<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پاییز ☘</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Paeizam</link>
        <description>بیشتر میخواهم نویسنده باشم تا برنامه نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1187/avatar/Qg4fuM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پاییز ☘</title>
            <link>https://virgool.io/@Paeizam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم نمیخواهد در این زخم را باز کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D8%AE%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%D9%85-w3wc5sjjfqn5</link>
                <description>آلتشتاتوقتی میخواهم برگردم آنقدر حالم بد است که تا فرودگاه امام صد بار دست کم هق هق میکنم. سعی میکنم آرام و بی صدا باشم که بچه ها چیزی متوجه نشوند. از چند روز قبل پریشان احوالم. غم دنیا در دلم خانه می کند. خواهرم تا خانه را گریه میکند. جلوی در اشک هایش را پاک میکند ولی فین فین کنان که می آید همه میدانیم چه شده است. ولی من تا لحظه ی آخر میخندم و روحیه میدهم بهشان. نمیگذارم بدانند چقدر شکسته ام از درون.خدا میداند چطور گیت های خروجی فرودگاه امام را رد میکنم وقتی زمین و زمان به من چنگ می اندازد. سکوت میکنم صدای هم همه ی مردم را که فارسی حرف میزنند برای آخرین بارها بشنوم.  هواپیما که از زمین بلند میشود دلم از جا کنده می شود. احساس بی پناهی میکنم. دخترها که خوابیدند کلوچه هایی که مادرم درست کرده را از کیفم در می آورم آن ها را میبوسم و سر جایش میگذارم. آخ کاش این کفش را خواهرم برداشته بود برای خودش. خوب شد این پیراهن خواهرم را آوردم. حالا او به من نزدیک است.فرودگاه استانبول که میرسم دیگر نصفه جان شده ام. همه چیز را قورت میدهم. غم؛ اشک؛ بهت؛ اضطراب. خوب است دلم بزرگ است.همه این ها جا می شود. چهار ساعتی که باید در استانبول منتظر پرواز بعدی باشم مثل برزخ میگذرد. احساس میکنم بین زمین و هوا مانده ام. نه ایران است؛ نه خانه ام. جایی بین این دو. دلم آشوب است. دل رویارویی با غربت را ندارم. به خانه که میرسم غربت لخت و عریان و سرد مرا در آغوش میکشد و دختر کوچکی از درونم مویه کنان فریاد میزند کجاست این وطن؟</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 23:42:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقر چقدر در تو رخنه کرده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%81%D9%82%D8%B1-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%AE%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-x4bhruayfjls</link>
                <description>بیمارستان کودکان (اتریش)فکر میکنم حالا بیش از ده سال است که دارم کار میکنم. شاید دوازده سال یا بیشتر. دلم نمیخواهد برگردم به مسیر پشت سرم نگاه کنم و بشمارم. ولی بی وقفه کار کرده‌ام. از اولین باری که پولی به حسابم آمد نمیدانستم خوشحال باشم یا بترسم. خوشحال باشم که حالا دیگر نانی برای خوردن هست؟ یا بترسم که نکند این نان قطع بشود. کار کردم؛ با همه ی توان، بیش از همه ی توان. از سال دوم سوم بود که دیگر درآمدم از میانگین جامعه بالا تر رفت، بالا و بالا تر. موقعیت های شغلی خوب به لطف خدا برایم مهیا می‌شد. اما بیشتر شدن سابقه کارم یا بالاتر رفتن حقوقم یا پیوستن به شرکت های بزرگ و بزرگتر، رضایتمندی مدیرانم ، هیچکدام سبب نشد هراس من از بی‌پولی لحظه ای توقف کند. فقر و ترس از فقر در لایه لایه ی وجودم نفوذ کرده بود. نفوذ کرده است، و میدانم نفوذ خواهد داشت. چنان فقر را زندگی کرده بودم ، چنان در روح و روانم رخنه کرده که نمیگذارد لذت داشتن را بفهمم. همیشه ترس دارم کارم را از دست بدهم، میترسم این امنیت تمام شود، هنوز فقر با من عجین تر از امنیت است.هیچوقت نمیتوانم با خیال آسوده از مرخصی هایم استفاده کنم، حال آشفته ای دارم میخواهم هرچه زودتر هرطور شده برگردم به محل کارم، ببینم همه چیز امن و امان است؛ دلم میخواهد ببینم بدون من کار پیش نمیرود، بلکه دوباره احساس امنیت کنم. خودشان با کمال میل قانون سیک لیو (Sick Leave) دارند، اما من امنیت روانی لازم برای خانه ماندن و استراحت کردن ندارم؛ دخترم روی تخت بیمارستان بستری است و قانون شرکت به من اجازه میدهد پیشش بمانم و از او‌ پرستاری کنم، اما هشتاد درصد فکر و ذهنم معطوف کارم است؛ اگر بگویند این چرا نیامده چه؟ اگر این نقطه ی امن را از من بگیرند چه؟ اکر کار نداشته باشم، پول نداشته باشم چه؟ نه من نمیخواهم دوباره آن‌کابوس بی پولی را زندگی کنم؛ من هرطور شده به کار برمیگردم.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 23:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز از پنجره ی خانه ها تان سرک میکشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B1%DA%A9-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B4%D8%AF-ws1espuvhc5i</link>
                <description>هافگارتنپاییز شما هم آنجا شروع شده است مادر؟ بوی برگ های نم خورده در کوچه های تان پیچیده؟ من اینجا در میان درختانی که زبان مرا نمی فهمند، در کوچه پس کوچه های سرزمین آلپ، که هیچ خاطره ای از ما ندارند قدم میزنم و میدانم در دل این خاک ریشه ای ندارم.مادر، آدم بی ریشه را باد با خودش میبرد. میبرد به بن بست تنگ خانه ات، آنجا که پدر سنگک به دست صدایم میکرد: ها بابا آمدی! به حیاط کوچک خانه ات که حتما حالا نارنج های درخت خانه ی مجید یکی یکی دارد میفتد زمین را پر کند.مادر دلم میخواست همین لحظه سرم را از پنجره بیرون کنم و صدایم کنی: سردت میشود بچه، برو تو! دلم میخواست پاییز دست های تو را داشته باشد، بوی غذای تو را، خنده های خواهرم را و پدرم را که بگوید شب بمان همینجا. اما خوشی های اینجا توی دلم را خالی میکند. مانند یک زخم است که نه می بندد نه میگذرد.من هر روز در سکوت به تو فکر میکنم. به خانه ای که دوستش داشتم. به کمترین چیزها. به بوی نان تازه. به یک بشقاب پر از خرما کنار لیوان های چای. مادر کاش دوباره کودکی بودم، سرم را روی پایت میگذاشتم و همه ی پاییزهای دنیا از من عبور میکردند.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 03 Sep 2025 14:26:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من امسال هم دعوت نشدم</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B9%D9%88%D8%AA-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%85-rqfeathxuiz4</link>
                <description>اینجا خوب است مامان. آسمان صاف و تمیز است. هوا عالی. آب و برق و گاز و اینترنت هم قطع نمی‌شود. پدر هر بار ازم میپرسد برق شما هم قطع میشود؟ به او بگو نه، قطع نمیشود.خوبی‌های دیگری هم دارد که نمیخواهم پز بدهم. ولی مامان من امروز بالاخره زانو زدم و گریه کردم. دلم حسابی پر بود؛ دلم از دعوت نشدن اربعین امسال هم پر بود همه را سر خودم خالی کردم و تا توانستم این‌بار گریه کردم. اصلا کی گفته است مادرها نباید گریه کنند؟ کودک درون این مادر از دوری زار می‌زند.امروز دلم میخواست فارسی حرف بزنم؛ به‌جایش گریه کردم. دلم میخواست روی زمین جلوی همان آشپزخانه کوچک‌ات دراز بکشم مامان. به‌جایش گریه کردم. دلم میخواست سرم را بزارم روی پایه خواهرم؛ به جایش گریه کردم. مامان انقدر خسته‌ام نمیدونم کجایش را برایت تعریف کنم.مامان، امشب آنقدر بغض کرده‌ام که اگر حرف بزنم، صدایم می‌شکند. کاش همین حالا صدای ظرف شستن‌ات را از آشپزخانه بشنوم، همان صدای آرام و آشنا که به من می‌گفت : بیا، یک چای تازه دم کردم. دلم برای بوی چای خانه‌ات تنگ است. مامان، دلم تنگ شده برای بوی پیراهنی که همیشه بوی آفتاب می‌داد، برای آن لحظه که بی‌هوا می‌گفتی: خسته‌ای، برو بخواب، من بقیه‌اش را انجام می‌دهم. کاش می‌شد همین حالا چشم‌هایم را ببندم و وقتی باز می‌کنم، ببینم روی همان فرش قدیمی خانه نشسته‌ام و تو روبه‌رویم نشسته‌ای</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Fri, 15 Aug 2025 01:18:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرا ببخش مامان که زود بود برایت</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-rivn4rhxfs1w</link>
                <description>هافگارتن گاهی دلم میخواهد پنجره ی آفیسم را باز کنم، سرم را بیرون ببرم و زیر باران فریاد بزنم: نمانده در دلم دگر توان دوری. یک دل سیر گریه کنم و بعد برگردم پشت میزم و ادامه ی کارم را انجام بدهم. انگار که آب از آب تکان نخورده.این انتخاب بی رحمانه ای بود بین ماندن و رفتن! این بی رحمانه بود که برای داشتن یک زندگی ساده ی معمولی باید عزیزان مان را رها میکردیم و می رفتیم. ما دل مان را آنجا جا گذاشتیم، روح مان را. فقط توانستیم بعضی از وسایل مان را همراه خود ببریم.وقتی از سفر به ایران بازگشتیم و وارد خانه شدیم، و گلِ نازدارم(دخترم را میگویم؛ در یک ترانه ی لری خواننده معشوقش را اینطور صدا میزند: گلِ نازدارم، مَه شوگارم) از دلتنگی شروع کرد هق هق گریه کردن، او را در آغوش گرفتم و دوتایی یک دل سیر گریه کردیم، و فقط گفتم معذرت میخوام مامان که مجبوری این را تحمل کنی. معذرت میخواهم دخترم که برای یک زندگی ساده ی معمولی روح کوچک ظریفت باید درد بکشد. اگرچه که شاید او فکر میکند ما خودخواه بودیم که خانه ی قشنگ مان را رها کردیم و برای ماجراجویی به سرزمین غرب آمدیم. ببخش که این بهشت زمینی خداوند نمیتواند تو را هم گول بزند و بودن در کنار دایه ات را به همه ی این زیبایی ها ترجیح میدهی. ببخش مامان چون من نمیتوانم به تو بگویم از چه گریخته بودیم، و ایران برای تو خلاصه میشود به یک مفهوم ساده ی مهربان زیبا: خانواده.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Tue, 15 Jul 2025 14:10:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چمدان‌هایم را بسته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%DA%86%D9%85%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-x361wbiva8zm</link>
                <description>تجریشمادر، دارم چمدان‌هایم را میبندم. روزهای آخر نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود. ادویه خریده‌ام؛ سبزی خشک؛ سبزی قرمه. زرشک و زعفران و این چیزها. خرده یادهای ایرانی‌ام را برای سال بعد همراه خودم میبرم.دلم میخواهد‌ بعد از ظهر که به خانه برمیگردم بوی ایران از خانه‌ام بیاید. مادر، کاش تو هم آنجا بودی؛ کلید که می‌انداختم صدای تو را می‌شنیدم. و دخترانم که از مهد برمیگشتند، دایه دایه گفتن‌شان بی پاسخ نمی‌ماند.روزهای آخر مضطربم. توی دلم رخت می‌شورند که به فرودگاه امام فکر میکنم. شب آخر که داشتم میامدم ایران، خواب خداحافظی فرودگاه امام را دیده بودم. انقدر گریه کرده بودم که صبح حالم خراب بود.چرا قسمت ما این دوری شد. مادر کاش پرنده‌ای بودم؛ پر میزدم تا حیاط خانه‌ات، ساعتی سرم را روی پایت میگذاشتم و برمیگشتم به خانه‌ام.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jun 2025 21:23:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین خداحافظی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-hzuw2zkkcxyz</link>
                <description>مصمم بودم؛ مثلا. خنده از صورتم نمیرفت. آخرین چمدان را که از خانه بیرون آوردم قلبم ریخت، برگشتم یک بار دیگر خانه‌ام را نگاه کردم. باقیمانده ی بستنی هنوز توی یخچال بود؛ سبزی قرمه‌های سرخ شده را گذاشته بودم توی فریزر. ماه و ستاره‌های اتاق دخترانم را خاموش کردم؛ دستی به آجرهای سفید تی‌وی وال کشیدم. شمعدان‌های نقره‌ام را بوسیدم. چشمانم را بستم و درد توی گلویم را قورت دادم.اینجا خانه‌ی من بود. رویا ساخته بودم؛ مادر شده بودم؛ ماشین خریده بودم؛ رشد کرده بودم. کار کرده بودم. نمی‌توانستم دل بکنم. فقط باید قورت می‌دادم. گریه نکردم. حتی پدرم را دلداری داده بودم؛ نهیب زده بودمش که محکم باش مرد؛ بر‌میگردم!گریه نکردم، موهای خواهرم را بوییده بودم ، به پشتش زدم که گریه نکن، میایی آنجا می‌بینمت. اما به مادرم که رسیدم فقط قورت دادم، دندان‌هایم را فشردم روی هم و محکم سرم را تکان دادم! بدون بوی مادرم چطور باید دوام بیاورم!گیت‌های خروجی فرودگاه را یکی یکی رد میکردم، هنوز هم گریه نکردم. دخترانم را به دندان کشیدم؛ دستم را برای برادرم به نشانه‌ی آخرین خداحافظی تکان دادم و خودم را با برچسب‌های روی چمدان مشغول کردم.ترس تمام وجودم را گرفته بود. خانه‌ام را رها کردم و پایم را که توی هواپیما گذاشتم، برگشتم یک‌بار دیگر خانه را نگاه کردم؛ همه جا تاریک و سیاه در دل شب بود. راهی جز رفتن نبود؛ </description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Thu, 06 Feb 2025 23:18:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیزی را که مرا یاد تو بیندازد دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ceqprkyjx7w5</link>
                <description>عزیز کوچک من که حالا دیگر با هیچ معنایی کوچک به حساب نمیایی، اما در قلب من هنوز آن برادر شیطون کوچک قامت بچگی هایم هستی؛ هر چیزی که مرا یاد تو بیندازد دوستش دارم. مثلا فوردهای توی خیابان را بی هیچ دلیلی دوست دارم. فقط چون تو هم یکی از آنها را داشتی. چند وقت پیش که عکس های سال های دور را نگاه میکردم، آن زمان هایی که همه مان ایران بودیم هنوز، فقط قد و قامت بلند تو بود که بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشتم نگاهش کنم. داشتم فکر میکردم این شلور کتان کرمی با این پیراهن سفید خیلی زیبا انگار از اول هم توی تن تو دوخته شده بود! با آن موهای مشکی یکم بلندت که به سمت چپ صورتت حالت گرفته بود، قلب هر خواهری را به وجد میاورد. مخصوصا آن نگاه پر امیدت به دوربین که هنوز هم برایم قابل ستایش است.لورانت را که میبینم یک لحظه مکث میکنم و یک لبخند تحویلش می دهم. حتما میتوانی حدس بزنی چرا! چون قد و قامت تو را دارد و آستین های پیراهنش را مثل تو بالا میزند. یا گوپی آن روز که شلوارک لی اش را با پیراهن چهارخانه اش با آن کالج های مردانه پوشیده بود یک لحظه خشکم زد! البته بگویم تو از او خیلی خوش تیپ تر هستی. یا یادت میاید اولین پرایدت را که خریده بودی برایم محسن یگانه پلی میکردی؟ مثل آن روزهای یگانه، موهایت هم بلند بود. هنوز به یادت آلبوم آن روزهایش را پلی میکنم.حالا یکی از همان روزهاست. فقط من توی آفیسم دارم کد میزنم و اسپاتیفای تصمیم میگیرد این بار یکی از همان محسن یگانه ها را برایم پلی کند.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 15:44:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزینه‌ش چقد شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%87%D8%B2%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B4-%DA%86%D9%82%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-thg8bkvsjxdk</link>
                <description>بعد از مدت‌ها فرصت شد توی آینه نگاهی به خودم بندازم. باقیمانده‌ی موهای سرم که بیشمار سفید شده‌اند منو یاد حرف مجتبی انداخت که گفت نفهمیدم فاصله‌ی سی تا چهل سالگی چطور گذشت! بعد یادم اومد درد‌های گاه‌گاه لگنم حالا دیگه بخشی از زندگیم شده! همینطور سوت مداوم گوش راستم، و کم بینایی چشم چپم! حالا دیگه درست در میانه ی سی، یاد گرفته‌ام که چطور با گوش میانی‌ام کنار بیام که زمین‌گیرم نکنه. همونطور که یاد‌ گرفتم چطور مدارا کنم تا از کارای خونه باز نمونم و پای چپمم فلجم نکنه.یهو یادم اومد این یک سال اخیر چقدر دست و پا زدم تا زیر چالشای مهاجرت غرق نشم. چطور قلبم تیکه و پاره می‌شد وقتی بچه‌م نمیتونست با بچه‌های دیگه حرف بزنه، و هر‌ روز چشمم به سالن بازی کیندرگاتن‌شون بود تا ببینم بالاخره جرات میکنه این دختر خاورمیانه‌ای زبون باز کنه و خودشو بین هم‌سن و سال‌های اروپایی خودش بُر بزنه!اینا فقط یه بخش کوچیک از هزینه‌هایی بود که برای تغییر دادم. تغییر همیشه درد داره، رنج داره، هزینه داره. </description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 21:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-meggxqdq4qmh</link>
                <description>کریسمسیک روز آمدم نوشتم دلم تنگ است، برای کاناداهایی که پدرم میگرفت. دلم تنگ است برای صبح هایی که خواهرم از شیفت شب برمیگشت. برای پسر افغان فروشنده سر کوچه مادرم این‌ها. برای الویه‌هایی که خواهرم درست میکرد. برای نان خراسانی های برشته ی مادر، برای پز برادرم را دادن. گفتید اگر دلت تنگ است برگرد! گفتم شب خداحافظی فرودگاه امام جانم را گرفت، پاهایم سست بود، خانه زندگی قشنگم را که به خودم می‌بالیدم برای ذره ذره روی هم گذاشتنش رها کردم و آمدم، به وین که رسیدم غربت سیلی محکمی به گوشم زد! گفتید چرا به این خفت و خاری تن میدهی! برگرد!یک روز دیگر آمدم گفتم غمگینم که نمیتوانم انگلیسی خوب صحبت کنم، گفتید استعداد نداری برو دنبال استعدادت!!بعدش دیگر تصمیم گرفتم ننویسم؛ و حتی نخوانم. بعد دیدم من آدم نوشتن هستم، کم کمش از نوجوانی، از وقتی یادم می‌آید می‌نوشته‌ام! چطور حالا در اواسط دهه سی دست از نوشتن بکشم؟ حالا که حتی یک همزبان هم دور و برم نیست! ولی با ویرگول قهر کرده بودم، تصمیم گرفتم این بار در پلتفرم های انگلیسی بنویسم. حالا ولی می‌دانم که فارسی نوشتن است که غمی از روی دلم بر‌میدارد. باز هم برگشتم. به ویرگول. لطفا قضاوت نکنید؛ یا در دل‌تان نگهش دارید.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 22:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان، تو همیشه اینجایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-n4myxqfrc3ir</link>
                <description>هافگارتناجازه میدهی گاهی، هر از گاهی، تک و تنها روبرویت بایستم، چشم هایم را ببندم، دست هایم را مشت کنم و فریاد بزنم؟ بگویم قرار نبود انقدر سخت باشد. گاهی، اقلا گاهی به آن نیاز دارم که گلایه کنم. بگویم بابت همه چیز سپاس؛ ولی اجازه بده گاهی زانو بزنم، کم بیاورم؛ بغض کنم.از روزهای سختی که مسیر کرج تا تهران را گوشه ی اتوبوسی سرپا طی میکردم و گاهی یک حبه قند مرا از بی هوشی نجات میداد، روزهای زیادی گذشته و اتفاقات بزرگی افتاده است. شاید آن روزها فکر نمی کردم روزی در قلب اروپا، از یادآوری خاطرات آن روزهایی که فکر میکردم فلاکت از سر و روی زندگی ام می بارد، بغضم بگیرد. آن روزها با همه ی تلخی ها سختی ها ناکامی ها نبودن ها و نشدن ها، آخر شب وقتی به خانه بر میگشتم می توانستم چشمان نگران مادرم را ببینم که در را برایم باز کرده، و یک سینی غذای گرم برایم آماده کرده.گاهی، اقلا گاهی، علیرغم همه تلاشم برای سرگرم شدن به کار دنیا، دلم برای مادرم تنگ می شود. و آرزو میکنم کاش هیچوقت زندگی ای خلق نمیشد.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2024 14:02:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید سخاوتمند؛ شاید هم کم باشد سخاوت</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA%D9%85%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-%D8%B3%D8%AE%D8%A7%D9%88%D8%AA-u40b7bom3e3y</link>
                <description>همسایه های فعلی (به یاد همسایه ی خیلی قدیم)می توانست ما را نادیده بگیرد؛ اصلا به روی خودش نیاورد که کسی در همسایگی آنهاست که سنخیتی با آنها ندارد. اصلا کی دلش میخواهد با فقرا رفت و آمد کند؟ چی عایدش می شود؟ خیلی راحت می توانست چشمش را به روی ما ببندد. ما هم که اصلا انتظاری نداشتیم! کی از آنها خواسته بود الکی بگویند این کولر گازی  اضافی است، می ماند گوشه انباری خاک میخورد، خراب می شود؛ شما نصبش کنید! یا حداقل می توانست یک منتی سر ما بگذارد! یا به روی مان بیاورد که این گرمای نفس گیر با یک کولر سر نمی شود! یا اقلا هرازگاهی احوال کولرش را بگیرد و ما را شرمنده کند که این خنکای هوای خانه از مرحمت آنهاست. یا مثلا اگر به وقت پیتزا درست کردن ما را صدا نمیزد، کسی بازخواستش میکرد؟ اصلا ما که تا حالا پیتزا ندیده بودیم! نه که فقط ندیده بودیم، نشنیده بودیم. یا مثلا فکر میکرد ما گله می کنیم که چرا وقتی همسرش شب کار است ما را دعوت نمیکند شب را آنجا باشیم؟ کنار بچه هایش آنقدر بازی کنیم که متوجه گذر زمان نشویم، و مسعود اجازه بدهد ما میکرو ندیده ها قارچ بازی کنیم! یا مریم لباس های آنچنانی مهمانی اش را بیاورد برایمان بپوشد و ما را کنار دکورهای مجذوب کننده خانه شان بگذارد و با دوربینش از ما عکس یادگاری بگیرد؛ و شب هم زیر باد خنک کولر در رختخواب های گرم و نرم شان همه کنار هم بخوابیم!واقعا فکر میکرد ما به دل میگیرم اگر تولد دخترش دعوت مان نکند؟! ما که تا حالا کیک تولد ندیده بودیم! لباس خوشگل نپوشیده بودیم، برای مان در و دیوار را کسی تزیین نکرده بود و دورمان نرقصیده بودند! پس بود و نبود ما چه فرقی داشت که با عزت و احترام ما را میبردی تولد دخترت، برش بزرگتر کیک را به دکتر(برادر بزرگ من، که حالا دکتر است و ما عادت داریم دکتر صدایش میکنیم، دل مان به همین عناوین خوش است)می دادی چون یکجورایی پیشت عزیزتر از بقیه بچه های مهمانی بود. و از یکی یکی ما عکس های قشنگ میگرفتی. چرا؟ چرا هر سال از مسافرت که برمیگشتی برای ما لباس های رنگی رنگی میاوردی؟ تازه یادم نرفته که نزدیک مهر که میشد چقدر مداد و دفتر و .. بهمان میدادی. هر بار هم یک اسمی رویش میگذاشتی؛ شرکت داده به نصیر؛ عموی بچه ها از رامهرمز فرستاده؛ جایزه ی دکتر که انگلیسی یاد مرجان داده؛ مسعود خواسته با شما مثل هم باشد.تمام نمی شود. هزار مثال دیگر هست که باید بنویسم. ولی فقط میدانم هیچوقت آن دختر خردسال فراموشش نمی شود فقرشان باعث نشد دور انداخته شوند.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Tue, 20 Aug 2024 13:06:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به بهانه زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%A8%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-atqktcrrc6j2</link>
                <description>وقتی از پنجره اتاقم (هتلی در اتریش) بیرون را نگاه کردمآن جا یک قهوه خانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای.چرا؟ دنیا خراب می شد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟عجله، همیشه عجله! کدام گوری میخواستم بروم؟من به بهانه رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشته ام...این من بودم که محمود دولت آبادی خیلی خوب توصیفش کرد. من وقتی هر روز آرزو میکنم هنوز چهار و نیم صبح نشده باشد، و گوشی ام زنگ نخورد. یک ساعت فقط یک ساعت بیشتر بخوابم. من سال هاست که نخوابیده ام. راحت نخوابیده ام. کم و اندک. فقط زنده بمانم! و بعد هم با عجله خودم را برسانم شرکت. بدون این که اقلا از خنکای هوای دم صبح و آواز پرندگان کوچه ی مان لذتی برده باشم. کار و کار و کار. بعد هم بی هیچ تعللی خودم را رسانده ام خانه. بدون توجه به این که چقدر دلم میخواهد بعد از این ساعت طولانی کار با دوچرخه دوری بزنم و هوایی به سرم بخورد! درست برعکس آقای انتظاری! که همیشه راه های جدید را کشف میکند. من فقط چشمم به ترافیک لایت است که سبز باشد و زودتر خودم را به خانه برسانم، چون باید هرچه زودتر کارهای خانه و بچه ها را سر و سامان بدهم!</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 14 Aug 2024 11:51:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالینت چطور مرا نجات داد</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%A8%D8%A7%D9%84%DB%8C%D9%86%D8%AA-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-uugrcrxpwlcz</link>
                <description>فکر میکردم Balin خوانده میشود. ازش پرسیدم T آخر اسمت خوانده میشود؟ گفت بله! پس به زحمت T را هم تلفظ میکنم: بالینت. در کارش حرفه ای تر از آن بود که بتوانم متوجه شوم فقط بیست و سه سال دارد! قد بلند اروپایی اش، و حضورش در گروهی که همه سینیوری بودند برای خودشان، مرا کاملا گمراه میکرد. رفتار کاملا حرفه ای، تسلط به سه زبان دیگر به جز زبان مادری اش، تجربه سفر های متعددش به کشورهای مختلف دنیا، چطور میتوانستم فکر کنم اینها همه دستاوردهای یک پسر فقط بیست و سه ساله است!گفتم بالینت ترم جدید زبان آلمانی شرکت را ثبتنام کردی؟ چون فقط چند ماه قبل از من آمده بود؛ گفت نه راستش، پرسیدم چرا؟ گفت چون من زبان آلمانی هم بلدم!! واقعا دلم میخواست سیامک انصاری فیلم های مدیری شوم، در افق محو بشوم. اگر اینها مدرسه رفته اند، پس ما کجا می رفته ایم که حتی انگلیسی هم یاد نگرفتیم؟! گفتم اوه! پس تو میتوانی به سه زبان صحبت کنی! هانگرین، انگلیسی و آلمانی! پراد آو یو! گفت بله و البته ژاپنی!!و با وجود همه اینها همیشه مرا تشویق میکرد که خیلی خوب انگلیسی صحبت میکنی! دروغ میگفت. میخواست تشویقم کند. من ارتباطم را با جماعت غرب با بالینت شروع کردم. چنان مرا پذیرفت و وارد حریمش کرد که من بالاخره بعد از چندماه از لاک خودم بیرون آمدم، یک روز که از سفر پرتغال برگشته بود و نیامده بود آفیس بهش پیام دادم: اِ بیگ اَنونسمنت!! گفت چی شده؟ دِ بلو اسکرین؟! (مشکل ارورهای صفحه آبی که چندوقت پیش در ویندوز پیش آمده بود) گفتم نه، من امروز با یان و اُوه رفتم کافی خوردم! چنان ذوق کرد و تبریک گفت که فکر کردم یک کار خیلی مهم انجام داده ام. الکی گفت آره منم خیلی طول کشید تا این کار را کردم. بعد از آن وقتی بالینت بود من هم اعتماد به نفس حضور پیدا میکردم. و البته استقبال خیلی خوب گروه. برخلاف من که از معاشرت با دیگران فرار میکردم، آنها منتظر جوین شدنم بودند.چند روز پیش هم که با هم برای نهار رفتیم، از غذای من سفارش دادند! چون رستوران حلال نبود، پس من یک غذای گیاهی سفارش دادم. با کمال تعجب بالینت و اُوه هم همان را سفارش دادند. گفتم آی جاست واندر که با وجود این همه غذای خوشمزه چرا باید اینو سفارش بدی؟ گفت چون تو تنها نباشی!ممنونم بالینت. </description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 08:40:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سادگی زیبایی ست</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%B3%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-ns8jkrh5ysrt</link>
                <description>همینقدر ساده و بی حوصلهدر سکوت، دلتنگی، غم، غربت، سادگی و بی حوصلگی سلامی کردم به سی و چهارمین سالگرد تولدم.شاید اگر بخواهم عاشق یک چیز جماعت اروپا شوم، همین سادگی و بی آلایشی و بی ریایی آنها باشد. شاید اگر از یک چیز وطن آزاد شده باشم، تجمل گرایی و دروغ و ریا باشد. من اینم. همینقدر ساده ی ساده. شاید حتی ساده تر از این. چون هرگز فکر نکرده ام باید جشن بگیرم تولدم را. برگزاری همین ساده ترین حالت ممکن جشن هم کار همسر است. چون معتقد است روزهای مهم باید متفاوت باشند. برعکس من که هیچ روزی روی تقویم برایم مهم نبوده است.سلامی به سی و چهار کردم، در حالی که روحم زیر فشار بار زندگی خمیده شده بود.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 15:26:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولکام تو نروژ</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%88%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-%D9%86%D8%B1%D9%88%DA%98-pers78oxofa9</link>
                <description>فردا بیست و پنجم جولای سمیه هجرتش شروع میشه. مهیار چند ماهه اومده. نروژ ویزای همراه رو دیر صادر میکنه. سمیه فردا میاد. وقتی یادم میاد چه فشار سنگینی رو تو فرودگاه تحمل میکردم نفسم میگیره. چه ترکیب سختی! تا قبل از این فکر میکردم دردناک ترین تجربه زندگیم پیوند روده م بوده. ولی راستش خداحافظی توی فرودگاه تا حالا از همه ش سخت تر بوده. باید زار زدن خانواده مو تحمل میکردم، باید خودمو کنترل میکردم که گریه نکنم. باید بچه ها رو مدیریت میکردم که متوجه عمق فاجعه نشن. باید خودمو مصمم و خوشحال نشون میدادم. ولی فرو پاشیده ترین حال جهانو داشتم. فقط یه کاور روم کشیده شده بود که کسی درون مو نبینه. وقتی بعد از همه ی این ماجراها رسیدم اتریش احساس آوارگی و بی پناهی داشتم. احساس کردم همه ی اون زندگی، خونه، دار و ندار مونو که انقدر براش زحمت کشیده بودیم، دیگه گذاشتیم و اومدیم. حالا فقط ما بودیم و چندتا چمدون با یه آینده ی نامعلوم که هر لحظه سیلی می زد تو صورتم. مفهوم همه چی یهو عوض شده بود! استقامت، استقلال، هرچی تا الان بوده، برام مثل یه تخیل بود، حالا اگه میتونی از اول مفهومی بساز به اسم استقامت، به اسم سرپا وایسادن، به اسم تحمل، غربت، تنهایی. انگار از نو متولد شدی. حتی باید از نو زبان باز کنی.  برای من یه درد مضاعفم داشت. چون یه کار خیلی خوبو گذاشتم و اومدم. کار کردن با مجتبی و ایرلندی ها یه تجربه خیلی خوب بود توی زندگیم. فکر این که دیگه هیچوقت نمیتونم باهاشون کار کنم بیشتر از هر چیزی آزارم میداد. دلم میخواد بیشتر ازش بنویسم. شاید بتونه غم مو تخلیه کنه. جون دوباره بهم بده.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 11:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه به دوش</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B4-nc7g82ibowi6</link>
                <description>امروز بسیار غمگین بودم. وطنم درگیر انتخابات جدید است. و من خسته تر از آنم که خودم را به مونیخ برسانم برای شرکت در انتخابات. راستش اگر کور سوی امیدی بود، خانه ام را به دوش نمیگرفتم و به غرب پناه نمی‌بردم.من بارها و بارها با امید بسیار، با امید اندک، با چنگ و دندان به هر ریسمانی چنگ زدم و رای دادم که خانه‌ام را آباد کنم و دوباره بسازمش. نشد. من هر کاری می‌شد کردم که بمانم؛ نشد.به لطف جمعه ها، امروز نیمه وقت کار کردم، و وقتی رسیدم خانه، دخترک هنوز از مهد برنگشته بود، فرصت مناسبی بود تا با خانواده ام صحبت کنم.پدرم مثل همیشه صبح زود رای داده بود و پای تلوزیون نشسته بود تا اخبار لحظه به لحظه انتخابات را دنبال کند.پدرم زیاد دلتنگ مان می شود؛ خیلی پیش آمده تا تلفنش را جواب می دهم میزند زیر گریه؛ یا بارها شده جلوی دوربین نیامده چون داشته گریه میکرده. هر بار هم می‌پرسد آنجا برای‌تان خوب است؟ راضی هستید؟ درآمدتان خوب است؟ این ها را می پرسد تا دلش را آرام کند که اگر نیستیم، ولی خوشحالیم.اما نیستم.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jun 2024 18:15:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدرخوانده</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-efg2scs4qqix</link>
                <description>شاید یک روز آمدم نوشتم قلبم به خاک اروپا تعلق گرفت. ولی در این برهه از زمان نیست. در برزخی گیر کرده ام که نه تاب وطن را دارم، نه دلم به زیبایی های غرب گرم می شود. نه می توانم بی توجه به دردهای بی علاج وطن بمانم و ادامه دهم، و نه رفاه و آسایش غرب می تواند گولم بزند. مانند فرزند پدر معتاد که نه در کنار پدر روز خوش دارد، نه حاضر است پدرش را با پدر پولدار و کم دردسر همسایه عوض کند.گاهی آرزو میکنم کاش در روستای مادری ام بودم با اورسی های پاره، هنگام پریدن از عرض چشمه پایم توی گل و چشمه گیر میکرد و گوشم پر میشد از صدای زنانی که لری کودکان شان را صدا میکنند. و در همین لحظه صدای زنگوله ی گوسفندان گله از راه برسد. پسران جوان گله را برگردانده باشند برای استراحت و نهار. و آفتاب سر ظهر چنان بتابد که دستمال های گردن شان را که شسته شده اند به آب چشمه ، در چشم به هم زدنی خشک کند.و از آن تنها نمی به جا بماند که در راه برگشت خنکای سر و صورت شان شود.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 19 Jun 2024 07:58:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندانی در بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Paeizam/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-zqspwuo9lgi5</link>
                <description>مادر چرا هرگز به ما نگفتی چه غم سنگینی‌دار‌د غربت؛ تو که از همان ابتدا زندگی مشترکت را در غربت بنا کردی. مادر از کودکی ام فقط همین را به یاد دارم که گاهی میگفتی کاش پرنده ای بودم و پر میزدم به خانه پدرم. مادر من حالا که گیر افتاده ام در این بهشت زمینی، دلم میخواهد همان پرنده بودم و پر میزدم به وطنی که به من خیانت کرد. و من برای انتقام فقط توانستم خودم را از او جدا کنم و رنجی دیگر به زندگی سراسر رنجم اضافه کنم.من با جماعت غرب نمیتوانم ادغام شوم، به حریمم راه‌شان نمیدهم، عمق شان را درک نمیکنم. بهشت‌شان برایم به زندانی می ماند.مادر مرا ببر به روستای لر نشینان، آنجا که گندمزارهایش زرد زرد است و آماده ی چیدن. آنجا که جوانانش رویای شیرعلی مردان به سر دارند و زنانش بی مریم. سرم را روی پایت بگذارم و هرگز بیدار نشوم.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 12 Jun 2024 17:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درهم برهم نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AF%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%87%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-axhqhjtvzgkm</link>
                <description>دوست داشتم تو یه خانواده پولدار به دنیا میومدم. مثل دوستان جدیدم در دامنه های آلپ. که با تمکن مهاجرت کردن. دلم میخواست تو زندگیم یا اقلا بخشی از زندگیم نگران اقتصاد خانواده نمی بودم. دلم یه احساس رهایی میخواست. دنیا اینجوریه. من دوست داشتم مثل اونا پولدار بودم، اونا دوست دارن مثل من شاغل باشن و موفق(اونا فکر میکنن من موفقم!!). دلم میخواست اقلا یه بخشی از زندگیم مسئولیت خاصی نمیداشتم و همین که صبح و شب میکردم برای همه مون کافی بود. مثلا هشت صبح پاشم اتاق مو مرتب کنم و یه لیوان چای بریزم و رو کاناپه دراز بکشم و از پنجره بیرونو نگاه کنم و آفتاب بخورم. بعدش یه تماس تصویری بگیرم و با خانواده م صحبت کنم. بعدشم برم بیرون قدم بزنم و بچرخم و خرید کنم و بیام خونه. یه فیلم ببینم و ..ولی باید چهار و نیم صبح بیدار شم و آماده شم بیام آفیس و از پنج کار مو شروع کنم. و هرچی به ساعت نگاه کنم ببینم تازه هفت صبحه و من دو ساعته که دارم کار میکنم!بعدم که کارم تموم شد سریع خودمو برسونم خونه پبش بچه ها و در خدمت خانواده باشم تا شب که دیگه پلکام بسته میشه.سال های سال میشه که دلم یه استراحت کوتاه میخواد. همیشه فکر میکنم تنها این مرگه که منو نجات میده. شاید بی مسئولیتی باشه که به فکر دخترا نیستم و مصمم میگم که مرگ. ولی خیلی وقتا میتونم با این بی مسئولیتی کنار بیام و صمیمانه آرزوش کنم.نگفتم مرگ، که بگم برای فرار از خستگی و مسئولیت های زندگی. برای پایان دادن بی این بی مفهومی حرف از مرگ زدم. نمیفهمم چرا وقتی کسی از دنیا میره میگن آخی بیچاره! واقعا متوجه نمیشم چرا! مگه غایت همه ما نیست؟ مقصد اصلی.</description>
                <category>پاییز ☘</category>
                <author>پاییز ☘</author>
                <pubDate>Wed, 29 May 2024 11:53:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>