<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا وحیدی امجد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Par3a_amjad</link>
        <description>زرگر با روحیات یک شاعر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:09:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2296283/avatar/t9xdBH.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارسا وحیدی امجد</title>
            <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اجرت ساخت مصنوعات طلا و جواهر</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%85%D8%B5%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1-hyynvqlq1bse</link>
                <description>سازندگی طلامصنوعات طلا و جواهر از دیرباز تاکنون یکی از مهم‌ترین اقلام مورد توجه و خرید مردم در سراسر جهان بوده و این جایگاه همچنان حفظ شده است. همان‌گونه که مطلع هستید، هر یک از مصنوعات طلا که توسط طلافروشان عرضه می‌گردد، دارای هزینه‌ای تحت عنوان «اجرت ساخت» است که این هزینه بسته به نوع محصول متفاوت خواهد بود.- اجرت ساخت چیست؟ اجرت ساخت به هزینه‌ای اطلاق می‌شود که طلافروش بابت طراحی و ساخت مصنوع طلا از مشتری دریافت می‌کند و این مبلغ به قیمت هر گرم طلا افزوده می‌گردد. مصنوعات طلا دارای نرخ‌های اجرت متفاوتی هستند؛ به‌گونه‌ای که هرچه طراحی مصنوع مدرن‌تر و فرآیند ساخت آن پیچیده‌تر باشد، اجرت ساخت آن نیز افزایش می‌یابد.در ایران، به طور کلی، اجرت ساخت مصنوعات طلای ایرانی معمولاً بین ۱۵ تا ۲۵ درصد قیمت طلا محاسبه می‌شود. مصنوعات وارداتی، نظیر محصولات ترکیه‌ای یا اماراتی، غالباً دارای اجرت ساخت ۲۵ تا ۳۰ درصد بوده و مصنوعات ایتالیایی معمولاً بیش از ۳۰ درصد اجرت دارند. با این حال، برخی شرکت‌ها ممکن است استثناهایی داشته باشند، اما این قاعده در اکثر موارد صدق می‌کند.همچنین، به دلیل پیچیدگی بیشتر در طراحی و استفاده از سنگ‌های قیمتی، اجرت ساخت جواهرات معمولاً بالاتر از طلاهای ساده است.**آیا اجرت ساخت با نوسانات قیمت طلا تغییر می‌کند؟**  با توجه به اینکه طلافروشان در معاملات خود با شرکت‌های سازنده، به جای پول نقد، طلای خام (طلای آب‌شده) مبادله می‌کنند، نوسانات قیمت طلا تأثیری بر میزان اجرت ساخت ندارد.- آیا طلافروش در تعیین اجرت ساخت دخل و تصرفی دارد؟ خیر، طلافروشان هیچ‌گونه دخل و تصرفی در میزان اجرت ساخت ندارند. سود قانونی طلافروشان صرفاً ۷ درصد تعیین شده است. با این حال، طلافروش می‌تواند علاوه بر سود قانونی خود، مالیات بر ارزش افزوده (حدود ۳ درصد) را به‌صورت جداگانه از مشتری دریافت نماید.در نتیجه، اجرت ساخت مصنوعات طلا و جواهر، هزینه‌ای است که به دلیل طراحی و ساخت به قیمت طلا افزوده می‌شود و بسته به پیچیدگی و منشأ محصول متفاوت است. این هزینه از نوسانات قیمت طلا تأثیر نمی‌پذیرد و طلافروشان تنها سود قانونی ۷ درصد و مالیات بر ارزش افزوده ۳ درصد را دریافت می‌کنند.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 22:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طلا و سوالات اولیه مربوط به آن</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%B7%D9%84%D8%A7-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-jkter9kme6k7</link>
                <description>طلا. سخن آغازینجواهرات زرین، از دیرباز به‌عنوان یکی از گران‌بهاترین و دل‌انگیزترین زیورآلات، در گستره تاریخ بشری جایگاهی والا داشته‌اند. این نوشتار، با رویکردی رسمی و ساختاری منسجم، به پرسش‌های متداول درباره این فلز ارزشمند پاسخ می‌دهد تا آگاهی خوانندگان را در این حوزه تعالی بخشد.. ماهیت طلا و چگونگی استخراج آن طلا، فلزی نفیس و کمیاب است که در طبیعت گاه به‌صورت خالص و گاه در آمیزه‌ای با دیگر کانی‌ها یافت می‌شود. فرآیند استخراج آن از معادن، با بهره‌گیری از روش‌های پیشرفته، شامل خردایش سنگ‌ها و جداسازی زر از سایر مواد معدنی است.. عیار طلا چیست؟عیار، معیاری است که خلوص این فلز گران‌بها را مشخص می‌سازد و به‌صورت عددی بیان می‌شود. برای نمونه، طلا ۲۴ عیار، فلزی است تماماً خالص. عیارهای پایین‌تر، مانند ۱۸ یا ۲۲ عیار، نشان‌دهنده آمیختگی زر با فلزات دیگر است.  - عیارهای گوناگون: هرچه عیار افزون‌تر باشد، خلوص طلا بیشتر است. طلا ۱۸ عیار، متشکل از ۷۵ درصد طلا خالص و ۲۵ درصد فلزات دیگر است.  - تشخیص عیار: یکی از متداول‌ترین روش‌های شناسایی عیار طلا، بررسی عدد حک‌شده بر سطح آن است. برای تأیید دقیق‌تر، می‌توان آن را به آزمایشگاه‌های معتبر عیارسنجی در سراسر کشور ارائه نمود.. تفاوت میان طلا زرد ، طلا سفید و طلا رزگلد- ترکیب: طلا زرد از پیوند طلا با مس و نقره پدید می‌آید، در صورتی که طلا سفید از پیوند طلا با پالادیوم و نیکل شکل می‌گیرد. طلای رزگلد اما  آلیاژی نفیس و هم‌جنس با طلای زرد و سفید است که همانند طلا زرد، از پیوند طلا با مس و نقره پدید می آید و تفاوت آن میزان بیشتر مس به‌کاررفته است که سبب می‌شود طلا به رنگ رزگلد جلوه‌گر شود. - ظاهر: طلا زرد، با رنگ گرم و طبیعی خود، جلوه‌ای کلاسیک دارد، در حالی که طلا سفید با درخششی نقره‌گون، جلوه‌ای مدرن می‌آفریند اما طلا رزگلد آلیاژی از طلا به رنگ صورتی فاخر و دل‌انگیز است که از زیبایی بصری چشم‌نواز و دوام و استحکامی قابل توجه برخوردار می‌باشد.  . چگونه از خرید طلا تقلبی پرهیز کنیم؟ - نشانه‌ها: برای اطمینان از اصالت زر، به وزن، رنگ، و نشان‌های حک‌شده بر آن دقت کنید. ( رایج‌ترین نشان برای طلای ۱۸ عیار، حکاکی عدد ۷۵۰ یا علامت 18K بر سطح آن است. در صورتی که طلا از نوع ۲۱ عیار باشد، عدد ۸۷۵ یا علامت 21K بر آن نقش بسته است.) - خرید از منابع معتبر: معامله با مراکز دارای اعتبار و مجوز، بهترین تضمین برای جلوگیری از فریب است.نگهداری و پاکیزگی جواهرات زرین - روش‌های پاک سازی: برای نظافت زیورآلات زرین، بهره‌گیری از محلول‌های ویژه یا ترکیب آب و صابون ملایم توصیه می‌شود.ساده‌ترین روش برای پاک‌سازی زیورآلات زرین، مرطوب نمودن یک مسواک نرم و استفاده از آن برای شست‌وشوی سطح زیورآلات می‌باشد.- روش نگهداری: این جواهرات را از تماس با مواد شیمیایی و رطوبت دور نگه دارید و در فعالیت‌های روزمره، مانند ورزش، آن‌ها را از خود جدا کنید.. تفاوت طلا ۱۸ عیار و ۲۴ عیار- خلوص: طلا ۲۴ عیار، خالص‌ترین شکل این فلز است، در حالی که طلا ۱۸ عیار، ترکیبی از ۷۵ درصد طلا و ۲۵ درصد فلزات دیگر است.  . سخن پایانیجواهرات زرین، به‌عنوان گنجینه‌هایی گران‌قدر و ماندگار، نه‌تنها جلوه‌ای از زیبایی و شکوه را به نمایش می‌گذارند، بلکه نیازمند دقت در انتخاب، خرید و نگهداری هستند. با آگاهی از ویژگی‌های این فلز نفیس، از خلوص و عیار آن گرفته تا روش‌های تشخیص اصالت و مراقبت از زیورآلات، می‌توان از ارزش مادی و معنوی این گوهرها بهره‌مند شد و سرمایه‌ای پایدار و دل‌انگیز را حفظ نمود. پ.ن: در آینده ای نزدیک به بررسی سوالات بیشتر در مورد طلا پاسخ خواهم داد.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 23:29:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آواز هاى غمگنانه پسرى در دل شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%A2%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%BA%D9%85%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B3%D8%B1%D9%89-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%84-%D8%B4%D8%A8-t8aoic3e2cyy</link>
                <description>از آسمان برايم بگو!از همان كلاغِ سياهِ نقش بسته بر تلفن همراهمكه در پهنه بيكران آسمانخدا را حك ميكند.از خدا برايم بگو!از همان خالق روز هاى پر گريه امكه شب هاى روشن رادر گوشم زمزمه ميكند.از شب برايم بگو!از همان ماه سپيد، كه روياهايم رابا آن زمزمه كردمتا شايد نويد بخش تجلى آنان باشد.از ماه برايم بگو!از آن كُره زيبا، كه نماد عشق است.عشقى كه تمنا هر لحظه آدمى است.و از عشق برايم بگو!از عشقى كه بر آسمانِ  شبدر دل خدايان، ماه ها را ميشماردتا شايد نقش عشق رابر پر هاى كلاغِ سياهم حك كند.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sat, 24 Aug 2024 12:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار از روزى هاى تلخ زندگى</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%89-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-ulcdtlmnvzvx</link>
                <description>انتظارزمان را بين كاغذى پيچيدهو آن را لاى به لاى بهمن هايى روشن ميكندكه سال هادر صف زندگى روشن نشده اند.كام هايى به شيرينى جوانى مى گيردتا سال هاى سوخته سنوبرى را بازگو كندكه روزىلا به لاى كتاب هاى تاريخمانند عشق هاى جاودانگم شد.غار غار كلاغ سياهنجواى تلخى ميشود تا فنجان هاى قهوهكمتر طعم زندگى را به چالش بكشند.ابر همطعم گَس دلتنگى رااز خرمالويى ميگيرد كه هنوز بر شاخه درختجا خوش كرده.من اماميان انتظار تلخ روز هاى جوانىدر طعم گَس خرمالو آن درختشهدِ شراب شيشه اى شش ساله ام را مينوشمتا از شايد بتوانم از زندگى فرار كنم.به كجا؟ نميدانم.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2024 22:13:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گودو: ناظر يا ناجى؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1-%D9%8A%D8%A7-%D9%86%D8%A7%D8%AC%D9%89-mhdyv1xkxoxc</link>
                <description>زير سايه افكارم نشسته ام و انتظار ميكشم. انتظار را در تمام تنم حس ميكنم. منتظرم. منتظر گودو. اين روز ها گودو كمى دير ميكند. هميشه دير ميكرد اما اين روز ها كمى تعللش بيشتر شده. مغزم همانطور كه روزنامه هاى زندگى ام را داخل قفسه ميچيند، از من سوالميپرسد:گودو نيومد؟( جوابى نميگيرد. )دارم ميگم گودو نيومد؟+ اين روزا يكم پير شده. دير ميرسه . اما مياد.( مغزم همانطور كه به چيندن مشغول است؛ ادامه ميدهد. )كارى ديگه ازش ساخته نيست. داره ميميره. توى يكى از روزنامه ها خوندم كه تو غم داشتى ولى نيومد. توى يكى ديگشون توداشتى ميخنديدى و نبود. يعنى نرسيد. ميدونى مشكل از تو نيست. مشكل از گودو عه. همه رو متوقع بار آورده.+ خودش گفته بود كه مياد!خودش حرف زياد ميزنه…( سپس انبارى خاطرات را ترك ميكند.)بوى نم خاطرات از لا به لاى روزنامه هاى زندگى ام كه روى هم انباشته شده، بلند ميشود. صداى خنده مادرم مى آيد. قلبم آرام ميگيرد. بعد از آرام شدن، قلبم از درب انبار وارد ميشود. پنجره چوبى نيم سوخته قديمى كه ساليان زيادى است باز نشده را، باز ميكند. افكارمبهم ميريزد. من از زير سايه سنگين افكارم، وارد دنيا واقعى ميشوم. قلب، قدم قدم به من نزديك ميشود. صداى تپش هايش، روزنامه هاى باطله خاطراتم را روى زمين ميريزد.بازم منتظر گودو اى؟+ آره. گفته كه مياد. مياد و سرنوشت من رو از سر مينويسه.خودت بايد قلمت رو دست بگيرى و بنويسى. گودو ديگه خيلى پير شده براى نوشتن. روزاى آخر عمرشه. شايد تا الان مرده باشه. كى ميدونه !+ اگر مرده باشه، اونوقت بايد چكار كنيم؟ ميشه مگه بدون اون زندگى كرد؟آره. همه چيز خودتى. خودت ميتونى گودو باشى. البته كه كار من نيست كه تصميم بگيرم. اما يه چيزى درونم ميگه كه گودو مرده. خبرش رو اعلام نميكنن. اگه مردم بفهمن گودو مرده ديگه بهم رحم نميكنن.+ مداد دارى؟ميخوايى سرنوشتت رو بنويسى؟+ نه ميخوام گودو رو زنده كنم.كه بازم منتظرش بمونى؟+ نه! ميخوام شهر رو از آشوب نجات بدم.تو ناجى نيستى! از اولشم نبودى. زندگيت رو شروع كن. تقديرت رو بنويس.+ ميخوام منتظر بمونم.منتظر گودو؟+ نه! منتظر خودمم كه بيام و خودمو نجات بدم.( قلب سرش را تكان ميدهد و از انبار بيرون ميرود. او با خودش شروع به صحبت ميكند. )+ بايد انتظار رو بندازم توى آتيش تا بسوزه. بدون گودو زندگى معنا نداره. با اونم نداشت. فقط خودمون رو گول ميزديم. استرس دارم. انگار ياد نگرفتم بدون گودو زندگى كنم. زندگى سخت تر شده. اما وقت ناله نيست. بايد بنويسم . چى رو بنويسم؟ مگه نوشتن بلدم؟ بايداز يه جا شروع كنم.يكى از روزنامه هاى مهم را برميدارد. نگاهى مى اندازد و نوشتن را ناگهان فرا ميگيرد. روزنامه ها را از قفسه ها جمع ميكند. همه را درميانه انبار تلنبار ميكند. ناگهان، همه روزنامه ها را به آتش ميكشد. او نظاره گر سوختن ميشود. پس از خاموش شدن آتش، برگه جديدىبر ميدارد تا روزنامه اى بنويسد. شروع به نوشتن ميكند. زندگى از سر گرفته ميشود.گودو از دور او را نگاه ميكند و لبخند ميزند. از آغاز او نظاره گر داستان بوده، اما نزديك نشده تا درسى دهد. سپس او، كوله بارش را بهدوش گذاشته و راهى ميشود تا به فرد ديگرى سر بزند.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sun, 21 Apr 2024 16:42:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تيمارستان افكار</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%AA%D9%8A%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%81%D9%83%D8%A7%D8%B1-ybq9mnordx9o</link>
                <description>دلتنگى هام رو خيابونى كردم كه بتونم باهاش تا تيمارستان قدم بزنم. هواى ابرىِ دلم هم داشت منو همراهى ميكرد تا برسم اونجا. وقتى رسيدم، منشى غم پرسيد كه مشكلم چيه. گفتم هيچ. دغدغه هاى مختلف اومدن و من رو گذاشتن روى ويلچر تنهاييم و بردن داخل اتاق و بهم سِرُم درد زدن. دكتر دل كه رسيد؛ گفتن مشكل اين مريضمون پوچيه. هيچ دردى نداره. دكتر خواست من رو ببرن پيش عشق كه شكنجم كنه. شايد دردى درست كردن. ميدونى آخه سِرُم هم جواب نبود.عشق كه اومد شكنجم كنه، ديد قلبم شكسته. خنديد. گفت اينكه از خودمونه. بيخيال من شد. توى نامه اى كه به دكتر نوشت گفته بود: پوچى مطلق، همراه دردى تمام نشدنى. من رو برگردوندن همونجايى كه بودم. دغدغه ها رو هم مامور كردن بودن كه من رو ول كنن. فهميده بودن اشتباه گرفتن. دغدغه منو تحويل نگرانى داد.نگرانى راننده تاكسى اى بود كه من رو تا خونم ميبرد. وقتى رسيدم خونه، ديدم انگار حسى ندارم. قلبم نشسته بود و روزنامه ميخوند. مغزم داشت مشق عشق مينوشت. بوى دودِ سوختگى از غذاى جوونى بلند شده بود. ميدونى انگار از وقتى بهم سِرُم وصل كرده بودن، ازم همه چى رو گرفته بودن.همه چى برام عجيب بود تا صداى تشييع شنيدم. بعدش توى سياهى غرق شدم. مرده بودم. جنازم داشت گيتار ميزد. خدا كِل ميكشيد. من ديگه نبودم كه بخوام كارى كنم. پس كلمه شدم كه بشه اون رو بو كرد. چون اينجا كتاب قهرمان ها رو آتيش ميزنن و با سوخته هاش، قطار مرگ رو تغذيه ميكنن.كاش اين اطراف كسى منو ميخوند…</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 11:21:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردگانِ زندگى</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-rcwskyphtzsz</link>
                <description>زندگى كردن راتنها در كتاب هايمان نوشته ايمتا شايد در زنگِ تفريح افكارمانندامت آن را بخوريمو براى گاه شمارى زمانكف بزنيمبلكه يارى را بيابيمكه او را خدا خطاب كردهخودمان را در محضرشناتوان بيابيم.ما،مردگانِ اين زندگى هستيمكه سردسته هايمانما را به گورستان افكار بردهو نبش قبر كردن رويداد ها راتعليم مى دهندبلكه بيشتر بر ما تسلط يابندو ما رابه غسل تعميد از دانشسوق داده ميپندارندتا از خلع سلاح مامطمئن شوند.نفس كشيدن هروزمان رازندگى كردن خطاب ميكنيمو هروز براى نو شدن آنتقلا ميكنيمامافردا را سر باز ميزنيمو افسوس گذشته را با خودحمل ميكنيم.آرى،ما زنده ترين مردگان بوده ايمدر هزارتو ى جبرِ خواسته هاكه زندگى خطابش كرده ايمتا آرام گرفته،دوگانگى خود را مخفى نگه داشتهو خدا رامقصر قصه تلخمان ميدانيمزيراما فراموش كارانى بوده ايمكه به انتخاببر جبر تن داده ايمتا وظيفه اى را به تكرار زندگىانجام دهيمتا رستگارى را برگزينيمو سرآخر،خودمان را خدا دريابيمچون چيزى فراتر از ما نيست.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sun, 07 Apr 2024 16:58:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز هاى نو براى من…</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D9%86%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%89-%D9%85%D9%86-k87p7iumh0ja</link>
                <description>روز هاى نواز پشت ابر هاى تيره بر جاى مانده از جنگ عشقكلاغ سپيدى را راهى زندگى ميكندتا صداى تجلى خدا رابار ديگر بر پهناى آسمان جارى سازدبلكه انسان ها كمى تفكر كنند.روز هاى نوچون درختى، بر دل زندگى ريشه ميكندتا در مقابل تند باد هاى سرنوشت طاعون زدهاستوار مانده، شعرى طلب كندتا بر تنه خود به يادگار حك كند.روز هاى نونويد آينده اى روشن رابا ارابه زئوس،به سمت زمينى ميفرستد كهناله هاى مادران دل شكسته آناز تحملِ زندگىِ سياه شب هاى دورىكفه سنگين ترى از ترازوى عدل راپُر كرده، پلى ميسازدبراى رشد شكوفه جوانانى كهزندگى را طلب ميكنند.و روز هاى نوخبر تازه اى از عشق برايمان مى آوردكه همديگر را دوست بداريمو آرزوهاى خوب رابراى هم،بر رودخانه اى جارى سازيم كهمملو از ماهى هايى استكه خنده بر لب دارند.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sat, 16 Mar 2024 10:39:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برفِ نبودِ طُ</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%A8%D8%B1%D9%81%D9%90-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%90-%D8%B7%D9%8F-yasq509lebi4</link>
                <description>سرماى نبودت رابا برفى سپيدبر نعش باقى مانده كلاغِ سياهى نشاندمكه روزى،خنياگر عشقى بودكه گَرمى نورِ خورشيد را يادگار داشت.آن رادر كنار فنجانِ  چوبى قهوه ام گذاشتمتا تلخى روزگار را با زئوس دوره كرده،قلمى بردارمتا سرشت آدميان راخالى از عشق نگذاشته باشم.اماقلم توان تحمل جريده عالم رابه چشمان تو پيشكِش كرده بود.زئوس،قهوه اش را مينوشيد و ديگر لبخندى نميزندزيرا كشته شدگان سوزِ اين سرمابيش از گريه كنان آن بوده اند.حال اما،بايد اميد را بر ارابه اى مزين كردكه الهه غم راهمراهى ميكند و آن رابه دوردست ترين نقطه اين سرزمين برده،راوى قصه اى شودكه خنده را براى مردمسوغات بياورد.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 18:21:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تكرار روز هاى تلخ بى تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%AA%D9%83%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%AA%D9%84%D8%AE-%D8%A8%D9%89-%D8%AA%D9%88-o5tsl8umez3t</link>
                <description>تكست نويس&quot;دوستش دارم. &quot;خبرى بود كه ديروز رو تيتر روزنامه خوندم.من هميشه عادت داشتم هروز صبح ميرفتم كافه سر كوچه كه يه تراس كوچيك داره رو به برج ايفل ميشستم، قهوه ميخوردم و روزنامهميخوندم.امروز طبق عادت رفتم اونجا . قهوه رو تلخ تر از هروز سفارش دادم چون زندگيم چند روزى بود كه تلخ تر شده بود. هوا سنگين بود ونفسام به زور در ميومد. سيگارمو روشن كردم و روزنامه رو برداشتم.&quot; پسرى احساساش را به دار آويخت. &quot;تيتر روزنامه، راوى قتلى خون بار بود. مردم ميگفتن پسرى رو ديدن كه داشته توى خون غلت ميزده. اما مگه ميشه كسى احساستش رودار بزنه و توى خون غلت بزنه؟ مگه ميشه كسى احساس نداشته باشه؟ مگه ميشه…؟ هزاران سوال تو ذهنم باهم گلاويز شده بودن. انگارذهنم شده بود جنگ جهانى دوم. دقيقا مثل همون بود. لا به لاى سوالام بوى خون ميومد. از قعر ذهنم صداى پاى سربازاى نازى ميومد. همه چيز بهم پيچيده بود كه يكى از اون سربازا، ماشه رو كشيد و شليك كرد وسط مغزم. از فكر و خيال اون پسر، از حال رفتم.به هوش كه اومدم، ديدم توى يه بيمارستان قديمى ام كه روى ديواراش عكس قلب بود. توى يه اتاقى بودم كه سه تا تخت با كاور آبى روشنو بالشت سفيد داشت. پرستار اومد بالاى سرم كه سُرُم رو چك كنه. اشتباه زده بود. اومدم عصبى شم ، ديدم نميشه. اومدم بخاطر تنهابودنم گريه كنم، ديدم نميشه. ياد تيتر روزنامه اون روز افتادم.من احساساتم رو دار زده بودم و بعنوان يادگارى، چند تار موى سفيد برداشته بودم. توى بيمارستان بوى خون ميومد. لباسام خونى شدهبودن. مردم ميگفتن من رو ديدن كه بعد از دار زدن احساساتم داشتم توى خون غلط ميزدم.بعد از چند روز، رفتم خونه. دوش گرفتم. لباس تميزم رو پوشيدم و طبق عادت هر روز ام، رفتم كافه. همون كافه اى كه يه تراس كوچيك روبه برج ايفل داره. رفتم اونجا نشستم . قهوه رو سفارش دادم و روزنامه رو باز كردم. تيتر روزنامه اينطور نوشته شده بود: &quot; دوستش دارم. &quot;</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 12:36:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسيحِ عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D9%85%D8%B3%D9%8A%D8%AD%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-pt4n7dben3uv</link>
                <description>يه شب ساعت ٩، منم احساساتم رو ريختم تو پلاستيك زباله و گذاشتمشون جلو در. پاكبان اومد اما وقتى كه داشت پلاستيك رو ميزاشتداخل ماشينش، گوشه پلاستيك به تيزى آهن ماشين گير كرد و يكمش ريخت روى زمين. جارو زد تا رد اون رو پاك كنه كه گَردش بلند شد ونشست پشت شيشه پنجره اتاقم و منتظر نشست تا پنجره باز بشه. داشتم شام ميخوردم كه پنجره رو باز كردم. اونام مثل بوسه روى گونهام جا خوش كردن كه بى دفاعى من رو جار بزنن و بتونن منو به صلابه بكشن. به خودم كه اومدم ديدم منو آويزون كردن به صليبخودساخته عشقى كه راويش خودم بودم.من، بوسه، صليب.من مثل مسيحى بودم كه همه رو به ستايش عشق تشويق ميكردم. مصلوب دردِ عشقى بودم كه احساساتم رو مثل ميخى آهنى در دستامفرو كرده بود و حرف هاى نزده ام رو تيغى كرده بود به دور گلوم.داشتم جون ميدادم كه صداى خندت ناجى من شد. صداى خنده اى كه از دور حس ميكردم. انگار سال ها بود كه منتظر خنده هاتنشسته بودم.من رها شدم اما يادگار خيالِ تو، شد اندوه تمام نشدنى روز هاى من.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 03:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرين تير يك محكوم به مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%AA%D9%8A%D8%B1-%D9%8A%D9%83-%D9%85%D8%AD%D9%83%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-hn5g8zn1dk0h</link>
                <description>آلودگى هوا به قدرى زياد شده بود كه نميتونستم آيندم رو باهاش ببينم. شايدم ميشد اما من ايمان نداشتم. يعنى كمكم نميكرد بهشايمان بيارم. اميد هم لباس نارنجىِ مامور شهردارى رو پوشيده بود و داشت خيابوناى شهرى رو خط كشى ميكرد كه شهردارش رو كشتهبودن. كم كم بوى تعفن شهر رو برداشته بود. گوشه گوشه شهر بوى خون ميداد. انقدرى بوى خون ميداد كه حتى مرگ هم ازش فرارىبود. خون! واژه غريبه اى كه همه رو به زانو در مياره. همينكارو با عشق هم كرده بود. يادمه يه روز وقتى كه معشوق خواب بود، عشق روذبح كردن تا مهموناى مجلس بزم مرگ بى غذا نمونن. شايدم سرشو بريدن تا بهمون بفهمونن كه وقت نداريم. وقت عاشقى نداريم! نميدونم. فقط ميدونم كه من تونستم يكم از اون رو توى پستوى خونه، دقيقا توى يه صندوچه قديمى چوبى كه از مادربزرگم گرفته بودم وبوى زندگى سنگينش كرده بود بزارم و اون قفل مسى كوچيك رو ببندم و بزارمش كنار تا يه روزى بتونم اسلحه اى بسازم كه مرگ رو از پادر بيارم. آخه اين روزا مرگ داره خونه به خونه ميره و از هر كسى يه چيزى بعنوان ماليات ميگيره. دقيقا اون هفته بود كه آقاى مورسو،نگهبان ساختمونمون كه توى كانكسِ جلو در زندگى ميكنه ؛ احساساتش رو ماليات داد. يادمه يه روز يه مرد جوونى، جوونيش رو مالياتداد تا بازم بتونه همسرشو دوست داشته باشه. هروز ماليات ها سنگين تر ميشد. انقدرى سنگين ميشد كه آدما بخاطر همديگه خودشونرو فدا ميكنن. پيرمردى رو يادم مياد كه جونشو ماليات داد تا دختر كوچيكش زندگى كنه. من چى؟ من چى رو بايد ماليات ميدادم؟ عشقىكه به اون داشتم؟ روزهاى خوبم؟ جوونيم؟ يا جونم؟ ترس بين دوده هاى هوا مخفى شد و از زير در اتاق به وجود من نفوذ كرد اما چيزىبراى ترسوندن من پيدا نكرد. يه روز سرد، من ترس رو داخل پلاستيك زباله گذاشتم و گذاشتمش جلو در. بعد از اون چيزى نتونست منوبترسونه. توى شهرى كه هروز جلوى تو همه دارن ماليات ميدن كه ديگه چيزى براى ترس نيست. شايد بگين پس خونوادت! اونا چى؟مامانم جونشو داد براى زندگى من و بابام نتوست رفتنش رو تاب بياره و كام هاى سنگينى كه از زندگى ميگرفت، جون اون رو هم گرفت. من موندم و من.صداى پاى مرگ رو ميشنيدم. نزديك و نزديكتر ميشد. عشق از داخل صندوق جيغ ميكشيد. من اسلحه ام رو اماده كرده بودم تا ايستادهبميرم. در باز شد. من شليك كردم. تمام آرزوهام رو، جوونيم رو ، همه چى رو گذاشتم داخل اسلحه و شليك كردم. مرگ به زمين افتاد. نفسنفس ميزد. ترسيده بود. اين هجم از ماليات رو نميتونست قبول كنه. داشت اوردوز ميكرد. من اين بار عشق رو داخل اسلحه گذاشتم. عشقتير خلاص بود و شليك كردم.من خودم رو فدا كردم كه بقيه رو نجات بدم. همون كارى كه خونوادم يادم دادن و منو نجات دادن. هوا تميز شده بود. من نفس هاى آخررو ميكشيدم. همونطور كه كنار جنازه مرگ بودم ، چشمم به عكس تو خورد. ميتونستم چشماى زيبات رو ببينم. بعد از مدت ها، انگارراحت تر نفس ميكشيدم. صداى خنده ميومد. درختا سبز شده بودن. همه چى خوب بود جز من. بعد از چند نفس عميق، شب شد وزندگى، زندگى من به اتمام رسيد.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Tue, 19 Dec 2023 12:51:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگى هاى بى امان</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%89-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%A8%D9%89-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-ha2gyczdgzlp</link>
                <description>ترانه اى غمگين زير لب پيرمردىزمزمه ميشودكه كلمات آن غمى كهنه راروايت ميكند.سيگار براى مردى روشن ميشودكه ناچار به ادامهو محكوم به زندگى است.پرسه اى شامگاهى زمانى بر پسركچيره ميشودكه با قدم هايشروز هاى سردى را سپرى مى سازدكه زندگى به او پيشكش كرده.خنده بر لبان دخترك كبريت فروشزمانى سخت تر ميشودكه مشعل هاى شهر راروشن سازندو او تنها در ميان برف باشد.درد هاى مادرزمانى اوج ميگيردكه در كنارِ فرزندش نباشد.و ذكر هاى زير لب پيرزنمديون جوانى مردى استكه ديگر در كنار او نيستو ملزم به تنهايى شده.همه دلتنگ اند.تنها بيان متفاوتى دارند.كاش دلتنگى را زبان سخن بود…</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 00:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نقش روزگار بر پيكره من</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D9%86%D9%82%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D9%BE%D9%8A%D9%83%D8%B1%D9%87-%D9%85%D9%86-xvuh0mjsqknk</link>
                <description>گاهى به خود مى نگرم. مردى ميبينم كه زندگى با نقش و نگار هاى عميق روى صورتش امتحانش كرده ولى چشمانش اميد را نشان ميدهد. غم به زندگى اش رسوخ كرده و قاتل تارهاى مشكى مويش شده كه قدرتش را به رخ كشد. گونه اش از تازيانه هاى سرنوشت سرخ تر شده ولى هنوز لبخندش را زيباتر جلوه ميكند. دندان هايش استوار مانده تا بتواند از سلاح كلمات استفاده كند و به آينده شليك كند. آينده اى تار و مبهم كه هيچكس جز او انتظارش را نميكشد. بر روى شانه هايش سنگينى عشقى است كه بر تارِ موىِ برجاى مانده از آخرين قرار دل، زانوهايش را عذاب ميدهد؛ اما هنوز زانوهايش دوام خود را بر جريده عالم روايت ميكند.خدا لبخند ميزند و اشك شوقش بر آينه ميچكد. تصوير من در بين قطرات عشق، گم شده و احوال مرا جويا ميشود. خدا اما، در كوچه پس كوچه هاى مسير زندگى در حال خط كشى سرنوشت است تا مرا بيازمايد. پس نقش و نگار هاى صورتم بيشتر شده، قاتل باز هم جنازه تازه بر جاى گذاشته و سرخى تازيانه بر گونه هاى آفتاب در تاريكى شب را روايتگر ميشود. اميد، هنوز هم بر چشمانم موج ميزند. خدا لبخند زده و قلمش را برميدارد تا آزمون جديدى را طراحى كند.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 00:55:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس هاى سنگين تلفنِ خدا</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D9%8A%D9%86-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%D9%90-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-qep9yeijqq93</link>
                <description>هميشه بهش زنگ ميزدم.ولى اون هيچوقت جواب نميداد. انتظار شده بود كار هروز من. ديگه كم كم با صداى بوق پشت خطش رفيق شده بودم. هميشه فكر ميكردمكه يه روز جواب ميده. يا حتما دستش بنده ، اگه ببينه حتما بهم زنگ ميزنه. اما هيچوقت جوابى نشنيدم.كم كم با هر صداى بوق پشت خط، يكى از تار مو هام سفيد ميشه. دونه دونه سفيد شدن. به خودم كه اومدم ديدم توى اوج جوونى چقدرپير شدم. انتظار پيرم كرده بود. يه روز كه تو حال خودم بودم، تلفنم زنگ خورد. جواب كه دادم ديدم خودشه. آره، خودش بود. اما من ديگهذوقى نداشتم. ديگه هيچ حسى نبود. ديگه خودم نبودم. شده بودم يه آدم بى حوصله كه گاهى با خودمم دعوام ميشد. سلام كرد. جوابسلامشو دادم. ازم بابت تك تك روزايى كه منتظرم گذاشته بود معذرت خواست. نميدونستم بايد چى بگم. ميخواستم بگم مرسى كه جوونيمو، احساسمو، عشقمو ازم گرفتى اما هيچى نگفتم. گفت ميخواست زودتر بهم زنگ بزنه اما وقت نميكرده. يهو يه صداى گريه اومد. بازممعذرت خواهى كرد و ازم خواست منتظر بمونم برگرده. وقتى كه برگشت ازش پرسيدم صداى چى بود. گفت صداى گريه دخترم بود. بايدآرومش ميكردم. بهم گفت ازدواج كرده. الان يه دختر ٣ ماهه داره. نميدونستم واقعا بايد چى بگم. من تك تك روزامو با يادش زندگى كردم. منتظر موندم. منتظر اون. منتظر يه جواب. بهم گفت منو ببخش. گفتم جوونيم و احساسمو بهم برگردون كه ببخشمت. هيچى نگفت. يعنىچيزى هم نميتونست بگه. صداى زنگ درشون اومد. گفت دوباره بهم زنگ ميزنه. قطع كه كرد، من ديگه حتى ناى نفس كشيدن هم نداشتم. چقدر خوابم ميومد. خسته بودم. عشقش خستم كرده بود. سرم رو گذاشتم روى بالش و خوابيدم. براى هميشه خوابم برد. اونم زنگ زد. اماديگه هيچكس اينور خط منتظرش نبود. روز مراسم ترحيمم ديدمش. يه لباس مشكى پوشيده بود. گريه ميكرد. ميگفت دير رسيدم. خيلىدير. بعد از مراسم، همه رفتن. اما اون موند. بازم ازت معذرت خواست.ميشنوى چى ميگم؟! معذرت خواست. من زير خروار ها خاك بودم ولى اون معذرت خواهى كرد. معذرت خواهى كه ديگه هيچ دردى ازم دوانميكرد.آره، من اينطور مُردم. از درد عشق. اين سرنوشتى بود كه تو برام نوشتى نه؟! ديدى گفتم اگه يه روز بيام پيشت از اول برات تعريف ميكنمكه چى گذشت به من.( خدا چايى اش را هم ميزند و فقط نگاه ميكند. )آره. اون موقع هم كه ازت ميخواستمش فقط نگام ميكردى. يادته؟! من تك تك روزهامو يادمه. دقيقه به دقيقه.( خدا لبخند ميزند. )اره بخند. بايدم بخندى. روز هاى تلخ من براى تو خنده دار بوده حتما. وقتايى كه داشتم از تلخى عشق رد ميشدمم داشتى ميخنديدى نه؟( خدا كماكان هيچ نميگويد. )چرا حرفى نميزنى؟! چرا بازم روزه سكوت گرفتى؟!( پسر از فرط عصبانيت و اندوه از حال ميرود. فرشته ها او را به مكانى ميبرند تا تيمارش كنند. آنگاه، نفر بعدى وارد ميشود و در پيشگاهخدا، شروع به ناله ميكند و از سرنوشتش سخن ميگويد. خدا فقط نگاه ميكند. او اين روز ها، فقط نگاه ميكند. )</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 00:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرين برگ هاى پاييز</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D9%89-%D9%BE%D8%A7%D9%8A%D9%8A%D8%B2-vnpyrkyvapq4</link>
                <description>آخرين روز هاى پاييز راميان عطرِ قهوه اىدر فنجان قديمىِ  برجاى مانده از مادربزرگحل ميكنمتا بوى اسپند زندگى از تنهايى دق نكند.اين روز ها رادر خيابان هايى ميگذرانمكه روزى با عشقمسافر پاييزيشان بودم.برگ هاى زردى را ميبنمكه با افتادنشاناز نفس هاى من مى كاهدو روح زئوس رااز من طلب ميكند.قدم هايم را شمرده تر بر ميدارمكه چينى تنهايى ترك برندارداما ترس رابازخواست كند.شب هايم رابا صداى باران سر ميكنمكه فرياد افكارم رادر جنگلى حس كنمكه تنها بازمانده اشتك درخت ايست كه دلش كمى زندگى ميخواد.تو برايم بگو!در آخرين روز هاى پاييزتقدم هايت را چگونه بر ميدارى؟تك درخت تو هم هنوز زندگى را طلب ميكند؟</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Fri, 15 Dec 2023 21:16:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من كه بودم؟ نميدانم.</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D9%85%D9%86-%D9%83%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%D9%8A%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-q1ed7wyxnik2</link>
                <description>به آينه نگاه كردم.اين من كيست؟چرا ديگر خودم را نميشناسم؟آيا خودم را ميان ريشه هاى درخت زندگى گُم كردم؟يا در متون كتب كهن خدايان، مشغول نظاره جهان هستم؟پروازى را بياد دارم كه در آن زئوس مرا همراهى ميكرد و ميخنديد.من رها بودم. اما كجا؟در ميان ابر ها؟ يا ميان انسان ها؟من حرف هاى ناگفته اى بودم كه هيچوقت معشوق از آن آگاه نشد.من دقيقا كه بودم؟ نميدانم.آيا ميتوانستم مانند خورشيد بر دل فرد نا اميد بتابم يا شب سياهى باشم بر ظالم ترين افراد؟درد مشترك شاملو ام يا رعشه هاى داستايوفسكى؟ارابه افكار من بسوى دره اى ميرود كه ممكن است قلب فرسوده خداى مرگ را به درد آورد.صداى مادرم مى آيد.عشق مرا صدا ميزند.آيا زئوس آمده است؟و من از خواب بيدار ميشوم.قصه زندگى از سر نوشته ميشود.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 21:14:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زئوس در معبر قدرت</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%D8%B2%D8%A6%D9%88%D8%B3-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-nbo57pizt8zw</link>
                <description>امروز براى خودبر تنه كهنه درخت زندگىبالى كشيدمتا دنياىِ تاريك آدميان را ترك كنم.شب بود.كلاغِ سياهى كه بر صفحه تلفن همراه ام بودبوى نمِ باران را برايم به يادگار مى آورد.من از تنه درخت پَر ساختم تاراهى سفرى شوم.زئوس بر پيكره باقى مانده از زندگى امروح بخشيد.آسمان خنديد.فرشته مرگ نامه رسان شد.من ارابه ام را،به استقبال فرستادم.بوى خون، همه جا را فرا گرفت.مرگ رسيد.من تنها باقى مانده روح زئوس بودم.زئوس روحش را بازگرفت.و من به همراه مرگ،دنيا آدميان راترك نمودم.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 10:13:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گودو در اعماق دنيا</title>
                <link>https://virgool.io/Shaerane/%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-%D9%86%D8%A7%D8%AC%D9%89-%D9%8A%D8%A7-%D9%82%D8%A7%D8%AA%D9%84-kun7mtwsoa1x</link>
                <description>امروز گودو را صدا كردمتا مرا از انتظارِ روزهاى پرتكرار امنجات دهد.گودو برايم دَرى كشيدتا باغى كه مملو از دوده كُنده هاى درخت كهن زندگى است را آتش زدهو كلاغِ سياهى را نجات دهمكه بر صفحه تلفن همراه ام نقش بسته.گودو ابر كشيد تا ناجىِ زجه هاى زندگى باشد.كلاغِ سياه به پرواز در آمدتا تازيانه هاى گودو را همراه با قطرات باران حس كند.گودو فرياد كشيد.آسمان لرزيد و كلاغ بر پهنه سياه آسمان گُم شد.من دَر را باز كردم.گودو خنديد.كلاغ از دَر رد شد.من اما،با تبرى كه از تنه سوخته درخت زندگى ساخته بودمدَر را شكستم.گودو، مرگ شد و بر من تاخت.من زندگى شدم و در زمين ريشه كردم.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sat, 02 Dec 2023 15:56:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اميد: روح زندگى</title>
                <link>https://virgool.io/@Par3a_amjad/%D8%A7%D9%85%D9%8A%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%89-hvsraapkrbrh</link>
                <description>تكست نويسصداى زنجير هاى مرگ در برخورد با سنگفرش هاي خيابان، سكوت عميق و غمناك روز هاى پاييز را ميشكست. بوى آشنايى از قسارخانه قبرستانى قديمى به گوش ميرسيد. از آنجا صدايى بلند شد. تابوت سرد چوبى اى را از قسارخانه بيرون كشيدند و به سمت قبرستان راهى شدند. تابوت بر دوش همراهان سنگينى ميكرد چون آمال و آرزو هاى جوانى را حامل بود. همه افراد جامه اى از جنس پارچه اى، كلاه لبه دار بزرگ و كفش هاى چرمى سياه پوشيده بودند. او رسيد. از همراهان نام متوفى را پرسيد. افراد حاضر بدون لحظه اى درنگ پاسخ دادند كه مردى جوان است. اعلاميه اما، نام و نشانى از متوفى را در پس هر كوچه جار ميزد. زمانى كه او چشمش به اعلاميه خورد، نام خود را ديد. آسمان تيره شد؛ ابر اشك ريخت و خدا لبخند زد. رقص باد را بر روى گونه هاى سردش حس كرد. هنوز اما باور نداشت. تابوت را كشان كشان كنار قبرى خالى قرار دادند و كشيش را صدا زدند.كشيش فردى بود ملبس به جامه پارچه اى سراسر سپيد كه پنهان كننده بدن فرتوتش بود. چين هاى روى پيشانى اش، خطوط عميق زخم هايى بود كه زندگى برايش به يادگار گذاشته بود. چشم هايش ديگر رو به سفيدى ميرفت و با آسمان راز و نياز ميكرد. ريش هاي بلند سپيدش راوى رنج هاى دنيوى اش بود. پس به سمت تابوت حركت كرد. او به سمت كشيش رفت. نام متوفى را پرسيد. كشيش نام او را دوباره تكرار كرد. خداوند تازيانه اش را برداشت تا بر ابرِ خشم بكوبد. سپس صداى مهيبى، زمين را به لرزه انداخت. رنگ از رخسارش پريده بود. بر دامان زمين افتاده و از خدا طلب آمرزش ميكرد. شايد سال هاى زيادى طول كشيده بود اما او ميدانست كه هيچوقت دير نيست. او مسبب رنج هاى آدميان بود. او زندگى را بر ديگران حرام كرده بود اما هنوز به بخشش ايمان داشت. جنازه سرد را به سختى از تابوت بيرون كشيدند و آن را در قبر قرار دادند. خاك صورتِ ترس را ميبوسيد و گرد هايش بر دور او ميرقصيدند. وجودش سرشار از ترس بود. نميدانست چه اتفاقى رخ ميدهد. اما هنوز به بخشش اميد داشت. خاكسپارى به اتمام رسيد. آفتاب از پس ابر هاى تيره سر بر آورد. درختان شكوفه دادند. نسيم بهارى خبر بخشيده شدنش را بر گوش خيابان ميرساند. پس، شادى متولد شد.</description>
                <category>پارسا وحیدی امجد</category>
                <author>پارسا وحیدی امجد</author>
                <pubDate>Sat, 28 Oct 2023 00:04:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>