<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد ملکی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pareparvaz</link>
        <description>هدهدِ ترک آشیان گفته  ... در جست و جوی سیمرغ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-10 15:34:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4863045/avatar/XuQo4T.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمد ملکی</title>
            <link>https://virgool.io/@Pareparvaz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>به وقت سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Pareparvaz/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-arlu0qcz2bbb</link>
                <description>اگر تصمیم نگیری ، برات ، بجات تصمیم می گیرند ، این دقیقا همان اتفاقی بود که 25 سال با آن زندگی کردم، اما در سال 26 ام ، این ورق را برگرداندم میگن فرزند حاصل از ازدواج فامیلی یا دچار اختلال ذهنی میشه یا نبوغ که البته اون هم نوعی اختلال ذهنی هست نمیدونم به کدوم دچار شدم ولی یقینا سندروم پر استعدادی من رو کم آزار نداده ، همین الان هم حس میکنم میتونم با تمرکز و پشتکار تو هر کاری موفق بشم نه فورا ولی حتما و همین سال ها من رو توی انتخاب مردد و سردرگمم کرد  دوران ابتدایی و راهنمایی درسم درجه یک نبود ولی همیشه جزو 5نفر برتر کلاس بودم ، ادامه پیدا کرد تا رفتم به تیزهوشانتو انتخاب رشته متوسطه دوم مشاور مدرسه پیشنهاد داد یا تجربی بخونم یا انسانی ، ریاضی خوندم چون پدر میگفت بازار کارش بهتره ، بهتر هم بود ولی حال من اونجا خوب نبود 4 سال مهندسی مکانیک خودم  ، بعدش هم سربازی امریه قرارگاه سازندگی تو پروژه های عمرانی ازدواج کردم وقتی سرباز بودم ، اینبار بیشتر خودم رو دخالت دادم و تصمیم گرفتم  ، هر چند هنوز خیلی تو قاطعیت دست و پا شکسته بودم سربازی تموم شد 2 سال کار تو کارخونه هواپیما های سبک سازی بعنوان کارشناس کنترل کیفی و بعدش هم طراح صنعتی ، اینجا اولین دهن کجی من به مسیرم بود ، شغل خوب با درآمد عالی ، استعفا کردم ، چون این تجربه ای نبود که من دنبال زندگی کردنش تا پایان عمرم باشم تلاش اول موفق نبود ، من پریدم تو آب که شنا یاد بگیرم ولی حواسم نبود باید اول قلمرو آموزش شنا برای خودم تعیین میکردم بعد می پریدم ،اهمال کاری ، بی انگیزگی ، بی هدفی ، تله های ذهنی و طرحواره های کودکی ، پر حرفی و مشورت گرفتن از همه ، ترس های مسیر ناشناخته همه باعث شد نتونم روی آب بمونم برای همین دوباره تن به کارمندی مکانیک دادم ، البته اینبار دیگه هر شغلی رو قبول نکردم ، کار دومم آزادی عمل و استقلال شخصیتی بیشتری بهم می داد اما من که میدونستم :«مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاکچند روزی قفسی ساخته ام از بدنم»تو فرصت ایجاد شده با کار جدیدم ، کمی الکترونیک رو امتحان کردم ، قشنگ بود ولی کافی نبود ، برای همین تراپی رو شروع کردم ، هم شناخت طرحواره هام هم استعداد یابی با روانشناسی رشد و تربیتی بعد از تموم تست ها بهم پیشنهاد شد رواندرمآنگر بشم ، جایی که میتونم راحت تر به آدم ها برای شناخت نبوغشون کمک کنم ، درسته خیلی باید یاد بگیرم ولی این توصیه کاملا جدی و علمی بود ، خودم هم میتونستم مسیر و تجسم کنم برای همین معطل نکردم ، کار بعدی ثبت نام آزمون کارشناسی ارشد روانشناسی بود ، و الان در فاصله یک هفته مانده به آزمون دارم می نویسمروانشناسی عالیه ، هم میتونم کاربردش رو تو زندگی لمس کنم هم از دونستن بیشتر و کمک به آدم ها سیر نمیشم ، ولی این برام کافی نبود ، باید کار آفرینی رو لمس میکردم ، چالش ها رو ، تازه باید یه پایه مالی میساختم که عشقم رو به پول آلوده نکنم ، باید پول داشته باشم تا بتونم از استعداد آدم ها حمایت کنم ؟ باید خودم نهایت سقف مهارت یک حرفه رو بلد باشم تا حداقل یک زمینه برای کمک کردن مستقیم به نابغه های  صنعت رو فراهم کنم  برای همین رفتم سراغ موتور خودرو  ، برق و تیونینگ موتور بخصوص حوزه ارتقاع ایمنی ،  افزایش بهره وری انرژی و کاهش هزینه ، بیزینس پلانش رو چیده ام قصه اش مفصله بعدا درباره اش بیشتر میگم ، دوره مقدماتی اون رو هم مجازی گذروندم، عقیده ای به شاگردی به هر قیمتی برای هر کس و ناکسی ندارم ، باید به شیوه خودت انجامش بی ، اگر حس میکنی چیزی غلطه و جواب نمیده ، باید جسور باشی و حرفت رو پی بگیری ،  برای همین روی وسیله خودم و اطرافیانم متمرکز شدم بجای اتلاف وقت ،حداقل تجهیزات رو هم آروم آروم و قسطی دارم میخرم پر از تردید ، پر از عدم قطعیت ، پر از امید تو یکی از پیچیده ترین شرایط کشوری ، بعد از دو نوبت جنگ و تورم عجیب و غریب ، منی که باید قسط ها رو پرداخت کنم و مخارج خانواده ام رو تامین کنم ولی: دنیاست دیگه ،همینه ذاتش عدم قطعیته ، دکتر پریسا رحیمخانی استاد ریاضیات داشنگاهمون یکبار بهم گفت «هیچوقت هیچ چیز رو فدای چیز دیگه ای در زندگیتون نکنید » من هم تا اینجا کار این کار رو نکردم ،حداقل ها فراهم شد عمل کردم، ازدواجم رو معطل سربازی نکردم ،حرکت تو مسیر هدفم رو معطل ایجاد حاشیه امن مالی نکردم ،  الان هم نمیتونم منتظر منجی از عالم غیب باشم ، میدونم اوج رویای من ((که بعدا حتما درباره اش مفصل صحبت می کنم )) هرگز تو زمان تجربه زیسته من محقق نخواهد شد ، ولی :«ماه را نشانه بگیر ، حتی اگر تیرت خطا برود در میان ستارگان فرود خواهی آمد »</description>
                <category>محمد ملکی</category>
                <author>محمد ملکی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2026 13:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماموریت زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@Pareparvaz/%D9%85%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-vm5sge1ceuqk</link>
                <description>ماموریت زندگی من ، چیزی که تو پست قبلی راجع بهش صحبت کردم ، اینکه هر کسی برای چیزی خاص خلق شدهالبه چیز هایی هستند که حداقل زندگی انسانی هستند ،کوچک های بزرگی مثل لذت بردن از تک تک رویداد های زندگی حتی کوچیکترینشون ، مثل نوشیدن یک لیوان آب خنک تو ظهر گرم تابستون ، مثل لذت رازداری ، مثل لذت دیدن جزئیات بدن و حرکت یک موجود زنده دیگه مثل مورچه ...ما آدم های کوچکی هستیم به تنهایی ، دایره اثر گذاریمون مثل نقطه ای با اتد 0.5 رو کاغذ A1 هست ، ولی وقتی از این دایره تنهایی خارج می شویم و متصل می شویم به کل ، به خدا ، به الله ، به مادر طبیعت ، به کارما یا دست سرنوشت یا شانس یا هر چیزی دیگه ای که اسمش رو بذاریم(که نمی دونیم چیه فقط می دونیم که هست ) اونجا میشه که :«بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیمفلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیماگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزدمن و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم»صحبت از شکفتن سقف فلکه ، مناعت طبع به این بزرگی و همت به این بلندی،این قدرت دریاست ، و ما قطره ایم که چون به دریا پیوسته شدیم ، دریا شدیم که :«چو ذَرِّه گرچه حقیرم ببین به دولتِ عشقکه در هوایِ رُخَت چون به مِهر پیوستم»یه زمانی دوست داشتم پزشک بشم نشد و قسمت نبود ، ولی الان من رسالت وجودی خودم رو اینطور تعریف کرده امپزشک روح ، رواندرمانگری هستم که معنای منحصر به فرد زندگی رو برای این قطره های سرگردان اطرافمون پیدا کنم ، استعداد هاشون رو بهشون نشون بدهم و«عشق تو در وجودم و مهر تو در دلمبا شیر اندرون شد و با جان به در کنم»  از شیر تا جان ،  باید تمام زندگی کرد جسور و پر شور  ، «بی درد و بی غم است چیدن رسیده راخامیم و درد ما از کال چیدن است»مهم نیست چه سن و سالی داریم ، این حق هر انسانی هستش که از اینجا به بعد زندگی اش رو پر شور زندگی کنه ، که هر روز با نهایت اشتیاق از خواب بیدار بده و شب نفهمه چطور خوابش برد مگه تموم عمر چند تا بهاره ؟؟؟و من در آغاز این راه مقدس واقع شدم ، راه نجات جان های مسخ شده از غفلت مرگبار و روزمرگیو اینجا هستم تا هم زمان هر قدم و تلاشم رو ثبت کنم ، تا فانوسی باشم برای کاوشگران دریای خودشناسی بعد از خودمنقطه مقابل زندگی مرگ نیست ، زندگی نکردنه ، رخوت و بی عملی است که«هر آن کسی که در این حلقه نیست زنده به عشقبر او نَمُرده، به فتوای من نماز کنید»</description>
                <category>محمد ملکی</category>
                <author>محمد ملکی</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jul 2026 12:21:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بِه نام او ، بِه یاد او وَ برای او</title>
                <link>https://virgool.io/@Pareparvaz/%D8%A8%D9%90%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D9%88-%D8%A8%D9%90%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%88-%D9%88%D9%8E-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D9%88-sne27yumklyi</link>
                <description>صادقم ، تمام تلاشم اینه که صادق باشمبا خودم ، با روح نا آرومم ، با دنیا ، صحبت از روح نا آرومم شد ، از همینجا شروع میکنم ، جایی که از همون سال های دوران چهارده سالگی یواش یواش صدای پچ پچ هاش رو در گوشم می شنیدمالان تقریباً روی لبه صخره بلند سی سالگی وایستادم ، آروم و محتاط پاهام رو از لبه پرتگاه آویزون می کنم ، و برای اولین بار با تمام وجودم فریاد میزنم ، بر خلاف سه دهه سکوتحرف هایی دارم برای گفتن که اگر گوشی نبود هم می گویم و حرف هایی دارم برای نگفتن ، حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند(سرود آفرينش)نوجوونی من با انبوهی از تروما های تلمبار شده و رو به ازدیاد، به ارث رسیده از پدر و مادر ، از جامعه و از شرایط ،از محیط ناآروووم سپری شد :ترومای از دست دادن عزیزان بعد از تصادف دایی پزشکم در سن سی سالگی و تنها شدن دختر شش ساله اش همبازی بچگی هایم و دور شدن از اون ها .ترومای فشار اقتصادی خانوادهمون و ثروت سایر فرزندان همکار های پدرتترومای غربت و تنهایی ، دوری از خانواده و طرحواره رها شدگی و محرومیت اجتماعی و هیجانیفشار این قٌده سرطانی بدخیم تو سرم ، فشار یک عده سر درگم بی هدف ، بدون ایدئولوژی و فکر ، بی رویا برای اینکه مسیر احمقانه گوسفند وارشون (مدرسه =&gt; دانشگاه=&gt;سربازی=&gt; کار=&gt;کار=&gt;کار( که نه یه جوری خود سوختن انگار)=&gt; مرگ )حتی آجر هم دلش میخواهد چیزی باشه ، همین شد که ارگ بم بوجود اومد ، بعضی ها از آجر کمتر هستند یعنی حتی فکر پرواز به سرشون خطور نکرده(درد من حصار برکه نیست، درد من زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است)مگه چند بار فرصت زندگی بهتون داده شده ، چند بار دیگه داده میشهاحتمال زنده شدن و زندگی کردن تو با دقت بسیار خوبی نزدیک به صفره ، نزدیک ترین جای ممکن ، ولی زنده اینه تنها زنده ای بیست اثر انگشت داری که نه تنها با همدیگه یکی نیستند با هیچ کس دیگه از از اولین آدم یکی نبوده و احتمالا تا آخرین آدم یکی نخواهد شددو قرنیه چشم داری که اونا هم تابع همین قانون هستندDNA مختص خودت رو داریمگه میشه این همه رو فهمید و بعد بگی هیچ هدفی از خلقت من ، تو این لحظه تو این نقطه از دنیا نبوده ؟؟؟بر میگردم به نوجوونی ، سر بسته میگم ، اینطور شد که وقتی به منابع ترشح دوپامین می رسیدم ، البته که از فشار های روحی و فکر و خیال هام فرار می کردم و بهش پناه می آوردمفقط یک خط قرمز وجود داشت : هیچ وقت به کسی آسیب نرسونم ، چه روحی چه چسمی ، خودم بالاخره یجوری با خودم تسویه حساب می کردم.میگن اکثر کسایی که تو بزرگسالی دائم الخمر میشن ، اولین بار تو نوجونی شراب رو تجربه کردنعادت کردند برای فرار از مشکلات ، به ترشح دوپامین پناه ببرند ، مواد مخدر و الکل چهره عمومی مقبولی ندارندولی فیلم ممنوعه و قلقلک های بلوغ، بازی کامپیوتری ، ارتباط اجتماعی مجازی با گوشی ، حتی کار و تحصیل افراطی و بی هدف(فرار رو به جلو) کسی اینا رو بد نمیدونه در حالی که دقیقا همون ماده رو تو مغزت ترشح میکنه ، ساده بگم معتادت میکنهتمام مدت فرار میکردم ، بی حس میشدم و صدای تو دلم که دنبال این بود که من رو این سیاره وسط منظومه ناکجا آباد خورشیدی تو دهه هزار و سیصدم هجری خورشیدی چه غلطی میکنم وسط اینهمه بلاتکلیف، که بد تر از من نمیدونن چه غلطی می کنند و حتی جرآت پرسیدن این سوال رو به خودشون نمی دهند ، چون جواب دادن بهش هزینه داره ، بهای سنگین ...هرکاری میخواهی بکنی بکن ولی نه فایده نداره ؛بالاخره یک روزی یک کنج خلوتی تو سفر یا وسط جمع دوستات یا شایدم چند ثانیه قبل از تموم شدن یگانه فرصتت بر میگرده و به قول جیم کری یک جایی به بعد روح به جسم میگه لعنت بهت ، نمی خواهم این چیزی که ساختی باشمکافیه یکم با خودت خلوت کنی ، چند دقیقه تنهایی یه جای خلوت بدون هیچ مزاحمی بخصوص گوشی؛ به دور از دسترس همه ، بذاری مغزت ، روحت ، قلبت باهات صحبت کنهمن ازش فرار کردم ، میدونی چند وقت ؟به مدت دوازده سالالان دارم کاری رو شروع میکنم (جواب سوالی رو پیدا میکنم ) که می تونستم دوازده سال پیش شروع کنم ، خوشحالم که برای تحققش، دوازده سال دیگه صبر نکردم (پائولو کوئلیو)</description>
                <category>محمد ملکی</category>
                <author>محمد ملکی</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 00:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>