<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parisa Asadi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parisajkvhrmjsy2020</link>
        <description>پس از هر سقوط، پروازِ نفسگیری در راه است... P.A</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2038440/avatar/r1lfBg.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parisa Asadi</title>
            <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سیاه‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-zykqz1uuunhw</link>
                <description>ساعت ۳ صبحه. حالم یهو بد میشه. بی‌دلیل اشکام سرازیر میشه. روز خوبی داشتم، از تلاش‌های خودم راضی بودم. پس دلیل این اشک‌ها چیه؟دلشوره میافته به جونم. نکنه به کسی از نزدیکانم چیزی شده و قلبم خبر میده؟بی‌اختیار بلند میشم و پنجره رو باز میکنم. یهو مثل آدمی که بعد چندین دقیقه‌ی طولانی، از زیر آب بیرون میاد، نفس نفس میزنم و با دیدن بارش آروم برف‌ها که زمین رو خیس میکنن، گریه‌ی بی‌صدام شدت میگیره. در حالی که صدای نفس‌های تندم گوشمو پر کرده.آسمون روشن و سرخه. درست مثل داستانی که داشتم میخوندم. کمر نقش اصلی بخاطر یه سوءقصد شکست و راهی بیمارستان شد. با فکر به اینکه کمر بابای منم زیر فشار اقتصادی شکسته و بازم هر طور شده نمیخواد نشونش بده، حالم بدتر میشه. کمر منم زیر فشارهای روحی شکسته. کمر مامانم هم همینطور. کمر مامان باباهای داغ‌دیده‌ای که معلوم نیست دستشون به جنازه‌ی پاره‌‌ی تن‌شون، بچه‌شون، میرسه یا نه هم شکسته. کمر ایران هم شکسته. همه چی شکسته و هر جا پا میذارم، شکسته‌هاش فرو میره توی قلبم. روحم رو خراش میده. بدتر از ناخن کشیدن روی دیوار. ذهنم این مدته برای نجات دادنم منو غرق روزمرگیم کرده؛ ولی درد کشیدن روحم، زنده‌ست، شدیده و دنبال فرصت میگرده که خودشو نشون بده.قبلا از تاریکی روح خودم که شب‌ها بیرون میومد و منو زیر غم‌های خودم خفه میکرد، می‌ترسیدم؛ اما الان غم یه ایران روی شونه‌هام سنگینی میکنه و فکر نکنم دیگه هیچوقت بتونم صاف بشینم.عید نزدیکه، رد بهار رو میشه از طولانی شدن روز و حتی یه نفس عمیق کشیدن، زد. اما حسش؟ به جای زندگی، حس مرگ میده. همه جا بوی خون میاد. ایران زخمیه‌. زخمشم وخیمه‌. ولی انگار از دست هیچکسی، هیچی برنمیاد. خشمم از ناتوانیم توی مشت و لگدام‌ روی حریفم و کیهاب کشیدنام خالی میشه. البته اگه بتونه. اگه بشه که همه‌ی خشمم بیرون بریزه.چند روز بود که تونسته بودم خودمو از سیاهی جدا کنم تا یکم به زندگیم که نمیدونم کدوم طرفی میره، برسم. ولی انگار واقعا هیچی مثل قبل نیست. این بار واقعا نمیشه ادامه داد. نمیشه عادت کرد. عادت کردن خودِ جنایته. این بار نمیشه با بستن چشم‌ها یا گول زدن ذهن، رد خون رو پاک کرد. فقط کاش میشد، مثل داستانی که قبل‌تر می‌خوندمش، &quot;چشم در برابر چشم و دندون در برابر دندون&quot; بود. کاش یه قهرمان وجود داشت که انتقام می‌گرفت و دنبال عدالت بود. کاش ته این تراژدی تلخ و سیاه، یکی از راه میرسید و یه کاری میکرد که دلم خنک شه، دلت خنک شه، دلمون خنک شه. ولی این دنیای لعنتی همه جوره باید واقعی بودنش رو با سیلی‌های پی‌درپی بهمون بفهمونه. لعنت بهت زندگی. من همش میخوام از لجن‌زار و منجلاب درد و غمات، معنا بیرون بکشم. که خودمو به طناب معنا آویز کنم تا شاید بتونم خودمو بالا بکشم؛ ولی نمیذاری. تویِ لعنتی یادت رفته که من فقط یه آدمم که صبرم کمه و یه ظرفیتی برای تحمل کردن دارم. کاش انقدر زخم‌های قبلی رو انگولک نکنی. کاش بذاری یکم خوب بشه که ضربه‌ی بعدیت رو بزنی. کارتی مونده که رو نکرده باشی؟ میدونی که من با مرگ مشکلی ندارم. ولی چقدر دیگه مرگ ببینم و بتونم زنده بمونم؟ چرا داری زجرکش میکنی لعنتی؟ اگه گناهی کردم که توی ایران به دنیا اومدم، فقط تو صورتم فریاد بزن! گناهمو بگو، انقدر نشون نده. انقدر تو چشمم نکن اون جنازه‌های بیگناه رو. انقدری که آرزوی کور بودن کنم! اذیتم نکن. بس کن. بس کن.۱۴۰۴/۱۱/۱۵ردِ این زخم نه، خودش تا ابد روی روحم میمونه.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Wed, 04 Feb 2026 05:07:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد به نادیدنی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7-ymoxevm4tm4y</link>
                <description>راستش حرفی برای گفتن ندارم فقط خواستم تغذیه روانی این روزام رو باهاتون شریک بشم.&quot;ایمان یعنی دیدن نور، حتی وقتی هنوز خورشید طلوع نکرده است.&quot;وقتی به چیزی ایمان داری، جهان راهی برای تحقق آن پیدا می‌کند، حتی اگر در لحظه چیزی از آن نبینی.&quot;ایمان، قدرتی نامرئی است که ناممکن‌ها را به ممکن تبدیل می‌کند.&quot;آنچه امروز دور از دسترس به نظر می‌رسد، با نیروی ایمان می‌تواند به واقعیت زندگی تو تبدیل شود.#سوده_هروی ایمان، دیدن نیست. ساختن دیدنی‌هاییه که میخوای از جهانِ نامرئی پدیدار بشه.ما همیشه دنبال نشانه‌ایم که مطمئن بشیم همه‌چی درست پیش می‌ره…اما اونایی که به موفقیت‌های غیرممکن رسیدن، اول ایمان داشتن، بعد نشونه‌ها اومدن.#سوده_هرویو اینکه ناامید و بدحال بودن راه آسونه. به هیچ وجه نمیخوام بگم احساسات‌تون بی‌ارزش یا نابجاست اتفاقا تروما همینطوری بالا میاد و سازوکارش همینه؛ اما باید خودمون رو امیدوار نگه داریم و انرژی‌مون بالا باشه که خواسته‌هامون برآورده بشه. مثل اینه که درخواستت رو از طبقه اول یا دوم برای مدیرت که طبقه بیستمه‌ داد بزنی ولی صدا نمیرسه. لازمه با آسانسورِ امید، اعتماد و ایمان به مرور بریم بالاتر:)این چیزی نیست که عام‌پسند باشه؛ ولی به این فکر کنید که مواظبت نکردن از خودمون بعد همه‌ی اینا، چقدر هزینه خواهد داشت واسمون:)در نهایت، سعی کنید تا حد امکان از مجازی و اخبار دور باشید چون برای این جو متشنج هیچ کاری از دستمون برنمیاد جز اینکه با پیگیری اخبار روان‌مون بیش از این از دست بره. در حدی پیگیر باشیم که بی‌خبر نمونده باشیم. نه اینکه غرقشون بشیم.مواظب خودتون باشید، سعی کنید به کارای روزمرتون برسید پادکست و دوره گوش بدید یا کتاب و درس بخونید یا ورزش کنید(انتظار نداشته باشید که مثل همیشه و متمرکز بتونید انجام بدید فقط اجازه بدید که مشغول باشید) و بدونید اینکه یه روز حالت به نسبت خوب باشه و یه روز داغون، هم بخشی از انسان بودنه و هم واکنش طبیعی به شرایطیه که داریم باهاش دست و پنجه نرم می‌کنيم.خودتونو هر چقدر سخت، به خدا وصل کنید و بیشتر از همیشه باهاش در ارتباط باشید و حرف بزنید یا اگه دلتون گرفته پیشش گریه کنید آرومتون کنهاز خدا همیشه میشه انرژی گرفتبعدم خیلی تنها نمونید با خانواده و دوست و هر کی در دسترس بود، فیزیکی کنارهم زمان بگذرونید؛ الان خیلی تنها موندن سمه.بیرونم برید هوا بخورید. در حد چند دقیقه پیاده‌روی.باید زنده بمونیم و این روزا قطعا میگذرن و حتی اگه آدمای قبل نشیم بازم زندگی ادامه داره و راهشو و راهمون رو پیدا می‌کنیم.پونه مقیمیپونه مقیمیسوده هرویسوده هروی </description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 21:22:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داوار</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-kqmajfcnbnsq</link>
                <description>پونه مقیمیمایی که تو این هیری ویری پایان ترم داریم:)برف، دلخوشی هفته پیش‌ام بود:)به قول جونگکوکTell me, am I ever gonna feel again?Tell me, am I ever gonna heal again?Got a shot glass full of tearsDrink, drink, drink, say cheers......It&#039;s a hard pill to swallowThis emotion, I bottleNeed somethin&#039; strong for the sorrowSomethin&#039; strong for the pain so I can wash it awayI was cold, now I&#039;m freezingStuck in a permanent seasonAnd we both know you&#039;re the reasonI&#039;m not the same as before, I don&#039;t feel anymoreدیگه حتی اگه بخوامم ۱۴۰۴ فراموشم نمیشه. مردگیِ امسال تا همیشه تو وجودم ته‌نشین میشه.میدونی سالهاست زندگیم این رو نشون داده که گاهی برکات خداوند با شکستن پنجره ها وارد میشه. چرا؟ چون حجمش بزرگه شدتش زیاده مقاوت نکن. جلوش و نگیر بذار بشکنه، فضا بزرگتر بشه، میخواد به همون اندازه بهت بده؛ پس اگه قراره سقوط کنی، بذار بری چون اون که تو رو میگیره کیه؟ ....سوده هروی؛ نویسنده، محقق و مدرس روانشناسی عمقی یونگ</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 00:09:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Remember me</title>
                <link>https://virgool.io/weeklyChallenge/remember-me-y2zol1flgtdi</link>
                <description>میتونی یاد من بیافتیوقتی با فکر کردن به مامانت بغض کردی،وقتی از فکر کردن به عظمت و زیبایی آسمون به گریه افتادی،وقتی دلتو دادی به قلمت و یهو دیدی متنت تاریک و غمگین شد،وقتی برای چیزای کوچیک ذوق کردی،وقتی دربرابر اتفاقات و طوفان‌های بزرگ مثل کوه محکم بودی؛ ولی به ساده‌ترین دلایل قلبت شکست،وقتی ترجیح دادی نخواستنی باشی تا کسی که دیگران تاییدش می‌کنن،وقتی با همه چیز و همه کس حتی خودت لج کردی،وقتی توی تاریکی زندگی کردی و دیگران رو به روشنی تشویق کردی،وقتی بهت گفتن پیچوندن کلاست آخرین خلافته و تو دلت نیشخند زدی،وقتی مطمئن بودی یه هیولا درونت زندگی میکنه و روش کراش داری،وقتی بعد از دیدن فیلم ترسناک مدام توهم زدی یا موقع تماشاش خودتو صددرصد جای نقش اصلی گذاشتی و سکته زدی،وقتی خودتو افراطی درگیر یه سری چیزا کردی تا درد ناشناخته‌ات رو نفهمی یا آرومش کنی،وقتی چیزایی که با تمام وجود دوست داشتی رو مسخره کردن ولی بازم به خودت اومدی و خودت رو تو آغوش موردعلاقه‌هات پیدا کردی،وقتی وسط نوشتن چشمات پر شد و مثل ابر بهار گریه کردی،وقتی که حضورت عمیق بود و رهگذرها رو درگیر خودش نکرد،و زمانی که تحت هر شرایطی از آسمون عکس گرفتی!درواقع منو میتونی تو زیباییِ آسمون، سکوت مرموز جنگل، خشمِ یه مبارز، بوی نسکافه، همخوانی با آهنگ موردعلاقت، به وقت دلقک شدن پیش خانوادت، توی یه آغوش گرم، یه حرف دلگرم‌کننده از طرف یه غریبه، بوسه روی پیشونی، یه ماکارونی خوشمزه، هیجان بالای سرعت و شهربازی، گلبرگ‌های یه گیاه آپارتمانی، توی نُت‌های رنگارنگ با محتوای خودارزشمندی، گریه‌های بی‌صدای نیمه شبی، یا گرسنه شدن موقع تماشای فیلم و سریال محبوبت پیدا کنی.البته وقتی هزاران سناریو راجع به کراشت ساختی و مطمئن بودی هیچکدوم توی واقعیت امکان‌پذیر نیست هم، من هستم.حتی وقتی چشمات رو بستی تا ببینی کودک درونت در چه حاله هم باز هستم.اگه یه عمر طول میکشه یه کتابی رو تموم کنید از منم یاد کنید:&#039;)راستی موقع درس خوندن توی شرایط غیرعادی و تقلب نوشتن روی دست و پا هم پایه‌ام:)از مزایای اینکه دوستام میدونن عاشق آسمونم اینه که عکس میگیرن برام میفرستن و من خرذوق میشم:)اینا رو ثمین خوشگلم برام گرفته:)وقتی فیلم اکشن جنایی نگاه کردین و بعدش سرشار از انرژی بودین بگین &quot;جای پریسا خالی&quot; چون اگه باهم می‌دیدیم قطعا کِیف‌اش بیشتر بود:(اینم که نیاز به گفتن نداره. اگه شما جزو آدمای نزدیک زندگیم باشید از عشق من به bts خبر دارید پس اگه آهنگی بشنوید یا عکسی ازشون ببینید احتمال ۹۹.۹ درصد یادم می‌کنید و از لذت‌بخش‌ترین تعریف‌های عمرم این بوده که شبیهشون شدی یا وقتایی که آبجیم یا رفیقم میگن قبل اینکه پروفایلت باز شه و ببینم عکس جونگکوکه، فکر کردم خودتی.در نهایت بگم یکم نوشتنش واسم عجیب بود چون ترجیحا دیگران باید بگن که با شنیدن اسمم یا دیدن چی یادم می‌افتن و اینکه خودت اینا رو بگی حس عجیبیه؛ ولی خب چالش جالبی بود و از نوشتنش لذت بردم:) مرسی که تا اینجا خوندید✨️</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Jan 2026 19:02:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معلق</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%82-kfkhjlr7qz66</link>
                <description>باورم نمیشه...واقعا از اینکه ویرگول کد بفرسته و بتونم وارد اکانتم بشم، ناامید شده بودم.احساس کسی رو دارم که بعد چندین سال میخواد سخنرانی کنه... *اهمسلام؟ امیدوارم حالتون خوب باشه... هر چند تو این روزهای متشنج، انتظار سختیه؛ ولی خب فکر نمی‌کردم از دوباره نوشتن توی ویرگول خوشحال بشم. هر چند هنوز نمیدونم چطور با این نت ملی اوکی شده...به هر حال... حرفای زیادی توی دلم هست که بزنم. بخصوص راجع به شرایط اخیری که هممون درگیرشیم؛ مطمئنم اگه جاری بشه نمیدونم چطوری بس کنم:)راستش از خودم میترسم. از صداقتم که حتی وقتی تلاش میکنم لابلای تشبیه و استعاره بچینمش، بیرون میریزه و حس واقعیم رو عریان میکنه.بهتره دفترم شاهد خشمم، درموندگیم، امیدم در اوج تاریکی و اشک‌هایی که روی کلمات ریخته و کاغذ رو کج و معوج کرده باشه. یا حتی همون دلخوشی‌های کوتاهی که کم پیش میاد و بیشتر فریب دادن خود برای زنده موندنه.تقریبا یک هفته طول کشید که بتونم هضم کنم و متوجه بشم داریم وارد چه تونلی از زمان میشیم. یه جاده با شیب خیلی تند که چون زمستونم هست، یخ زده و لغزندست‌..‌.هنوزم وقتی همراه خانواده برای خرید میرم، از دیدن قیمتا از گوشام دود بلند میشه و فقط میخوام یه چیزی رو خراب کنم. حقیقتا نگرانم که این خشم نتونه بیرون بریزه و مریضم کنه؛ چون ترجیح میدم درجا بمیرم تا با عذابِ درد کشیدن اعضای داخلی بدنم.دیگه دارم از دسترسی نداشتن به تلگرامم کلافه میشم؛ در حالی که دیدن رویای وصل شدن به نت رو برای دوستام تبدیل به جوک میکنم.امتحاناتی که نه حضوری دادنش، نه به تعویق افتادنش توی این شرایط مضحکه هم کمکی به حالم نمیکنه.چون...《کتاب رو که باز میکنم یاد خیابون‌ها میافتم. یاد اون جنگجوهای تنهایی که یه مشت مردم بزدل پشت سرشون قایم شدن. همون جنگجوهایی که هدیه‌ی شجاعت‌شون رو خرجِ یه مشت آدم بی‌لیاقت کردن. همونایی که گلوله خورد به تن‌شون و نذاشتن صدای ناله‌هاشون بلند شه. همونایی که خون‌شون کف خیابون ریخت؛ ولی جنازه‌شون هیچوقت به آغوش خونواده برنگشت.کتاب رو که باز میکنم تمام این تصاویر از جلوی چشمم رد میشه و در آخر من میمونم، با خطوطی که هیچ چیز از مفهوم‌شون رو درک نکردم و قلبی که تیکه پاره شده و ماهی‌های آرزو، بیرون از دریای امید دارن جون میدن و شکوفه‌ی جوونی که داره پژمرده میشه و یه باغ بی‌روح از مرده‌های متحرک میسازه.۱۴۰۴/۱۰/۲۱ 》1% fictionمیدونید.. بدترین روزای عمرم که قرار بود بهترین روزای ۲۰ سالگیم باشه، در حال سپری شدنه و کاری از دستم برنمیاد. نه برای تورمِ سر به فلک کشیده، نه برای دودستگی مردم، نه برای جوونایی که به ناحق کشته میشن و نه برای وطنم که داره بحران بزرگ و دردناکی رو پشت سر میذاره. من فقط میتونم هر شبی رو که به آخر خط امید رسیدم، خدا رو صدا بزنم و دعا کنم بدون اینکه مطمئن باشم تاثیری داره...تهش فقط میتونم زنده بمونم و خودمو درگیر روزمرگی کنم. البته اگه بشه‌... اگه وسط سریال حسرت نخورم و بغضم نگیره، اگه ما بین خطوط کتاب تمرکزم رو جا نذاشته باشم، اگه بتونم ببینم و بشنوم و دردش رو بدون انکار هضم کنم، اگه بتونم حماقت‌ها رو ببینم و آتیش نگیرم، اگه بتونم آهنگ گوش بدم و فکر نکنم الان چندتا آدم همسن من برای همیشه چشم روی این دنیای بی‌رحم بستن، اگه بتونم به قدم زدن ادامه بدم و چهره‌های سرخورده رو نادیده بگیرم، اگه بتونم خبر کشته شدن هم دانشگاهیم رو بشنوم و همچنان با هم باشگاهیم به گرم کردن ادامه بدم، اگه فقط بتونم اونقدر خودمو درگیر این سریال و اون رمان بکنم که حرفای شبکه خبری رو برای چند دقیقه هم شده فراموش کنم که فقط زنده بمونم!حداقل تهش به بهونه‌ی پیامک نرفتن، میتونم هر روز صدای دوستامو بشنوم و نقاط مشترک روزهای تاریک‌مون رو پیدا کنم.دیشب حدودای 2:30 | 10/25شبای اول که همه چیز رعب‌آور و تازه بود، محال بود بدون یکی دو ساعت گریه کردن خوابم ببره؛ ولی راستش میترسم دیگه هیچوقت برق چشمام برنگرده و دیگه آرزویی نداشته باشم و ذوق کردنام در حد چند صدم ثانیه باشه. میترسم اونقدر توی بدیهیات گیر کنیم که هر دغدغه‌ای که از ذهن‌مون بگذره، بی‌جا و بدموقع باشه.من شرمنده‌ی روی گل شما که انقدر تو دوره‌ی بدی به دنیا اومدیم. من شرمندم که اَد موند وقتی همه چی خواست از هم فرو بپاشه پا به سن جوونی گذاشتیم. من شرمندم که همیشه ته دیگش برای ماست. شرمندم که گاهی حتی خود ته دیگم بهمون نمیرسه و انگار تنها کسایی که جای اشتباهی و فضای اضافی رو اشکال کردن، ماییم. شرمندم که وطن‌مون برای خودمون جا نداره. من از عمق وجودم متاسفم برای این وضعیت. متاسفم که هر چی پیش میره به تاسفم اضافه میشه. شرمنده‌ی روی ماهت شدم که همش داره از وزن آینده‌نگری‌هات به وزنِ حسرت‌ها و افسوس‌های عمیقت اضافه میشه. متاسفم از اینکه هیچ نوری نمی‌بینم و معلوم نیست کِی تاریکی تموم بشه.راستشو بخوای من فقط به خودم میام و میبینم قلبم منو از روی زمین بلند کرده و برده پای قرآن تا خیلی رندوم بازش کنم و ترجمه‌اش رو مثل آب به ریه‌های تشنه‌ام برسونم که شاید بتونم نشونه‌ای پیدا کنم و کلمه‌ای باشه که قلبمو آروم کنه.رضایت مشتری:) *نه، مشتری نه، قلبم، بلهراستشو بخوای از عمق وجودم نیاز دارم به وجود خدا. به اینکه باهام حرف بزنه. به اینکه الان سکوت نکنه و مدام دم گوشم بگه ما شما رو به حال خودتون رها نکردیم.ولی راستشو بخوای خدا گفته ما حال هیچ قومی رو تا خودشون نخوان عوض نمی‌کنیم. اما سوال من اینه که خدایا زور کی بیشتره؟ اونایی که میخوان یا نمیخوان؟ خودت گفتی زور و قدرت مهم نیست و فقط ایمان مهمه. پس خدایا من واقعا تلاشمو میکنم که بتونم اون روشنی رو تصور و حسش کنم که مغزم باور کنه &quot;میشه&quot; تا بتونه به درجه‌ی ایمان نزدیک بشه‌.خدایا خودتم خوب میبینی و میدونی که هیچی سر جاش نیست و دروغ و کثافت داره از همه جا میباره و داره هممون رو خفه میکنه. خودت حقیقت رو بهتر از هر کسی میدونی، پس به همون بخشندگی و مهربونیت که نمیدونم چندبار اول هر سوره‌ات اومده، هوامونو داشته باش. چون به معنای واقعی کلمه هیچ پناهی جز تو نداریم. مطلقا هیچ پناهی‌.تنها پناهمون تویی:) پس به &quot;داد&quot;مون برس قربونت برم:)خدایا اگه تو نظر نکنی، اگه تو نباشی، یه لحظه و یه دم دیگه هم این زندگی رو نمیخوام. چون خودتم میدونی که هر روز چقدر ریسمانِ &quot;دل بریدن از دنیا&quot; داره محکم بافته میشه و چقدر همه چی ناامیدکننده هست و دیده میشه! پس خودت یه کاری کن:) به قول یه نفر «امیدها رو کشتید ولی ایمان‌داران صدای پاهای خدا رو می‌شنوند مگه نه؟ دیگه داره میاد بترسید:))))»میدونید دیگه؟ من از مذهب حالم بهم میخوره ولی خدا همه‌ی وجود و بود و نبودمه. دل دادم به قلم‌ام و خودش به اینجا رسید. اینا همش دلی بود.به امید روزهای بهتر:)2:10 | 1404/10/26این مدتی که نبودم زحمت کشیدم کلی سریال دیدم حیفه نام نبرم ازشون؛ چون اوقاتم رو خوش کردن و نجات دهنده بودن!《 پارادوکس یک قاتل / نوش جان اعلی‌حضرت / خواستگاری تجاری / would you marry me / فراتر از شیطان / soundtrack 1 / زیبایی حقیقی 》King the land رو هم الان دارم میبینم و کراشم رو نقش اصلی:)وقتی زندگی بهت نارنگی میده رو هم نتونستم بیشتر از ۵ قسمت ادامه بدم چون همش اشکم دم مشکم بود و نمی‌تونستم به خودم اجازه‌ی افسرده شدن بدممنم از این بغل‌ها-دیالوگ آشنا *خندیدن</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 02:47:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/Algiiz/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-yx97iqyakgit</link>
                <description>هر کار کردم که تمرکز کنم و درس بخونم نشد. انگار که این میل به نوشتن که بعد مدت‌ها دوباره بیدار شده رو نمیشه کُشت یا نادیده گرفت!به چیزای زیادی دارم فکر میکنم و دوست دارم راجع بهشون بنویسم؛ ولی خب ببینم چی میشه:)خوابم میاد! فعلا بیخیال نوشتن میشم....خب همینقدر مودی. بعد یه روز دیگه اومدم ببینم نوشتن منو به کدوم مقصد می‌رسونه. هر چند خلاصه‌ی این روزام میشه لذت بردن از تماشای جاده و منظره‌های کنار دستش!از اون تصمیم‌ها که خیلی‌وقت بود تو مغزم رژه میرفت و انگار توانِ انجام دادنش رو نداشتم. ولی احتمالا بدون اینکه متوجه باشم، اون خرت‌وپرت‌هایی که جز هرز انرژی و نزدیک کردنم به مرگِ خیلی چیزا بود رو حذف کردم و خب الان اینجام. یه مرحله‌ای از تجربه‌ی درونی که وصف واضحی نداره؛ اما شاید بشه گفت خیلی چیزا که قبلا دغدغه‌های ذهنم بودن و سروصدا به پا می‌کردن، الان به سکوت و یه دغدغه‌ی خنده‌دار تبدیل شدن. البته احتمالا توی هر دوره‌ای از زندگی این چرخه تکرار میشه و رشد اتفاق میافته، نمی‌دانم.ولی یه چیزی هم بود. خسته شده بودم از نوشتن در زمانِ غم و درد کشیدن. اینجوری بودم که بسه جمع کن خودتو. اصلا چرا فقط وقتی فشار روانی بهت وارد میشه دست به قلم میبری؟ تا وقتی نتونی موقع حال خوبت چیزکی بنویسی، حق نوشتن نداری. و احتمالا برای همینم هست که ساعت ۱:۱۱ دقیقه شب نشستم یه گوشه و میتونم کلماتی رو سرِ هم کنم. چون الان حالم خیلی بهتره و گفتم قبل اینکه بی‌خبر، وارد دوران عجیب‌غریبی بشم یه کاری کنم...رندومدر حدی مودم زود عوض میشه که از قسمت ۵ love in the moonlight دراپ کردم و مشغول یه سریالِ جنایی معمایی شدم که&gt;&gt;&gt;&gt;مغزم به هیجان نیاز داشت و «فراتر از شیطان» می‌تونه از پسِ اون دوزی که من میخوام بربیاد.آخرین باری که نشسته باشم مفصل پلی لیستم رو درو کنم یادم نمیاد! میدونین، داستان از این قرار بود که یهو از خیلی چیزا زده شدم. در راستای اون یه سری اطلاعاتِ غیرمنتظره فهمیدم راجع به موسیقی(بحث فرکانس ۴۳۲ هرتزی و اینا) و از اون به بعد هی کم و کمتر شد.(فکر کنم این کاریه که ترکیب آگاهی و عمل میکنه) طوری که ممکنه در طول روز فقط توی ماشین یا باشگاه، موسیقی بشنوم نه اینکه خودم آگاهانه برم سراغش.یه موضوع جالبی امروز پیش اومد. نمیدونم گفتگو از کجا شروع شد؛ ولی به خودم اومدم دیدم نزدیک به یک ساعت دارم راجع به مبحث سایه‌ها و هر چی یاد گرفتم، برای مامانم توضیح میدم و تهش مامانم گفت تو خیلی عمیق میگی متوجه نمیشم. بعداز چند ساعت صدام زد که &quot;پریسا بیا اینو گوش بده. چند بار ویدیو رو نگاه کردم ولی هنوز واسم گنگه.&quot; دقیقا همون حرفای من، با ادبیات ساده‌تر، در حد ۵ دقیقه... و مامانم بالاخره گرفت که چیشد....اونجا بود که دوتا حالت داشتم. یک اینکه فشار خوردم مسلما. چون یه ساعت همونا رو بلغور میکردم مثلا:) و دو اینکه برای بار نمیدونم چندم خداروشکر کردم که سمت تدریس و تربیت معلمی نرفتم. چون کپیِ اون استادام میشم که خیلی میفهمن ولی از انتقال مطلب عاجزن‌^^ (حالا نه اینکه خیلی حالیم باشه..) و خب اعصابم ندارم اگه طرف نفهمه معلوم نیست چطوری قاطی کنم.آره خلاصه بعدش خواهرم گفت گوشی رو بذار کنار اومدم روی تو رو ببینم. جواب مامانم این بود که: از چی حرف بزنیم؟ غیبت کنیم؟ نمیخواد. تا الان هر چی گفتیم اشتباه بوده من میخوام فقط سکوت کنم.من و آبجیم با برگایی که ریخته بود رو فرش: ...ولی بعدش کلی ابراز کردیم که خوشحالیم انقدر تاثیر میذاره روی ذهنیتش:) چی از این بهتر اصا؟قبلاها یادمه راجع به چیزای مختلف خیلی بحث می‌کردیم. تهش اینجوری بودیم که ولش کن این نسل همینن که هستن. ولی مامانم الان خودخواسته میره دنبالش و خب واقعا افتخار میکنم بهش:)تازه بعدش گفت وقتی میرم بیرون، انگار آدما اینا رو نمیفهمن. بعد ما اینجوری بودیم که دقیقااااا حالا میفهمی ما چه حالی میشیم؟آره خلاصه این موضوعی بود که رندوم اومد ذهنم دوست داشتم بگم...دیگه نمیدونم چی بنویسم. پس تا همینجا بس؟...قبلا که دلم برای آدمای دورم تنگ میشد، سریع پیام میدادم و به بهانه‌های مختلفی سر صحبت رو باز می‌کردم تا فقط یه جوری اون دلتنگیه رفع بشه.اما الان دارم تمرین میکنم زود به حرفای قلبم گوش ندم. چون اونام فرصت‌های زیادی داشتن برای اینکه سراغمو بگیرن ولی نگرفتن. خیلی وقتا میشد حالمو بپرسن ولی نپرسیدن. نه اینکه انتظار داشته باشم نه. رابطه دو طرفه بوده؛ نه فقط از جانب من! پس اونام باید یه حرکتی می‌زدن به هر حال ولی نزدن. پس منم دیگه نمیزنم. انتخاب میکنم که انرژیمو برای خودم نگه دارم. به همین راحتی.البته که قلبم به همین آسونیا راضی نمیشه ولی مجبورش میکنم راه بیاد. باید یاد بگیره دنیا همیشه وفق مرادش پیش نمیره. قلبم باید بزرگ بشه، قوی بشه. هر چند که یه بچه‌ی کله‌شقه که همیشه کار خودشو میکنه. با این حال وظیفه‌ی پریسای بالغ اینه که هواشو داشته باشه و خیلی وقتا چیزای موردعلاقش که واسش ضرر دارن رو نده بهش.(از نوشته‌های چندین شب پیش)...وای راستی... دیگه خسته شدم سر بزنم ویرگول و پست جدید نبینم. تا اینکه امروز بالاخره پست جدید یلدای روشن رو خوندم و بسی لذت بردم. اینجوری بودم که بالاخره یه نفر یه حرکتی زد!واقعا دوست دارم بدونم بقیه، روزهای پاییزی خود را چگونه می‌گذرانند:)...این بخش رو میتونید رد کنید و نخونید. انتخاب با خودتون.ببینید نمیخوام پز بدم(سبک زندگیمه) ولی من یه آیدلی دارم که این هفته، هر روز اومد لایو خودشم نه چند دقیقه! نه دو ساعت! بلکه ۶ ساعت لعنتی:))) چرا؟ چون گفت تازه از کارای این مدتم فارغ شدم و میخواستم استراحت کنم که گفتم لایو رو روشن کنم. بعد گیم میزد(بازی‌های مختلف)، هر روز یه بسته بیسکوییت باز میکرد و دنبال اسمش میگشت، ناهار یا شامش رو می‌خورد و عملا روزمره‌اش رو باهامون تقسیم کرده بود. *شاید براتون سوال شه که دست‌تون خالیه غذا خوردن یه نفر رو تماشا می‌کنید؟ باید بگم یه بار تو لایو خوابش برد و نزدیک به ۱۰ میلیون آدم داشتیم به صدای خروپفش‌ گوش می‌کردیم و جوک می‌ساختیم! درواقع لذت می‌بریم!دیروز دیرتر اومد لایو چون چند نفرو آورده بود دوربین متحرک برای گیم استریم نصب کنن که کیفیت تصویر بالا بره، وای تازه اون وسطا با اون صدای قشنگش برامون آهنگم خوند:)))))امروزم دوبار اومد لایو چون گفت که از فردا دوباره کاراش شروع میشن و معلوم نیست کی بتونه و فرصت کنه لایو بیاد.*لایوهای جونگکوکی دوران کنکور منبع امید به زندگی بنده بودن:) و دوران سربازی‌اش خیلی سخت می‌گذشت چون بدعادت‌مون کرده بود... حتی خودش تو لایو آخر قبل سربازی گریه کرد:))) و تا آخرین لحظه سر کچلش رو نشون‌مون نداد... چون احتمالا برای خودشم خیلی سخت بود. ولی خب پرحرفی نکنم، ایشون انقدر برای طرفدارهاش‌ ارزش قائله و ما رو از خانواده و دوستاش سرتر میدونه(خودش گفت:)) که معیارهام رو بالا میبره، با رفتارهاش و سبک زندگیش(اون یه ورزشکار دیوونه‌ی ورزشه..) بهم یاد میده چقدر و چطور برای خودم ارزش قائل باشم و من چقدر خوشحالم که این بشر الگوی زندگیمه...این حسی که دارم رو فقط یه آرمی مثل خودم درک میکنه. برای اکثر آدما حالت *وات د هل*ای داره و منشأ هیت‌گرفتن‌های بسیاری‌ست.ولی خب باید یه جا ابراز می‌کردم و این آشکارا سبک زندگیمه!...صبح ساعت ۵ بیدار شدم میانترمم رو مرور کردم. (هنوز نمیدونم چطور از خواب‌آلودگی زنده موندم.) ولی خب کیف داد. منو برد به روزهای ۱۶ سالگی و ۵ صبحی‌هامون با رفیقم:)به حول قوه‌ی الهی میتونم پایان ۱۳ آبان رو اعلام کنم.امروز در مجموع روز خیلی قشنگی داشتم. اصلا شبیه به ۱۳ آبان کلاس هشتم‌ام نبود که یه حال عجیبی بودم و خبر فوت بابابزرگم رسید. هنوزم یاد و خاطراتش، شیرین‌ان و هر بار ماکارونی و نوشابه میرندا و لوبیاپلو که میخورم یادش میافتم. خاطره‌ی بامزه‌ای که بابام توی موقعیت‌های آشنا تعریف میکنه، بستنی‌ای که تو چند ثانیه خورده بود و بعد لرز کرده بود. یا هر از چند گاهی که لای قرآن رو باز میکنم و قرآن خوندناش‌ تو ذهنم تداعی میشن. یا همه‌ی اون وقت‌هایی که نشسته چرت میزد و اون جوک‌های بامزه و بازی‌های قشنگ‌تری که داشتیم:)))) همشون یه صندوقچه دلتنگی‌ان تو قلبم و ایمان دارم که الان جاش خوبه، روحش در آرامشه‌ و خوب خوابیده:) اگه ادامه بدم بغض میکنم پس با خوندن یه فاتحه واسش، این متن رو به پایان میبرم:)۱۴۰۴/۸/۱۳</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Wed, 05 Nov 2025 02:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پس از مدت‌ها روزمره‌نویسی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%85%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-biwpvsiou2al</link>
                <description>وقتی می‌رقصی، نگاهت میکنم. وقتی غرق کتاب شدی، وقتی چشمات درگیر عشقبازی با آسمون شده، وقتی حالت خوبه و با اشتها غذا میخوری یا معدود دفعاتی که از حال بد، به جای غذا، بغض‌هات رو قورت دادی و به جای نوشیدن آب، اشک ریختی. تموم مدت حواسم پیش توعه‌. از ساده‌ترین لحظات تا پرتنش‌ترین روزها. تمام وقت‌هایی که خودت نمیفهمی ولی یه گوشه‌ی نامعلوم و پرت رو برای خیره شدن انتخاب میکنی و با تموم سرعت توی تونل افکارت میرونی. گاهی توی سکوت، گاهی با صداهای درهم و برهم، گاهی با زمزمه‌های قدردانی یا حتی فریادهای از سر خشم‌.همه‌ی اون ساعت‌هایی رو که صرف نوشتن روزمرگی‌هات میکنی، انگار که هیچ چیزی توی این دنیا مهمتر از ثبت اون لحظات، حس و حالش و درونیاتت وجود نداره‌، من نشستم به تماشای تئاتر زندگیت و هر جور که بازی کنی، باز هم برام زیباست، جذابه و تازه‌ست!تموم این لحظه‌ها کنارتم و از تماشای تو سیر نمیشم. حتی اگه یادت رفته باشه اینجام. حتی روزایی که به نظر خودت بیشتر از این نمیتونی بی‌حوصله و نچسب باشی، من هنوز دوستت دارم، به نگاه کردنت ادامه میدم و منتظرم صدام کنی، منتظرم کمک بخوای، تا نشونت بدم چقدر دوستت دارم و چقدر مواظبتم.حتی اون لحظه‌هایی که بی‌حرکت زیر دوش آب میشینی و غرق فکر میشی و توی ترافیک ذهنت، چندتا از اون ماشین‌ها به مقصد من میرسن. اونموقع‌هاست که پُزت رو به بقیه میدم. بیشتر از اون، وقت‌هایی که برای آدم‌های غریبه یا آشنای زندگیت، بدون چشم‌داشت خیر می‌کنی. وقتایی که از غم بقیه، دردت می‌گیره. وقتی نگران‌شون میشی، از ته قلبت حال خوب و موفقیت‌شون رو میخوای.۱۴۰۴/۷/۱۵دوستام که دیلی‌ام رو دارن، در جریانن که چند شب پیش، چقدر تو سیاهچاله‌ی وجودم فرو رفته بودم و واقعا داشتم توی مرداب فرو میرفتم. حرفاشون، صداشون و اون بودنِ به‌موقع‌شون، منو از غرق شدن کامل توی اون تاریکی نجات داد. اون شب واقعا مثل یه کابوس بود. سه ساعت گریه‌ی بی‌وقفه باعث شده بود چشمام مثل کسایی که تو فیلمای اکشن کتک میخورن، پف کنه.. در نتیجه به توصیه‌ی رفیقم بطری خنک گذاشتم روشون تا فرداش که رفتم دانشگاه، ضایع نباشه. هر چند فرداش به قول مامانم شبیه کره‌ایا شده بودم(هر چند ایشون معتقدن از بس نگاهشون میکنم اینطوری شدم)به‌هرحال... نزدیک به نصف روز تو هاله‌ی بی‌حسی فرو رفته بودم و تو خنثی‌ترین حالت ممکن بودم. از اونجایی که بنده هیجاناتم خیلی بالا پایین میشن، خنثی بودن، نادرترین حالتیِ که ممکنه تجربه کنم. این می‌تونه عمق فاجعه باشه. از رسیدن به اوج خستگی‌های روانی و بی‌حوصلگی‌های زیاد خبر بده. ولی خب، واقعا نمیخوام بهش فکر کنم(فعلا!)میدونین، یه سری زمان‌هایی هستن که حاضر نیستم با چیزی عوض‌شون کنم. مثل امروز که از دانشگاه برگشتم و تنها احساسم، خوشحالی و راحتی بود؛ از آرامش خونه و تموم شدن چالش‌برانگیزترین روزهای هفته و سه تا ارائه‌ای که دادم و راحت شدم. تقریبا تموم روز تا همین حالا، یا دراز کشیدم، یا روی مبل رها شدم و استراحت کردم! به جای آدم‌ها، سکوت بود. به جای سروصداهای سرسام‌آور، باز هم سکوت بود و این یعنی آرامش روان....بسته‌ای که یک هفته منتظرش بودم، به دستم رسید و امیدوارم هیچوقت ذوق‌تون به شدتی که تجربه کردم، کور نشه! نمیدونستم توی اون کاغذ کادوی طلایی رنگ چه کتابی هست و چه روزهایی رو که با انتظار و ذوق واسش، به شب رسونده بودم؛ اما اون کتاب رو قبلا خونده بودم.... و یه بادکنک پرباد توی دلم ترکید... هعی. ولی خب، اون دفترچه با طرح درخت، هایلایتر بنفش رنگ و پوستر کوشولو از جونگکوکی، میزانی از ذوق از دست رفته رو بهم برگردوند. این هدیه رو برای خودم سفارش داده بودم چون خیلی دختر خوبی بودم. داره یک ماه از پاییز میگذره و من مثل سال‌های قبل باهاش مشکلی ندارم، خیلی خوب دارم میگذرونمش‌، خبری از حس‌هایی که قبلا سراغم میومدن، نیست و برعکس، دارم لذت میبرم!خودمو به اولین نسکافه‌ی پاییزم دعوت کردم🙂‍↔️☕️*کی میدونه من تو رو انقدر میخوامت عشقم؟...*نمی‌خوابیدی شبا تا خوابم بگیره من... اونموقعی که با رفیقم رفتیم کنسرت مجید رضوی این آهنگش رو تازه منتشر کرده بود و از اونموقع رو این تِرَکش کراشم... * من دلشو ندارم ببینم رو صورتت اشک، تو خنده بهت میاد فقط بخند!این روزا عمیقا دوقطبی شدم. مامانمم متوجهش شد و تعجب کرده بود بنده‌خدا و من اینطوری بودم که: ^^مدتی هست که خوددرگیری دارم عزیزم. این مدلیه که: دلم میخواد به رفیقم زنگ بزنم بریم بیرون؛ ولی بعد نمیتونم از اتاقم دل بکنم. دوست دارم با دوستام گپ بزنم؛ ولی بعد با خودم میگم حوصله معاشرت کردن و ریکت دادن ندارم. سریال میخوام ببینم؛ ولی یک دقیقه نگذشته میبندمش و میگم حوصله ندارم... از دلم میگذره آهنگ گوش بدم؛ بعد میگم نه، سکوت رو ترجیح میدم!ولی شروع کردم love in the moonlight میبینم. آخ که پارک بوگوم&gt;&gt;&gt; *دست گذاشتن روی قلب.. با این حال هنوزم میگم آقای ملکه یه چیز دیگه بود...کتابی که تابستون درگیرش بودم رو هفته‌ی گذشته تموم کردم؛ ولی هنوز نتونستم سمت کتاب جدید برم... یکی از دلایل واضحشم این بود که منتظر بلایند بوکم بودم:( اما احتمال بسیار، برم سراغ کوری...کاملا رندومدلم تنگ شده بود واسه روزمره‌نویسی:( حتی شده نوشتن چرت و پرت... یمدت زیادی خودسانسوری کردم و احساس مریضی دارم...دارم تمرین می‌کنم که آروم ماشین برونم... و حوصله‌ی بیشتری به خرج بدم و کمتر سبقت بگیرم یا لایی بکشم... خصوصا سعی کردم کمتر پشت فرمون ضبط رو روشن کنم. چون آروم یا هیجانی بودن آهنگ تاثیر مستقیمی رو میزان سرعتم داره. خلاصه که چند واحد صبر دارم پاس میکنم.... ولی امروز که عجله داشتم، لایی کشیدم و پشت چراغ قرمز ماشینه اومد وایساد بغلم و حرفایی که بهم زد منو یاد دوران راهنمایی انداخت که معلمم سرزنشم کرد چون بازیگوشی کرده بودم... مَرده تهدیدم کرد که منم میگیرم جلوت ترمز میکنم که بخوری بهم خسارت بدی:] خلاصه لحظه‌ی ناجوری بود. نه می‌تونستم ضبطمو روشن کنم و بی‌اعتنایی کنم؛ چون مردم بی‌اعصابن و شاید یهو پیاده میشد از ماشین *تصورش خنده داره ولی اونموقع بد بود قطعا... و انقدر معذب شدم و به کارای بدم فکر کردم که حتی نتونستم شیشه رو بدم پایین عذرخواهی کنم. به هر حال از اونجایی که قلب مهربونی دارم، تو باقیِ مسیر، براش دعا کردم که روز خوبی داشته باشه چون بنده ریده بودم به صبح‌شون:] و بعد با خودم گفتم پریسا حرف مامان بابا رو گوش بده و با احتیاط برون:] وگرنه همونجوری که میگن، میری تو جامعه از بقیه حرف میشنوی و اون سنگین‌تره:] *چرا آهنگ go f**k urself پلی شده *خندیدن به میزان زیادماشین آیندم که اسمشم بلد نیستم🙂‍↔️در نهایت توی کلاس اول، استادمون انقدر بامزه درس داد و خندیدم که یادم رفت چیشده بود. استاد خیلی مود داشت میگفت: تا حالا شده برین جایی و بعد برگردین خونه و بگین کاش نمیرفتم؟ یا یه حرفی بزنین که دعوا بشه و با خودتون بگین چه اشتباهی کردم گفتم؟ توی این موقعیت‌ها و مشابهش احساس پشیمونی کردین؛ ولی آیا ما از این اتفاقات درس میگیریم؟ نه، باز تکرارشون می‌کنيم. چرا؟ چون مرض داریم... *ترکیدم اینجا. جالبه خودشم خندید... (دقیقا شرح حال من بود که هر روز به خودم میگم پریسا یکم آروم ماشین برون‌؛ ولی به خودم میام می‌بینم سرعتم ۸۰ رو رد کرده...) لطفا این پست رو مامانم نبینه *دعا کردنمیدونین تقصیر من نیست که عاشق سرعتم... یه بار بابام خیلی آرتیستی تو جاده میرفت و بهم گفتی نترسی...من: دارم لذت می‌برم... *تو فقط گاز بده^^بهترین سریال‌هایی که این چندماه دیدم: پسر خوب(۱۰/۱۰)، بخشش برای هیچکس(۱۰/۱۰)، آقای ملکه(۱۰/۱۰)، بدترین شیطان(۸/۱۰)، روی پنهان گانگنام(۷/۱۰)، موکل‌های روحی من(۸/۱۰)دوست کیدرامرم گفت دارم به یه کیدرامر تبدیل میشم و نمیدونم چرا از حرفش ذوق کردم *خندیدنشیبال‌ سِکّیا😔😂ولی بخشش برای هیچکس(Mercy for none) بی‌نظیر بود... خیلی وقت بود از این بکش بکش‌های لعنتی ندیده بودم. روحم به آرامش رسید...آره خلاصه... جرقه‌ی این نوشته‌ی کوتاه، بی‌هدف و رندوم، از مرور پست‌های قبلیم خورد و دلم برای ورژن قبلیم که بیخیال می‌نوشت و پست میکرد تنگ شده بود. در نتیجه این شما و این &quot;از این روزها&quot;</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Tue, 14 Oct 2025 21:35:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>nice dream</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/nice-dream-avzepppmhxen</link>
                <description>من صفر و صدی‌ام. یا بد بهت گیر می‌کنم یا با تمام وجود می‌گذرم؛ ولی امشب فرض رو بر این میذارم که اگه تمومش نمی‌کردیم، الان کجای رابطه‌مون بودیم و چیکار می‌کردیم. من یاد می‌گرفتم از هر چی اذیتم میکنه حرف بزنم؟ یا چطوری از پس تنهایی‌هام بربیام؟ نه، قطعا نه.ولی هنوزم وقتی اولین برف سال می‌باره، بهت فکر می‌کنم. به برف بازیِ اون روز که بعد شیطنت‌ها و پرت کردن گلوله‌های برفی، خیابون‌های خیس رو قدم زدیم و ماشینی که سرعتِ رد شدنش، لباسامون رو کثیف کرد، به فحش کشیدیم. به پارک که رسیدیم روی برف‌ها دراز کشیدیم و اون سکوتِ مخصوص زمستون، لحظه‌ای بود که دوست داشتم تا ابد نگهش دارم.یکم عقب‌تر، یادمه دومین باری بود که همدیگه رو می‌دیدیم، یه جورایی قرار دوم‌مون محسوب میشد. همون تابستونی که دوباره بهم برگشتیم و بهم گفتی وقتی باهم نبودیم، اومدی و همین پارک تنها نشستی و بهمون فکر کردی.اون روز بغلت نشسته بودم و طبق معمول گوشیت رو داده بودی دستم و داشتم توی پلی لیستت چرخ میزدم. این آهنگ (circles by post malone) رو پلی کردم و همراهش خوندم؛ چون تازگیا متنش رو توی دفترم نوشته و حفظش کرده بودم. بعدها هر بار که اتفاقی این آهنگ پخش شد، به این فکر کردم که این آهنگ چقدر &quot;ما&quot; بود:)شاید اگه میتونستم، توی اون لحظه دنیا رو متوقف می‌کردم چون من بعد از اون روز، هیچ آغوشی رو پیدا نکردم که حس آغوش تو رو بهم بده. من تو آغوش دوستام و خانوادم دنبال حس آغوش تو گشتم؛ اما هیچکدوم از اونا تو نبودن. من اونا رو طوری که تو رو دوست داشتم، دوست ندارم.یادته هر بار موقع خداحافظی بغلت می‌کردم؟ حتی آخرین‌بار هم با اینکه از تصمیمم مطمئن نبودم، کادوی تولدم توی دستم بود و به بالا رفتنت از پله‌ها نگاه می‌کردم؛ در حالی که نمی‌دونستم از ناپديد شدن‌هات دلخور باشم یا از اینکه یادت مونده بود کتاب دوست دارم ذوق کنم. اون هم درست بعد از آخرین باری که رفته بودیم بیرون و یه چرخی تو کتابفروشی زده بودیم. انگار که گوشه‌ای از من میخواست تصویرت رو برای هميشه توی ذهنم حک کنه و گاهی گرد و غبار گذشته رو از آلبوم خاطراتم پاک کنه.من بعد از تو، عشق نابلدمون رو از دست دادم و به جاش یه آدم مهمی رو به دست آوردم و اون کسی نیست جز خودم. میتونم تا ابد تکرارش کنم که تو باعث شدی بیدار بشم و بفهمم یکی هست که باید بیشتر از هر کسی مواظبش باشم. به قول جو هواجینِ آقای ملکه «من نباید بدون دوست داشتن و مراقبت از خودم، عاشق می‌شدم.»توی این چند سال آدمای زیادی بودن که خواستم بخاطرشون ریسک کنم؛ ولی انگار بیشتر از چیزی که انتظار داشتم معتاد تنهایی‌ام شدم. من هنوز کسی رو دارم که مشتاقم بشناسمش و جاهای زیادی همراهش برم یا فقط توی سکوت کنارش بشینم و نمیدونم کِی میرسه روزی که دلم بخواد این تنهاییِ غیرقابل وصف رو با کسی قسمت کنم.کاش آن لحظه را نگه می‌داشتم، قبل از اینکه همه چیز عوض شود#سه_فصل_عشق</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 01:03:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غلط‌گیر</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%BA%D9%84%D8%B7-%DA%AF%DB%8C%D8%B1-e3fjem4noacw</link>
                <description>داشتم فکر می‌کردم چرا میزان استفاده‌ام از غلط‌گیر سر امتحان یا نوشتن روزمرگی‌هام انقدر بالاست. یه لحظه یه نوری از سرم گذشت که سیاه بود و اون، یادآوری روزهایی بود که به غلط تصور میکردم، یه سری چیزها هرگز عوض نمیشن و تو مجبوری تحمل‌شون کنی و مثل یه باری که از شونه‌هات نه، از گردنت آویزونه همراه خودت بکشی و حس خفگی‌اش رو به روی خودت نیاری.اما کی گفته لذتِ روشن شدنِ دوباره‌ی شعله‌ی امید توی قلبت، به اندازه رسیدن به چیزهای بزرگ نیست؟ اون لحظه‌ای که میفهمی میشه جور دیگه‌ای نگاه کرد، جور دیگه‌ای فکر کرد، جور دیگه‌ای باور کرد و در نهایت، تجربه‌ی جدیدی رقم بخوره که زندگیت رو تغییر بده.مطمئنم همه‌ی آدمایی که از صفر و زیر اون شروع کردن، کسایی که بارها به ته خط رسیدن و ناامیدی، افکار خطرناکی رو توی سرشون پرورش داد، همه‌ی اونایی که خبر موفقیت‌شون، یا مسیری که طی کردن، الهام‌بخش یه سری‌های دیگه میشه، همشون یه روز تجربه‌ی روشن شدنِ شعله‌های کم‌سو و کم‌انرژیِ &quot;امید به اصلاح شدن&quot; رو توی تاریک‌ترین لحظه‌های زندگی‌شون تجربه کردن.وقتی فهمیدم مجبور نیستم ارتباط با آدم‌های سمی رو تحمل کنم، مجبور نیستم هر چیزی که ترند میشه رو دنبال کنم، یا هر چیزی که می‌شنوم رو باور کنم و مجبور نیستم هر کسی رو به قلمروی شخصی‌ام راه بدم، همه چیز عوض شد.از همون روزها بود که عاشق اصطلاحِ &quot;اصلاح کردن&quot; شدم. برای همین شاید از غلط‌گیر زیاد استفاده میکنم. شاید چون از یه جایی به بعد، مدام این غلط‌گیر دستمه و دورم رو تمیز و بی‌حاشیه نگه میدارم. مدام حواسم هست که اطرافم یا ذهنم رو کسی یا چیزی به غلط، پر نکنه.و شاید عشقم به نوشتن، از زمانی شعله‌ور شد که فهمیدم، قلمِ زندگیم دست منه و من تو دایره‌ی توانایی‌ها و اختیاراتم انتخاب میکنم که زندگی شخصی‌ام چطور باشه و چطوری بگذره.نه اینکه از همون اول بدونم چطور باید با حمله‌ی یهویی دردها و اتفاقات ناگوار و غیرقابل پیش‌بینی زندگی، کنار بیام! نه اینکه سریع بفهمم این رنج‌ها تموم‌شدنی نیستن و به واسطه‌ی اونا مجبور میشی به تلاشت ادامه بدی برای زنده موندن، تجربه کردن و....گاهی هم لجم گرفته از زندگی. روزهایی وجود داشتن که از سرِ ناامیدی و عدم باور قلبی به خودم، یخ زدم و وجودم پر از سیاهی شده؛ اما من با زندگی لج کردم و گفتم توی عوضی نمیتونی ثابت کنی که زندگی فقط همین روشه که دارم می‌بینم و دردش رو می‌کشم. توی لعنتی یه روی دیگه هم داری که یه روز مجبور میشی اونم واسم رو کنی!و من این رو توی هر حوزه از زندگیم که تونستم به کار گرفتم. از روابط مختلفم گرفته تا ساده‌ترین آزمون‌هایی که داشتم. از تجربه‌های ریز و درشتی که از حوصله‌ی این بحث خارجه.و بعد دیدم که آره، میشه! و واقعا یه روی دیگه‌ای هم وجود داره! واقعا یه چیزایی هست که کاملا برعکس اون چیزاییِ که توی فیلما و فضای مجازی و مردم خواستن توی سرم فرو کنن.به قول کیمیا:《+ ولی من پیداش کردم و بازم پیداش میکنم. تو هر نوع سیستمی که زندگی کنی، یکسری آدما هستن که یا نمیتونن یا نمیخوان جزوی از اون سیستم باشن؛ مثل همین حالا و همینایی که هستیم.- دقیقاااا بهش فکر می‌کردم و تو هیچ دسته‌ی کلیشه‌ای قرار نمی‌گیرن؛ خودشون یه گروه جدا میسازن.+ و من عاشق این دسته‌ام》امیدوارم این متن که نه از شروعش هدف خاصی داشتم و نه میخواستم تهش به نتیجه‌ی خاصی برسم، به دست کسایی برسه که نمیخوان شبیه همه باشن و یه جایی با تمام وجود در برابر جمله‌ی &quot;خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو&quot; وایسادن و هنوزم با وجودی که زخمی و خسته میشن گاهی، به خلق زندگی متفاوت ادامه میدن. من همیشه به این آدم‌ها افتخار میکنم و جایگاه ویژه‌ای توی قلبم دارن؛ حتی اگه نشناسم‌شون و فقط بدونم که وجود دارن.۱۴۰۴/۶/۲۲#پریسا_اسدینونای قشنگم برام ادیتش زد</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 13 Sep 2025 14:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند تا دوستم داری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-wse9jtcb67li</link>
                <description>میدونین وقتی که خدا اجازه نمیده آدمی بهتون نزدیک‌تر بشه یا شما بهش نزدیک بشین، یا وقتی نمیذاره اتفاقی بیافته، حادثه‌ای رخ نده، اون تصمیم که گرفته بودین رو انجام ندین، اینکه نظرتون یهو راجع به چیزی که سرنوشت‌سازه تغییر کنه و هزاران مثال از &quot;نشدن‌های ظاهری&quot; توی دلش یه نعمت بزرگ نهفته‌ست؟:)چون ما نمی‌دونیم؛ اما خدا خوب میدونه که اگه میشد چه اتفاقاتی توی زندگی‌مون می‌افتاد و چه سیل‌های عظیمی که نمی‌اومد!واسه همینا من یاد گرفتم وقتی خدا چیزی رو که براش دعای زیادی کردم، بهم نداد، بیشتر از اون اصرار و پافشاری نکنم. بیشتر از اون برای چیزی که نمیشه، تلاش نکنم. انرژیم رو هدر ندم!چون چند بار سمج‌بازی درآوردم و خیلی بد، ضربه خوردم و نتیجه با چیزی که فکرشو می‌کردم، زمین تا آسمون فرق داشت.واسه همین یاد گرفتم نشونه‌ها رو جدی بگیرم. وقتایی که بین دوتا تصمیم مهم گیر میکنم، به بدنم و حسی که دارم توجه میکنم، به حرفایی که توی اون بازه زمانی می‌شنوم دقت میکنم، حواسم به چیزایی که می‌بینم هست تا مبادا خدا بخواد از طریق آدم‌ها و چیزهای مختلف باهام حرف بزنه و از زیر نگاهم در بره!نعمت‌های خدا، همیشه در شدن‌ها نیست. گاهی همین نشدن‌ها و رخ ندادن چیزایی که نباید، یه درس و نعمت بزرگه! یه موهبت از خداست که نشون میده چقدر دوستمون داره و حواسش بهمون هست. دلگرمی بالاتر از این که کسی که عاشقشی، مواظبت باشه و نذار خار به پات بره؟اکثر وقتا که زیر فشار افکار یا اتفاقاتی دارم له میشم، به خودم یادآوری میکنم که اگه خدا الان این چالش رو سر راهم گذاشته، قطع به یقین، تواناییش رو در من دیده یا حداقل، قدرت عبور از اون مسئله رو بهم بخشیده! پس اینم یه نعمت دیگه‌ست که زیرِ لایه‌های سطحی زندگی پنهان شده!وقتایی که یه سری آدم میرن رو اعصابم و دوست دارم زیر مشت و لگدهای واقعی یا کلامی‌ام بگیرم‌شون، یهو یادم میاد که شاید دلیلی داره انقدر کفری شدم! شاید اون آدم-وجودش به تنهایی و حضورش توی اون بازه‌ی زمانی-دلیلی داره! شاید میخواد بازتابی باشه از چیزی در درونم که اگه خودمو بکشم هم نمیتونم ببینمش و پیداش کنم. واسه همین با خودم میگم احتمالا آدمایی که خیلی اذیتم میکنن (مستقیم یا غیرمستقیم) یه درسی برای یاد دادن بهم دارن.الان ۱۱:۱۱ شبه و یک شهریور. چه جذاب!من همیشه فکر می‌کردم شناختن آدما سخته. چون خیلی وقتا حوصله‌ی اینکه به رفتار و حرفاشون دقت کنم رو ندارم. چون کنجکاو نیستم. ولی اصلا سخت نیست. جهان کمک میکنه. چطوری؟ یه موقعیتی پیش میاد که ازشون کمک میخوای یا موقعیتی پیش میاد که تو پیشرفت کردی و به یه موفقیتی رسیدی، یه جا که پتانسیلِ حسادت یا رقابت آدما رو فعال میکنه، چطور بگم(مهم نیس حالا)، اونجاها واکنش‌هایی که نشون میدن، حرفایی که میزنن نشون میده که چقدر آدم وسیعی هستن یا برعکس، ظرفیتی ندارن. البته موقعیت تا دلتون بخواد هست. من محدود به ذهنم رسید. «حسی که از آدم‌ها می‌گیریم رو دست کم نگیریم!»اینا رو گفتم که به عنوان یادآوری ثبت بشه و گاهی خودم بخونم و یادم بیاد، نعمت‌های خدا فقط اون چیزایی که در ظاهر دارم، نیست. تجربه‌هایی تو زندگی پیش میاد که فهم و درک من رو از چیزی، زیادتر میکنه و این خودش یه نعمته! چون من حالا یه تجربه‌ی روحی دارم که تا آخر عمرم به شکل‌های مختلف می‌تونه به کمکم بیاد!پ.ن: توی پست قبلی ناامید بودنم از ویرگول، واضح بود. از طرفی از قلم خودمم داشتم قطع امید می‌کردم؛ اما کامنت‌های قشنگ‌تون، محبتی که بهم دارین و سلسله اتفاقاتی که طی دو هفته تجربه کردم، احساساتم رو تغییر داد. حتی این متن هم کاملا فی‌البداهه و دلی نوشته شد. هیچ برنامه قبلی‌ای واسش نداشتم. یه چیزی هم تو دلم مونده که نمیدونم بگمش یا نه. میشه اینجا رو تو همین فضایی که هست در حد &quot;دوستانه&quot; نگه داریم؟ این مدته یه چیزایی شنیدم و دیدم که زده‌ام کرده! نیمی از دلیلم برای تصمیمِ رفتن از اینجا به همین موضوع برمی‌گرده که امیدوارم منظورم واضح بوده باشه و مجبور نشم بیشتر بگم. چون تقریبا دلم پره!امتحانات خیلی نزدیکن. بسیار بسیار. اینم یه تجربه‌ی جدیده به هر حال. توی تابستون امتحان دادن.... انگار که بخوای دایره رو بذاری تو قالب مثلث! ولی خب. این تابستون که هزار تابستون نمیشه! انشاءالله که خیره و هر کی امتحان داره، از پسش برمیاد. ما می‌توانیم🙂‍↕️✨️راستی:) نیم ساعت دیگه تولد رفیقمه‌ و دلتنگشم زیاد. امیدوارم وقتی برگرده از هر فرصتی برای باهم بودن‌مون استفاده کنیم. انقدر احساساتم زیاده که به واژه درنمیان که بهش بگم. این احساسات فقط می‌تونن در قالب یه آغوش محکم و طولانی دربیان و بس.۱۴۰۴/۶/۱</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 23:38:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میلِ به هیچ</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D9%85%DB%8C%D9%84%D9%90-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-dlnspzewdfif</link>
                <description>اگر می‌خواست بنویسد، نمی‌دانست چه بگوید.و اگر نمی‌خواست، حرف‌هایش در کنج قلبش جمع می‌شد و کوله‌باری از ناگفته‌ها می‌ساخت.اگر می‌ماند، ماندنش بی‌فایده بود چون کسی منتظرش نبود.و اگر می‌رفت، کار خوبی می‌کرد. زیرا خودش را از قفسِ قانع کردن و دلیل‌بافی‌های بیهوده آزاد می‌کرد و از همه مهم‌تر، از تلاش برای آوار نشدن تصویر، خلاص می‌شد. فراموش کرده بود که در هر صورت، تصویر واقعی آدم‌ها، جایی، لحظه‌ای، میان واژه‌ای، در رفتار واضحی، خود را آشکار می‌سازد و تنها راه رهایی، قورت دادنِ آن قرصِ حال‌بهم‌زنِ واقعیت است.او نمی‌رفت، می‌سنجید، تلاش می‌کرد، خود را امیدوار و پایبند نگاه می‌داشت و آنقدر تامل و تعلل به خرج می‌داد، که زمانِ رفتن، هیچ تردیدی در خراب کردن پل‌های پشت سرش نداشته باشد. زیرا می‌دانست پل که خراب شود، خواه ناخواه، دیگر هرگز، فکرش برای لحظه‌ای حتی، به هر آنچه آنجا ویران شده پرواز نخواهد کرد و این هوس تا همیشه خاموش خواهد ماند.روزی از خواب بیدار شد، خوابِ غفلت در جلد بیداری؟ و از آن پس هرگز مانند قبل نشد.در جایی خوانده بود: انسان در حضور کسانی که به نورش ایمان دارند، به طرزی معجزه‌آسا شفا می‌یابد؛ حتی اگر در تاریکی خود سرگردان باشد.پس اطرافش را از آدم‌هایی که عینک‌های کدر بر چشم زده بودند و حتی خودشان را با آن همه زیبایی به درستی نمی‌دیدند، پاک کرد. آنها به خودشان هم رحم نمی‌کردند، دیگران که سهل است.جای تمام آن صندلی‌های خالی را با آدم‌هایی پر کرد که او را با وجود تمام بدی‌های آشکار و نهانش، می‌خواستند؛ تنها حضورش را، نه آنچه را که با وجودش، برایشان به ارمغان می‌آورد. آنها در زیبایی‌هایش اغراق نمی‌کردند؛ بلکه آینه‌ای می‌شدند برای ابراز واقعی و تصویری به اندازه. طوری که تصویر خودش با بازتابی که از آنها می‌گرفت برهم منطبق شده و حسی شبیه به «پذیرش تمام و کمال خویشتن» را القا می‌کرد. البته آن تمام و کمال، در بطن خود ایرادی فاحش دارد و آن اینکه انسان هر قدر جزئی‌نگر هم باشد، باز نکاتی هستند که از زیر نگاهش در بروند و گوشه و کناری قایم شوند....راستش را بخواهی بیزار شده بود؛ از تبدیل رنجی که می‌کشید به تصویری قابل فهم برای دیگران. ازهمین‌رو، نوشتن را بیهوده می‌یافت. زیرا آن عطشی که برای دیده شدن آن درد توسط خودش وجود داشت، با این واژه‌های ناتوان سیر نمی‌شد، دیده نمی‌شد، آنقدری که باید پذیرفته نمی‌شد. بنابراین، از توصیف کردن دست برداشت و زندگی کردن را آغاز کرد. این بار تلاش می‌کرد، با تمامیت خود، از حس و اتفاقی گذر کند. طوری که تمام آن به وجودش بچسبد و خیال رها کردن نداشته باشد. چه غم، چه آرامش، چه هر حس و موقعیتی که پیش می‌آمد.انگار که دیگر بس بود. نمی‌شد همچون گذشته ادامه داد. زیرا نوع نگاهش تفاوتی آشکار یافته و شاید هم چیزهای بسیاری در درونش، دگرگون و منقلب شده بود. خلاصه آن که اگر می‌خواست هم نمی‌توانست آدمِ گذشته‌ها باشد. آن انسان را با تمام خواسته‌ها و ویژگی‌ها و عادت‌هایش در همان خرابه‌های پلِ پشت سرش، جا گذاشته بود. این کسی که قلم را به دست گرفته و برخلاف میل قلبی‌اش ابراز وجود می‌کرد، هرگز با کسی که درگیر طوفان خویش شده بود، برابر نبود؛ نه حتی ذره‌ای.شاید آدم‌های اطرافش، گولِ نقاب‌های همیشگی‌اش را می‌خوردند؛ اما خودش می‌دانست که حسش به تمام چیزهای اطرافش تغییر کرده و همه چیز تازگی خاص خودش را دارد.درواقع هیچ شِکوه و غمی در کار نبود، او تماما از این دگرگونی و سردرگمی‌های آغازینش، لذت می‌برد. او همیشه از اینکه هیچ چیز مانند گذشته نیست و نخواهد شد، خوشحال بود. مگر زمان‌هایی که با دلتنگی سراغ عینکی که غبارِ غم روی شیشه‌هایش لانه بسته بود، می‌رفت و تا خسته شود، همه چیز را یکبار از آن زاویه هم نگاه می‌کرد. درست مثل زمان‌هایی که دوست داشت نغمه‌های جدید موسیقی را بارها و بارها بشنود تا همه چیز حسی آشنا به خود بگیرد.او حتی دوست داشت، هر آنچه می‌بیند را با الهام از طبیعت، به تحریر درآورد؛ اما افسوس که ذهن خسته‌اش به تازگی، بدعادتی‌ و کرختی را کناری گذاشته و چرخ‌دنده‌های جدیدی را در ذهنش می‌چرخاند. از همین رو، به آن فشاری نیاورده و واژه‌ها را به حال خود رها می‌کرد تا هر جا دلشان خواست بنشینند و چایی میل کنند. حتی شده، در گرمای سوزان و خشمگین تابستان.۱۴۰۴/۵/۱۸پ.ن: اینجا نوشتن رو دیگه دوست ندارم. چراهایش بماند. برای همین هم شاید این متن، یک خداحافظی باشه. نه رفتن به طور مطلق و همیشگی. شاید باشم، در گوشه و کنار، در پشت صحنه، به عنوان یک تماشاچی. اما برای الان، فقط همین رو میدونم.امیدوارم روزهای خوبی رو تا به الان سپری کرده باشید و گرما و وضعیت اقتصادی خیلی رواعصاب‌تون رژه نرفته باشه.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 09 Aug 2025 00:36:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آرزوی خطِ ممتد</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AE%D8%B7%D9%90-%D9%85%D9%85%D8%AA%D8%AF-rnczovmtszhq</link>
                <description>یه وقتایی هم مثل الان تنها چیزی که حس میکنم درده. نه میخوام حالمو خوب کنم، نه چیزی به چشمم میاد که برای بهتر شدن حالم بهش چنگ بزنم. هیچ فیلمی، هیچ کتابی، هیچ پادکست و آهنگی، هیچ تلاشی برای نوشتن یا صحبت کردن ازش با بقیه.حالت تهوع دارم. هم جسمی هم روحی. دوست دارم هر چیزی که خوردم رو بالا بیارم. البته برای بدنم دست من نیست خودش دست به کار میشه.امروز جونگ‌کوک و جیمین و تهیونگ اومدن لایو. البته دیشبم هوبی اومد. اون یه ساعتی که مشغول دیدن ویدئوها و خوندن حرفاشون بودم، یادم رفت کجام، چقدر غمگینم، در ضعیف‌ترین حالت ممکنم‌ و چقدر حالم از همه چی بهم میخوره.این دقیقا کاریه که بنگتن میکنه. وقتی تو عمق دردات داری خفه میشی، حواستو پرت میکنن، بهت انرژی میدن و نشون میدن دنیا هنوز زیبایی‌های خودش رو داره.شاید توی این لحظه که انقدر تحت فشار چیزهای مختلفم، تنها چیزی که می‌خوام نفس نکشیدنه‌. تموم شدن همه چیز.اما متاسفانه یا خوشبختانه هم لحظات خوب میگذرن و هم سخت.یه بار از سر خوشحالی آرزو میکنی زندگی همین جا وایسه و نره جلوتر، یه جام از سرِ درد.دوست داشتم الان قهرمان خودم بشم و دست خودمو بگیرم بریم طبیعت تا شاید اونجا یکم آروم شم؛ اما درد بدنم مجال نمیده.همیشه قرار نیست قوی باشم. امروز ضعیف بودن و ناتوانی برای انجام هیچ کاری رو زندگی میکنم تا ببینم فردا چی پیش میاد.هر چند دوست دارم تا مدت‌ها با هیچ آدمی مواجه نشم. جز اون چند نفری که خودم میخوام. دوست دارم آدما رو نبینم و اصلا تو اجتماع نرم. چون احتمالا حالت تهوعم‌ فقط بیشتر میشه.احتمالا تنها خوبیِ این لحظه، سکوتش و آروم گرفتن موقتِ دردمه.کاش این چند روز بی‌حس باشم و مطلقا به هیچ چیز و هیچکسی فکر نکنم. اینطوری مجبور نیستم درد ناشی از بی‌رحمی رفتار آدما رو تحمل کنم.من گاهی یا بیشتر اوقات مزخرفم؛ آدما هم.و بازم به این نقطه میرسم که چقدر انسان بودن و حفظ انسانیت سخته.و بازم میگم خوش به حال اونایی که زنده نیستن. اوه احتمالا به اون ایده‌ی &quot;زندگی کردن یه فرصته&quot; پشت پا زدم. آره خب که چی؟ میخوام امروز زندگی نکنم و به جاش بمیرم.یه چیزی یادم اومد. موقع ناهار داشتیم شام ایرانی نگاه میکردیم و من واقعا عاشق رک بودن مریم امیرجلالی‌ام. گفتش این فرهنگ پشت سرهم حرف زدن رو جمع کنیم و به جاش حرفامون رو تو روی هم بزنیم. طرف مقابل یا ناراحت میشه یا نه. واقعا دوست دارم آدمی بشم که موقع تصمیم گرفتن و حرف زدن &quot;کمتر&quot; فکر کنه بقیه چه حسی پیدا میکنن.در راستای این رک بودنه، واکنش‌های لحظه‌ایش خیلی صادقانه بودن. حرفایی که می‌زد همشون واقعی بودن و من از اینکه خودش بود واقعا خوشم اومد.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 14 Jul 2025 14:29:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مُرداب</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%A8-ef44xv8sgzch</link>
                <description>قدم‌های نامطمئن‌اش را سمت مکانی آشنا می‌کشید. جایی که خاطرات و آخرین شجاعتی که به خرج داده بود را آنجا به حال خود رها کرده بود. آخرین باری که به خود اجازه داده بود، کسی تمام فکر و ذکرش را از آن خود کند و ریسک‌های زیادی را به جان بخرد.همان مردابی که حالا انعکاس چهره‌ی رنگ‌پریده و مردمک‌های لرزانش را به رخ می‌کشید. مردابی که آخرین بار، با تمام توان از آن فرار کرده و دور شده بود.به خودش قول داده بود هرگز برنگردد. خواسته بود تمام راه‌های برگشت را ببندد؛ اما حالا که نمی‌خواست، آنجا بود. انگار که هیچ نیرویی از آن خود نداشته باشد، به آن سمت و سو کشیده شده بود.وحشت کرده بود. بیش از اولین بار. چون محض رضای خدا، آن زمان حتی نمی‌دانست که گودال مقابلش مردابی‌ست که او را با تمام توان، سمت خودش می‌کشد. حالا تنها تفاوتش، آگاهی از غرق شدن بود. می‌دانست که وقتی شروع شود، تمام وجودش را از دست می‌دهد. تمام چیزی که ساخته بود. می‌دانست که بی‌برو برگرد، غرق می‌شود. عمیق، شدید و بد. خیلی بد.همیشه باید از چیزی که مدام سرکوب می‌شود، ترسید. می‌دانست که اگر به خود اجازه دهد، بیش از پیش در آن مرداب غرق و اسیر می‌شود.بادی که وزید، او را متوجه اشک‌های جاری‌اش کرد. اشک‌هایی که از سر درد و وحشت می‌ریخت. شاید می‌توانست؛ اما نمی‌خواست.چه کسی را گول میزد؟ او حتی توانستنش را هم مطمئن نبود. با وجود زنجیرهایی که به پایش قفل و زنجیر شده بود، توانستن چه معنایی داشت؟کاش پرِ پرواز داشت تا از زمین و هر آن چیزی که به زمین و زمینیان متعلق بود، فرار می‌کرد. هر آن چیزی که آنجا بود، دلش را میزد، نفسش را تنگ می‌کرد و ذهنش را مختل.کاش لااقل دریا بود‌. در آن صورت غرق شدن معنای خودش را از دست می‌داد و وظیفه‌اش می‌شد، غرق کردن!</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 03:02:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشاری</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%B1%DB%8C-fos9yr0bmjwo</link>
                <description>《 دانشاری –  یه واژه‌ی ژاپنیِ; هنر رها کردن هر چیزی که اضافیه. چیزها، افکار، ترس‌ها، انتظارات دیگران. دیگه برای همه نباش، برای خودت باش.⋆˙⟡ فقط چیزهایی رو نگه دار که واقعا مال خودت هستن. فقط اونچه رو بپوش که توش نفس کشیدن راحته – نه برای کامل شدن، بلکه برای بازگشت به خودت. 》یه آدمی تو زندگیم بود که خیلی راجع به &quot;گذشتن و رها کردن&quot; صحبت می‌کرد. اونموقع درکی از حرفاش نداشتم؛ اما الان حرف‌به‌حرفِ اون واژه‌ها شدن یا حداقل دارن میشن، بخشی از وجودم.مثلا زمانی که دست از &quot;صَدَم رو واسه آدما گذاشتن&quot; برداشتم.یا وقتی با خودم گفتم &quot;اگه قراره وقتی از چیزی دست کشیدی نابود بشه؛ پس زودتر ولش کن نابود شه.&quot;اون چیز شامل خیلی چیزها میشه. از اون احساسات دروغینی که درونم ساخته بودم تا ارتباط با آدم‌ها.حقیقتش وقتی بارها و با تمام انرژی برای چیزی جنگیدی و نشد، راحت میتونی دل بکنی.و چقدر پرستیدنیِ اون حس سبک‌بالیِ بعدش!من حتی از انجام دادن کارایی که فکر میکردم منو غرق لذت میکنن؛ اما درواقع آزارم می‌دادن هم دست کشیدم.درست زمانی که درونت، اطرافت و ذهنت خالی میشه، سروکله‌ی چیزهای جدید هم پیدا میشه.اون جریانی که همیشه گله می‌کردی چرا نیست و چرا نمیشه، همون لحظه و بعدشه که آزاد میشه و مثل رود، جاری.و چقدر گذشتن از آدم‌هایی که اذیت شدی سرشون، لذت‌بخشه.چقدر دست برداشتن از آزاردادن خودت، محبت‌آمیزه.بنظرم هیچ‌چیز جز اون لحظه‌ی طلایی که از ته قلبت، با تمام خشمی که از اون وضع موجود خسته‌اس و میگه «دیگه بسه!»، کارساز نیست!اون لحظه خیلی حیاتیه. شاید وقتی یکم از اون زمان گذشت بفهمی که همیشه بهترین زمان‌ها، همون مواقع بودن.وقتی حدیث گفت &quot;داری رو خودت کار میکنی و خوشحالم&quot; واسم معادلِ اون جمله‌اش بود که می‌گفت بزرگ شدنت رو دیدم. درسته از خیلیا دست کشیدم؛ اما یه سریا هستن که مثل‌شون هیچ‌جا نیست و منم بیشتر از قبل دورشون می‌گردم. چون به قول استادم آدمای کمی هستن که ارتباط باهاشون هم بهت لذت میده، هم درک؛ برای همینم باید قدر اونا رو دونست.حرف تکراری نزنم؛ خلاصه راحت شدم و این راحتی رو برای همتون آرزومندم!به تاریخِ مقدسِ شونزدهم.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jul 2025 16:05:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوتِ شب</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%90-%D8%B4%D8%A8-ptsd2jyfg5rb</link>
                <description>مثل همیشه پشت میز تحریر خوابت برده بود. جایی که بیشترین زمان از روزت رو اونجا سپری می‌کردی. نگران بودم سردت شه، پس اول پتوی سبکی که دوسش داری رو روی شونه‌هات انداختم و بعد برای دقایقی اجازه‌ی خودخواهی به خودم دادم تا نگران حالتی که خوابت برده و ممکن بود بعدا دردت بیاد نباشم.اجازه دادم زمان توقف کنه، بوی قهوه‌ی آخر شب مشامم رو پر کنه و نگاهم غرق صورت آروم و بی‌دغدغه‌ات بشه. من که هرگز به خودم اجازه‌ی سرک کشیدن به دفتری که شب و روز مشغول پر کردنش بودی رو نمی‌دادم؛ اما از خودم می‌پرسیدم، چند سطر از اون متعلق به منه؟ اصلا خطی هست که مالکش من باشم؟ آیا اون کلمات بازیگوش و بی‌پروات، جامه‌ی لطیف میپوشن یا من رو به سردی متهم می‌کنن؟با همون چشم‌های بسته‌ای که از سنگینی‌شون معلومه فقط خوابت نبرده و از خستگی بیهوش شدی، توی جات تکونی می‌خوری و تار موهات، ابروهای مشکی و کم پشتت رو قایم میکنه. موهات بلند شده. میترسم با نوازش اون ابریشم‌های نرمت، جفت پا بپرم وسط رویاهات. رویاهایی که هیچوقت برام تعریف نمی‌کنی. تو اصلا چیزی رو برام توضیح نمیدی. این منم که همیشه از دور تماشات میکنم تا لابلای خاطراتی که ساکت و صامت؛ اما حضور پررنگ تو رو به دوش میکشن، سعی کنم بشناسمت و پازل‌های تیره و تار رو کنار هم بچینم.شکایتی ندارم وقتی حضورت به تنهایی تسکین‌دهندست. وقتی شمعِ روشن، قلم خسته و چشم‌های بسته‌ات، پرنده‌ی سبک بالِ آرامش رو به پرواز تنم درمیاره. اونقدر تو آسمون وجودم پرواز میکنه و من رو غرقِ این سرمستی، که زمان از دستم درمیره و این درد مچ دستم از تکیه دادن سرمه که من رو به خودم میاره.حالا قهوه‌ام سرد شده. شمع سوسو میزنه و برای خاموشی بیقراری میکنه. چشم‌هات سنگین‌تر و چهره‌ات آروم‌تره و من؟ خوشحالم که یک شبِ دیگه تنها با نگاه کردنت، غرق دنیای تو شدم.۱۴۰۴/۴/۱۴</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 02:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن سوی دیگرِ ماجرا</title>
                <link>https://virgool.io/We-write-to-survive/%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7-ov7qkmkpdtxh</link>
                <description>همونقدر که باورم نمیشد، ناگهانی وسط کابوس جنگ گیر افتاده باشیم، همونقدر هم باورم نمیشه که تموم شده. نمی‌تونم اندازه‌ی خوشحالیم رو با واژه‌ای وصف کنم؛ اما میخوام از تغییرات درونی مثبتی که بعد از این اتفاقِ به ظاهر خیلی تاریک که ازش تو پست قبلی نوشتم بگم.روزهای اول جنگ بود که وقتی فکر کردم اگه این موشک‌هایی که سمت ایران میفرستن رو آمریکا به اسرائیل داده باشه و اون موشک‌ها رو نخبه‌های ایرانی که مهاجرت کردن ساخته باشن چی؟ البته جرقه‌ی این فکر رو اگه اشتباه نکنم بابام تو ذهنم زد. به هر حال بعدش دیدم چه موقعیت مزخرفی می‌تونه باشه که از چیزی که ساختی بر علیه وطنت استفاده کنن. به اضافه‌ی اینکه واقعا قبل این جنگ نمی‌دونستم چقدر قلبم برای ایران میلرزه و روی خاکش غیرت دارم. من از نوجوونی رویای مهاجرت رو توی سرم پرورش داده بودم. حتی تا قبل انتخاب رشته‌ام و دیدن نتایج، مطمئن بودم که بعد خوندن فیزیک پیوسته، هر طور شده از اینجا میرم.اما وقتی نتایج، متفاوت از تصورم رقم خورد و رفتم دانشگاه، یکم نقشه‌ی ذهنیم رو تغییر دادم. گفتم شاید واسه ارشد، اپلای کردم که خب با رشته‌ی من سخت هم هست. به هر حال، هر چقدر که گذشت این نقشه داشت عوض می‌شد و اون تصویر ذهنیم، رنگ دیگه‌ای می‌گرفت. تا اینکه جنگ، اون تحولی که فکرشم نمی‌کردم در درونم رقم زد. یه جورایی به جای اینکه برای فرار از این شرایط که هر روز سخت‌تر میشه، مصمم بشم، منصرف شدم و به کل این موضوع رو از ذهنم بیرون کردم! حداقل تا اطلاع ثانوی یعنی حدود ۱۰ سال بعد.با خودم فکر کردم. به دلایلم برای این کار. دیدم بیشترشون بخاطر فرارم از مسائل درونیم بوده. بخاطر فرار از آدم‌هایی که گاهی اذیت‌هاشون صبرم رو سر آورده یا به اصطلاح، کارد رو به استخونم رسونده؛ اما جنگ باعث شد بفهمم توانایی موندن و جنگیدن دارم. از کجا؟ از همون وقتی که اون اضطراب‌های شدید، قرنطینه شدن به واسطه‌ی قطعی اینترنت و توی خونه موندن، تمام تروماهایی که ازشون فرار می‌کردم یا ترس‌هایی که داشتم رو بالا آورد و من با اون روحیه‌ی نچندان جالب، باهاشون روبرو شدم. اون مواجهه اصلا آسون نبود چون به میزان افسردگی و نگرانیم اضافه می‌کرد و ثانیه‌های نفس‌گیری بود.و من وادار شدم گوش دادن به دوره‌هایی که عقب مینداختم رو شروع کنم تا فقط از دردی که درونم برداشته کم کنم!اضطرابِ جنگ باعث شد بعد مدت‌ها دوباره مدیتیشن رو شروع کنم. باعث شد آدم‌های واقعی اطرافم رو بشناسم و یک بار برای همیشه، اونایی که اشتباه بودن رو کنار بذارم و واقعا از اینکه دورم خلوت شد راضیم. از طرفی اونایی که باید بیشتر قدرشون رو بدونم شناختم و رابطه‌ام باهاشون عمیق‌تر شد.جنگ به معنای واقعی، داشته‌هام رو به چشمم آورد؛ چون مدام نگران از دست دادن‌شون بودم. حتی فهمیدم خیلی از دغدغه‌هایی که قبلش داشتم چقدر بی‌ارزش و بیهوده بودن و چیزهای مهم‌تر از اونا وجود داره؛ مثل وجود خانوادم و لذت بردن از زندگی. متوجه شدم به طرز احمقانه‌ای، اجازه‌ی تجربه‌ی این حس رو به خودم نمی‌دادم. چرا؟ چون عادت کرده بودم به سپردن همه چیز به فردا. انگار که مدام منتظر روزهای بهتر بودم که هرگز نمیاد. همیشه این کار رو احمقانه می‌دونستم؛ اما متوجه نبودم که خودم دارم انجامش میدم!روزهای اول انقدر نگران دوستام بودم که تو شهرهای مختلف و مهمی بودن که وقتی به وسط هفته (روز چهارم یا پنجم جنگ) رسید، هیچ انرژی‌ای برای ادامه دادن به زندگیم نداشتم.پس تغییر رویه رو شروع کردم. شب‌ها سعی کردم به جای پیگیری اخبار، زودتر بخوابم، بعدِ بیداری بلافاصله گوشیم رو چک نکنم، وقتی اضطراب و وحشت بهم حمله کرد، زود دفتر دعام رو باز کنم و از خدا کمک بخوام یا با مدیتیشن بدنم رو ریلکس کنم تا فقط یکم تمرکز برای خوندن کتاب داشته باشم.یه جورایی جنگ باعث شد بیزاری‌ام از استفاده‌ی زیاد از گوشی به نهایتش برسه و با فرض اینکه معلوم نیست فردا زنده باشم یا نه، ترجیح می‌دادم به چیزهای بهتری بپردازم.یمدت فکر می‌کردم بدون گوش دادن به آهنگ، می‌میرم. انقدر عادت کرده بودم بهش که متوجه نبودم معتادش شدم و اون احساس نیاز از اینجا میاد. نزدیک به یک هفته هیچ آهنگی نمی‌تونستم گوش بدم، چون حالت تهوع می‌گرفتم. تا اینکه وقتی میخواستم تو دفترم، احوال اون لحظات رو ثبت کنم، آهنگ بیکلام گوش می‌دادم تا یکم آروم باشم.اون قطعیِ نت، یه معجزه بود برام. چون تا قبل اون، بخاطر اعتیادم مدام فضای مجازی رو چک می‌کردم و بعدش از شدت پیگیری برای بقیه. پس واقعا اون قرنطینه به مذاقم شیرین شد و استراحتِ اجتماعی کردم.با اینکه بلاگر خاصی رو دنبال نمی‌کردم، فهمیدم چقدر ندونستن اینکه بقیه دارن چیکار میکنن، آرومم می‌کنه. چون اون اضطرابِ ناشی از حس کافی نبودن، داشت به صفر می‌رسید و تو اوج اون روزهای پرآشوب، آرامش خاصی داشتم. البته نزدیک به هشتاد درصد از اون آرامش رو به لطف خالقم داشتم که فقط کافی بود صداش بزنم و راز و نیاز کنم تا آرومم کنه.جنگ با اینکه ویرانی‌های زیادی توی بیرون به جا گذاشت و من بابت همشون ناراحت و متاسف بودم، مسیر جدیدی از شناختن خودم و لذت بردن از زندگی رو برام باز کرد. بینشی رو بهم بخشید که تا قبل از این، هرگز نتونسته بودم بدست بیارم.با اینکه هنوز نگرانی از پیش‌بینی ناپذیر بودن آینده، وجود داره و بنظرم طبیعیه (البته برای خاورمیانه و کشور ما بیشتره) اما یاد گرفتم تو لحظه باشم. چون واقعا فردا نامعلومه و هرگز نباید دلم رو بهش خوش کنم و مادامی که میتونم از این لحظه لذت ببرم، چرا بسپرمش به روز بعد؟!نمیدونم برای گذر از اون دو هفته جنگ، به اون بخش از وجودم چنگ زدم که همیشه تو تاریکی دنبال روشنی می‌گرده، یا اون اتفاق به تنهایی، انقدر منو تغییر داد. شاید هم پتانسیلش وجود داشت و همچین زلزله و آشوب بیرونی‌ای می‌تونست منو به خودم بیاره.به خودم قول داده بودم، وقتی اونقدر از واقعیت، سیاه و تلخ نوشتم، از بخش روشن ماجرا حداقل از زندگی خودم بنویسم تا شاید بتونم به یک نفر کمک کنم که اون هم متفاوت ببینه.امیدوارم تونسته باشم هر چیزی که تو ذهنم بود رو بنویسم و از ویرگول ممنونم که توی روزهای سخت‌مون هم، پناهگاهی بود برای ابراز وجودهامون که رنگ اضطراب و وحشت گرفته بود.بخاطر آتش بس خوشحالم. هر چند به دوستم می‌گفتم &quot;دو حالت خیلی قوی دارم. امید به زندگی خودم و قدردان روزمرگیم بودن؛ ناامیدی شدید به آینده ایران.&quot;فعلا تصمیم گرفتم مشغول زندگی خودم بشم و برای آینده‌ی هممون دعا کنم و توکل به خدا.یکی از آورده‌های این دو هفته هم، ایمانِ به خالقم بود که بیشتر از گذشته شد:) برای همین هم، حسابی روی حمایت و آرامش و عشقش، حساب باز کردم. حسابی که توش بی‌نهایت از این ثروت‌ها داره.۱۴۰۴/۴/۶حس میکنم این اتفاق همه‌مون رو (به نوعی تو زندگی‌های خودمون) به خودمون آورد. نه؟</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:28:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ژانر جنگ و وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%DA%98%D8%A7%D9%86%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%88-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-txqffgu70pjx</link>
                <description>هیچوقت فکر نمی‌کردم غبطه‌ی عادی‌ترین روزمرگیام رو بخورم. هیچوقت فکر نمی‌کردم انقدر ناشکر بوده باشم که حالا طبیعی‌ترین حق‌های خودم رو نداشته باشم و فقط به بقا فکر کنم. زنده موندنی که با مُردن هیچ تفاوتی نداره.خیلی از خودم می‌پرسم که نکنه حالِ یه ایران بد بوده؟ نکنه یه ایران از شرایطش ناراضی بوده؟شاید این جنگ آسیب مالی و جانی بهم نزنه (که متاسفانه به بعضی‌ها اونم زده:) اما یه زخم عمیق از نگرانی‌های زیاد توی روانم باقی می‌ذاره. یه ویرانی بزرگ از آرزوها و روزهای از دست رفته. یه درمانده که نفهمید جوونی یعنی چی؟ اون حماقت‌ها و بیخیالی‌ها و ریسک‌های خَرکی جوونی یعنی چی؟ البته این بازمانده معنای واقعی نوجوونی رو هم درک نکرد.چون من و اکثر ما، آدم‌های معمولی‌ای هستیم که زندگی‌مون هیچوقت عادی و معمولی نگذشت. آدم‌هایی که تا به خودشون بیان، مرگ‌های زیادی به چشم دیدن. مرگ‌های حاصل از اتفاقات غیرمنتظره مثل آتش‌سوزی‌ پلاسکو، کِشتی، سقوط هواپیمای نخبه‌ها، مرگ حاصل از بیماری کرونا، مرگ حاصل از جنگ داخلی و حالا خارجی، مرگ امید و آرزوها، مرگِ آینده، خم شدنِ کمر مردمش زیر فشار تورم بالا، خنده‌های از سرِ درد، طنزهای ساخته شده برای از دست ندادن عقل...ما همه آدم‌هایی هستیم که خیلی زود مجبور شدیم با واقعیت‌های روزگار دست و پنجه نرم کنیم...اما هر جور که نگاه می‌کنم مُردنِ جسم راحته؛ وای به حالِ بازماندگان. مُردن راحته؛ وای به حال اونی که مجبوره ادامه بده، زنده بمونه؛ اما معلوم نیست هنوز اشتیاق زندگی توی رگاش باقی مونده باشه یا نه، زیر فشارهای روحی روانی، اقتصادی، خانوادگی، منطقه‌ای و.... خیلی وقته جونشو از دست داده.این روزا تلاشم، دعوت آدم‌ها به امیدواری، ایمان و ادامه دادنه؛ اما خودم روی تیغ راه میرم. تیغِ ناامیدی و یأسِ از آینده. تیغی که تا آخرین نقطه از مغز استخونم فرو رفته. جایی که از شدتِ پیش‌بینی ناپذیر بودنِ تاریخی که توش محکوم به زنده-گی‌ام، شکاف و خراش عمیقی برداشته. آره هنوزم از امید میگم چون تنها راه نجاته. آخرین ریسمانه واسه ادامه دادن؛ اما هرگز نمیشه با چشم بستن به روی حقیقت، امیدوار بود. باید در اوجِ سیاهیِ حقایق، امیدوار موند. اینه که سخته.این روزها کلمات زیادی شبیه به جوکِ محضه، مثلِ تمرکز کردن و درس خوندن، دلخوری و توقع داشتن از آدما، دغدغه‌های بی‌ارزشِ قبل از جنگ، شب راحت خوابیدن، عشق به شب‌بیداری و....آدم‌های زیادی هم دلقکِ این سیرک شدن: پست‌فطرت‌هایی که از مرگِ هم‌وطن‌شون خوشحال میشن، احمق‌هایی که توهم زدن بیگانه به فکرشونه، بی‌وجودهایی که جاسوسی میکنن، کثافت‌هایی که نفس‌شون از جای گرم درمیاد و بخاطر منافع‌شون، تهِ دل مردم رو با اخبار منفی خالی می‌کنن و لیستی که ادامه داره.من نمی‌دونم کِی این ظلم‌هایی که در حق ایران و ایرانی شده، جبران میشه. من نمی‌دونم این سیاهی‌ها تا کِی ممکنه ادامه داشته باشه. مگه یه آدم چقدر می‌تونه تحمل کنه؟!قبلا فکر می‌کردم چقدر وحشتناکه اگه از افکار تاریک دیگران آگاه شم؛ اما دیدم وحشتناک‌تر از اون، به واقعیت درآوردنِ اون افکار سیاه و بی‌رحمانه‌ست.کی و کِی قراره جواب امیدهایی که ناامید شد، خون‌هایی که ریخته شد و آینده‌ای که تباه شد رو بده؟ کی قراره این نقطه از تاریخ رو بخونه و بفهمه یه ایران، چقدر زجر کشید و بها داد، تا پای اقتدار و خاکش بایسته. کی قراره دقیقا دردِ یه ایران رو بفهمه؟!کاش تهِ همه‌ی این زجرها چیزهای خوبی منتظرمون باشه، اتفاقاتی که خستگی‌های چند میلیارد تُنی رو از روی شونه‌های فرسوده‌ی روان‌مون برداره.می‌بینین؟ تهش امیده که باعث میشه توسط گرگ‌های ناامیدی دریده نشیم. همین آرزوهای کوچیک و بزرگی که تصویرش رو برای آینده ترسیم می‌کنیم. آینده‌ای که معلوم نیست، روشنایی‌اش کِی دیده بشه.ما الان فقط میتونیم کنار هم باشیم، پشتِ هم باشیم و دعا کنیم. به حالِ یه ایران دعا کنیم. همین.این نیز بُگذرد. نمی‌دانم کِی و چگونه؛ اما تاریخ ثابت کرده که هر طور شده، می‌گُذرد. پس این نیز بُگذرد.#پریسا_اسدی1404/3/28مامانم یه حرف قشنگی زد بهم:)گفت از مرگ نمیشه فرار کرد. هر کسی به یه بهونه‌ای قراره بره. اون آدمایی که مُردن، وقت‌شون واسه زندگی تموم شده بوده. حالا یکی توی جنگ می‌میره، یکی از ساختمون میافته پایین، یکی تو خیابون ماشین میزنه بهش و...بهم گفت من واسه به دنیا آوردن تو کاملا ناامید شده بودم، حتی از زنده موندن خودمم؛ ولی بچه‌ای رو که خدا خواسته بود خودش نگه داشت:)پ.ن: هر چقدر تلاش کردم عکس نذاشت. بعدا میذارم واسش...پ.ن: لطفا کلی مواظبت کنین هم جسمی هم روحی و زنده بمونین:)1404/3/28</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Wed, 18 Jun 2025 15:26:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا اینجام؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-ikzsmls050nk</link>
                <description>یک سال و ۳۶۱ روز از انتشار این پستم میگذره. از اونموقع تا حالا خیلی چیزا تغییر کرده. اون روزهای تاریک کنکوری، ویرگول مثل یه روزنه بود برای ابراز دردهام، یه دفترچه خاطرات که کم کم نوشته‌های مخصوص به خودش رو از ته وجودم بیرون می‌کشید. جایی که می‌تونستم کسی باشم که تو دنیای بیرون، کمتر می‌تونستم باشم. یه آدم که با خودشو درداش و بخصوص آدم‌های اطرافش صادقه و می‌تونه راحت‌تر ازشون حرف بزنه. چرا؟ چون اولین انگیزه‌اش برای انتشار نوشته‌هاش این بود که آخیش، اینجا کسی منو نمیشناسه. می‌تونم خودم باشم.و همچین موقعیتی چقدر می‌تونه ارزشمند باشه، نه؟ مگه چندتا آدم و چندتا موقعیت پیش میاد که میتونیم راحت‌تر کنارشون، خودمون باشیم؟! اولین پستی که توی ویرگول منتشر کردم، شعر سپیدم از ایران بود که توی استان اول شده بود. یه شروع رسمی، کمی قدرتمند و بدون تردید. از کجا سایت رو پیدا کردم؟ مرداد سال گذشته‌اش، فهمیدم یه آدم بسیار حساسم. یادمه هر چقدر بیشتر تحقیق میکردم، بیشتر گریه میکردم. چون بالاخره داشتم دلیل رفتارهام رو می‌فهمیدم و مثل یه غریبه، با ماهیت خودم روبرو شده بودم. از بین سایت‌هایی که سرچ زده بودم، ویرگول هم بود؛ با اون انتشاراتی‌ای که تو اون شب‌ها، شبیه یه آغوش بود واسم: پناهگاه آدم‌های بسیار حساس.برای اینکه بتونم کامنت بذارم، اکانت ساختم؛ اما دیدم چه بستر خوبی برای انتشار نوشته‌هامه:) پس هر موقع از کنکور خسته و به مرز جنون می‌رسیدم، می‌نوشتم و ابراز میکردم تا یکم آروم بگیرم. کم کم فهمیدم، مشابهِ متن‌هایی که برای اینجا مینویسم رو نه تو دفتر پلنرم میتونم بنویسم و نه دیلی تلگرامم که از اول بخاطر دلنوشته‌هام زده بودمش. پس کم کم اینجا تبدیل به خونه‌ی من شد. ارزشمند شد.وقتی به عقب برمی‌گردم و پست‌های قبلیم رو میخونم، از تماشا کردنِ رشدی که طی این دو سال، توی طرز تفکرم، دیدگاه‌های مختلفم، احساساتم به آدم‌های اطرافم و از همه مهمتر، پیشرفت قلم‌ام داشتم، غرق لذت میشم.اونجایی از وجود ویرگول تو زندگیم به اوج قدردانی میرسم که بهم نشون داد، حمایت واقعی کدوم آدم‌های زندگیم رو دارم و از همه مهمتر، بهم دوست‌هایی رو هدیه داد که هر بار باهاشون گپ میزنم، اوج خوشبختی توی این دوره و لحظات از زندگیم رو تجربه میکنم.وقتی فهمیدم اگه یه روز باهاش از روزمرگیام حرف نزنم، یه چیزی کمه. وقتی فانتزی ساختم که یه روز باهاش به قراری برم که فقط آهنگ‌های موردعلاقمون رو پلی کنیم و کنار هم گوش بدیم و غرق لحظه بشیم.وقتی متوجه شدم، تنها آدم زندگیمه که به طرز نامحدودی، راجع به هر موضوعی که کنجکاو و علاقمندم، خیلی عمیق می‌تونم باهاش گپ بزنم و کلی لذت ببرم.وقتی عاشق قلم زیبا و شخصیت سرکش و جذابش شدم و بعد صدا و چهره‌اش منو بیشتر مجذوب خودش کرد. هر چقدر هم که بیشتر بهم نزدیک میشیم، بابت وجودش تو زندگیم خیلی ممنون میشم. اسمش واقعا لایقشه؛ چون دقیقا همین نقش رو واسم داره.وقتی تونستم برای اولین‌بار، اتفاقی و به طرز عجیبی خیلی سریع، یکی از دوستای مجازیم رو توی دنیای واقعی ملاقات کنم و هر چقدر که می‌گذشت، فهمیدم چقدر افکارمون شبیه به همه و صحبت کردن باهاش، کم از تراپی نداره واسم.و بعد از همه‌ی اینا، افتخار حضور در کنار نویسنده‌های قَدَر، آدم‌هایی که فقط اینجا ازشون پیدا میشه و فرصت خوندن نوشته‌هاشون رو داشتم و رفته رفته به این نتیجه رسیدم که ویرگول جای منه. چون هیچ پلتفرم دیگه‌ای پیدا نکردم که تا این حد به سلیقه و شخصیتم نزدیک باشه و خیلی وقتا با همزادپنداری با کلمات و نوشته‌های بقیه، شدت غم‌های اون لحظه‌ام، کم می‌شد و می‌فهمیدم تنها نیستم و همین تجربه‌ی انسانی یه مرهم توی هر شرایطی می‌تونه باشه. بخصوص لحظات دردناک.به طور کلی، ویرگول من رو یک قدم و شاید بیشتر، به خودم نزدیک کرد و برای همین از حضورش تو زندگیم ممنونم. از سازنده‌های سایت و مسئولین ویرگول ممنونم برای ایجاد چنین بستر دلنشینی.به پایان رسید این دفتر؛ حکایت همچنان باقی‌ست.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Fri, 06 Jun 2025 02:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌ای درنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%86%DA%AF-pjgtrcjc0euj</link>
                <description>گاهی خوبه آدم بره سر مزار و یادش بیاد تهِ دنیا همینه. وقتی یاد خاطرات عزیزهای به خاک سپرده‌ات میافتی، یا قبری رو می‌بینی که نوشته جوان ناکام و قلبت فشرده میشه، خیلی چیزا ارزش‌شون رو از دست میدن.همونایی که از اولم ارزشی نداشتن و فقط بخاطرشون خودتو اذیت می‌کردی. همون استرس و اضطراب‌های زودگذر، حرص خوردن‌های الکی، تلاش‌های در حد مرگ، نگرانی‌های پیش نیامده و ناشی از آینده‌ی نامعلوم و هر چیزی که لذت لحظه رو زهرمار می‌کنن.مثل وقتایی که زیر سایه‌ی درخت، دراز میکشی و به رقص برگ‌های سبز و آسمون صاف خیره میشی. همون لحظاتی که زمان متوقف میشه و غرق فکر میشی. غرق همون لحظه. همون لحظه‌های باارزشی که نکات زندگی رو یادت میارن.گاهی خوبه زندگی رو با دست‌های خودمون متوقف کنیم، ببینیم کجاییم و داریم از کجا سر درمیاریم؛ قبل از اینکه زندگی خودش بزنه پس کله‌مون که سرتو از دغدغه‌هات بکش بیرون و ببین چخبره.گاهی خوبه به خودمون یادآوری کنیم که مسئله‌های زندگی برای حل شدن و رشد کردن‌ان‌؛ نه برای آینه‌ی دق شدن‌مون.گاهی بهتره قبل اینکه سرمون به سنگ بخوره، یادمون بیاد که تو این دنیا، هر لحظه رو فقط با خودمون می‌گذرونیم و اونی که همیشه پیشمونه، خودمونیم؛ پس با خودمون مهربون‌تر باشیم و خودمونو بین روزمرگی فراموش نکنیم.اینجوری زندگی یکم راحت‌تر می‌گذره و دیگه مشکلات، شکنجه نیستن و به جاش درگیر شدن برای حل کردن‌شون، مزه میده.زندگی کردن یه هنره و هر کدوم‌مون هنرمند زندگی خودمون. سعی کنیم در آخر حتی اگه اثرمون برای بقیه چیزی نداشت، وقتی خودمون نگاهش می‌کنیم بگیم، می‌ارزید. با وجود همه‌ی اون سختی‌ها، ناامیدی‌ها، ادامه دادنا، گریه کردن‌ها، می‌ارزید. حتی اگه تهش مرگ باشه.۱۴۰۴/۳/۲#شب_نوشت</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 00:12:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیسا</title>
                <link>https://virgool.io/@Parisajkvhrmjsy2020/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B3%D8%A7-xbiedzzbx5qz</link>
                <description>خواب‌آلودم اما دلم پرواز می‌خواهد. با اینکه با پلک‌هایم در جنگم و برای بیداریِ بیشتر تقلا می‌کنم، لحظه‌ای چراییِ کارم، ذهنم را از این تلاش باز می‌دارد. ارزش بیدار ماندن و سلب آن جنس آرامشی که در خواب یافت می‌شود را دارد؟ نه.آیا ارتباط با آدم‌های مختلف عایدی دارد یا تنها هدر رفتِ انرژی‌ست؟ آیا باید تمام روابط حول محور سود داشتن بچرخد یا مهر و محبت؟ پس خانواده دقیقا کجای این طیف قرار می‌گیرد؟ پیچیده و تاریک که هست. عمیق هست. عاشقانه هست. غم انگیز هست. اما بسته به داستان زندگی آدم‌ها، هر کدام می‌تواند رنگ بیشتری داشته باشد...همیشه که نباید همه چیز را سنجید. اگر چیزی آزارت می‌دهد، کنار بگذار. اگر چیزی لذت‌بخش است، فقط انجامش بده. ببین، بشنو، حس کن، بگذر، غرق شو، رها شو.زمزمه‌های غم را گوش بده. حرف‌های درد را درک کن. پا به پای شادی بخند. با آرامش مست شو. تا عمقِ لذت را بچش. به چشم‌های ترس زل بزن و گستاخانه بپرس: از جانم چه می‌خواهی؟شاید زندگی همین لحظه‌ها باشد. لحظه‌هایی که وصف نمی‌شوند و تنها می‌توان حس کرد. همانجایی که زمان از حرکت می‌ایستد و چیزهای همیشگی ارزش خود را به عمق لایه‌های زندگی می‌بازند.گاهی برای بیرون آمدن از منجلاب رنج، کافی‌ست نگاهی به دنیایی فراتر از زندانِ ذهنت بیندازی تا ببینی آدم‌های زیادی در وضعیت مشابه یا بسیار بدتر از آن با زندگی گلاویز شده و به سماجت خود ادامه می‌دهند یا حداقل دست از سر زندگی برداشته و در دنیای خودشان غرق شده‌اند. شاید در پسِ سکوت‌شان از خود می‌پرسند: چه کسی هستم و چرا وجود دارم؟ یا واقعا چه می‌خواهم؟ یا شاید، روح سرگردانم دقیقا به کجای این دنیا تعلق دارد..؟ آدم وقتی بداند به کسی، به جایی یا حتی به چیزی تعلق دارد، خیالش راحت‌تر است. می‌تواند یک دغدغه کمتر داشته باشد. می‌تواند به چیزهای دیگری فکر کند.اما تا وقتی جای این تعلق خالی‌ست، هر چیزی، هر کسی و هر جایی می‌تواند تلنگری باشد، تا زخمِ گم‌شدگی را تازه کند. تعلق داشتن چیز کمی نیست؛ از هویت انسان حرف می‌زند. (لااقل از نظر خودم)این افکار پوشالی، انسجام و انتهای مشخصی ندارند. صرفا خواستم بدانم در این نیمه شب، ذهنم چه کلماتی را برای ابراز وجودش انتخاب می‌کند.</description>
                <category>Parisa Asadi</category>
                <author>Parisa Asadi</author>
                <pubDate>Sat, 10 May 2025 01:55:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>