<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پرباز | ParBaz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ParBaz</link>
        <description>‏یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی |
‏عمری است پشیمان ز پشیمانی خویشم...
‏</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:09:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/15566/avatar/IrZuGw.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پرباز | ParBaz</title>
            <link>https://virgool.io/@ParBaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چهارشنبه‌سوری امسال، نور و خاطره می‌سازیم، نه دود و حادثه</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%AD%D8%A7%D8%AF%D8%AB%D9%87-fnhk0tgzmp1i</link>
                <description>به‌جای برخوردهای تکراری، به‌نظرم میرسه میشه با کارهای خلاقانه و جذاب، کم‌کم مسیر رو عوض کرد. مثلاً فکر کنید به چیزی مثل مستند-مسابقه آتش‌بازی امن و هیجان‌انگیز پدر و پسری یا کلی ایده دیگه که بشه با کمک نهادهای مختلف چند ساله اجراش کرد و فرهنگ‌سازی کرد.جذابیتش اینه که یه شاخص خیلی روشن هم داره: آمار تلخ کشته‌ها و زخمی‌های هر سال. میشه هدف‌گذاری کرد که این آمار به شکل معناداری پایین بیاد و چهارشنبه‌سوری واقعاً جشن باشه نه عزا.- فروشگاه‌های فیزیکی و آنلاین آتش‌بازی استاندارد و ایمن و یا استفاده از ظرفیت لوازم تولد فروشی‌هابا تاکید بر «امنیت»، «زیبایی» و «خاطره‌سازی». بسته‌بندی‌های جذاب و دستورالعمل‌های واضح.- مشاوره و طراحی نمایش‌های آتش‌بازی کوچک برای مجتمع‌های مسکونی، سازمان‌ها یا حتی خانواده‌هایی که می‌خواهند نمایش بزرگتری داشته باشند.- ایجاد «پارک‌های نور و آتش» (مشابه تم پارک‌ها) با همکاری شهرداری‌ها، فضاهایی در سطح شهرها تعیین بشه که خانواده‌ها بتونند با خیال راحت و تحت نظارت، آتش‌بازی‌های خریداری‌شده رو استفاده کنند یا شاهد نمایش‌های حرفه‌ای باشن.جاذبه‌های مکمل: غرفه‌های غذا، اجرای نمایش‌های خیابانی مرتبط با آیین‌های کهن، قصه‌گویی درباره چهارشنبه‌سوری.- جوایز و تقدیر از «محله‌های پیشرو در برگزاری چهارشنبه‌سوری ایمن»با همکاری شهرداری‌ها و رسانه‌ها، از محله‌هایی که بهترین و ایمن‌ترین جشن‌ها رو برگزار می‌کنند، تقدیر بشه. این میتونه انگیزه رقابت مثبت ایجاد کنه.این مجموعه اقدامات میتونه چهارشنبه‌سوری رو از یک تهدید به فرصت تبدیل کنه؛ فرصتی برای کسب‌وکار، شادی آفرینی، و مهم‌تر از همه، ساختن فرهنگی غنی‌تر و ایمن‌تر.به طور مثال با شعار: چهارشنبه‌سوری امسال، نور و خاطره می‌سازیم، نه دود و حادثه</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Thu, 08 May 2025 11:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک افزونه کاربردی که نباید از دستش بدی</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D9%88%D9%86%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4-%D8%A8%D8%AF%DB%8C-vmx2yp6p6avx</link>
                <description>اگر در طول روز مدت زیادی را به وب گردی مشغولید و یا دوست ندارید مطالب کسانی که در ویرگول دنبال می کنید را از دست بدهید، استفاده از افزونه ای که معرفی می کنم کاربرد زیادی برایتان خواهد داشت، چرا که احتمالاً مثل من دچار سندرم تب های باز متعدد هستید :)لازمه بگم که از مرورگر فایرفاکس استفاده می کنم و در ادامه هم صحبت مان در مورد افزونه های این مرورگر هست، دلیلش هم کاملاً مشخصه، اهمیت امنیت، سرعت و کیفیت، خلاصه بخواهم بگم رقیب اصلی فایرفاکس، مرورگر کروم، ابزار دیگه ای برای گوگل هست جهت تسلط بیشتر بر حریم خصوصی ما و استفاده کنترل نشده اش از قدرت رم سیستم هم دست مایه طنز شده...میزان استفاده مرورگرهای مختف از رمپس اگر این مواردی که اشاره کردم برایتان اهمیت داره هر چه زودتر از کروم به مرورگر های بهتر مهاجرت کنید.افزونه هایی که بعد از بررسی افزونه های مختلف و تجربه آنها برای کاربردهای مختلف روزمره من تا امروز در لیست افزونه هام باقی مانده این 10 افزونه اس:یک نکته مهم: از آنجایی که افزونه ها باعث کند شدن سرعت مرورگر می شوند، تا جای ممکن سعی کنید فقط مواردی که واقعا برایتان کاربردی هستند را نگه دارید و بقیه را حذف و یا غیرفعال کنید.به ترتیب از چپ: افزونه ادوبی آکروبات؛ برای تبدیل صفحات به پی دی اف و ذخیره آنها در سیستم و یا فضای ابری.افزونه فونت آرا؛ برای تبدیل فونت‌های پیش‌فرض و ناخوانای سایت‌ها و شبکه‌های اجتماعی به فونت های دلخواه تان به صورت خودکار.افزونه وب آرشیو؛ برای وقتی که نیاز دارید به یک صفحه حذف شده و یا از دسترس خارج شده دسترسی پیدا کنید و آن را در آرشیوهای مختلف وب پیدا کنید.افزونه وان نوت؛ برای انتقال یک بخش و یا تمام یک مقاله به فضای وان نوت.افزونه ترجمک؛ برای ترجمه سریع بخش انتخابی با یک دکمه (شیفت) که از مترجم ترگمان قدرت گرفته است.افزونه دیدئو؛ برای تماشای ویدیوهای یوتیوب به صورت مستقیم و بدون نیاز به فیلترشکن.افزونه فایرشات؛ برای کپچر کردن و گرفتن اسکرین شات از صفحات وب.افزونه دانلود همه چیز؛ برای دانلود تمام لینک ها و مدیاهای داخل صفحات وب.افزونه گاوستری؛ برای حذف تبلیغات و جلوگیری از باز شدن تبلیغات ناخواسته.و از همه مهمتر، افزونه ای که باعث شد این مطلب را بنویسم:افزونه وان تب؛ برای افرادی مثل من که تب های باز زیادی دارند و مدیریت آنها برایشان سخت شده.افزونه های متعدد و مختلفی را برای حل این مشکلم بررسی و نصب کردم، مثل مدیریت تب ها به صورت درختی که وقت زیادی ازم گرفت و در آخر هم کاربرد زیادی نداشت و کار را حتی سخت تر هم کرد. ترس از دست دادن تب ها هم همیشه همراهم بود که البته تجربه پاک شدن شان را بارها داشتم و به سختی دوباره همه را بازگرداندم. برای همین چند افزونه هم برای این کار استفاده کردم.اما هیچ کدام به خوبی و کاربرد وان تب نبودند، کافیه بعد از نصب این افزونه روی دکمه وان تب کلیک کنید تا در یک لحظه همه تب هایتان به یک تب تبدیل بشوند و به شدت سرعت و کارایی مرورگرتان و توان مدیریت تب هایتان افزایش پیدا کند.برای باز شدن تب هم کافیست بر روی آن کلیک کنید تا مجدداً باز شود و بعد از اتمام کار دوباره روی دکمه وان تب کلیک کنید تا برگردد به آرشیو تب های ذخیره شده در این افزونه.از قابلیت های دیگه‌ی این افزونه خروجی گرفتن از همه تب ها به صورت یک جا برای داشتن نسخه پشتیبان هست.گروه بندی تب ها هم این افزونه را همه چیز تمام می‌کند؛ پس نصب و استفاده کنید و از یک تجربه متفاوت لذت ببرید :)راستی تا یادم نرفته؛ در فایرفاکس می توانید بعضی از تب هایتان را با راست کلیک کردن بر روی آنها پین کنید تا جایگاه شان ثابت بماند و همیشه موقع باز شدن مرورگر به روز باشند.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Thu, 02 Apr 2020 15:44:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل شکسته  /  قسمت چهارم (آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-vznb42zlvyid</link>
                <description>سارا گفت &quot;يه خبر خوب. بابا اجازه داده يه عقد محرميت بخونيم&quot;. خاله ‌هم گفت &quot;علی جان! نگفتی خاله طاقت نداره رو تخت بيمارستان ببينتت؟!&quot; احمدآقا جمع و جورش كرد كه &quot;عوضش صاحب يه داماد دماغ عملی می‌شی. تو عروسی از اين چسب‌ها می‌زنه، خيلی ‌هم كلاس كار بالا می‌ره&quot;. ساعت هشت و نيم بيدارم كردند، آماده‌ام كنند براي عمل. نفهميدم سارا اين‌ها كی رفتند! از پرستار پرسيدم &quot;ساعت ملاقات كی تموم شد؟&quot; گفت &quot;ساعت 4&quot;. پدرم برگه‌ی واريز هزينه‌ی عمل بدست آمد توی اتاق. از مادرم پرسيدم &quot;خاله اينا ساعت 4 رفتن ديگه؟!&quot;. بنده‌ی خدا مانده بود چه دارم مي‌گويم! پدرم در گوشش گفت &quot;بهش مرفين زدن،...&quot; بقيه حرف‌هايش را نشنيدم.&quot;يعني همش هپروت مرفين بود؟ چه خوش گذشت اما. كاش بعد عملم‌ هم بهم مرفين بزنن&quot;. از اتاق عمل كه آمدم، هرچند زياد درد نداشتم، اما الكی می‌ناليدم. قبل از مرخصی از مادرم خجالت كشيدم وگرنه می‌خواستم از دكتر چندتا مرفين ‌هم واسه‌ی موقع‌هايی كه دردم شديد مي‌شود بگيرم. همين‌كه سرِپا شدم و توانستم از خانه بزنم بيرون، رفتم دنبال مواد و هپروت سارا. يك ماه نگذشته، ديگر از هپروتش خبري نبود، اما نمي‌توانستم ولش كنم.بعد سه ماه مصرف، رفتم باشگاه. مربى م به زور منو شناخت. رفتم رو ترازو. مثل اینکه دو وزن کم کرده‌بودم. با یکی از بچه‌ها که زیردستم کار می‌کرد يه مسابقه تمرینی دادم. تو دو دقیقه ناک‌آوتم کرد. خیلی درد داشتم ولی می‌خواستم همه‌شو خودم تحمل کنم. نمی‌خواستم یه ذره از دردم رو هم مرفین تحمل کنه. الان دیگه می‌تونم  بعد از این تمرین‌ها،  سه راند دوام بيارم. دیگه کمتر به سارا فکر می‌کنم  و بیشتر به قهرمانی.#پايان</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jul 2019 12:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل شکسته  /  قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-ztmaoxkpfp8o</link>
                <description>كنكورش برعكس من، عالی شد. پزشكی دانشگاه شهيد بهشتی تهران. مسابقات كشوری بوكس هم شروع شده بود و توی خيالم اول می‌شدم. بعدش‌ هم مسابقات جهانی و تلويزيون، قهرمان ملی و افتخار، شهرت، محبوبيت و... &quot;روت‌رو كم می‌كنم خانم دكتر. اصلا چيزی كه زياده دكتره. هرکی از ننش قهر می‌كنه می‌ره دکتر میشه. اوني كه كمه قهرمانه.&quot;تا نيمه نهايی بالا آمدم. اما ديگر نتوانستم دوام بياورم. دلم بی تاب بود واسه‌ی يك بار ديدنش. &quot;باز‌هم می‌رم، حتی اگه اخم كنه ‌و نفرتش‌رو تو صورت ورچيدش نشونم بده.&quot; اين‌بار حرف‌‌هايم ‌را توی يك نامه نوشتم برايش كه اگر خواست بازهم در برود، به زور‌هم كه شده، نامه ‌را بهش بدهم تا آخرين حرف‌هايم را بداند. شايد دلش به رحم آمد. آخر برايش نوشته بودم كه ديگر شده همه كَس‌ام و بدون او نمي‌توانم.رفتم دانشگاهش. بالاخره پيدايش كردم. از دور می‌پاييدمش. بين يك گروه قاتی‌پاتی از دخترپسرهای هم‌كلاسی‌اش سنگين و متين راه می‌رفت. مثل سارای خودم. اما از چادرش خبری نبود. داشتم ديوانه مي‌شدم. با خودم حرف می‌زدم. &quot;مگه چند وقته اومدی دانشگاه؟ به چادرت ‌هم عين من وفا نكردی؟&quot; رفتم جلو. ديگر سختم نبود. ديگر با نگاه كردن بهش دلم تالاپ تالاپ نكرد. صدايش زدم &quot;دخترخاله&quot;. با همان لبخند قشنگش برگشت و مهربان توي چشم‌هايم نگاه كرد. &quot;سلام علي آقا. خاله و شوهرخاله خوب هستن؟&quot; آرام شدم. اصلا يادم رفت چادرش ‌را درآورده. با هم آمديم بيرون دانشگاه. خركيف شدم از اين‌كه بازهم دارم کنار او راه می‌روم. ياد آن روز كه شله‌زرد‌ها را با هم پخش مي‌كرديم افتادم. تا آمدم بگويم &quot;يادته اون...؟&quot; به من گفت &quot;اينجا چی‌كار مي‌كنی؟ چرا دست از سرم بر نمی‌داری؟ چه‌جور، با چه زبونی بهت بگم كه ولم كنی؟! چی فكر كردی با خودت؟ اون بازی‌های بچگی‌رو جدی گرفتی؟! اون‌ها فقط بازی بود، من‌هم فقط يه بچه بودم. بفهم!&quot;. همين‌طور رگباری می‌زد. هوك چپ ‌را نزده، راستی‌اش توی صورتم بود. باز‌هم عين همان 14 سال پيش مثل ماست وا رفتم. اما او باز‌هم می‌زد. &quot;من و تو چه ربطی داريم بهم؟ يه نگاه به خودت و اون دماغ پهن شده تو صورتت بنداز. يه نگا‌ه ‌هم به من و اين دانشگاه! چه سنخيتی داريم با هم؟ چرا نمی‌فهمی؟ اينقدر دركش برات سخته؟! برو دور و بری‌هات رو ببين. زناشون رو ببين. حتما باكلاس‌ترين‌شون ديپلم ‌هم نداره. اميدوارم مجبور نشم دفعه بعد اين حرف‌ها رو جلو همكلاسی‌هام بهت بگم.&quot;دلم زخم برداشت. براي ادامه‌ی مسابقه رفتم و هرچه حرص داشتم، سر حريف خالی كردم. با سه تا مشت اول ازهم پاشيد. يك لحظه توی مردمكش، عكس خودم ‌را ديدم كه مثل گرگ وحشی به او حمله می‌كردم. تازه متوجه شدم چهره‌ی ترسيده‌اش، زير مشت‌هايم چقدر ترحم‌برانگيزست! افتاد زمين. بلافاصله با برانكارد بردنش بيرون. داور‌ هم دستم را برد بالا اما حس خوبی نداشتم. خالی كه نشدم هيچ، بدترهم شدم. حريف فينالم بدجوری از برد قبلی‌ام كُپ كرده بود. وقتی آمد توی رينگ، گيجی و رنگ پريده‌اش تابلو بود. هرچه مربی‌اش می‌گفت، انگار نمی‌شنيد. زل زده بود به دستكش‌هايم. شايد داشت به اين فكر می‌كرد كه با چند ضربه می‌اندازمش. جمعيت زيادی نيآمده بود اما همه‌شان مرا تشويق می‌كردند. طلا توی مشتم بود، اما دلم زخم داشت. آرام نمی‌شد با اين چيزها. گاردم ‌را آوردم پايين ولی طرف آنقدر ترسيده بود، جرات زدن نداشت كه نكند عصبانی‌ام كند. يكی‌دو تا را تستی با ترس و لرز زد. كم‌كم شير شد. گاردم بازِ باز بود. هرچه بيشتر می‌زد زخم دلم بيشتر يادم می‌رفت. اما ضربه‌هايش زهر كافی را نداشت. با كف دست زدم توی صورتش و هلش دادم. سرش را همينطور پايين نگه داشتم تا خوب عصبانی شود. داور جدای‌مان كرد و به من تذكر داد. مثل اينكه نقشه‌ام گرفته‌بود. اعصابش خرد شد و مشت‌هايش جان گرفت. همان ضربه‌ای كه منتظرش بودم داشت می‌آمد اما يك‌كم انحراف داشت. سرم‌را آوردم توی مسيرش تا بينی‌ام درست در راستايش قرار گيرد. &quot;شپلق&quot;. آخرين چيزی كه شنيدم صدای خرد شدن استخوان‌ بينی‌ام بود. آرام شدم. چشمانم را كه باز كردم توی بيمارستان بودم و مادرم داشت با تسبيح بالاي سرم ذكر مي‌گفت. يك پرستار آمد بالای سَرم. گفت &quot;نوبت عملت١٠ ساعت ديگه‌ست&quot;. يك ربع بعد آمد و يك آمپول خالی كرد توی سِرُم‌ام.  سارا و خاله با دسته‌گل آمدند عيادتم. آقای رييس بخاطر پيداكردن جاپارك برای ماشينش، دير تر با چند كيلو موز رسيد و گفت &quot;داماد گلم! چه كردی با خودت؟&quot;#پایان_قسمت_سوم </description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2019 19:09:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل شکسته  /  قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-ilp7iahbgpcb</link>
                <description>رسيدم. مستقيم رفتم دانشگاه سر كلاس اما خودم توی كلاس نبودم. فكرم مدام پیِ اين بود كه زودتر ظهر بشود و بروم خوابگاه منتظر تلفن مادرم بنشينم. &quot;يعنی آقای رييس اجازه مي‌ده؟ البته علف بايد به دهن بُزی شيرين بياد كه خيلی وقته اومده. فقط خداكنه نخواد تلافی بی‌محلی‌هام رو الان در بياره. سارا كه اول و آخرش خانم خودمه. اما اگه بخواد اذيتمون كنه چی؟&quot;.توی همين فكرها بودم كه هم اتاقيم-رضا- صدايم زد. &quot;پسر كجايی؟ گوشی‌رو چرا بر نمی‌داری؟ مادرته. بجنب.&quot; اصلا نفهميدم كلاس كی تمام شد و چه جوری آمدم خوابگاه. &quot;به خاله‌ات گفتم، اما می‌گه سارا هنوز بچه‌ست و نمي‌تونه در اين باره با احمد آقا صحبت كنه.&quot; گفتم &quot;اگه خاله نمی‌تونه، به بابا می‌گی باهاش صحبت كنه؟ الان كه نمی‌خوايم عروسی كنيم. فقط تكليفمون روشن بشه. صبر می‌كنيم تا سارا بزرگتر بشه.&quot;اشتباه كردم. بزرگترين اشتباه. حدسم در مورد مخالفت بابايش درست بود. اما بعد از صحبت پدرم، ديگر فقط آقای رييس تنها مخالف نبود. آنقدر بد با پدرم صحبت كرده بود، كه حالا ديگر پدرم ‌هم شده بود يك پای مخالف. &quot;من راضی نيستم به همچين كاری. اگه خيلی اصرار داری، رو من حساب نكن.&quot;  بيش از اينكه از احمد آقا ناراحت باشم، از خودم بدم آمد و دلم براي پدرم بيشتر از خودم سوخت. آخر غرورش بدجوری خرد شد. اما اين همه‌ی مشكل نبود. ديگر تقريبا بعد از آن ماجرا عملا رفت و آمدها قطع شد. دلم می‌خواست فرياد بزنم و خودم‌را خالی كنم. اما فقط می‌توانستم گريه كنم. آن‌هم يواشكی. برای سال تحویل، همه‌ی كوچك‌ترها خانه‌ی آقاجان و عزيز بودند غير از خاله اين‌ها. آقای رييس از آقاجان معذرت خواسته و گفته بود &quot;با اجازه‌ی شما، ما اين سال تحويل ديگه پيش پدر و مادر من باشيم. انشاالله فردا صبح برای تبريك عيد خدمت می‌رسيم.&quot; به بهانه‌ی تمام كردن خانه‌تكانی ماندم خانه‌ی عزيز. ساعت نه و نيم بود تقريبا، كه قلبم هُری ريخت پايين. صدای زنگ درِ خانه آمد.رفتم اف‌اف‌را بزنم، اما چشمانم سياهی رفت . همان‌جا نشستم روي زمين. آقاجان در را باز كرد و گفت &quot;چرا اينجا نشستی پهلوون؟! بميرم انقدر خونه‌رو تكوندی خسته شدی.&quot;اصلا متوجه نشدم با احمد آقا روبوسی كرديم؟! نكرديم؟!!.. يا اصلا او اخم و تَخم كرد يا نه؟!! چشمم فقط دنبال يارم مي‌گشت. خاله را كه بوسيدم، پشت سرش سارا را ديدم. دلم مي‌خواست همين‌طور صورتم‌ را روی صورت خاله نگه دارم و تا ابد عشقم ‌را نگاه كنم.اما انگار سارا اخماشو كرده بود توهم. داغونم كرد. انگار يك آپركات صاف خورده باشد توي چانه‌ام. گيج بودم. گفتم شايد اشتباه ديدم. اما وقتی دوباره نگاه كردم، اين‌بار علاوه بر اخم، صورتش راهم برگرداند.سينه‌ام سنگينی می‌كرد. ديگر نمی‌توانستم تحمل كنم. نمی‌خواستم آقای رييس اشكم را ببيند. قبل از تركيدن بغضم، خداحافظی نكرده زدم بيرون. رفتم خرابه‌ی ته كوچه. تكيه زدم به ديوار. پاهايم خم شد و وارفتم. بازوهايم روي دو زانویم يك چارديواري درست كرد و توي تنهايي خودم، سرم از هق‌هق گريه مثل مرغ سركنده به در و ديوار می‌خورد.&quot;چی‌شده آخدا؟  نكنه ديگه من‌رو نمی‌خواد؟ نه! اين سارای من نبود. سارای من مهربونه. گيجم آخدا نمی‌فهمم. شايد جلو باباش اينطوری كرده. آره. اون‌كه بوكسور نيست. اون يه دختركوچولوی ظريفه. كم مياره ديگه. حتما اگه باباش نباشه بازم با من مهربون مي‌شه. می‌رم دم مدرسه‌ش، سنگ‌هام رو باهاش وا می‌كَنَم.&quot;اولين روز مدرسه رفتم ببينمش. جلوی دبيرستانشان يك فضاي سبز پفكی بود. پشت يك درخت خشكيده منتظر ماندم. تعطيل كه شد، سرك ‌كشيدم بين گله‌ی دخترها. غزالم‌را كه ديدم، زدم وسط جمعيتشان. داشت با دوستانش گل مي‌گفت و گل مي‌شنفت. چادرش افتاده بود روي شانه‌اش. صدايش زدم &quot;سارا!&quot; برگشت. تا مرا ديد چادرش‌ را كشيد سرش و ازم رو گرفت. از دوستانش جدا شد و با عجله رفت سمت سرويس‌شان. نه شير بودم نه روباه. مثل يك شغال چلاق تنهايم گذاشت وسط گله‌ی دخترها.  نگاهشان دردناك‌تر از اين بود كه يك بچه، آن‌هم توي سه وزن پايين‌تر ناك‌اوتت كند. با خودم گفتم &quot;لعنت به من، اگه يه دفعه ديگه به تو فكر كنم.&quot; رفتم بجنورد سرم ‌را به بوكس گرم كردم. اما مگر مي‌شد از فكرش بيرون بيايم.#پایان_قسمت_دوم </description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2019 21:24:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل شکسته  /  قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AF%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-osr6eadhzg7o</link>
                <description>از وقتی دو سه سالش بود خاله گه‌گاه به شوخی يا هر چيز ديگری از من می‌پرسيد &quot;دوست داری دامادم بشي؟&quot; . من هم از خجالت سرخ و سفيد می‌شدم. هيچ وقت اين حرف‌ها را جدی نمی‌گرفتيم. لااقل من‌كه اين‌جوری بودم. تا اينكه يك روز عيد توی حياط خانهی عزيز سرِ بازی بالابلندی با بچه‌های فاميل، پسرِ دايی محسن ناخواسته خورد به سارا و نقش زمينش كرد. با این‌که خيلی سعی كرد خودش را نگه دارد، اما تا چشمش به من افتاد كه مثل ماست ايستاده بودم، يهو بغضش تركيد و در حالی كه به سمت داخل خانه می‌دويد به من گفت &quot;بی‌غيرت&quot;. جا خوردم و واقعا مثل ماست وا رفتم.تازه فهميدم براي چه آن بلا را سر عروسك پريسا-دختر همسايشان- در آورد. هفته‌ی پيش كه مادرهايمان می‌خواستند شله‌زرد نذری بپزند. من و پدرم براي خريد ظرف يكبار مصرف از خانه‌ی خاله زديم بيرون. بابايم به پريسا كه دامن خيلی كوتاهی پوشيده بود گفت &quot;دخترم تو ديگه بزرگ شدی و درست نيست همچين لباسی بپوشی&quot;. پخش شله‌زردها كار من و سارا بود. سهم پريسا اين‌ها را من داشتم می‌بردم و وقتي زنگ را زدم، يهو پريسا از پنجره صدايم زد &quot;آقا پسر&quot;. تا بالا را نگاه كردم، تف كرد توی صورتم. سارا كه شله زرد همسايه‌ی بعدی را می‌برد، همه چيز را ديد. بعداز ظهر، مادر پريسا براي دعوا آمد دم خانه‌ی خاله. توی يك دستش عروسك كچل شده و توی دست ديگرش دست پريسا بود كه بدجوری ضجه می‌زد.تمام عيد درگير مرور گذشته‌مان بودم و خيلی از رفتارهای سارا را با اين نگاهِ تازه تفسيركردم. بعد از آن بازی بالابلندی حس جديدی نسبت به سارا پيدا كردم. حسی دوطرفه كه روز به روز شديدتر مي‌شد. توی خاله‌بازی با اين‌كه از خيلی‌ها بزرگتر بود، اما هميشه دختر می‌ا‌يستاد، تا زن كسی نشود. به محض اینکه مرا ديد، به زور گفت &quot;بايد بيای بازی كنی&quot;. خجالت می‌كشيدم با آن سن خاله‌بازی كنم، ولی دلم نيامد دلش را بشكنم. برای اولين بار مامان شد و من‌هم شدم بابا. با اين‌كه هنوز بچه بوديم ولی وقتی حين بازی روسری‌اش يك‌كم عقب رفت، سرش داد زدم و فرستادمش تو. &quot;لازم نكرده بازی كنی، برو روسريت رو درست كن&quot;. فكر كردم ناراحت مي‌شود، اما خنده‌اش گرفت و گفت &quot;چشم آقا&quot;. دبيرستان كه رفتم بخاطر علاقه‌ی شديد به بوكس درسم افت كرد. سارا اما درسش خيلی خوب بود. شوهرخاله‌ام كه رييس بانك بود، از شر و شور بودنم خوشش نمی‌آمد. بوكس هم شده بود قوزِ بالا قوز. هر روز رابطه‌اش با من سردتر می‌شد و بخاطر علاقه‌ی ما كه ديگر خيلی جدی شده بود، سعی می‌كرد رفت و آمد دو خانواده را محدود كند. خدايی‌اش هم كله‌ام خيلی باد داشت. حاضر نبودم  جلويش خودم را كمی بچه‌مثبت نشان بدهم. شايد هم از چاپلوسی خوشم نمي‌آمد. كنكورم‌ هم تعريفي از آب در نيآمد. تربيت بدنیِ دانشگاه آزاد بجنورد قبول شدم.هرچند، هفته‌ای دو روز بيشتر كلاس نداشتيم، اما بخاطر دوری راه و البته براي خواباندن كل هم‌اتاقی‌هايم كه نگويند بچه ننه‌است، توی کلِ ترم يكي- دو  بار بيشتر تهران نمي‌آمدم. يك باشگاه بوكس زِپِرتی ‌هم پيدا كرده‌بودم.اوايل هی زنگ می‌زدم خانه‌ی خاله كه شايد سارا گوشي‌ را بردارد. آخر دلم برایش پر می‌كشيد. اما هر بار آقای رييس گوشی ‌را بر می‌داشت و انگار كه دارد با كارمند بانكش حرف می‌زند. سارا كه محال بود، حداكثر لطفش این بود که گوشی را می‌داد به خاله. من‌كه کلاً از زنگ‌زدن نا اميد شده بودم. دانشجوها با قطار می‌رفتند خانه و هميشه نصف شب می‌رسيديم. بعضي‌ها هر هفته با دسته گل و اين قرتی‌بازی‌ها می‌آمدند استقبال دخترهايشان. يك‌كم حسودی‌ام مي‌شد. نه برای اينكه چرا كسی نيآمده استقبال من. نه! توی خيالم، خودم ‌را مي‌د‌يدم كه با دسته گل آمده‌ام استقبال سارا. اما اين فكر كه حتما تهران قبول مي‌شود كل خيالاتم را می‌فرستاد هوا.قبل از برگشتن به بجنورد،  قلبم داشت می‌آمد توی دهنم. پاهايم همراهی نمی‌كرد. اما ديگر طاقت نداشتم. به هر زحمتی بود جلو رفتم. يك نفس عميق كشيدم و به مادرم كه داشت توی آشپزخانه چند تا كتلت با  بربری و خيارشور براي راهم آماده مي‌كرد، گفتم كه سارا را برايم خواستگاری كند.#پایان_قسمت_اول</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jun 2019 12:17:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چندتا آدم پیدا می‌شه که به دادت برسه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%DA%86%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%A7-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D9%87-njmnfvtvx6wm</link>
                <description>هانیه دو دقیقه نرو. می‌شه؟ جون بچه‌مون! ببین هانیه بخدا من تحمل ندارم این‌جوری با من حرف نمی‌زنی. دارم می‌پُکم هانیه. می‌شه بشینی پیشم؟نمی‌دونم چجوری بگم. همون‌قدر که من نمی‌فهمم مادر بودن یعنی چی، این که یه موجود چند ماهه تو دلت داره بزرگ می‌شه یعنی چی، تو هم نمی‌تونی درک کنی پدر همین کوچولوی تو دلت و شوهر مادرش بودن یعنی چی. ببین... یه لحظه نگام کن خب! هانیه من عصبی نشدم بخدا. من آدم عصبی‌ای نشدم خدا شاهده. خودم این‌و می‌فهمم. فقط واکنشام عوض شده. یعنی دیگه معیار خندیدنم، معیار ناراحت شدن یا قاطی کردنم عوض شده. همه چی رو دارم یه جور دیگه می‌بینم. ببین هانیه، اون روز که اومدی با موبایلت پیشم و با خنده عکس اون نماینده‌های توی مترو رو نشونم دادی که مردم‌و بلند کردن و خودشون نشستن، من اصلا نتونستم بخندم. شاید چند ماه پیش که هنوز بابا نشده بودم می‌خندیدما. ولی قاطی کردم. تمام خاطرات گند اون روز دوباره اومد جلو چشام. همون روز بود که تو فوتبال رباطم پاره شد دیگه؛ یادته که؟ اون‌قدر درد داشتم که می‌خواستم زمین‌و گاز بگیرم. دوستام که هیچی؛ اصن نفهمیدن من دارم از درد می‌میرم. خودم‌و کشیدم بیرون زمین و اونا هم بقیه فوتبال‌شون‌و بازی کردن. لنگون‌لنگون جمع کردم و اومدم بیرون که بیام خونه. اون‌قدر درد داشتم که گفتم این‌جوری نیام خونه که نگرانت کنم. گفتم برم دکتر ببینم چه مرگم شده. تاکسی گرفتم. یارو فهمید دارم از حال می‌رم ولی دو کلام نپرسید چته. تا افتادیم تو یه چاله، شروع کرد شرّ و ور گفتن از شهرداری قبلی و جدید و همه‌شون دزدن و این‌چیزا. به‌ش گفتم من‌و برسونی تا فلان درمونگاه چقد می‌شه؟ خودشم دزد بود. دید چاره ندارم خواست مسیر سه تومنی رو ده تومن بگیره. چهارتومن تو شلوار ورزشی‌م بیشتر نداشتم. گفتم مترو این ساعت خلوته، دم درمونگاهم ایستگاه داره. پله‌هاش‌م که برقی‌ان. با کلی درد نشستم رو صندلی مترو. یه ایستگاه مونده بود فقط.تا این‌که... اون موبایل‌تو بده... ایناهاش. تا اینا یهو مثل دسته شغالا ریختن تو مترو. اون محافظای الدنگ‌شون شروع کردن یکی‌یکی مردم‌و بلند کردن. رسید به من، دید پام‌و دراز کردم نشستم. گفتم درد دارم نمی‌تونم رو پا واسم. لعنت به‌ش. حتی یه عذرخواهی خشک و خالی نکردن بی انصافا. از اون روز تا موقعی که عکس‌و اوردی نشونم دادی، هر کاری می‌کردم می‌گفتی چرا عصبی شدی.حتی یه بار به‌م گفتی به تو هم می‌گن مرد که نمی‌تونی یه درد ساده پا رو تحمل کنی چند روز؟ ببین نمی‌خوام توجیه کنم ولی می‌دونی داشتم به چی فکر می‌کردم اون لحظه؟ به این که اگه چند ماه دیگه، یهو وسط خیابون یا حتی تو خونه دردت بگیره و من پیش‌ت نباشم، چندتا آدم پیدا می‌شه که به دادت برسه؟ کی به داد یه زن بی‌پناه می‌رسه هانیه؟ رفیقات؟ اون راننده تاکسیه؟ اون نماینده‌هه؟ اون دکتره؟ کی هانیه؟ کی به دادت می‌رسه؟ چه بلایی سر تو و بچه‌مون میاد؟ اگه یه خار بیفته به پات من چه خاکی بریزم سرم؟هانیه... بخدا از وقتی باهات اومدم زیر یه سقف، با خودم و بابات شرط کردم مرد باشم. مرد می‌تونه درد پا رو تحمل کنه، ولی اگه یکی غیرت‌شو قلقلک بده از پا می‌افته. من جیگرم درد گرفته هانیه. با جلیز ولیز جیگرم چی‌کار کنم؟ چهار شبه از این درد کوفتی خوابم نمی‌بره.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 11:52:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخنی با بی‌عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%B3%D8%AE%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%B4%D9%82-pppfglibiomp</link>
                <description>یک دفتر، از این دفترهای شیک با برگه‌های کاهی و جلد گل‌گلی گذاشتی میان دست‌هایم. چشم‌های متحیرم را که دیدی، برای اولین بار، فقط برای من، فقط برای من لبخند زدی و گفتی: «تولدت مبارک هم‌کلاسی». تا این‌جای ماجرا، عاشقانه بود و من شاید، خوش‌بخت‌ترین پسر دانشکده که پس از چهار سال از «شما» نه، از «تو» کادو می‌گرفت. یک جمله هم در ادامه تبریکت گفتی: «الان مهره، تا ۲۵ فروردین شیش ماه وقت داری این دفترو از شعرای قشنگت پر کنی و به عنوان کادوی تولدم به‌م پس بدی! چطوره؟!»آن روز یواشکی رفتم توی یکی از کلاس‌های دانشکده و دفتر خالی را گذاشتم روی قلبم و به شاخه خشک و برگ‌های زرد درخت‌هایی که از بیرون، توی کلاس را سرک می‌کشیدند زل زدم. راستی واقعا چرا باید برای عاشق شدن، پاییز فصل خوبی باشد و بهار نباشد؟ دلیلی جز این دارد که این برگ‌های زرد قرار است بگویند: «ما هم عاشق شدیم و به این روز افتادیم؟» بله، تمام برگ‌های زرد و نارنجی همین را درِ گوشم گفتند و من نشنیدم. فقط صدای «تو» توی گوشم بود. از آن روز اما، هروقت از جلوی درخت‌های خشک پاییز رد می‌شوم، سرم را از شرم پایین می‌اندازم. می‌دانی چرا؟ چون «تو» من را با همان یک جمله و یک دفتر رها کردی میان سوز سرد پاییز. دقیقا دو ساعت بعد که یکی از دخترهای کلاس، عکس من و تو را درحالی که یک دفتر میان دست‌های‌مان بود برای مسخره بازی گذاشت روی گروه تلگرامی کلاس، یک جمله گفتی و همه چیز را به هم ریختی: «این حرفا چیه؟ من می‌خوام امسال به همه‌تون یدونه از این دفترا کادو بدم که بعد لیسانس، یه یادگاری ازتون داشته باشم». تازه فهمیدم قضیه دفترهایی را که چندماه است زیر دست چندتا از پسرهای کلاس از جزوه و نقاشی پر می‌شود چیست! لعنتی؛ تو به همه آن‌ها به همین دقت، به همین زیبایی، به همین ظرافت لبخند زده‌ای؟ تو به همه آن‌ها گفته‌ای «تو» و آن‌ها هم همین‌طور؟من مطمئنم تمام شاعرها و تمام نویسنده‌هایی که شعر یا داستان عاشقانه می‌بافند عاشق نیستند. من مطمئنم! کدام سلول از مغز یک آدم عاشق، یک آدم عاشق که با هم‌چون «تو»ای، هم‌چون «تو»ی «بی‌عشقی» طرف باشد، می‌تواند با خیال تخت شعر ببافد و بریزد روی کاغذ؟ از آن روز دفترت خالی ماند تا دقیقا دو هفته قبل از تولدت. دو هفته قبل از تولدت بود که همه سلول‌های خسته و جنگ‌زده مغزم، تظاهرات کردند تا دست‌هایم را مجبور کنند به نوشتن. نوشتم. تمام این چهار سال را نوشتم. تمام این چند ماه آخر را نوشتم. فقط اسم آدم‌ها و مکان‌ها و تاریخ‌ها را عوض کردم. وقتی خواندی‌ش، نیمه‌شبی بود، دوباره یک جمله گفتی و از روی‌م رد شدی. نوشتی: «بهترین داستان عاشقانه‌ای بود که تا حالا خوندم! من تو انتشاراتی آشنا دارم، اجازه می‌دی براش بفرستم؟»بخدا عزیزم؛ «بی‎عشقی» از «بی‎شعوری» بدتر است. حالا که کتابم شده پرفروش‌ترین کتاب سه ماه اخیر، به انتشاراتی اصرار کردم این مقدمه را در ابتدای چاپ ششم‌اش بنویسد. البته به همراه خبر دومی که روز تولد ۲۳ سالگی‌ام دریافت کردم و باعث شد هیچ‌کس چهره نویسنده این کتاب را نبیند: «جواب آزمایش مثبت و سرطان پوست»بی‌عشقِ من، نمی‌دانم چاپ ششم کتابم را می‌خوانی یا نه، ولی اگر تا چند ماه آینده خبر مرگم به دستت رسید، بدان سرطان من را از پا درنیاورد.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Fri, 14 Jun 2019 00:46:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مطمئنی همه چی اوكی بوده؟</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D8%B7%D9%85%D8%A6%D9%86%DB%8C-%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D9%83%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-agw1qg2t4xnq</link>
                <description>يه ترمى بود كه هواشو داشتم. پسرِ خاصّى دور و برش نمی‌پلكيد. همه چيز خوب به نظر می‌رسيد ولى اون خواستگارى آخر يه ذره كار دستم داده‌بود. يه بنده خدايى رو به خونواده معرفى كردم. ظاهرش موجّه بود ولى جلسه دوم معارفه معلوم شد علاوه بر اينكه خانم دوست دارن خونه‌شون ونك به بالا باشه يه سگ سياه ژرمن هم مى‌خوان. از اون به بعد می‌ترسيدم به مامانم كِيس معرفي كنم تا اينكه &quot;سپيده&quot; رو ديدم. از دور همه‌چی خوب به نظر می‌رسيد. جرأت صحبت حضوری رو نداشتم. می‌ترسيدم گند بزنم و مرغ از قفس بپره. مونده‌بودم كه چه طور به مامانم بگم و با اون گندكاريه قبلی قبول‌كنه. بايد يه حدودايی رو در می‌آوردم كه طرف چه جورياست. چندتا سوال تو ذهنم موج می‌زد. از اينكه درآمد مطلوب همسرتون بايد چقدر باشه؟ تا اينكه حاضريد خونه دار باشيد يا حتما بايد بريد سرِكار؟ نمی‌خواستم اول برم جلو و بعدا اینارو بفهمم و بخوره تو ذوقم.تو مترو، اتوبوس، سِلف ديگه همه جا به اين فكر می‌كردم كه كارو يه جور يه سره كنم. جلو دانشكده نشسته بودم كه يهو يه خانمى سر و كله اش پيدا شد &quot;سلام ببخشيد اين پرسشنامه براى تز ارشد منه. ميشه لطف كنيد پُرش كنيد؟ فقط سه دقيقه طول ميكشه.&quot;برگه رو گرفتم. اولش چندتا اطلاعات شخصی مثل سن و جنسيت رو جواب دادم و بقيه سوال ها. اکثر سوال‌ها راجع به هوش هيجانی و مديريت بحران بود. همين طوری داشتم به سوال‌هاى كسى كه نمی‌شناختم جواب می‌دادم كه ديگه نتونستم بشينم. راه‌حل‌ام رو پيدا كرده‌بودم. انقدر ذوق‌زده بودم كه با همون پرسش‌نامه‌ها دويدم سمت دانشكده ادبيات تا &quot;محسن&quot; پيدا كنم. تو لابی نشسته‌بود. -سلام محسن. فردا ساعت سه اينطورا هستی؟-اره فكر كنم. چطور؟-هيچی داداش. حله. فردا ميبينمت پس.فردا با پنجاه تا برگه اومدم دانشگاه. اولش با سن و سال و جنسيت و از اين جور چيزها شروع می‌شد كه طبيعي جلوه كنه. بين بيست‌تا سوال پرسش‌نامه، ده-دوازده‌تا سوال خودمو چپوندم و آخرش هم با يه موفق باشيد تموم كردم. يه ربع به سه بود. با بدبختی &quot;محسن&quot; پيدا كردم. در حال خوردن چايی نبات تا برسيم سايت دانشكده‌ی ما، يه ريز سوال می‌كرد. بالاخره به &quot;محسن&quot; فهموندم چيكار بكنه. رسيديم طبقه سوم كه سايت سمت راستش بود. داشتم آخرين توصيه ها رو به &quot;سعيد&quot; می‌كردم كه چشمم افتاد به &quot;سپيده&quot;. رديف دوم باوقار نشسته بود و داشت مانیتور لبتاب‌اش رو نگاه می‌کرد.-محسن، داداش، اوكيه همه چی؟-اي بابا  صددفعه گفتی ديگه. يه جوری برگه‌ها رو می‌دم كه برگه شيشم برسه به اون خانوم. - الاااااااغ. با دست نشون نده اينجوری. من آبرو دارم.-راستي از كجا می‌فهمی برگه‌ی خانومه كدومه؟-فونتِ همه‌ی برگه‌ها &quot; بی-نازنين&quot; ِه ولي فونت اون یکی&quot;بی-هما&quot; ست.-دهنت سرويس. خيالت تخت.-قربونت داداش. برو ماشالله.با صدای آروم گفتم&quot;نفر شيشما&quot;رفت تو سايت. منم رفتم آخر راهرو قدم بزنم. نيم ساعتی گذشت. از استرس داشتم می‌مردم كه با ديدن قيافه‌ی خندونِ &quot;محسن&quot;، يه ذرّه خيالم راحت شد. -بيا حاجي. عمليات با موفقيت انجام شد. شيريني ما يادت نره.-نوكرتم محسن. رفتيم يه گوشه نشستيم. برگه ها رو زدم كنار تا برگه مخصوصو پيدا كنم. با خودكار قرمز جواب داده بود. عجب خطی هم داشت. يه لبخند به &quot;محسن&quot; زدم و شروع كردم به خوندنش. داشتم بال درمی‌آوردم. &quot;درآمد مطلوب از نظر شما برای شروع زندگي چه قدر است؟&quot;نوشته‌بود هشت‌صدهزار تومانيه صدايی تو مغزم می‌گفت اين دخترِ روياهامه. كم توقع و مشتی. رفتم سوال هاي بعدی. انقدر همه چيز خوب جواب داده‌شده‌بود كه انگار حرف هاي دل خودم بود. انگار یکی از جنس خودم این‌ها رو نوشته‌بود. یکی که می‌دونست ما مردها چه سختی‌هایی تو زندگی می‌کشیم. چشم‌هام رو بستم و خونه‌ی رويايی مو تصوركردم. پر از آرامش و بدون دغدغه. يه تشكر از &quot;محسن&quot; كردم و رفتيم سمت راهرو كه از جلوي سايت می‌گذشت. دوباره يه نگاه به &quot;سپيده&quot; كردم. دوست‌داشتنی تر شده‌بود. يه نگاه به برگه‌ای كه نوشته‌بود انداختم و داشتم از دست‌خطش لذت می‌بردم كه چشم‌ام خورد به بالای صفحه. جلوی قسمت جنسيت، به جیي زن، گزينه‌ی مرد تيك خورده‌بود. گفتم&quot;محسن اين چيه؟؟&quot;-من چه می‌دونم. احتمالا حواسش نبوده. يه كم آروم تر شدم.-مطمئنی همه چی اوكی بوده؟-اره به خدا. برگه هشتمو دادم به اون خانمی كه كفش آبی داره پشت همون لبتاب.جوری داد می‌زدم كه كل سايت حواسشون به ما بود و دوتا استاد از اتاق‌شون اومدن بيرون ببينن چه خبره.-آخه گوسفند!! من گفتم شيشمی رو بدی به اون نه هشتمی رو...مثل آدمی كه دزد كيفشو زده باشه دنبال محسن افتاده بودم و عربده می‌زدم.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2019 14:14:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادرِ سِلفى‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%90-%D8%B3%D9%90%D9%84%D9%81%D9%89%D9%87%D8%A7-jozqbvwozipx</link>
                <description>همیشه یه جوری رفتار می‌کرد انگار از دماغ فیل افتاده. مطمئن بودم با پول دادن تو تیزهوشان راهش دادن ولی خودش یه بند از ژن و استعداد خوبش تعریف می‌کرد. از کلاس تنیس و گیتار. نمیدونم چند میلیون بابت این کلاس‌ها می‌داد تا یه ذره یاد بگیره ولی از نظر من خنگ‌ترین آدمی بود که دیده بودم. حتی بلد نبود مثل باکلاس‌ها پز بده. همش از پول تو جیبی و ایکس‌باکس و مسافرت کیش‌شون تو تابستون حرف می‌زد.راننده‌ی باباش می‌رسوندش دم مدرسه. مدل ماشین‌شونو نمی‌دونستم ولی واقعا خیلی قشنگ بود. به بابام می‌گفتم چهارپنج‌تا کوچه پایین‌تر از مدرسه پیاده‌ام کنه که بتونم تا مدرسه بدوام که پاهام واسه مسابقات فوتبال قوی‌تر بشه. راستشو بخواید دروغ می‌گفتم. می‌خواستم کسی نفهمه بابام از این موتورهای سی‌جی داره.بگذریم. چند ماه پیش که پلاسکو ریخت من و پوریا و وحید داشتیم از کنارش رد می‌شدیم که بریم خونه. نمی‌دونم چرا یهو پوریا پیله کرد که بیاید سلفی بگیریم. بهش گفتم که کار درستی نیست ولی بیخیال نمی‌شد. آخرسر عکسو گرفت و گذاشت تو اینستاگرامش. از فردای اون‌روز هم آرش گندِدماغ ما رو سوژه کرد که شما چقدر بی‌فرهنگ هستید و از این حرفا. بیشتر از قبل، شغل و پرستیژ باباشو می‌کوبید تو سرِ ما. الکی قُپی در می‌کرد که بابام می‌خواد یه قانون تو مجلس تصویب کنه که هرکس جایی که درست نیست، سلفی بگیره ببرنش زندان. من می‌دونستم داره دروغ می‌گه ولی پوریا و وحید خیلی می‌ترسیدن.چند روز پیش که اون عکس اومد بیرون یه ذره دلم واسش سوخت ولی خدایی جیگرم خیلی حال اومد. پوریا بهش میگفت شب ها حواست به بابات باشه که از ستاد مبارزه با سلفی نیان ببرنش زندان.عکسه انقدر تو فضای مجازی منتشر شد که واسه ثبت‌نام پایگاه تابستونی هم مامانش اومد مدرسه نه باباش.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 18:27:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصور می‌کنم که این، بهترین نوع اخراج شدن باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AA%D8%B5%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%AC-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-kkyrka5kncca</link>
                <description>همه به من علاقه داشتند. درآغوشم می‌کشیدند و کنارم عکس می‌گرفتند. از همه بیشتر بچه‌ها، که اطرافم می‌چرخیدند و بازی‌گوشی می‌کردند. اما همه‌ی این‌ها فقط تا ساعت سه بعدازظهر اتفاق می‌افتاد. بعد از آن می‌شدم آدمی معمولی در پیاده‌روها و معابر شهر. دیگر نه در خیابان، مترو و یا اتوبوس، کسی توجه خاصی به من نمی‌کرد.دقیقا مثل &quot;پرنسس فیونا&quot; –معشوقه‌ی شِرِک- شده‌بودم و تنها تفاوت‌مان غیر از این‌که من مرد بودم و او زن، این بود که او پس از غروب آفتاب تبدیل به دیو می‌شد و تا طلوع آفتاب این‌گونه می‌ماند ولی من بعد از ساعت سه تبدیل به فردی معمولی می‌شدم و باید تا فردا صبح صبر می‌کردم تا دوباره مورد توجه قرار گیرم و محبوب دل‌ها شوم.این داستان هر روز من شده‌بود. طلسمی نه در زمان افسانه‌های کهن بلکه در همین زمان معاصر. به خاطر او که تمام دنیایم بود این طلسم را پذیرفته‌بودم اما صد افسوس. هیچ‌وقت او را در زمان محبوبیت خودم نمی‌دیدم. او همیشه بعد از ساعت سه رخی نشان می‌داد. درست زمانی که معمولی بودم و به چشمانش نمی‌آمدم. چشمانی که میدان مغناطیسی بسیاری قوی را درونش داشت و همه چیز را به خود جذب می‌کرد. جذبش که می‌شدی باید به سرعت از آن رهایی می‌یافتی تا مبادا پلک زدنش را ببینی. چون باعث نابودی‌ات می‌شد. من که هر دفعه دو ردیف مژگانش، هم‌چون لشگریانی به خونِ هم تشنه برهم مى كوبيدند، می‌مُردم و دوباره زنده می‌شدم.کاری برایم پیدا نمی‌شد جز اینکه این لباس زرد رنگ &quot;توییتی&quot; را بپوشم و کنار درب این رستوران مجلّل مشتری‌ها را سرگرم کنم. از پشت چشم‌های این لباس حس می‌کردم دیگران دوستم دارند و برایم احترام قائل‌اند. آن را که از تن درمی‌آوردم می‌شدم فردی بدون احساس.کسی کاری به کارم نداشت. شاید اگر روزی به این رستوران می‌آمد می‌توانستم از پشت این لباس چهره‌اش را یک دلِ سیر ببینم. به چشمانش خیره شده و در آن غرق شوم بدون نیاز به هیچ غریق نجاتی. آن روز بهترین روز زندگی من می‌شد. می‌ایستادم رو‌به‌رویش و پشت صورت این لباس مسخره قایم می‌شدم و زل می‌زدم به چشمانش. احتمالا مدتی که می‌گذشت، رییسم می‌آمد دم در و اخراجم می‌کرد. تصور می‌کنم که این، بهترین نوع اخراج شدن باشد.شاید اگر آن روز برسد، و حتی جناب رییس هم مرا اخراج نکند دیگر خودم از این‌کار لعنتی استعفا بدهم و تا آخر عمر نقاشی کنم. همان دو چشمی را که یک دلِ سیر دیده‌ام و اگر به آن‌ها خیره مى شدی ذوبت می‌کردند.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jun 2019 11:16:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتوبوس شلوغ</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D9%84%D9%88%D8%BA-hd2yz1kktsa1</link>
                <description>پاهایم را سریع بلند می‌کردم و دوباره محکم به زمین می‌کوبیدم. هر بار قدم‌هایم را تندتر برمی‌داشتم، صدای شالاپ شولوپ آب را زیر کفش‌هایم می‌شنیدم.  هوا سرد و نمناک بود و باز هم باران آرام‌آرام و قطره‌قطره می‌چکید. سرمای عجیب و سردی کم‌کم داشت تمام وجودم را فرا می‌گرفت. هر بار تصویر نفس‌هایم جلوی چشمانم می‌آمد و دوباره در هوا محو میشد. سرعتم را کمتر کردم و قدم‌قدم به ایستگاه اتوبوس نزدیک‌تر شدم. هنوز نیامده بود. خواستم نفسی راحت بکشم اما قلبم که محکم بر سینه‌ام می‌کوبید، امانم نمی‌داد. مثل یک پرنده که به میله‌های قفس می‌کوبد تا بگریزد.به صندلی ایستگاه نگاه کردم. در جای همیشگی‌اش کمی آب جمع شده بود. امروز دیر کرده!به اطراف نگریستم. از دور می آمد. پالتوی زرد و رنگ‌ورو رفته‌ی همیشگی‌اش را پوشیده بود. صدای پوتین‌های کوتاه و مشکی‌اش که در چاله‌های آب قدم برمی‌داشت به گوش می‌رسید و با صدای ضربانم کوک شده‌بود. امروز هم مثل دیروز. تا دیدمش زبانم قفل شد. نمی‌توانستم در این سرما، گرمای عشق را حتی با یک سلام بروز دهم. حواسم پرت او بود. باد سرد و تندی وارد گوشم شد. اتوبوس رسید.منتظر شدم تا اول او سوار شود. بعد بالا رفتم. دستی بر روسری ساده و مشکی‌اش کشید و موهای خرمایی اش را کمی مرتب کرد. پشت سر او حرکت کردم. اتوبوس مثل هر روز شلوغ بود. ایستادم. به سمت او. تنها سه ایستگاه برای تماشایش فرصت داشتم. امروز روی صندلی جلویی کنار در اتوبوس نشسته بود. دستهایش را به هم مالید و کمی ها کرد. بعد هم لبخند کوچکی زد و با انگشت چیزهایی روی بخار شیشه نوشت و مثل همیشه نگاه رویایی‌اش را به پیاده‌روهای خلوت بیرون انداخت. غرق چهره‌اش شده بودم که ناگهان به عقب پرتاب شدم. سریع میله‌ی بالای سرم را گرفتم. چقدر زود یک ایستگاه گذشت. دو مرد سوار شدند و چند زن. جایی برای نشستن نبود. پس در راهروی اتوبوس ایستادند. اتوبوس دوباره حرکت کرد. درست مثل عقربه ثانیه شمار که گذشته را به عقب هل میدهد تا به آینده برسد. همچنان نگاهم را به او دوخته بودم. آرام پلک میزد. چشمان قهوه‌ای‌اش حتی لحظه‌ای به طرف من برنگشت. به ایستگاه بعدی رسیدیم. اتوبوس باز هم شلوغ‌تر شد. هر بار ضربه‌های بیشتری به شانه‌ام می‌خورد ولی نمی‌توانستم نگاهم را از او بدزدم. ولی در میان شلوغی او را گم کردم. پیرزنی آرام‌آرام از پله ها بالا می‌آمد. دستش را به میله‌ی کنار در گرفت تا بالا بیاید. هوای اتوبوس سردتر شد. به سردی آب‌های درون کفشم. به محض اینکه پیرزن به بالا رسید از جایش بلند شد و با دست به پیرزن اشاره کرد تا سر جایش بنشیند. پیرزن تشکر خفه ای کرد و نشست. کمی پاهایم را باز کردم تا بتوانم تعادل خود را حفظ کنم. اتوبوس ایستاد و او آرام راه خود را در میان شلوغی باز کرد و دوان دوان به پایین رفت و یقه ی پالتویش را بالا کشید.خواستم از پنجره نگاهش کنم ولی بخار روی شیشه اجازه نداد.کسی چه می‌داند. شاید همین روزها به مادرم بگویم که برایم آستین بالا بزند. ولی چگونه به او بگویم که در این اتوبوس شلوغ عاشق شده‌ام. تا با چشمان خودش او را نبیند باور نمی‌کند.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 11:42:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در یک چیز مشترک بودند</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%B6%D8%B1%D9%8A%D8%AD-%D8%AE%D8%A7%D9%83%D9%89-e2qki8noy5lm</link>
                <description>همه‌شان بالای چهل سال سال سن داشتند و در یک چیز مشترک بودند. تا به حال مشهد نیامده بودند.اواخر خرداد بود که گروهی از پیرمرد و پیرزن‌های روستاهای محروم بشاگرد را برای زیارت به مشهد آوردیم. دونفر از دوستان به همراه من مسئولیت مراقبت از آن‌ها را به عهده داشتیم. با قطار از بندرعباس حرکت کردیم و حوالی ظهر رسیدیم. خستگی در چهره تک‌تک‌شان دیده می‌شد. اولین بارشان بود که سفری این‌قدر طولانی را تجربه می‌کردند. با اینکه هوا خیلی گرم بود ولی به خاطر عادت به گرما، رویشان پتو انداختند و خوابیدند. ساعت چهار بیدارشان کردیم تا به سمت حرم روانه شویم. همان ابتدا، اولین مشکل‌مان شروع شد. پله‌ی برقی. در بشاگرد اصلا طبقه‌ی دوم وجود خارجی ندارد چه برسد به پله‌ی برقی. من و محمود، ابتدا و انتهای پله برقی ایستادیم تا مراقب زائرها باشیم. با سلام و صلوات، بدون زخم و خونریزی، این مانع را رد کردیم. البته از پله برقی پایین آمدن هم بماند.کم‌کم به سمت باب‌الجواد رفتیم و پس از ورود، اذن دخول خواندیم. سنگ‌های سفید صحن جامع، طعم خورشید را بیشتر به ما می‌چشاند. کنار حوض سمت راست صحن ایستادیم تا هرکس می‌خواهد وضو بگیرد. کفش‌ها را به کفشداری شماره٣ تحویل دادیم و وارد رواق امام خمینی شدیم. حواسم معطوف به این بود که بعد از مدت‌ها، وقتی دوباره چشمم به ضریح افتاد، به آقا چه بگویم که یک مرتبه همه‌چیز به هم ریخت. همه‌ی هشتاد نفری که همراه‌مان بودند به سمت دیوار نیمه‌کاره‌ی سمت چپ ورودی حرکت کردند. سفال‌های دیوار اصلا پوشانده نشده بودند. خاکی و ساده. مثل دسته‌ای کبوتر که جَلد جایی آشنا می‌شوند به دیوار پناه بردند. هیچ‌کدام‌شان تا آن لحظه داخل رواق‌ها را ندیده بودند ولی انگار این دیوار را از قبل می‌شناختند. به خودم که آمدم، دیدم کل رواق دارند ما را نگاه می‌کنند. اشک‌هایم را با آستینم پاک کردم. بغضم را داخل دادم و نگاهم را به پیرمردها. دست‌شان به دیوار بود و دعا می‌کردند. بعضی‌هاشان هم زار می‌زدند. جوری که انگار نه انگار با ضریح چندصد متر فاصله دارند. انگار امام رئوف را نمی‌شود به ضریح محدود کرد.ضریح آن‌ها شده بود همان دیوار سمت چپ ورودی رواق امام خمینی. ضریحی ساده که به سادگی لباس‌های جنوبی‌شان می‌آمد. حس کردم صحن و سرای حرم دارد خالص‌ترین دعاهای طول عمرش را می‌شنود.طاقت نیاوردم تا ضریح همراهی‌شان کنم. به محمود گفتم همین‌جا منتظر می‌مانم. دو ساعتِ تمام به آن دیوار نگاه می‌کردم ولی گریه‌ام نمی‌گرفت. الکی به خودم دل‌داری می‌دادم که &quot;مگر اینجا ضریح است که گریه‌ات بگیرد؟&quot;ساعتی گذشت و از زیارت برگشتند. چهره‌هایشان داد می‌زد که خواسته‌اند و او هم بلافاصله داده‌است. غیر از این اگر می‌شد برایم عجیب بود.کفش‌ها را از کفش‌داری رواق گرفتیم و به حیاط رفتیم. شمارش که کردیم، معلوم شد سه نفر گم شده‌اند. باران شدیدی گرفته‌بود. بقیه را به همراه محمود به سمت اسکان فرستادم و به گوشی جوان‌ترینِ آن سه نفر زنگ زدم. معلوم شد هر سه‌تایشان با هم هستند. پرسیدم کجایید که گفتند دمِ در. خوشحال شدم. زیر باران، با احتیاط روی سنگ‌های لیز صحن جامع قدم برمی‌داشتم. به باب‌الجواد رسیدم ولی خبری از آن‌ها نبود. دوباره تماس گرفتم و پرسیدم کجایید. دوباره گفتند دمِ در. این‌بار به سمت باب‌الرضا رفتم ولی آن‌جا هم نبودند. شصتم خبردار شد که ماجرا از چه قرار است. چون تا به حال حرم نیامده بودند فکر می‌کردند این‌جا فقط یک در دارد. این‌بار که تماس گرفتم گفتم گوشی را به یک خادم بدهند. متوجه شدم که سمت بست طوسی هستند. دویدم تا به آن‌ها برسم. دمپایی &quot;اوس حسن&quot; پاره شده بود و نمی‌توانست خوب راه برود. دمپایی‌ام را با او عوض کردم و آرام آرام راهی اسکان شدیم.سفر خوبی بود. حالا هردفعه که به مشهد می‌آیم، برای زیارت از باب‌الجواد وارد می‌شوم و دو رکعت نماز، کنار ضریح بشاگردی‌ها، کنار همان دیوار سفالی رواق امام می‌خوانم. حس و حال زیر قُبّه را دارد.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2019 19:40:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هاپ هاپ! آووو هاپ هاپ</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D8%AC%DA%AF%D8%B1%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-vpsp2o7nrq7u</link>
                <description>مرد: آقای دکتر؛ فقط خواستم قبلِ ایشون مزاحم شما شم یه توضیحی درباره حال‌ش بدمدکتر(بدون بلند کردن سرش): خب من خودم متوجه حال‌شون می‌شم؛ نیازی به زحمت شما نبودمرد(دو دستش را روی میز دکتر می‌گذارد): بله، بله؛ قصد جسارت نداشتم. فقط خواستم بگم خدمت‌تون که همسرم اوضاع روحی به هم ریخته‌ای داره. کلی منت کشیدم که راضی شده بیاد مطب روان‌شناسدکتر(به ساعت مچی نگاه می‌کند): داره از زمان ویزیت‌تون می‌گذره‌هامرد(به سمت در می‌رود): ببخشید... فقط خواهش می‌کنم حواس‌تون باشه خاطرات مشترکش با بچه رو یادش نیارید.دکتر(پرونده‌ای از انتهای میز برمی‌دارد): ممنون از راهنمایی‌ت. بگو بیاد داخلزن(تنها وارد اتاق می‌شود و شال‌ش را مرتب می‌کند): سلامدکتر(در پرونده چیزی می‌نویسد و آن را می‌بندد): خوش اومدید خانم پناهی. بفرمایید بنشینید تا گپ‌مون رو شروع کنیمزن(شکسته روی کاناپه می‌نشیند و سرش را می‌گیرد): دکتر من به زور این‌جام. شوهرم حتما این‌و به شما گفته.دکتر(روبروی زن می‌نشیند و پا روی پا می‌اندازد): وقتی این‌جا وارد شدید، یعنی شانسی رو برای عوض شدن حال‌تون قائل بودید؛ وگرنه هیچ‌کس شما رو نمی‌تونست به اجبار بیاره پیش روان‌شناسزن(دست از پیشانی برمی‌دارد و سرش را بالا می‌آورد): من از روان‌شناسا خوشم نمیاد؛ واسه همین علاقه‌ای نداشتم پا تو این مطب بذارم. شما حتی یک‌درصد از درد آدمایی که باهاشون حرف می‌زنیدو تجربه نکردید. (بینی‌اش را با دستمال پاک می‌کند) ولی ادای کسایی رو درمیارید که بدبختی همه آدمای دنیا رو درک می‌کنندکتر(لبخند محوی می‌زند): بله. ما روان‌شناسا دروغ‌گوایم. ولی دروغ‌گوهایی که حال دیگران‌و خوب می‌کنن. اگر بقیه با راست‌گویی می‌تونستن حال شما رو خوب کنند، هیچ‌وقت این‌جا نمی‌نشستین.زن(برافروخته به جلو خم می‌شود و در چشم‌های بی‌حس دکتر نگاه می‌کند): چی می‌گی تو دکتر؟ می‌فهمی بچه از دست دادن یعنی چی؟ بچه داری اصلا؟ بچه‌ت جلوت خورده زمین؟ یا سرش شکسته؟ بعید می‌دونم! ولی اگه درد بچه‌تو دیده باشی هیچ‌وقت با این لبخند مزخرف نگام نمی‌کنی! من بچه‌م مرده! (صدایش از بغض می‌لرزد) بچه یک و نیم ساله‌مو دزدیدن... (دستمال را جلوی چشم‌هایش می‌گیرد)دکتر(لبخند نمی‌زند. پایش را از پای دیگر برمی‌دارد و دست‌هایش را به هم گره می‌کند. به سمت زن خم می‌شود و با جوهر صدا حرف می‌زند): متأسفم برای عزیز دل‌تون. من خودم دوتا بچه دارم. با مریض شدن‌شون مریض می‌شم... (عینکش را برمی‌دارد) ولی باور کنید من مقصر فوت گل‌پسرتون نیستم. من فقط اینجام تا کمک‌تون کنم.زن: دختر بود. دختر نازم... دختر باهوشم... مهربونم...دکتر(دستش را بالا می‌آورد): عذر می‌خوام. دختر بچه خیلی دوست‌داشتنی‌تره... (سرش را تکان می‌دهد و نفس عمیق می‌کشد) ازش بگید تا خالی بشید. من اصلا اعتقادی به پاک کردن خاطرات ندارم.زن(به وضوح شانه‌ها و صدایش می‌لرزد): تازه داشتم به‌ش عادت می‌کردم... جای خالی عشق‌و تو زندگی‌مون پر کرده بود... هر روز عصر می‌رفتیم پارک... با بدوبدو کردن‌ش روحم پرواز می‌کرد.دکتر: از اون روز بگو. روز آخرزن(آرام می‌گرید): ...دکتر(برای زن آب می‌ریزد): می‌خوای یه جلسه دیگه صحبت کنیم؟زن(موبایلش را از کیف درمی‌آورد): خبر مرگم روز آخر اومدم ازش فیلم بگیرم. نگاش کن دختر نازم‌و چقد خوب می‌گه مامان!دکتر(موبایل را می‌گیرد و فیلم را پلی می‌کند): ...بچه‌ی زن(روی چمن‌ها می‌دود و گل‌ها را می‌بوید): هاپ هاپ! آووو هاپ هاپزن(به موبایل نگاه می‌کند): الهی فدای مامان گفتن‌ت بشم... یه لحظه دستم خورد به موبایل و ضبط فیلم قطع شد... تا اومدم درست‌ش کنم، دیدم نیست... (بلند می‌گرید)دکتر(گوشی را روی میز رها می‌کند، به سمت میز خودش می‌رود و زیر چیزی که در پرونده نوشته بود تیک می‌زند): امروز شرایط صحبت ندارید. یه وقت مشاوره دیگه تنظیم می‌کنم (پرونده را محکم می‌بندد).</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2019 10:54:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ممنوع‌التصویر</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9%D8%A7%D9%84%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-kyucxz5rwo4r</link>
                <description>هفته‌هاست حال خوبی ندارم. نمی‌دانم درس و مشق من چه ارتباطی به بقیه دارد که مرتب تذکر می‌دهند. خودشان که هم‌سن من بودند، چه تخم دو زرده‌ای گذاشته بودند که حالا مرتب من را برای نشستن روی منبر بازخواست می‌کنند؟کدام‌شان در سن من با مرحوم آیه‌ا... در حال استراحت و چای‌خوری عکس دارد؟ مفلس‌ها با عکسِ ایشان هم عکس ندارند! ولی حسادت گوش‌های‌شان را کر کرده و چشم‌های‌شان را کور. عکس با اسطوره پرسپولیس می‌گذارم، می‌گویند پروین هم پیر شده، نمی‌داند با چه اعجوبه‌ای عکس گرفته. اعجوبه عمه‌زاده‌شان است!به اصرار خلبان، عکس توی کابین هواپیما می‌اندازم، می‌گویند بله دیگر، علت سقوط هواپیمای بعدی هم مشخص شد. فیدل کاسترو را چه می‌گویند؟ او هم لابد جنس ناجور توی سیگارش ریخته‌ایم که با ما عکس گرفته. حالا هم می‌خواهند منبر پیامبر را سیاسی کنند. انگار عمامه از سر پدرشان برداشته ام و گذاشته ام روی سرم که این‌قدر آتش گرفته اند.این‌ها اگر می‌دانستند در طی یک روز چند بار از من عکس گرفته می‌شود و چه سردردهایی که بابت آن نگرفتم، هیچ‌گاه این‌قدر هجمه نمی‌آوردند. هیچ‌کدام‌شان تاب این را ندارند از همه شئونات زندگی‌شان عکس گرفته شود. من اما سعه‌صدر را از پدر آموخته ام. مثلا امروز صبح که به عنوان مهمان ویژه به تئاتر تِرَن دعوت بودم، پس از تئاتر پیشنهاد بازیگران عزیزش، از جمله آقای جعفری را برای عکس یادگاری، کریمانه پذیرفتم.بعد از آن با علی ضیا در رستوران علی منصوریان هم‌سفره شدم و در کنار خسرو حیدری و امید ابراهیمی پیتزا میل کردیم و البته قرار گذاشتیم وسط غذا خوردن از من عکس نگیرند و بگذارند بعد از غذا. کمی سنگین بودم ولی درست نبود دعوت تیم هنرمندان را برای دیدن مسابقه‌شان و البته اندکی پا به توپ شدن نپذیرم. آن‌جا هم چندتا سلفی و عکس یادگاری زیر آن آفتاب طاقت‌فرسا. برنامه بعدی بازدید از اردوی تیم ملی ووشوی زیر ۲۳ سال بود که البته به علت ترافیک کمی دیر رسیدیم اما راننده‌ی پدر همیشه مسیرهایی می‌داند که ما را بیش از این بابت تأخیر خجالت‌زده نکند.باز با این حال توی ترافیک هم عده‌ای تا کمر از ماشین بیرون می‌آمدند تا بتوانند با موبایل عکسی از بنده بیندارند. چقدر به پدر گفتم شیشه‌های این ماشین را هم دودی کن! بگذریم. بازدید خوبی بود و امکانات کافی هم داشتند. بدنم این ورزش‌های سنگین را یاری نمی‌کند ولی چندتا فن دفاع شخصی یاد گرفتم. اما بعد از خداحافظی مسأله‌ای کام‌مان را تلخ کرد که باز هم مربوط به عکاسی می‌شد.آن ملی‌پوشی که میان تمرین خواست دور از چشم مربی با من سلفی بگیرد، توسط مسئول اردو تنبیه شد. داشتیم سمت منزل بازمی‌گشتیم که به راننده گفتم شب‌جمعه‌ای، برویم هیأت کربلایی بنی‌فاطمه و تبرّکاً فیضی ببریم. مهدی رحمتی و سیاوش خیرابی هم آن‌جا بودند. بعد از هیأت هم در معیّت اکبر عبدی، باز هم لطف عکاس‌ها شامل حالم شد.روز پُرعکسی بود ولی مگر این ابله‌ها دردهای پنهان من را می‌فهمند؟ همین یک ساعت پیش که آمدم سر بر بالین بگذارم، باز مثل این چند هفته اخیر، صدای چیک‌چیک عکس مغزم را به هم ریخت. حتی اگر با وجود این صداهای تو سر، خوابم ببرد، باز خواب عکس انداختن می‌بینم. این بی اصل‌ونسب‌ها نمی‌فهمند این که نتوانی یک لحظه برای خودت باشی، این که حس کنی کسانی مثل جواسیس، هر کارَت را توی قابی ثبت می‌کنند، این که نوه‌زاده امام باشی یعنی چه. اما بگذار بگویند. به قول پدر جان:برود هر که دلش خواست شکایت بکندشهر باید به من و دولتم عادت بکند</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sun, 28 Apr 2019 09:00:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معجزه</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D8%B9%D8%AC%D8%B2%D9%87-euxtkvl8lsgf</link>
                <description>در می‌زند. اجازه می‌خواهد تا وارد شود. اجازه می‌دهی. تا وارد می‌شود گذشته‌اش را فراموش می‌کند. فراموش می‌کند که چه چیزهایی از تو گرفته و چه قول‌هایی داده و به هیچ‌کدام‌شان عمل نکرده.وقتی می‌گذاری وارد شود همه‌ی این‌ها را فراموش می‌کند و می‌شود طلب‌کارترین.مطلوب و مقصودش را می‌دانی اما به زبان می‌آورد. نگاهش می‌کنی.اصرار می‌کند. نگاهش می‌کنی. بغض می‌کند. نگاهش می‌کنی. زار می‌زند. نگاهش می‌کنی. خسته می‌شود. از خانه‌ات خارج می‌شود. خیال می‌کند خانه‌ات همین چهارضلعیِ مُشَبّک است.دست‌اش را می‌گیری و به سمت حیاط‌ها روانه‌اش می‌کنی ولی خیال می‌کند به اختیار خودش قدم برمی‌دارد. از هوای صحن و سرای‌ات نفس می‌کشد. جانی دوباره می‌گیرد. می‌خواهد مثل کبوترها پرواز کند ولی جَذبه‌ای فیروزه‌ای رنگ او را به سمت خود می‌کشد. کنار حوض می‌رود. ناخودآگاه به سمت همان جَذبه‌ی فیروزه‌ای می‌ایستد. خم می‌شود. سپس به زمین می‌افتد و دوباره بلند می‌شود و دوباره...از قدم‌هایش معلوم است که سبک‌تر شده. دوباره به سمت خانه‌ات می‌آید. آرام‌تر حرکت می‌کند. به تو نگاه می‌کند و تو لبخند می‌زنی. او هم لبخند می‌زند. مطلوب‌اش را فراموش نکرده ولی چیزی درباره‌اش نمی‌گوید. نزدیک‌تر می‌آید. دستش را در شبکه‌های ضریح می‌اندازد. حالتی دست می‌دهد شبیه نام تو. &quot;رضا&quot;. خودش را به تو می‌سپارد و تنها حسی که دارد رضایت است. رضایت به هرچه تو رقم بزنی.نمی‌دانم چرا فقط بینا کردن کورها و راه رفتن فلج‌ها را معجزه حساب می‌کنند. تو چون موسی، عصا را به اژدها تبدیل نمی‌کنی. تو اوباش را &quot;عارف&quot; می‌کنی. که این همان مرده زنده کردن عیسی است بلکه بالاتر.صبح علی الطلوع گدا بر تو می‌گذشت        ///////                      نزدیک صبح بود که عالیجناب شد</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2019 11:09:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-o3qrxh5qkuob</link>
                <description>سلام خانم شفیعیامروز سه شنبه است. من شنبه صبح خواب بودم. بعضی وقت‌ها مامان بابا این‌ها که برای نماز بیدار می‌شوند، من هم بیدار می‌شوم. صدای نمازشان را گوش می‌کنم دوباره می‌خوابم. آن روز هوا داشت روشن می‌شد. بلند شدم بروم دست‌شویی. بعد که از دست‌شویی آمدم دیدم مادرجون توی رخت خوابش بیدار است. داشت یواش می‌خندید. یعنی هیچ‌وقت که صدایش را نشنیده ایم در این چند سال. بدون صدا لبخند می‌زد. بعد نگاهش کردیم. دیدیم پنجره را نگاه می‌کند. بعد با دوتا انگشتش ادای راه رفتن درآورد. رفتیم دم پنجره. پنجره اتاق ما رو به پاسیو باز می‌شود. پاسيوي خانه‌مان شیشه‌ای است. بعد نگاه کردیم دیدیم صدای پای چندتا کبوتر می‌آید. داشتند روی سقف پاسیو راه می‌رفتند. صدای‌شان بامزه بود. بعد فهمیدیم مادرجون برای این دارد می‌خندد. ما هم خندیدیم خانم. آخه خیلی وقت بود مادرجون نخندیده بود. بعد خانم یه فکری زد به کله‌مان. جدیدا زورمان زیاد شده. یعنی می‌توانیم مادرجون را با ویلچر هل بدهیم. ویلچر را آوردیم دم تخت مادرجون. با دو انگشت‌مان ادای پا درآوردیم. مادرجون راضی شد سوار ماشینش بشود. بعد مادرجون را با ماشینش بردیم دم پنجره بالکن خانه‌مان. می‌دانستیم آن‌جا کبوترها و جوجه‌ها می‌آیند بقیه برنج دیشب را می‌خورند همیشه. خانم خجالت کشیدیم ولی مادرجون ما را نشاند روی پایش و بغل‌مان کرد. با هم کبوترها را دیدیم. خیلی کیف کردیم خانم. مادرجون همش می‌خندید. دوبار هم بوس‌مان کرد محکم. بعد یهو ساعت هفت شد. مادرم آمد بالای سرمان گفت باید بروی مدرسه. خانم آن روز خیلی خوشحال بودیم. ولی بعدش که آمدیم خانه بعدازظهر، مادرجون نبود. خانم شما می‌دانید خانه سالمندان چه جور جایی است؟ مامانم گفت مادرجون را جایی برده که تنها نباشد و دیگر مامانم مجبور نباشد زیر مادرجون را تمیز کند و غذا بذارد دهنش. خانم ولی من یکشنبه با صدای پای کبوترها که روی پاسیو راه می‌رفتند بیدار شدم. تخت مادرجون خالی بود. خانم آن روز سرمان را گذاشتیم روی بالشت مادرجون کلی گریه کردیم. بوی مادرجون را می‌داد. خانم تو رو خدا ببخشید وقتی آمدیم مدرسه اصلا همش می‌خواستیم گریه کنیم واسه همین وقتی شما ما را آوردید پای تخته نتوانستیم ریاضی‌ها را جواب بدهیم. خانم واسه همین نامه نوشتیم که معذرت‌خواهی کنیم. خانم ببخشید کاغذ نامه این شکلی شده. هی اشک‌هایمان می‌آید چندتاش ریخت روی کاغذ. خانم همش فکر می‌کنیم ما هم پیر می‌شویم؟ پیر بشویم نمی‌توانیم برویم دستشویی؟ حرف نمی‌توانیم بزنیم؟ اصلا مامان بابام اگر پیر بشوند چه کار کنیم خانم؟ خانم اگر من هم مثل مادرجون بروم خانه پیرمردها دیگر چه کار کنم؟ همش دعا می‌کنیم یک دارویی اختراع بشود که هیچکس پیر نشود.ببخشید خانم. قول می‌دهم دیگر شاگرد خوبی باشم.امضاعلی میلانی- شماره 28 کلاس الف</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2019 11:16:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت یک چراغ قرمز ۱۲۰ ثانیه‌ای</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%DA%86%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-%DB%B1%DB%B2%DB%B0-%D8%AB%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%87%D8%A7%DB%8C-xkrkfcv5ohj8</link>
                <description>-  خانم دکتر عذر می‌خوام ولی فکر می‌کنم توی این مصاحبه یه نکاتی رو نگفته گذاشتین. شاید مهم‌ترین نکات رو.-  منظورتون چیه؟ شما از من خواستید سختیای دوران بچگی‌مو برای مخاطبا بگم که گفتم. منظورتون از نکات مهم چیه؟مجری جواب کسی که از پشت صحنه صدایش می‌زد را نداد. ساعتش را نگاه کرد. نگاهش را از خانم دکتر دزدید و گفت: «هیچی، منظور خاصی نداشتم. بازم ممنون که وقت گذاشتین برای این مصاحبه با وجود سرِ شلوغ‌تون»دکتر احمدی سرش را تکیه داد به صندلی ماشین. محمد، همسرش، سوییچ را قبل از آنکه ماشین روشن شود رها کرد.-  چرا راه نمی‌افتی محمد؟-  زینب؛ تو واقعا یه چیزایی رو نگفته گذاشتی؟-  پس واسه همین سر مصاحبه پشت دوربین بُغ کرده بودی آقای اخمو؟-  می‌دونی؟ تو داستان پدرخونده و شاسی‌بلندش‌و شاید ده بار برام تعریف کردی. ولی امروز دیدم باز یه چیزایی بیشتر از اون قضیه گفتی. ببین... من بهت اعتماد داشتم همیشه. ولی فکر می‌کنم حقیقت از اینایی که امروز تعریف کردی خیلی بیشتره.-  هوا خیلی خفه‌ست محمد. می‌شه ماشین‌و روشن ‌کنی شیشه رو بکشم پایین؟خانم دکتر سرش را کمی از پنجره بیرون کرد. رفت به سی سال پیش. پشت یک چراغ قرمز ۱۲۰ ثانیه‌ای، کودک پنج‌ساله‌ای شد و دو دسته گل رز قرمز گرفت توی دستش. خسته نشست روی جدول. و خانمی ایستاد کنارش. خانمی که فقط صدایش را می‌شنید.-  الان دلت می‌خواد جای یکی از این آدمای توی این ماشینا باشی؛ آره؟-  اوهوم-  کدوم‌شون؟-  اومممم... مثلا ماشین بزرگه، سفیده. جای اون خانومه که راننده‌شه.زینب کوچولو با آن خانم نامرئی رفتند توی ماشین. زن راننده داشت با موبایل به کسی بد و بی‌راه می‌گفت: «به اون بی‌شرف بگو هر زِری می‌خواد بزنه تو دادگاه! فردا من دهن این‌و سرویس می‌کنم...» خانم آرام در گوش زینب گفت:-  فردا دادگاه طلاق داره. طلاق که می‌دونی چیه؟-  اوهوم... مث دوستم که مامان نداره.زینب و خانم برگشتند پشت چهارراه. ۸۹ ثانیه از چراغ قرمز مانده بود.-  اون ماشین مشکیه که اون آقاهه با عینک دودی پشتش نشسته.زینب با خانم رفتند توی ماشین: «آقا نگران نباشید؛ تا ساعت ۸ بسته رو می‌رسونم.» خانم آرام در گوش زینب گفت: «ماشین مال خودش نیست. راننده‌ست. راننده‌ی یه آدم خلاف‌کار»-  وااای خلاف‌کار؟!زینب دوباره پشت چهار راه دقت کرد به عددهای چراغ قرمز. نمی‌توانست بخواند ولی می‌فهمید وقت کمی باقی‌ست تا سبز شدن.-  اون ماشین معمولیه. آقاهه و خانومه و دخترکوچولوهه که توشن.خانم و زینب نشستند کنار دختر کوچکِ توی ماشین. پدر خانواده شروع کرد به سرفه‌های سخت. همسرش از توی کیف یک دستمال درآورد و داد دست‌ش. از دهان شوهرش خون می‌آمد. خانم درِ گوش زینب گفت: «اون آقا چند روز دیگه می‌فهمه سرطان داره. یه مریضی خیلی سخت.» زینب گفت: «مثل مامانم سرفه می‌کنه.»به عدد‌های چراغ دقت کردند. ۲۰ ثانیه مانده بود.-  انتخاب آخرته زینب-  اون آقاهه و خانومه که رو موتور نشستن باید خوب باشن دیگه؟-  اونا؟ تو وقتی بزرگ بشی خیلی بهتر از اونا می‌شی. فقط باید خوب درس بخونی و به حرف اون آقایی که میاد دنبالت گوش کنی.-  یعنی چه‌جوری می‌شم؟چراغ سبز شد. زینب که روی جدول نشسته بود، برگشت و به اطرافش نگاه کرد. خانم نبود. از بین ماشین‌ها رد شد و رفت به چهارراه روبرو تا خانم را پیدا کند. اما یک ماشین شاسی‌بلند کنارش ترمز کرد و شیشه‌اش پایین آمد:-  خسته شدی؟-  اوهومدکتر زینب احمدی سرش را از بیرون پنجره آورد توی ماشین. زل زد به چشم‌های گرد شوهرش. ادامه داد: «دیگه بقیه‌شو می‌دونی که؟ راننده اون شاسی‌بلند هر هفته می‌اومد خونه‌مون که سرفه‌های مامان‌مو معالجه کنه. بعدشم که مامان مرد، سرپرستی‌مو به عهده گرفت. چیه خب؟! خودت خواستی همه‌چیو برات بگم! باورت نمی‌شه تو ۱۲۰ ثانیه زندگیم عوض شد؟!»</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Wed, 17 Apr 2019 10:45:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروارید قرمز</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2-d8oep3slgqyw</link>
                <description>روی صندلی عقب تاکسی نشسته ام. منتظرم مردی که کنار ماشین ایستاده سوار شود تا برویم. اما مرد با نگاه مهربانی که به چهره‌اش نمی‌آید، احتمالا نامزدش را که حالا روی صندلی جلو مستقر شده بدرقه می‌کند. توی چشم‌های مرد ریز می‌شوم. انتهای‌شان بغض می‌بینم. یک کشیدگی خاص روی گونه‌هایش به وجود آمده که فقط هنگام خداحافظی از یک عزیز، اجزای صورت آدم را به هم می‌ریزد.نمی‌دانم بدرقه یک نفر، هر چه قدر هم عزیز، از میدان انقلاب به سمت شهرک غرب چقدر می‌تواند مهم باشد که مرد را با آن جدیتش این‌طور شکسته کرده. مرد آرام در جلوی ماشین را می‌بندد. احتمالا زیر لب به نامزدش می‌گوید کمربندت را ببند که دختر بعد از چند بار سر تکان دادن در حال بستن آن است. در تمام این احوال چشم‌های مرد را می‌بینم که به جایی خیره شده و شفاف‌تر می‌شود. احتمالا به چشم‌های دختر.چشم‌های خودم را هیچ‌وقت بی واسطه ندیده ام. ولی مطمئنم وقتی خیره بودند به چشم‌های نفیسه، وقتی دستش را بیرون از پنجره مینی‌بوس آورده بود و گرفته بودم، مطمئنم چشم‌های من هم خمیدگی خاصی داشت. هم بغض داشت و هم سعی می‌کرد بخندد که آن قطره‌های لعنتی که از آن روز هنوز با چشم‌هایم مانده، از بین پلک‌ها بیرون نریزد.اما مثل این مرد، آن‌قدر حرفه‌ای نبودم که اشتباه نکنم. چشم‌هایم را از چشم‌هایش برداشتم. و اشتباهم همان لحظه بود. سرم را پایین آوردم تا بوی دست‌هایش را دوباره نفس بکشم. لب‌هایم را آرام گذاشتم روی لطافتی که تا عمر دارم تکرار نخواهد شد. و همان لحظه که لب‌هایم از میان انگشتانش جدا شد، چند قطره اشک سر خورد و ریخت کف دست نفیسه. دستش را، انگار چند دانه مروارید گران‌بها میانش باشد، گرد کرد. کمی به اشک‌ها نگاه کرد. مشتش را آرام بالا آورد و مروارید‌ها را پخش کرد روی صدف چشم‌هایش. رگ‌های صورتش را دیدم که از فشار گریه می‌خواست منفجر شود. چشم‌هایش را بست، لب‌هایش را گزید و با حرکت مینی‌بوس دست‌های‌مان جدا شد.چند روز بعد، دقیقا همان لحظه که از گاز تند شیمیایی، چشم‌هایم برای همیشه پر از مروارید شده بود و توی بیمارستان، یکی‌یکی می‌شماردم‌شان، یکی خبر داد که مینی‌بوسی در جاده خوزستان-تهران، هدف اصابت خمپاره‌ای قرار گرفته و دیگر صدفی برای آرام گرفتن مرواریدهایم نیست.چشم‌هایم را می‌بندم و سرم را می‌گذارم روی صندلی عقب ماشین. دستمالی از جیبم در می‌آورم و گوشه چشمم را پاک می‌کنم. چه کسی باور می‌کند یک گاز شیمیایی ساده بتواند سی و چند سال مروارید تولید کند؟ دستمال را می‌گذارم روبروی نفسم. بوی عطر دستش سرفه‌هایم را بند می‌آورد.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Mon, 15 Apr 2019 17:06:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من می‌دونم کجام. تو...</title>
                <link>https://virgool.io/@ParBaz/%D9%85%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88-liadeqv3rm5x</link>
                <description>جلسه‌ی اول معارفه‌مون خیلی‌خوب پیش رفت. حس می‌کردم من‌و &quot;مهتاب&quot; رو واسه هم ساختن. قرار بعدی رو گذاشتیم واسه یه هفته بعد. طولانی‌ترین هفته‌ی عمرم بود. اندازه‌ی دوماه گذشت.سه روز مونده بود به قرارمون که اوضاع جنوب اونجوری شد. آقا گفته بود که هرکی می‌تونه اسلحه دستش بگیره باید بره جبهه. به قرارم نرسیدم و رفتم جنوب. دقیقا روز قرارمون تو عملیات بودم. دسته‌ی ما باید یه برجک و دوتا سنگر رو می‌گرفت تا مسیر واسه پشتی‌ها باز بشه. سنگر اول و برجک رو زدیم ولی سنگر دوم کار رو به شب کشوند. سینه خیز از بین منوّرهای بعثی‌ها باید سنگر رو دور می‌زدیم تا هم تلفات کم بشه هم حجم آتیش رو سرمون زیاد نشه.خیلی به سنگر نزدیک شده بودیم که دوباره منوّر زدن. همون‌جور تو حالت سینه‌خیز موندم و دیگه حرکت نکردم. نمی‌دونم تو اون دشت تاریک &quot;مهتاب&quot; از کجا پیداش شد. اومدم برم سمتش که سعید از پشتم دوید و من‌و گرفت و انداخت زمین. به خودم که اومدم فقط منور می‌دیدم و صدای تیر می‌شنیدم. خبری از &quot;مهتاب&quot; نبود. خون گلوی سعید قطره‌قطره می‌ریخت روی گونه‌ام. بوی سعید رو حس می‌کردم. زخمش با چشمم دو سانت فاصله داشت ولی نمی‌تونستم خودم‌و از زیرش بکشم بیرون. خون گلوی سعید داشت جلوی نفس کشیدنم‌و می‌گرفت که یکی دستم رو کشید. گفت باید عقب بریم. آتیش انقدر زیاد بود که سعید رو ول کردیم. برگشتیم عقب ولی دیگه نتونستم برم تهران. بعد از قبول ٥٩٨ هم نتونستم برم تهران. هرشب خواب سعید رو می‌دیدم. می‌اومد تو خوابم و لبخند می‎‌زد و می‌رفت. بوی خونش رو حس می‌کردم.بالاخره یه شب بهش گفتم &quot;نمی‌خوای بگی کجایی تا بیام دنبالت؟&quot;پشتش رو بهم کرد و رفت. دوسه قدم برداشت و داد زد &quot;من می‌دونم کجام. تو بِپا خودتو گم نکنی&quot;دیگه خوابش رو ندیدم. بالاخره از انديمشك دل كندم. برگشتم تهران. محله‌ی خودمون هیچ فرقی با چندسال پيش نکرده بود. همون &quot;تهران‌نو&quot;ی همیشگی. با مهتابی که سر کوچه‌مون بود مثل قبل. همه‌چی مثل قبل بود. فقط &quot;مهتاب&quot; یه بچه داشت که بهم می‌گفت عمو.</description>
                <category>پرباز | ParBaz</category>
                <author>پرباز | ParBaz</author>
                <pubDate>Sun, 14 Apr 2019 08:53:22 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>