اندازه کافی سخت و مقاوم، تا ضربات و خراش‌های ضربات شمشیر Lightsaber را دفع کند.در حالیکه خط داستانی اصلی جدید،کمیاب بودن «بِسکار» را تاکنون تایید نکرده است،اما دلیل نادر بودن آن را می‌توان همان علتی  که در خط داستانی Expanded Universe وجود داشت،یعنی سخت به دست آوردن این ماده در نظر گرفت،در غیر این صورت حتما تا کنون موج جدید سربازان First Order به این ماده مجهز شده بودند.قبل از بازنویسی داستان سری،«بِسکار» فقط در سیاره ماندالور و قمرش کُنکورردیا یافت می‌شد.آهنگرانِ سیاره ماندالور،خودخواهانه از فرایند عمل‌آوری این آهن محافظ می‌کنند،حتی زیر شکنجه مرگ‌آور،از آن جهت که این راز،شالوده‌ی فرهنگ‌شان را می‌سازد.حال با آگاهی از این موضوع،این سوال ذهن متبادر می‌شود که Enfys Nest چگونه به این آلیاژ دست یافته است.حالا،نگاهی به ماسکش می‌اندازیم.Enfys در فیلم اشاره می‌کند که این ماسک متعلق به مادرش است، که نشانه‌ایست بر اینکه مادرش مرده است و اینکه  Enfys،مادرش را الگوی خود قرار داده است.ماسک به خودیِ خود زیبا و مسحور کننده است زیرا نشان‌دهنده‌ی ترکیبی از فرهنگ‌های مختلف است.Narglatchدو دندان‌نیشی که در دو طرف ماسک قرار دارند،برای موجودی به نام Narglatch است که در سیاره‌ی یخ‌زده‌ی Orto Plutonia زندگی می‌کند.رنگ‌آمیزی روی ماسک او نیز سمبولیک است،تصویر یک ماه‌گرفتگی/خورشید‌گرفتیِ برعکس، بدین معنی که نور را به تاریکی می‌تاباند.واژه‌های شاعرانه‌ای نیز ماسکش را مزیَن کرده‌اند:«تا هنگامی که ما به آخرین مرز،به آخرین گشایش،به آخرین ستاره،برسیم و نتوانیم بالاتر و پیشتر برویم.»جزییات وسوسه‌کننده‌ی فراوانی پیرامون میراثِ Enfys Nest وجود دارد.سایت Starwars.com،حتی اینگونه بیان می‌کند«ماسک و زره‌ شخصیت Nest،تمام سرنخ‌های مورد نیاز برای کشف هویت و داستان پیشین زندگیِ رهبر گروه ابر سواران را در خودش پنهان کرده است.»بدین منوال،پس،جالب‌ترین نکته درباره‌ی ماسکی که Nest می‌پوشد،آن است که مربوط به نژاد Ubese است.مشهورترین Ubese در سری استار‌ وارز،Boushh است،موجودی فضاییِ دیده‌نشده که هویت و لباس‌هایش توسط پرنسس Leia در فیلم «بازگشت جِدای» ربوده شد.Ubese ها از زمانی که خط‌های داستانی Expanded Universe به هم متصل شده‌اند،حضور فیزیکی در فیلم‌ها نداشته‌اند.ما بطور کلی در حال حاضر می‌توان گفت هیچ چیز درباره‌ی این نژاد نمی‌دانیم تا زمانی که لوکاس فیلم تغییراتی در پیشینه‌ی داستانی آنان انجام دهد یا آنکه حضورشان را تایید کند.به هر روی،هیجان‌انگیز‌ترین نکته درباره‌ی این نژاد،پنهان ماندن ظاهرشان از تمام کسانی است که خارج از سیاره‌ی محل زندگی Ubese ها قرار دارند.این موجودات فضایی انسان‌واره،همواره لباس‌های مخصوصِ شرایط محیطی و زره‌های مخصوص نبرد را بر تن دارند.از همین رو،هیچ اطلاعاتی از آنان در دیتا‌بیسی ثبت نشده است.هر کسی که آنها را بدون زره و لباس مخصوص‌شان دیده باشد،نخواهد فهمید با یک Ubese ای رو در رو شده است.آیا Enfys Nest می‌تواند یک نیمه Ubese باشد؟ لوکاس‌فیلم چه داستان‌های می‌تواند بر اساس این شخصیت تعریف کند؟بسیار؛برخلاف دیگر شخصیت‌ها که در بند خط‌داستانی فیلم‌ها هستند،Enfys Nest کارکتری با پیشنه‌ی پاک است که قلاب‌های روایتی فروانی در چنته دارد.در ادامه به ترتیب زمانی، به چندین روایت که لوکاس‌فیلم می‌تواند بر اساسِ شخصیت Enfys Nest بگوید،اشاره می‌کنم.دوران کودکی Enfys Nest. پتانسیل بالایی برای داستان‌گویی در این دوران وجود دارد از آنجایی که مادر او به نوعی یک مبارز آزدای‌خواه بود.اگر کلاهِ Ubese را یک سرنخ در نظر بگیریم،لوکاس‌فیلم ممکن است به دنبال،بازساخت،تراژدیِ سیاره محل زندگی نژاد Ubese،سیاره Uba 3 باشد.در جهان داستانیِ Expanded Universe،این سیاره توسط جِدای‌ها در دوران باستان، هنگام جنگ‌شان با Sith ها نابود شد.آوارگان سیاره Uba 3 به سیاره تازه‌ای به نام Uba 4 نقل مکان کردند،البته این سیاره نیز توسط جمهوری کهشکانی بمباران شد.این حمله چنان سهمگین بود که منجر به تغییراتی در اتمسفر این سیاره شد،به حدی که سبب نازک شدن هاله‌ی اتمسفر که حاصل آن تغییرات بیولوژیکی در ساکنان نژاد Ubese شد.این مسئله سوژه خوبی برای گروه داستان پردازی لوکاس‌فیلم می‌توانسته‌ است باشد،آنها این امکان را داشته‌اند تا  داستان را طوری سامان دهند که نیرو‌های امپراطوری یا First Order،منابع این سیاره را چپاول کرده‌اند، که می‌تواند دلیل حس عدالت‌جویانه‌ی Enfys Nest در فیلم باشد.آنها همچنین ممکن است داستان بریدن زبان‌های Ubese‌ها را جایگزین داستان لال‌شدن این نژاد به سبب تغییرات اتسمفر کرده باشند.(در فیلم می‌بینیم که Enfys Nest  به بریده شدن زبان مردم اشاره می‌کند.)موضوع بعدی،روابط و دوستی‌های Enfys Nest است.او چه مدت است که بِکت را می‌شناسد؟ و آنکه چگونه با او آشنا شده است؟ از آغار این دو با هم دشمن بوده‌اند یا به تدریج به نیروی متخاصم تبدیل شده‌اند؟ همچنین کاراکتر Saw Gerrara نیز نباید نادیده بگیریم.در کتابی که ادامه‌ی داستان فیلم Solo: A Star Wars Story را پی می‌گیرد،Enfys با Gerrara و Jyn Erso دیدار می کند،تا منابع سوخت دزیده شده را به آن دو تحویل دهد.از این امر،در می‌یابیم که افرادِ Saw، منابع را به صورت غیر‌قانونی به فروش می‌رسانند و عواید آن را به جیب Alliance سراریز می‌کنند،و نهایتاً موجبات تاسیس Rebellion را فراهم می‌آورند.چه کسی Enfys را با کاراکتر Saw  مرتبط می‌کند؟ اهداف گروه تحت هدایت Enfys و خودش چه مقدار با دیدگاه Alliance هم‌سو است؟ شکاف زمانیِ چندین ساله‌ای بین دو فیلم Solo و Rogue One وجود دارد.آیا هرگز دوباره Enfys موفق به دیدار Jyn Erso  شده است؟مطمئناً،شما نمی‌توانید وقتی از کاراکتر Enfys سخن می‌گویید،از «اَبر‌ سواران» چیزی نگویید.گروه «ابر سواران» مثال بارزِ دستبرد لوکاس فیلم به گنجه‌ی داستانی Expanded Universe است.از آنجایی که نام این گروه ادای دِینی است به گروهی به همین نام که اولین بار،در کمیکِ Star Wars8: Eight For Aduba-3 در سال ۱۹۷۷ معرفی شدند.به نظر می‌رسد که مسیر و اهداف داستانیِ گروه «ابر سواران» نیز دست‌خوش تغییر شده است.گروهی که اعضایش را مهاجمانی اصالتاً بی‌مروت تشکیل می‌داند.داستان این گروه اینگونه در فیلم Solo تغییر یافته‌ است،بجای آنکه کشاورزان از Han Solo بخواهند تا از آنان در برابر گروه یاغی «ابر سواران» محافظت کند،این گروهِ «ابر سواران» و رهبرشان Enfys Nest هستند که به عنوان گارد محافظ کشاورزانی که زبانشان بریده است،عمل می‌کنند.واژه‌نامه‌ی بصری فیلم Solo،به طور مختصر،تمامی اعضای تیم Enfys Nest را یک به یک معرفی می‌کند.اما یک داستان تمام و کمال که به روایت نحوه‌ی عضو شدن هر یک از یاران تیم Enfys Nest بپردازد و چرایی پذیرفتن آنان برای همکاری تحت رهبری یک تین‌ایجر نیز خالی از لطف نخواهد بود.فراتر از همه این‌ موارد،در آینده چه چیز در انتظار کاراکتر Enfys Nest است؟قطعا داستان او، با دزدیِ موفقیت‌آمیزِ سوختی که زیر نظر امپراطوری بوده است،به پایان نرسیده‌ است.ابر سواران او به اندازه‌ی کافی مستعد‌اند و پتانسیل داستانی دارند که به این زودی کنار کذاشته نشوند.Enfys Nest چه نقشی را در جنگی که سالها،میان نیروهای امپراطوری و Rebellion ادامه خواهد داشت،ایفا می‌کند؟اگر قرار بر این باشد که او از این جنگ جان سالم بدر ببرد،جایگاه او در دوران صلح صوری کهشکانی چه خواهد بود؟سوالاتی دیگری همچنان وجود دارند که فعلا به سبب دانسته‌های محدودمان،توانایی طرح آنان را نداریم.Enfys Nest در فیلم Solo در حدود ۱۸ سال سن دارد. هیچ انسانی بدان سن نمی‌رسد،بدون آنکه یک دو جین دوست، دشمن،مشکلات خانوادگی،پشیمانی‌ها و درس‌های آموخته داشته باشد.چه چیز سبب ساخت چنان شخصیتی از Enfys Nest شده که ما آن را در فیلم Solo می‌بینیم؟ باید امیدوار باشیم،لوکاس فیلم دلش بخواهد در این مورد کنکاش کند.منبع</description>
                <category>Penniless Gamer</category>
                <author>Penniless Gamer</author>
                <pubDate>Sat, 22 Sep 2018 02:41:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>