<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پَری‌زاد،</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parizad_a</link>
        <description>نگفتیم، نگفتیم و نگفتیم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:36:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1789922/avatar/MagToq.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پَری‌زاد،</title>
            <link>https://virgool.io/@Parizad_a</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عاشقانهء کوتاه .</title>
                <link>https://virgool.io/@Parizad_a/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-votiqo5blpe1</link>
                <description>یادم میاد پاییز بود ؛با این‌که سال‌ها هم رو می‌شناختیم ،اون شب اولین‌بار هم‌مسیر شده بودیم وباهمدیگه توی راه حرف زده بودیم .قدش کوتاه بود ، موهاش طلایی بود ، چشماش که ،بذار نگم براتون ؛ از شب‌های کویر پر ستاره‌تر بود !توی مسیر به برگ زرد درختا نگاه می‌کرد ، می‌گفت :به نظر توأم ، پاییز که میشه درخت‌ها عاشق نمیشن ؟آخه انگار از دیدنِ کسی که دوستش دارن ،رنگ‌شون پریده .می‌خندیدم و شونه بالا می‌نداختم ،انقدر ظریف صحبت می‌کرد نمی‌خواستم حرف‌هاش تموم شه .از یه جا به بعد پاتوقش اتاقِ من شده بود .فقط ... فقط یادمه انقدر گیرِ زندگی شده بودم ،یادم می‌رفت چقدر نازک و ظریفه .وقتی می‌گفتم بره و بهش توجهی نمی‌کردم ،دستشو مشت می‌کرد ، سرشو کج می‌کرد ،موهای طلاییش از رو کمرش سُر می‌خورد .می‌گفت : نگاه کن ،قلب من همین‌قدره بیشتر نیستا ،سرد می‌شی یخ می‌زنه .قند تو دلم از دیدنش آب می‌شد ولی به روی خوودم نمیاوردم .تا این‌که یه شب ،دیگه وقتی گفتم برو با غمِ تو چشمش نخندید .وقتی گفتم برو ، اون ساکشو بسته بود ‌.البته چیزی نداشت که ببره ، راست می‌گفت ؛ از دنیا فقط من رو فقط داشت .یه شب توی زمستون ، دلم تنگش شد .شال و کلاه کردم و از خونه زدم بیرون ،نشونی‌شو از هرکسی که می‌شد گرفتم ؛همه می‌گفتن دیدن که رفته ،بهش گفتن که نره  سرده ، و گفته که جایی از قلبِ من سردتر ندیده .امیدم به این بود که شنیده بودم امروز آخرین‌بار ،یه مسیر طولانی رو سمت زمین‌های دور و برفی ادامه داده .انقدر راه رفتم ، بالاخره بهش رسیدم .زمین خورده بود ، بغلش کردم ، پالتومو دورش پیچیدم .توی بغلم محکم گرفتم و سعی کردم تنش رو گرم کنم .تنش گرم نمی‌شد ، از برف سردتر بود .قلب من آب می‌شد و می‌سوخت ، برف های دورمون همه آب می‌شدن .فقط اون بود که گرم نمی‌شد ،نه به آغوش و نه به بوسه .نگاهش کردم ، چشم‌هاشو بسته بود و باز نمی‌کرد .گمونم از کارام که خسته شده بود ، خوابیده بود .ولی اون‌قدر خسته بود که دیگه بیدار نمی‌خواست بشه .دستش رو گرفتم توی دستمو مشت کردم ،صداش توی سرم پیچید :قلب من همین‌قدره بیشتر نیستا ،سرد می‌شی یخ می‌زنه .این‌بار قند تو دلم آب نشد ، دلم سوخت و خاکستر شد .دیر رسیده بودم .می‌خواستم خودمو با خودش خاک کنم ،می‌خواستم جای کفن سرتاپاش گل بریزم ،می‌خواستم بیدارش کنم ،بیدارش کنم و دوباره بخنده ،دوباره ستاره‌های چشماش بدرخشن ...تقصیر من بود .انقدر ستاره‌های دلِ ستاره‌مو خاموش کردم ،که سقوط کرد و آسمونمو تاریک کرد .سرمو کنار گوشش گذاشتم :ببخشید که اذیتت می‌کردم عزیز من ،می‌بخشی دیگه ؟میدونم ؛ همه‌چیزتو گرفتم ازت اما ،می‌شه همه‌چیزمو بگیری ازم و خودت برگردی ؟نمیشه ... نه .دیدار به قیامت، بهارِ از دست‌رفته زندگیم.دیدار به قیامت ، بهارِ رفتنیِ زندگیم .</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Sat, 29 Nov 2025 19:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همدیگر را بغل کنید؛ دنیا بویِ باروت میدهد.</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D9%87%D9%85%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%BA%D9%84-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%88%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D8%AF-yrtadyat3gdc</link>
                <description>بیا گوشه‌ای دور از هیاهوی شهر برویم و فقط باشیم.&quot;یه چایی‌مون نشه؟&quot; ࣪ 𖤐ʾبیا تا زمانی که مردم قائدهء پاییز را زیر پا می‌گذارند و فراموش می‌کنند که گرمیِ چای و هم‌صحبتی عزیزتر از گرمی بازار و شلوغی‌هایش است، روی دو صندلی چوبی روبه‌روی هم بنشینیم. تو از دردهایت بگو تا مرهم بشوم، از خستگی‌هایت بگو تا در آغوشت بکشم. هرازگاهی لبخندی تلخ بزن و هنر خدا را به رخم بکش. لیوان چایت را سر بکش و آن‌قدر بگو تا واژه‌ها به پایان برسند. این میانه هم عزیزم، اگر دلت کشید در آغوشم بکش و یادم بیاور خداوند هنوزهم دوستم دارد. یادم بیاور که اصلاً به درک که هوا دارد سرد می‌شود، آغوشت همیشه برای من گرم خواهد ماند؛ چه از دور، چه از نزدیک.فرصت کوتاه‌است. خیلی کوتاه. بگذار تا پیش از مرگم صدایت در گوشم عاشقانه نجوا کند، جای دستم روی شانه‌ات خالی نباشد که مبادا نگویی &quot;نبود.&quot;...همدیگر را بغل کنیم. دنیا، بویِ باروت میدهد.بعد مدت‌ها، سلام به روی ماه‌تون.🫠❤️‍🩹خیلی‌وقت بود ننوشته بودم، عذرمیخوام. تابستون دردناک و پرمشقتی رو پشت‌سر گذاشتم. دنیای دیجیتال‌هم آخرین راه فرار از غم‌ها بود، که متاسفانه من رو از زیستن هم فاصله می‌داد که خداروشکر این هم پشت‌سر گذاشته شد.امیدوارم پائیزتون مملو از لبخند باشه و قلب‌هاتون علی‌رغم پائیز، گرم باشه.دوست‌دارتون، پری‌زاد.</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Mon, 22 Sep 2025 22:26:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگِ مغزی .</title>
                <link>https://virgool.io/Ebhampublication/%D9%85%D8%B1%DA%AF%D9%90-%D9%85%D8%BA%D8%B2%DB%8C-zmnsf25kuqll</link>
                <description>گاهی پیش از آن‌که فکر کنم، تمام می‌شودقلب من هنوز با نبودنت می‌تپدمرا در نهایت &quot;مرگِ مغزی&quot; می‌کشد !رو به روی آئینه می‌ایستم ودر خویش تورا می‌بینمدر چشم من توییدر زلفِ من توییدر خنده‌ام غمت،در گریه‌ام تویی.من انگار آن‌کس که بودم نیستمگویی از شبی به بعد، هرگز نزیستمدر آئینه می‌نگرم، تورا می‌بینمتورا می‌نگرم، خویش را می‌بینمگر من تمامِ نبودنت توأم،تو تمامِ غصه‌های منی.سرم از غمت یک دم آرام نگرفتبه خواب رفتم و رویا دیدمپابرهنه کفِ آن کوچه دویدمدستت گرفتم و در آغوشت کشیدم...تاب نیاوردم؛ غمت را؟یا که شوقِ دیدارت را؟به گمانم غمِ شوقِ دیدن خیالت را...تاب نیاوردم و قلبم با نبودنت باز می‌تپدمرا در نهایت &quot;مرگِ مغزی&quot; می‌کشد !از میانِ آغوشت باز به آذر رفتیم و مندوباره از دور به چشم تو دل بستمدوباره میانِ دست‌های خسته‌اتذره‌ای عشق را، مهر را جستمدوباره صدایِ خنده‌ات در سرم پیچید و بعدناگهان در سینه‌ام حبس شد نفسماز کنج اتاق، صدای فرشته‌ای به گوشم رسید‌که خدا صدای شیونِ تورا شنیداز بالای آسمان، خدا ابری کنار زدتورا دیدم و هالهٔ غمی دورِ سرتو عکسِ من روی تخت، آن‌طرفتفریاد می‌زنی که زنجیر پیچیده‌اند، دورِ قلبتاز اندوه و تب می‌سوزد بدنتعاقبت هم‌دم شب‌های من خدا می‌شودقصهٔ من از قصهٔ عشقت جدا می‌شودخدا می‌خندد به من و از تو می‌گویدکه معشوقه‌ات به جای تو این‌بار، تنها می‌شوددل‌تنگِ من می‌شوی سهمت از من جز سنگ نیستدلت هوس مرگ می‌کند اماسهمت امروز و فردا مرگ نیستدر آغوش می‌کشی دخترکی را و حیفسهمت دخترِ من و آغوشِ تنگ نیستتمامِ تنم مرد و خاکِ من هنوز نم داردنمِ باران، نمِ اشکت، نمِ خونکه باران زد و دلت گرفت،که دلتنگ شدی و گریه‌ات گرفت،که دوباره به دیدنم آمدی و قلبماز شوقِ دیدنِ دوباره‌ات تپشش گرفت...گاهی پیش از آن‌که فکر کنم، تمام می‌شود</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Thu, 14 Aug 2025 12:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوباره شرابِ عشق می‌نوشم.</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%85%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%D9%85-ehdqkwdnzld9</link>
                <description>نیمه شب استزمان می‌گذردو صراحی شکستهٔ قلب مندوباره از شرابِ عشق تو لبریز می‌شوددوباره جان من فرو می‌ریزددوباره به نسیمی خانه‌ام بهم می‌ریزدگوئیا امشب دوباره پاییز می‌شودامشب از شرارِ شوق می‌سوزمدوباره و دوباره از تو می‌نوشمتیرماه ناگهان زمستان می‌شوددوباره جامهٔ گرم می‌پوشمیادم می‌رود که در کنارم نشسته‌ایباز آغوشت را از خدا تمنا می‌کنمذوقت را، لبخندت را، آرزوهایت راباز از دیگران جدا تمنا می‌کنمیادم می‌رود که فراغ بر ما حاکم نیستبا گریه و شیون به خدا جان اهدا می‌کنمدوباره لباسم سفید است و کنار توأمدوباره می‌بوسی‌ام و من می‌خندمدوباره می‌بینمت از دور و لبخند می‌زدیدوباره از می‌بینمت از دور که آرامیدوباره چشم من و تو در سکوت غوغا می‌کنددوباره دل به تو می‌بندم و دل می‌بندیدوباره چرا قصه به اول رسید؟چرا دوباره دیدمت که گریانیدست روی صورتت می‌گذارم، می‌خندم&quot;کنارت می‌مانم عزیزم، چرا پریشانی؟خسته‌ام، غمگین نشو جانم که می‌مانماگرچه سردم و چون برف می‌مانم...&quot;دوباره دیدمت از دور، که گریانیستاره‌ای از توی آسمان گذشت و فهمیدمکه عجب پایانی، عجب پایانی...-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 01:52:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب می‌دیدمت!</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%85%D8%AA-wz75nvjxv1ww</link>
                <description>و تو به من لبخند می‌زدی- سلام- سلامو من حقیقتِ روشنائی را در آن شب دیدممن از همه دنیا دل بریدمدر خواب هم انتظارت را می‌کشیدمدر خواب گاهی دیدارت میسر می‌شدشبی دیدمت به [دیگری] لبخند می‌زدیدر خواب دیدمتو تو به [من] لبخند می‌زدی.آن شب آسمان دنیایی ستاره داشتکسی توی باغچه مریم می‌کاشتجای دل و زندگی و جانم آن شبچوبِ درخت و دفتر و باطله‌ می‌سوختآن شب چشمانم از چشمانت نمی‌گریختندو تو به من لبخند می‌زدیآن‌شب تو بودی و من بودم و ماهچه می‌چسبد خردادماه و یك خلوتِ دل‌خواهنسیم به احترامِ دوستت دارمت رقصیدو صدای من در همهمه نسیم، می‌پیچید:&quot; بمان. &quot;انگار که خورشید دلی گرفته از من داردشب را گرفت و بیدارم کردای مرگ، کاش جای برادرت را می‌گرفتینیامدی و ندیدی چگونه بیمارم کرد...هنوز صدایت در سرم پژواك می‌شودهنوز گرمای دستت دور گردنم احساس می‌شودتو خود رفتی یا که خواب طاقتِ دیدار نداشت؟نه، تو نرفتی. خواب طاقتِ دیدار نداشتدلم پیش تو و حواسم غرق رویاست هردمخداوندا چه می‌شد در آن شب من می‌مردم؟</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 01:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قاصدک .</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D9%82%D8%A7%D8%B5%D8%AF%DA%A9-yrtfzmfzek5s</link>
                <description>هیچ‌صدایی نبود، جز صدایِ پرنده‌ها و دوییدنِ نسیم میونِ دستِ برگ‌ها و قدم‌هام. آفتاب طرح صمیمی‌‌تری از رنگ‌ها ساخته بود. درخت‌های اقاقی گوشه‌ای از باغ بودن و پایینِ ریشه‌هایِ سخت‌شون زمین سرشار از قاصدك‌ها شده بود. گرده‌هایی که اطرافِ گل‌ها پراکنده بودن رو می‌شد دید. هنوز دست‌هام از خونِ شقایق‌های سرخ، گلگون بودن.سمتِ درختِ اقاقی رفتم و دستم رو روی پوستِ سختِ تنش کشیدم. یعنی از دل‌تنگیِ کی این پوستِ مقاوم ترك برداشته؟حتی دلِ درخت‌ها هم که تنگ شه، غرورشون می‌شکنه، اما ما آدم‌ها نه.همون‌پایین روی زانوهام نشستم. یه قاصدك چیدم. آروم دستم رو روی موهایِ سفیدش کشیدم و تعدادی‌شون پرواز کردن. یادم می‌آد همیشه وقتی دلم برای کسی تنگ شده بود، به محضِ دیدنِ یه قاصدك کوچیك برمی‌داشتمش و توی گوشش می‌گفتم &quot;من دلم براش تنگ شده، می‌شه این رو بهش بگی؟&quot;اما فکر نمی‌کردم که اون قاصدك رو کی برام فرستاده بود.اون روز، توی گوش اون قاصدك پرسیدم ازت که توأم دل‌تنگی؟ توأم منتظری؟ و فوتش کردم. من نمی‌دونم، نمی‌دونم. وقتی که خونه رسیدم، توی موهام پرهای قاصدك پراکنده بود. من مطمئنم سرم رو رویِ بوتهٔ قاصدك‌ها نذاشته بودم؛ یعنی توأم دل‌تنگ بودی که قاصدك‌ها پیشم اومده بودن؟هیچ‌وقت نفهمیدم. هیچ‌وقت ذهنم نپذیرفت که یقین یا شك. ایرادِ ما همینه. ایرادِ ما آدم‌ها همینه. به شك، یقین‌هامون رو بیان نمی‌کنیم و تردیدِ جدیدی برای هم می‌سازیم.من مطمئن بودم که دل‌تنگم، اما تردید داشتم که توی نامه‌هام بنویسمش یا نه.-توأم...؟</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 23:35:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش جسور بودیم!</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D8%AC%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-iy5do2nhxgu8</link>
                <description>من بلد نیستم.من بلد نیستم خوب صحبت کنم.من بلد نیستم به اعزهٔ زندگی‌م &quot;دل‌تنگتم&quot; بگم.من بلد نیستم شروع‌کنندهٔ خوبی باشم.من بلد نبودم و یاد نگرفتم.گاهی‌وقت‌ها رو به درِ کمدم می‌گم که دلم گرفته و تو دل‌داری‌م میدی. گاهی‌وقت‌ها رو به سقف لبخند می‌زنم که اره، اون‌شب تو نبودی و خوش‌گذشت؛ جات خالی و تو می‌خندی. گاهی‌وقت‌ها که نه، من همیشه دل‌بستهٔ یه حضورِ واهی‌ام.من وابستهٔ یه حضورِ واهی‌ام، حضوری که دوست‌هام میگن وقتی به حقیقت می‌پیونده مثلِ رویاهام در آغوش نمی‌کشمش و مثلِ گل‌هایِ عطلسی موقعِ دیدنش لبخند نمی‌زنم.حق دارن. اگر اندازهٔ رویاهام شجاع بودم، خیلی چیزهارو از دست نمی‌دادم.یه رفاقتِ عزیز رو.یه حرکتِ دستِ کوتاه که برگِ برنده‌م بود.یه حقیقت رو، که نجات‌دهندهٔ زندگی کسی بود.یه آسودگی رو، اگر می‌تونستم تشویش وجودم رو به زبون بیارم.اما من نتونستم.نمی‌تونم.بلد نیستم.از گذشته‌ها، حسرت زیادی دارم.می‌دونی چرا؟چون هیچ‌وقت نفهمیدم حرف زدن، حلالِ مشکلاتمه. همیشه دیر حرف می‌زنم.توأم اون روزها رو یادته؟ اون روزها که خواستم یه دوست جدید پیدا کنم. اگر می‌تونستم لبخند بزنم و راحت بگم &quot;خیلی‌وقته دوست دارم باهم‌دیگه دوست باشیم...&quot; همه‌چیز یک‌شبه حل می‌شد.اما من یاد نگرفتم صحبت کنم.من فقط یاد گرفتم سکوت کنم و بنویسم.نوشته‌هایی که برایِ صاحب‌شون خونده نمی‌شن.قبل از نوشتن، پناهم نقاشی بود. همون‌روزها فکر می‌کنم لال بودم. لال بودم و دست‌هام ناتوان. واگرنه، چرا ننویسم؟حالا نوشتن پناهم شده و داره خسته‌م می‌کنه. من بلد نیستم، من بلد نیستم خوب بنویسم.همیشه منتظر بودم دیگران جایِ من جسور باشن.من از رنجِ نتونسته‌هام نفسِ راحتی می‌کشم، اگر وقتی می‌فهمیدین، جسور بودین.من هیچ‌وقت سقوطِ ستاره‌هارو از چشم‌هام تحمل نمی‌کردم، اگر وقتی می‌فهمیدین، جسور بودین.من خوب حرف نمی‌زنم، اما دورادور می‌بینم.چشم‌هام دهن‌لق که.. نه. گواهیِ قلبمن.کاش وقتی می‌فهمیدید، کمکم می‌کردید.-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Sat, 31 May 2025 00:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این‌گونه نگاهم نکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@Parizad_a/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-zxj9mh4eqhqv</link>
                <description>اینگونه نگاهم نکن که انگار نمی‌دانی، نمی‌دانی چگونه هربار که از درِ این‌جا گذر می‌کنم دلم هوایی می‌شود و عطرِ گل‌هایِ عاشقِ قلبم در آسمان نمی‌پیچد.این‌گونه نگاهم نکن که ما غریبه‌ایم. ما غریبه نیستیم مگر این‌که یادت برود شب‌هایِ خیالیِ باهم بودن‌مان را. آن‌شب‌هایی که خیالت بود، کتاب شعر جلویم باز بود و اشك می‌ریختم و شمرده شمرده شعر می‌خواندم. آن‌شب‌هایی که باران می‌آمد و دل‌مان هوای باهم بودن می‌کرد، زیر باران بودیم اما نه باهم.این‌گونه نگاهم نکن. می‌دانم. می‌دانم. آن‌قدر نیامده‌ام که یقینِ دل‌بستگی‌ام دارد شبیه تردید می‌شود. این‌گونه نگاهم نکن که سوگند به آفرینندهٔ ستاره‌هایِ شب، یادم نرفته‌است که چطور وقتی مشغولِ هیچ‌وپوچ‌های زندگانی‌ام بودم، معصومانه نگاهم می‌کردی. نمی‌ارزد. نمی‌ارزد دلم را با باری از غم بلرزانی. دلم ویران می‌شود، اما غم و تردیدی که می‌سازی، نه. این‌ها قصد ویران نشدن ندارند، مگر این‌که لبخند بزنی.لبخند بزنی و دوباره نگاهم کنی.لبخند بزنی و یك‌بار صدایم کنی.کافی‌ست. دوری کافی‌ست. صدایم کن؛ ریشهٔ این عشق، هم‌سویِ ریشه‌هایِ بیدِ قلبم است. خشك بشود، خشك می‌شوم.-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Thu, 29 May 2025 16:02:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستارهٔ قلبِ ما | بماند به یادگار.</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%94-%D9%82%D9%84%D8%A8%D9%90-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1-l7n5mzd1ocjo</link>
                <description>یک روز زودتر.بیا باهم از امشب صحبت کنیم.از لحظهٔ سقوطِ ستارهٔ دل‌فریبی كبه‌سببِ گم‌شدنِ حواسِ فرشته‌ها میونِعطرِ اقاقی‌هایِ بهاری، وسطِ قلبِ ما افتاد. 🪄چنین شبی بود ك اولین صدایِ گریه‌هاتبه گوشِ اهالیِ این شهرِ کوچیك رسید.شنیدم بعد از اون شب،هیچ‌کس دیگه صدای گریه‌هات رو نشنید.اما من شب‌ها،از پنجرهٔ اتاقت نورِ ستاره‌هایی كاز چشم‌هات می‌چکیدن رو می‌دیدم. *چشمكچنین شبی بود ك بیدهایِ مجنونِ سرِ کوچهبا دیدنِ چشم‌هات،از قصدِ پژمردگی‌شون رو برگردوندن وبرای نفس کشیدنِ تو،دوباره تن به عشقِ لیلی دادن.مامان همیشه می‌گفت واسهٔ گشودنِ چشم‌هامبه دنیا، چندروزی شتاب‌زده عمل کردم.گمون نمی‌کنم به‌خاطرش داشته باشه كاز وقتی که میونِ دست‌هایِ فرشته‌ها،تنهام گذاشتی، چه اندازه لابه‌لایِآغوشِ پتوهایِ ستاره به خودم پیچیدم.می‌دونی،همین ۴ روزهم برایِ اینکه زندگیِغم‌باری رو قبل از لبخند زدن به خستگیِچشم‌هات داشته باشم،کافی بود.اما، حالا که تو این‌جایی وعلتِ لب‌خند‌های پرانتزی،نگاه‌هایِ برجستهٔ موقعِ انشاء خوندن،نوشتن‌هایِ پایان‌ناپذیر وچشم‌داشت‌هایی برایِ ادامه‌‌ای،به لبخند رجوع می‌کنم و زادروزت رواز فرسنگ‌ها فاصله، تبریك می‌گم.مراقبِ سکوتِ ستاره‌ها باش.۱۴ مهٔ سالِ ۲۰۲۵ - کنجِ اتاق.دوست‌ِ دورِ تو؛ پری‌زاد.-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 23:14:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جانم نخ‌کش شده‌است.</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D8%AC%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%86%D8%AE-%DA%A9%D8%B4-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-srzeh6vppx6l</link>
                <description>جانم نخ‌کش شده‌ست. احیاناً وقتی که می‌رفتی، جانم به پیراهنت گیر نکرده بود؟-آری، گیر کرده بود‌. و اگر نه، اطرافم را نگاه بیانداز؛ چه کسی را می‌بینی؟ اصلاً یك‌نفر پیدا می‌شود که در این خانهٔ فرسودهٔ من را بزند؟ _که اگر بزند دری به رویش باز نخواهد شد._دورِ من هیچ‌کس نبوده‌ست و نخواهد بود. فقط گاهی تو بودی و دست‌نوشته‌های کاغذی‌ام.نمی‌دانم کاغذهایِ تو چگونه‌اند اما کاغذهای من هیچ‌گاه به جانم رخنه نزده‌اند که اگر باد ببردتشان، جانم پاره‌پاره شود.چه کسی ممکن است جز تو، جز آدمی به خوب‌رویی تو ممکن‌ست جان کسی را به تارهایِ موهایش گره بزند و ناگهان قصد رفتن کند؟جانم نخ‌کش شد.تو رفتی و جانِ من نخ‌کش شد.رفتی، رفتی و همین‌طور ذره‌ذره جان مرا با خودت کشیدی؛ آخرِ نامردِ بی‌عاطفهٔ عزیزم، تا کجا؟مگر چقدر دور شدی که کل جانم پود شد؟-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 20:02:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>* من. منِ حقیقی.</title>
                <link>https://virgool.io/Kaghaznevus/%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C-qlnbedicejoi</link>
                <description>هرجا قدم می‌ذارم، ازم سوال می‌کنن و جویای اسم من می‌شن. ‹ اسمت چیه؟ ›این‌جاست که بدون این‌که لحظه‌ای فکر کنم، فقط میگم ‹ پری‌زادم؛ پری‌زاد صدام کن. ›اطمینان لحنم وقتی از بین می‌ره، که اهالی زمین کنجکاوتر باشن و بپرسن ‹ اسم واقعی‌ت پریزاده؟ ›بی‌خیال شو عزیزِمن، بی‌خیال شو.هردومون می‌دونیم، من پری‌زاد نیستم.من یه سرگشتهٔ ستاره‌سوخته‌م، در کالبد پری‌زاد.پری‌زاد ساختگی‌ئه؛ پری‌زاد احیا شدهٔ منه.و الان، این منم. من خودِ حقیقی‌م هستم و صورتم رو با پرتوهای خورشیدِ خیالی پنهان نمی‌کنم. این، منم.من زینبم. دختری از دیارِ حافظ.روحم به ضرافت گل‌های باغِ عفیف‌آباد،چشم‌هام به وضوحِ عواطفِ ابرهایِ آسمون،اشك‌هام مثل ستاره‌ها غمگین،و قلبم به‌اندازهٔ خونِ شقایق‌هایِ سرخ گلگون.حقیقتِ انسان، شاید دردناك باشه و پذیرفتنش دشوار اما گاهاً وقتی که خودمون رو مخفی می‌کنیم، اوضاع بهتر نمی‌شه.ما هرچقدر هم بخوایم رویِ گذشته و حقیقتِ تلخ‌مون رو بپوشونیم، بازهم اندوه و درد باقی می‌مونن.از امروز، منم. این شما و این پری‌زادِ واقعی‌.-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 18:49:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارِ مرده.</title>
                <link>https://virgool.io/@Parizad_a/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-hz3gcb88kxqv</link>
                <description>صدها شب نشانی بهاران رااز اسفندماهِ بی‌تقصیر جوئیده‌امبهاران عمر من کجا سرنگون شده‌ست؟چهارشنبه‌های نحسچهارشنبه‌های خستهگریه‌های بی‌پایان وشیون‌های خاموشِ پشت درهای بستهمجسمهٔ سنگی هنری بی‌معنی‌امکه دور تنم پیچک وبه دور حفرهٔ زخمی سینه‌ام،دلتنگی پیچیده.مردمان بی‌آن‌که شنیده باشندضجه‌های فرو ریختن قلبم راایستاده برای هنرمند اینسینهٔ توخالی شده، کف می‌زنندبهاران زندگانی‌ام کجاست؟شور عشق ناگهانی‌ام کجاست؟که من صدها شب نشانی بهاران رااز اسفندماه بی‌تقصیر جوئیده‌امای خدای من، به من بگو چراچرا خبری از رویش اقاقی‌های روسپید نیست؟یا که از هیاهوهای گنجشکان درخت بید نیست؟شهر خالی از حال عید استاما تقویم به فروردینِ غمین پافشاری می‌کندای‌کاش کسی به این بیچارهٔ دل‌ساده بگوید:&quot;ای روزشمار بی‌محلنوروز این شهر غریبغریبانه‌تر از اسفندماه تشیع شده‌ست&quot;صدها شب نشانی بهاران رااز اسفندماه بی‌تقصیر جوئیده‌امبهاران عمر من کجا سرنگون شده‌ست؟من به سرمای جان‌فرسایت ای اسفندماهدل‌بسته‌امبا این‌که با من غصب داری امامن در بین اسرار عیان‌گشتهٔ خویشآن جعبهٔ یادگاری کهنهٔ سربسته‌امآسمان خالیستنه ماه شب پوشیدهو نه از دامن دریا ابری روئیدهآسمان خالی‌ستخالی از ستارگان سردرگمآفتابِ سوزانِ زمستانیصورتم را سوزاندهسوز گریه‌های نیمه‌شبی و اشکصورتم را پوشاندهشور عید نیستهیچ سبزه‌ای نروئیدهدر این میانه من امابهاران خویش را می‌جویم...- جمعه، ۱۰ اسفندماهِ ۱۴۰۳.جامِ باده سرنگون و بسترم تهی.</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Sun, 02 Mar 2025 22:48:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوری و خیال | یک عاشقانه کوتاه .</title>
                <link>https://virgool.io/Ebhampublication/%D8%AF%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-ta5rjkifwnwv</link>
                <description>بین کالبد‌هایمان دیوار کشیده‌اند، دیواری نادیدنی. دیواری بین من و توست، بی‌پایان.دیوارهای بینمان بسیار ظالمند؛ این را از مظلومیت آشکار چشمانت فهمیده‌ام.هیچ‌وقت نتوانسته بودند کنار یک‌دیگر بایستند، به هم چشم بدوزند، لبخند بزنند و هم‌دیگر را در آغوش بکشند. همیشه کالبدهای مرزبسته‌شان روح‌های آرزومند‌شان را به اسارت می‌گرفتند. رازدارهای خوبی بودند. اگر قرار بود باهم صحبت کنند، سکوت می‌کردند. یاد گرفته بودند چشم‌ها آئینه روح‌هایشان هستند.حوالی هم‌دیگر که قرار می‌گرفتند، روحشان برای هم‌دیگر پر می‌کشید. بهم از دور نگاه می‌کردند، بهم از دور لبخند می‌زدند. بهم از دور گوش می‌سپاردند. بهم از دور عشق می‌ورزیدند. باهم صحبت نمی‌کردند اما اگر توأم مثل من از دور تماشایشان می‌کردی، می‌دانستی که چطور بی‌آنکه منت واژه‌هارا بکشند تصدق هم‌دیگر می‌روند. دورادور، دورادور.فاصله بی‌تابی می‌آورد. آدم بی‌تاب چاره‌اش جز خیال چیست؟آدم بی‌تاب می‌تواند خیال کند وصالش صورت گرفته‌ست.می‌تواند خیال کند داغ دلش را از یاد برده.می‌تواند خیال کند پتوی همیشگی‌اش آغوشی تازه و صمیمی‌ست.آدم با خیالاتش خیلی کارها انجام می‌دهد؛ همه یک وجه مشترک دارند: فرار از حقیقت.آن‌ها هم می‌خواستند از حقیقت فرار کنند پس نامه‌ای خیالی نوشتند. همدیگر را غروب‌جمعه به ساحل بی‌تلاطم معرکهٔ خیال دعوت کردند. آن‌جا جایی‌ست دور از انسان‌ها. دور از جسم‌های محدود و دور از سکوت‌های سخن‌گو.به خیال رفتند؛ به ساحل خیالی. این‌بار نه مجهورانه، بلکه نزدیک. آنقدر نزدیک که دست‌هایشان دور خستگی‌هایشان حلقه می‌زد و مهرتاب غروب، قهوه چشمانشان را مرغوب‌تر می‌کرد.توی خیالات، دست در دست یک‌دیگر قدم زدند. صدای خنده‌هایشان از جام این جهان ساختگی لبریز شده بود. توی خیال غرق بودند. عشق میانشان بسیار مظلوم بود. چون اگر خیال نبود، هیچ‌وقت دل هیچ‌کس برای هجرشان نمی‌سوخت. اگر خیال نبود، قرار بود چه بنویسند؟ وقتی که نه هم‌دیگر را در آغوش کشیده‌اند، وقتی که نه دست‌های هم‌ را گرفته‌اند، چه بنویسند؟-</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Mon, 10 Feb 2025 02:34:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ستاره سوخته</title>
                <link>https://virgool.io/Ebhampublication/%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-q2nxq9sxfiul</link>
                <description>امشب بیشتر از هرشب دیگری به دنبال فرار از خودم هستم. بیشتر از همیشه ستاره‌سوخته‌ام و واژه کم می‌آورم. از نامه‌هایم، از آفاق دلم، از اتاقم، از قلمم، از هرچیزی که تو بگویی، گریزانم. دفتر قلبم مملو از سیاهی جوهر اندوه و نفرت شده‌ست. به مردم نفرت می‌ورزم و بی‌درنگ اندوه را در آغوش می‌کشم. ستاره‌سوخته‌ام، بخت‌برگشته‌ام. گونه‌هایم‌هایم از شرار اشک‌هایم سوخته‌اند. سرخی بهاری‌شان با برافروختگی نامطبوعی جایگذین شده‌اند. اتاقِ دل‌نشین دلم حالا مخروبه‌ای تاریک بیش نیست. آسمان آبی‌ام، دیگر ستاره‌ای ندارد. می‌خواهم بروم. از این خانهٔ غربت‌زده، از این شهر غمناک.می‌خواهم بروم به جایی که صدایم در گلویم خفه نشود. می‌خواهم به جایی بروم که در بلندای کوه‌ها بشود با ستارگان هرشب شب‌شعر ترتیب داد. می‌خواهم به جایی بروم که ساکنانش عشق بورزند، بفهمند، مابین آغوش‌ها گم شوند. می‌خواهم به جایی سفر کنم که من در وجود خودم غریبگی نکنم. نفس‌های عمیقِ پراضطراب سر ندهم و این‌بار عطوفت سبز درختان نارنج را بچشم.کجاست این دنیای خیالی؟ کجاست دیار عاشقان جاودان؟ کجاست راه فرار من از این روزمره‌های پوشالی؟من از پا افتاده‌ام. نمی‌بینم، نمی‌شنوم، نمی‌فهمم چرا اشک میریزم و چرا انقدر مرتکب اشتباهات پی‌در‌پی‌ام. قصه‌های مضحک زندگی‌ام پایان می‌خواهد. کاش به پایان برسد این دفتر و حکایت باقی نباشد؛ اگرهم حکایتی هست، حکایت مهرآگین و فرح بخشی باشد.مابین پتوام پیچ می‌خورم. به نوای بی‌امان درونم لعنت می‌فرستم و بازهم ملاحت‌فراموش‌شده‌ام را از یاد می‌برم. کسی صدایم را نمی‌شنود، نمی‌خواهد بشنود. شعرهایم نصفه‌نیمه خوانده شدند. دل‌نوشته‌هایم &quot;داستان‌خیالی&quot; خطاب شدند و من هیچ‌گاه از قلب‌های شکسته‌شان دفاع نکردم. همیشه سکوت کردم و همانند همین لحظات واژه‌هایی که مطمئنم صبحگاه از آن‌ها بیزار می‌شوم و آن‌ها را خواهم کشت را می‌نویسم. چاره‌ای ندارم، کسی صدایم را نمی‌شنود. می‌دانم، می‌دانم. حتماً خواسته زیادی‌ست که نمی‌شود. شاید خجالت‌زده می‌شوند که در شنیدن صدایم مانده‌اند، وگرنه آن‌ها قلب‌های پاکی دارند و نمی‌خواهند مرا اندوه‌گین کنند. مگر نه؟-سرتون رو به درد نمیارم، صرفاً فقط جهت تخلیه اندوهی بود که به دلم سنگینی می‌کرد و کسی رو نداشتم که شنوای صحبت‌هام باشه. شب‌تون بخیر.</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2025 00:17:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر &quot;قلب‌ عصیانگر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/Ebhampublication/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%B9%D8%B5%DB%8C%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-a30323yku0fa</link>
                <description>در میان کاغذ دیوانه‌اش خطیآشفته و مبهم می‌کشیدانگار که امشب دل تاریک و غم‌دیده‌اشغم صدهزار عاشق را باهم به دوش می‌کشیددر دلشوهم عشق عاشقی را می‌ستاییددر سرشفکر خرابِ بدگمانی می‌نهادیدتوی دستشقلمی بی‌حساب بر دفتر دلش می‌دویدپریشان و عصیان‌گراز حریم سرنوشتش میرودبا اینکه قصه‌اش امروز مضحک و غمزده بودولیبه اشک‌های بی‌امان دست‌ردها زده بودقصه‌اش امشبچون کاغذی بخت‌برگشتهچون کاغذی بود، ستاره‌سوختهکه امشب پاکی رویای دیرینه‌اش رابه تیرگی‌های دل جوهر باختهعارفی بود ولی نیمه‌شبیعقلِ سرگشته هوس زاهدی می‌کردگفت با قلب ‹ ای‌ناشناسا!‹کی وفا کرد جهان بر مهر تو؟‹کی پذیرفت خیال خوش‌خیالیِ تورا؟‹ یک‌شبی همراه من باش‹ چشم بپوش و لحظه‌ای در راه من باش› دل اندوه‌گین و خسته حالاشب پرستاره‌ای به چشم داشتبین شکست‌های پی‌در پیبا گفتار صائب عقل دو دلی داشتستاره‌های چشمش باریدندبعد یک‌آه به عقل گفت:‹این همه عمر ز تو، ز او، ز خودم و ز همهاین فروغ ناگهانی دلدادگی را ناهویدا کرده‌امشب و روز در تنگ‌نای بداقبالی‌هااز برای حفظ اسرارشکل پیچک پیدا کرده‌اماینکه امشب ملالت می‌کنیم بسیارمثل آن صدشب دیگر من استامشب را هم صبوری می‌کنم بر جفای یار‹از دیده برفت؟ تصدق چشمشاز ما بگذشت؟ تصدق هردو چشمش‹من دلم ای عقل، زاهدم خواهی کنی؟دور شو از من عقل، از این‌جا برو...دخترک،نکند نیمه‌شبی هوس دیدار کند؟ای‌کاش برای ما دوفنجان چایی دم کنی›امیدوارم به دلتون بشینه و دوستش داشته باشید. نظراتتون رو شنوام و از یاد نمی‌برم.جهت زیباییِ این‌جاست فقط.</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jan 2025 15:24:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابخانهٔ عشق .</title>
                <link>https://virgool.io/Ebhampublication/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D8%B9%D8%B4%D9%82-j1vqp5hyqdkl</link>
                <description>   دو لباسم را محکم‌تر جمع می‌کردم، مبادا بیش از این سردم بشود. هنوز اندک مقداری از زردی برگ‌های خزان مانده بود، با اینکه هنگام بهار سررسیده بود. ازدحام مردم شهر در خیابان‌ها کمی آزارم می‌داد. مردم برای خرید شب عید به بیرون آمده بودند اما من برای چیز دیگری آن‌جا بودم. دستانم از اضطراب بیش‌تر از همیشه سردشان بود. آنقدر یخ زده بودند که تکان‌دادنشان پرمشقت بود. دیگر حتی گرمای نفس‌هایم هم کارساز نبود؛ حتی گرمای مغازه‌هایی که در آن‌ها برای گم کردن اضطراب در آن‌ها قدم می‌گذاشتم. سختی دم، مایهٔ رجنشم بود.راه می‌رفتم. نزدیک بودم. هر گامی که برمی‌داشتم، انگار گسیختگی افکارم و قلبم چندبرابر می‌شد. چهار قدم دیگر، سه قدم دیگر، دو قدم دیگر و قدم آخر. نفسی عمیق فرو بردم و وارد کتابخانه شدم. این‌جا فرق داشت، قدیمی بود و روح داشت. در ستایش این‌جا تا ابد می‌توانستم بنویسم و بگویم. کتابخانه، مانند همیشه ساکت بود. البته، ساکت‌تر از هرروز دیگری. دلهره‌ام بیشتر شد. نبض دلم سر به فلک کشید و نفسم برید. چشمانم می‌گشتند. بود. نشسته بود. روی صندلی همیشگی‌اش نشسته بود. ناخودآگاه همان‌جا خشک شدم. خیره به چهره‌اش ماندم. کتابی به دست گرفته و ورق می‌زد. به صندلی‌اش تکیه داده بود و چشمانش روی خط‌های کتاب می‌گشتند. جلو رفتم‌. ما بین قفسه‌ها گشتی زدم. حواسم بود مبادا از دستم دربرود و بی‌‌اراده برنگردم و نگاهش کنم. استخوان‌های زانو‌هایم از هم می‌گریختند. یادشان نبود که الان حتی اگر روی هم‌دیگر هم باشند امکان دارد زمین بیافتم. رو به روی قفسه‌ای ایستادم تا روحم را که بر زمین رها شده‌ست را جمع کنم. چشمانم را بستم. نمی‌دانم چقدر گذشته بود و چقدر وقت با خودم کلنجار رفته بودم. باید چشمانم را باز می‌کردم که مبادا فکر کنند دیوانه‌ام‌. بی‌آنکه بدانم چه کتابی برداشته‌ام، فقط اولین کتابی را که چشمم به آن خورد برداشتم و دوییدم تا گوشه‌ای بنشینم. مستحکم و قوی، انگار نه انگار که همین ثانیه‌ای که گذشت نزدیک بود دق‌مرگ شوم، قدم برداشتم و سمت میزها رفتم. تا چشمم به همهمه آن‌جا خورد، جا خوردم. همه صندلی‌ها پر بود، به غیر از یک صندلی. صندلی رو به رویی‌اش. نفس عمیقی کشیدم. حالا بهانه‌ای پیدا کرده بودم که حداقل برای اجازه نشستن، هم‌صحبتش شوم. پیش از این‌ها خجالت می‌کشیدم دم از چیزی بزنم. از حرف‌هایم خجالت نمی‌کشیدم، مگر می‌خواستم چه بگویم غیر از این‌که &quot;حالت چطور است؟&quot;؟ من از تپق زدنم می‌ترسیدم. رفتم و صندلی رو به رویش را کنار کشیدم و نشستم. نفهمیدم که هیچ‌چیز نگفته‌ام. بیخیال شدم و نگاهش کردم. لبخند زده بود.لبخند زده بود.لبخند زده بود.بی‌آنکه بخواهم نفسی بلند کشیدم. سرش را بالا آورد. لبخند از لبانش کم‌رنگ شد. خواستم معذرت‌بخواهم. خواستم بگویم که نمی‌خواستم مزاحم کتاب‌خواندنش شوم‌‌. می‌خواستم دلیلی بتراشم که ناخواسته ناراحتش کرده‌ام، اما نشد. فقط نگاهش کردم. وحشت قلبم بینمان حکمرانی می‌کرد. ترسیده بودم. چه می‌خواست بگوید؟ فقط یک کلمه نیاز بود تا همان‌جا بغض کنم و بعد هم زار زار گریه کنم اما چیزی نگفت. دستی مابین تارهای مواج مو‌هایش کشید و لبخند زد. تنش وجودم کمی خوابید. دستش را لای کتابش برد و کاغذی در اورد و روی میز گذاشت. با لحن صمیمانه‌ای حرف زد. &quot;انقدر ترسناکم؟&quot; خواستم باز هم حرفی نزنم ولی نمی‌شد. فرصت بغل دستم بود. &quot;نه.&quot; دروغ می‌گفتم. انقدر وحشت‌زده بودم که می‌توانستم بمیرم. خنده آرام و کوتاهی کرد و با لبخند نگاهم کرد. باز هم زیر چشمی. چیزی نگفت. انگشتانش را روی کاغذ گذاشت و سمتم کشیدش. روی کاغذ روزهای هفته و روبه‌‌رویشان ساعاتی نوشته شده بود. &quot;همون شب اولی که دیدمت، فهمیدم می‌خوای حرف بزنی. حالام اگر نمی‌ترسی، طی این ساعت‌ها، همین‌جا نشسته‌م.&quot; کاغذ را بدون هیچ بروز احساسی برداشتم. به آن نگاه کردم و بعد به نگاهش که حالا کمی نرم شده. چیزی نگفتم. میخواستم لبخند بزنم اما اراده نمی‌کردم.از آن پس، هرشب آن‌جا نشسته بودیم. ترسم کم‌تر می‌شد و بهتر خودم را ابراز می‌کردم. خانواده‌هایمان هم را مالاقات کرده بودند. به یک‌ماه نکشید که جلوی همان میز مرا نشاند و خانواده‌هایمان را دعوت کرد. انگشتر نقره‌ای که پروانه ظریفی رویش کار شده بود را دستم کرد. بله‌ای که دنبالش بود را از خانواده‌ام و خودم گرفت و از شوق، یک‌جا بند نشد. بلند شد و به دنبال شیرینی رفت. همه پشت سرش تا دم کتاب‌‌خانه رفتند و کف زدند و کل کشیدند. نگاهش کردم. شادی در چشمانش مرا در آغوش می‌کشیدند. لبخند زدم. برای آخرین‌بار. نفهمیدم چه شد. فقط صدای جیغ و فریاد شنیدم. به من گفتند جلو نروم، وگرنه می‌ترسم. به من گفتند فکرش را نکنم. به من گفتند همه‌چیز تمام شده‌ست. چرا آدم‌ها دروغ می‌گفتند؟ یک‌سالی می‌شود که روی همان صندلی نشسته‌ام و متنظرم با شیرینی برگردد.یک‌سالی می‌شود که به احدالناسی آن‌گونه نگاه نکرده‌ام، شاید اگر بفهمد، دلش بشکند. من که می‌دانم، حتما کارش طول کشیده‌ست. من که می‌دانم دروغ می‌گویند تصادف کرده و تنهایم گذاشته. من می‌دانم همین حوالی‌ست. هنوز شعری که بر روی کاغذی نوشته بود و دوست‌ش داشت را دستم گرفته‌ام. می‌ترسم انقدری از رو رفته باشم که مرا به خاطر نیاورد. اگر مرا نشناسد، دست‌خط خودش را که می‌شناسد. اگر مرا نشناسد، باز به یاد می‌آورد که می‌گفته :&quot;آبي تر از آنم كه بي رنگ بميرماز شيشه نبودم كه با سنگ بميرممن آمده بودم كه تا مرز ِ رسيدنهمراه تو فرسنگ به فرسنگ بميرمتقصير كسي نيست كه اين گونه غريبمشايد خدا خواست كه دلتنگ بميرم&quot;می‌دانم. در راه است. می‌خواهد بیاید. دارد مرا کمی بازی می‌دهد که دل‌تنگش شوم. می‌دانم دروغ گفته‌اند که مرده‌ست... می‌نشینم. تا ابد به انتظار در آغوش کشیدنش و گرمای وجود می‌مانم...این اولین داستان کوتاه من توی ۱۳ سالی که چشم به دنیا باز کردم بود. درسته دچار شک داستانی شدیدی میشیم اما باز هم با تمام وجودم دوستش دارم. امیدوارم به دل شما هم بشینه و اشک‌هایی که موقع نوشتنش ریختم توی غم داستان تاثیرگذار بوده باشه.</description>
                <category>پَری‌زاد،</category>
                <author>پَری‌زاد،</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 16:50:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>