<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاییز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Paeiz</link>
        <description>!Yes Chef</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:57:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4145353/avatar/8IhNZl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاییز</title>
            <link>https://virgool.io/@Paeiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بهترین/بدترین خواستگاری تاریخ سینما</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%AF%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-wkz1ukczjpki</link>
                <description>هشدار اسپویل غرور و تعصب:آقای دارسی،که بود دوست بینگلی بامزه و معذب در اجتماع اومد و گفت:https://www.youtube.com/watch?v=61fOG9LZ5WAدر کل اینکهدارسی:ببین خانواده‌ت مضخرفن،شان اجتماعیم ۱۰ لول ازت بالاتره،خودم هم تو رو هم اندازه خودم نمی بینم،ده تای خانواده تو رو هم می خرم ولی به هرحال.بیا ازدواج کنیم و این درد عشقی رو که دارم تحمل می کنم رو تموم.حالا دستتو می ذاری تو دستم؟الیزابت:نهدارسی:عه خب چرا؟در واقع می خواست بگه همه دنیا بر علیه‌مونه ولی با اینحال من دوستت دارمولی به جاش گفت من دوستت دارم ولی دلایلی هم هست که نباید باهات ازدواج کنم.مثل دارسی نباشیم🙏ولی خب بنظرم خواستگاری دوم دلیلیه که اسم کتاب رو گذاشتن غرور و تعصب:میسیز دارسیی‌ احتمالا عاشقانه ترین خطابه ایه که شنیدم.چرا این فیلم حتی بعد از چندین بار دیدن خسته کننده نمیشه؟</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 20:21:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معرفی سریال Nathan For You؛شوخی یا توهین؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%81%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-nathan-for-you%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-varohorv3rmh-varohorv3rmh</link>
                <description>تقریبا دوسال پیش بود که سریال&quot;The Curse&quot;منتشر شد و باعث شد که من با کمدینی به نام Nathan Fielder آشنا بشم.نمره های بالای سریال و تحسین فراوان پیرامونش،باعث شده بود کاربران برخی شبکه های اجتماعی مثل ردیت،یکبار دیگه یادآوری بکنن که این کمدین کانادایی کی بوده و چه مسیری رو گذرونده تا به ساخت همچین سریال منحصربفردی برسه.از بین تمام کارهایی که تولید کرده بود،یکی از اونها بیشتر مورد بحث قرار گرفته بود؛سریالی به نام &quot;Nathan For You&quot;،محصول 2013-2018.سریالی که آنچنان فراگیر نبود و همین الان هم در دامنه های جستجو چیز زیادی درباره‌ش پیدا نمی کنید،اما سریالیه که به طرز کنایه آمیزی،یه اثر هنریه.داستان ازین قراره که نیتن فیلدر در نقش &quot;نیتن فیلدر&quot;،به عنوان یک مشاور کسب و کار،سراغ بیزنس های خرده پا و آسیب دیده میره و سعی می کنه که با ارائه راه حل های متنوع،کاروبار اونها رو رونق ببخشه.سریال در تقلید عامدانه از رئالیتی شوها تولید شده و اتفاقا خیلی از اجزاش هم واقعیه.برای مثال نیتن فیلدر در دنیای واقعی هم در رشته کسب و کار درس خونده.تمام کسبه ای هم که باهاشون ملاقات می کنه،کسب کارهای &quot;واقعی&quot;هستن و تمام واکنش ها و حرفاشون هم واکنش و حرف های آنی و لحظه ای اونهاست؛عملا چیزی به اسم فیلمنامه از پیش تعیین شده وجود نداره و خود نیتن هم در تعامل با اونها بیشتر از بداهه پردازی استفاده می کنه.اما مسئله اینجاست،ایده هایی که نیتن میده ایده های فوق العاده غیرکاربردی،احمقانه و مضحکی هستن و کسبه،ازونجایی که جلوی یک دوربین نشستن،به خیال اینکه بخشی از یک برنامه تلویزیونی در رابطه با کسب و کار هستند چاره ای جز قبول اجرای ایده اون رو ندارندرباره محتوای سریال بهتره به جای فیلمنامه از عبارت طرح(scheme)استفاده بکنیم.روش کار گروه تولید اینطوری بوده که یه طرح اولیه رو در نظر می گرفتن و دومینه وار اتفاق بعدش رو می چیدن،اتفاقاتی که احتمال وقوعشون با توجه به واکنشی که از طرف مقابل می گرفتن بالا بود و از طرفی خیلی هم کنترل شده بوده تا مسیر هر طرح به بیراهه کشیده نشه.کاری که این سریال می کنه اینه که با توجه به ماهیت کمدیش،دائما مرز بین کمدی و واقعیت را نامرئی می کنه.هیچ موقع نمی تونید متوجه بشید چه چیزی کاملا واقعیه و چه چیزی از پیش طراحی شده ست و اینجاست که نبوغ سریال،اللخصوص شخص Nathan Fielder مشخص میشه.شما در حالت عادی زندگی بلاگری رو دنبال می کنید،یک مستند تماشا می کنید و وقت خودتون رو صرف دیدن یک رئالیتی شو می کنید.در هر کدوم ازین موارد تا چه حد به واقعیت چیزی که در برابر دوربین اتفاق می افته اعتماد دارید؟چیزی که سریال رو به یک پارودی تبدیل می کنه هم در همین جاست.شما توقع دارید که در یک سریال،&quot;داستان&quot; ببینید اما خیلی اوقات موقعیت هایی پیش میاد که فراتر از یک شوخی از پیش طراحی شده ست و ریشه در &quot;واقعیت&quot;داره.موقعیت هایی که شاید در سریال های داستانی-کمدی و با شخصیت های کمیک بامزه باشه،ولی در برابر یک &quot;انسان عادی&quot; معذب کننده،توهین آمیز و اذیت کننده ست.جالب اینجاست که خود شخص نیتن فیلدر هم در مصاحبه های کمی که ازش موجوده،دائم روی مرز واقعیت و داستان راه میره.برای مثال در هر مصاحبه ای در دوران پخش Nathan For You انجام داده،خودش رو همون &quot;مشاور کسب و کار&quot;معرفی می کنه.در تاک شوها،به رسم متداول یک داستان تعریف می کنه و وسط داستانش با استفاده از عکس و اصطلاحات یه ارجاعی می زنه به شخصیت توی سریال،تا ما هم توی این چرخه بیفتیم که الان خاطره ای که داره تعریف می کنه واقعیه یا صرفا پرداخته ذهن خودشه.یکی از مصاحبه های Nathan Fielder،که در شخصیت جدیدی فرو رفته و ادعا می‌کنه که خود واقعیشه&quot;نیتن برای شما&quot; ایده های فوق العاده جذابی داره،ولی عامل موفقیتش اینه که توی ایده گیر نمی کنه و به وضوح می بینی چطور خودشو بسط می ده و علی رغم ماهیت مستند گونه ش شروع به خلق شخصیت های سینمایی از آدم های عادی می کنه.طعنه های زیادی به عالم و آدم،از جمله بدنه رونق گرفته ریالیتی شوهای آمریکایی در اون زمان می زنه و در عین حال گفتگو ها بخاطر عدم وجود فیلمنامه سیاله.سیال از این جهت که واکنش هایی که از افراد عادی دیده میشه کاملا غیرقابل پیش بینیه.ممکنه در وسط یک گفتگو شخص حرفی رو به زبون بیاره که حتی خود شخص نیتن هم در جا خشکش بزنه و براش غیرقابل هضم باشه. از طرفی دیگه این موضوع موقعیت های کمدی زیادی هم به وجود میاره و واقعا هم به طرز غیرقابل توصیفی خنده داره.یکی از شخصیت های عادی،که حضور قابل توجه‌ش در سریال باعث ساختن یک ریالیتی شوی دیگه از زندگیش شدسریال،پره از موقعیت های معذب کننده،زیاده روی در برخی مسائل(چیزی که باعث شد درباره نوشتن ازش مردد بشم) و شوخی های سنگین.ولی واقعا کانسپت خیلی جالبی داره و مجابم کرد یک مطلب اولیه دربارش بنویسیم.سریالی نیست که بشه ازش توقع دریافت حال خوش داشت،ولی از آثاریه که باعث میشه از خلاقیت یک آدم آنچنان به وجد بیایم که به زنده شدن یک ژانر محبوب امید داشته باشیم.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 19:51:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلمThe Drama|گریزی بر مسئله&quot;فرهنگ کنسل کردن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/the-drama%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%D9%87%D9%81%D8%B1%D9%87%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%86%D8%B3%D9%84-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-oh7clbfg1jl7-oh7clbfg1jl7-oh7clbfg1jl7</link>
                <description>فیلم&quot;The Drama&quot;به کارگردانی کریستوفر بورگلی و با نقش آفرینی تحسین برانگیز زندایا و رابرت پتینسون،فیلمی بود که در کمپین های تبلیغاتی اش از پوسترها گرفته تا تریلرهای متعدد تلاش می کرد تا خود را فیلمی در قالب کمدی-رمانتیک نشان بدهد.بیست دقیقه ابتدایی فیلم نیز در راستای الگوی همان ژانر پیش می رفت تا اینکه یک پیچش داستانی در اوایل فیلم،معادلات را به هم ریخت.نتیجه شد فیلمی بحث برانگیز،سرگرم کننده و تجربه ای معذب کننده برای تماشاگری که سازندگان او را مجبور به پاسخ دادن به این پرسش می کنند:«اگر من در این شرایط بودم،چه واکنش داشتم؟»بحث های زیادی که در سایت های ایرانی پیرامون این فیلم شکل گرفته است،می تواند به اندازه کافی گویای این موضوع باشد که علی رغم پرحرفی و داستان بسیار ساده و خطی،این اثر حداقل توانسته است بینندگان را درگیر دوراهی های اخلاقی خودش بکند.واقعیت امر این است که The Drama فراتر از بحث درباره تابو های نابخشودنی عمل می کند و دست روی معضلی می گذارد که شاید چندین سال پیش به این شکل درک و دریافت درستی از آن نداشتیم ؛و آن هم چیزی نیست جز:&quot;فرهنگ کنسل کردن&quot;شاید یکی از مثال های بارز &quot;cancel culture&quot;،رسوایی ای باشد که چند سال پیش دامن ستاره هالیوودی،جانی دپ را گرفت.تابوی&quot;خشونت خانگی&quot;برای جامعه به قدری سنگین بود که آمدن نام آن در کنار دپ کافی بود تا کاربران اینترنت خودبخود اتهام او را به ارتکاب تبدیل کنند.ستاره فانتزی های تاریک تیم برتون و بلاک باستر های عظیم هالیوودی با کنسل شدن فرانچایز های جدیدش،قرارداد های تبلیغاتی و از آن مهمتر رفتن آبرو چندین و چندساله اش در کسری از ثانیه به معنای واقعی کلمه،نابود شد.گرچه چندسال بعد،جانی دپ در دادگاهی توانست بی گناهی خود را ثابت کنند و از این اتهام اعاده حیثیت نماید،اما چیزی که بشخصه در مسئله جانی دپ برایم جالب جلوه می کرد این است که حتی بعد از رفع اتهام،جماعتی که به بدترین شکل ممکن او را کنسل کرده بودند،دیگر تمایل این را نداشتند تا برای او داستان رسیدن به یک رستگاری را تعریف کنند.رفع اتهام از او به اندازه اطلاق اتهام به او مهم نبود و شخص مذکور دیگر نتوانست به آن شکوه و عظمت خود برگردد.موضوع این است:مردم دیگر حوصله تحلیل و تفسیر ندارند و به اندازه دهه های قبل در رابطه با صحبت و به تصویر کشیده شدن تابوهای اجتماعی انعطاف نشان نمی دهند.یکی از دلایلی که سریال &quot;office&quot;برای من سریال محبوبی ست این است که دیگر دوره کمدی های تند و تیزی که با همه چیز و همه کس شوخی می کنند به سر آمده و امکان ندارد طنزی مانند آفیس بار دیگر ساخته شود.زیرا که شاید بتوانند به دلیل قانون آزادی بیان از زیر مسائل قضایی در بروند،اما این مردم هستند که شروع به سانسور کردن آن می کنند.در این نظم جدید،انسان ها اجازه اشتباه ندارند.کوچکترین واکنشی که به مذاق جریان اصلی خوش نیاید،کوبیده می شود و دیگر بخششی درکار نیست.از اصطلاحاتی مانند&quot;پسر زیر دو متر کنسله&quot;تا مقوله ای به نام توییتر(که به عقیده من چه در اکوسیستم ایران و چه در اکوسیستم جهانی یکی از مسموم ترین شبکه های اجتماعی است(بود))؛که به خاطر توییتی مربوط به 15 سال پیش فردی او را بایکوت می کنند،کنسل کالچر یکی از پدیده های گریبان گیر جوامع امروزی است.حال سوال این است،the drama چه موضعی درباره کنسل کالچر اتخاذ می کند؟ادامه مطلب بخش هایی از داستان فیلم را لو می دهد!یکی از اتفاقات کلیدی فیلم در این صحنه رخ می دهد؛جایی که دو شخصیت اصلی اما(با بازی زندایا)و چارلی(با نقش آفرینی رابرت پتینسون)برای تست شام عروسی شان همراه با دو تن از دوستان خود که ساقدوششان هستند به تالار عروسی می روند.بعد از خوردن شام و درحال مصرف نوشیدنی ها، ریچل(ساقدوش عروس)سوالی را به میان می کشد :بدترین کاری که تابحال انجام داده اید چه بوده است؟همه می گویند و می گویند:شوهر ریچل زنی را در مقابل سگ وحشی به عنوان سپر دفاعی قرار داده بود.خود ریچل برای یک روز و نیم کامل پسر کندذهنی را در کمدی در ناکجا آباد حبس کرده بود.چارلی در سن 15 سالگی اقدام به آزار و اذیت اینترنتی دختری کرده بود،بطوریکه خانواده آن دختر مجبور شدند منزلشان را عوض کنند؛اما با همه این &quot;کارهای انجام شده&quot;چیزی که همه آنها را در بهت و وحشت فرو می برد اعتراف اما است:&quot;من برنامه تیراندازی توی مدرسه رو توی سرم داشتم&quot;برای درک واکنش اطرافیان به سخنان اما،لازم به ذکر است که بگوییم&quot;mass shooting&quot;یکی از تابوهای بزرگ جامعه بالاخص آمریکاست.اتفاقی که سالیانه اتفاق می افتد و صحبت در رابطه با انگیزه فردی که دست به همچین اقدامی می زند نوعی &quot;انسانی&quot;کردن این عمل تلقی می شود.لپ کلام این است:ما به انگیزه ها کاری نداریم،داشتن همچین ایده ای به اندازه کافی تلخ و تکان دهنده است تا برای شیطان خواندن یک فرد کافی باشد.ریچل و همسرشاگر اعتراف اما را به عنوان یک نمونه کلی در نظر بگیریم،سه فرد دیگری که در کنار او حضور دارند گویی سمبل گروه هایی از جامعه هستند که واکنش هرسه شان به اتفاق پیش آمده متفاوت و در عین حال قابل تامل است.شوهر ریچل؛نماینده کسانیست که این موضوع اهمیت آن چنانی برایشان ندارد و چون ایده بالفعل نشده است حساسیتی نشان نمی دهند.ریچل:نماینده کسانیست که بدون شنیدن توضیحات حکم خود را صادر می کنند و برای چنین فردی هیچ بخششی متصور نیستند.و در نهایت چارلی:نماینده عقل های سلیمی که سعی می کنند اتفاق را آنالیز کنند،لایه لایه بررسی کنند و به عبارتی دیگر،به پذیرش خیر و شر &quot;مطلق&quot;تن ندهند.چارلی و امابار این مسئله بیشتر از همه روی دوش چارلی است.این دختری که به او علاقه مند شده ام،چگونه روزگاری توانسته همچین افکاری را در سر بپروراند؟اگر تغییر نکرده باشد چه؟اگر هنوز یک دیوانه جانی باشد و آن را پنهان کرده باشد چه؟او کسی است که ازدواجش را با اما در خطر می بیند و همین موضوع باعث می شود در پی فهم گذشته اما باشد.سازندگان در اقدامی به نظر هوشمندانه،فهمیدن گذشته اما توسط چارلی و بیندگان را همزمان قرار می دهند.مهم نیست این شخصیت(اما) چقدر شناسانده شده باشد،وقتی رفت و برگشت به حال معصومانه او و گذشته تاریکش برای اولین بار هم برای چارلی و هم برای بینندگان نشان داده می شود،باعث می شود همانطور که چارلی در معرض قضاوت کردن است،ما نیز شروع به قضاوت می کنیم. اینگونه است که فیلم،مشتری اش را از لحاظ روانی درگیر می کند.آشفتگی روانی چارلی را می توانیم به وضوح در سکانس صحبت با عکاس عروسی ببینیم.نویسنده در اینجا با دو معنی کلمه shooting(یکی به معنای عکاسی و دیگری به معنای تیراندازی)شوخی بامزه ای می کند و این شوخی توسط فلاش های متعدد دوربین عکاسی با نور و صدای اغراق شده بسط پیدا می کند.&quot;خب اول از پدر و مادرتون رو عکس می گیریم(تیر اندازی می کنیم)،بعد یک عکس تنها از آقای داماد می گیریم(بهش تیراندازی می کنیم) و بعد هم سراغ پدربزرگ و مادربزرگتون می ریم!&quot;از آنطرف،اما،به عنوان کسی که چهره اجتماعی خود را در معرض خطر می بیند،نگران این است که ازدواجش با چارلی به مشکل بخورد.او نیز متعلق به همین نسل است و از همان &quot;کنسل شدن&quot;می ترسد.او داستان رها شدن از افکار کشنده و به نوعی داستان&quot;رستگاری خود را برای نامزدش تعریف می کند؛اما دیدگاه فیلم هم همین است:حتی اگر چارلی این داستان را بپذیرد(که علی رغم اصرارش بر پیدا کردن سر منشا آن ایده،باز هم این رستگاری را درک نمی کند)این جامعه است که بر او فشار وارد می کند که آن اعتنا وارد نکند.چه ریچل،چه همکارش در موزه هاروارد و چه آن مجله تصاویر زنان تفنگدار.پایان اسپویلدر نهایت،با توجه به ماهیت حساس بحثی که فیلم درباره گذشته اما به تصویر می کشد،فیلمنامه تمایلی به عمیق شدن بر روی آن موضوع ندارد.این موضوع می تواند نکته مثبتی باشد؛از آنجایی که فیلم فضای خودش را می شناسد و لقمه بزرگتر از دهانش برنمی دارد و از طرفی نکته منفی تلقی شود؛از آنجا که فیلم ریسک نمی کند و از گفتگوهای عمیق و طنز های تاریکتر(که می توانست بزرگترین نقطه قوتش تلقی شود) دوری می کند.حتی اگر داستان فیلم برای شما جذاب نباشد،مطمئنا عوامل دیگری هستند که شما را مجبور کنند مایل به ادامه دادن آن باشید.مهمترین عامل،نقش آفرینی قوی گروه بازیگران است.به عقیده من نه تنها در این فیلم،بلکه رابرت پتینسون مدت هاست که به عنوان یکی از بهترین بازیگران هالیوود مطرح است.از نقش آفرینی در بتمن گرفته تا نقش آفرینی در کمدی سیاه بونگ جون هو و بازی در فیلم های متاخر نولان گواهیست بر این موضوع.در اینجا اما بار سنگین درام بر عهده اوست،اینکه چگونه به طرز روانی هر از گاهی به سمت نامزدش متمایل می شود و بعضا به سمت جامعه مخالف قابل تحسین است.برخلاف انتظار زندایا نیز یکی از بهترین بازی هایی که تاکنون از او دیده ام را به نمایش می گذارد:در پایان،برخلاف این موضوع که فیلم پستی و بلندی های آنچنانی ندارد و بسیار دیالوگ محور است،اما کسل کننده نیست و غافلگیری هایی که در دل خود دارد،آن را برای تماشای یکباره در کنار دوستان مناسب می کند.The Drama شبیه یک تاپیک جنجالی در فرومی اینترنتی است.آیا آن را بخوانیم؟قطعا بله! ولی آیا تمایل به خواندن(دیدن)دوباره آن ایجاد می شود؟به شخصه می گویم،قطعا خیر!و به احتمال زیاد،نمی تواند فیلم خاطره انگیزی باشد.پ.ن:اگر فیلم رو دیدید،خیلی خوشحال می شم نظراتتون رو دربارش بگید و اگر هم نه،پست رو ذخیره کنید و بعدتر بهش سر بزنید!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 14:38:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعمال شاقه؛اندر احوالات فیلم دیدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B4%D8%A7%D9%82%D9%87%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-haef5cwtbasr-haef5cwtbasr-haef5cwtbasr</link>
                <description>همایون کاتوزیان توی مقدمه کتاب ایرانیانش،بعد از اینکه زیروبم شخصیت ایرانیان رو توی دو صفحه خلاصه می کنه؛می رسه به این جمله:&quot;ایرانیان،مردمانی بسیار انعطاف پذیر هستند&quot;.این کتاب رو اولین بار توی دوازده،سیزده سالگی و طرفای سال 97 خوندم،زمانی که ترامپ تازه زده بود زیر برجام و دلار از 3 هزارتومن شده بود 18 هزار تومن.با اون جمله پیش خودم گفتم:&quot;پناه بر خدا،عجب پیش بینی درستی داشته این دکتر هما کاتوزیان!دیگه مگه چه چیزی بدتر از دلار 18 تومنیه؟&quot;ولی خب،همونطور که در جریانید زمان گذشت و این سوال برام مطرح که آقای محترم،فکر کردی چند درصد بدنمون محتوی رشته های کشسانه و مگه چقدر تاندون داریم که داری بهمون میگی &quot;بسیار انعطاف پذیر&quot;؟.حالم خوش نیست؛نه جغرافیایی،نه روانی،نه جسمی،نه احساسیمدتی هست که هر وقت دستم به کیبورد لپتاپ برخورد می کنه،و می دونم که نه ماه پیش با خودم عهد بستم درباره یک مسئله واحد و مشخص در ویرگول حرف بزنم؛احساس عذاب وجدان وحشتناکی نمی ذاره که دستام روی صفحه کیبورد حرکت بکنه.با خودم میگم آیا لازمه که در این شرایط وخیم،تو بیای و درباره فلیبگ بنویسی؟این بی ملاحظگی نیست؟درنهایت به این رسیدم که انسان در نهایت،لاجرم به ادامه دادنه.به اینکه حداقل در این شرایط سخت،به روان خودش هرچند کوتاه،استراحت بده.خودش رو مجبور بکنه که با خودش مهربون باشه و برای من،نوشتن درباره موضوع موردعلاقه م در ویرگول،نوعی آرامش و مهربونی با خودم بود. در این اثنی،شاید حواس پرتی،بهترین نعمت در این روزگار باشه.درک خود من از حواس پرتی،داشتن نوعی تفریح بود.آدمی نیستم که زیاد اهل بیرون رفتم باشم(بخونید:جیبم خالیه)،درس البته خیلی اجازه ش رو نمی ده و ترجیح می دم زمان کوتاهی که برای استراحت دارم رو توی خونه بگذرونم.بیشتر که فکر کردم دیدم نیازی به بهانه&quot;نه مرسی من بیرون رفتن رو دوست ندارم&quot;نیست و بنده در نهایت به سوی عزیزان دیرینم،یعنی کتاب و فیلم می روم و ارادت قلبی ام را نثارشان می کنم.فیلم های اقتباسی واقعا قشنگنخلاصه نگاهی به کتابخونه انداختم و دیدم که یک مشت &quot;بوف کور&quot;،&quot;ارباب مگس ها&quot;،&quot;سمفونی مردگان&quot;،&quot;بیگانه&quot; و مجموعه شعرهای فروغ به عنوان کتاب های نخونده برام باقی مونده.دروغ چرا،ترسیدم سگ سیاه افسردگی(که همینطوری خیلی وقته جلوی در خونه م حضور دارن)چنگی نثارم بکنه و بعدشم،کی حوصله داره بعد تموم شدن مهلت دو هفته ای کتاب های امانی کتابخونه محل با خانم پرجذبه و تا حدی ترسناک کتابدار بحث بکنه که&quot;به خدا 800 صفحه رو نمی شد تو دو هفته خوند&quot;.و در نهایت من موندم و پلن موردعلاقه م:تماشای فیلم.من فلسفه ای در رابطه با فیلم دیدن دارم که خیلی هم بهش پایبندم؛و اون هم بدون سانسور دیدن فیلم هاست.به عقیده من فیلما کلا دو دسته ن.دسته اول:imdb عزیز،کجایی که حتی راهنمای والدینت رو هم نمی تونم با کیفیت پیداکنمو دسته دوم:بیشتر به خط اول توجه بکنیدو ازونجایی از دستاورد های زندگی مادی انسان عقل و درک هستش،فرد با انتخاب خودش می تونه سراغ اولیه نره(انتخاب خودم)که مسئله ای کاملا شخصیه.جدا از این مسائل من دوست ندارم که تجربه ام از دیدن فیلم ناقص باشه.پس مسئله خیلی ساده ست:البته الان parents guideدر دسترس نیست،پس گناهم گردن تو آقای قطع کننده ی****چطور به شکل درست فیلم ببینیم؟|آثار سینمایی را حیف نکنیم!القصه،تا تلگرام بود،از شیر مرغ تا جون آدمیزاد هالیوود توی مشتمون بود؛سریالی می دیدی که کلا تو اون ربات 4 بازدید داشت،هر فیلم جدیدی می اومد فقط برای اینکه سین بخوره ازشون رد می شدی و خلاصه کی بود که قدر بدونه.تا اینکه دیگه نبود و شد آنچه نباید:نه هیچی مزاحم نمیشم،فقط میشه اکانتم رو پاک نکنی؟زمان که گذشت و دیدم خیر،ذخیره فیلم رو به اتمامه و حوصله من کم؛و چنین شد که جست و جوی عظیم برای یافتن سرچشمه ای از ورژن قابل قبول فیلم ها شروع شد.اول،گفتم بذار ببینم سوپر اپلیکیشن های وطنی چه چیزی در چنته دارن.اولیشون روبیکا بود.تمام چنل هایی که از سرچش پیدا کردم چنل های قدیمی بودن و آرشیو مورد نظر من رو نداشتن،فیلم ها هم اغلب دوبله و سانسور شده بودن.ولی ناگفته نماند در تجربه ای کاملا عجیب،بعد رفتن تو در تو در کانال ها،به یک کانالی برخوردم که سریال بازی تاج و تخت رو به صورت کامل و بدون حذفیات قرار داده بود.و من ناخودآگاه یاد این گیف افتادم:GOTاشکالی نداره،اونوقت فقط Hamnet خار داره روبیکا؟:((بله هم وضع بهتری از روبیکا نداشت.در واقع بله هیچی نداشت.یه سری ربات بودن که اغلب خراب بودن،توی هر کانال فیلم و سریالی هم می رفتیم فقط ویدیوهای اینستاگرامی بود.تنها یک چنل بود که می گفت اگه فیلم می خواین به آیدی x پیام بدین.پیش خودم گفتم من که تا ته صفحه جستجوی ذره بین و بعدتر گوگل رفتم،یه پیام دادن چه اشکالی داره؟ولی خب،جواب نداد بزرگوار:حداقل خیلی بچه مودبی بود،جواب سلامم رو داد♤همیشه وقتی می خواستم یک اشتراک بگیرم از سایتی،این ایده قلقلکم می داد که تو به فیلیمو یا نماوا پول میدی برای سریالی که با کلی بودجه اون رو می سازن،ولی مگه این سایتای متفرقه حق کپی رایت خریدن که از من برای دیدن یه فیلم متعلق به 20 سال پیش اشتراک می خوان؟و این مسئله باعث می شد که در رابطه با خریدن اشتراک تردید داشته باشم،مثل یک ایرانی معمول در مواجهه با سریال های خارجی رفتار بکنم و بگم:&quot;آمریکا چی فکر کردی؟من فیلم هات رو بدون کپی رایت نگاه می کنم&quot;ولی خب از طرفی یک جوری حرفه ای در زمینه سانسور فیلم و سریال دست اندرکاران عمل کردن که دیگه چاره ای جز خرید اشتراک نبود.رفتم و اشتراک سایتx(که سایتش روی نت ملی باز می شد)رو به قیمت 100 هزارتومن خریدم.از شما چه پنهون،یه حسی داشتم بس عجیب.انقدر خوشحال بودم که حد نداشت.احساس می کردم پرهام باز شده،دارم توی هوای پراکسیژن نفس می کشم و دیگه تموم شد منت کشی از بله و روبیکا و ایتا.در اقدامی عجله ای،اولین فیلمی که اومد توی دستم رو دانلود کردم که احمقانه ترین و بامزه ترین و حال خوب کن ترین و آبکی ترین فیلمی بود که می تونستم توی اون روز ببینم:Mean girlsبانو چطوری توی یک سال هم توی note bookبازی کرد هم توی یک فیلم دبیرستانی؟القصه،شادان از عمل خویش،روحیه گرفته بودم و رفتم و باخیال راحت به کار و درس و زندگیم رسیدم.غافل ازینکه بیرون اومدنم از گوگل همانا و خارج شدن از حساب کاربری که اشتراک داشت همانا.اصولا توی بخش پسوورد گوگل،رمز هارو ذخیره می کنم،ولی برای این سایت ثبت نشده بود.از طرفی سایت رمز های معمولم رو قبول نمی کرد و من،به خیال اینکه گوگل ذره بین نیست که ذخیره نکنه،یک رمز رندومی براش انتخاب کردم.مشکل اصلی اونجایی بود که برای بازیابی رمز عبور،سایت به جیمیلم پیام می داد و این یعنی دود شدن اشتراک اون سایت.ازونجایی که سایت ها باید چیزی داشته باشن به اسم پشتیبانی،رفتم،یک حساب دیگه درست کردم و تیکت پشتیبانی رو همراه با ذکر مشکلم ثبت کردم:عاقبت مسخره کردن ذره بینفکر میکنم فامیل اون آقای بله ایه بودن چون جوابم رو حتی بعد از گذشت 24 ساعت ندادن.100 تومن هزینه ای نبود،می تونستم دوباره با اکانت جدیده اشتراک بگیرم.ولی خب،یعنی که چی؟آیا باید دربرابر زورگویی یک سایت خودخواه و غیرمسئول تسلیم شد؟اگه این صد تومن رو به ویرگول می دادم حداقل پستم رو صدنفر نشون می داد تازه به اندازه 100 تومن چرخش به اندازه 0/000001 درجه می چرخید(♡).پس میراث اندی دوفرین چی می شد؟که یک سال تمام نامه زد تا شاید جوابش رو بدن و بیان تو زندان کتابخونه بسازن؟مگه نباید ازین افراد آموخت؟تصمیم گرفتم هر روز یه تیکت بزنم.ضرری نداره،بالاخره شاید جواب دادن!بعد 5-6 تیکت و البته اون لحن نسبتا تند در عکس بالایی،تلاش ها تا حدی جواب داد و وضعیت تیکت از بررسی نشده،شد در حال پیگیری.الان دوستان چند روزه(که اندازه دو هفته گذشت)دارن پیگیری می کنن.یه ذره طولانی نشد؟جوینده همیشه هم یابنده نیست!خلاصه موضوع؛عدو شود سبب خیر.بیشتر به درسام می رسم،ویرگول تبدیل به جانشین اعظم اینستاگرام شده و هرشب با خانواده &quot;لحظه گرگ و میش&quot;می بینم و های های گریه می کنم.و ای سایت محترم،اگر پیگیری نکنی،تا آخر یک ماه زمان اتمام اشتراکم،آنچنان پیگیری خواهم کرد که این فکر به سرت نزند:که در زمانی کوتاه،دوباره اشتراک خواهم گرفت. تا ببینم درآخر این بازی،من سربلندم یا تو!احتمالا ادمین پشتیبانی؛بعد از پنجمین تیکتپ.ن:پست شاید موقت(همچنین ببینید)Mean girls was kinda weird...</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 11:10:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی برfleabag؛وقتی عشق افتضاح است</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1fleabag%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AD-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-acvd3tisjurx</link>
                <description>فصل دوم سریال فلیبگ،نوشته فیبی والر بریج محصول سال ۲۰۱۹ است که برخلاف عادت معمول،عملکرد بهتری در فصل دوم داشت.کمتر سریالی پیدا می شود که هم بازی بازیگران،هم عمق داستانی و هم شخصیت پردازی را اینچنین در حد عالی شامل باشد و فلیبگ یکی از آن جواهرات نایاب تلویزیون در سال های اخیر است.زن،سرش را بالا می آورد و درحالیکه به آینه می نگرد،صورت خون آلود خود را با دستمال پارچه ای پاک می کند.چندثانیه بعد،به دوربین زل می زند و با لبخند مرموزی می گوید:&quot;این یک داستان عاشقانه است&quot;.او با مخاطب سخن می گوید و اینجاست که بدون هیچ چون و چرایی حرف او را قبول می کنیم،چرا که در فصل اول رابطه او با اعضای خانواده و دوستان،غیرمتعارف و پر از حفظ ظاهر بود،اما رابطه اش با دوربین نه.می دانستیم که وقتی او به ما نگاه می کند،لایه ای عمیق از افکارش را درمیان می گذارد و خبری از آن لبخند های زورکی،جواب های طعنه آمیز و سکوت های عذاب آور نیست.در زبان انگلیسی،خاصه کشور بریتانیا،اصطلاح&quot;fleabag&quot;به کسانی اطلاق می شود که آداب اجتماعی را رعایت نمی کنند،شلخته هستند و رفتارشان تا حد زیادی خارج از عرف جامعه است؛تا جاییکه حتی برای افراد غیرمحافظه کار هم اذیت کننده جلوه می کند.در سریال هیچگاه نام شخصیت اصلی به میان نمی آید،بلکه این کلمه فلیبگ است که فراتر از اسمش تک تک وجوه شخصیتی او را توصیف می کند.فلیبگ آنقدر رها،بااعتمادبنفس و خوش مشرب است که در نگاه اول،گمان می شود که هیچ چیزی در این دنیا وجود ندارد که بتواند او را تحت تاثیر قرار دهد.اما فقط بیست دقیقه همنشینی با او در فصل یک کافی بود تا بفهمیم او فردی است که در باتلاقی از قرض ،الکل و تمایلات نامطلوب فرو رفته است ، احساس گناهی بزرگ مانند خوره به جانش افتاده است و او را به ورطه افسردگی کشانده.برای چنین شخصی،داستان عاشقانه چه معنایی می تواند داشته باشد؟این مطلب،بخش هایی از داستان فصل دوم سریال fleabagرا لو می دهدشام خانوادگیاولین قسمت فصل دوم سریال،371 روز و 19 ساعت و 26 دقیقه بعد از اتفاقات آخرین قسمت فصل اول شروع می شود.فلیبگ در این یک سال و اندی کارهای زیادی برای بهبود سبک زندگی اش انجام داده است،از کلاس های خود مراقبتی بگیر،تا ترک اعتیادش.بعد از وامی که توانست در انتهای فصل اول بگیرد،کافه اش رونق یافته،و به قول خودش&quot;همه کار&quot;برای بهبود حالش انجام داده است.بعد از یکسال و به مناسبت ازدواج در پیش رو پدرش با زنی متظاهر،سر میز شامی می نشیند که با هیچکدام از اعضای آن به غیر از مردی غریبه رابطه خوبی ندارد.رابطه اش با خواهرش شکرآب است.پدرش در برقراری گفت و گویی ساده با او ناتوان است،شوهرخواهرش مردی هوسران و الکلی است و نامادری اش دل خوشی از بچه های همسرش ندارد.برای 45 دقیقه،مطلقا کسی از او حال و احوالی نمی گیرید تا اینکه سرانجام مرد جوان-که بعد مشخص می شود کشیش مراسم عروسی آن دو است-درباره او می پرسد.سوال کشیش(که بطور کنایه آمیزی،نام او هم در سریال بیان نمی شود)،سوال ناهنجاری نیست،ولی برای چندثانیه تمام افراد دور میز را به سکوت وامی دارد.انگار که فراموش کرده باشند فلیبگ در آنجا حضور دارد،و یا اینکه دختر را بمبی از دردسر می بینند که ممکن است هر آن منفجر شود و شام خانوادگی را به آشوبی تمام عیار تبدیل کند.فلیبگ در جواب کشیش می گوید&quot;همه چیز عالی است&quot;و آن را چند بار برای خانواده اش تکرار می کند.حتی به دوربین هم نگاه می کند تا ما مطمئن شویم که آن دختر فاجعه آفرین و ناهنجار فصل اول،حال بهتری دارد.با اینحال افراد خانواده حرف او را باور نمی کنند و این برای او عذاب آور است.برای او تمام افراد حاضر در میز،کسانی هستند که تنها نقابی از لبخند بر صورت دارند،تمام زورشان را می زنند تا به یکدیگر ثابت کنند که چه زندگی عالی ای دارند و دنیا به کامشان است.کشیش جوان هم به ناچار محکوم به قرار گرفتن در طبقه بندی یکسانی با دیگران می باشد،اما چیزی در شخصیت او وجود دارد که برای فلیبگ جالب جلوه می کند.کشیش بسیار بددهن است،سیگار می کشد و مشکلی با خوردن الکل ندارد.پیشینه خانوادگی افسارگسیخته اش دیگران را به تعجب وا می دارد که چگونه سر از کلیسا درآورده و بعد ها معلوم می شود که خودش هم گذشته تاریکی دارد و وصله نامرتبطی به کلیسایی است که در آن موعظه می کند.برای فلیبگ در آن شب پرآشوب و بعدتر پر از مشت زنی و سخنان دردآور،کشیش تنها کسی است که برای دیدار دوباره او مشتاق است.رابطه با خواهر؛نه دوستِ دوست،نه دشمنِ دشمنیکی از توصیفاتی که بعد از تماشای فلیبگ بسیار نظرم را جلب کرد،این بود که هسته اصلی فلیبگ در مورد روابط است.رابطه او با خواهرش،با پدرش و با تمام شخصیت های نزدیک به او به قدری درست پردازش شده است که سخت است باور کنیم تمام سریال در مجموع در 12 قسمت بیست دقیقه ای روایت می شود.در بین تمام این روابط،رابطه او با خواهرش بسیار قابل توجه و افزون بر آن،قابل درک است.خواهر فلیبگ،کلیر،در زمینه تخصصی خود که تجارت است،زن بسیار موفقی می باشد.او ورژن بهبود یافته فلیبگ و فرزند مورد علاقه پدرشان است.کسی که درست همان گونه که از او انتظار می رود عمل کرده است و برعکس خواهرش،رعایت چهارچوب های اجتماعی برایش بیش از هرچیز دیگری اهمیت دارد.فلیبگ با آن زندگی ناپسند گذشته و کارهای شرم آورش،خود را دربرابر خواهرش شکست خورده می بیند و دفتر بزرگ و خانه مجلل و رفتار محترمانه او را مضداق پیروزی اش می بیند.چند روز بعد از آن مهمانی پر از ماجرا،کلیر فلیبگ و کافه او را مسئول پذیرایی مراسم تقدیر&quot;زن در تجارت&quot;می کند.کلیر از فلیبگ می خواهد که فقط در آن روز &quot;خودش&quot;نباشد و تمام خصوصیات و بد و خوبش را نزد همکارانش نمایان نکند.برخلاف توصیه کلیر فلیبگ در آن روز چند شوخی می کند که اتفاقا کلیر هم بعدها هنگام سخنرانی از آن شوخی ها استفاده می کند.بعد از مراسم،که همه چیز در آن به خوبی پیش رفته،فلیبگ خواهرش را در دفترش می یابد که ظاهرا از همه چیز راضی است اما بعد از چند جمله مکالمه،ناگهان از شدت عصبانیت منفجر می شود:&quot;اون جوک،جوک من نبود.اگه اون جوک رو توی سرم نمینداختی،من هیچ موقع بیانش نمی کردم.منم می تونم بامزه و جالب باشم&quot;و وقتی فلیبگ مسئله ای یک سال پیش موجب کدورتشان شد را پیش می کشد،کلیر سرانجام این اعتراف را به زبان می آورد:&quot;تو همیشه خوبی،همیشه.با اون کافه عجیب و غریبت و دوست صمیمی مرده ت.تو فقط باعث میشی که من حس کنم شکست خورده م&quot;فلیبگ از یک شکست خورده در ذهن خودش،تبدیل به برنده در ذهن کسی می شود که همیشه به برتری او اذعان داشت.مهم نیست که فلیبگ چقدر در زندگی اش شکست خورده باشد،اینکه بعد از تمام مسائلی که کوچکترین ردپای آن را در فصل اول دیدیم،این اعتراف کلیر حتی برای ما نیز کنایه آمیز به نظر می رسد،گویی مشکل تعریف مرزناپذیر شکست و پیروزی است.درنهایت کلیر درباره رابطه خود با خواهرش می گوید&quot;ما دوست نیستیم،ما خواهریم.برو و دوست خودت رو پیدا کن&quot;کشیش،فراتر از دوست برای فلیبگکشیش جوان کاتولیک،برای فلیبگ جذاب به نظر می رسد.به او انجیل می دهد،او را علی رغم گذشته گناه آلودش به کارهای خیریه کلیسا راه می دهد و از به چالش کشیده شدن مطالب انجیل و قانون تجرد ابدی کشیش ها توسط فلیبگ،آزرده خاطر نمی شود و هستی پوچ گرای او را دوست می دارد.سرانجام،هم کشیشی که هیچ چیزش به پدرها نمی خورد و هم فلیبگی که از هیچ قید و بندی برایش اهمیت ندارد،تصمیم می گیرند همان دوستی شوند که کلیر می گوید.شکستن دیوار چهارم،ترفند کم کاربردی در فیلم و سریال های عام نیست.چه در قالب مستند در سریال &quot;آفیس&quot;و امثالهم و چه در قالب &quot;راوی&quot; در آثاری دیگر.فلیبگ اما یکی از بهترین و عمیق ترین کاربرد ها را از شکستن دیوار چهارم دریافت می کند.تصویری که از او هنگام شکستن دیوار چهارم می بینیم،صادقانه ترین،ساده ترین و بی شیله ترین وجهه فلیبگ است.برای او صحبت با دوربین چیزی است که برای خودش،و در ذهن خودش است و دیگران حتی متوجه آن نمی شوند که بخواهد آن ورود کنند.تنها کسی که بعد از شناخت بیشتر متوجه رفت و آمد او می شود،کشیش جوان است که فلیبگ برخلاف قوانین،به او علاقه دارد.فلیبگ ازینکه افکارش را با دیگران به اشتراک بگذارد،می ترسد.برای او درد و رنج درونی تر و مقدس تر از آن است که با دیگری به اشتراک بگذارد.او نیز در نهایت به یکی از افراد دور میز شام تبدیل می شود.صرفا با نقابی متفاوت و اعتماد به نفسی بیشتر،چیزی که خودش اصلا آن را دوست ندارد.سرانجام کندکاو کشیش در رابطه با گذشته،فلیبگ را به ستوه می آورد و او کشیش را در قرار دوستانه شان ترک می کند.کشیش،تبدیل به دوستی می شود که او را وادار می کند،به اینکه با خودِ خود واقعی اش روبه رو شود و این مسئله،فلیبگ را یاد روزی می اندازد که یکی از عزیزترین افراد زندگی اش را از دست داد:مادرش.&quot;من نمی دونم اینهمه عشقی که به مادرم داشتم را کجا بگذارم&quot;فلیبگ در روز ترحیم مادرش فوق العاده به نظر می رسد و دست به هرکاری می زند تا بلکه کمی محزون به نظر برسد.خواهرش کلیر، او را بخاطر اینکه در روزی به این غمناکی آنقدر سرحال و بشاش به نظر می رسد،شماتت می کند.برخلاف کسانی که در چنین مراسماتی مصیبت دیده هستند،فلیبگ گریه نمی کند،پشت سر دیگران غیبت می کند و حتی غذایش را با اشتهای کامل می خورد.در هر کجای دنیا،کسی چنین توقعی از شخص عزادار ندارد.او باید غمگین،رنگ پریده و با تمام وجود ناراحت باشد و &quot;زندگی&quot;را کنار بگذار.شخصیت اصلی سریال در همین جزییات هم نمی تواند خودش را همرنگ دیگران کند،چه بسا اینکه برای فلیبگ،مادرش بسیار عزیز بود.نقطه اوج این مراسم اما مکالمه فلیبگ با پدرش است.&quot;مادرت،همیشه می دونست که چجوری باحال باشه،چجوری مهربون باشه.بدون هیچ تلاشی،فقط راهش رو بلد بود.من همه این ها رو حدس می زدم.برای مدت طولانی،من بهش حسادت می کردم&quot;پدر فلیبگ دلیل اینکه کلیر رابطه خوبی با او ندارد را تقصیر&quot;ژن&quot;می اندازد.ژنی از خوش مشربی و بامزگی که به فلیبگ رسیده است اما به خواهرش نه.در میانه این گفتگو،فلیبگی که تا به اینجا خونسرد بود،ناگهان گریه امانش را می برد و استیطال و دلتنگی اش را ابراز می کند.پدرش نه تنها خونسردی او را نقد نمی کند،بلکه به او توصیه می کند شاد باشد،بخندد و بخنداند که این،وجودی است که از مادرش به ارث برده.&quot;من ترسیده ام،پدر&quot;فلیبگ بعد از به یادآوری این خاطره،به کلیسا می رود و در حال دعا،کشیش را پیدا می کند.کشیش از اصرار بر اینکه فلیبگ گذشته اش را بازگویی کند معذرت می خواهد.اما با اینحال فلیبگ مجاب می شود که بدون اینکه از طرف کشیش قضاوت شود،به تمام گناهانش اعتراف کند.او می گوید و می گوید.ازینکه چقدر دروغ گفته است،از دزدی هایش حرف می زند،از عدم توانایی در کنترل تمایلات نامناسبش و خراب کردن زندگی های دیگران می گوید،از خشونت و بددهنی هایش می گوید و درنهایت،چیزی را به زبان می آورد که برایش سخت ترین موضوع برای اعتراف بوده است:&quot;من دقیقا می دونم چی میخوام،همین الان.می خوام یه نفر بهم بگه صبح هر روز چی بپوشم،می خوام یه نفر بهم بگه چی بخورم،چجوری باشم،از چی متنفر باشم،بابت چی خشمگین باشم،به چی گوش بدم،چه گروهی رو دوست داشته باشم.می خوام یه نفر بهم بگه به چی اعتقاد داشته باشم،به کی رای بدم،و به کی عشق بورزم و چجوری بهشون بگم.فقط فکر می کنم می خوام یه نفر بهم بگه چطور زندگی کنم،پدر.همه اینها رو می دونم،و باز ترسیده ام،چرا ترسیده ام؟فقط بهم بگو،بگو چیکار کنم &quot;کشیش جوان،نمی تواند جوابی به سوال فلیبگ بدهد.او صرفا شمه ای از کشیش های کاتولیک را دارد.نه گذشته اش و نه حالش از گناه مبری نیست.کشیش بین مذهبش و علاقه ای که فلیبگ دارد گیر افتاده است،او کسی را دارد که به او بگوید چه کار بکند.اما چرا کشیش تا این اندازه سردرگم است؟وقتی عشق،افتضاح استکشیش،نمی تواند هوای نفسانی خود را کنترل کند و هنوز بین فلیبگ و مذهبش انتخابی نکرده است.هنگامی برای اجرای سخنرانی عقد جلو می رود،انگار که موعظه خود را فراموش کرده باشد،به بداهه پردازی روی می آورد:&quot;عشق افتضاحه.ناخوشاینده،دردناکه.عشق ترسناکه.باعث میشه به خودت شک کنی،خودت رو قضاوت کنی و از افراد دیگه در زندگیت فاصله بگیری.عشق تورو خودخواه می کنه،تو رو مورمور کننده می کنه،باعث میشه روی موهات وسواس به خرج بدی.تو رو بی رحم می کنه،باعث میشه چیزهایی رو بگی و کارهایی رو انجام بدی که هیچگاه فکر نمی کردی که انجام بدی.تموم چیزیه که همه مون میخوایم ولی وقتی بهش می رسیم مثل جهنمه!پس تعجبی نداره یکاریه که نمی خوایم تنهایی انجامش بدیم.من فکر می کردم اگر با عشق متولد شده باشیم،در اون صورت زندگی در مورد پیداکردن جای درست واسه قرار دادنشه.مردم خیلی در مورد اون صحبت می کنن.&quot;احساس درست&quot;،وقتی احساس درستی داشته باشی،&quot;کاری نداره&quot;.ولی مطمئن نیستم که این حرف درست باشه.لازمه دونستن اینکه چی درسته،قدرته.و عشق ورزیدن چیزی نیست که آدم های ضعیف انجامش بدن.لازمه رومانتیک بودن امید به شدت زیاده.به نظرم منظورشون اینه که،..زمانی که یه نفری که عاشقی رو پیدا می کنی،حسش مثل امیده&quot;پایان اسپویلشخصیت اصلی در صحنه ابتدایی،وعده ای داد که به نحو احسن به آن عمل کرد.هرچند رده سنی سریال اکیدا +17 است،اما نمی توان منکر محتوای حساس و بعضا نامعمولش شد که می تواند برای بعضی از مخاطبین اذیت کننده باشد.این فصل سال 2019 عرضه گردید و درهمان سال جوایز زیادی از جمله بهترین فیلم نامه اصلی را با خود به خانه برد.فیبی والر بریج،ایفاگر نقش فلیبگ و نویسنده سریال بعد از دریافت جایزه اعلام کرد:&quot;احساس می کنم دریافت این جایزه،زیباترین راه ممکن برای خداحافظی با این سریال بود.احساس خوبی است که در اوج کنار بروید،دیگر از این بالاتر نمی شود رفت!&quot;درست است،فلیبگ در یک سریال تلویزیونی،کیفیتی علی رغم کوتاه بودن سریال را به نمایش گذاشت که عمیقا می توان گفت&quot;دیگر نمی توان از این بالاتر رفت!&quot;پ.ن:این مطلب صرفا هایلایتی بر مباحث و دیالوگ های دلخواه بنده از سریال فلیبگ بود،نه نقد و حتی شاید پایین تر از یادداشت!صرفا برای پرکردن جای خالی فلیبگ در دیوار یادداشت های ویرگول.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Yellow...</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/yellow-ljfokrncbwhq</link>
                <description>چندروز قبل از همه این حوادث،خیلی اتفاقی یوتیوب آهنگ Yellow از coldplayرو بهم پیشنهاد کرد.توی بخش نظرات،یک نفر کامنت جالبی گذاشته بود:Yellow اولین آهنگی بود که شبکه ABC بعد از چندین روز پوشش بی وقفه حملات یازده سپتامبر پخش می کرد.یه موزیک ویدیوی سه دقیقه ای،مردی که یک بارونیِ خاکستری پوشیده و کنار دریا،توی ساحل شنی در حالیکه هوا ابریه،تنها راه می ره و می خونه:«به ستاره ها نگاه کن،ببین که چطور بخاطر تو و هر کاری که انجام میدی،می درخشن»تعجبی نداشت،قبلا هم ویدیوهایی از اجراهای زنده این آهنگ رو دیده بودم که در اونها کریس مارتین و گروهش،می خوندن و می نواختن سیل عظیم جمعیت درحالیکه شعر رو از حفظ می خوندن اشک می ریختن.در صورتی که زبان اصلیشون،انگلیسی نبود.!...You know,you know I love you soاین آهنگ خیلی حس عجیبی داره.نه شبیه غمه نه شبیه شادی.ولی پر از احساسه و شنیدنش در این روزها به شدت پیشنهاد می شه.شگفت انگیزه که گروهی اهل انگلستان،با گیتار و درام و شعرش،موسیقی ای رو خلق می کنه که تبدیل به سرود دل های شکسته در تمام دنیا میشه و این،خودِ خودِ موسیقیه...پی نوشت:چندسال پیش دیجی کالا مگ یک پادکست خیلی خوبی برای موسیقی داشت،از خواننده های مطرح گرفته تا موسیقی متن و گیم ها.این پادکستش پلی لیستی از برترین آثار کلدپلی بود و بهترین انتخاب ها رو داشت.پیشنهاد دوم من:نیمه شب با رادیوپل،کلدپلی9</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 13:53:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو هیچ‌وقت توی ذهن من دوربین نگذاشتی!</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AF%D8%B1-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AA%D8%A8%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%B8%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-%D9%88-%D8%B4%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%B4-tgncpetkrst7</link>
                <description>فرض کنید در حال گذراندن زندگی روزمره‌تان هستید، به سرکار می‌روید، با خانواده خوشبخت خود اوقات خوبی را سپری می‌کنید و هر روز را با گفتن صبح به خیر به همسایه‌تان شروع می‌کنید. چه اتفاقی می‌افتاد اگر ناگهان متوجه می‌شدید که لحظه به لحظه زندگی‌تان، از آغاز تولد تا همین لحظه، توسط دوربین‌های متعدد به ثبت می‌رسیده و مانند سریالی بی‌وقفه در صفحه تلویزیون میلیون‌ها نفر به نمایش درمی‌آمده است؟بی‌گمان ایده‌ای ارزش گسترش و پرداخت را دارد که بتوان آن را در یک جمله خلاصه کرد و با همان یک جمله، قلابش را در ذهن بیننده چفت کرد. نمایش ترومن چنین ویژگی‌ای را داراست، چه زمانی‌که خلاصه داستانش را در گوشه‌ای از اینترنت بخوانید، و چه زمانی که در بالا و پایین کردن شبکه‌های تلویزیونی، چند دقیقه‌ای را به سیر در اتمسفر عجیب و غریبش بگذرانید.داستان در مورد مردی است به نام ترومن. او فردی کنجکاو است و ماجراجو، اما روزمرگی‌ها و مسئولیت‌های زندگی به او اجازه طی کردن مسافتی طولانی‌تر از خانه تا محل کار را نمی‌دهد. زمانی که او تصمیم می‌گیرد به فیجی، دورترین نقطه کره زمین نسبت به محل زندگی خودش سفر کند، گویا آسمان به زمین می‌رسد. تمام بلیط‌های هواپیما تا سال بعد به مقصد فیجی پر می‌شوند. ظرفیت همه اتوبوس‌ها تکمیل می‌شود و تمام اخبار رادیو و تلویزیون درباره خطرات سفرهای هوایی و زمینی صحبت می‌کنند. همسرش درباره اینکه آنها نباید در اوایل جوانی‌شان، دولت خود را صرف سفرهای اینچنینی بکنند حرف می‌زند و مادرش او را به خاطر این تصمیم به شدت سرزنش می‌کند.اوضاع زمانی عجیب‌تر می‌شود که ناگهان دوربینی از ناکجا آباد بر سر ترومن از همه جا بی‌خبر سقوط می‌کند، و اخبار تلویزیون آن را با عنوان سقوط شاتلی از فضا توجیه می‌کند. ترومن در کوچه و خیابان با افراد غریبه‌ای روبه‌رو می‌شود که در کمال تعجب اسم او را می‌دانند، و از رادیو صدای افرادی را می‌شنود که آدرس مسیری را که او طی می‌کند با تمام جزئیات اعلام می‌کنند. در این زمان، فکری مانند خوره ذهن ترومن را تسخیر می‌کند. این دنیا کجاست؟ آیا تمام این ساختمان‌ها، تمام اتفاقات اطرافش و رفتار تمامی انسان‌ها، واقعی هستند؟The Truman Showنمایش ترومن را شاید بتوان یک ماتریکس کمدی تلخ کرد. فیلمی که تقریبا یک سال قبل از ماتریکس به نمایش درآمد و این هم‌زمانی برای علاقه‌مندان تئوری توطئه موضوعی جذاب به نظر می‌رسد. هر دو فیلم درباره احتمال واقعی نبودن دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم صحبت می‌کنند. اینکه شاید ما انسان‌هایی باشیم که هنوز قرص قرمز را نخورده‌ایم و یا فعلاً اطلاعی از دوربین‌هایی که زندگی‌مان را ثبت می‌کنند نداریم.نمایش ترومن می تواند یکی از نمادین ترین فیلم های تاریخ سینما باشد،سرشار از لحظاتی که اگرچه در ژانر وحشت قرار نمی گیرند،اما ترسی غریب را در وجودمان بیدار می کند.فیلمی که قطعا لایق قرار گرفتن در &quot;لیست تماشا&quot;ی شما هست!In case I didn&#039;t see ya,good afternoon,good evening and goodnight!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Thu, 25 Dec 2025 16:51:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق،اینبار از نگاه خالقان آثار!</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%D8%B9%D8%B4%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%84%D9%82%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%AB%D8%A7%D8%B1-n5c3ciryihik</link>
                <description>چند روز پیش بود که در جمع دوستان،فردی فیلم عاشقانه ای به نام«سال های آکسفورد من»را پیشنهاد کرد و دقایقی طولانی درباره اینکه چه فیلم جگرسوزی است و چقدر با آن گریه کرده است و چه خواب هایی که درباره آن ندیده است داستان سرایی کرد.هر چند که نیازی به توضیحات اضافه نبود.از اسم فیلم می شد حدس زد که از آن پروژه هایی با بودجه پایین و داستان های آبکی است.من نیز بعد از مدت ها فرصتی برای فیلم دادن داشتم اما از بخت بد،شلوغی این دوران حوصله دیدن فیلم های سنگین را از من گرفته بود و بعید می دانستم فرصتی برای ادامه دیدن سریال های 200 قسمتی داشته باشم.پس تصمیم گرفتم به جای بالا و پایین کردن یوتیوب،بعد مدت ها سراغ فیلمی عاشقانه بروم و به رسم قدیم با گریه های فراوان برای عاشق و معشوق بخت برگشته،خود را خالی کنم.القصه،ده دقیقه از فیلم نگذشته بود که ایراد گرفتن ها شروع شد.که چرا دختر داستان انقدر بد بازی می کند؟این دیگر چه بلبشویی است؟چرا داستان ده فیلم مشهور را با ترکیب کرده اند؟ضربه اصلی اما پایان آن بود.پایان خیلی غمگینی بود،اما حسی را در من روشن نکرد.اینجا بود که باخودم گفتم:&quot;چه اتفاقی برای دختری افتاده است که همین چندسال پیش با چنین فیلمی سیلی از اشک درست می کرد؟آیا این فیلم بد بود یا اینکه من بی رحم شده ام و با کسی که معشوق خود را از دست داده احساس هم‌دردی نمی کنم؟&quot;چنین شد که تصمیم گرفتم در این کویر ایده‌پردازی برای نوشتن،سیر و سفری که در دنیای داستان های رومانتیک داشتم را مرور کنم و از آن فیلم و سریال ها و کتاب‌هایی بنویسم که این کلیشه زیبا را به نحوی زیبا در ذهنم نشاندند.اینها انتخاب هایی هستند که شاید خودم هم بعد از گذشت مدت ها،تمایلی به دیدن یا مرور آنها نداشته باشم.ولی به هر حال،خاطره ساز بودند!۱-الحق که هیچ چیز،کتاب نمی شود!نمی دانم تابحال با غرفه های پارچه پوشیده فروش کتاب هایی با 50 درصد تخفیف برخورد کرده اید یا نه،اما زمانی یکی از آنها برای من بهشتی ترین نقطه محله بود.انگار در آن میزی که طولش به زور به 2 متر می رسید،بهترین کتاب های جهان را جای داده بودند.اوج تجربه کتابخوانی من هم زمانی بود که هنوز آن غرفه کوچک با ضرب و زور به حیاتش ادامه می داد و علی رغم خلوت بودن و عدم توجه عابرین به کسب و کارش هنوز نفس می کشید.صاحب آن غرفه خود دختری همسن من داشت و هربار که به نزد او می رفتم،تمام کتاب هایی که دخترش به تازگی خوانده بود و آنها را دوست می داشت را به من معرفی می کرد و نسخه بدون سانسور را برایم کنار می گذاشت.ربکا،جین ایر،غرور و تعصب و عشق سال های وبا بخاطر سلیقه خوب دختر آقای کتابفروش،لحظاتی زیبا از عاشقانه های کلاسیک را در دوران نوجوانی برایم ساختند.آن غرفه دنج و محبوب من،زورش به تورم و قیمت بالای کاغذ و بی علاقگی مردم به نوشته روی کاغذ نرسید و برای همیشه رفت.من هم به خواندن کتاب های الکترونیک روی آوردم اما هیچ چیز،مانند بوی کتاب و زبری کاغذ،نتوانست برایم آنچنان خاطره سازی کند.۲-شهرزاد و اوج سریال های عاشقانه ایرانیحداقل برای من،شهرزاد یکی از زیباترین تجربه های سریال عاشقانه دیدن بود.یک شهاب حسینی در اوج،یک ترانه علی دوستی دوست داشتنی و یک چاووشی بی رقیب،که هنوز قطعه هایش برای شهرزاد قلب آدم را رقیق می کند برای من،فصل اول شهرزاد چه از لحاظ کارگردانی،چه قصه و چه بازی جایگاه بالایی دارد و به خوبی آبروی هزار یک شب که از آن وام گرفته است را حفظ می کند.شاید یکی از دلایل علاقه شدید من به این پدیده(که خودش هم نتوانست در فصل های بعد خودش را تکرار کند)تجربه دیدن آن است.این سریال را همزمان با دوست صمیمی و به همراه خانواده دیدم و باعث شد به این مسئله پی ببرم که شاید گاهی دیدن فیلم به همراه دیگران گزینه بدی نباشد.شهرزاد در آن روزها،نشان داد که چگونه بدون هیچ گونه صحنه هالیوودی و سناریو های زننده،تنها با قدرت بازی و قوام داستان و پی ریزی درست،می توان دل مخاطب را به دست آورد.۳-شعر (مخاطب:زمینی)هر رابطه دوستی در این دنیا با داشتن یک علاقه مشترک شروع می شود و سپس گسترش می یابد.دوستی من با زینب اما به خاطر داشتن یک علاقه مشترک شروع شد و آن هم علاقه به شعر های عاشقانه بود.آن زمان زینب تنها کسی بود که می توانست ساعت ها درباره درک ودریافت خود از یکی از شعر های حامدعسگری سخن بگوید و خسته نشود و من نیز تنها کسی بودم که در همراهی با او می توانستم زمان گفتگو را به دو ساعت تبدیل کنم.گرچه شعرخوانان قهاری نبودیم و عملا اطلاعات زیادی نداشتیم و آن دو ساعت گفتگو سرتاسر سخنان پراکنده و رویایی بود،اما مرور تصویر سازی های غم انگیز و داستان گونه آن شعرها دل هایمان را زیبا آب می کرد.امثال فاضل نظری و حامدعسگری،یک جورهایی آشتی دهنده نسل ما با شعر بودند و هستند.با شعرهایی ساده و در عین حال ملموس.۴-امان از این آمریکایی ها!در اواسط نوجوانی ام بود که تب و تاب فیلم های هالیوودی را دیدن بالا گرفته بود.در لیست فیلم های من اما،عاشقانه ها یا جایی نداشتند و یا اینکه با احتیاط و پس از چک کردن راهنمای والدین imdb و دانلود از سایت های معتبر در لیست تیک می خوردند.راستش را بگویم،بعد از آن همه شعر و کتاب،فیلم های آمریکایی گویی مخالف آرمان هایی از عشق بودند که در تمام آن سال ها در معرضشان قرار گرفته بودم و مرا در موضعی دوگانه نسبت به آنها قرار می دادند.هرچند بعضی از بهترین تجربه هایم از دیدن عاشقانه در سینمای هالیوود،لاجرم دوست داشتنی بودند و خاطره انگیز:زنان کوچک،اقتباسی زیبا از کتابی به همین نام نوشته لوئیزا می الکاتو مگر می توان این صحنه نمادین را فراموش کرد؟:من پیش از تو،از متفاوت ترین داستان عاشقانه،و هدیه گرفتن جوراب زنبوری کمیابدر نهایت،وقتی به مقایسه آن محتواهای قدیمی و این محتواهای امروزی می رسم‌،خود را آنچنان مقصر نمی دانم. مهم خاطره‌ای است که ساخته می شود و به راستی که چه خوش تجربه هایی هستند!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 22:57:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همین سادگی،به همین زیبایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-soamathwql8g</link>
                <description>الحق که صبح زیبایی بود.آسمان بالاخره لجبازی اش را کنار گذاشت و پذیرفت که پاییز شده،لطف کرده بود و می بارید.آنچنان عطری به پا کرده بود که حتی زیرزمین جدا از جهان مدرسه ما هم نتوانسته بود مانع نفوذش به کلاس ادبیات شود.دروغ چرا،زنگ های فیزیک و زیست هم بویش شنیدنی بود،اما روحم تصمیم گرفت بوی باران را بهانه کند تا خاطره ای احساسی از خوانش اولین انشای دبیرستان برایم بسازد.هرچه نباشد،تخیلاتم چند روزی می شد که خیال تشویق بلند و کف و سوت وهورا و از آن مهم تر تحسین شدن توسط معلم جدیدم را به خورد آن روح ذوق زده می داد.یادم می آید برای آن انشا،خیلی هیجان زده بودم.نوشتنم بارز ترین و عیان ترین چیزی بود که در آن تشویق می شدم.وقتی معلم های قبلی ام درباره دایره واژگانی که در&quot;انشا های مدرسه&quot;استفاده می کردم می پرسیدند،آن را تقصیر نبود کتاب های داستان و رمان های متداول در خانه مان می انداختم.اینکه پس از مدت ها خیره شدن به کتابخانه،یا مجبور می شدم کتاب های حسابداری پدرم را بردارم یا برای چندمین بار&quot;پله پله تا ملاقات با خدا&quot;را بخوانم.می نشستم کنار مادرم و به ازای هر صفحه آن قدر معنی کلمه از مادرم می پرسیدم تا کلافه می شد و تصمیم می گرفتم به سراغ پدرم بروم و دنیای کلمات را پیش او واکاوی کنم.اوایل نوشتن،به ندرت از کلمات جدید استفاده می کردم.اما رفته رفته کشف کردم درست است آن چشمه رویایی شعر در من نمی جوشد.اما می توانم کاری کنم که خواندن کلمات را پشت سر هم آهنگین جلوه کند!سرخوشانه،گویی تازه عرصه خود را پیدا کرده باشم،می نشستم و کلمات شبیه به هم را کنار هم می گذاشتم و رفته رفته سعی می کردم آن آوای زیبا را معنادار کنم.برای اینکه چشمانتان خسته نشودکنار آن همه کلمات جدید،کلمه &quot;کلیشه&quot;را نیز یاد گرفته بودم.به لطف این کلمه،سفر های ذهنی عجیب و دیوانه واری در تخیلاتم شروع شد.این اصرار بر متن &quot;غیرکلیشه ای&quot;،عاشقانه ترین داستانم را کرده بود داستان عاشقانه میان ساعت 6 و 12 و مسابقات تصویرنویسی مدرسه را به علت نرساندن معانی عکس ها پر از ناکامی.کلمه&quot;وهم آلود&quot;هم جالب بود،ناگهان جنگل پر از مه ای را جلوی چشمانم می آورد و باعث می شد جوری بنویسم که نه سر داشت نه ته.کلمه &quot;وحشی&quot;نیز برایم توصیفی بود پر از حس رهایی و یاغی گری.کلمه ای که البته با پادرمیانی مادر،در خیلی از نوشته ها با&quot;سرکش&quot;جایگزین می شد تا این &quot;سمفونی&quot;را زیباتر کند.اوایل سفر &quot;وهم آلود و سرکش و خوش نوا چو سمفونی پرندگانِ&quot;نوشتن،همه چیز عالی بود.هر نوشته ای تبدیل می شد به نوشته مورد علاقه معلم و تشویق بیشتر مساوی بود با نوشتن انشاهایی که بیشتر استعاره و پیچش داشت.از یه جایی به بعد اما،راستش کلمات از دستم در رفت.موضوع آن چنان برایم مهم نبود.حتی شاید کلمات هماهنگی زیادی باهم نداشتند، تنها به علت اینکه در ذهنم توالی شان زیباتر می نمود،آنها را استفاده می کردم.زمان گذشت و هر دفعه پای نوشتن در میان بود،به خیال خودم توسط نوشته هایم مقابل هم کلاسی هایم جلوه گری می کردم.تنها کاری بود که بدون نگاه به ساعتم،ساعت ها درگیرش می شدم و این برایم معنی زندگی را داشت.و سر آخر قصه ما رسید به آن روز پاییزی بارانی.متنم مقابلم بود و نواها از قبل تمرین شده.معلم خودکارش را در دست گرفت و سرنوشت به گونه رقم خورد که شخص من،شد شروع کننده مراسم عارفانه خواندن متن ها.پدرم گهگاهی به شوخی می گفت که برای اینکه هنگام ارائه مطلب مغلوب استرس نشوی،بهترین راه این است که تصور کنی بلانسبت،رو به رویت عده ای گوسفند نشسته اند(نمی دانم،شاید این ترفند را سال ها استفاده کرده باشد).من هم هربار با خنده می پذیرفتم.ولی هنگام خواندن،نیرویی،حسی،حیرتی،نوعی سردرگمی من را از این دنیا،از تمام آدم های اطرافم،از تمام گوسفند های ذهنم که قرار بود مخاطب تمرینی ام باشند،جدا می کرد.سرم که پایین می رفت،کلمات انگار شروع به رقصیدن می کردند.تن صدایم،نحوه بیان کلماتم،انگار دیگر دست خودم نبود.می گفتم و می رفتم،حتی گاهی اوقات هنگام خواندن کلمات را کم و زیاد می کردم و می شد آنچه که باید باشد.نهایت زیبایی در مقابل چشمانم.خوانش این هم متن مانند الباقی مطالب بود.با این تفاوت هر چقدر به کلمات پایینی نزدیک تر می شدم،خودم را برای تشویق های بی پایان کلاس آماده می کردم.زمان سپری شد و بالاخره آن کلمه زیبای آخر را خواندم و سرم را بالا آوردم.نگاهم هم که به چشمانم بقیه برخورد کرد،هواچند درجه سرد تر شد.کلاس بعد از دست زدن خسته ای،مبهوت،به من نگاه می کرد.این بهت اما خوب نبود،انگار سرگیجه گرفته بودند.حتی ملکا،دستش را بالا آورد،روی سرش گذاشت و از آن فوت هایی کشید که هنگام حل مسائل مضخرف شیمی می کشید.کلاس پر از همهمه شد و همینکه قدم گذاشتم تا با سری رو به پایین به سمت نیمکتم بروم،معلمم جلویم را گرفت و از بچه ها خواست من را نقد کنند.بچه ها گفتند و گفتند.از اینکه چقدر جمله ها طولانی است.از اینکه انگار سرعت من را باید برای خواندنش نصف کنند،از اینکه چقدر نامفهوم می نویسنم.فرهنگ نقد می طلبید که چهارتا چیز مثبت هم بگویند،که آن هم به این منتهی شد که&quot;باید دوباره بخوانیم تا ببینیم در اصل چه نوشته ای&quot; و من،این ناگهان خسته بریده از دنیا،با لبخندی نه به مانند لبخند،نقد هایشان را می پذیرفتم.دبیرم اما حرف اصلی را گفت،او&quot;شازده کوچولو&quot;را مثال زد.شازده کوچولویی که از زمان نوشتنش،بدون هیچ تلاشی نسل به نسل منتقل می شود و سر اخر از بین تمام کتاب های گردن کلفت شمال و جنوب دنیا،این شازده کوچولوست که در &quot;قلب&quot; ها جا خوش می کند و تا زمانی که حافظه ات کار می کند با توست.و معلمم،آن دبیر عزیز تر از جانم، حرفی را به من تقدیم کرد که تا مدت ها در ذهنم حرف به حرفش،دوباره و دوباره تکرار می شد:&quot;چیزی که شازده کوچولو را شازده کوچولو کرد،سادگی اش بود،تلاشی نمی کرد برای اینکه بزرگ باشد،با کلماتی که تک به تک از قلب دوسنت اگزوپری می آمد،بزرگ شد و ماندگار&quot;،معلمم از سهراب گفت،از سایه گفت و تو گویی هر شعری که در مثال و ستایش سادگی بود را به زبان آورد.به راستی سادگی،آن کلمات خام بیرون آمده از دل،تا چه حد قدرت نفوذ دارند؟از این موضوع چندسالی می گذرد.بعدها آن انشا در کلاس و میان بچه ها معروف شد و هر موقع از من یا نوشتن سر کلاس حرفی زده می شد،بچه ها یادی از آن توالی بی حاصل کلمات می کردند.من اما هنوز هستم.بعد از مدت ها فاصله گرفتن از نوشتن،با او رو در رو شدم و در گوشش زمزمه کردم که هنوز شعله ای کم جان از تخیلاتم،زنده است و منتظر وحشی شدن.در پی اینکه چگونه دوبارهسمفونی کلمات را آغشته از سادگی،بسازد و پیش برود.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sat, 04 Oct 2025 17:26:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یا مشغول زندگی باش،یا مشغول مردن...</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%B4%D8%BA%D9%88%D9%84-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-aktvbds35stc</link>
                <description>اگر صد ها هزار نفر به دنبال کتابی باشند که عنوان آن دست یافتن به معنای زندگی را وعده می دهد،در واقع مسئله ای بوده که آنها را از درون آزار می داده.رستگاری در شاوشنک(The Shawshank Redemption)فیلمی بر پایه رمانی نوشته استیون کینگ،طبق سیستم آمار بانک اینترنتی فیلم ها(imdb)با بیشترین تعداد رای و بالاترین نمره،جایگاه نخست را در بین 250 فیلم برتر تمام دوران دارد.اما چگونه از میان تمام آثار دوران طلایی هالیوود و موج نوی سینمای اروپا،فیلمی نسبتا شکست خورده هم در زمان اکران و هم در فصل جوایز،لایق عنوان بهترین فیلم از نگاه تماشاگران می شود؟اطلاق واژه بهترین در هر حوزه ای اگر به دید کارشناسانه باشد،کاری دقیق،محتاطانه و صد البته پر حرف و حدیث است.هر چه نباشد،بهترین بوم نقاشی ظریف ترین خطوط قلموی رنگی را برای ساختن تصویری رویایی به کار گرفته است و بهترین قطعه موسیقی هوشمندانه ترین چیدمان ریتم را در سمفونی خیال انگیزش دارد.به معنای واقعی کلمه،می شوند&quot;غذایی کامل و بی نقص،برای روح بشر&quot; و تمثیلی بی همتا از انتهای هنر را عرضه می کنند.رستگاری در شاوشنک اما موردی عجیب در لیست برترین ها است.فیلم،موسیقی خاطره انگیزی ندارد.قدیمی است و تصویر کهنه(و البته بسیار ملموسش)فریبندگی اکشن های تراز اول فیلم های ابرقهرمانی را ندارد.در سال اکران خود،آنچنان مورد توجه قرار نمی گیرد و در مراسم اسکار همان سال،هیچ جایزه ای با خود به خانه نمی برد.به عبارتی دیگر اگر قرار باشد بدون اطلاع قبلی درباره آن به سینما مراجعه کنید،از بین تمام آثار خوش زرق و برق و پرآوازه، احتمالا این فیلم آخرین انتخاب شما باشد.رستگاری در شاوشنک اما در تمامی این سال ها،رستگار تر از تمامی این ناکامی ها ماند..فیلم اثری است درباره قدرت امید،حتی در میان ضخیم ترین دیوار های دور افتاده ترین زندان.رستگاری در شاوشنک،نامه ای بود در مدح و ستایش شرافت و عزت نفس،حتی در پست ترین جایگاه آدمی.فیلمی درباره زندگی،درباره معنای زندگییادداشتی بر The Shawshank Redemptionوقتی در سال 1945 از نویسنده رنج کشیده کتاب&quot;انسان در جستجوی معنا&quot;پرسیدند:«کتاب شما جزو پرفروش ترین کتاب هاست-در مورد چنین موفقیتی چه حسی دارید؟»،پاسخی تامل برانگیز داد.گفت:«فروش کتابم را یک موفقیت به حساب نمی آورم و از نظر من نشان دهنده پستی زمان ماست.اگر صد ها هزار نفر به دنبال کتابی باشند که عنوان آن دست یافتن به معنای زندگی را وعده می دهد،در واقع مسئله ای بوده که آنها را از درون آزار می داده.»چه بسا دلیل ماندگاری این فیلم پس از سالیان،همین حفره خالی درون وجود بشر بوده است.اندی دوفرین جوان،با تمام وجودش بی گناه بودن خود را فریاد می زند.حتی اگر تمام دنیا با او مانند قاتلی خونسرد رفتار کنند،او به پاک بودن دستانش ایمان دارد.او &quot;امیدوار&quot;است،چه به آزادی،چه به اینکه اگر هفته ای یکبار به سازمان زندان ها نامه بنویسد و درخواست اختصاص بودجه ای برای نوسازی کتابخانه مخروبه زندان بکند،آنها به او پاسخ خواهند داد.ماه اول،پاسخی به او نمی دهند،همچین ماه دوم و ماه سوم و سال دو و سال سوم.اما او ادامه می دهد و با نظم تمام هر هفته در زمانی مشخص نامه خود را ارسال می کند.چنین خوش خیالی برای هر بیننده ای احمقانه جلوه می کند،اما این موضوع که بعد از ده سال بالاخره سازمان زندان ها که از پیگیری های او به ستوه آمده،تمام امکانات تجهیز یک کتابخانه را برای او فراهم می کنند،مانند مشتی بر صورت بیننده از همه جا ناامید فرو می آید،که نه تنها هنوز هم روح امید زنده است،بلکه خود حتی دلیلی برای ادامه زندگی می شود.یادداشتی بر The Shawshank Redemptionتصویری که رستگاری در شاوشنک از قدرت شرافت خالص و وزینی عزت نفس حتی درد نازل ترین سطح زندگی می دهد،زیباتر از هر ترکیب رنگ،دلگرم کننده تر از هر فنجان چای و دل نواز تر از هر قطعه موسیقی است.مانند دوستی ناآشنا،در شلوغی و هیاهوی بی پایان زیست امروزی،دستت را می گیرد،تو را به گوشه ای می نشاند و گویی برای دو ساعت حرکت هر جنبنده ای را پیش چشمانت متوقف می کند.آرامشی را به تو هدیه می دهد که حلقه گمشده بسیاری از محتواهای امروزی است.این فیلم،مطلقا بهترین فیلم تمام دوران ها نیست.سینما،مولفان و عاشقان و هنرمندان بزرگتر و باشکوه تری به خود دیده است.اما خیالتان راحت باشد که می توانید با خیالی راحت،برای دقایقی هم که شده،دعوتش را بپذیرید و با جان و دل از تماشای آن لذت ببرد.</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Sun, 10 Aug 2025 21:08:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای ناخدا،ناخدای من!</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeiz/%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-r50p2aixfobc</link>
                <description>معلم ادبیات جدید دانشگاه ولتون با قدم هایی بلند،سری رو به بالا و تبسمی روی لب وارد کلاس می شود،و از دانش آموزی که در ردیف میانی نشسته است درخواست می کند تا شروع به خواندن یکی از صفخات کتاب ادبیات مدرسه بکند.پسرک جوان شروع به روخوانی می کند:«اگر برآورد ارزش شعر در محور مختصات بر روی محور عمودی رسم شود و دامنه نفوذ آن بر روی محور عمودی،سطح زیر نمودار،میزان ارزش شعر را مشخص می کند.»معلم از دانش آموز تشکر می کند و پس از لحظه ای سکوت ناگهان فریاد می زند:«مضخرفه...مضخرف!ما اینجا درباره لوله کشی ساختمان صحبت نمی کنیم،ما درباره شعر صحبت می کنیم،ما درباره &quot;شعر&quot; صحبت می کنیم».سپس از دانش آموزانش می خواهد که آن صفحه کذایی را پاره کنند و به معنای واقعی کلمه،تک تک کلماتش را از بین ببرند.دانش آموزان مات و مبهوت به هم نگاه می کنند.در نظام فکری آنها،پاره کردن صفحه از کتاب کمی از ارتکاب گناهی بزرک مدارد.تک تک صفحات کتاب ادبیات برای آنها به منزله آینده شان است؛همانطور که همه صفحات جبر وعلوم مثلثات برایشان همین حکم را دارد.اما آیا هنر ادبیات،لایق چنین مرزبندی خفقان آوری است؟یادداشتی بر Dead Poets Societyاین بحث حتی در بین دانش آموزانی که وابستگی زیادی به درس ادبیات ندارند،همیشه مطرح است.همه متفق القول اند که حیف است با شعر حافظ همانند مغز گوسفند در آزمایشگاه رفتار شود.ما یاد می گیریم که اشعار را به ریزترین عناصر سازنده شان تجزیه کنیم.غافل از اینکه وقتی هوشنگ ابتهاج با صدای لرزان خویش ارغوان را می خواند،هیچ یکی از آن &quot;فن های تشریح شعر&quot;به کارمان نمی آید.این شعر است که به عمیق ترین لایه های روح ما نفوذ می کند و شروع به نوازش قلبمان می کند.با اینحال نه تنها ما،بلکه تعداد کثیری از دانش آموزان،همچنان شعر را می شکافند آن را روی محور مختصات قرار می دهند.اما معلم،مانند نجات دهنده ای از آسمان در مقابل چشمان آنها نمود پیدا می کند.او،انگار که مانند یک مربی فوتبال در گوشه زمین ایستاده باشد،آنها را تشویق به پاره کردن آن صفحه نفرین شده می کند.کم کم کلاس کوچک آنها پر از هیاهویی شبیه به استادیوم های بزرگ می شود.دانش آموزان گویی تلافی تمام سخت گیری های طاقت فرسایی که بر آنها تحمیل شده است را با خنده های بلندی که ناشی از مضحک بودن دیوانگی شان است،روی برگه ها خالی می کنند.سپس معلم مانند اینکه بخواهد رازی مگو را افشا کند،بچه ها را در کنار خود جمع می کند:«ما کتاب و شعر را فقط به خاطر اینکه زیباست نمی خونیم.ما کتاب و شعر می خونیم به دلیل اینکه ما عضوی از نسل بشر هستیم و نسل بشر سرشار از شور و اشتیاقه.پزشکی،حقوق،بازرگانی،مهندسی،همه و همه مشاغلی شرافتمندانه و ضروری برای تداوم حیات است.اما شعر،زیبایی،افسانه،عشق این ها دلایلی هستند که ما زنده ایم!»برق چشمان معلم زمانی که این جملات را با شوقی وصف نشدنی به زبان آورد و ساختار ذهنی بچه های کلاس را با ظرافت تمام شکست،هر فردی را به یاد اولین حسی می اندازد که هنگام خواندن شعر یا متنی زیبا پیدا کرده است که:&quot;ای ادبیات،آیا من زمانی به خاطر تو زنده ترین بودم؟»فیلم انجمن شاعران مرده،فیلمی است در ستایش جوهره اصلی ادبیات.در ستایش معلمانی که ناخدای اصلی زندگی دانش آموزانی هستند که جرئت دنبال کردن رویاهای خود را پیدا کرده اند.این فیلم سخنان آشنا و مگوی زیادی دارد.از آن گنجینه هایی که شاید به دلیل تعلقش به قرن بیستم،کیفیت تصویر نه چندان بالا و صدای خش دارش،افراد زیادی در برابر دیدنش مقاومت کنند.اینجاست که معرفی فیلم لذت بخش می شود.مطمئنا این فیلم،ارزش صرف کردن 128 دقیقه از جمعه تابستانی تان را دارد!</description>
                <category>پاییز</category>
                <author>پاییز</author>
                <pubDate>Wed, 23 Jul 2025 17:54:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>