<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های 𐎠𐎶𐎼𐎫</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parmis_Parvini</link>
        <description>https://t.me/Amarta_P</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-05 06:36:50</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4842883/avatar/ErupIz.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>𐎠𐎶𐎼𐎫</title>
            <link>https://virgool.io/@Parmis_Parvini</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهرازی سرگردانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis_Parvini/%D8%A7-j8mfzs9fdkly</link>
                <description>برای دریافت پی دی اف لینک بیو را کپی کنید.نسخه ترجمه شده  به انگلیسی موجود است .در پایانِ راهروهای تاریکِ دودلی، آنجا که سرمایِ گزنده‌یِ تهی‌گی بر استخوان‌هایِ خودآگاهی پنجه می‌کشید، آدمی ایستاده بود که نامش را پژوهنده نهاده بودند. او از نژادِ کسانی بود که به نانِ روزانه بسنده نبودند و در پیِ آن واژه‌یِ گمشده‌ای می‌گشتند که دیگران آن را در میانِ ناهمگونی‌هایِ نیکی و بدی جست‌وجو می‌کردند. او می‌دانست که آدمی نه هستنده‌ای تمام‌یافته، که پلی است لرزان میانِ جانورخویی و والایی؛ هستنده‌ای که ناگزیر است به رهایی و ناچار است برای رنج‌هایش چرایی بتراشد. گام‌هایِ لرزانِ او وی را به درگاهِ دشتِ آغازین کشانید، جایی که درختِ زندگی چون دیوی سپند و باشکوه، ریشه در ژرفایِ ورطه و شاخه در لاجوردِ آسمان داشت؛ آن‌چنان که در سروده‌ها گفته‌اند، تنها یک گیاه نبود، که پیکره‌یِ عینیِ زمان و راستی بود. برگ‌هایش به رنگِ نقره‌ایِ خِرَد و پوسته‌اش به زبریِ سده‌ها رنجِ آدمی می‌مانست. پژوهنده با چشمانِ گودافتاده و جانی که از پرسش‌هایِ بی‌‌پاسخ زخم‌خورده بود، بانگ برآورد: «ای بنِ هستی، راستیِ واپسینِ آدمی چیست؟ آیا تنها بازیچگانی در دستانِ سرنوشتیم یا سازندگانِ چرایی در ویران‌ِدشتِ گیتی؟»درخت به سخن نیامد، اما دردی در جانِ پژوهنده پیچید. ناگهان او دریافت که هر شاخه‌یِ این درخت، رنجی است که آدمی در راهِ راستی کشیده است. او دید که درست‌بودن در این گیتی، نه به چمِ پاک‌دلیِ محض، که به چمِ پذیرشِ بارِ تمام‌عیارِ بودن است. راستی، چیزی نبود که در لابلایِ شاخه‌ها پنهان شده باشد، که خود، ارزشی بود که از رویاروییِ ناهستی با خودآگاهی برمی‌خاست. او فهمید که آدمیِ اندیشه‌ور، کسی نیست که پاسخ‌ها را یافته، که کسی است که دلیریِ زیستن در میانِ پرسش‌هایِ سنگدل را دارد.پژوهنده، سر به زیر افکند. گویی وزنِ آن همه رنج که در شیارهای درخت دید، بر شانه‌هایش سنگینی می‌کرد. او برای نخستین‌بار دریافت که ریشه‌ها، تنها در خاک نیستند؛ آن‌ها در گذرگاه‌هایِ پنهانِ جانِ او نیز تنیده بودند. درخت، هیولایی بیگانه نبود؛ آیینه بود. او خود، همان درخت بود؛ با شاخه‌هایی که هرکدام به سویی در آسمانِ «پرسش» کشیده شده بودند و ریشه‌هایی که تا ژرفایِ «ناتوانی» فرو می‌رفتند.صدایی در گوشش پیچید، نه از درخت، که از درونِ خویش؛ صدایی که هم‌آهنگ با تپشِ قلبش بود: «تو در پیِ پاسخ نگرد، زیرا پاسخ، پایانِ راه است و تو، راهی که پایان نمی‌شناسد.»پیامی از سوی نویسندهبه نامِ آفریننده‌یِ کلمه و سکوتمن، پارمیس پروینی، دوباره بازگشته‌ام تا پرده‌ای دیگر از سفرِ پژوهنده را بر سپیدیِ کاغذ بیاورم. آنچه اکنون پیشِ رویِ شماست، دومین گام در مجموعه‌ی «در آستانه‌ی گایا» است؛ روایتی که در آن، بخشی از من در گیتی تراوید. این نوشته، نه صرفاً کلمات، که پاره‌ای از جانِ من است که در پیِ مواجهه با درختِ هستی، به این سو جاری شده است.این «فرزندِ کاغذیِ» دوم، ادامه‌یِ همان پرسش‌هایِ بی‌پایان است؛ دعوتی به ایستادن در میانِ تندبادهایِ شک و یقین. گویی در این بخش، آنچه پیش‌تر در اعماقِ جانم نهفته بود، به زبان آمد تا پلی باشد برای گذار از دشتِ تردید به کرانه‌یِ دلیری.در بابِ امانت‌داری و حرمتِ قلم:این نوشته، امانتِ اندیشه‌یِ من است. از این رو، هرگونه بازنشر، برداشت یا انتشارِ آن در هر فضایی، تنها با ذکر نام نویسنده (پارمیس پروینی) و کسبِ اجازه‌یِ پیشین مجاز است. مشتاقم پیش از آنکه کلماتم در جایی دیگر طنین‌انداز شوند، از کیفیت و مکانِ نشرِ آن‌ها آگاه شوم تا اطمینان یابم که حرمتِ این تجربه‌یِ درونی حفظ می‌گردد.در آستانه‌یِ فردا:این راه را پایانی نیست؛ چرا که گایا هنوز رازهایِ مگویِ بسیاری در آستین دارد و من، همچنان در جست‌وجویِ کلماتِ گمشده‌ام. چشم‌انتظارِ طنینِ نقدها و نگاه‌هایِ ژرف‌بینانه‌یِ شما هستم؛ زیرا داستان، تنها زمانی متولد می‌شود که در جانی دیگر، بازآفرینی شود.با احترام و ارادت،پارمیس پروینی</description>
                <category>𐎠𐎶𐎼𐎫</category>
                <author>𐎠𐎶𐎼𐎫</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jul 2026 20:08:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنین هفتاد ساله (The-70year-old fetus)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parmis_Parvini/%D8%AC%D9%86%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-the-70year-old-fetus-lrm2yb6iifyg</link>
                <description>To see the English translation of the text, check the Telegram channel in bio.شفق با رنگی کدر بر افق پاشیده شده بود. باد، همچون پیامی باستانی، میان گیسوان نقره‌ای درخت پیچید و با صدایی که بوی خاک باران‌خورده می‌داد، سکوت سنگین دشت را شکست:«فراموش کرده‌ای… رازی بزرگ را در میان ترس‌هایت گم کرده‌ای. زندگی، ارثیه‌ی محتوم نیست؛ پاداشی است که تنها به دستان جسور تعلق می‌گیرد؛ به همان‌ها که جرئت می‌کنند شاخه‌های خشکیده‌ی هراس را در هم بشکنند.» انسان، سر بر زانوی خستگی نهاد و زیر لب زمزمه کرد: «اما امیدهایم… امیدهایم در سیاه‌چاله‌ی هراس، غل و زنجیر شده‌اند. چگونه برخیزم وقتی هر قدم را پیش از برداشتن، در گودال تردید به خاک می‌سپارم؟» درخت با خش‌خشی آرام، کلمات را از عمق ریشه‌هایش بیرون کشید: «مرگ واقعی، نه در افتادن، که در ایستادن است. آن‌که از بیم طوفان ریشه نمی‌دواند، پیش از تبر، به انجمادِ خویش باخته است. زندگی، نبضِ تپنده‌ی کسی است که در میانه‌ی طوفان، روییدن را انتخاب می‌کند.» انسان اندیشناک، چشمانش را به دوردست دوخت: «اما دل… این پاره‌گوشت لرزان، گاه از بیمِ شکست، چنان منقبض می‌شود که گویی نبض زمین ایستاده است.» باد، سبک‌بال از کنار گوش او گذشت و در حالی که غبار را از رخسار صخره‌ها می‌زدود، گفت: «دلی که به زنجیر ترس بسته شود، هر سپیده‌دم، تکه‌ای از بودنش را از دست می‌دهد. تو هر روز کمی از خودت را فرو می‌ریزی.» سپس درخت، در نجواهایی که شبیه نیایش بود، کلام آخر را بر جان او نشاند: «دلیر باش! انسان شجاع شاید یک‌بار با مرگ روبه‌رو شود، اما ترسو، پیش از آنکه خاک او را در بر بگیرد، هزاران بار طعم تلخ نیستی را چشیده است. تماشا کن؛ بسیاری هفتاد سال را “زندگی” می‌کنند و بسیاری دیگر، تنها هفتاد سال را “تکرار”. زیستن، آفرینشِ مدامِ لحظه است، اما تکرار… تکرار تنها پژواکِ بی‌جانِ دیروزهاست در تالار خاموش و غبارگرفته‌ی عادت.»پیامی از سوی نویسندهبه نامِ آفریننده‌ی کلمه و سکوتمن، پارمیس پروینی، در لحظاتی که روحم میان ریشه‌های کهن و تندبادهای نو در نوسان بود، روایت «جنین هفتاد ساله» را از دلِ خاک بیرون کشیدم. این نخستین برگ از مجموعه‌ی «در آستانه‌ی گایا» است؛ دعوتی به تماشای رقصِ دردناک و باشکوهِ هستی در آینه‌ی طبیعت.زمانی که این کلمات را بر سپیدی کاغذ می‌نشاندم، لرزشِ دستانِ انسانی را حس می‌کردم که میان پیله‌ی امنِ عادت و شکوهِ هولناکِ طوفان، مردد مانده بود. این متن، واگویه‌ی تمامِ آن‌هایی است که در هراسِ از افتادن، ایستادن را برگزیده‌اند، غافل از آنکه انجماد، خود، عمیق‌ترین نوعِ سقوط است.در بابِ امانت‌داری و حرمتِ قلم:این نوشته، پاره‌ای از جان و اندیشه‌ی من است. لذا هرگونه بازنشر، اقتباس یا انتشار آن در هر فضایی، تنها با ذکر نام نویسنده و کسب اجازه‌ی پیشین مجاز است. مشتاقم پیش از آنکه کلماتم در جایی دیگر طنین‌انداز شوند، از کیفیت و مکانِ نشرِ آن‌ها آگاه شوم تا اطمینان یابم که حرمتِ این «فرزندِ کاغذی» حفظ می‌گردد.در آستانه‌ی فردا:این راه را پایانی نیست. به زودی روایت‌های دیگری از این مجموعه منتشر خواهد شد؛ چرا که گایا هنوز هزاران رازِ مگو در آستین دارد.چشم‌انتظارِ طنینِ نقدها و نظراتِ ژرف‌بینانه‌ی شما هستم. بگذارید کلماتم در ذهن شما بازآفرینی شوند؛ چرا که یک داستان، تنها زمانی متولد می‌شود که در جانی دیگر رسوخ کند. با احترام و ارادت،پارمیس پروینی </description>
                <category>𐎠𐎶𐎼𐎫</category>
                <author>𐎠𐎶𐎼𐎫</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:48:20 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>