<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های jack</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Paroo</link>
        <description>نوشته و عکس و بحث و غیره</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:47:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/202/avatar/x19PTq.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>jack</title>
            <link>https://virgool.io/@Paroo</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این که زاده آسیایی و صبحونه ات شده سیگار و چایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A2%D8%B3%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%88-%D8%B5%D8%A8%D8%AD%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B3%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%DA%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-umai24olqgcb</link>
                <description>Gulf Stream - Winslow Homerالان انیمیشن memoirs of a snail رو دیدیم که باعث شد دوباره کرم نوشتن توم روشن بشه. یه چندوقتیه که واقعا حس میکنم «فارسیم کیلی کیلی کم». امروز وقتی بساط این فیلم رو راه انداختم به پونه گفتم که بیا ما آمادتیم. که پون بهم گفت که این گفتی یعنی چی اصلا. یکم که بهش فکر کردم حس کردم که میلنگه ولی منظور رو میرسونه. البته شاید فارسی پون کیلی کیلی کم شده. به هر روی. میخوام داستان یک ماه گذاشته رو تا حدی که حوصله ام بکشه براتون تعریف کنم. سعی میکنم یکم وایب طنز داشته باشه این متن چون آخرش خوش تموم میشه. در صورتی که این طوری نمیشد احتمالا با یه جریان سیال ذهن دارک مواجه میشدید که پر از فحش و فضیحت و بد و بیراه به خودم و برادر پون و به خصوص برادر زنشه به سبک صادق هدایت پر از فحش ها و نسبت های جنسیتی. سال پیش توی یه ایونت به اسم «شب های بوستون !!!» شرکت کرده بودیم که راجع به ادبیاته و نویسنده ها و کسایی که خیال میکنن شاعرن میان یه چند سطری میخونن از نوشته جاتشون و یه جلسه پرسش و پاسخ هم تهش هست. یکی شون که ادم جالبی بود میگفت که مشکل ادبیات امروز ایران اینه که تقریبا همه نویسنده های جوون زدن تو کار «درونی نویسی» سایکوتیک و دارک یعنی چی؟ یعنی یه چیزی تو مایه های عقاید یک دلقک. یک انسان دارک و افسرده که داره تاملات درونی و برداشت های شخصیش رو از فاضلابی که بیرونش جریان داره مینویسه. کسی نمیاد تو کار نوشتن یه داستان جالب از دید سوم شخص مثلا. خلاصه امر اینکه اگه اتفاقات بدی میافتاد احتمالا این متن هم یه چیزی مثل همون ها میشد. بگذریم. دوستان عزیز که این رو میخونید و هنوز به اندازه کافی از این سبک (؟!) نوشتن من گیج نشدید، به سیاق فیلم مسافران بیضایی بهتون بگم که پون در اواخر نوامبر ۲۰۲۵ به تهران سفر کرد و سه روز بعد این بلبشوی جدید راجع به اون فرد افغانی همکار CIA بهانه دست ترامپ داد که زد این ایرانی جماعت مادر مرده رو به صلابه کشید و بعد از یکماه صبحونه سیگار و چایی در ویکند ها پون به سلامتی و در عین ناباوری همگان به آغوش من برگشت. ( بله ما به محض اینکه افراد شاخصی میمیرن شروع میکنیم به دیدن تمام آثارشون. تازه دایی جان ناپلئون مرحوم ناصر تقوایی تموم شده بود که ما شروع کردیم به دیدن فیلم های بهرام بیضایی.)دوست دارم کمی بیشتر وارد جزییات بشم که شاید بامزه تر بشه این نوشته براتون. تا الان که به جز پاراگراف آخر چرت و پرت بود. متاسفانه/خوشبختانه من این مدلی ام. علی الخصوص موقع نوشتن. آفتابه لگن هفت دست، شام و ناهار هیچی. بذارید دوباره برگردم به حدود یک ماه پیش. اواخر نوامبر. بالاخره همه جور حساب و کتاب که میشد رو کردیم و حتی رفتیم متن قانون رو درآوردیم که میگفت : آقا این executive order شماره فلان طبق اون یکی پرزیدنشال پروکلمیشن شماره بهمان فقط به فلان و بهمان non immigrant اعمال میشه که از تاریخ فلان تا تاریخ بهمان ویزا گرفته باشن و قس علی هذا. حالا اینا رو دارم اینجا با یه لبخندی مینویسم که شما نمیبینید ولی اون روز من سرتاپا خایه کرده بودم. تصمیم گرفتیم که پون بره و به عروسی تنها برادرش برسه. احتمالا هرکسی که در اون لحظه تصمیم گیری ما رو ببینه به حق بگه که شما ابله ترین انسان های روزگارید. تصمیم گرفتید که با یه ویزای زپرتی اون هم تو این دولت دوم ترامپ که به خون ایرانی جماعت تشنه است و همین یکی دو هفته پیشش کلی تراول بن و مزخرفات دیگه راه انداخته برای ده دوازده تا کشور بی صاحاب جهان سوم، برگردید ایران!. بله همگی حق دارن. احتمالا این افراد سه چهار روز بعد رفتنش که اون افغانی همکار با CIA زد دو نفر از نشنال گارد رو توی واشنگتن کشت هم دوباره بیان بهم بگن که:«من که گفته بودم! این چه کاری بود که کردید... حالا اشکال نداره کاریه که شده...»بله ما بدون اینکه بدونیم اون یارو افغانی همچین خیالی تو سرش داره گلپونه مون رو راهی کردیم که به مدت یک ماه برگرده ایران! (آیا اینکه این همه به افغانی بودن اون شخص اشاره میکنم یک رفتار نژادپرستانه است؟ چند وقت پیش استادم راجع به اینترن هایی که اومدن توی لبمون کار کردن ازمون پرسید و من اسم یکی از اینترن ها که از قضا سیاه پوست بود رو یادم نمیومد و میخواستم بگم که اون پسر سیاهپوسته مثلا کارش خوب بود ولی ترجیح دادم چیزی نگم چون نمیدونستم روش درست خطاب کردنش چیه. shame on me. به هر روی)پون برگشت و من در تمام مسیر رفت فرودگاه بغض داشت خفه ام میکرد. اصلا نمیتونستم توی مسیر نگاهش کنم. میخواستم با دل خوش بره. به محض اینکه از چک پوینت TSA رد شد پقی زدم زیر گریه. موقع برگشتن هم از نزدیک ترین فروشگاه ۷-۱۱ یه پاکت سیگار گرفتم. فندک نداشت و این شد که مجبور شدم برم فروشگاه تارگت نزدیکش و یه پک دوتایی فندک آشپزخونه بخرم. فکر کنم نصف پاکت رو تا رسیدن به خونه کشیدم. اگه نخوام وارد جزییات بشم میتونم بگم که ۲۹ روز بعدش هم به همین منوال گذشت. شب ها گریه و سیگار و آبجو. با یه ریت صعودی. شاید برای شما هم پیش اومده باشه که وقتی نزدیک روز واقعه میرسید یهو استرستون به شدت کم میشه. برای من توی اتوبوس تو مسیر JFK اینطوری شد. الان ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه است. پون خوابش برده و من هم دیگه حوصله نوشتن ادامه اش رو ندارم. احتمالا خیلی بی سر و ته شد. هدف همین بود که اینو ثبت کنم. به نظرم واقعه بسیار بزرگی توی زندگیم بود. بگذریم.این روز ها هم که مردم دوباره علیه ج.ا ریختن توی خیابون ها. دمشون گرم. وقتی با ملت اینجا صحبت میکنی میگن که نه ما شاه نمیخوایم. ما به عقب برنمیگردیم و این خزعبلات. شاید من هم باهاشون موافق باشم تا حدی ولی معتقدم که اونایی که واقعا خایه داشتن و الان تو خیابون جونشون رو گرفتن دستشون دارن داد میزنن که شاه میخوان دیگه من و توی روشن فکر اکادمیک نشستیم روی کونمون چه گوهی میخوریم؟</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 07:18:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیتونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%85-atfxvwu2nhmx</link>
                <description>امروز بعد یک سال گریه کردم. مسئله اینجاست که سال پیش هم بعد از ۶-۷ سال گریه ام گرفته بود. امروز حالم خیلی بده و دقیقا به خاطر همینه که میتونم بنویسم. میدونم که اگه نمیگفتم نره برای هر لحظه ای که نبود به خودم فحش و لعنت میفرستادم. من دیگه رسما بدون اون نمیتونم ادامه بدم. بدون این فرشته مجسم. ای کاش وضعیت انقدر کثافت نبود. ای کاش میتونستیم همه راحت بریم و بیایم. بقیه دلشون برای این فرشته کوچولو تنگ میشه فقط ولی من بدون اون میمیرم. خودخواهانه است؟ به هیچ عنوان. هر لحظه که میگذره بیشتر و بیشتر دوستش میدارم. هر لحظه. هر ثانیه فقط داشتم تصور میکردم فردای روزی که رفته رو. توی این استودیوی ساکت. خیلی عجیبه. قبلا ها میتونستم خونه خالی رو تحمل کنم. درواقع اصلا به خالی بودن خونه فکر نمیکردم. قبلا ها میتونستم تنها ناهار و شام بخورم. حتی به نظرم این هایی که تو توییتر میگفتن من امروز تنها ناهار خوردم و در خونه رو باز کردم و چراغ رو روشن کردم و ساکت بود و اینها همش دراماکویین بازی بود. امروز اما تمام وحشتش یک آن سرازیر شد تو. وجودم. از همه شون عذر میخوام. شاید به اندازه کافی من تنها نبودم که این چیزا برام اهمیت پیدا کنن. شایدم این حس ها بعد مدت طولانی تنها نبودن و به یک آن تنها شدن به آدم دست پیدا میکنه. نمیدونم. ولی عذر میخوام از همه شون. من نمیتونم بدون پونه اینجا زنده بمونم حتی. و این خود خواهانه است؟ اتفاقا اگه اونا اصرار کنن که پونه به خاطر دلتنگی شون برگرده خودخواهانه است. هزاران نفر دور تون رو گرفته و هرکدوم زندگی خودتون رو دارید. من چی؟   </description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Wed, 17 Sep 2025 17:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخورد نزدیک با خود آینده ام از نوع سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B9-%D8%B3%D9%88%D9%85-hwkmeio3zewo</link>
                <description>چند روز پیش یکی از دوستام گفت که بیا بریم خونه عمو «شهرام» غذای جنوبی میخواد برای ناهار بپزه. من چند باری عمو شهرام رو دیده بودم. این هم که بهش میگم عمو به خاطر اینه که این دوستان که الان نزدیکای فارغ التحصیلی اند حدود پنج سال با هم بودن و تحت یه سری اتفاقاتی به هم میگن عمو. عمو ممد. عمو رضا. عمو عرفان و ... و من هم که تقریبا سه ساله که از یه آدم درونگرای نچسب تبدیل به یه آدم نسبتا برونگرا شدم تونستم جای خودم رو توی گروه اینا باز کنم ولی هنوز بهم نمیگن «عمو جک» به هر روی. عمو شهرام دانشجوی کامپیوتر بوده و فوریه امسال فارغ شده و بلافاصله توی شرکت معظم Oracle کار پیدا کرده! چیزی که توی این وضع کار آمریکا به شدت بی سابقه و معجزه واره! احتمالا حقوق تو اردر های 100K هم میگیره. یه خونه ای هم نزدیک این شعبه اوراکل توی بلایت تاونِ بوستون اجاره کرده به تنهایی. چه خونه ای! چه تلویزیون ۸k ای! یه ماشین BMW X1 ۲۰۲۳ هم خریده صفر! خلاصه بگم که زندگیش از حالت دانشجویی در عرض سه چهار ماه به طرز دیوانه واری آپگرید شده. به هر روی. ما رو دعوت کرد. شهرام به محمد گفته بود که نون لواش بخره. رفتیم یه سوپرمارکت ایرانی. یه بسته نون لواش و یه بسته گوجه سبز گرفتیم. من یه بسته سماق و یه بسته زرشک و یه شیشه ترشی لیته هم خریدم. مهرداد هم با چه شوق و ذوقی دو تا ساقه طلایی گرفت. اومدم که تعجب کنم ولی منطقی بود. از اونجا یک ساعت روندیم تا رسیدیم. طرح یه انسان لاغر مچاله و کج و کوله وسط یه اتاق خاکستری. دیوار روبروی در یه پنجره سرتاسری به یه مجتمع آروم. نصفش با پرده پوشونده شده بود. دیوار سمت راست یه تلویزیون هشتاد اینچ. دیوار سمت چپ یه کاناپه و بالاش عکس فارغ التحصیلی شهرام با یه سیگار گوشه لبش. همه مون شوکه بودیم. من و محمد و مهرداد. شاید هم من فکر میکنم همه مون شوکه بودیم. شاید ادم ها اینجا دیگه نمیتونن به اندازه ایران با هم گرم و صمیمی بشن. به هر روی. اون غذا رو خوردیم و «شهرام» تلویزیون رو روشن کرد. اشتراک hulu رو داشت. زد How I met your mother پخش شد. یکی دو قسمت دیدیم تا رسید به اون قسمتی که پدر یکی از شخصیت ها میمیره و داره سعی میکنه یادش بیاد که آخرین حرف پدرش بهش چی بوده. ویران کننده بود. دائم وسط این سریال کسشر صدای خنده پخش میشد ولی اینور تلویزیون چیزی لنگ میزد. همه ساکت بودن. تمام این قضایایی که این ادم ها مثلا فیلمش رو بازی میکردن واقعیت محتوم برای هر چهار نفر ما بود. پدری که یه سر دنیا میمره و احتمالا اخرین حرفش توی تماس تصویری هفته پیش باهات بوده. چیزی تو مایه های اینکه «اونجا چه خبر؟ میگن هوای بوستون خیلی سرده ولی تو تابستون باید خوب شده باشه... مشکلی نیست که ؟ خوب خدا رو شکر. گوشی رو میدم با مامان صحبت کنی.» @MOMA - by my beloved Mondrianهمه صم و بکم داشتن نگاه میکردنش. بحث رو عوض کردم گفتم خوب اینجا چیکار ها میکنی ویکند ها؟ وسط این نا کجا. یک ساعت فاصله از بوستون. مجتمع به این ارومی. شبیه خانه سالمندانه. خودش هم تایید کرد که آره خیلی «بورینگه» بریم میز بیلیارد هست اون پایین. رفتیم. من و شهرام. ممد و مهرداد. دوبار باختیم. هر دوبار رو هم شهرام توپ سیاه رو قبل تموم شدن باقی توپ ها انداخت تو اون چیز ها. در واقع «pocket کرد». حین بازی کردن هم یه بچه هشت ساله اومد داشت نگاه مون میکرد. اونجا واقعا شبیه خانه سالمندان بود. جیک هیچ بنی بشری در نمیومد. برگشتیم خونه کمی بیشتر صحبت کردیم. بحث های متداول. از اینجا به بعد رو فقط گوش میکردم. و پشمام میریخت. کی زید زده کی نزده. کی چی کار میکنه. کی ازدواج کرده. کدوم استریپ کلاب بریم. زن کی به کی نخ میداد و اون یکی چیکار کرد. اون وسط راجع به فیلم باربی هم کمی صحبت شد. ممد گفت «عمو شهرام دیگه ما بریم.» شهرام شوکه گفت نه بابا بمونید واسه شام. سخت بود بشه نه گفت. اونجا فهمیدم بقیه هم وایب رو گرفتن. وایب استیصال. ممد که ادم لجباز و پارتی پوپریه خیلی اصرار نکرد. موندیم. رفتیم یه باکس ابجو گرفتیم و مرغ جوجه ای. و چهارتا بلال. برگشتیم درست کردیم و خوردیم. ساعت ۱۱ ما سه تا برگشتیم. دم اخر بهش گفتم ویکند ها نمون اینجا. بیا بوستون خونه یکی از ما ها بالاخره. گفت باشه. از اون موقع این تصاویر تمام روح و روانم رو haunt میکنه. آینده من اگه پونه نیاد. اگه بخوام تنها بمونم تو آمریکا. حتی اگه تو انویدیا استخدام بشم. حتی اگه سالی ۱۸۰K بگیرم. همینه. یا پونه میاد یا من میرم. فکر کنم ج.ا به راحتی میتونه این نوشته های منو توی کتابای درسی بذاره برای پیشگیری از مهاجرت ملت</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2024 03:11:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باید بنویسم دوباره</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-ll6dkmhearbn</link>
                <description>ویرگول کامپیوتر من رو بلاک کرده کلا! با هیچ گونه وی پی انی هم نمیتونستم رو کامپیوتر بیام ویرگول و کلا فراموشم شده بود.به پونه‌ی عزیز تر از جانم قول دادم بنویسم.این مدت سه تا روایت دیوانه وار هم دیدم و شنیدم و هر سه شون دوباره علاقه من رو به نوشتن کمی سیخونک زد.اینه که به هر زحمتی شده اومدم اینجا اینو بنویسم که حداقل یه بار روانی ای روی دوشم باشه که شاید هلم بده به سمت نوشتن.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Wed, 24 Apr 2024 07:25:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپدیت</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA-hamdr3umvfyf</link>
                <description>خوب حس میکنم قراره همه چی خیلی بهتر بشه. همه چی قراره آروم تر بشه. قراره همه چی کند تر بشه. قراره چیز ها رنگ عادی به خودشون بگیرن. واقعا لحظه شماری میکنم برای اون وقت که بدون عذاب وجدان از هیچ چیزی بشینم پای کارم. وقتی که همه دغدغه این پروژه کوفتی باشه. به نظرم داره میرسه. به نظرم جاهای خیلی سختش رو. جاهای بالا پایین دارش رو گذروندیم. خدایا کمی ارامش. فقط کمی. میخوام یکم از دید فلسفی به این قضایا نگاه کنم. دقیقا چه اتفاقی افتاده؟ یکم حالت detached طور دارم از واقعیت زندگیم. البته به نظرم دارم دراما کویین بازی در میارم. اتفاقات افتادن. آیا راضی ام؟ بله. واقعا راضی ام. به نظرم net اتفاقات مثبت بوده. و این قطعا چیزی هست که توی طولانی مدت بخوام. این یک چیز معنی داریه.  و بله افراد پشت سرم هم به صورت نت خوشحالن. منم خوشحالم. به نظرم تصمیم درستی بود. فقط یکم Unconventional بود. ولی به نظرم درست بود. حالا باقیش تا حدود ۹۸ درصد دست ما نیست. ببینیم چی میشه. باید سعی کنم یه روتینی برای زندگیم بسازم. باید زندگی رو با انرژی بسازم. مثبت. متاسفانه یکم اینطوری هستم که بگم مثلا یه بلایی که سرم میاد به خاطر اینه که خودم قبلا سر کسی اوردم. یه طور کارما طور. ولی واقعا یادم نمیاد غم و رنج دیگری رو دیده باشم و بهش بگم برو خداتو شکر کن من وضعم بدتره. انواع و اقسام مختلف شکل های ناراحتی برگرد! خیلی عجیبه. اولش که این چیزا رو از ملت میشنیدم پر از خشم میشدم. یه مدتی بهش فکر کردم. احتمالا طرفی که این حرف رو میزنه نیت خیر داره و فکر میکنه که من مثلا الان که در رنج و بدبختی خودم میسوزم یه لحظه با این حرفش به خودم میام و میگم : شط حاجی! مردم چه قدر بدبخت تر و بیچاره تر از منن. پس من نباید دلم تنگ بشه یا حس بدی نسبت به زندگیم داشته باشم!. خوب اگه شما هم همچین فکری میکنید. سعی میکنم مودب باشم. خیلی اشتباه میکنید! مثلا این شخصی که همچین حرفی میزنه به نظرش خیلی منطقی میاد که مثلا من نوعی وضعم از خیلی ها بهتره پس باید شکر گذار هم تازه باشم. جای غر زدن نیست. ولی نمیفهمه که داره کسشر محض میگه. فرقی نمیکنه Bill Ackman باشی یا بقال سر کوچه وقتی غمی سرت میاد. از این به بعد واقعا حوصله کسشر شنیدن ندارم و بلاک میکنم. یکم شعور داشته باشید و به بدبختی ها و رنج های ملت احترام بذارید.پ.ن پنیر ویج ؟(بیچ؟) درست کردم با پنیری که خیلی وقت بود مونده بود تو یخچال و خوب بود. دارم روش نوشابه میخورم. حس میکنم کمک میکنه اگه قرار باشه اتفاق بدی بیافته. </description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Mon, 26 Feb 2024 07:17:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D9%87%D8%AF%D9%81-fvp9brxwd9sr</link>
                <description>الان یه پستی رو تو توییتر میدیدم که دو نفر تو یخبندون کانادا داشتن صحبت میکردن و یکی شون دانشجو بود و دنبال کار جنرال میگشت و اون یکی از این اینفلوئنسر های انگیزشی بود و داشت بهش میگفت که اگه هزار تا بدبختی بکشی اشکالی نداره. فقط کافیه هدف داشته باشی و اینها.بعضا سعی میکنم خودم رو جای این جور ادم ها بذارم. اون قسمتی که دانشجوئه میگفت هدفش چیه رو حذف کرده بودن ولی اومدم به این فکر کنم که چه هدفی میتونه تحمل این سختی ها رو توجیه کنه. خونه ؟ ماشین؟ درامد بالا؟ نه واقعا هیچ کدوم من رو نیانگیزاند. یعنی من حاضر نیستم به خاطر خونه و ماشین و درامد بالا سختی خاصی رو تحمل کنم. اما من هم در حال حاضر دچار یه سختی ای هستم. به این فکر کردم که چرا دارم این کار رو میکنم و به این دو دلیل رسیدم.یک- فرار از سربازیدو- این که این کار رو (پژوهش) خوب بلدم انجام بدم. (لزوما دوستش هم ندارم آنچنان)بعد با خودم فکر کردم که شاید داشتن اونجور هدف هایی از جنس به دست آوردن چیز بیشتر و بهتر باعث میشده که من فرضا به جای این جا میرفتم MIT. انتظار داشتم حسرتی در من برانگیخته بشه. باز هم نشد. چون همینجا هم به این دو تا هدفم رسیدم.بار ها پیش اومده که وقت هایی که افسرده ام و دارم با ملت صحبت میکنم اونا اینطوری شروع کنن که : « خوب ببین تو هدفت چیه الان؟» یا مثلا تریپ این که بخوان رعایت ادب کنن و فضولی به حساب نیاد یا اینکه احتمالا حوصله بحث طولانی رو ندارن :«خوب ببین تو یه هدفی بالاخره تو زندگیت داری دیگه...» و من همون لحظه که فکر میکنم میبینم واقعا هیچ هدفی ندارم در زندگیم! :))))))))))) اون اوایل حوصله داشتم و میگفتم که:«والا من هیچ هدفی تو زندگیم ندارم.» جواب هایی که میگرفتم از این جنس بود که :«خوب چرا خودت رو نمیکشی؟ (تریپ آدم های معتقد به تئوری خالق ناظم)» «چطور هنوز زنده ای؟ (همون دست انسان)» «نه دیگه تو الان که به اینجا رسیدی پس این هدفت بوده! (تیریپ آدم زرنگ ها)» و قس علی هذا. از یه جایی به بعد فقط تایید میکردم. از یه جایی بعد تر این تبدیل شد به حسرت برام که عه! این همه فیلم ها و نوشته های انگیزشی چپ و راست میخورن تو صورتم و همشون راز موفقیت بیکران در حد مثلا ایلان ماسک یا عبور از بحران های روحی و روانی رو داشتن چیزی به اسم «هدف» میدونن ولی من هرچی تو خودم میگردم این «هدف» رو پیدا نمیکنم!نمیدونم.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 08:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمین - شاید ۱ شاید آخرین</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DB%B1-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-mxo4xp2robxc</link>
                <description>این نوشته طبق تاریخ ژورنالم برای نوامبر و دسامبره. بخش هاییش رو حذف کردم. خیلی بامزه نوشتم :))). کاش بیشتر بنویسم:))))). اسم ها رو عوض کردم و خیلی جاهاش رو حذف کردم.سالاد سرخپوستیآرمین واقعا ادم کسخلیه. یه تهرانی که مطمئنه که همه دارن سرش کلاه میذارن. دست اورد های کوچیک و یک دلاری خیلی خوشحالش میکنه. الان یک هفته است که به این و اون زنگ میزنه و از این میگه که حاجی چه دیل خوبی روی موبایل از دم قسط گرفته. وقتایی که راجع به این صحبت نمیکنه داره میگه که به کی زنگ زده و دعوا کرده باهاش پشت تلفن. خدای من. این ادما چطور زنده میمونن؟ البته همون طور که شاهدید خود من که این طوری نیستم احتمال زنده بودنم کمتره. آه. زندگی زندگی. نمیتونم بگم بدم میاد ازش. بیشتر نمیپسندم بهتره. امروز قراره دوستش بیاد. حاجی حاجی از دهنش نمیافته.  وای خدا. بذار بچه برای خودش بچرخه. ول کن. ادم جاجوی بی خاصیت. امروز قرار بود که مبایل (بله مبایل و نه موبایل) رو به «الف» بفرستن. احتمالا یه سوتی ای چیزی داده و موقعی که اوردنش نبوده که تحویل بگیره. بهم گفت بیا بریم باهم از اون فدکس تحویل بگیریم. گفتم باشه. انتظار داشتم بگه که میاد دنبالم. نگفت. با این حال نزارم رفتم تا کافه لندور. بعد فهمید که ریده و فدکس حضوری تحویل نمیده. ابله. از ماشین پیاده شدیم. باز اونجا با خودم گفتم که حداقل من رو برمیگردونه. باز هم نکرد. رفتیم لندور. کلی معذرت خواست که من رو کشوند تا اینجا. اوسگول. برای انجام پروژش راهنماییش کردم. چرا همین رو اون موقع توی جلسه خودم نگفتم که «استاد» هم ببینه؟؟ کسخلی کردم. فکر کردم که خیلی مسئله ساده ایه و قطعا امتحان کردن. ولی هیچ. به هر حال بهش گفتم. امیدوارم موقع صحبت کردن با «استاد» بهم کانتریبیوشن کافی رو بده. اگه نداد که کنسله.نمیدونم چرا این ویپه تموم نمیشه. ۲۵۰۰ پافیه ولی هنوز هم میکشم و چراغش روشن میشه و دود در میکنه. ولی حال نمیده اصلا. بیشتر حالت تهوع میده. اومدم اون یکی رو باز کنم ببینم که ایا مشکل از منه یا ویپ که بیخیال شدم. سعی میکنم بفروشمش. چکمه ام هم هنوز نیومده. امروز صبح هم کلاس رو نرفتم. حالم خوب نبود. خسته بودم. ظهر باقی مرغ های مرینیت شده رو خوردم با یک سوپ گوجه کمپل که گفته بود با شیر قاطی کن بذار گرم بشه. این کار رو کردم. تنها چیزی که بود یه رب گوجه بود. نه دیگر هیچ. برای شام هم عدس پلو پختم با زیره. فکر کنم کشمش ها رو زیادی تفت دادم. خیلی تلخ شده بودن. برنج هم شفته شده بود.وای این آرمین کسخل داره با دوستش پشت یه دوست دیگه اش حرف میزنه که رنک دانشگاه البرتا با اینکه بهتر از «...»ئه ولی مکانش کسشر تره. و این حرفا. ادم های سطحی.ادم هایی که با همین چیزا ارضا میشن. موهاش هم داره میریزه. احتمالا ایران که بود کلی داروی ریزش مو میزد. اینجا هم قطعا دنبالش هست. ادم ضعیف و کسخل. ادمی که دنبال چیز بزرگی نیست. فعلا برداشتم ازش همینه. اتفاق کم نمیافته تو روزم و لی احتمالا اون چیزایی که الان یادم میمونه که راجع بهشون بنویسم مهمترینشون در طول روزن.---«بعد کلی غر زدن راجع به زندگی و زندگانی و رفتار استادم» فکر میکنم دوباره مثل همیشه راجع به آرمین اشتباه قضاوت کردم. موبایل آرمین هم اومده بود. خودش اومد یهو گفت که نمیدونم چرا نهایتا یکی دوساعت ذوقش رو داشتم. کلی بحث فلسفی کردیم که اره اینجا خریدن این چیزا مثل آب خوردنه. معنی ایران رو نداره. زندگی تا حدودی پوچه و این بحث ها. مثل اینکه قبلا شده که رام بریزه رو موبایلش. جالبه! بحث ادامه یافت و من تهش گفتم که قصد دارم برگردم. از ترس تنهایی. اون گفت که تصمیمی بر این مبنا نداره هنوز. داره کم کم ازش خوشم میاد.---</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 06:26:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آپدیت نهایی ۲۰۲۳ و سلام بر سال عجیب ۲۰۲۴!</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B3-%D9%88-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B4-fdmmmaxjnkna</link>
                <description>سلام و درود از اونجایی که پست قبلیم یه حالت Click Bait طور مجله های زرد گرفته بود گفتم بیام یه سری چیز ها رو تصریح کنم، کمی آپدیت بدم. شاید هم داستان آرمین رو بنویسم. که پرونده ۲۰۲۳ رو دیگه ببندیم بره.راجع به اتفاق پست قبلی به صورت خلاصه بخوام بگم اینه که آرمین که همخونه ای منه یهو نمیدونم تشنج کرد، جنی شد، کسخلش در رفت. نمیدونم واقعا چه بلایی سرش اومد. دوستان ۱-۱-۹ هم نفهمیدن چش بوده ولی به یه حال خیلی ترسناکی دچار شده بود. چشماش قرمز شده بود. دهنش کف کرده بود. خزعبل میگفت. میلرزید. انگلیسی حرف میزد. یک کلمه معنی دار از دهنش در نمیومد و بد بختی بعد همه اون نیم ساعت وحشت بار هیچ کدوم این ها یادش نمیومد! پشمام یک بار کامل ریخت. از این نوع بشر. تو گویی دکمه پاور و صدای بالا و پایینش رو همزمان نگه داشته باشن برای نیم ساعت هی داشت ویبره میرفت برای نیم ساعت و تهش هم ریست شد!جا داره از عملکرد فوق العاده ۹-۱-۱ تشکر کنم! پشت تلفن کلی بهم راهنمایی میداد و داشت آرومم میکرد و ظرف ۵ دقیقه سه نفر از EMS و سه چهارتا افسر پلیس رسیدن خونمون!اما داستان آرمین رو از بخش هایی از ژورنالم کپی میکنم میذارم اینجا تو یه پست جدا. مسئله ای که بهش فکر کردم این بود که چرا من پست قبلی رو آپدیت نکنم و این ها رو بنویسم توش ؟ یا چرا داستان آرمین رو همینجا نذارم ؟ اگه بخوام صادق باشم مهمترین دلیلش اینه که اگه همون پست قبلی رو اپدیت کنم احتمالا دیده نمیشه و لایک زیاد نمیگیرم. :))))نکته دیگه ای که میخوام به صورت کلی راجع بهش صحبت کنم بحث آشپزیمه! بعد مدت ها سعی در پخت غذا های ایرانی دیگه حقیقتا وا دادم. البته احساس میکنم کارم بهتر شده. ولی واقعا زحمت و انرژی زیادی میبرن این طور غذا ها. یه مدت روی آوردم به غذا های مرغی بعدش پاستایی و بعدش هم از این بسته های هلو فرش گرفتم. https://www.hellofresh.com/این ها هر هفته دستور پخت یه غذا و مواد لازم برای تهیه اش رو به صورت خام توی یه جعبه میفرستن. فقط کافیه پوست بگیری، خرد کنی و سرخ کنی و غذا نهایتا تا ۱ ساعت آماده است. چنتا غذا و تکنیک خوب یاد گرفتم به همراه صد ها هزاران کارت تخفیف هلو فرش. اگه کسی خواست بگه بهش بدم. جعبه اول برای شما رایگان و به من هم اعتبار ۵۵ دلاری میده هربار که کسی با کد من ثبت نام کنه.الان از سر و کولم این کد های تخفیف بالا میره. هر از چندی هم یکی دو دلار میبینم بابت یه اشتراکی داره ازم کم میشه. اصلا معتقدم که اقتصاد آمریکا روی همین یکی دو دلار های اشتراکی که کسی حوصله نمیکنه کنسل کنه میچرخه.مسئله قابل ذکر دیگه ای یادم نمیاد. اگه بیاد در پستی جدید منتشرش میکنم.اونجای لفت اورزبهترین سریالی که به عمرم دیدم در رقابت با بوجک هورسمن؟ قطع به یقین Leftovers</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 05:42:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی - ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DB%B6-ucs8pz7kv3cj</link>
                <description>امروز قیمه پختم. از شب قبل گذاشتم نصف پیمانه لپه ها خیس بخورن. این دفعه پیاز ها رو بهتر ولی هنوز درشت خرد کردم. یه پیاز زرد کوچیک. بعد اول پیاز ها رو ریختم تو قابلمه بعد روغن روش ریختم. کمی روغن بیشتر از قبل. درجه رو هم گذاشتم روی متوسط. یکم که گذشت یادم افتاد که زردچوبه نزدم. این بار هم زردچوبه رو بیشتر ریختم. هم زدم و گذاشتم یکم رنگ پیاز عوض بشه. بعد گوشت رو اضافه کردم. تقریبا نیم پوند گوشت. به نظرم میزانش خیلی زیاد بود. مخلوط رو هم زدم. گذاشتم یکم تفت بخوره. بعد میزان ۴ قاشق از رب رقیق اضافه کردم. دوباره نمک زدم. و مقدار خیلی زیادی آب ریختم توی قابلمه طوری که همه گوشت و باقی مخلفات رو فرابگیره. یه پیمونه دیگه هم آب ریختم. بعد لپه رو اضافه کردم و هم زدم و گذاشتم روی درجه وسط که بپزه. بعد که یه چنتا قل زد  درجه رو باز هم کمتر کردم. صبر کردم که آبش بره تا حدودی و چون لیمو عمانی نداشتم نصف یه لیمو رو توش خالی کردم. کمی هم دوباره نمک زدم به محلول و هم زدم. بعد حدودا ۴۵ دقیقه آبش به میزان خووبی رفت و محلول تا حدود خوبی غلیظ شد. از اون طرف این بار سه پیمانه برنج ریختم و چهار پیمانه آب. گذاشتم روی درجه دوم تهدیگ و کمی هم اونور تر. نمک و روغن اضافه کردم ولی یادم رفت هم بزنم. وسط کار هم زدم و فکر کنم این کار باعث شد خیلی تهدیگ خوبی نده. نباید به غیر از اول کار هم زد برنج رو تو پلوپز.سیب زمینی هم سرخ کردم به این صورت که اول یه سیب زمینی بزرگ رو خرد کردم. این بار خیلی منظم تر. بعد توی قابلمه کوچیکه روغن ریختم و صبر کردم داغ بشه. برای فهمیدن اینکه آیا به اندازه کافی داغ شده یا نه هم میشه نگاه کرد به کف قابلمه اگه حباب های ریز داشته باشه سرتاسرش و اینکه یدونه خلال سیب زمینی رو بذاری توش بلافاصله جلز و ولز کنه یعنی روغن به اندازه کافی داغ شده. این رو از فیلم نواب ابراهیمی یاد گرفتم. توی سه مرحله همه سیب زمینی ها رو سرخ کردم بدون نمک زدن.نتیجه اینکه یک مقداری برنج شفته شد. به نظرم میزانش این بار برای ۴ وعده کافیه. قیمه طعم خاصی داشت. نمیتونم بگم عالی بود ولی خوب بود. غلظت قیمه هم مناسب بود. یک حالت حلیم مانندی پیدا کرده بود و عدس خیلی نرم و له شده بود. کیفیت سیب زمینی سرخ کرده ها هم بسیار بهتر شده بود. توی یک ظرف رو هم برنج و قیمه رو باهم قاطی کردم و گذاشتم یخچال که ببینیم ایا طعم قیمه لاپلوی مونده رو میتونه بازسازی کنه یا نه.دو نیم ساعت زمان برد</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Sat, 21 Oct 2023 05:27:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی - ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DB%B5-hqaqdbxfspzn</link>
                <description>این چند روز ویرگول در دسترس نبود. نمیدونم چرا. به هر روی. این چند روز هم طبیعتا به پخت و پز گذروندم. قبل از این استانبولی که میبینید یه ماکارونی با یه سس افتضاح و بی طعم رو پشت سر گذاشتم. یکی دو روز رو هم با نودل سر کردم. امروز اما با قدرت با یه استانبولی صحیح به میادین برگشتم.اول راجع به مشکلاتی که برام پیش اومد میگم. نصف پیازی که از قبل توی فریزر گذاشته بودم خیلی یخ زده بود و هیچ جوره نمیتونستم خردش کنم. به خاطر همین یه کم آب ریختم توی یه قابلمه و گذاشتم روی شعله زیاد تا گرم بشه و پیاز رو هم گذاشتم توش که یخش باز بشه. تا حدود خوبی جواب داد. موقع خرد کردن باعث اشک نشد ولی خوب خرد نکردم. روغن رو توی قابلمه بزرگ ریختم و گذاشتم که داغ بشه با شعله زیاد. بعد یه مدت پیاز ها رو ریختم توش. شاید یکم شعله اش زیاد بود چون پیاز ها خیلی سریع شروع کردن به سوختن. بعدش که دیدم یکم سوختن پیاز ها شروع شده. نصف یه سیب زمینی رو خرد کردم و سیب زمینی های خرد شده رو اضافه کردم و هم زدم. همچنان شعله زیاد بود و حس کردم که الانه که باقی پیاز ها بسوزن. بعد از مدت کوتاهی مقدار خیلی زیادی گوجه خرد شده اضافه کردم. این دفعه با توجه به سابقه قبلی راجع به رقیق بودن رب های خارج مقدارش رو خیلی بیشتر کردم. بعدش هم زدم و شعله رو کم کردم. مقدار خیلی بیشتری فلفل سیاه زدم و مقدار باز هم خیلی بیشتری نمک به مخلوط زدم. یه مقدار روغن اضافه کردم و در قابلمه رو گذاشتم با شعله متوسط تا ۱۰ دقیقه قل بزنه. از اون طرف دو پیمونه برنج جدید رو دوبار شستم و با سه پیمانه آب به پلوپز اضافه کردم. بعد از ده دقیقه که سس استانبولی آماده شد. سس رو ریختم توی پلوپز. کمی نمک و روغن بهش اضافه کردم و گذاشتم روی ۲۰ و کمی بیشتر به سمت درجه بعدی.نتیجه عالی بود! هم تهدیگ خیلی بهتر شد. برنج هم شفته نبود که احتمالا به خاطر جنس برنجه. اون برنج های قبلی رو از ایران آورده بودم. این یکی رو از اینجا خریدم. هم نمک غذا کافی بود و هم روغن غذازمانی که برد ۲ ساعت بود</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 03:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی - ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DB%B4-vauceh2r1rhh</link>
                <description>این دفعه عدس پلو با سیب زمینی سرخ کرده و کشمش درست کردم.اول 3/4 پیمانه عدس گذاشتم خیس بخوره به مدت 4 ساعت. بعد دو پیمانه برنج رو شستم و به همراه سه پیمانه آب ریختم توی پلوپز. عدس هایی که خیس خورده بود رو هم به مخلوط اضافه کردم و 3/4 پیمانه هم آب بهش اضافه کردم به ازای 3/4 پیمانه عدس. این دفعه اولش نمک و روغن زدم. نمک به اندازه متوسط. روعن همچنان خیلی کم.کنارش یه دونه سیب زمینی متوسط رو سعی کردم نگینی کنم. ریختم تو مقدار زیادی روغن و زردچوبه زیاد و کمی نمک بهش زدم و گذاشتم سرخ بشه. آخرش که به اندازه کافی سرخ شده بود، کمی کشمش اضافه کردم و گذاشتم یکم تفت بخوره. برنج از دفعه قبل کمی بهتر شده بود از لحاظ شفتگی. هنوز ولی جا داره. نمک کل غذا خوب بود.سیب زمینی سرخ کرده ها هم کمی کم نمک بودن ولی در کل خوب بود.در کل شاید پخت غذا 40 دقیقه زمان برد. ولی از کیفیت غذا راضیم. خوشمزه شده بود.پ.ن زیتون هم به قضیه اضافه کردم.پ.پ.ن کیفیت عکس ها رابطه مستقیم با کیفیت غذا داره.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Fri, 13 Oct 2023 04:21:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی - ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DB%B3-qbckupld9hfl</link>
                <description>این بار رو با راهنمایی های یکی از همین دوستان عزیز ویرگول «پاییز ☘» درست کردم. خیلی بهتر شد! حس میکنم دارم پیشرفت میکنم.این بار ۲ پیمانه برنج و ۴ پیمانه آب در درجه وسط ۲۰ تهدیگ پلوپز قرار دادم. دقیقا وسط کار فهمیدم که نمک و روغن به برنج اضافه نکردم. در پلوپز رو باز کردم نمک و روغن رو اضافه کردم و هم زدم و درش رو بستم. میزان برنج پخته شده به اندازه سه وعده بود. تهدیگ کمی گرفته بود ولی برنج بیشتر شفته شد در نهایت. نمکش هم کم بود.نصف یک پیاز بزرگ را در اندازه های بزرگ خورد کردم. خیلی کم روغن توی قابلمه کوچک ریختم. روی شعله متوسط صبر کردم کمی که داغ بشه. پیاز ها رو توی  روغن ریختم. کمی صبر  کردم که یکم از رنگ سفید خارج بشن پیاز ها. پنج تکه سینه مرغ رو به پیاز ها اضافه کردم. زردچوبه و فلفل و نمک اضافه کردم و هم زدم گذاشتم که مرغ ها کمی سرخ بشن از هر دو طرف.  بعد که به اندازه کافی سرخ شد مرغ ها رو کشیدم کنار و اومدم که رب اضافه کنم ولی چون رب رو توی فریزر گذاشته بودم یخ زده بود و استفاده ازش غیرممکن بود. به جای رب مقداری گوجه فرنگی خرد شده کنسرو شده اضافه کردم.خیلی زمان کمی صبر کردم که گوجه ها تفت بخورن. بعد آب جوشیده شده رو تا همان پنج میلیمتری بالای مرغ ها ریختم. بعد چهل دقیقه هم مرغ ها پخته بود و هم مایع کمی غلیظ شده بود.- عطر مرغ ها خیلی بهتر شده بود. طعم قابل حسی هم داشت. - نمک کم داشت.- برنج شفته شده بود و نمک نداشت.- نصف پیاز هم موند و نمیدونم باید باهاش چیکار کنم.- حداقل دو نیم ساعت زمان برد. از لحظه شروع برای خرد کردن پیاز تا آخرین لحظه کشیدن غذا</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Wed, 11 Oct 2023 02:44:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی - ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-%DB%B2-fbgnbnoq4pru</link>
                <description>یک پیمانه برنج سر پر با دو پیمانه آب سر پر در پلوپز ریخته شد. نمک کم و روغن کم. روی وسط درجه ۲۰ قرار گرفت. میزان برنج همچنان کمی زیاد است. ولی کیفیت پخت آن بهتر شد.در یک قابلمه کوچک دو تکه سینه مرغ قرار داده شده. آب به میزانی که پنج میلیمتر از روی مرغ بالاتر بیاید. به همراه مقدار کمی ادویه تریدرجوز. روی شعله کوچک بالا سمت راست گذاشته شد که جوش بیاید تا وقتی که سطح آب در قابلمه به اندازه یک بند انگشت  برسد. تست دیگر اینکه با چنگال بتوان به راحتی سوراخش کرد. سپس در آن وضعیت. مرغ ها را از قابلمه خارج میکنیم و توی ماهیتابه کمی تفت میدهیم. (پیشنهاد: مقداری گوجه خرد شده باهاش تفت داده شود خوب است.) به آب باقی مانده در قابلمه اول سه چهارم قاشق رب اضافه کردم. به نظر مقدارش کافی بود. مقدار زیادی هم فلفل زدم که اصلا حس نشد. و چند قطره از این لیمو در آن چکاندم. احتمالا بشود بیشتر فلفل زد. و استفاده از آبلیمو بهتر باشد. این لیمو ها کمی تلخ شده اند. و گذاشتم همانطور بیشتر قل بزند. در نهایت که برنج هم آماده شد. آب که کمی غلیظ شده بود روی مرغ ها ریخته و کنار برنج خورده شد.کیفیت برنج خیلی بهتر شده بود.سرخ کردن مرغ ها خیلی کمک کرده بود. ولی طعم خیلی بولدی نداشت.نمک هم کم داشت.زمانی که برد هم حدودا یک ساعت بود.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 01:29:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آشپزی</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A2%D8%B4%D9%BE%D8%B2%DB%8C-qlkv1j89cnio</link>
                <description>متاسفانه آشپزی هیچ وقت بلد نبودم. الان با این وضعیت باید قطعا شروع کنم به آشپزی به دو دلیل. یک کیفیت و سلامت غذا های بیرون واقعا نگران کننده است. دو اینکه بیرون در ارزون ترین حالت ممکن حداقل 8 دلار میره تو پاچه ام. اون هم به خاطر یه چیز خیلی شیرین و خیلی اغراق شده. اینه که خیلی به صورت سیستماتیک شروع کردم به یادگرفتن آشپزی و هر غذایی که درست میکنم رو سعی میکنم کامل داکیومنت کنم که دفعه بعدی بهتر بشه.چرا اینجا هم این ها رو مینویسم؟ آیا دلیلش چیزی به غیر از شهوت دیده شدن و لایک گرفتنه؟ فکر نمیکنم. اهان چرا علاوه بر اون میخوام باقی بمونه! برای سالیان سال. از اونجایی که اهل گذاشتن این چیزا تو اینستا نیستم و این ها هم اصلا در حدی نیستن که هنوز تو اینستا بذارمشون + اینکه از دستور های پخت جذاب و ساده تون هم به شدت استقبال میکنم!به هر روی.۸ اکتبر ۲۰۲۳ - ناهاریک پیمانه برنج با یک نیم پیمانه آب در پلوپز به همراه نمک و مقدار نسبتا زیادی روغنکنسرو مرغ که با مقداری دارچین، مقداری نمک و کمی فلفل سیاه در روغن مقداری سرخ شد.نتیجه نسبتا شور شدن مرغ و برنج.در پلوپزی که قبلا برنج پخته و شسته نشده بود برنج پخته شد با درجه دوم تهدیگ. برنج مقدار زیادی خشک شده است. باید مقدار آب افزایش پیدا کند. خیلی چرب بود.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Tue, 10 Oct 2023 01:26:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-e5rpywlo9lfu</link>
                <description>دلم تنگ شده. خیلی زوده؟ نمیدونم ولی دلم تنگ شده. دلم تنگ پونه، فتی، اوسیچ، آرمان، علیرضا، سید و ماهان و پور و باقی دراما های بچه های زنجان و تهران شده. اینجا بچه ها کسشرن. همه دائم به فکر NIW و گرین کارتن. دقیقا همون کصخلایی که اون همه کون خودشون رو پاره کردن با مقاله و عدد سازی که فقط فرار کنن حالا دقیقا همونا رسیدن اینور. اون همه آدم اهل زندگی. اون همه آدم جذاب داستان دار. اون همه شخصیت که میتونستی ساعت ها پای داستان زندگیشون بشینی. همه موندن همونجا. دلم واقعا تنگ شده. من آدم این داستان ها بودم. الان اما.ولی بعضی وقتا این بالا سرد ميشه نوک قله ای میخوای بالاتر ری هیولی سردی و دیگه چیزی حس نمیکنیروی اکس و نیکوتین فقط میگذرونی جا اینکه زندگی کنیساعت پنج شده دلم بازم تنگ شدهولی راه برگشت نیستچشمام میشن با یه لبخند خیسدلم تنگ شده</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Sun, 08 Oct 2023 03:08:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲ - آسمون آبی زمین پاک</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%DB%B2-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D9%88%D9%86-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-ifbnnrrc2hf5</link>
                <description>امروز یعنی 19 سپتامبر یخیلی ایرانی بازی کردم. یعنی با ایرانی جماعت خیلی بازی کردم. راضیم. استادم پول ناهار رو  داد. دستش درد نکنه. سعید رو دیدم بالاخره برای بار اول. انسان عجیب، گوشه گیر و ساکتیه. محمد و حمید انسان های خیلی حمایت گری هستن. یه استوری گذاشتم یه پست. تا که مادر گیتی چه زاید باز. توی بوستون میتونی بوقلمون و غاز رو توی خیابون ببینی! ملت عجییییب گل میکشن اینجا. هوملس هاش هم حتی و چقدر ملت سیگار نمیکشن! ویپ به نسبت بیشتره. شهر خیلی سبزه واقعا! و اینکه ساختمون ها هم خیلی معماری قدیمی و زیبایی دارن. یه نکته مثبت دیگه اینکه آسمون خراش خیلی کم میشه دید این جا. خیلی خیلی کم. هوا بادی و خنک بود. داریم وارد پاییز هم میشیم البته. مسئول های آموزش چقدر انسان های نایسی هستن. همه به آدم لبخند میزنن. به غیر مردم عادی توی شهر. وقتی داشتم توی پیاده رو راه میرفتم و سرم توی گوشی بود یه زنه از کنارم که رد شد گفت eyes forward. حق داشت. بانک TD Bank هم بهم گفت ایرانی هستی برات حساب باز نمیکنیم. البته بچه ها قبلا باز کرده بودن با همین بانک ولی خیلی بستگی به شعبه هاش داره و ملت خیلی مودی هستن اینجا گویا. یه روز باز میکنن یه روز نه.فالوت باز هاش هم حال کننیکی هم من رو با یک شخص «مانوئل» نامی اشتباه گرفت تو خیابون. نمیدونم بابتش خوشحال باشم یا ناراحت. پیتزا های دومینو خیلی خوشمزن. هنوز هم مک دونالد نخوردم.:)))))</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 06:04:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱ - شروعش که غم انگیز بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%DB%B1-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D8%B4-%DA%A9%D9%87-%D8%BA%D9%85-%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-pi9ybe1tbprs</link>
                <description>خوب صدای من رو از Boston میشنوید. منظورم از شروع ساعات آخر توی فرودگاه بود. هیچ انتظار نداشتم که انقدر سخت باشه برام که اشکم رو مخفی کنم. بله نتونستم. توی عکس ها در یک حالت گریه ناکی هستم دائم. هیچ وقت تا اون لحظه ها به این نتیجه نرسیدم که آخه آدم نفهم. تو که اینجا انقدر آدم خوشبختی هستی. داری کدوم گوری میری؟ عقلت پاره سنگ برداشته یا چی؟ اینکه یک روز ازش گذشته سخت شده که با جزئیات بنویسم راجع بهش. باید ولی بنویسم. دیروز مصادف با 27 شهریور 1402. روز عجیبی بود. خیلی عجیب. خیلی سخت هم بود. البته با حضور و مسخره بازی پسرخاله ها تا حدود خوبی تعدیل شد. پدر مادرم پونه رو هم دیدن. بالاخره! چراییش و اینکه چرا انقدر دیر و این حرف ها رو از من نپرسید.چیز هایی که باید بعدا در اینده راجع بهش بنویسم:پونهخانوادهعارفسید که دیر اومد.پروانیا که خوابش برده بود. لکه قهوه روی پیرهن زرد پروانیاعارففامیل بامزهصف چک این طولانیقطر ایرویز یا ترکیش ایرلاین؟چرا اکونومی برای یه سفر بالای 3 ساعت هرگز؟؟؟چگونه در سفری 18 ساعته در یک پرواز اکونومی کونم پاره شد؟فرودگاه JFKآفیسر گارسیایی که چیزی نبود که نپرسه. حقیقتا اون شرایط کم از بازجویی از یه گروه تروریستی نداشت!برادر مسلمان بنگلادشی که با قدرت کرد تو پاچم. خدا بزنه به کمرشنیویورک شدیدا بارونی و hurricane Leeمحمد و حمید که من رو به خونه شون راه دادن و خداوند یک در دنیا و میلیارد ها در اخرت نصیبشون کنه!و اشکی که کلا هرچی پرده مرده بود در ما بدرید در اون شب کذا و کذا و کذانمیدونم که در آینده ایا حوصله ام بکشه که این پاراگراف ها رو پر کنم یا نه. ولی حداقل یه سرنخی ازشون یادم میمونه. امیدوارم که پرشون کنم بالاخره.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Wed, 20 Sep 2023 05:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگه ترافیکه که بخوابیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DB%8C%D9%85-dhbgveehnboq</link>
                <description>طبق معمول این موقع از سال قمری همه اتوبوس ها رو فرستادن سمت مرز. اومدم ترمینال به این امید واهی که شاید چیزی پیدا شه یا نهایت تاکسی بگیرم. تاکسی هم به سمت زنجان نیست. یکی پیدا میشه میگه دربسا میبره یک میلیون و پونصد. طبیعتا مسیر چهار ساعته هیچ جوره این قدر نمی ارزه. دوباره برمیگردم سمت تعاونی ها بلکه اتوبوس تبریز یا ابهر یا جایی همونطرفا پیدا بشه. نیست که نیست. تعاونی هشت میگه که ساعت دو برگرد بلکه ماشینی چیزی بهمون دادن. میرم به سمت فروشگاه رفاه تو سالن که ساندویچی چیزی بگیرم و تا دو صبر کنم. دو قدم اوت طرف تر که میرم یه جوون سی و چند ساله که پیرهن مشکی و شلوار خاکستری پوشیده و دستش از این کیف های مدارک و دستی گرفته گفت میری زنجان؟ گفتم چند؟ گفت ۲۵۰ - بریم - پس وایستا یکی دیگه هم سوار کنیم. - اچکی من میرم رو اون صندلی ها میشینم. -حله. یه پسره با یه کلاه کپ سبز فسفری و عینک ته استکانی هم دنبال من میاد و یکی دو تا صندلی اونورتر میشینه. ساندویچم رو میخورم و راننده داستان میاد صدا میکنه که بریم. چهار نفر شدیم. راننده، من، جوون کلاه فسفری و یه پسر جوون دیگه که به نظر دانشجو میاد. دنبال راننده میریم و بعد پنج شیش دقیقه سر از پارکینگ در میاریم. راننده خیلی شق و رق چهار پنج قدم جلوتر از ماست. دوست دانشجو مون از در شوخی در میاد که حالا میریم میبینیم ماشینش پرایده. میخندم. البته که کرایه ای که میگیره در حد همون پرایده. راننده میرسه به یه پراید نقره ای و سوییچ رو از جیبش در میاره. پرایده. و نه هر پرایدی. بعد ها طی مسیر معلوم میشه مدل ۸۷ بوده. حالا راننده شروع میکنه به مزه ریختن. که اره به قیافش نگاه نکنید رخشیه برای خودش. صندوق عقب رو باز میکنه و یه کاور لباس در میاره ازش. ما هم کیف هامون رو میذاریم توش. کاور رو میذاره روی سقف و شروع میکنه به لخت شدن. میگه که تو این اداره ها با تیپ اسپرت بری تحویلت نمیگیرن. یه تیشرت زرشکی میپوشه و شلوار پارچه ای رو درمیاره. خوشبختانه یه شرت ماماندوز اون زیر هست. یه پیژامه روش میپوشه. جوراب و کفش هم در مرحله بعد با یه دمپایی تعویض میشن. ما هم دور تا دور ماشین منتظر ایشون. میگه تا به حال سه نفر منتظر واینستاده بودن که من لباسم رو عوض کنم. میپرسم چه حسی داره؟ - منتظر گذاشتن که خیلی باحاله ولی این حس خیلی عجیبی داره. میخندیم. سوار میشه و سوار میشیم. از اونجایی که من تصمیم گرفتم که این رو بنویسم میرم عقب میشینم. کلاه فسفری جلو. راننده میگه که باید گاز بزنه و بنزین. میریم سمت اولین جایگاه CNG. توی صفیم که کلاه فسفری میگه من برم یه چی بگیرم بیام. نوبت به ما میرسه. راننده با یه لبخند ملیحی میگه به نفعمونه که پیاده شیم. من و دانشجو پیاده میشیم و چند قدم اونورتر وایمیستیم. راننده گاز رو میزنه و به محض اینکه سوار ماشین میشیم کلاه فسفری به دو خودش رو میرسونه و دستش یه یک و نیم لیتری نوشابه است با چهارتا لیوان یه بار مصرف. از جایگاه که خارج میشیم کلاه فسفری بهمون نوشابه تعارف میکنه. من و دانشجو میگیریم. راننده قبول نمیکنه. - نوشابه دوست نداری؟- دهنم رو شیرین میکنه بعدش باید آب بخورم.- نوشابه شیرینه ؟ نوشابه که گازداره.- می‌خندیم. ربطش رو کسی نفهمیده ولی در اخر راننده راضی میشه یه قلوپ بخوره. سرم کمی درد میکنه. ادامه اش رو هم در ادامه مینویسم. فعلا یکم چشمام رو ببندم ببینیم که به کجا میرسیمتصادف کردیم. </description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 14:57:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیگران</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-yzv96hfsx7zc</link>
                <description>کاش میتونستم به وظایفی که نسبت به دیگران دارم کاملا بی اعتنا باشم و کاش کسی از دستم ناراحت نمیشد.ادم قرار گرفتن تو مرکز صحنه نیستم و نمیتونم پارتی پرتاب کنم برای خودم. دوست دارم به راحتی محو بشم. این حجم از مسئول بودن در قبال دیگران و احساساتشون بی سابقس.زندگی پیچیده عوضی</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 12:15:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من dead inside تر از پیشم دارم dead inside تر هم میشم یا epilogue</title>
                <link>https://virgool.io/@Paroo/%D9%85%D9%86-dead-inside-%D8%AA%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D9%85-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-dead-inside-%D8%AA%D8%B1-%D9%87%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-epilogue-yp97nqmhtwvg</link>
                <description>تلاشی مذبوحانه در راه بازسازی نقاشی سرگردان بر فراز دریای مه اثر کاسپار دیوید فردریشعنوان گویای همه چیز هست. امروز کلی ملت بهم زنگ زدن و تبریک گفتن که مبارکه و این ها. در حالیکه اصلا هیچ خبری نیست. من چه احساسی دارم؟ هیچی.همیشه در هر اتفاقی توی زندگیم یه چیزی بوده که ضد حال باشه. الان هم هست. باید هیجان داشته باشم؟ احتمالا بله. چه احساسی دارم؟ چیزی شبیه عذاب وجدان. چیزی شبیه نامردی. چیزی شبیه شناخته شدن تحت عنوان یک انسان منفعت طلب و خودخواه. چیزی شبیه شناخته شدن تحت عنوان یه انسان بی احساس. دروغگو. بپیچون. عوضی. بله. بله بله. زندگی تخمی. همیشه ازت طلبکارن. من این چیزی که هست. چیزی که نمیدونم چیه رو در مرحله اول به مادرم و در مرحله دوم به پدرم که قراره خیلی ها رو با پز دادن زخمی کنن تبریک میگم. بعدش به هر کدوم از اعضای فک و فامیل که خوشحاله که یه موضوع جدید برای صحبت کردن تو زمان بیکاری و لالمونی گرفتن توی جمع های فامیلی پیدا کرده، تبریک میگم. باقی همش تسلیته.متاسفانه حتی به خودم هم نمیتونم تسلیت بگم. خیلی گیجم. احساس حال حاضرم نسبت به خودم؟ یه عوضی.میدونید دوستان. من به عنوان یه دانشجویی که در دانشگاه های خوب این مملکت درس خونده اگه بخوام تمام اندوخته های زندگیم رو در یک کلمه خلاصه کنم  میتونم بگم که تا همین الان زندگی من «نسیه» است! در واقع بنده خودم رو تا همین الان پاره کردم که فقط بتونم دکمه ام رو از این مملکت بزنم. هر کاری که میکردم در همین راستا بوده و دیگر هیچ. حالا فرض کن که نروم. در همین لحظه هم معترف هستم که انسان احمقی بودم. که این سبک زندگی تباه تر از باقی سبک زندگی های ما تو این مملکته. ولی خوب مثل تونل بود. اولش پدر مادر ما رود انداختن توی این تونل و ما هم چاره ای جز رفتن تا ته قضیه رو نداشتیم. من آدم خودخواهی نیستم. من فقط یه آدم بی چاره ام. ببخشید که نمیتونم مثل خیلی از این شخصیت های فیلم فارسی ها راجع به آینده ام تو ایران رویا پردازی کنم. من تا همین الان نسیه زندگی کردم. باید برم و نقدش کنم. هرچی که باشه. شاید تهش بفهمم کلاه سرم رفته ولی باید همین رو هم بفهمم. من باید برم و بفهمم که سرم کلاه رفته. باید برسم. این همه زور زدن و نرسیدن به تهش (خوب یا بد) نمیدونم چه بلایی سرم بیاره. شاید دارم دراماکویین بازی در میارم. نمیدونم. در حال حاضر باید به هر قیمتی که شده برم. بله دوستان. ما خوشی ندیدیم به روزگار خودمون. همیشه یه نگرانی ای چیزی بوده که گند بزنه به احوالاتم. من خودخواهم؟ فکر نمیکنم. ولی حال و حوصله اثبات کردنش رو هم به ملت ندارم.</description>
                <category>jack</category>
                <author>jack</author>
                <pubDate>Sat, 01 Jul 2023 20:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>