<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Papoury</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Papour</link>
        <description>دانشجوی روانشناسی | در جست‌وجوی حقیقت... با ذهنی ناقص و قلمی شکسته!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:33:00</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2839450/avatar/VUeYIV.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Papoury</title>
            <link>https://virgool.io/@Papour</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-pwhojxncfayq</link>
                <description>زندگی، صدای تق تق کفش‌های پاشنه‌بلند تن‌فروشی‌است که قبل از طلوع آفتاب، خود را به خانه رسانده و صدای نعره‌ی شرخری است که آمده چکی را پاس کند. صدای خنده‌ و بازی گرگم به هوای بچه‌ها در ختم مادربزرگ است و صدای جیغ گربه‌ای که رویش آب می‌پاشند.صدای گلوله‌ای از برجک الهام، در پادگانی آموزشی بغلِ سراب نیلوفر است که معشوقه‌ی الهام را از میان برد.زندگی، صدای جیغ‌هایی از سمت طاقبستان بعد از نیمه شب است و زندگی، هرویینی‌ است که با مهر نماز پودر شده قاطی شده است. زندگی نور رعد و برق در دو قدمی و صدای اتوبوس در حال حرکت به سمت مرگ است.زندگی نغمه‌ی شادی دشمنی است که با مرگ رقیب، می‌میرد و صدای دروغ‌هایی است که به مادر برای رهایی از سرزنش می‌دهی. زندگی نبات سفید خرد شده‌ی لابلای کریستالهای آم‌فتامین است.پ.ن: پست‌های اخیر، پیش‌نویس‌های منتشر نشده منن. اینم همینطور!</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Sat, 31 Jan 2026 00:49:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بنده جبر جغرافیا هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%A8%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AC%D8%A8%D8%B1-%D8%AC%D8%BA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-idwube0j0riz</link>
                <description>قبلا پستی در ویرگول می‌نوشتم، همان‌ روز حدودا ۲۰ لایک می‌گرفت با چندین بازدید. الان چند پست قبلیم اندازه‌ی کامنت یکی دیگه تو ویرگول لایک می‌گیره. رو مخم رفته این موضوع. الان بیشتر از ۴ سال از توی ویرگول بودنم میگذره و اذیتم از اینکه نادیده گرفته شدم. حس نامرئی بودن اذیتم میکنه. همیشه سیاهه لشکر بودم و خواهم بود. البته گاهی شده بخوام نقش اصلی هم بگیرم... ولی شدم نقش بد و شرور ماجرا.فیک بودنم داره اذیتم میکنه و اینکه هر روز دارم برای اینکه فیک‌تر و آشغال‌تر از قبل نشم با خودم مبارزه می‌کنم. روان‌درمانی تنها کاری که باهام کرد این بود که حس نداشتن کنترل رو ازم گرفت و الان میدونم دارم چه گوهی میخورم و چطوری زندگیمو به کثافت می‌کشم. البته از دولت محترم و عوامل پشت صحنه‌ی اقتصاد هم باید کمال تشکر و قدردانی رو داشته باشم که گوشی ۱۰ تومنی‌ای که پریروز فروختم رو الان بخاطر نوسان ارز ۱۳ نمیتونم بخرم.بوی گوهی که زندگیم گرفته رو با بوی سیگار قایم می‌کنم و فقط تلاش می‌کنم تکون نخورم که بیشتر توی گوه فرو نرم. نمیتونم پیش روانشناسم برم. چون بیشتر از مادرم ازم انتظار داره و باید برای راضی کردنش بهش دروغ بگم!! دروغ بگم در مورد روابطم، در مورد آشناهام، زندگیم، مرگم، حالم، رنگم، اشکم.روز به روز اخلاق گندم نزدیکتر به اخلاق گند پدرم میشه. مثل اون پاچه میگیرم، از کوره در میرم، فحش میدم، داد میزنم و میترسونم و موفق هم میشم. الان شدم بابام. کسی که ازش متنفرم.دلم میخواد گریه کنم و زار بزنم. کسی‌ام بهم نزدیک شد فحش‌کشش کنم. ولی نمیتونم گریه کنم چون اشکم نمیاد نمیدونم چرا و نمیتونم کسی رو فحش‌کش کنم چون کسی نیست که فحش‌کش شه. برای دوستای حضوری و فیزیکیم، چیزی شبیه جبر جغرافیام و برای مجازی ها هم کسی که نباید زیاد نزدیکشون شد.تو خوابگاه هرکی سرما می‌خورد من بالا سرش بودم. وقتی خودم از آنفولانزا داشتم بگا میرفتم، میبردمشون دکتر. شب بیدار موندم و واسه هم‌اتاقی نمک‌نشناسم تا صبح پرستاری کردم وقتی داشت توی تب می‌سوخت؛ دستمال خیس رو پیشونیش گذاشتم، پاهاشو شستم، قرصاشو دادم، حتی رفتم من کصخل یه گوشه از اتاق نشستم واسش گریه کردم. الان چی؟ زنگ میزنم جواب نمیده. دوباره زنگ میزنم. دوباره. دوباره. طی روز‌های مختلف. با بقیه حرف میزنه. ازشون شنیدم. ولی خب. جواب منو نمیده. واسش جبر جغرافیام. همینم که هستم. زورمو بزنم همینم. یه آدم تنها که انگار تو این ۶ سال فرقی نکرده. پوریای ۲۱ ساله مثل پوریای ۱۵ ساله باید بشینه تو یه سایت زپرتی چسناله کنه واسه کسایی که نه اونا پوریا رو میشناسن و نه پوریا اونا روپ.ن: امیدوارم این روزای تلخ هرچه زودتر تموم شه و بتونیم نفس بکشیم و زخمای بازشده‌مون بسته شه...</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 22:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیک &#039;به جای ی، الف بگذارید&#039;</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%81%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%DB%8C-%D8%A7%D9%84%D9%81-%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-njqz6oeyvhhk</link>
                <description>وقتی هیچکس نمیتونه درکت کنه که چی داری میگی و چی داری مینویسی، به خودت شک می‌کنی که واقعا خودت حالیته که چیکار داری میکنی؟اینجوریاس که بنده، هرکاری می‌کنم فکر می‌کنم که چقدر منیت داره این کار و من بودن من چقدر تو این کار اثر داشته؟ من کلا ادمی‌ام که همه چیز رو خیال می‌بینه و چیزی رو واقعیت تلقی نمی‌کنه... و تنها چیزی که میدونم وجود داره خودمم‌.وقتی دانشگاهم، حس می‌کنم خانواده‌ام نقش و خیالی بیش نبوده و وقتی خونه‌ام، همین حس رو نسبت به دانشگاه دارم. چندباری تلاش برای تغییر این کار کرده‌ام ولی هیچوقت به نتیجه‌ای نرسیدم. تنها زمانی میفهمم دنیا واقعی‌‌عه که واقعیت رو میخوام فراموش کنم و شروع می‌کنم به گریه کردن.نمیدونم الان چی دارم مینویسم و شاید اصلا انسجام درونی و معنایی نداشته باشه ولی خب. من دارم می‌نویسم که نوشته باشم که شاید دل تنگم یخورده اروم شه و بتونم راحت‌تر حرف بزنم. از مادر‌به‌خطا هایی که زندگیمو به گا دادن تشکر می‌کنم که تونستن به حد اعلا ب گام بدن.واقعیت هیچوقت به اندازه‌ای امن نبوده که بتونم توش بمونم. من آدم خیال‌پردازی نیستم. صرفا کنار واقعیت احساس راحتی نمی‌کنم و حرفام برا خودمم قابل ترجمه نیست.</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تعفن</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%AA%D8%B9%D9%81%D9%86-pcbmcwkp2nka</link>
                <description>آهسته چشمانم را باز می‌کنم. جنازه‌ای میبینم که رو به صورت افتاده و تعفنِ تن عریان باد کرده‌اش، لانه‌ی پشه ها و مگس‌‌ها شده است. کارد و چنگال و بشقابی کنارش، خونین و چرکین، رها شده و نانی خشکیده، اندوده به خون و کتابی که از لای ورق‌هایش، خون می‌چکد، هوای گرگ و میش پس زمینه‌‌ی نعش را دوچندان خوف‌ناک مینمایاند. به سمت جنازه قدم برمیدارم. فاصله‌ام کم نمی‌شود. قدم‌‌‌‍‌ها را تندتر میکنم. جنازه به همان سرعت از من دور می‌‌شود. بشقاب و نان و کتاب هم. با سرعت هرچه تمام‌تر می‌دوم. ناگهان جنازه متوقف می‌شود. نمیتوانم خود را کنترل کنم و پا روی جنازه گذاشته و رد می‌شوم. پشه‌ها از منافذی که در بدن هست، داخل محیط، پراکنده می‌شوند. جنازه قهقهه‌ای سر میکشد. خنده‌ای زننده و گوش‌خراش که با لرزیدن بدنش همراه است. خنده، رفته رفته آرامتر شده و جای خود را به گریه‌ای با شانه‌های لرزان می‌دهد. با هر تکان در بدنش، پشه‌ها و مگس‌هایی رو به هوا از تنش در می‌روند. نزدیکتر میشوم. صدایش آشناست. با لفظ آهای مُرده، رویش را برمیگرداند و دست پر پهلوی بریده شده به بشقاب اشاره می‌کند. کبدش در بشقاب است. سرش به سمت من میچرخد. میشناسم او را. جایی دیده‌ام چهره‌ی جنازه را. شاید هم جاهایی. در فکر فرو میروم که شاید بازشناسمش. چندباری دیده‌ام او را. درجاهای مختلف. آری! دیده‌ام او را. فکر کنم در آینه زندگی می‌کند.</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jan 2026 11:47:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغازه‌ی در دست پلمپ مادربزرگم</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%BE%D9%84%D9%85%D9%BE-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D9%85-umvdip4jrcdz</link>
                <description>اسم مادر بزرگم ایران است. ایران خانم.ایران خانم دعانویس و رمال است. البته از اول اینطور نبود. قبلا بروبیایی داشت و دیپلمه است. دوبار ازدواج کرده. وقتی شوهر اولش فوت کرد تازه دیپلمش را گرفته بود و قصد ادامه تحصیل هم داشت. خدابیامرز شوهرش به مدرسه فرستاده بودش.ایران میخواست برود دانشگاه که شوهرش مرد. فکر کنم اسم شوهرش همایون بود. وقتی همایون مرد، بالاجبار ایران را فرستادند خانه‌ی پدرش. پدرش شوهرش داد. دادش به یک عطار. عطاری که طبابت را تجربی و در دشت آموخته بود. ایران هم از خدا خواسته دانشگاه نرفت و طبابت را پیش پدربزرگمان فیضی یاد گرفت.بعد از آن هم از این در و آن در، دعانویسی یاد گرفت و رمالی را هم در کنارش ادامه داد. الان فهمیده‌اند رمال بودنش را و عطاری‌اش را می‌خواهند ببندند. به نظرتان چکار کند؟</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 11:37:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا حیوانات حرف نمی‌زنند؟ (۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D9%86%D8%AF-%DB%B1-lkuro4lfyqv4</link>
                <description>چرا حیوانات حرف نمی‌زنند؟ (۱)نمی‌شود درمورد زبان حرف زد و حرفی از کلاغ‌ها، زنبورها، میمون‌ها و امثال اینها در میان نباشد. در هر بحثی در مورد زبان، معمولا کسی به اعتراض می‌گوید: &quot;این‌ حیوانات میتوانند هشدار دهند، برنامه‌ی حمله بچینند یا آدرس دهند!&quot;حال باید بررسی کرد که آیا حیوانات، زبان دارند؟ برای پاسخ به این سوال، ابتدا باید زبان را تعریف کرد. برای تعریف زبان، به الکساندر لوریا مراجعت کنیم. لوریا، نوروسایکولوژیست روسی، زبان را اینگونه تعریف می‌کند.:زبان در ابتدا وسیله‌ای بیرونی برای ارتباط است، اما به‌تدریج به ابزار درونی برای سازمان‌دهی و جهت‌دهی فعالیت‌های ذهنی بدل می‌شود.لوریا در این عبارت، به چند نکته‌ی قابل بحث اشاره می‌کند. اول اینکه زبان منشا‌یی اجتماعی دارد و از تعامل بین فرد و دیگران است که پدید آمده است. و گفتار در ابتدا پدیده‌ای اجتماعی بوده تا شناختی.دوم اینکه در روند رشد، از دید لوریا و ویگوتسکی، زبان بیرونی که بر دیگران کنترل دارد، به زبان درونی برای کنترل خویش تبدیل می‌شود.به عبارتی دیگر، سیر زبان از کارکردی اجتماعی به سمت کارکردی شناختی بوده است و این، همان نقطه‌ای است که مسیر انسان را از سایر حیوانات جدا کرده است.پوریا حیدری@Ravanpaz</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Sat, 08 Nov 2025 03:51:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانشناسی | زبان و تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/Psychological/%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-hy92acjsxe89</link>
                <description>زبان، صرفاً ادای کلمات نیست. زبان کتاب‌دار ذهن است؛ اطلاعات را طبقه‌بندی می‌کند و به خاطرات و افکار نظم می‌دهد. گفتیم «افکار». بخش زیادی از افکار پیچیده و انتزاعی ما، به واسطۀ زبان شکل می‌گیرند و تثبیت می‌شوند. زبان فقط ابزار بیان نیست؛ بخش مهمی از شناخت را می‌سازد و نگه‌داری می‌کند.تفکر به‌طور مطلق «آورده‌ی زبان» نیست، اما تفکر پیچیده و نمادینِ انسان امروز، تا حد زیادی محصول زبان است. پس زبان از کجا آمد؟ آیا می‌شود اختراع زبان را یک ضرورت تکاملی مستقیم دانست؟ به نظر می‌رسد داستان پیچیده‌تر است: تفکر اجتماعی و نیاز به انتقال معنا، زبان را ساخت، و بعد زبان ظرفیت تفکر انتزاعی را چند برابر کرد.تفکرِ پیش‌زبانی و تفکرِ پس‌زبانی جنساً متفاوت‌اند و قابل قیاس ساده با هم نیستند. انسان پیش از زبانِ آواییِ پیشرفته هم می‌فهمیده، طرح‌ریزی می‌کرده و اجتماعی بوده است. نیاز تکاملی انسان، «تفکر و تعامل اجتماعی» بوده؛ زبان، امتداد همین نیاز و حرکت رو به جلو بوده — حرکتی از اشاره و آواهای ساده به سمت الگوهای آوایی و نمادین پیچیده.این ساختارهای پیچیدۀ زبانی ریشه‌ای فرهنگی–اجتماعی دارند؛ و مغز انسانی که از قبل با ژست و آوا ارتباط می‌گرفت، توان انتزاع لازم را برای گسترش آن‌ها داشت. بنابراین زبان و تفکر نه جدا هستند و نه یک‌طرفه؛ در چرخه‌ای هم‌افزا رشد کرده‌اند: تفکر زمینۀ زبان را فراهم کرد، و زبان افق‌های تازه‌ای برای تفکر باز کرد.پوریا حیدریپ.ن: نظرتون در مورد زبان چیه؟ کلی و همه جی قابل قبوله!پ.ن۲: به چنل روانشناسی ما سر بزنید. از اینجا</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Fri, 07 Nov 2025 01:36:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناموسا ولم کن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%A7-%D9%88%D9%84%D9%85-%DA%A9%D9%86-gh0nmmvvoqix</link>
                <description>در خواب‌هایم روزی را می‌بینم... روزی که دیگر قرار نیست خود را ثابت کنم. قرار نیست بخاطر گذشته‌ام مؤاخذه شوم و قرار نیست تصمیمات دیروزم، زندان فردایم شوند. اخلاقیات را زیر پا گذاشته‌ام؛ نه یکبار و ده‌بار که صدبار. ولی این دلیل نمی‌شود که بر صلیب ارزش‌هایتان بکشیدم. در شرایط من اگر بودید، روزی دو بار خود را از دار ‌می‌آویختید و هفته‌ای سه بار با بنزین، آتش به زیر و بر خود می‌زدید. شمایی که خود را اخلاقی می‌دانید، اگر شرایط مرا داشتی به اخلاق پایبند بودی؟ تویی که دم از اخلاقیات می‌زدی، اگر در شرایط من بودی باز اخلاقی بودی؟ اگر هر روز تکانه‌هایی که تجربه‌ می‌کنم را تجربه می‌کردی باز اخلاقی بودی؟گاهی **** برایم بالای منبر می‌رود و مرا برای خودم دوباره می‌شناسانند. همانی که ازش متنفرم و خود نیز می‌داند تنفرم را. تا وقتی من در این لجن‌زار از تو کمک نخواسته‌ام، توی لجن‌خوار گوه دیگران را نخور!آتشی که افتاده در تنم، تا پایین می‌سوزاند و می‌رود. دوست دارم مثل همیشه حرف بزنم ولی نمی‌توانم. این را هم دارم داد می‌زنم با هر قدرتی که دارم.</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 00:53:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا باید زمینه‌ی روانشناسی هیلگارد را خواند؟</title>
                <link>https://virgool.io/Psychological/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%87%DB%8C%D9%84%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-t3uf7ucojdu6</link>
                <description>احتمال دارد شمایی که این پست را می‌خوانید، دانشجوی روانشناسی، علاقه‌مند به روانشناسی یا هیچ‌کدام از این‌ها نباشید!کتاب زمینه‌ی روانشناسی هیلگارد، کتابی با حجم زیاد و دربرگیرنده‌ی مطالبی برای آشنایی با جهات مختلف روانشناسی‌ است. همانطور که از اسمش پیداست، خواندن این کتاب، یک زمینه‌سازی‌ برای خواندن عمقی مطالب و به نوعی، فونداسیونی است برای قدم‌های بعدی مطالعه‌ی روانشناسی شما.از ترجمه‌های خوب این کتاب!چرا خواندن این کتاب مهم است؟زمینه‌ی روانشناسی هیلگارد، از فصل‌ها و بخش‌های متعددی تشکیل شده است. از فصل اول که به تاریخچه‌ی روانشناسی می‌پردازد تا فصل‌های دیگری که به حافظه، ادراک، آسیب‌شناسی و ... مربوط است. هرکدام از فصل‌ها در حد ۳۰ تا ۴۰ صفحه حجم داشته و مطالبی برای آشنایی با سرفصل را ارائه می‌دهد.این کتاب‌ سال‌هاست توسط اساتید و جامعه‌ی علمی روانشناسی ایران به عنوان منبع و رفرنسی برای دروسی مثل مقدمات روانشناسی یا کلیات روانشناسی مطرح بوده و در کنکور‌ ارشد روانشناسی نیز از منابع معتبر محسوب می‌شود.متن روان و ترجمه‌ی شیوا، این کتاب را خواندنی‌تر نیز می‌کند. با وجود روانیِ مطالب، از بار علمی کتاب کاسته نشده و به تنها نکته‌ی منفیِ ترجمه‌ی کتاب، تاکید بر واژه‌های مصوب فرهنگستان فارسی است!این کتاب به چه دردی می‌خورد؟همان‌طور که در ابتدای مقاله بیان شد و از عنوانش نیز پیداست، این کتاب زمینه‌ را برای ورود شما به عرصه‌های مختلف روانشناسی را فراهم می‌کند. چگونه؟ زمینه‌ی روانشناسی هیلگارد از بخش‌های متعددی تشکیل شده است. بخش‌هایی نظیر زیستی، شناختی، اجتماعی، بالینی، رشد و … که علاوه بر ایجاد پایه‌ای قوی در مورد مطالب روانشناسی، می‌توانید بخش‌های مورد علاقه‌ی خود در روانشناسی را پیدا و در آن حیطه، به مطالعه‌ی کتاب‌های تخصصی‌تر بپردازید.در آخرروانشناسی علمِ کنار هم گذاشتن شواهد و حدس از روی شواهد ناکافی‌عه!</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 11:27:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل با خودرو</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B1%D9%88-jaauzhvynn15</link>
                <description>دستش نمی‌رود چیزی بنویسد. فکرش مشغول است. مشغول یک قتل. او در راه برگشت به خانه کسی را زیر گرفته است. زیر گرفته است؟ نمی‌داند. زیر گرفته است. حتما زیر گرفته است و حالا از یادش رفته است. &quot;باید برگردم و او را نجات دهم.&quot;کسی در خیابان‌ها نیست.صدای آرام باد در لابلای برگ‌های سبز و سرخِ سرو تبریزی، صحنه‌ی قتلی را باز‌آفرینی کرده است. دنبال مقتولش، لابلای درخت‌ها را می‌نگرد. جاده را چندبار چک می‌کند. کسی نمرده است. او مطمئن است که کسی بهید کشته شده باشد. چرا؟ چون اینجور فکر می‌کند.خود را مجاب کرده است که کسی را زیر نگرفته است. چیزی یادش نیست و چیزی برا استناد وجود ندارد. خود را دلداری می‌دهد.کلید را در قفلِ در می‌چرخاند و وارد خانه می‌شود. دلشوره‌ای خاص در دلش پدید می‌آید. &quot;نکند در راه برگشت، کسی را زیر گرفته‌ام؟&quot;</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Fri, 19 Sep 2025 00:16:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پژواک</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%BE%DA%98%D9%88%D8%A7%DA%A9-w7doxqjkqxsj</link>
                <description>فریاد میز‌نم تا شاید کسی صدایم را بشنود. پژواک صدایم، به عقب پرتم ‌می‌کند. شبحی وحشی از درون کفش‌هایم بیرون می‌جهد و خرخره‌ام را می‌گیرد. جهان تیره شده‌ است. پاهایم در هوا و گردنم در دست شبح وحشی‌است. چشمانم اندازه‌ی پاشنه‌ی پای شبه باز شده و سرخی خون از بغل مژه‌هایم به نوک انگشت شست پایم چکه می‌کند. دنیا سرخ و سیاه است. اشک‌هایم مزه‌ی خون می‌دهد و بوی حرکت آهن زنگ‌زده را روی گونه‌هایم حس می‌کنم. فریادی بلند‌تر می‌کشم و اینبار، پژواک صدا، به دیوار می‌کوبدم و میله‌ای فولادین سینه‌ام را با ضربه‌ای شکافته و از میله آویزان می‌مانم. پاهایم در هوا تکان می‌خورد. خونِ چشمم از نوک انگشت شست پای راستم بر روی زمین چکه می‌کند. ناباورانه دنیای سرخ و سیاه اطرافم را می‌نگرم. درختی زرشکی با برگ‌های قرمز، سیبی قرمز که شاید قرمز هم نباشد و پایی کنده شده که شاید خونش قرمز نباشد.</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Thu, 18 Sep 2025 01:12:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماسه‌های روان</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-ec098ynbg5sb</link>
                <description>آهسته قدم می‌زند. قدم‌هایش سنگین‌تر شده‌اند و با زور بیشتری جلو می‌رود. با خود زمزمه می‌کند: &quot;تو می‌تونی! تو میتونی این سختی رو هم از سر بگذرونی.&quot; حرفش با عملش یکی نیست. با هر قدم، عضلاتش درد بیشتری به خود می‌گیرد و عضلات چهره‌اش در هم تنیده‌تر و سرخ‌تر به نظر می‌رسد. فاصله چشمانش با زمین، کمتر و کمتر می‌شود. حال تنها سرش از خاک بیرون است. &quot;من می‌تونم! عضلاتم خیلی سفت شدن، ولی می‌تونم.&quot; خاک وارد دهانش می‌شود. نمی‌داند چیست. شاید عضلات سفتش پودر شده‌اند.چیزی متصل به طناب نجات، در داخل شن‌های روان غرق شده است. جنازه است. عابران طناب به کمر می‌بندند تا هنگام غرق شدن، با آن خود را نجات دهند. البته اگر بدانند غرق می‌شوند.پ.ن: افسردگی این شکلی نیست؟</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 22:43:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک!</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-yrdnfnawvabg</link>
                <description>قاصدکاشک مرا تا خود آنجا برسانکه نشستهپشت دارِ قالیِ پشمین و رنگیندست‌های نازک و پرزخم مادرچکه کن بر دست مادرچکه کن ای چشم من، ای قاصدک!من تو را قاصد فرستادم که چشمم را از این غربتبَری گاهی به خانهتا که شاید بشنوم بوی تن مادرمن اینجا هرچه بر سر می‌کشمرنگی‌ ندارد جز کمی غربتندارم هیچ جایی بهتر از آغوش آن مادرولی این‌بار می‌خواهم کمی‌ دوری کنم شاید دوری‌ام رشدم دهدمن تو را تا روز مرگم دوستت دارمولی باید پذیرم کز غم عشقت نباید پر بچینم از خودممن تو را دارم و می‌دانم که هروقتی که برگردمچه خونین و چه غمناک و چه با رویی سفیدتو در این وادی ایمنبرایم دلمه و شاید پلوجوجه کشیدهانتظاری جز تنی دور از تنتاز من نداری</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 15:57:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی در و پیکر</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%A8%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%88-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B1-dwbvbvk4aiqj</link>
                <description>صداها در هم گره خورده‌اند. صدای گریه‌ی مادر و استارت‌های پیایی وانت همسایه؛ صدای جوجه‌یا‌کریم‌های داخل پنجره‌ی حمام با آواز پیرمرد سقز فروش داخل کوچه؛ صدای سوسن که پسرش طاها را داد می‌زند و حربه می‌خواند.زندگی شاخه‌ گلی زیباست در پارک، کنار کانکسِ محل برگزاری جلسات NA، که شپش‌ها دارند می‌خشکانندش. زندگی، روسپی آرایش کرده‌ی ترگل ورگلی است که اگر از خود مراقبت نکنی، لاعلاج بودن بیماری‌ات را هر طبیبی امضا خواهد کرد.  یا در بهترین موقعیت، پدرِ فرزندی خواهی شد که خواهان مرگش هستی و اگر زیادی اهل زندگی باشی، تنها خواستار مرگ اویی و وگرنه، چاقو بر خرخره‌ی خود گزارده و خود، آسوده از بار سنگینِ کودک ۳ کیلویی خواهی کرد.زندگی، قاب عکسی است که دوستش داری با عکس بهترین لحظاتت پرش کنی و منتظرِ آن عکس پربار و باکمالاتی غافل از اینکه قاب عکس چوبی‌ات خود به تود هویتی مستقل پیدا کرده است و زندگیِ آسانِ بی شیله پیله، همان قاب عکسی است که میخواهی با عکس دیگری‌ای که قرار است آتش در کاروانت زند پر کنی. نکن. بد مستی نکن. فردا که پرید تو خواهی ماند و یک قاب عکس آلوده به خاطرات نحس. قابی که حتی اگر عکسش را برداری، قاب بدون عکس را نخواهی توانست تصور کردن.کبریتی بردار و سیگاری روشن کن. روی میز بتنی بگذار و سوختنش را نگاه کن که دوش با کمترین نفسی جابجا می‌شود و خاکسترش از سیاه به سرخ و بعد، سفید مبدل می‌شود. خاکستر سفید را فوت کن. اگر شانس آورد و باد باشد، می‌رود و اگر نباشد، می‌ماند. اگر باد سرنوشت داری در مقابل رویت، خواهی رفت و اگر نداری، منتظر باش.مغزم در کبودی درد‌هایم دارد حرف‌هایی میز‌ند و جملانی می‌بافد که اصلا به هیچ وجه نمی‌شد که قبلا ابراز شود و زیبایی خاصی نیز ندارد جز اینکه حقیقت را با مشتی محکم بدون دست باندپیچی شده بر دیوار وجود و شتید بر صورت بی‌وجودی کوبیده می‌شود و من دارم فریاد می‌زنم که خود بشنوم که من از خودم و اینجا و آنجا و همه‌جا و هرکس و هر پس و هرپیش، متنفرم. نمی‌دانم. شاید هم صرفا دارم می‌گویم که کلماتی را به زبان آورده و شاید ناخودآگاهم تحت تاثیر فرویدیاتی که خوانده‌ام به تداعی آزاد روی آورده و فقط دارم به کتاب‌ها و نویسنده‌ها و خودم فکر می‌کنم. هعیپ.ن: صرفا نوشته‌ای است بی‌در و پیکر</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 09 Sep 2025 01:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آزادی یعنی توهین به فردوسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D9%87%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-ae9n0x0l3tle</link>
                <description>زینب موسوی، کمدینی بی‌نمک (!) در ویدیویی کوتاه که در پیج اینستاگرامی خودش منتشر کرده بود، شوخی‌هایی با فردوسی کرد. شوخی‌هایی با کلمات و مفاهیمی ناهنجار نیز همراه بود. البته که انتشار این کلیپ با واکنش‌های گسترده‌ای از طرف اهالی ادبیات و حتی کسانی که فقط چند بیت از شاهنامه بلد و او را قهرمان ملی می‌دانستند، مواجه شد. تا جایی که قوه‌ی قضاییه هم وارد عمل شد.قوه‌ی قضاییه، درود!پس از این ماجراها، قوه‌ی قضاییه علیه زینب موسوی اعلام جرم کرد.¹ این خبر در فضای مجازی پیچیده بود که خبر از تشکیل کارزارهایی برای برخورد با او در جاهای مختلف، منتشر شد.² مردم، خواستار برخورد با شخص زینب موسوی به دلیل اهانت به فردوسی بزرگ بودند.آقای هاشمی! بیا سفره‌ی ما را جمع کن!آقای هاشمی همسایه‌ی ماست. هروقت اتاقم نامرتب است و میلی به مرتب کردن آن ندارم، آقای هاشمی می‌آید و اتاقم را مرتب می‌کند. هر وقت بعد از غذا، سفره‌ روی زمین می‌ماند، مادرم منتظر است که آقای هاشمی بیاید و سفره را جمع کند. حتی بعضی وقت‌ها، آقای هاشمی است که برایمان نان می‌خرد!طی سال‌های اخیر، آزادی در محافل عمومی و خصوصی، مورد بحث بوده و افراد زیادی، خود را آزادی‌خواه می‌دانند. البته که آزادی‌خواهی را برخی افراد با مقابله در برابر دولت و حکومت و همچنین، مقابله با دستورات می‌دانند. ولی ما آزادی بیان هم داریم! آزادیم همان‌طور که از دستورات سرپیچی کنیم، همانطور که این آزادی را هم داریم که به افرادی توهین کنیم و منتظر عواقبش باشیم. زینب موسوی به فردوسی توهین کرده است. ما آزادیم که به او بتازیم و او را فحش دهیم و نقد کنیم. ولی آقای هاشمی را چرا وارد مسئله می‌کنید؟! قوه‌ی قضاییه اگر بخواهد برای همه‌ی توهین‌ها حکم صادر کند، سنگ روی سنگ برمی‌آید؟ اگر قوه‌ی قضاییه برای هتک حرمت به هر شخص بخواهد اعلام جرم کند، پس پردم چکاره‌اند؟ جامعه‌ای که در عمل هنجار‌ها را ایجاد و از آن صیانت می‌کند، تا چیزی می‌شود، باید دست به دامان قوه‌ی قضاییه برای برخورد شود؟جوک‌های قومیتی هتک حرمت به اقوام مختلف کشور نیستند؟ فقط‌ فردوسی جیز است؟ قزوینی و ترک و کرد و اینها جیز نیستند؟ به قوه‌ی قضاییه خبر ‌می‌دهم همه‌تان را در سرداب‌هایش آب‌خنک بخوراند. منتظر باشید!آاقای هاشمی</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Mon, 01 Sep 2025 10:46:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نورافکن</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%81%DA%A9%D9%86-lz2ld6wayvxh</link>
                <description>چشم‌هایم خیسی مهِ شب را حس می‌کرد. نور به بهانه‌ی غبارِ آب در هوا، ایستاده بود و جلوتر نمی‌رفت. جلوی نورافکن بالای ساختمان، در بهشت باز شده بود و آسمانِ نارنجی شب، با نور آفتابی نورافکن در مبارزه بود.احساس می‌کردم صدای شادیِ وجودم را می‌شنوم. از اینکه دوستانم از بی‌‌نمک‌بازیشان خسته نمی‌شدند خوشحال بودم. حقشان بود این خستگی ناپذیری.نورافکن دروازه‌ی بهشت را باز نگه داشته بود. در این فکر بودم که اگر بخواهم کاری بکنم، الان هپی اند ترین حالت ممکن است.دروازه‌ی باز بهشت، سیگار روی لب‌های سیاه از سیگار ممتد، و نگاهی حسرت بار به نورافکن</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 10 Jun 2025 00:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن شب کذایی - یک مشت قرص</title>
                <link>https://virgool.io/Gasedak/%D8%A2%D9%86-%D8%B4%D8%A8-%DA%A9%D8%B0%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D8%B5-rihgyti4ydmg</link>
                <description>کوروش با پارتنرش دعوا کرده بود و من، کاسه‌ی داغ‌تر از آش، خودم را به عنوان قاضی و با اصرار کوروش، خودم را قاطی این رابطه‌ آبدوغ خیاری کرده بودم. حالا رفاقت من و کوروش هم به هم خورده و منی که افسرده هم بودم داغون‌تر هم شده بودم.دستم پر بود از انواع قرص‌های مختلف. آسپرین، قرص ضد تهوع، استامینوفن و ایبوپروفن و اینجور قرصا. حدودا 80 تا قرصی می‌شد. کل قرص‌ها را ریختم در ماگ سفیدم و وارد آشپزخانه شدم. متین، هم‌اتاقی‌ام، داشت سیگار می‌کشید. یه سلامی با سر کردم و لیوان را تا خرخره، آب کردم و دادم بالا. سیگاری از جیبم بیرون کشیدم و فندک دادم زیرش. آرام از پله‌‌ها خزیدم و زسیدم به حیاط. دو سه دقیقه‌ای نگذشته بود بود که مثا سگ پشیمان شدم. دست کردم در حلقم تا هرچه خورده بودم بالا بیاورم. نشد. نتیجه گرفتم قرص ضدتهوع از همه زود جذبتر بوده! اشک از چشمانم جاری بود. زنگ زدمم 123.-اورژانس اجتماعی... جهت آشنایی با خدمات خط عدد 1 و جهت....مجال ندادم و زدم 2.-الو بفرمایید-الوو... سلام (با بغض) .... من قرص خوردم برای خودکشی و الان مث سگ پشیمونم! چیکار کنم؟-اسکل! باید قبل اینکه قرص بخوری به ما زنگ میزدی! الان زنگ بزن 115!قطع کردم و 115 رو گرفتم.جلوی خوابگاه نشسته بودم که آمبولانس رسید. تکنسین حین پیاده شدن، چهره‌ی غمناکم را دید.-مریض کجاست؟-خودمم!برگاش ریخته بود! احتمالا در فکرش این حرف می‌گذشت که این چه کصخلیه خودش میخوره و خودش زنگ میزنه!! ولی تمام تلاشش را کرد که این را نگوید و از در شوخی وارد شد.-کوره دختر وفا نداره... ارا چه بخاطر یِی دختر ای کارارو با خودت موکونی؟این را که گفت، گل از گلم شکفت! انگار نه انگار که اگر دیر بجنبند بیاد با مزدا‌ی یخچال دار برگردم شهر خودم!داخل آمبولانس، راننده، یک آهنگ شکست عشقی کرمانشاهی پلی داده بود و سه تایی میخندیدیم!-تا حالا سوار بنز نشده بودم!! چقد باحالهه!تکنسین و راننده از خنده روده‌بر شدند. به حرفم نمی‌خندیدند. عدم تناسب وضعیت و حرفم بود که خنده‌دار بود.وارد اورژانس شدیم و به سمت تریاژ رفتیم. راننده شروع کرد به صحبت.-مگه مرد هم قرص میخوره؟ مگه مرد با قرص خودکشی می‌کنه؟دنبال جوابی برای ابراز ندامت بودم که ادامه‌ی حرفش را شنیدم. &quot;مرد باید با قرص برنج خودکشی کنه که یکسره شه!&quot; آنقدر خندیدم که اشک در چشمانم جمع شد. دکتری آمد و با هم رفتیم برای شست و شوی معده.رخو بگیر!پ.ن: داستان و ماجراجویی جالبی بود و گفتم با بقیه به اشتراک بزارم!</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 17:23:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صرف‌نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-so4gyt5qa1ts</link>
                <description>لپ‌تاب رو برداشته بودم که خیر سرم دنبال کار بگردم و الان دارم تو ویرگول بعد از مدت‌ها تایپ میکنم.ساعت 4 و نیم یا 5 باید برم پیش بشیر تا تا سینی‌ها رو رنگ کنیم و زیرسیگاری‌ها رو هم آماده کنیم. یکی دو هفته‌س با بشیر دارم کار می‌کنم. یه پیرمرد 65 ساله، با یه زن 45 ساله و سه‌تا بچه‌ی 25 ساله و 20 ساله و 5 ساله! نجار خفنیه ولی حیف که بد قوله و این بدقولیش جمالات یدی و مخلوقات نفسی‌ش رو به باد میده. قرار شده پیج بزنم و زدم و وسایل چوبی توش بفروشیم و سودشو بین خودمون تقسیم کنیم! 2 اون و 1 من! هم ادمینی می‌کنم و هم شاگردی و این سهم برام کافیه تا زندگیمو یه سر و سامونی بدم.با اینکه سه روزه از ارومیه برگشتم ولی دلم برای ارومیه تنگ شده و دارم به این فکر میکنم که شاید بعد از اینکه دکترامو گرفتم و خواستم برگردم و مطب باز کنم، توی ارومیه باشم که هم به خونه‌مون نزدیکه و هم اینجا دارم خاطره‌سازی می‌کنم و باحال میشه اینجوری!سینی‌هایی که من و بشیر درست کردیم واقعا خیلی باحالن. آدم دلش نمیاد به عنوان سینی ازشون استفاده کنه و میگه باید زد قد دیوار و نشست به تماشای رگه‌های نازک و زیبای چوب روسی کفش.دارم با کمالگراییم به شدت مقابله می‌کنم و عملگرایی رو جایگزینش میکنم.حال میده اینکه کلی کار تو یه روز انجام بدی و از 10 تا کار حداقل یکیش به کمالی که میخوای برسه! بازم کمالگرایی تو وجودم هست هاا... ولی دارم هدایتش میکنم به سمت کمال عملی. یعنی کیفیت کار برام مهم نباشه و بلکه کمیتشون به کمال برسه. این کمالگرایی واقعا صدمیارزه به اون کمالگرایی قبلی!زندگیم رو به راهه و زخم های روحی روانی‌ای که 4 سال بودد سر باز زده بودن و امانمو بریده بودن دارن کم کم رنگ خودشونو میبازن و این برای من بالاتر از کافیه!</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 15:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از اداره متنفرم</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%85-oojm0skckxay</link>
                <description>نمازش را خوانده بود. از نماز متنفر بود... ولی سیستم اداره ایجاب می‌کرد که نماز را، آن هم جماعت بخواند. خیالش از این بابت راحت بود. کلید را چرخاند و وارد شد. بوی قرمه سبزی خانه را پر کرده بود. -خانوم... دخترمو آماده کن.-سلام بابایی! وارد حمام شد. لباس‌ از تن کند. سردی و گرمی آب را تنظیم کرد. دخترک وارد شد. موهای خرمایی و پوستی روشن. پدر، دخترش را نوازش کرد و پیشانی.اش را بوسید. آرام روی پایش نشاند. واقعا خستگی اداره را از تنش در می‌کرد.غسل گرفته بود و الان، با خیال راحت، سر سفره نشسته بود. قرمه سبزی محشر بود. غذای مورد علاقه‌اش، آن هم با دست‌پخت همسرش.-از اداره متنفرم.</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 12:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنفر...</title>
                <link>https://virgool.io/@Papour/%D8%AA%D9%86%D9%81%D8%B1-ofkuz0akzqgp</link>
                <description>از آدم‌ها تنفر دارم. نزدیکشان که می‌شوم، بوی تعفن روح لزجشان آزارم می‌دهد. آدم‌هایی را می‌گویم که حس می‌کنند گوز گنده‌ای هستند و دنیا و مردمانش را جز راهی برای اثبات خود نمی‌دانند. آدم‌ها از آن من‌اند و من، گرداننده‌ی صحنه‌ی این تئاتر بی‌پایانم. این حرف‌هایی است که اینجور آدم‌ها در باطن خود دارند. همه‌ی آدم‌ها یک شکل‌اند.آدم‌ها رو دوست دارم. نزدیکشان که می‌شوم، بوی درد و تحمل درد را از آنها می‌توان حس کرد. آدم‌هایی که شاید در ظاهر زمخت و نچسب باشند و شاید هم نامحبوب، درونی دارند محبوب و متفکر و متواضع.آدم‌ها دو دسته‌اند. دسته‌ی اول که متعفن‌اند و محبوب و دسته‌ی دومی که نامحبوب‌اند و زمخت و مهربان. در دنیا ۸ میلیارد نفر دارند زندگی می‌کنند؛ ولی ۱۶میلیارد نفر می‌توان دید. چون همه‌ی آدم‌ها هم اولی‌اند و هم دومی.آدم‌ها را دوست دارم و از آنها متنفرم...</description>
                <category>Papoury</category>
                <author>Papoury</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 17:58:51 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>