<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parmis</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parmis</link>
        <description>توی صفحه‌های خالی دفترم جا می‌ذارمت و می‌گم «امروز نمیر»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 00:34:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4804800/avatar/rzi9G1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parmis</title>
            <link>https://virgool.io/@Parmis</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فیلم به مثابه مبارزه؛ آن‌چه جردن را پیل می‌کند.</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D9%84-jordan-peele-%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-get-out-2017-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-us-2019-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-nope-2022-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-vm2dfztoys1e</link>
                <description>جردن پیل (Jordan Peele) کارگردان و نویسنده‌‌ای که برای فیلم برو بیرون (Get Out 2017) جایزه‌ی اسکار بهترین فیلمنامه اورجینال دریافت کرد، در آثارش بارها به مسئله‌ی نژادپرستی و تجربه‌ی زیسته‌ی سیاه‌پوستان در جهان امروز پرداخته است.پیل، فیلم‌ساز رنگین‌پوستی متولد آمریکاست. مبارزه برای فردی مثل او از نوجوانی آغاز می‌شود. او پا در دنیای هولناکی -شبیه به جهانی که خلق می‌کند- گذاشته که تنها سلاحش شجاعت است. او که از مادری سفیدپوست و پدری سیاه‌پوست اهل نیویورک زاده شده، به گفته‌ی خود همیشه کوشیده تا به جامعه‌ی سیاه‌پوست خدمت کند.فیلم Get Outبهترین بخش تماشای Get Out شنیدن صدای فریاد سیاه‌پوستان در سالن سینما حین دیدن برخی صحنه‌هاست.Jordan Peele / جردن پیلبرو بیرون نخستین فیلم بلند اوست. تریلری (Thriller) روان‌شناختی که آدم بدها، جامعه‌ای سفیدپوست‌‌ هستند که برای قربانی‌های سیاه‌پوست‌شان مهمانی ترتیب می‌دهند و مناسکی دارند که از اتاق مشاوره آغاز می‌شود. جردن پیل در این فیلم از همان ابتدا، پیش از تیتراژ موضعش را مشخص کرده. سیاه‌پوستی بیچاره و بی‌گناه را می‌بینیم که توسط یک ناشناس ربوده می‌شود. بعد، در آرامش موسیقی تیتراژ، ماشین سارق دور می‌شود و جردن پیل سوژه‌ی اصلی را نشان‌مان می‌دهد.کریس واشنگتون (Chris Washington) عکاس رنگین‌پوستی‌ست که علاقه‌اش به زنی به نام رز (Rose) او را به سفری می‌کشاند. در این سفر که به ظاهر جهت‌ ملاقات با خوانواده‌ی دوست دخترش ترتیب داده شده، او به عنوان نماینده‌ی نژاد سیاهان، نمایان‌گر کردار حقیقی خانواده‌ی سفیدپوست می‌شود.پدر رز، خود را مردی معرفی می‌کند که اگر شرایط مهیا بود، در انتخابات ریاست جمهوری، یک‌ دوره‌ی دیگر را هم به باراک اوباما (Barack Obama / رئیس جمهور پیشین آمریکا) رأی می‌داد. مادر رز نیز رفتار مقبولانه‌ای با خدمتکار سیاه‌پوست منزل دارد. کریس در موقعیتی قرار می‌گیرد که نژادش ظاهراً پذیرفته می‌شود اما همین نشانه‌ها به تدریج کارکردی متضاد پیدا می‌کنند. فیلم نشان می‌دهد که نژادپرستی امروز، تنها به شکل مخالفت یا نفی مستقیم دیگری نیست، بلکه در قالبی پیچیده‌تر از تمایل، ستایش و میل به تصاحب ظاهر می‌شود.مکان غرق‌شدهThe Sunken Placeدر همین راستا (شیوه‌ی نوین سلطه‌گری)، روان‌کاوی به ابزاری برای نفوذ به ذهن و شرطی‌سازی سوژه بدل می‌شود. اتاق مشاوره در برو بیرون، از کارکرد متعارف خود یعنی آرامش و خودشناسی فاصله گرفته و به مکانی برای سلب اختیار تبدیل می‌شود. اعتماد و سکوت، بستر مناسبی جهت کنترل‌گری فراهم می‌کند. فنجان و قاشق که برای بسیاری از مخاطبان، نمادهای اصلی فیلم به شمار می‌روند، معرف همین مفهوم‌ هستند. کریس نه از طریق خشونت آشکار، بلکه از طریق مدیتیشن و نفوذ به ذهن، در خدمت سلطه‌گر (مادر رز)‌ قرار می‌گیرد. پیل، از این طریق نشان می‌دهد مرز میان مراقبت و قدرت‌طلبی، تا چه اندازه بی‌ثبات و شکننده است. او قهرمان فیلم را در تاریکی گرفتار می‌کند. وضعیتی که برای یک عکاس، به معنای ناتوانی در مشاهده و ثبت کردن است. این فضای غرق‌شده که به گفته‌ی فیلم‌ساز، چیزی بیش از یک زندان تاریک فلج‌کننده است، به سرکوبی اشاره دارد که در ژانر وحشت نیز سیاه‌پوستان را محبوس کرده است. این مکان‌، همانند تماشاخانه‌ای‌‌ست که مخاطبان رنگین‌پوست بی‌آنکه خود در فیلم نماینده‌ای داشته باشند، محکوم به تماشایش بوده‌اند. جدا افتادگی کریس از جامعه، در همین نقطه آغاز می‌شود. مدیتیشن، برخلاف سازوکار خود که سبب آگاهی و کنش‌گری می‌شود، قهرمان فیلم را تا حدی منفعل می‌سازد.نژادپرستی نوینجیم‌ هادسون: یه روز داری تو اتاق تاریک، عکس ظاهر می‌کنی ولی فرداش تو تاریکی مطلق از خواب بیدار می‌شی.کریس در جمع‌ سفیدپوستان، شبیه به چیزی قیمتی‌ است. توجه مهمانان نه به خود کریس، بلکه به آن چیزی معطوف است که می‌تواند عرضه کند. آن‌ها نشانه‌های ظاهری او را ارزیابی و هر یک، به واسطه‌ی سبک زندگی و علایقش، او را به نحوی برآورد می‌کند. پیل در خلال مواجهه‌ی مهمانان با شخصیت محوری اثرش، شکل پیچیده‌تری از نژادپرستی را به تصویر می‌کشد که خود را پشت تحسین و کنجکاوی پنهان می‌کند. مسئله در این‌جا نفرت از دیگری نیست، بلکه تقلیل او به مجموعه‌ای از ویژگی‌های جسمانی و توانایی‌های کاربردی است. کریس در نگاه آن جمع، نه به عنوان یک فرد مستقل، بلکه به مثابه دارنده‌ی خصوصیات ارزشمند دیده می‌شود. خصوصیاتی که از هویت او جدا و به سرمایه‌ای دلخواه برای دیگران بدل می‌شود.فیلم در دوران اوباما نوشته شد؛ دوره‌ای که من آن را دروغ پسا نژادی می‌نامم. ما در عصری زندگی می‌کردیم که افشای نژادپرستی تقریباً یک گام به عقب تلقی می‌شد.مردم می‌گفتند: نژادپرستی تمام شده.اما در همان زمان، رئیس‌جمهور داشت زیر سوال می‌رفت که آیا آمریکایی است؟Jordan Peele / جردن پیلپس از مواجهه با مهمانان، گفت‌و‌گو با فردی جدید (Jim Hudson) برای کریس رنگ و بوی تازه‌ای دارد. جیم که مردی نابیناست، به شغل کریس و نگاهش به عکاسی علاقه نشان می‌دهد. ظاهرا رنگ پوست او برایش مهم نیست. توانایی‌های جسمی‌اش را ارجح نمی‌داند و درباره‌ی حقوق سیاهان با او صحبت نمی‌کند. کریس که هادسون را متفاوت از سایر مهمانان دیده است، با او هم‌کلام می‌شود. مرد، از علاقه‌اش به دیدن چیزهای نادیدنی سخن می‌گوید و استعداد عکاسی کریس را که به کمک دستیارش به آن پی برده، ستایش می‌کند. رفتار او چنین القا می‌کند که کریس را فراتر از ماهیت نژادی‌اش می‌بیند. اما فیلم نشان می‌دهد تفاوتی میان او و سایرین برقرار نیست. هادسون هم کریس را به عنوان یک انسان کامل نمی‌بیند، بلکه به یک توانایی در او علاقه دارد. توانایی دیدن و ثبت کردن. یعنی باز هم به جای خودِ کریس، به آنچه او داراست، توجه می‌شود.خانه‌ی آرمیتاژها اگرچه کریس را در مکانی تاریک، غرق کرده‌، ولی هنوز با او مهربان است. در مقابل حمله‌ی آن مرد عجیب از او دفاع می‌کند و حتی تصویری از او را به قاب می‌زنند و در مقابل جمعیت مهمانان به حراج می‌گذارند. این‌جا چه‌خبر است؟مزایده کریس واشنگتون در مهمانیفیلم Get Out نشان می‌دهد که این مهربانی ظاهری، از ستایش رنگین‌پوستان و مهم شمردن حقوق‌ آن‌ها، در قامت ارزش‌گذاری برای جسم‌شان ظهور می‌کند. آن‌چه در ظاهر به‌عنوان تحسین دیده می‌شود، در حقیقت می‌تواند به فرایندی برای تبدیل سوژه به کالبدی قابل معامله، معنی بپذیرد. شرورهایی که جان کریس را به لب رسانده‌اند نیز از همین طریق او را به بند می‌کشند. آن‌هایی که در مهمانی تحسینش می‌کردند، حالا در کنار جیم هادسون عکاس نشسته‌اند و قیمت‌های پیشنهادی‌شان را برای کریس عرضه می‌کنند. این، ترسِ واقعی‌ست. این وحشتی‌ست که‌ برخی منتقدان درباره‌ی جای خالی‌اش صحبت می‌کنند. پیل، ترس‌های واقعی خودش را به عنوان مردی سیاه‌پوست در جامعه به تصویر می‌کشد. به عنوان شخصی که جانش مهم است. بسیار مهم. آنقدر که خریداران برایش میلیون‌ها دلار خرج می‌کنند.سلطه‌ی نامرئیکریس در کنار شکاری دیگرکریس را در همان اتاقی حبس می‌کنند که قرار بود برایش آرامش به ارمغان بیاورد. زیر یک گوزن تاکسیدرمی، شکار دیگری در بند است‌. روبروی او، مانیتوری قرار داده‌اند که تصاویری که به تبلیغات یک‌ انجمن می‌ماند را نشان می‌دهد. جیم هادسون در یک ویدیو از نیت خود پرده برمی‌دارد. قصد او شناخت استعداد کریس و تحسین او به عنوان عکاسی شایسته نبوده؛ بلکه این مسئله سبب شده تا او خواهان تبدیل شدن به کریس باشد و جای او را بگیرد. این تصاحب، برخلاف روایت‌های کلاسیک، از خشونت‌ آشکار صورت نمی‌گیرد. بلکه در پوشش تحسین و تشویق ظرفیت‌ها رقم می‌خورد. کریس، در نظر جیم، مردی‌ست که می‌بیند، در عکاسی تبحر دارد البته که سیاه‌پوست است. جردن پیل، در پاسخ به کریس که از جیم پرسیده &quot;چرا ما سیاه‌پوست ها؟&quot; دیالوگ یکی از مهمانان را یادآوری می‌کند. جمله‌ای که ماهیت دیدگاه این افراد را آشکار می‌کند. آن‌ها شیفته‌ی فرهنگ یا هویت سیاهان نیستند، بلکه در پی تصاحب چیزی هستند که در مقطعی خاص مورد توجه قرار گرفته است.فعلا سیاه مد شده.Get Out / برو بیرونراه نجات کریس، در بازپس‌گیری نمادهایی‌ست که او را سلطه‌پذیر کرده است. پنبه‌ که یادآور تاریخ سرکوب سیاه‌پوستان آمریکاست، به خوبی تغییر نقش داده و در خدمت قهرمان فیلم، کلید آزادی او را به دستش می‌سپارد. پیل با تکیه بر همین منطق، نشان می‌دهد که نژادستیزی، مسئله‌ای پایان‌‌یافته نیست و در هر عصری می‌توان مظاهر آن را یافت. عنصر بعدی که ‌او به کار می‌گیرد تا گره‌گشایی فیلم را تکمیل کند، گوزن روی دیوار است. دو شکار محبوس، شکارچی را غافل‌گیر می‌کنند. تغییر نقش‌ها در این تریلر ترسناک، با پذیرش خود و غلبه بر قالب‌های واهی‌ (کلیشه‌های نژادی) رقم می‌خورد. کریس از ابزار سلطه‌ی سفیدپوستان، جهت نجات خود و خلاص شدن از سیطره‌ی آن‌ها استفاده‌ می‌کند. سازوکار سرکوب را علیه سیستم استثمارگر به خدمت می‌گیرد و به خوبی نشان می‌دهد آن‌چه که زمانی ابزار زور و کنترل‌گری بوده، می‌تواند کارکرد وارونه‌ای پیدا کند. او موانع را کنار زده و از سلطه‌گر ماجرا، که درحال انتخاب قربانی بعدی‌ست، می‌گریزد.تقابل نهایی با شرورهادر تقابل پایانی، کنش قهرمان، از مبارزه‌ی تن به تن و فیزیکی، به دیدن و ثبت‌کردن ختم می‌شود. در جهانی که خشونت در آن به مثابه رویدادی طبیعی شناخته شده، مشاهده‌‌‌گری، از امری معمول، به ابزاری برای افشا تبدیل می‌شود. همان‌طور که در فیلم جردن پیل، نور فلش دوربین، حقیقتی‌ که آرمیتاژها آن را در مکان تاریک غرق کرده بودند، فاش می‌سازد. در پایان، نه تنها یک مرد سیاه‌پوست هویت خود را بازمی‌ستاند، بلکه در معنای عام، حقیقت آن نژادی که خانواده‌ی سفیدپوست‌ آرمیتاژ، به شیوه‌ای نوین بر آن حکمرانی می‌کردند، آشکار می‌شود.فرجامی که جردن پیل برای قهرمانش در‌نظر می‌گیرد، رهایی است. پایانی‌ که در آن کریس برخلاف اغلب شخصیت‌های سیاه‌پوست تاریخ سینما، از چرخه‌ی قربانی شدن می‌گریزد و زنده می‌ماند. با این‌حال خود فیلم‌ساز نیز نسبت به چنین پایانی دچار تردید بوده است. او که از برخورد جامعه واهمه داشت و نمی‌دانست مخاطبان با قتل یک خانواده سفید‌پوست (اگرچه سوی بد ماجرا)، به دست مردی سیاه‌پوست چطور مواجه می‌شوند، پایانی جایگزین در نظر گرفته بود که در آن، کریس واشنگتون دستگیر شده و به مجازات حبس ابد می‌رسد.فیلم Usجانور قربانیپیل در فیلم بعدی خود، پا را فراتر می‌گذارد و بار دیگر به سراغ مفهوم نابرابری اجتماعی می‌رود. اما این‌بار آن را در سطحی ریشه‌دارتر در ساختار جامعه به تصویر می‌کشد. فیلم Us (ما) محصول سال 2019 است که علی‌رغم نادیده گرفته شدن در اسکار، بفتا و گلدن گلوب، جوایز متعددی از جمله جایزه بهترین کارگردانی از جشنواره ساترن (Saturn Awards) را برای او به ارمغان آورد.او، دومین اثرش را از یک آگهی تلویزیونی، آغاز می‌کند. آگهی سعی دارد افراد نیکوکاری را جذب کند که قرار است زنجیره‌ای هفت‌هزار کیلومتری تشکیل دهند و با دست در دست یکدیگر نهادن، فقر را ریشه‌کن کنند.تبلیغات زنجیره‌ی هفت‌هزار کیلومتریسپس با خانواده‌ی ویلسون (Wilson) آشنا می‌شویم. گیب (Gabe) و ادلید (Adelaide) به همراه دو فرزند خود قرار است برای تعطیلات تابستانی به سانتاکروز بروند‌. یک خانواده‌ی چهارنفره‌ی شاد که همانند نقش اصلی فیلم پیشین جردن پیل، سیاه‌پوست‌اند.طرز فکر من این است که من بازیگران سیاه‌پوست را در فیلم‌هایم قرار می‌دهم. خود را خوش‌شانس می‌دانم که در موقعیتی هستم که می‌توانم به یونیورسال بگویم: «می‌خواهم یک فیلم ترسناک ۲۰ میلیون دلاری با یک خانواده سیاه‌پوست بسازم» و آن‌ها می‌گویند: «بله.»Jordan Peele / جردن پیلزن قدرتمندارجاعی به پوستر We Can Do It و مفهوم استقامت زنانهویلای ویلسون‌ها، با قاب‌هایی از زنان پوشیده شده. ابتدا قاب عکسی از سه نسل از زنان خانواده را می‌بینیم: ادلید، زنی که به نظر می‌رسد مادر او باشد، و دختر خانواده، زورا (Zora). با حرکت دوربین، تابلویی از زنی به همراه دختری که مشت‌های خود را با اعتمادبه‌نفس گره کرده‌اند آشکار می‌شود. تصویری که تداعی‌گر پوستر مشهور &quot;We can do it&quot; (ما می‌توانیم!) است. ارجاع بصری فیلم به یکی از نمادهای قابل توجه جنگ‌ جهانی دوم، قهرمان داستان را به خوبی معرفی می‌کند. زنی که دختر کم‌اعتمادبه‌نفس خود را به ادامه تمرین‌های دو و میدانی تشویق می‌کند و باور دارد که او توان رسیدن به المپیک را دارد.پیل پیش از آن‌که ادلید را در کنش بشناسیم، جایگاه او را در میان این تصاویر مشخص می‌کند. او نه صرفا مادر خانواده، بلکه نماینده‌ی استمرار یک نسل است. زنی که دخترش را به پشتکار تشویق می‌کند و در راه موفقیت او، ظاهرا محدودیتی نمی‌بیند. در روند فیلم، هرچه گره‌ها بر سر راهش بیشتر می‌شوند، از این اطمینان و صلابت کم‌ شده و با بُعد احساسی او روبرو می‌شویم.اعمال متزلزل ادلید، بازتاب رفتاری‌ست که از سوی خانواده‌اش دیده است. کودکیِ او را در فلش‌بک‌ها به صورت موازی می‌بینیم. این‌ مسئله (بی‌توجهی پدرش در کودکی و نادیده‌گرفته شدن خواسته‌های مادرش) شخصیت‌ انعطاف‌ناپذیرش را در ابتدای فیلم، معقولانه می‌سازد.سانتا کروز، سال ۱۹۸۶اینکه او در ابتدا از رفتن به سانتا کروز سر بازمی‌زند و علتش را پنهان می‌کند نیز برای مخاطب تفهیم می‌شود. ادلید علی‌رغم اینکه از روبرویی با کابوس کودکی‌اش می‌ترسد، تسلیم خواسته‌ی خانواده‌اش می‌شود. همانند والد بی‌اعتنایش در خردسالی، میل خود را مهم نمی‌پندارد و حتی پس از سال‌ها گذر از آن اتفاق در تالار آینه‌ها، با خودش در صلح نیست. فیلمساز در یکی از فلش‌بک‌ها نمودی از این رفتار را در دوران خردسالی او نمایان میکند. دخترک از آن‌چه که در آن تالار نیمه‌تاریک مشاهده کرده، نمی‌ترسد. بلکه از شباهتش به او هراسان است.سایه11:11آن سایه‌، همان‌طور که پیش‌بینی می‌شود، هرگز او را رها نمی‌سازد. ادلید در هر تهدیدی به زندگی‌اش، حضور آن دختر را احساس می‌کند. او پیش از رسیدن به ساحل، با دیدن مردی زخمی که به آمبولانس منتقل می‌شود، آشوب‌ناک به یاد خاطره‌‌ی کودکی‌اش می‌افتد. آن مرد زخمی که پلاکاردی از آیه ارمیا (Jeremiah 11:11) را به همراه دارد، خاطره‌ی مردی با همین شمایل و سپس دیدار با دختر آینه‌ای را در ذهن ادلید زنده می‌کند.وقتی پسر کوچکش جیسن (Jason) ساحل را برای رفتن به سرویس بهداشتی ترک می‌کند، ادلید هراسان می‌شود و به دنبالش می‌گردد. حضور کودک در ساحل تا حدی آرامش‌بخش است اما برخلاف سکوت او، همه‌چیز بر وفق مراد نیست. پسرک در راهش، مردی با دست‌های خونی را دیده که با ژستی مسیح‌گونه، دستانش را در آرامش گشوده است، بی‌توجه به خونی که از انگشتان می‌چکد. انگار که در جهان پیل، پیامبر وعده‌ داده شده خون‌‌ریز است و با کشتن، به رسالتش می‌رسد.«... من بر ایشان بلایی خواهم آورد که از آن نتوانند گریخت. و اگر به درگاه من فریاد برآورند، اجابتشان نخواهم کرد.»ارمیا 11:11در خانه‌ی ویلسون‌ها، عددها هستند که ادلید را می‌ترسانند. پس از دیدن مردی با دست‌های خونی در نقاشی‌های جیسن، ساعت رومیزی که عدد ۱۱:۱۱ را نشان می‌دهد، برای او تیر آخر است. اما جردن پیل به همین تهدید ساده اکتفا نمی‌کند‌.روبرویی با خویشتن‌رِد و خانواده‌اشدر میان قراردادهایی که برای فیلم‌های ترسناک نوشته‌اند و برخی‌شان روی کاغذ نیامده‌اند، یکی از مورد علاقه‌ترین‌ الگوها، قطعی و خاموشی یک‌باره‌ی برق است. کارگردان Us هم از این هنجار، مستثنی نیست. خاموشی، بستر مناسبی را برای ورود آنتاگونیست فراهم می‌کند. آن‌ها نور را تهدیدی برای آزادی خویش می‌بینند و در عین حال خواستار بازپس‌گیری زمین از گروه مقابل‌اند. انگار از تماشای خود در جایی غیر از سایه‌ای که به آن خو گرفته‌اند، می‌ترسند. از خطر روشنایی برای آنان، هرچه به پایان فیلم نزدیک می‌شویم، کاسته می‌شود.آن‌ها عنوان سایه را به دلیل همگونی تمام و کمال‌شان به دیگران حاضر بر زمین برگزیده‌اند. سایه‌ها شبیه به دیگری‌شان فکر می‌کنند، مطابق با کنش آن‌ها دست به عمل می‌زنند و مثل دو سوی یک قیچی، از یکدیگر جدا نیستند. ابتکار فیلم‌ساز در استفاده از این ابزار به عنوان سلاح شخصیت شرور، به مفهوم سایه وسعت می‌بخشد. سایه‌ها تنها مقلد نیستند. آن‌ها کنش‌گر‌‌ و سوی دیگر اعمال موجودات‌اند. حرکت آن‌ها به منزله‌ی حرکت دیگری آنان است و انفعال‌شان، حتی با وجود عمل‌ورزی دیگری، موجب سکون می‌شود. به حاشیه رانده‌ شدن‌شان، برخلاف آن‌چه سیستم برنامه‌ریزی کرده بود، سبب کنترل و برقراری صلح نمی‌شود؛ بلکه حبس و تحقیر، وجهی متهاجم و خون‌ریز ر در آن‌ها به وجود می‌آورد.سلاح قرمزپوش‌ها که کارکردش حاصل از قرینگی دو قسم استخانواده‌ی سرخ‌پوشی که راه به منزل ویلسون‌ها می‌یابند، با همه‌چیز بیگانه‌اند. مفهوم عشق، خانواده، حتی نشستن روی مبل! آن‌جاست که برای نخستین بار با رِد (Red) آشنا می‌شویم. او همان کودکی‌ست که ادلید در تالار آینه‌ها دیده بود. همان خودی که از او می‌ترسید. زن، قیچی طلایی رنگی در دست دارد و با صدایی که انگار سال‌هاست از حنجره عبور نکرده است، داستان زندگی خود و جامعه‌ی زیرزمینی‌اش را بازگو می‌کند. زیست آن‌ها به مثابه خرگوش‌هایی‌ست که در تیتراژ دیده‌ایم. تنها فعالیت‌شان در تولید مثل خلاصه می‌شود و این اتفاق، علاوه بر خود، فرزندان‌شان را نیز قربانی این زنجیره می‌سازد. آن‌ها در ظاهر تفاوت زیادی با یکدیگر ندارند. ولی درنده‌خویی قرمز‌پوش‌ها، چهره‌ی ترسناکی به آنان بخشیده است. آن هیولاهای بدریخت که در تمام زندگی، ناچار به پیروی از دیگریِ خود بوده‌اند، از این شباهت ترسی به دل ندارند. تنها چیزی که در این‌ صحنه‌ها دیده می‌شود، خشم و کینه است.به گواه رِد، اگر برای رفع گرسنگی، خرگوش‌های خونین را نیش کشیده باشید، این عصیان را درک می‌کنید.آن‌ها از حرکت سایه‌وار زندگی‌شان به دنبال ویلسون‌ها خسته‌اند.‌ نقش رِد در خانواده‌اش، برخلاف ادلید، بیش از مادر و همسر به رهبری بی‌رحم بدل شده است. او آخرالزمان خود را «روز قطع پیوند» می‌نامد. روزی که سایه‌ها در تاریکی حرکت می‌کنند و خواهان زندگی بر زمین در حضور آفتاب‌اند. سایه‌ها در فیلم Us به نقش کدر و مطیع‌شان قانع نیستند. خواهان برقراری حقوقی هستند که آن‌ها را از اتصال به جسمی دیگر، جدا سازد. گویی شرورها قربانی‌اند. و شرورها لزوما طرف بد ماجرا نیستند. پیل مفهوم گسترده‌تری را پایه می‌نهد که دغدغه‌ی اصلی‌اش جست‌و‌جوی شرور است.حمله کردن واکنش دفاعی اوست که سال‌ها مورد بی‌اعتنایی قرار گرفته و گریز، تنها چاره‌ی آن غاصبان‌ است. تمام این مقام‌ها، هرچه به پایان‌بندی نزدیک می‌شویم، از معنا تهی‌ می‌شوند. این جابه‌جایی جایگاه، با فلش‌بکی آشکار می‌شود. فیلم تنها در دقایقی کوتاه، قضاوت مخاطب را به چالش می‌کشد و دیدگاهش را نسبت به خوب و بد و خیر و شر را دچار لغزش می‌کند.این ترس با ایده‌ای آغاز می‌شود که نمی‌توانم آن را توضیح دهم. این تصور که اگر خودم را در خیابان ببینم، بلافاصله می‌دانم که یکی از ما باید برود. فقط جای یک نفر هست.Jordan Peele / جردن پیلخیر و شرآن‌ها در ظاهر تفاوت زیادی با یکدیگر ندارند. ولی درنده‌خویی قرمز‌پوش‌ها، چهره‌ی ترسناکی به آنان بخشیده است.نقش پلیس در جهانی که او می‌سازد، خاموشی‌ست. آن‌ها یا به‌طور کلی نقشی ندارند، یا تعلل‌شان سبب نیستی می‌شود. منطقی ساخته‌ی مرد سیاه‌پوستی که دودمانش دل خوشی از پاسبان‌ها ندارند، در این داستان، جای خود را به خوبی پیدا کرده است‌. در شب خشم سایه‌ها، پلیس‌ها نیز در امان نیستند. تلویزیون، گزارشی از یک زن را پخش می‌کند، که قرمز‌پوش‌هایی قیچی به دست را دیده که از فاضلاب بیرون می‌آیند. آن‌ها مثل موش‌های شهری‌اند که یا باید کشته شوند، یا به زیرزمین بروند. جایی که به آن تعلق دارند، از آفتاب بی‌بهره است. زمین‌های کشاورزی، کوه‌های بلند، باغ‌های میوه، از دریای آتلانتیک تا اقیانوس آرام که در آگهی تلویزیونی ابتدای فیلم دیده‌ایم، محل فرمان‌روایی و فرمان‌برداری آن‌ها نیست. آن‌ها حتی زبانی برای ارتباطات زمینی‌ ندارند. پس دست به دامان زنی شده‌اند که جادوی رقصیدن (همان رقص باله‌ای که ادلید روزی به آن مشغول بوده) او را به تغییر قبیله‌اش واداشته است.همبستگی پایانی، پس از گرفتن قربانی گرفتن میسر می‌شود.پرسش فیلم در پایان‌بندی آن مطرح می‌شود. جایی که ادلید از زنی بیم‌ناک که در ابتدای روایت دیده‌ایم، به شخصیت قهرمانی بدل شده است که برای حفظ خانواده‌اش، دست به خشونت می‌زند. او سلاح ضدقهرمان را، علیه دشمنش به کار می‌گیرد و در جریان این تقابل، مرز میان قربانی و متجاوز کم‌رنگ می‌شود. گویی مبارزه‌‌ی آن‌ها، ستیز با بخشی از وجود خود است. خشم ادلید نسبت به رِد، او را رفته‌رفته به همان چیزی شبیه می‌سازد که با آن می‌جنگد. وقتی زندگی‌ای که برای خود ساخته، در معرض تهدید قرار می‌گیرد، جنبه‌ای تازه از شخصیتش آشکار می‌شود و دیگر نمی‌توان تفاوت محرزی میان ادلید و رِد قائل شد.این مرز زمانی کم‌رنگ‌تر می‌شود که فلش‌بک‌ پایانی پرده‌ از گذشته برمی‌دارد. جابه‌جایی دو کودک در تالار آینه‌ها نشان می‌دهد آنچه مخاطب در طول فیلم به عنوان حقیقت شخصیت‌ها کشف کرده است، برپایه‌ی معرفی هوشمندانه‌ی ناقص پیل شکل گرفته است. او نمای پایانی را به گونه‌ای تدارک دیده، که مخاطب را به چالش بکشد. Us به شکلی استعاری مفهوم هویت را واکاوی می‌کند و آن را به محیط و بستر رشد فرد وابسته می‌داند. فردی در دنیای زیرزمینی از عشق، خانواده و لذت آفتاب بر پوست تنش محروم می‌شود و دیگری، به واسطه‌ی تصادف، در جایگاهی رشد می‌کند که قرار نبوده سهم او باشد. این نابرابری به گونه‌ای در جهان فیلم، رخنه کرده که تا پایان، اعتراض مخاطب را برنمی‌انگیزد. این مسئله‌ او را وادار می‌کند تا درباره‌ی نابرابری‌هایی که در ساختار جهان امروز ریشه دوانده‌اند، تأمل کند.جردن پیل: این فیلم یک‌جور عیدِ پاک تاریک است. رستاخیز یک منجی پس از یک مرگ استعاری. یک اعلامیه به جهان است.فیلم Nopeسومین فیلم بلند جردن پیل، محصول سال 2022 است. فیلم Nope (ما)‌ نگاهی تازه به پدیده‌ای نام‌آشنا و کلیشه در سینما ارائه می‌دهد؛ به بیگانه‌ای که بشر تا به امروز از روبرویی با آن وحشت دارد، هویت می‌بخشد و واکنش انسان به ناشناخته را بررسی می‌کند. اگرچه این فیلم، همانند دومین اثر پیل (Us 2019) در اسکار، گلدن گلوب و بفتا چندان مورد توجه قرار نگرفت اما توانست جایزه‌ی بهترین فیلم علمی‌-تخیلی (Sci-fi) سال را در جشنواره ساترن دریافت کند.حذف‌شدگی تاریخیThe Horse in Motion 1878پیل در این فیلم نیز از دغدغه‌های خود فاصله نمی‌گیرد. او با ارجاع به تصاویر متحرک ادوارد مایبریجEadweard) Muybridge) و سوارکار سیاه‌پوستی که در آن‌ها دیده می‌شود، به مسئله‌‌ی حذف سیاهان از حافظه‌ی جمعی و تاریخی اشاره می‌کند. آن‌ها می‌توانند نخستین بازیگر تاریخ سینما باشند، می‌توانند در تلاش‌های ابتدایی برای خلق سینما حضور داشته باشند اما تاریخ، بنا به دلایلی متعدد که به عقیده‌ی فیلم‌ساز، نژادستیزی در رأس‌شان قرار دارد، آن‌ها را نادیده بگیرد.او اولین ستاره سینما، اولین مربی حیوانات و اولین بدلکار تاریخ سینماست و هیچ‌کس نامش را نمی‌داند!این حذف‌شدگی دقیقاً همان چیزی است که شخصیت‌های اصلی فیلم سعی در اصلاح آن دارند.Jordan Peele / جردن پیلفیلم به‌ صورت نمادین، یادبودی برای آن سوارکار گمنام نیز به شمار می‌آید. شخصیت‌ اصلی (اوجِی /OJ)، از نوادگان آن مرد سیاه‌پوست معرفی می‌شود که به همان حرفه‌‌ی اجدادی می‌پردازد. از این جهت، او بیش از آن‌که در قالب الگوی سفر‌ قهرمان قرار بگیرد، مسیری می‌پیماید که به بازآفرینی مدرن تصاویر متحرک آغازین سینما می‌انجامد.بنابراین در Nope هم مسئله از جزء به کل و از فرد به افراد گسترش می‌یابد. در این‌جا حذف نام یک شخص از تاریخ به عنوان نمونه‌ای مطرح می‌شود تا روایت را تا مقیاس جامعه ارتقا دهد.تماشاگرینخستین سیاه‌پوست ظاهر شده در فیلم، بر اثر برخورد سکه به چشمش جان می‌بازد.دیدن و تماشاگری از همان ابتدا، به‌ دلیل مرگ شخصیتی که بر اثر برخورد سکه‌ای به چشمش جان می‌بازد، اهمیت پیدا می‌کند. برخلاف قهرمان فیلم Get Out (کریس)، که راه نجاتش دیدن بود، شخصیت‌ها در Nope برای بقا ناچارند از نگاه کردن پرهیز کنند. در جهان فیلم، مشاهده به شناخت و احاطه نمی‌انجامد و منشأ خطر است. از همین رو، پیل رابطه‌ی انسان با تصویر و رسانه را به گونه‌ای تازه به مخاطب عرضه می‌کند و بیش از آن‌که صرفاً درباره‌ی نادیده گرفتن باشد، درباره‌ی میل سیری‌ناپذیر انسان به تماشا کردن است. میلی که می‌تواند افراد را به مشاهده‌گرانی منفعل بدل کند و آن‌ها را از درک خطر آنچه می‌بینند بازدارد.در آثار پیل، این نکته را به وفور می‌توان یافت که شخصیت‌ها را عکس‌برداری نجات می‌دهند. عصر دیجیتال، آن‌ها را ناگزیر این می‌سازد که راه رهایی را این اتاق تاریک (camera obscura / نخستین دوربین عکاسی بدون لنز) ببینند. ثبت کردن حقیقت، امری‌ست که برای آنان ورای سرگرمی، مسئله‌ی مرگ و زندگی‌ست. همان‌طور که نور فلش دوربین به کریس این امکان را داد که آخرین تهدید را از سر راهش بردارد، چاه چشمک‌زن (Winking Well) نیز به شخصیت‌های محوری این فیلم یاری می‌بخشد تا حقیقتی که در پس مرگ پدرشان نهفته است را ثبت کنند.گوردیفلش‌بک‌ها در این فیلم نیز همانند اثر پیشین کارگردان، نقش پیش‌رونده‌ای دارند و بستر ظهور یک پدیده در خط اصلی روایت را فراهم می‌کنند. در آن‌جا نیز بینندگان صرف، قربانی بهره‌کشی سیستم بر طبیعت هستند.ماجرای گوردی (Gordy) نمونه‌ای کوچک از همان الگویی‌ست که فیلم آن را در مقیاسی بزرگ‌تر تکرار می‌کند. صنعت سرگرمی (که سینما بخشی از آن به شمار می‌رود)، طبیعت را به سوژه‌ای برای نمایش و سودآوری تبدیل می‌کند. و مخاطبان آن فراموش می‌کنند که آن سوژه همچنان طبق سرشت خود رفتار می‌کند و رام نمی‌شود. خشونت ناگهانی میمون که اطرافیان را به دام مرگ می‌کشاند، نتیجه‌ی نادیده گرفتن همین واقعیت است.The Creation of Adam - Michelangelo | نمایی از نزدیکی دست‌های گوردی و پسربچه در فیلمدر نقاشی آفرینش آدم اثر میکل آنژ، لحظه‌ای وجود دارد که دست خدا و آدم تقریبا به هم می‌رسند، اما کاملا تماس پیدا نمی‌کنند. این تصویر را می‌توان انتقال حیات و پیوند انسان با آنچه سبب زایشش شده تعبیر کرد. نمایی که گوردی پس از کشتار، به بازیگر خردسال پنهان‌شده زیر میز نزدیک می‌شود و دستش را برای مشت زدن جلو می‌آورد، پیوند میان انسان و طبیعت را یادآوری می‌کند. آن حیوان دیگر به هیولا شباهتی ندارد. او شرور نیست و درکی از فاجعه‌ای که رقم خورده، ندارد. فیلم نشان می‌دهد که خطر اصلی، نه شرارت غریزی موجودات، بلکه ناتوانی انسان در پذیرش ماهیت واقعی آن‌هاست. آن میمون به جهانی تعلق دارد که قواعدش با منطق صنعت سرگرمی، متفاوت است. این صنعت، او را به بخشی از یک نمایش تبدیل کرده اما تغییر جایگاه، ذات حیوانی‌اش را از بین نبرده است. بنابراین فاجعه، از انتظار نابجای انسان‌ها سرچشمه می‌گیرد.جین جکتشکارچی تصویر، شکار سوژه‌ی خود می‌‌شودآن‌چه در فیلم Nope از بشقاب پرنده تصویر می‌شود، با شمایل مرسوم آن در سینما، تفاوتی اساسی دارد. این‌جا سفینه صرفا وسیله‌ای بی‌جان برای جابه‌جایی نیست. او، خودِ بیگانه است. موجودی زنده که اراده، قلمرو حرکت و الگوی رفتاری خاص خودش را دارد. ابتکار پیل در بازپرداخت این کلیشه‌ در سینما، موجب کشمکش بیشتر شخصیت‌ها با دشمن‌شان می‌شود. آن‌ها با یک ماشین یا فناوری ناشناخته روبرو نیستند. بلکه‌ با موجودی زنده سروکار دارند که همچون شکارچیان زمینی، به حضور، رفتار و نگاه دیگران واکنش نشان می‌دهد. بنابراین بقا در برابر هجوم چنین جانوری، با درک ماهیت و قواعد زیستی‌اش میسر می‌شود.هدف اولیه من ساخت فیلمی بود که مخاطب را در تجربه‌ای فراگیر در برابر یک بشقاب‌پرنده قرار دهد. می‌خواستم یک تماشاگری بزرگ خلق کنم.Jordan Peele / جردن پیلبه همین دلیل است که بسیاری از تماشاچیان سرمست در پارک ژوپیترز کلیم (Jupiter&#039;s Claim) با نامی برگرفته از یک سیاره، قربانی جین جکت (Jean Jacket) می‌شوند. نام این پارک از همان ابتدا آن را به آسمان و موجودات فرازمینی پیوند می‌زند. هجوم کودکانی با شمایل موجودات فضایی به اصطبل اسب‌ها در مزرعه‌ی اوجِی را نیز می‌توان پیش‌درآمدی بر همین حادثه دانست.کودکان پارک ژوپیترتماشاگران پارک، تا واپسین لحظه دست از نگاه کردن برنمی‌دارند و همان میلی که برای تماشای یک شگفتی، آن‌ها را به آن‌جا کشانده بود، سبب نابودی‌شان می‌شود. این حادثه، یادآور رخداد برنامه‌ی تلویزیونی گوردی است. در هر دو مورد، انسان‌ها می‌کوشند پدیده‌ای مستقل که رفتاری پیش‌بینی ناپذیر دارد را به سوژه‌ای برای تماشا تبدیل کنند. این‌بار نیز، صنعت سرگرمی، تماشاچیانش را به اضمحلال می‌کشاند.قربانی شدن تماشاچیان جین جکتظاهر این بیگانه، همسو با مسئله‌ی فیلم طراحی شده است. پیل، بی‌آنکه نیاز باشد توضیحات مفصلی در این باب از زبان شخصیت‌ها ارائه دهد، در قالب تصویر، مفهوم مورد نظرش را عرضه می‌کند. جین جکت به یک سی‌دی عظیم شبیه است. شکلی که یادآور حلقه فیلم، دیسک (لوح فشرده) و عدسی دوربین است. گویی میل سیری‌ناپذیر انسان به سرگرمی‌ و نظاره در این فیلم، همچون موجودی زنده مجسم شده است. این دیسک رام‌نشده، تماشاگرانش را می‌بلعد و در خود حل می‌کند. آنچه از آن‌ها باقی می‌ماند، بارانی از خون است که بر زمین فرود می‌آید. این تصویر هولناک، سرنوشتی‌ست که خود، آن را رقم زده‌اند.روابط خونیپیل، تحول روابط شخصیت‌ها را با پیشروی روایت نشان می‌دهد. رابطه‌ی دو شخصیت خواهر و برادر، در آغاز فیلم بر فاصله و احساس نادیده‌گرفته‌شدن بنا شده است. اما مواجهه با تهدیدی مشترک، آن‌ها را به یکدیگر نزدیک می‌کند.در نمایی، خواهر اوجِی نگاهش را به پنجره می‌دوزد و پیل در فلش‌بکی کوتاه، اوجِی را در قاب همان پنجره کنار اسب‌ها نشان می‌دهد. تلاقی این دو تصویر، رابطه‌ی خواهر و برادری آن‌ها را آشکار می‌کند. اوجِی پسربچه‌ای بوده که نه تنها اسب‌ها، بلکه قلب پدر را هم رام کرده بود. در مقابل، خواهرش همواره خود را بیرون از این روابط خانوادگی احساس کرده است. پشت اعتماد به نفس و ظاهر شوخ‌طبع او، کودکی دیده می‌شود که هنوز در جست‌وجوی دیده‌شدن است. او برخلاف اوجِی، بیش از آن‌که مشاهده و درک در رفتارش مشهود باشد، مجذوب دیده‌شدن و جلب توجه است. همین تفاوت، فاصله‌ای میان آن‌ها ایجاد کرده که تا پایان فیلم، به تدریج ترمیم می‌شود.یک عشق ذاتی بین آن‌ها وجود دارد. اینکه یک برادر و خواهر با هم دوست باشند و این علاقه واقعی باشد را به ندرت دیده‌ام.Daniel Kaluuya / دنیل کالویا (در نقش اوجِی)تقابل با جین جکت نه تنها آن‌ها را در معرض تهدیدی مشترک قرار می‌دهد، بلکه فرصتی فراهم می‌سازد تا رابطه‌ای نابسامان را بازسازی کنند. در نهایت، خواهر و برادر موفق به ثبت تصویری از بیگانه‌ای که سبب مرگ پدرشان بوده می‌شوند و در آخرین تلاش‌شان، به شکلی نمادین همان جایگاهی را به دست می‌آورند که نیاکان فراموش‌شده‌شان در تاریخ تصویر، از آن محروم مانده بودند.ثبت تصویر جین جکت به کمک چاه چشمک‌زنپیل خود را وقف نژاد و ریشه‌اش می‌کند‌. در آثاری که او خلق می‌نماید، رد پایی از نادیده‌گرفتن سیاه‌پوستان و دغدغه‌های آن‌ها به وفور یافت می‌شود. او زندگی مردی سیاه‌پوست در دنیای مدرن را به تصویر می‌کشد و ترس‌های ذاتی‌اش را بر مخاطب عیان می‌کند. در فرهنگ سیاهان، رابطه‌ای خواهر و برادری، فراتر از پیوند خونی وجود دارد. او این روابط را گاه، در لایه‌های زیرین فیلمنامه و گاه به آشکاریِ نشان دادن حمایت خواهری از برادر بزرگ‌ترش، نمایان می‌سازد. مخاطب در این نقطه، فارغ از هر نژاد و تیره‌ای، رنج شخصیتی سیاه‌پوست را درک می‌کند. وحشتی که جردن پیل در سینما خلق می‌کند، شبیه به ژانر ترسناک جدیدی است که برای گشایش مفهوم و سبک، ظرفیت‌های بسیاری دارد. با بررسی یک جامعه، می‌توان گروه‌ها، جنسیت‌ها و اقلیت‌های متعددی را یافت که ترس‌ها و تجربه‌هایشان کمتر در سینما بازنمایی شده است. بدین سو، رویکرد پیل تنها یک شیوه فیلم‌سازی نیست، بلکه الگویی برای روایت تجربه‌های نادیده‌ گرفته‌ شده محسوب می‌شود. الگویی که می‌تواند الهام‌بخش فیلمسازان در خلق گونه‌های تازه‌ای از سینمای وحشت باشد.منابعTHR: Jordan Peele on Writing ‘Get Out’: “I Didn’t Know It Was Ever Going to Get MadeTHR: Produced By: ‘Get Out’s’ Jordan Peele Confesses, “I’ve Always Identified as an Outsider”THR: Jordan Peele on Writing ‘Get Out’ During the Obama Administration and a “Post-Racial Lie”THR Roundtables: Writers RoundtableFandom: ‘Get Out’ Interview: Jordan Peele Talks Alternate Titles and Potential SequelTHR: Jordan Peele on Making Movies After ‘Us’: “I Don’t See Myself Casting a White Dude As the Lead”NPR: Jordan Peele Looked Into The Mirror And Saw The Evil Inside &#039;UsUs Magazine: A Guide to Jordan Peele’s Extensive TV and Movie Empire: From ‘Get Out’ to ‘The Twilight Zone’The Playlist: Jordan Peele Breaks Down Religious Themes Of ‘Us’ &amp; Calls His Latest A “Dark Easter” FilmSYFY WIRE: Jordan Peele says &#039;Nope&#039; is about humanity&#039;s &#039;addiction to spectacle&#039; and &#039;insidious nature of attention&#039;SYFY WIRE: Jordan Peele explains why a movie like &#039;Nope&#039; felt impossible five years ago</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 15:55:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مشق درخت توت</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D9%85%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%AA%D9%88%D8%AA-xzsjg17xftfc</link>
                <description>درخت توتی که دایی کاشته، فروردین ۰۵دل سپرده‌ بودی به شاخه‌ای پربار از درخت توت. به سرخی دل‌انگیزش در بهار پربارش. می‌خواستی به سرعت باد، قد بکشی و دستت به سرشاخه برسد و پیراهنت را پر کنی از توت‌های لذیذ و آب‌دار‌. می‌خواستی تمام هم‌محله‌ای ها را مهمان کنی به آن توت‌های عاریه‌ای. می‌خواستی مثل مردی امیدوار در فیلم کیارستمی بگویی &quot;یک توت مرا نجات داد&quot; ولی تو آدم قصه‌ها نبودی. کودک خُردی بودی، پای یک دیوار بلند که تک‌شاخه‌ی درختی از آن بیرون زده بود و آب می‌کرد دل کوچکت را‌. آن توت‌های خوش‌‌رنگ، قله‌ای بودند که توان فتح‌شان را نداشتی. اینکه هربار به مادر می‌گفتی ظرف غذایت را گنبدی‌تر کند، به قد پاها نمی‌افزود. دست‌ کوچکت، کوه بود و هرچه کش‌ می‌آمد، باز هم از خورشید توت‌ها فاصله داشت. در کلاس‌های درس، مشق درخت توت می‌نوشتی. خط به خط آن شاخ و برگ‌ها را انشا می‌کردی و با صدای دلداده‌ای بی‌قرار، کنار تخته‌سیاه می‌خواندی‌اش. همه تشویقت می‌کردند‌. معلمت می‌گفت چقدر زیبا می‌نویسی و برچسب‌های هزارآفرین به دفترهای مشقت روانه می‌شدند ولی تو هیچکدام را نمی‌خواستی‌. تنها خواسته‌ات یک نردبان چوبی بود. یک نردبان که افسانه‌ی دوری‌ات از آن توت‌ها را به دست باد می‌سپرد. تمام روز را کشیک دادی تا پدر که از پیچ کوچه گم شد، بتوانی از انباری برش‌داری. آن پلکان نامتقارن را که چفت و بستش متعلق بود به سی سال پیش. برایت مهم نبود. کشان‌‌کشان بردی‌اش تا دیواری خشتی که بین تو و آرزوی بزرگت قد علم کرده بود. به دیوار که تکیه‌اش دادی، تازه ارتفاع آن درخت به چشمت آمد. انگار باران تمام آسمان‌ها پای آن درخت‌ می‌بارید. تمام چشمه‌های زمین راه به آن‌سوی دیوار باز کرده بود و اشک تمام چشم‌ها روی خاک آن باغچه می‌ریخت. آب دهانت را که قورت دادی، دیدی نیمی از پله‌‌ها را رد کردی. زیر پایت می‌جنبید و چشم‌های تو‌ به توت‌ها بود. آن‌ توت‌هایی که در خیالاتت بارها چیده بودی‌شان و یک‌نفس دویده‌بودی تا خانه. بعد، در خفای غروب انباری، که ذره‌ ذره‌ی آفتاب از پنجره‌اش می‌ریخت، طعم ترش و شیرین‌شان را چشیده بودی. توت‌ها در دهانت آب می‌شد و لب‌های کوچکت رنگ‌شان را تصاحب می‌کرد. حتی در خیال هم می‌ترسیدی کسی سر برسد و تند و تند با سرآستین سفیدت دهانت را پاک می‌کردی. هنوز هم نمی‌دانی میخ زنگ‌زده از تن کدام تکه‌چوب رها شد. نمی‌دانی آنچه دست کبودت را سرخ کرد، توت بود یا که نه. یا که خون. نمی‌دانی به جز آن تک‌شاخه، کسی شاهد سقوطت بوده یا نه. نمی‌دانی با تن خونین و خاکی، چطور نردبان را کشاندی تا به انباری‌. ولی خوب می‌دانی انگشت قرمزی که مکیدی، طعم توت می‌‌داد. طعم توت و خاکی که بهای جرأتت بود. آن غروبی که در هیچ‌کدام از خیالاتت پیش‌بینی‌اش نکرده بودی، بزرگ‌ترین غنیمت را به قامت کوچکت بخشید. روی آن نردبان مرتفع، روی آن زمین خاکی، میان اسباب کهنه‌ در انباری، لحظه‌ی مکیدن انگشت دستت، امید را یافته بودی. امید به جثه‌ی کوچک و دست‌هایی که دیگر در نظرت کم‌توان نبود. دستت به شاخه می‌رسید، هرچند به قدرِ یک لحظه‌ چشیدن طعم توت.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 13:17:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این تقویم دور برگردان ندارد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D9%82%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-x9ouojkuyjk3</link>
                <description>درفش علیا، واپسین روزهای تابستان ۰۴یک‌بار دیگر با دقت نگاهش می‌کنم و انگشت‌های دستم را می‌آورم بالا. پنج‌تا، پنج‌تا می‌شمارم تا به آن عدد کذایی برسم. بیست و یک‌! مرد سیم‌کارت فروش نمایندگی همراه اول روبرویم ایستاده و هاج و واج نگاهم می‌کند. صورت خشمگینم وا می‌رود با دیدنش. &quot;ببخشید. کد ملی‌م اینه&quot; و با انگشت به بالای آن تاریخ ترسناک اشاره می‌کنم. مرد شناسنامه‌ام را می‌گیرد و نگاهش می‌کند. آن عدد غریبه توی سرم چرخ می‌زند. حتی حین چرخیدن، لگدی نثارم می‌کند و زبان‌ درازش را نشانم می‌دهد. در دفتر نمایندگی همراه اول ایستاده‌ام تا اولین سیم‌کارت زندگی‌ام را به نام خودم تحویل بگیرم و شناسنامه‌ام شوخی‌اش گرفته. روز گذشته بیست ساله بودم. سال که نو شد، بیست ساله بودم. تمام آن روزهای خاموشی مطلق صدا را بیست ساله بودم ولی ناگاه، یک تاریخ برای بیست (و یک) سال پیش، یقه‌ام را پیش پای تحویل سیم‌کارت گرفته. آن تاریخ می‌گوید که تابستان امسال، بیست و یک ساله می‌شوم. که همین حالا که این‌جا ایستاده‌ام و مرد همراه اولی را با وجود این قد و قواره ترسانده‌ام، در بیست و یکُمین سال زندگی‌ام‌ خارج از رحم مادرم هستم. سیم کارت زشت با شماره تلفنی زشت‌تر را که تنها آپشنش قابلیت اتصال به سوپراپلیکیشن بله است را برمی‌دارم و به مقصد خانه اسنپ می‌گیرم. وقتی آقای راننده می‌پرسد کوچه‌ی چندم؟ می‌گویم چهاردهم و به این فکر می‌کنم که روزی چهارده‌ساله بوده‌ام. روزی در این زمین چشم گشوده و شمع تولد چهارده‌سالگی‌ام را فوت کرده‌ام. همان‌سالی که به کلاس فیلمنامه‌نویسی رفتم و فهمیده‌ام پلاتو چطور جایی‌ست و سینما چه‌کارهایی با آدم می‌کند. همان‌سالی که کلاسور بنفشم پر می‌شد از خط‌خوردگی‌ها و اضافات دستور صحنه. بعد، یک‌باره بزرگ شده‌ام و تاریخ تولدم در یک دفتر فکستنی نشانم داده که انگشت‌های دست و پایم روی هم، تاب شمردن سالگردهای تولدم را ندارند. به خانه می‌رسم. به پلاک پنجاه و چندی که رسیدن به آن، نسبت به تاریخ زایشم بعید به‌نظر می‌رسد. آن‌ها که پنجاه ساله می‌شوند چه می‌کنند؟ نمی‌ترسند از این‌همه سال؟ از این‌همه اتفاق و کشمکش؟ از اینکه پنج‌برابر تعداد انگشت‌های دست‌شان است، سن گنده‌ی دورقمی‌شان؟ می‌ترسم از بزرگ‌تر شدن. بزرگ شدن برای پارمیس چهارده‌ساله، ورود به دانشگاه بود. خیال می‌کرد نقطه عطف دنیا بیست‌سالگی‌ست و بعدش را هیچکس ندیده. همه چشم باز کرده‌اند و وارد بحران سی‌سالگی شده‌اند یا چروک گوشه‌ی چشم‌شان یادشان آورده که دارند قدم در دهه‌ی پنجاه زندگی می‌گذارند. هر چه که هست، بیست‌سالگی را شبیه به هیچ سنی در زندگی نمی‌دید. رسیدن به آن، با اسلوموشن همراه بود و یک موسیقی دراماتیک. بعد، کات می‌شد به سیاهی. تیتراژ می‌آمد بالا و هیچ‌چیزی ارزشش را نداشت که آدم لذت بیست‌ساله شدن را به چیزهای پوچ، مثل ادامه‌ی زندگی ترجیح دهد. مادرم می‌پرسد &quot;چی شد؟&quot; و سر تکان می‌دهم‌. می‌خواهی چه شود مادر؟ با یک سیم کارت و هزاران سوال بی‌جواب برگشته‌ام به خانه. حساب می‌کنم مادرم چند سالش است و از او هم می‌ترسم. چهل و سه، برای زنی مثل او خیلی زیاد است. او مادر من است و خوب می‌دانم که لیاقتش چنین عددی نیست. پدرم را چه می‌گویید؟ او که سن و سال‌دارتر است. میان اتاقم با همه‌چیز کلنجار می‌روم. با اولین غذایی که در بیست‌سالگی خوردم. اولین شلواری که سفارش دادم و جنسش آشغال بود. اولین تجربه‌ی کاری‌ام در سینما، که متعلق‌ است به همین سن. به همین سنی که طی قراری نانوشته بین من و شناسنامه‌ی زشت و بی‌دست‌ و پایم، قرار بود هرگز به پایان نرسد. فکر می‌کنم بیست‌ سالگی، سال کوتاهی بود. سالی که معرکه می‌شد اگر فعل نفرت‌انگیزِ &quot;بود&quot; را با یک &quot;استِ&quot; دل‌‌گرم‌کننده جابه‌جا می‌کردم. به چه کسی برمی‌خورد این وسط؟ فرشته‌ی بزرگ‌سالی؟ او باید برود یقه‌ی آدم‌های جانی را بگیرد. یا اینکه آن بدهای خرفت که باید بمیرند و نمی‌میرند را پیرتر کند به جای من. سیم‌کارت را می‌گذارم روی میز. میزی که قرار است در بیست‌ و یک سالگی‌ هم روی آن فیلمنامه بنویسم و غذا بخورم و گریه کنم. میزی که اگر می‌توانست من را در بیست سالگی نگه‌دارد، دنیا را گلستان می‌کردم برایش. یک صندلی نو می‌خریدم به‌جای این‌یکی که پیر و پاره است. حساب می‌کنم صندلی زشت و قرمزم چند سالش است و می‌بینم هنوز به بیست نرسیده. خیلی از من جوان‌تر است و درد استخوان در قامتش جایی ندارد. به صندلی نگاه نمی‌کنم. ملحفه‌ای رویش می‌کشم و بر زمین می‌نشینم. دفترم را روی فرش می‌گذارم و آن‌جا مشغول نوشتن می‌شوم. خودم از پس نشستن برمی‌آیم و به او که با آن سن برای من قیافه می‌گیرد، نیازی ندارم. از همه‌چیز و همه‌کس بیزارم. بدعنق و بی‌قرار شده‌ام. مثل آدم‌ها، نزدیک روز مرگ. مثل سالمندها روی تخت بیمارستان. مثل پدربزرگ در بخش‌آی‌سی‌یو که توان دیدنش را با آن حال نداشتم و تصورم از روزهای آخر عمرش، توصیفات پدر و عمه‌هاست. پیر شدن دیگر چه مصیبتی بود؟ من که داشتم زندگی‌ام را می‌کردم و سیم کارت می‌خریدم. شناسنامه دیگر چه بلایی بود که بر سر بیش از نیمی از ما فرود آمد. آن نیمه‌ی دیگر چه؟ آن‌ها که هرگز شمرده نشدند. آن‌‌ها که نمی‌دانند کِی، از تن کدام زن، در کدام خانه تولد را گریسته‌اند. فکر می‌کنم که آن‌ها هم این کاغذها را &quot;بلا&quot; می‌انگارند؟ به ایرانیانی فکر می‌کنم که در این جمعیت میلیونی جایی ندارند. محسوب نشده‌اند هرگز. آن‌ها که رنج ناتوانی در کار و تحصیل و یک‌کلام، زندگی بر جان‌شان نشسته، به واسطه‌ی عدم دسترسی به همین شناسنامه‌ی کوچک زشت. فکر می‌کنم آن‌ها که تاریخ تولدشان ثبت نشده، پیر نمی‌شوند؟ بیست و یک ساله نشده‌اند یعنی؟ زخم گذران سالیان را چگونه تیمار می‌کنند، آن‌ها که برای شمردن سن و سال‌شان دست‌شان از عدد کوتاه است؟ ملحفه را برمی‌دارم از روی صندلی. با اینکه هنوز زشت است، ولی نیمی از زندگی‌ام را دیده. اشک‌های شبانه و نوشته‌های سوخته و مچاله‌ام را. سیم‌کارت را برمی‌دارم از روی میز و آن را فرو می‌کنم در پهلوی موبایل. باید به کسی یا کسانی بگویم که حالا که دست و پاهایم زورشان ته کشیده و تقویم این جهان دور برگردانی ندارد، لبی هست برای شمردن بیست و یک سال زندگی‌ام در این پیرسالی؟</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 19:20:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن خنده‌های بی‌صاحب</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D8%A2%D9%86-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AD%D8%A8-iflftnbqwsx8</link>
                <description>مبهوت در جهان آدم‌بزرگ‌ها (خونه‌ی خاله‌)، سال ۸۰ و چندمی‌خواهی برگردی به چهار سالگیِ جسم خونی‌ات در بازار رواندا. به ضجه‌های قلب برای دمیدن خون در مویرگ‌ها. می‌خواهی برگردی به آن‌وقت که برای نفس تشنه بودی. به تلاش برای بقا.لابه‌لای کارهای روزمره، میان تورق کتاب‌های تلنبار و نخوانده، آن‌جا که آسایش چشم بر هم گذاشتن در سکوت را می‌خواهم، صدایی آشنا می‌شنوم. صدای خنده‌های کودکی که مرا پیش از تولد می‌شناخته. انگار که در یک رحم از بند نافی مشترک تغذیه شده باشیم. آن‌ صدا مرا وصل می‌کند به زندگی‌‌. چشم‌های خشک شده‌ام را چندقطره‌‌ای تر می‌کند و نجاتم می‌دهد از دره‌ی یأس. صدا بی‌نام و نشان است. این‌طور نیست که بگویم خنده‌اش لهجه دارد یا چقدر شبیه است به کودکی‌های عموزاده‌‌ام. آن خنده‌ها انگار بی‌خاستگاه‌اند. انگار از جایی در تاریخ برخاسته و به گوش من رسیده‌اند که هیچکس تا به حال، آن را نزیسته‌ ولی این اشک‌ها را چه می‌گویید؟ منشا این میل غریبی که من را وادار به خیال می‌کند چیست؟ کودکی‌ام را اگرچه در پس مه، ولی یادم‌ هست. موهای فرخورده‌ام زیر آفتاب طلایی می‌شد. چشم‌هام قهوه‌ای بودند و بازتاب صورت کوچکم در آینه‌ی اتاق مامان، می‌گفت که چقدر شبیهم به او. عروسک محبوبم شبیه من بود. جودی که آن‌موقع در نوانخانه زندگی می‌کرد، شبیه من بود. مامان می‌گفت آفتاب شبیه من است. اما آن کودک؟ خنده‌هایم شبیه به او نبود. چهره‌ای که در خیال، برایش ساخته‌ام مثل من نیست. مثل من نیست که سال‌هاست دیگر آن‌طور نخندیده‌ام. تنی که در خیال برایش ساخته‌ام، تیره‌‌رنگ است. دندان‌های ردیف بالا، جلوترند از پایینی‌ها. چشم‌های درشتش سیاه‌اند و وقتی می‌خندد دو طرف گونه‌هایش چال می‌شود. فولیکول‌های موهایش ضعیف‌اند و چند تارموی نوپا پشت سرش دیده می‌شود. اگر آینه را خوب تمیز کنی و نگاهش کنی، چندتایی رد زخم و کبودی روی صورتش هویدا می‌شود‌. حین نوشتن، خودم را در آینه‌ی روبروی میز می‌بینم. چتری‌هایم بلند شده و موج‌شان نامنظم است. اگر شلوارم را تا زانو بالا بکشم، رد کبود‌ی‌های ریز و درشت را بر آن می‌بینم. گونه‌هایم چال نمی‌شود وقتی می‌خندم ولی جنس پوستم همانی‌ست که مال کودک است. مال آن خنده‌های بی‌صاحب. فکر می‌کنم که از کی؟ از کی بود که این صدای شیرین را هر لحظه می‌شنوم. انگار که از همیشه. انگار که از وقتی پر قنداق را گرفته بودم از ترس بی‌تعادلی این دنیا. این دنیا که شانه‌های زنانه‌ای بود که مدام می‌جنبید. بعد، بلد شده‌ام استفاده از پاهایم را و در پارک دویده‌ام. در کوچه‌های خالی دویده‌ام. در مطب دکترها از ترس آمپول‌ دویده‌ام. و زانوهایم زخم شده از سنگ‌ریزه‌های زیرپا. سر خورده‌ام روی خاک و غبار نشسته روی خونی که از زانویم سرازیر شده. در تمام این لحظه‌ها صدای آن خنده‌ها را شنیده‌ام. حتی همین حالا و در همین لحظه. اوست که وادارم کرده به نوشتن. دفترم را برمی‌دارم از روی میز. هفته‌هاست که همه‌چیز را تایپ کرده‌ام. که پوست دستم با کاغذ هیچ دفتری تماس نداشته. روی آخرین صفحه نوشته‌ام می‌خواهی برگردی به چهار سالگیِ جسم خونی‌ات در بازار رواندا. به ضجه‌های قلب برای دمیدن خون در مویرگ‌ها. می‌خواهی برگردی به آن‌وقت که برای نفس تشنه بودی. به تلاش برای بقا.زیرش درباره‌ی نسل‌کشی نوشته‌ام. درباره‌ی جهان که از مرگ کودک‌ها به خود نمی‌لرزد. نوشته‌ام که روزی جان داشته‌ای عزیز هرگز نشناخته‌ام. عزیز دورم. نوشته‌ام که در آن روزها خیابان جسدزا بود. کوچه‌ جسدزا بود. خانه و بازارچه جسدزا بودند.چشم‌هایم را تر کرده‌اند آن خنده‌ها. یادم افتاده که چرا هفته‌هاست دفترم را باز نکرده‌ام. که همه‌چیز را تایپ می‌کنم. آن خنده‌ها خاستگاه‌شان را یافته‌اند. متعلق‌اند به سی و دو سال پیش. در جایی میان آفریقا. آن‌وقت که من خیالی بودم در ذهن مامان و بابا. آن‌وقت که دخترکی دیگر، شبیه آفتاب بود. دخترکی دیگر، که خانواده‌اش، تن خونی‌اش را در بازار یافته‌اند. در بازار رواندا.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 21:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برسد به دست فردوسی</title>
                <link>https://virgool.io/IranianPoems/%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%AF-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%B3%DB%8C-amjvlzoeabkc</link>
                <description>داشتم ترانه‌ی تکیه بر باد خانم مرجان رو می‌شنیدمابوالقاسم محبوبم در این سیاره، سلام.ماه‌ها از آخرین نامه‌ای که در وبلاگ برای شما نوشتم می‌گذرد و جبر زمانه و زمان بی‌تکرار، در نامه‌رسانی‌ام به شما خلالی ایجاد کرد. علتی که امروز دست به قلم گرفتم و برای شما می‌نویسم، به پایان رسیدن آن نمایشنامه‌ای‌ست که پیش‌تر حرفش را زده بودیم. نمایشنامه‌ای در باب پر سوم سیمرغ‌ قصه‌تان. دیروز تمامش کردم فردوسی! باورتان می‌شود؟ دیروز که آخرین دیالوگ دخترک را می‌نوشتم، تماما به شما فکر می‌کردم. به خیالاتی که در پس شاهنامه داشتید. به پسرکشی و برادرکشی و لشکرکشی‌. خیال می‌کردم حتما شبی بوده که خواب به چشم‌تان نیاید و به دختری فکر کنید که در روزگاری دور، رویای اقتباس از شاهکارتان را می‌پرورد در خیال.&quot;پر سوم، خیالیه که اگه باورش کنی، کلمه می‌شه رو زبونت، فکر می‌شه تو کله‌ت، قصه می‌شه و می‌شینه توی دفترت.&quot;: پریِ نمایشنامه‌امفردوسی عزیز. خیالی که سال‌هاست در دلم‌ ساکن شده را قرار است روی صحنه ببینم. قرار است زنی با گیسوان بلند، گردآفریدتان شود و دیالوگ‌هایی که برایش نوشته‌ام را با لحن زنی بگوید که هزاران سال پیش، شما آن را نوشته‌اید. نوشتن با لحن شاهنامه و تکیه بر اتفاقات تراژیکش سخت‌تر از آن بود که پارمیس کوچک فکرش را می‌کرد. نیمی از عمرم را خیال کرده‌ام که قصه‌ی شاهان و پهلوانانی که شما روایت کرده‌اید، روزی بر ما عیان می‌شود. که به‌جای خودم، دخترکی خلق می‌کنم تا شگفتی‌ام را از جهان شما نشان داده باشم. می‌خواستم بنویسم که شما نجات‌دهنده‌اید. که میراث شما، دارایی این سرزمین بی‌مرز است. این سرزمین که با خون آرش‌ها و شجاعت گردآفریدها و پهلوانی رستم‌ها گسترده شده. با زبانی شیرین، که شما آن را دوباره به ایران‌زمین بخشیدید. آن‌چه اوی کوچکم خیال داشت را شب گذشته نوشتم ابوالقاسم عزیز. نقطه‌اش را گذاشتم و چشمم تر شد. شما هم چنین بودید؟ می‌دانم که بوده‌اید. می‌دانم که خالق قصه‌ی عشق پدر و زال، فرنگیس و کیخسرو و او که گیسوان رودابه را به پنجره انداخت تا دمی معشوقه را ببیند، از احساس تهی نبوده. پس بیش از این، بابت اشک ریختن خودم را سرزنش نمی‌کنم. می‌خواهم نقطه را بگذارم و بروم پی ویرایش نمایشنامه. در انتهای این‌نامه باید بگویم که حالم بهتر است. که مثل آن‌وقت‌ها خاطرتان را مشوش نمی‌کنم با گله و شکوه از تقدیر. خیال‌تان آسوده و شاهنامه‌تان پر اقتباس. پیگیر احوال‌تان هستم جناب فردوسی؛ در هر دو جهان که باشید.دوست‌دار شما، پارمیس.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 11:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناییِ بهرام در جهان باشو</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%90-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%88-msixttjrqror</link>
                <description>یادداشت زیر حاوی اسپویل است.آقای بیضایی عزیز. این یک یادداشت، نه از طرف یک سینه‌فیل، بلکه از سوی زنی‌ست، که نوشتن درباره‌ی زن‌ها را دوست دارد. و این یادداشت برای شماست که خداوندگار این‌گونه قصه‌هایید.باشو، آشنای جنگ و غریبه‌ی کوچک دیاری‌ست که به آن می‌گریزد. باشو فرزند ایران است که آشوب را پشت سر نهاده ولی ترس رگبار و سایه‌ی مادری که سوختنش را به چشم دیده رهایش نمی‌کند. باشو مرد لالی‌ست، پیش از آن‌که از ایران سخن بگوید. مرد ترسویی‌ست پیش از آن‌که مادرش، (یا مادری که تقدیر به او بخشیده) تهدید شود. برای مداوای زنی شمالی، بابازار می‌شود و آیینی جنوبی را اجرا می‌کند.‌ می‌گرید برای غریبه‌ای که پناهش داده و این‌جای قصه، مادر خطابش می‌کند.ولی سوژه‌ی این یادداشت، آن پسرک سیه‌چرده نیست. دوربین بیضایی پس از کوچ باشو و رسیدن به شالیزار، می‌چرخد رو به زنی که آشناست. با همه‌چیز و همه‌کس آشناست. او، نایی‌جانِ قصه است‌. مادر زمین و نماد بی‌نقصی در جهانی که پسربچه‌های جنگ‌زده، پشت یک کامیون، راهی شهری دور می‌شوند. نایی زبان همه را می‌داند. زبان پرندگان بالای سر را. زبان‌ مرغ‌های خانه‌زاد و زبان غریبه‌ها را. نایی، حقیقتِ یک زن است. یک زن جسور که خانه‌ی بی‌مردش را آن‌چنان استوار نگه داشته، که حضور غریبه‌ای لال، نمی‌ترساندش. نایی نمی‌ترسد. نه از باشو، نه از زخم زبان‌ همسایه‌ها و نه از نامه‌ی ناامیدانه‌ی همسرش به او که آب پاکی را ریخته روی دست او و باشو. از شب‌های تاریک و تهدید جانوران نمی‌ترسد. (چون حتی با زبان آن‌ بدها نیز آشناست) از مردن باشو، آن‌ غریبه‌ی مرموز که در خانه‌ای از تب می‌سوزد ولی خیلی می‌ترسد. نایی به اهالی روستا پناه می‌برد برای درمان آن غریبه‌ی کوچک. هیچکس چاره‌سازش نیست. بیضایی، او را در خانه و بازار، در شالیزار و رودخانه به تصویر می‌کشد. او هم‌پای پرنده‌هاست وقتی بر فراز شالیزار پرواز می‌کنند. یک قدم از باشو جلوتر است وقتی از آب‌تنی در رودخانه سرباز زده. او را در تمام صحنه‌ها گره‌گشا می‌بینیم. بیضایی، او که خط خواندن بلد نیست را وادار می‌کند که نامه‌ای را با صدای بلند بخواند. نایی، خود زمین است. همان‌طور که این کره‌ی آبی‌رنگ، ما را و حیوانات جهان وحش را امان داد تا کِش بیایم به حال، او سفره‌اش را پهن می‌کند تا نانی از او به غریبه‌ای کوچک، بذری به خاک برومند و دانه‌ای به پرندگان برسد.حیرت‌زده‌ام آقای بیضایی. حیرت‌زده‌ی آن قاب‌ها و آن دیالوگ‌ها. حیرت‌زده‌ی قصه‌ای که از دل جنگ آغازش کردید و به زندگی دوباره‌ای برای آن طفل انجامید.‌ یادداشت را می‌اندازم به آب، پر می‌دهم رو به آفتاب، بلکه در جهانی که هستید، شما را بیابد و نقشی بنگارید که زندگی ما را دگرگون کند. ما که هر یک، غریبه‌های کوچک این دیاریم.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 23:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن کتاب زپرتی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B2%D9%BE%D8%B1%D8%AA%DB%8C-g6s3priq2b5p</link>
                <description>بدفازی ساعات اولیه‌ی سفر، پاییز ۰۴اِس عزیز برایم نوشته که خودم را و غمی که صاحبم شده را در آغوش بکشم. غم کنار کتابخانه‌ام ایستاده که کامنتش را می‌خوانم. به دنبال کتابی‌ست که هرگز نخریده‌ام. به دنبال کتابی‌ست که نشریه‌اش کلمه را به قیمت خون می‌فروخت و نشد که کتاب مال من شود. آن روز وقتی به خانه رسیدم، غم بود که به من سرکوفت زد و گفت به هیچ دردی نمی‌خورم. غم بود که یک اکسل درست کرد از قیمت صعودی کتاب در این مملکت و گفت دیگه هیچوقت نمی‌تونی بخری. آن شب که تا صبح اشک ریختم، او داشت متن ارائه‌اش را برای صبحانه آماده می‌کرد که حین هورت کشیدن چای شیرین بگوید مثل بچگی‌‌ات فقط گریه می‌کنی. بعد یک عکس از مهدکودکم که داشتم به پهنای صورت اشک می‌ریختم را نشانم دهد برای نمونه. بعد من بگویم حق با توست. من ضعیفم ولی کتاب را تو می‌خواستی. اگر به من بود که سراغ این‌ها نمی‌رفتم. اگر به من بود که کلمه‌های خودم را می‌دادم به ناشرها تا چاپش کنند. تو خواستی باور کنم‌ که نمی‌توانم بنویسم غم. این‌جای مکالمه باید تلفنی زنگ بخورد یا پرده‌ای را باد به هوا برد. باید سکوتی باشد تا خشمم راه باز کند به گریه. به سرخی گونه‌ها و هق‌هقی طولانی پای سفره‌ی صبحانه. او مرا به زنی تبدیل کرده که مربا روی نان می‌ریزد و لقمه را با اشک می‌بلعد. مرا به زنی تبدیل کرده که اگر کتابی را نیافت، آدم به درد نخوری‌ست. غمم آغوش کشیدنی نیست. پس زدنی نیست. غمم تمام نمی‌شود اِس عزیز. حل نمی‌شود در چای صبحانه. نمی‌توانم با خروارِ کاغذها در آتش بیندازمش و دودی شود در آسمان‌. خاکستری شود بر زمین‌. غمم شناسنامه‌دار شده‌. اگر روزی گم و گور شود (مثل همه‌ی غم‌ها که روزی می‌روند و دلت را خالی می‌کنند)، پلیس خبردار می‌شود و برای یافتنش گروه تجسس را خبر می‌کند. بیمارستان‌ها را می‌گردند. در هتل‌ها جست‌و‌جو می‌کنند. عکس غمم را که شبیه من است، به در و دیوار می‌چسبانند و با فونت درشت می‌نویسند: گم‌شده. غمم اگر روزی گم شود، پشت کتابخانه پیدایش می‌کنم. جایی که برای اولین‌بار فهمید از پس کاری برنمی‌آیم. و بعد آینه‌ای خرید تا هربار نگاهش می‌کنم، بگوید از پس هیچ‌کاری برنمی‌آیی. آن کتاب زپرتی را که یادت هست؟</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Wed, 13 May 2026 14:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قار قار قربان</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-sbzuguo07hff</link>
                <description>زاویه دیدم از فینال رقابت‌های محله، فروردین ۰۵وقتی در خاورمیانه زندگی می‌کنی، بشر و حقوقِ به سرقت‌رفته‌اش یک طور خاصی برایت مهم می‌شود. در به درِ مجلات و خبرگزاری‌ها می‌شوی، جمله‌ی پس از سلام‌ت، به جای «حالت چطوره؟» می‌شود «چه‌خبر؟» و دوستان مهندس و اقتصاددان و قاچاقچی‌ات را با یک راننده تاکسی پرحرف، تاخت می‌زنی. روی صندلی‌های یک سمند لرزان می‌نشینی و به مسئله‌ی حیات فکر می‌کنی. به پر‌ و خالی شدن باک بنزین و دود به هوا رفتن و از هوا افتادن یک هواپیما از بابت یک‌چیزی که آن هم موضوع مهمی‌ست در تاکسی‌های نوبت صبح. پیوند عمیق میان لمپن‌ها و رؤسای جمهور را هیچکس بهتر از آن مردها که همیشه کولر ماشین‌شان خراب است و صد بار داده‌اند تعمیرکارها درستش کنند و آن بی‌پدرها فقط پول گرفته‌اند، درک نمی‌کند. تو یکی از آن‌ها خواهی شد. در اثنای شصت‌سالگی. وقتی هیچ‌کس به اظهار نگرانی‌ات برای آینده‌ی ونزوئلا با آن وزیر کشاوری کله‌خرش توجهی نمی‌کند، وقتی خانواده‌ات درک نمی‌کنند که عصبانیتت از دهنی شدن بطری آب یخچال توسط فرزندت نیست و به‌دلیل کم‌آبی کشورت داری حنجره‌ات را پاره می‌کنی، وقتی مسلمان‌های یک‌وری به جان مسلمان‌های یک‌ور دیگر که کم‌تر مسلمان‌اند افتاده‌اند، وقتی زمین، زمین قرن‌های پیشین نیست و خیلی از اصول مهم را فراموش کرده؛ همان وقت است که خانه را ترک می‌کنی. همان وقت است که با یک بطری آب می‌نشینی روی نیمکت پارک محله (چون به هر حال تشنگی چالش بزرگی‌ست برای بدن) و با کلاغ‌ها خلوت می‌کنی. کلاغ معرفت دارد. همه‌شان جوابت را می‌دهند. وقتی می‌گویی جوانی‌ام به سرقت رفت، می‌گویند قار و تو می‌شنوی «بله قربان. جوانی همه‌ی ما به سرقت رفت.» وقتی به صدای بلند ترانه‌ی مبتذل جوانکی پژوسوار با ناسزا پاسخ می‌دهی، می‌گویند قار و تو ناسزای توهین‌آمیزتری را می‌شنوی. صبح‌ها می‌روی پارک و با کلاغ‌ها خوش و بش می‌کنی، عصر می‌نشینی توی تاکسی و پیرمردها جمله‌های تاثیرگذاری مهمانت می‌کنند و شب‌‌ها روی مبل خانه‌ات لم می‌دهی و تمام چیزهایی که در طول روز یاد گرفته‌ای را مرور می‌کنی. فهمیده‌ای حتی دست فقیر و غنی هم توی یک‌ کاسه‌ است. فهمیده‌ای زمین دارد گرم می‌شود. خیلی بیشتر از قبل. هر چه که هست، زیر سر یک بی‌شرفِ زباله‌ تولیدکن است. آن هم نه هر بی‌شرفی! زمین را اوس‌ رحمت لاستیکِ دست دوم‌ فروش گرم کرده و خدا هم از او نمی‌گذرد. خدا و آن راننده تاکسی هم که بگذرند، تو حلالش نمی‌کنی. فقط خدا باید به اوس رحمت رحم کند که گیر تو نیفتد. اما او را هم به دست فراموشی می‌سپاری چون به هر حال صبح فردا، روز دیگریست. روز جدیدتری. روزی که مشکلات جدید برای مباحثه پیش آمده.‌ برای عرق ریختن، برای بی‌پدرومادر خطاب کردن این مسئول و آن ورزشکار. می‌روی و می‌نشینی روی همان نیمکت همیشگی. رفیق‌هایت به تو بی‌توجهی می‌کنند. هیچ قاری شنیده نمی‌شود. هیچ سیه‌بالی پر‌ نمی‌زند و نمی‌نشیند روی شاخه‌های نزدیک به تو. حسی غریب رخنه می‌کند توی سینه‌ات. صدای تفنگ شکاری از پارک محله‌ی پایینی را می‌شنوی. خوب که چشم باز می‌کنی، هم‌صحبت‌های شفیقت را می‌بینی که افتاده‌اند روی چمن‌ها و دارند خون می‌خورند. خون خودشان را. خودشان که یک شکارچی به قصد نامعلوم آمده و بهشان شلیک کرده و رفته کار بقیه‌شان را تمام کند. تنت یخ می‌زند. دیگر هیچکس نمانده که «قربان» صدایت کند. که حرفت را بفهمد. که کنارش راننده تاکسی بودن را تمرین کنی. صدای شلیک‌ها که قطع شد، با بطری پر‌ از آب برمی‌گردی خانه. سیاه‌پوشِ یک مشت کلاغ می‌شوی. می‌نشینی توی تاکسی و از اتفاقاتی که از سر گذرانده‌ای می‌گویی. تمام آن پنج شش ساعت را تو حرف می‌زنی. یک متکلم وحده‌ی داغ‌دارِ به سیم آخر زده. آن غروب سرد، برای نخستین‌بار کسی پیدا می‌شود که منشأ تمام مشکلات را بی‌واهمه معرفی می‌کند. با صدایی که مثل سابق نمی‌لرزد می‌گویی «بشر‌ آقا، بشر پدرمان را در آورده.» و از دوردست، صدای قار می‌شنوی. صدای رفیق‌های باوفایت که آمده‌اند تو را با خود ببرند. صدای «بله قربان».</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 10:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم‌خوانده</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D8%BA%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%87-ccnvur5cu2fv</link>
                <description>غبار بی‌خانه، زمستان ۰۴غم‌مان مادر نداشت، پدر نداشت، خانه‌اش سقفی نداشت که شب‌ها پناهش باشد. دست غم‌مان را گرفته بودیم و به هر کجا که می‌شد و نفس یاری می‌کرد، می‌رفتیم. غم‌مان از تاریکی می‌ترسید. پس از غروب مراعاتش را می‌کردیم. در روشنایی رنگ به رخساره نداشت‌، زیر نور آفتاب بزکش می‌کردیم که نگاه رهگذران نیازاردش. غم‌، دوشادوش هیکل نحیف‌مان می‌آمد. خسته نمی‌شد، وا نمی‌رفت، جا نمی‌ماند. تمام تن‌مان از بوسه‌هایش کبود بود اما لب به شکوه نمی‌گشودیم. غم‌مان نازک‌دل بود. گاه و بی‌گاه، اندوهگین غم‌مان می‌شدیم. اندوهگین شمایلش که داشت رنگ ما را می‌گرفت‌‌. رمق پاها که ته می‌کشید، غم بود که ما را روی دوشش جلو می‌برد. غم بود که گونه‌های ترمان را نوازش می‌کرد. غم بود که بود. دیگر نمی‌دانستیم زندگی بدون غم‌مان چگونه بوده و چطور خواهد گذشت‌. نمی‌دانستیم چطور نفس بکشیم چون او جای هوای پاک را بلد بود. او ساز و کار حیات را می‌دانست. او را مادر صدا می‌کردیم، او را پدر، و از آن‌جا که خانه‌ی بی‌نورمان سقفی‌ نداشت، او بود که دست‌مان را می‌گرفت و راه می‌برد. شده بودیم غم‌خوانده‌ی غم‌مان.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 23:32:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نم و نا</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D9%86%D9%85-%D9%88-%D9%86%D8%A7-xcbunklqhvan</link>
                <description>روزی بارانی، زمستان ۰۴اندوه غریبه‌ای، برق چشم‌هایت را ربوده. سر نترست را روز قبل، باد بهاری پس آورده. دو بار به در کوبیده و صدای لخ لخ دمپایی‌ات را که شنیده، سر را روی زمین رها کرده و بی‌خداحافظی رفته. تو مانده‌ای و یک سر بی‌گردن، خیابانی شلوغ و همهمه‌ی غریبه‌ها. سر را برداشته‌ای از پشت در. هیچکس سری یاغی و نترس را در محاصره‌ی غریبه‌ها نمی‌خواهد، اما مال توست. چشم‌های تیره‌ات را دارد. زبانش با صدای تو حرف می‌زند و شبیه عکس‌هایی‌ست که از مادربزرگ مانده. می‌بری‌اش به اتاق و صدای اجنبی‌ها را از پشت پنجره می‌شنوید. به چیزی معترض‌اند. به دیواری که دور تا دور خانه‌ات کشیده‌ای. به پنجره‌ها که وقت طلوع نور را به چشم‌های خسته‌ات پیوند می‌زنند. به رهگذران معترض‌اند. به آن‌ها که روزی مثل تو نمی‌ترسیدند. به آن‌ها که شجاع‌تر بوده‌اند معترض‌اند. سر نترست خیالات بسیار دارد. دلش در گرو باد است. قصد سفر کرده از این کاشانه که از هر سو، صدای غریبه‌ها تصاحبش کرده. می‌گوید که عطر تن ما از خانه پریده. هرچه بو می‌کشی، بوی نم و ناست. بوی صبحی بی‌حوصله و قار خسته‌ی کلاغی پشت پنجره‌ها. حرفی نمی‌زنی. زبانی نداری برای صحبت. زبان در دهان سرت است که افتاده به جان خانه. سرت در اتاق می‌چرخد. کتاب‌هایی که روزی مأمنش بودند را ورق می‌زند و یکی را بالا می‌گیرد. می‌دانی که مرادش چیست. می‌دانی که پی نوشته‌های سوخته‌ات را می‌گیرد. نگفته‌ای چه بر تو گذشت در این زمستان. نگفته‌ای چه شد که قلم سوزاندی. که چرا به باد دادی سرت را. لابد خیال می‌کند پسش زده‌ای. از شمایلش خسته شده‌ای و تبعیدش کرده‌ای به آسمان. به دار و دارکوب که اطراف خانه فراوان‌اند. دلت برای آن چشم‌های درشت غمگین می‌سوزد. برای اشکی که در آن منزل کرده و چکیدنی نیست. نزدیکش می‌شوی و سر را، به گردنت می‌آویزی. حالا پناهی یافته‌ای در خانه‌ی غریبه‌ها. می‌نشینی پشت میز و کتاب را ورق می‌زنی. کاغذی تا خورده را از میانش برمی‌داری. دستی که همه‌کار کردی تا مسافر باد شود، از این خانه برود و کسی صاحبش نشد، قلمی نو از شیار پنجره بیرون می‌کشد. به باد می‌گویی که آهسته بیا. خرامان نفس بکش تا بازمانده‌ی بوران از دست نرود. جمله را زبان خاموشت می‌خواند: اندوه غریبه‌ای، برق چشم‌هایت را ربوده... نوای باد در خانه می‌پیچد و از گردنت می‌گذرد. باز سرت را به باد داده‌ای‌.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 18:20:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیناز | عروسک روزهای کوچک‌بودگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DA%AF%DB%8C-zxtb2qfxmau5-zxtb2qfxmau5</link>
                <description>خانمی زیبا با پیراهنی آبیداشتی خواب آدم شدن می‌دیدی آن‌وقت که خاله برایت پیراهن گل‌دار دوخت. چفت تنت شد آن دو و نیم وجب پارچه‌ی ساتن طرح‌دار که سوغات مامان‌بزرگ از مشهد بود و می‌خواست روی تن مامان ببیندش. من اما پیش‌دستی کردم و یک تکه‌اش را زدم به اسم تو. با آن رنگ‌های پاستلی کارخانه‌ای شبیه بقیه‌ی عروسک‌ها بودی. نگاهت کاموایی بود. برق نداشت. لب‌هایت تکان نمی‌خورد. نمی‌خندیدی برایم. انیمیشن «داستان‌ اسباب‌بازی» را ندیدی بودی هنوز. نمی‌دانستی روابط میان عروسک‌ها، دیگر شکرآب نیست و می‌توانی دور از چشم من برای‌شان ابرو بیاندازی بالا و قرار و مدار بگذاری و وقتی همه خوابیدند، عینک جغد دانای کتاب‌خوان را کش بروی و بزنی به چشم‌هایت. برخلاف تصوراتم با هیچکدام گرم نمی‌گرفتی. آداب خانه‌نشینی را بلد نبودی. تازه خریده بودمت. خیلی قبل از آمدن تو، وقتی من هنوز آدم‌فروشی را ترک نکرده بودم و بدن‌دار نشده بودم، بابا من را آیناز صدا می‌کرد. به گوشم آشنا بود این اسم، که بعدها بی‌آدم شد و نشست روی تو. به گیس‌های آویزان و صورتِ مثل ماهت و رنگ آبی ملایم پیراهنت می‌آمد. بعد از اینکه لباس را پس زدی فهمیدم تو عروسکی نیستی که بتوانم بی‌نگرانی در خانه رهایت کنم و بروم به قرارهای ملاقاتم در پارک محله رسیدگی کنم. تو از آن بدقلق‌ها بودی. با آن چشم‌های درشت و خالی‌ات زل می‌زدی به من، به تاب، به فائزه که می‌خواست هلم بدهد ولی تو افتادی و من چرخیدم که بگیرمت و او هلم نداد و نیفتادم. همان وقت بود که بی‌خودی اصرار نکردم آن لباس را بپوشی. با آن‌که برازنده‌ات بود به خاله پسش دادم. گفتم آیناز با لباس‌های دریایی خودش بهتر کنار می‌آید. نمی‌خواهد مامان‌بزرگ برای لباس پوشیدنش تصمیم بگیرد. وقتی که پوستت را به خاله پس دادم، آدم شدی آیناز. شدی قُلِ کوچک مانده‌ام. جاسوسی عروسک‌ها را می‌کردی، ورق خوردن کتاب‌ها را گزارش می‌دادی در نبود من. یک اتاق روی انگشت تو می‌چرخید. خوب بلد شده بودی ادای آدم بزرگ‌ها را در بیاوری. حسادتم تشدید می‌شد وقتی نگاهت می‌کردم. من بلد نبودم مثل تو با بقیه گرم بگیرم و خوش و بش کنم. نمی‌توانستم به دیگران امر و نهی کنم و قفسه‌ی سینه‌ام را زلزله آوار نکند. نمی‌توانستم مثل تو آدم باشم و تاب عروسک شدن را نداشتم. نمی‌خواستم خاله‌ی دختربچه‌ای برایم پیراهن ساتن گل‌دار بدوزد و آن را بکشد روی تنم و بگوید از قبلی بهتر است. قبلیِ خودم را دوست داشتم. قبلیِ خودم که بدون تو بود را. من بودم که تو را پس زدم آیناز. تقصیر بزرگ شدن نبود. تقصیر آن تقویم که عددهای داخلش هنوز تکرار می‌شوند نبود. آن بعد از ظهر پاییزی که بارانْ تنت را شست و گِل باغچه‌ی پر از نرگس مامان کثیفت کرد، از قصد ولت کرده بودم و دویده بودم پشت در که ابرها خیسم نکنند. تو مانده بودی زیر آسمان. آبی‌اش آبی پیراهنت را پررنگ کرده بود. مانده بودی زیر گِل، زیر لای، زیر عطر نرگس‌ها. بابا که برگشت سنگین شده بودی. هر چه گفتم بغضت ترکیده باورشان نشد. مامان گفت نبینم غصه‌ی آیناز را بخوری‌ها. می‌اندازمش داخل ماشین لباس‌شویی، می‌شود مثل روز اولش. بابا انداختت کنار دامن چین‌دار قرمزم که آن هم هنر دست‌های خاله بود. دهان ماشین که بسته شد، دیدم که داری می‌رقصی پشت آن شیشه‌ی کف‌دار. دیدم که دامنم را هم صاحب شدی. داشتی دست می‌کشیدی به پارچه‌اش. می‌گفتی خوب است برای پارمیس. مناسب است برایش. باید پارچه‌اش را بدهیم خاله که برشش بزند و کوچکش کند برای تن یک عروسک. برای یک اسمِ بی‌آدم شده.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 23:50:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به آن‌چه که روزی بوده‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-bcftqgmumslh</link>
                <description>ساحل جنوب، بهار ۰۵پارمیس عزیز؛ توی دنیا چیزهایی هست که علی‌رغم ذهن پراضطرابت، پیش‌بینی وقوعش را نکرده‌ای. چیزهایی هست که پیش چشمت رقم می‌خورند و نقش تو، تنها بیننده است. این‌بار نمی‌توانی خط‌خطی‌اش کنی یا جمله‌ها را پیش و پس کنی تا جای صحیح اتفاق را پیدا کنی. این‌بار نمی‌توانی بگویی کات و اتفاق یک‌هو متوقف شود و به انتظار اصلاحیه‌ی تو بنشیند.‌ چیزهایی توی جهان هست که خیال می‌کردی برای روحیه‌ی تو زیادی غیرلطیف‌اند و حتی آن‌ها را هم نمی‌توانی با یک &quot;کات&quot; متوقف کنی. چیزهایی‌ هستند که‌ پا به زندگی‌ات می‌گذارند بی‌آنکه دعوت‌شان کرده باشی. چیز‌هایی که می‌آیند و هرچه که پیش از آن بود را از ارزش تهی می‌کنند. آن‌وقت است که یک پارمیس دیگر می‌شوی عزیزم. آن‌وقت است که نمی‌دانی چه کسی بوده‌ای و کارهای آن شخص غریبه که تن و نام تو را دارد، درک نمی‌کنی. درک نمی‌کنی‌ چرا چنین بوده و چنان نبوده. درک نمی‌کنی‌ دلیل سادگی کودکانه‌اش را که چیزی، بی‌آنکه تدارکش را چیده باشی، آمد و برهمش زد. چیزهایی هست عزیزکم،‌ که نمی‌شود برهم‌شان زد. نمی‌شود چشمت را ببندی و از حافظه‌ات پاک‌شان کنی. نمی‌شود از قلبت درشان بیاوری و دیگر مال تو نباشند. بخشی از تو نباشند. چیزهایی هست که خیال می‌کردی با تو غریبه‌اند اما نقش‌شان بر قلب و قامتت می‌نشیند. چیزهایی هست که درآغوش‌شان می‌کشی و بر تو زخم می‌زنند. خون به دلت می‌کنند. چیزهایی هست که به تو و زندگی‌ات متعلق می‌شوند، بی‌آنکه آن ذهن پر اضطراب، پیش‌بینی وقوعش را کرده باشد. ابتدا می‌خروشی. مثل پرنده‌ای تخم‌گذار، پای تیغ قصاب. جان می‌کنی تا از آن دوری کنی اما دست و پا زدن بی‌فایده‌ است. به تصدیق کوئیلو، آن‌چه که مال تو باشد از کنارت نمی‌گذرد. پس تصاحبش می‌کنی. آن‌چیز نامطلوب را آن‌چنان که انگار تمام عمر به نام تو می‌زیسته، به نام جدید صدا می‌کنی و در اتاقت جای می‌دهی. آن‌چیز را می‌کشی روی تخت. می‌آویزی کنار قاب عکس‌های کودکی. می‌سپاری به جیوه‌ی آینه. آن‌چیز در‌ تمام تو رخنه می‌کند. در هر آنچه روزی بوده‌ای و شامگاهی خواهی شد. از آن نمی‌گریزی. در هفت پستو پنهان نمی‌شوی از ترس قامت‌نمایی‌اش. قامتت را تقدیمش می‌کنی. در پوستینت جا می‌گیرد و تو ناگاه، آن‌چیز می‌شوی. برای آزار ندیدن. برای بیش از این‌ رنج نکشیدن. برای اینکه چیزهای دیگر پا به‌ خانه‌ات نگذارند، یکی از آن‌ها می‌شوی. آن‌ میزبانان ناخوانده.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 18:15:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریوی برای دست‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-nduj0twqyqgc-nduj0twqyqgc</link>
                <description>برادر کوچکم، زمستان ۰۱نمی‌دانم با دست‌هام چه کنم بوکوفسکی. نمی‌دانم بعد از نوشتن این کلمات، کجا بگذارم‌شان یا به چه کاری وادارم‌شان. وقتی به دست‌هام فکر می‌کنم، مضطرب می‌شوم. به آن دو تا استخوان دراز که تا آن‌جا که ژن مجال داده کش آمده‌اند و حالا در این تن، جایی ندارند. می‌خواهم دست‌هام برای خودشان مغز داشته باشند. مغزی که موتورش به من و مغزم مرتبط نباشد. می‌خواهم آن مغز برای دست‌هام تصمیم بگیرد. بهشان بگوید حالا بلند شوید، حالا بروید لای موها، حالا وقت نوشتن تمام است بروید برای خودتان یک کاری بکنید. حالا وقت نوشتن تمام است بروید برای خودتان یک کاری بکنید! می‌بینی؟ دارم به نوشتن ادامه می‌دهم. چون عزیزم، آن دست‌ها حرف من را نمی‌فهمند. چون دست داشتن یک چیز است و مغزی برای دست‌ها داشتن، یک چیز دیگر. من با آن دومی متولد نشده‌ام. یا دست‌هام برای آن دومی طراحی نشده‌اند. یا اینکه من هم مثل تو، آن‌ها را حرام کرده‌ام و دارند با نافرمانی‌شان انتقام می‌گیرند. هر چه که هست، من و این غریبه‌های از تمدن تنْ جدا، قبله‌ی یکسانی نداریم. آن‌ها می‌توانستند دست‌های زنی سفیدپوش باشند که کعبه را طواف می‌کند. می‌توانستند سنگی بردارند و به آن ابلیس موهوم ضربه بزنند. می‌توانستند چوگان بازی کنند یا کلم‌پلوهای خوش‌طعمی بپزند. می‌توانستند به کتف تو چسبیده باشند بوکوفسکی! قمارباز را نوشته باشند، روی میز اداره‌ی پست لس‌آنجلس ضرب گرفته باشند، پیشانی‌ات را خارانده باشند، لیندا را نوازش کرده باشند، می‌توانستند زیر سنگ سیاه‌رنگ حاوی نوشته &quot;Don&#039;t try&quot; تجزیه شده باشند. می‌توانستند نباشند بوکوفسکی. می‌توانستید نباشید، دست‌ها! می‌توانستم نداشته باشم‌تان. شما که نمی‌دانم کجا بگذارم‌تان، به چه کاری وادارم‌تان، می‌توانستید دست‌های پیرمردی مُرده باشید. پیرمردی نویسنده که برای مدیریت‌ آن انگشت‌های قلم‌فرسا به مغز جداگانه‌ای نیاز نداشت. اما حالا که این‌جایید، حالا که مال منید و من مال شما، حالا که چسبیده‌ایم به این زمین خالی و دست‌های هیچ پیرمرد خردمندی که از قضا خالق این جهان هم هست، به دادمان نمی‌رسد و به گواه قلم‌موی میکل‌ آنژ نمی‌چسبدمان، شما را به حال خود رها می‌کنم. روی همین زمین ماسه‌ای که سال‌های کودکی‌مان را صرف ساخت تشکیلاتی عظیم مثل برج و قلعه بر روی آن کردیم و بعد، موج آمد و آن‌ها را بلعید. آن وقت دست‌های کوچکی بودید. نمی‌خواستید خانه را مرتب کنید، لباس‌ها را به ماشین لباسشویی بسپارید و کتاب‌های درسی را ورق بزنید. نمی‌خواستید در هیچ کجای خانه استراحت کنید، روی شکمم باشید، زیر سرم یا لای موهایم یا روی زانوهایم در انتظار رسیدن دکترها به مطب. می‌خواستید مال خودتان باشید، مال همین زمین مرطوب‌. جدایی‌تان از خاک، از دریا، از زمین و آسمان و آن پیرمرد لمیده بر روی مغز، خشمگین‌تان کرد. شما را من به این روز انداختم. به اسارت در این تنِ از یک‌جانشینی بیزار.</description>
                <category>Parmis</category>
                <author>Parmis</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 11:51:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>