<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا خوشحال</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@P_khoshhal</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 21:51:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>پارسا خوشحال</title>
            <link>https://virgool.io/@P_khoshhal</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من، کنارت هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@P_khoshhal/%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-tz2aahrrziwl</link>
                <description>قصه‌ای درباره اثرهایی که از یک کلاس فراتر می‌روند.بخش مهمی از زندگی من در یاسان گذشته؛ yasanacademy.irجایی که سال‌ها پیش به‌عنوان یک فراگیر واردش شدم و امروز در آن کار می‌کنم.مدتی است در رسانه یاسان، پروژه‌ای را شروع کرده‌ایم به نام «قصه‌های یاسانی»؛روایت‌هایی واقعی از تجربه بچه‌ها و مربی‌ها.نه داستان‌های قهرمانانه،نه متن‌های تبلیغاتی؛فقط روایت‌هایی از یاد گرفتن، دیده شدن، رشد کردن و گاهی تغییر کردن.با اجازه آدم‌های این قصه‌ها، بعضی از این روایت‌ها را اینجا هم منتشر می‌کنم.جمعه صبح بود.بچه‌ها را دعوت کرده بودیم به دانشگاه تهران؛ دانشکده فنی. رسم آن روزها این بود که دورهمی ماهانه داشته باشیم تا همدیگر را ببینیم و بچه‌ها ارائه‌هایی بدهند.هرکدام از بچه‌ها منش و سبک یادگیری خودش را داشت.محمدعرفان فراگیر باهوشی بود؛ کارهایش را انجام می‌داد. حتی وقتی در سایت مدرسه ن.ص کار می‌کردم، زنگ‌های تفریح می‌آمد کمک می‌کرد و صندلی‌ها را مرتب می‌کرد.اما هر وقت به او می‌گفتم: «یک‌بار بیا یکی از کارهای تحقیقاتی‌ات را ارائه بده»، طفره می‌رفت.با هزار و یک روشی که آن موقع بلد بودم تلاش کردم، تا بالاخره راضی شد.به او گفتم: «فقط جلوی بچه‌های کلاس خودمان ارائه بده. من هم کنارت هستم.»حتی به آقای فیض‌اله‌زاده (از بنیان گذاران یاسان) گفتم اگر می شود، کنار او بایستد تا خیالش راحت باشد.خلاصه، آبان‌ماه بود که در همان دورهمی دانشگاه تهران، محمدعرفان درباره تاریخچه موتورهای جست‌وجو ارائه خودش را داد.پدرش هم آمده بود و از ارائه‌ی پسرش فیلم می‌گرفت. لبخند می‌زد.همان‌جا با خودم گفتم:«من تأثیر گذاشتم.»قصه‌ای که خواندید از زبان سرکار خانم نرجس جعفری بود؛ اما کار ما به همین‌جا تمام نمی‌شود.ایشان سال ۱۳۹۵ مربی همراه در آکادمی یاسان شدند و یک سال بعد، یعنی ۱۳۹۶، مربی پسرهای قد و نیم‌قد دوره دوم کلوپ کدنویسی شدند. تا سال ۱۳۹۹ همراه بچه‌ها بودند؛ یعنی بیش از دو سال و نیم.گرچه هنوز هم همراه یکی از فراگیرانشان هستند. اگر فرصت شود، روایت‌هایی هم از آن داستان زیبا داریم.مثل هر مربی دیگری، ایشان هم چالش‌هایی داشتند. یکی از این چالش‌ها مدت‌ها بود وجود داشت، اما در لحظه‌ای از جنس زیستن حل شد.در آکادمی یاسان هفته‌هایی هست به نام «هفته خلاقیتی». در این هفته‌ها بچه‌ها با توجه به چیزهایی که یاد گرفته‌اند ــ و گاهی حتی بیشتر از آن ــ یک برنامه یا بازی می‌سازند. برای یاسان هفته مهم و شیرینی است؛ مخصوصاً برای فراگیرها.اما یکی از اولین فراگیران دختر خانم جعفری چندان علاقه‌ای به این هفته‌ها نداشت. هدفش این بود که «محتوای درسی را بگیریم و برویم جلو!»بعد از چند فاز از دوره اسکرچ ــ در آکادمی به هر هفته آموزشی «فاز» می‌گویند ــ یک روز ناگهان ایده‌ای به ذهن مربی قصه ما رسید.گفت:«یادت هست آن عروسک لبوبو را که هرچه به پدرت می‌گفتی برایت نمی‌خرید؟می‌توانی با چیزهایی که الان بلدی یک گردونه شانس بسازی. هرچه آمد، همان را به پدرت بگویی که بخرد. فقط یادت نرود چندتایش را هم پوچ بگذاری😉😂.»همین ایده‌ی ساده باعث شد نیلیا خانم وارد تلنت‌شوی یاسان شود.همراهی در مسیر یادگیری...قصه‌های دیگری هم هست؛از خستگی‌های شدید قبل از کلاس که با تمام شدتشان مانع برگزاری کلاس نشدند،از زمان‌های اضافه‌ای که گذاشته شد تا یکی از بچه‌ها دوباره به مسیر خودش برگردد.خانم جعفری با وجود مسئولیت‌های دیگری که دارند، مربی‌گری را رها نکرده‌اند. هنوز هم مربی بچه‌ها می‌شوند و حتی با پرچالش‌ترین شاگردشان همچنان کار می‌کنند.راستی، یک نکته را نگفتم.آن پرچالش‌ترین فراگیر…من بودم.این روایت، بر اساس خاطرات سرکار خانم نرجس جعفری از سال‌ها مربی‌گری در یاسان نوشته شده است.</description>
                <category>پارسا خوشحال</category>
                <author>پارسا خوشحال</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2026 00:23:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهی برای برگشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@P_khoshhal/%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D9%86-xjzff0qj1udl</link>
                <description>قصه‌ای درباره جریمه‌هایی که قرار نبود جریمه باشند.بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛«قصه‌های یاسانی»؛ yasanacademy.irروایت‌هایی واقعی از تجربه بچه‌ها و مربی‌ها.نه داستان‌های قهرمانانه، نه متن‌های تبلیغاتی؛فقط تجربه‌هایی از زیستن و زندگی کردن.بعضی از این روایت‌ها را با اجازه خود آدم‌های قصه، اینجا هم منتشر می‌کنم.پشت آن صفحه‌ی مستطیلی، ۲۴ دنیا هم‌زمان جریان داشت.یک گوشه، پسربچه‌ای از کلاس سوم با آن انرژی تمام‌نشدنی‌اش؛ گوشه‌ی دیگر، دانش‌آموزی از کلاس هشتم که کم‌کم داشت وارد دنیای دیگری می‌شد. جمع کردن این همه تفاوت، آن هم در یک کلاس آنلاین، ساده به نظر نمی‌رسید. شلوغی بود، شیطنت بود، و آن‌قدر فاصله‌ی سنی بود که هر لحظه ممکن بود کلاس از دست برود.خانم آرزو صالحی، وسط همین شلوغی، راه خودش را پیدا کرده بود.کلاسش قانون داشت، اما قانون‌هایش آن‌قدر خشک نبود که بچه‌ها از آن بترسند.اگر کسی تمرینش را انجام نمی‌داد، قرار نبود با یک جریمه‌ی تکراری روبه‌رو شود. خانم صالحی به جایش می‌گفت: «باید یه بازی خلاقانه بنویسی تا از دلِ من دربیاری.»همین جمله، همه‌چیز را عوض می‌کرد.جریمه، دیگر فقط یک «تاوان» نبود. یک جور دعوت بود به برگشتن. بچه‌ای که کاری را عقب انداخته بود، باید می‌نشست و چیزی می‌ساخت؛ یک بازی کوچک، یک ایده‌ی تازه، یک تلاش برای جبران. انگار قرار نبود فقط اشتباهش را بپذیرد؛ باید از دل همان اشتباه، چیزی تازه بیرون می‌آورد.کم‌کم این مدلِ جریمه، شکل کلاس را هم عوض کرده بود. بچه‌ها می‌فهمیدند که انجام ندادنِ کار، بی‌پاسخ نمی‌ماند، اما پاسخ همیشه از جنس اخم و دلخوری نیست. گاهی باید بنشینی، وقت بگذاری و با دست‌های خودت، جبرانش کنی.در همان روزها، وقتی امتحان‌های مدرسه از راه می‌رسید، حال‌وهوای کلاس هم عوض می‌شد. بچه‌ها خسته‌تر بودند، ذهنشان چند تکه می‌شد، و معمولاً اولین چیزی که کنار می‌رفت، همان چیزی بود که دوستش داشتند. خانم صالحی این را می‌دید. برای همین فقط از پروژه و تمرین حرف نمی‌زد. با حوصله می‌نشست و سعی می‌کرد به بعضی از آن‌ها یاد بدهد چطور وقتشان را جمع‌وجور کنند؛ چطور همه‌چیز را یک‌جا از دست ندهند. اینکه می‌شود هم درس خواند، هم بازی کرد، هم هنوز چیزی ساخت.شاید برای همین است که هنوز اسم بچه‌های آن کلاس را با جزئیات به خاطر دارد. نه فقط اسمشان را؛ حال‌وهوایشان را، شیطنت‌هایشان را، مدل حرف زدنشان را.این را معمولاً کمتر درباره‌ی معلم‌ها تصور می‌کنیم. فکر می‌کنیم این ماییم که آن‌ها را به خاطر می‌سپاریم، نه برعکس. اما بعضی مربی‌ها، بچه‌ها را فقط به چشم اسم‌های روی لیست نمی‌بینند. هرکدام برایشان یک قصه‌اند.خانم صالحی از روزهایی هم گفته که خودش خسته بوده، اما کلاس را رها نکرده. از وقت‌هایی که قصه فقط قصه‌ی درس و کد نبود؛ حالِ یکی از بچه‌ها خوب نبود و او دنبال راهی می‌گشت که از آن حالِ بد، یک قدم دورش کند. شاید بیرونِ کلاس، این چیزها خیلی به چشم نیاید، اما همان‌جاهاست که یک مربی، فقط مربیِ درس نمی‌ماند.بعدتر، آن کلاس تمام شد. همایش‌های آنلاین هم گذشتند؛ با همان رقابت‌های شیرین بین مربی‌ها، با همان پروژه‌های گروهی که بچه‌ها برایشان وقت گذاشته بودند، با همان ساعت‌های اضافه‌ای که گاهی بیرونِ کلاس صرف شده بود تا یک کار نیمه‌تمام، بالاخره جان بگیرد.اما برای خانم صالحی، ماجرا همان‌جا متوقف نشد.راهش ادامه پیدا کرد، فقط شکلش کمی عوض شد. این بار کنار مربی‌های تازه‌کار ایستاد؛ کسانی که تازه می‌خواستند وارد کلاس شوند و هنوز خیلی چیزها برایشان تازه بود. تجربه‌هایی که خودش از آن سال‌ جمع کرده بود، حالا آرام‌آرام به آن‌ها منتقل می‌شد.با این حال، خودش هنوز می‌گوید کار با بچه‌ها چیز دیگری است. انگار دنیای آدم‌بزرگ‌ها، با همه‌ی جدیتش، گاهی زیادی بی‌رنگ می‌شود. بچه‌ها اما هنوز همان شوق را دارند، همان انرژی را، همان رنگ را.شاید برای همین بعضی کلاس‌ها، بعد از تمام شدن‌شان هم تمام نمی‌شوند. چیزی از آن‌ها می‌ماند؛ در حافظه‌ی بچه‌ها، در ذهنِ مربی، و در روشی که بعدها به آدم‌های دیگر منتقل می‌شود.و شاید آن جریمه‌های عجیب، از همان اول هم جریمه نبودند؛ فقط راهی بودند برای اینکه یک بچه یاد بگیرد می‌شود اشتباه کرد، می‌شود عقب افتاد، اما می‌شود برگشت و چیزی ساخت.روایتی شنیده نشده از سرکار خانم آرزو صالحی</description>
                <category>پارسا خوشحال</category>
                <author>پارسا خوشحال</author>
                <pubDate>Thu, 04 Jun 2026 14:26:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میان اسکرچ و حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@P_khoshhal/%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%DA%A9%D8%B1%DA%86-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-vtgssfslosx2</link>
                <description>بخش مهمی از زندگی من در آکادمی یاسان گذشته؛جایی که اول به‌عنوان فراگیر واردش شدم و امروز در آن کار می‌کنم.مدتی است در رسانه یاسان، پروژه‌ای را شروع کرده‌ایم به نام «قصه‌های یاسانی»؛روایت‌هایی واقعی از تجربه بچه‌ها و مربی‌ها.نه داستان‌های قهرمانانه، نه متن‌های تبلیغاتی؛فقط تجربه‌هایی انسانی از یاد گرفتن، دیده شدن و رشد کردن.بعضی از این روایت‌ها را با اجازه خود آدم‌های قصه، اینجا هم منتشر می‌کنم.بهمن ۱۳۹۸ بود.چند ماهی از شروع کلاس‌های اسکرچ دختران نوورود گذشته بود و کلاس‌ها آرام‌آرام جان گرفته بودند. یک مربی تازه‌نفس کنارشان بود؛ کسی که با حوصله و انرژی، قدم‌به‌قدم همراهشان می‌شد و می‌کوشید برنامه‌نویسی را برایشان به تجربه‌ای زنده و دوست‌داشتنی تبدیل کند.همه‌چیز خوب پیش می‌رفت که اسفند از راه رسید؛با روزهایی که برای همه ناآشنا بود.کرونا آمده بود و دنیا، ناگهان، شکل دیگری به خودش گرفته بود.اما کلاس‌های یاسان متوقف نشدند. اگرچه از پشت صفحه‌ها و از دل فاصله‌ها، اما پرانرژی ادامه پیدا کردند.از همان روزها، در بعضی کلاس‌ها رسمی شکل گرفت:یک ربع اول کلاس، فقط برای حرف زدن.برای اینکه بچه‌ها وب‌کم‌هایشان را روشن کنند، از دنیای خودشان بگویند و کمی بیشتر از یک نام روی صفحه باشند.چون در یاسان، قرار نیست همه فقط برنامه‌نویس شوند.اینجا مهم است که هر بچه‌ای، با دنیای منحصربه‌فرد خودش دیده شود.در میان دخترهای کلاس چهارمی، یکی از فراگیران کم‌حرف‌تر از بقیه بود.در گفت‌وگوهای اول کلاس کمتر چیزی می‌گفت و معمولاً ترجیح می‌داد شنونده بماند.نه از سر بی‌علاقگی؛فقط انگار هنوز راهی برای نشان دادن خودش پیدا نکرده بود.مربی کلاس، با همان نگاهی که در یاسان همیشه بر آن تأکید می‌شود ــ شناختن ویژگی‌های هر فراگیر(در یاسان به بچه ها فراگیر می گوییم!😉) ــ سعی کرد از مسیرهای ساده‌تری به دنیای او نزدیک شود.سؤال‌هایی معمولی، از جنس زندگی روزمره:«وقت‌های استراحتت دوست داری چه کار کنی؟»پاسخ، دریچه‌ای تازه باز کرد.به هنر علاقه داشت.به شعر.به حافظ.همین کشف کوچک، برای مربی بی‌اهمیت نبود.چند روز مانده به نوروز ۱۳۹۹، پیشنهادی به او داد:اینکه در اولین جلسه سال جدید، چند بیتی از شعرهایی را که دوست دارد برای کلاس بخواند.پیشنهاد، در نگاه اول ساده بود؛اما برای یک دختر کم‌حرف که عادت نداشت خودش را وسط جمع بیاورد، ساده به نظر نمی‌رسید.اول مخالفت کرد.طبیعی هم بود.بلندخواندن شعر، آن هم در جمع هم‌کلاسی‌ها، شجاعتی می‌خواست که هنوز به‌سادگی به دست نمی‌آمد.اما مربی دست نکشید.نه با فشار، بلکه با اطمینان.با پافشاریِ مهربانی که می‌خواست به او بگوید:می‌شود.تو می‌توانی.و اینجا جای امنی برای شنیده شدن توست.بالاخره قبول کرد.۲۰ فروردین ۱۳۹۹ بود.کلاس ترم اول اسکرچ، با پروژه «بارش سیب»، در یک بعدازظهر چهارشنبه برگزار می‌شد.آن روز، ریحانه امیربهبودی در کلاس خانم فائزه صادقیان چند بیت از حافظ خواند.شاید از بیرون، این فقط چند بیت شعر بود؛اما در دل آن کلاس، چیزی بیشتر از شعر اتفاق افتاد.انگار پلی ساخته شد میان دنیای حل مسئله و دنیای هنر.میان یاد گرفتن و دیده شدن.میان توانستن و باور کردن.روایت‌ها می‌گویند آن لحظه، فقط یک اجرای کوتاه نبود؛آغاز یک حس خوب بود.حسی که کم‌کم به اعتمادبه‌نفس بیشتر تبدیل شد و در ادامه مسیر، خودش را نشان داد.ریحانه راهش را ادامه داد؛تا جایی که در سال ۱۴۰۳، پس از پایان دوره امنیت شبکه، از آکادمی یاسان فارغ‌التحصیل شد.شاید اگر کسی آن روزها را فقط از بیرون نگاه می‌کرد، این اتفاق را کوچک می‌دید:چند سؤال ساده، چند جمله اطمینان‌بخش، و چند بیت از حافظ.اما بعضی مسیرها دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شوند؛از جایی که یک مربی، دنیای فراگیرش را جدی می‌گیرد و کمک می‌کند او خودش را با صدای بلندتر پیدا کند. رواقِ منظرِ چشمِ من، آشیانه توستکرم نما و فرود آ، که خانه، خانه توستاین روایت، بر اساس خاطره‌ای از سرکار خانم فائزه صادقیان،و درباره یکی از بچه های آکادمی یاسان، ریحانه امیربهبودی نوشته شده است.</description>
                <category>پارسا خوشحال</category>
                <author>پارسا خوشحال</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 22:31:08 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>