<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های RazVarzi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parsa.Vakilipoor</link>
        <description>دانش‌آموختهٔ مدیریتم. از تجربه‌ها، اندیشه‌ها و دغدغه‌هایم خواهم نوشت. ✍️</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 07:59:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160620/avatar/nKdEKU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>RazVarzi</title>
            <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لیبرالیسم 2/2</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-22-ru4tg8halatb</link>
                <description>پیش‌گفتاردو اپیزود برای کانال یوتیوب رازوَرزی نوشته بودم که فرصت ضبطشون رو نداشتم. ترجیح دادم اینجا به اشتراک بذارم. قرار بود عین متن رو توی دوربین بگم؛ پس تو هم می‌تونی با صدای بلند بخونی‌ش.مقدمهسلام.من پارسام و این یه اپیزود از رازوَرزیه.پیشتر از اینجا شروع کردیم که ما دستآوردهای مدرنیتهرو می‌خواییم؛ توسعۀ اقتصادی، آزادی اجتماعی و رفاه تکنولوژیک، شکوفایی فردی برامون ارزشه. پس باید بتونیم در قالب یه اجتماع مدرن هم‌کوشی کنیم تا رفاه مازاد ایجاد کنیم. می‌خواستیم توضیح می‌دیم که چطور این معجزۀ 200 سال اخیر ممکن میشه.توی اپیزودهای قبلی دربارۀ مسیر و هدفی صحبت کردیم که همگرا نیستن و دورشونده‌ان: سنت دُگم و دستآوردهای مدرنیته. گفتیم که نمیشه یه پات اینور جوب باشه و یه پات اونور جوب؛ یه‌جا این جوب گشاد میشه. حالا اینکه حاکم یا سیاستگذار باید چکار کنه، یه مبحث طولانی‌ایه که خیلی آدم‌حسابی‌ها بهش پرداختن. منتها گوشی برای حرف‌هاشون نبوده و نیست. برای همین من هم رو به سیاستگذار خیلی حرفی ندارم. بیشتر می‌خوام با خودمون صحبت کنم که توی ایران زندگی‌ میکنیم، دلمون خوشبختی و به‌زیستی می‌خواد و قدرتی بیشتر از یک شهروند معمولی نداریم. می‌خوام راجع به اون کاری صحبت کنم که ازمون برمیاد: تحول فکری.چطور تغییر، در هر مقیاسی، از اندیشه شروع میشه؟خب برای اینکه پرسشمون معنی پیدا کنه، باید بدونیم که چیزی میان درک و دریافت تا عمل آگاهانه هست و اون انتزاعه؛ نوعی فیلتر فکری که تقریباً همۀ جهان بیرون از اون طریق دریافت میشه، تفسیر میشه و احتمالاً دستور واکنش بده.ما برای اینکه دست به عملی بزنیم، بایستی یه کاری برامون ارزشمندتر و بهتر از کار دیگه‌ای جلوه کنه. توی ساحت فردی خیلی بهش آگاه نیستیم و غالباً، اونطور که کانمن میگه، با سیستم1 رفتار می‌کنیم. هر چند به این معنی نیست که سیستم ارزشی نداریم؛ فقط بهش آگاه نیستیم. منتها در سطح اجتماعی و اتفاقاً اجتماع مدرن، جایی که محل تجلی آزادی اجتماعی، توسعۀ اقتصادی و رفاه تکنولوژیکیه، غریزی رفتار کردن و سرسپردن به جواب‌های دمِ‌دستی نمی‌تونه ثمری برامون داشته باشه که کلاً 200 ساله که انسان خردمند بهش رسیده.بیا فرض‌ کنیم که در سطح اجتماعی هم سیستم1 وجود داره، که به‌نظر من داره و همون فرهنگ و سنّت و نظمیه که توی ذهن‌مون با بقا و تولیدمثل گره خورده. این سیستم1 در بهترین حالت بازآفرینی گذشته‌اس و خب گذشتۀ انسان چیه؟ ظلم و برده‌داری. یا تاریخ ایران چطور پیشینه‌ای داره؟ سراسر تراژدی. مردم هم هیچ کجای این معادله نیستن. به‌جای اینکه کنشگر باشن، مبتکر باشن، فکر و ایده رو به صّلابه بکشن، مقلّدن.به نظرم هیچ‌چیز بیشتر از این آدمی رو توانمند نمی‌کنه که بتونه ایده و فکر رو به صُلابه بکشه. توی اپیزود سوم ساختار مغز جانوارن رو توضیح دادیم و اونجا دیدم که قشر پری‌فرانتال مغز انسان چطور درک اخلاقیات و تفکر انتزاعی رو برای انسان ممکن کرده. فقط آدمه که می‌تونه آواتارهایی خلق کنه از اجرای یک ایده و توی ذهنش اونا رو بُکشه. اونقدر این کار رو تکرار کنه تا برسه به چکیده‌ای که پایان خوشی داره. این کار فقط از انسان با توانایی تفکر انتزاعی بر میاد. می‌تونه افکار رو بُکشه به‌جای اینکه انجامشون بده و خودش بمیره یا فاجعه ایجاد کنه. دربارۀ مائو اینطور میگن: آدمی بسیار ایده‌پرداز که هر ایده‌ای به ذهنش‌ میومد رو اجرا می‌کرد. نتیجه‌ش چی شد؟! فاجعه.دنبال چی هستی پارسا؟ می‌خوام بگم تغییر در هر مقیاسی می‌تونه از اندیشه شروع میشه: چه فردی و چه اجتماعی. و می‌خوام بگم که اندیشه برای اینکه تغییر کنه انرژی می‌بره. باید فعالانه مطالعه کنیم، یاد بگیریم، فکر کنیم، نقد کنیم و گفت‌وگو کنیم. این کارها غریضی و بدیهی نیستن.پیشتر کمی جامعه و فرهنگ رو نقد کردیم. دیدیم که در ساحت اجتماعی چطور دُگماتیک فکر و رفتار می‌کنیم. خیلی‌هامون دین رو متعصب می‌دونیم؛ مخصوصاً نسل جدید که خیلی رابطۀ خوبی با اسلام ندارن. اما من همون رو هم زیرمجموعۀ سنت می‌دونم. و خب راجع به این گپ زدیم.بعد گفتیم که این مدرنیته که دستآوردهای مطلوبی برامون داره، بر سه اصل بنا شده: قداست‌زدایی و تفکر نقاد، عینی‌گرایی و تلاش برای شناخت و پذیرش واقعیت، و لیبرالیسم یا آزادی‌خواهی.شروع کردیم تفکر نقاد رو شناختن. بعدش هم اشاراتی به عینیت‌گرایی داشتیم و نهایتاً آشنایی با لیبرالیسم رو از قسمت قبل شروع کردیم. من تلاشم این بود که ابعاد اقتصادی رو تا جایی که می‌تونم توی جلسۀ قبلی نیارم و بیشتر به مبانی فلسفی و اجتماعی لیبرالیسم بپردازم. اما ما زیستمون اونقدرها جزیره‌ای نیست و  زندگی رو به‌شکل یه داستان تجربه‌ می‌کنیم که سیاست، خانواده، رفاقت و اقتصادمون در هم تنیده‌س. همونطور که جلسۀ قبل به ابعاد اقتصادی داستان اشاراتی داشتم، این قسمت هم ممکنه کلی به ابعاد سیاسی و اجتماعی بپردازم؛ اما هدفم اینه که اقتصاد لیبرال رو بفهمیم. اگه قسمت قبلی رو ندیدی، پیشنهادم اینه که اول اونو ببینی و بعد بیای اینجا.پس برو بریم._لیبرالیسم وقتی در ساحت اقتصادی جلوه می‌کنه، میشه اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد. یعنی آزادی رو برای همۀ فعالین اقتصادی می‌خواد. و ما از قسمت قبل می‌دونیم که اینطوریه. اینجا می‌خواییم ببینیم چرا این سیستم خلق ثروت می‌کنه و چرا به بهترین شکل ممکن خلق ثروت می‌کنه. به من گفتن خیلی علمی حرف نزن، حوصله‌سربر می‌شی. داستان از این قراره...داستان تولید ثروت در مدرنیته300 سال قبل با 1000 سال قبل خیلی فرقی نمی‌کرد. تا همین 200 سال پیش تقریباً تمام دنیا به یک اندازه فقیر بود. و اگر تفاوتی وجود داشت در امکانات طبیعیِ خدادادی یا قدرت نظامی‌ای که به تجاورز و تصاحب سایر اموال ختم می‌شد نفهته بود. کم‌کم اتفاقاتی توی بعضی جوامع افتاد که ثروتشون افزایش داد. یعنی اونا رو از دایرۀ بازی با جمع تقریباً صفر رها کرد. اما این تحول عجیب و غریبی که حالا در اروپا شروع شد و کم‌کم بیشتر دنیا باهاش همراه شدن، خیلی آنی نبوده. یعنی تحولات اینطوری نبوده که امشب معدنی، چاه نفتی، یا تکنولوژی ماشین بخاری پیدا شه و از صبح اروپا غرق در رفاه باشه! این توسعه‌ای که منجر به رفاه بیشتر شد ریشه در تحولات فکری‌ای داره که طی هزار سال قبلش پویا بود.داستان از اونجایی شروع شد که نگاه‌ها به ثروت تغییر کرد. یعنی جامعه غربی متوجه شد ثروت فقط اونی نیست که توی طبیعته؛ بلکه به قول آنتوان دو مون‌کرتین انسان خالق ثروته و تولید و اندوختن ثروت نشانۀ رستگاریه. البته این ایده‌ها غالباً در جنبش‌های پروتستانیسم اروپا ریشه دارن. خب همین یه نکته نشون میده که چرا جامعۀ ما که دین‌مون مدام به آخرت تکیه می‌کنه و دنیا رو قُربانی آخرت می‌کنه، نتیجه‌ای جز این وضعی که الان داریم نداره. دربارۀ ایده‌های اسلامِ خودمون جلوتر صحبت می‌کنیم. اما فعلاً به این توجه کنیم که تحول فکر و اندیشه است که به تغییر جهان منجر میشه. اصن شأن نزول این اپیزود هم همینه. چطور نظامی از اندیشه و باور به توسعه و رفاه اقتصادی منتج میشه؟ همچنین باور و اندیشه‌هایی وقتی به عمل بدل می‌شن نتایج فاجعه‌باری دارن؟ فقط آگاه بودن و دونستن اینا ما رو برای جامعه مفید می‌کنه. همین که بدونیم فلان ایده نتیجه‌ش مرگ هزاران آدم بی‌گناهه، مانع از این میشه که پشت سرش الله اکبر بگیم (، البته اگر منافع شخصی‌مون ایجاب نکنه!)خب بریم عقب‌تر: منشأ تحول جوامع مدرن چیه؟در سال ۱۸۲۰، ۹۰درصد جمعیت دنیا در فقر مطلق زندگی می‌کردن؛ امروزه این عدد کمتر از ۱۰ درصده. به زبان دیگه، در سال ۱۸۲۰، ۱۰ درصد جمعیت جهان گرسنگی نمی‌کشید اما امروزه تنها ۱۰ درصد گرسنگی می‌کشه و این عدد هر روز کمتر می‌شه.همین بس که رشد 11 درصدی در هر صده رو بسیاری از کشورها در یک سال تجربه کردن. خیلی از اقتصاددان‌ها و فلاسفه سعی کردن به این سوال جواب بدن و خیلی اوقات هم حرف‌های تأمل‌برانگیزی ارائه کردن. داستانش رو مرور کنیم.قبل از هزارۀ دوم، یعنی حدود سال‌های 1000 تا 1100 میلادی، اساساً پولدار بودن و خلق ثروت کاری مزبون و ناپسند بود. بعد از اینکه هزار سال می‌گذره و مسیح ظهور نمی‌کنه، چون در آموزۀ مسیحی اومده بود که مسیح میاد و همه‌چی گل و بلبل میشه، کلیسا نگاهش رو عوض می‌کنه. می‌گه دلیل اینکه مسیح نیومده اینه که جامعه در فقر و بیماری و تباهی داره سر می‌کنه و ما باید با خلق ثروت و تجارت و اینا جامعه رو آمادۀ پذیرش مسیح کنیم.خلاصه، همین بازتعریف ارزش ثروت باعث شد که یه چند تا سوال مطرح شه: چطوری ثروت بیشتری خلق کنیم؟ و چطوری صلح و امنیت رو برقرار کنیم که آدم‌ها به خلق ثروت ترغیب شن؟برای خلق ثروت نیاز به شناخت طبیعت داریم و اینجاست که کم‌کم حوزه‌های علمیه تبدیل می‌شن به دانشگاه‌های امروزی؛ مثل دانشگاه آکسفورد و پاریس. (حالا این اتفاقات اوایل هزارۀ دوم اروپا رو مقایسه کنید با ایران قرن بیست‌ویکم که می‌خواد علوم انسانی رو از دانشگاه‌ها حذف کنه و علوم اسلامی و علم حوزۀ علمیه رو جایگزین کنه!) و همچنین با علم حقوق تلاش می‌کنن تا امنیت رو تضمین کنن. یعنی دیگه نظر شخص و قدرت فئودالی و پادشاه و اینا میره کنار و براساس حقوق باید حکومت کرد. دیگه کم‌کم حکومت قانون اونجاست که تُخمش کاشته میشه.توجه کنید که انقلاب صنعتی مال دویست سال پیشه و حاصل پیشرفت‌های علمیه. این علم تجربی از دانشگاه‌ها و در دل یک نظام حقوقی و اخلاقی که خودش دویست سال قبلش، 1600 میلادی، ایجاد شده بود، بوجود میاد؛ جایی که تولید ثروت ارزش شده.نقش بازار آزاد چیه؟پس برای تولید ثروت هم باید علم داشت و هم اعتماد، بنیادی‌ترین نهاد زندگی‌ اجتماعی، بر جامعه حاکم شده باشه. نهایتاً برای اینکه علم رفاه رو افزایش بده و خلق ثروت رو ممکن کنه، باید به تکنولوژی تبدیل شه و برای این نیاز به ساز و کار بازار داریم. بازار جاییه که کارآفرین‌ها میان و پیشرفت علمی رو به پیشرفت تکنولوژی تبدیل می‌کنن و توأمان که رفاه رو افزایش میدن، توزیعش می‌کنن.یه تعبیر دیگه از این ساز و کار بازار اینه که اقتصاد بازار عملاً کارش اینه که کالای لوکس رو به کالای انبوه تبدیل کنه. اینایی که در نقد سرمایه‌داری حرف می‌زنن به این نکته توجه نمی‌کنن که یه زمانی خودرو، عمل جراحی، قاشق و چنگال و حتی حموم توی خونه کالای لوکس بودن. این رفاهی که زندگی امروز طبقۀ کارگر رو به شاهان 200 سال پیش بدل کرده، نتیجۀ نوآوری لیبرالیسم و نظم سرمایه‌داری بوده.تا زمانی که همین مفهوم رفاه وجود نداشت که اولین بار آنتوان دو مون‌کِرِتیَن (1615م) معرفی‌ش میکنه، تلاش آنچنانی هم برای تولید ثروت نبود. همین تحول در تفکره که نمودِ عملیِ‌ اونچنانی ایجاد می‌کنه. به جایی میرسه که پولدارهای غربی عملاً علم و دانش رو کلاس می‌دونستن. هر کی چهار قرون پول جمع می‌کرد، یه آزمایشگاهی توی زیرزمین خونه‌ش میزد. یا هر کی که ثروتی به‌دست می‌آورد، به‌جای اندوختن راکد، سرمایۀ کاری می‌کرد و کارخونه‌ای می‌زد. این پیشرفت دویست سال اخیر ممکن نبود تا زمانی که آحاد اروپا به این باور نرسیدن که ثروت خوبه، تولید ثروت خوبه و به‌زیستی‌مون دست خودمونه (این همون نگاه عینی به جهانه.) و به این جمع‌بندی رسیدن که برای عملی کردن این ایده‌ها به زیرساخت‌های نهادی احتیاج داریم.قبل از آدام اسمیت همه فکر می‌کردند که با غارت میشه به ثروت رسید. برای رد این تئوری مرور حملۀ اسکندر به ایران جالبه. میگن چیزی حدود 60 میلیارد دلار غنیمت جنگی بدست آورد. یعنی بزرگترین حکومت جهان اون زمان به پول امروز 60 میلیارد دلار ثروت اندوخته داشته. تقریباً معادل چیزیه که ایران توی یکی‌دو سال تحریمی نفت می‌فروشه!ادامۀ تحول اندیشه و تولید ثروت (دعوا سر اندیشه و نهاد!)برای اولین بار آدام اسمیت، توی قرن 18، حاکمیت قانون و آزادی رو بستر بازی بُرد‌بُرد خلق ثروت شناسایی میکنه و توی کتاب ثروت ملل از دست پنهان بازار حرف میزنه. سه روش برای کسب ثروت وجود داره: غارت (پایدار نیست)، گدایی از دیگران و مبادلۀ آزاد. انسان خردمند، یا هوموسیپینس، 50 هزار سال عمر داره. فقط 300 ساله که پیشرفت با این سرعت براش ممکن شده. این پدیده حاصل تحولات نهادی‌ای بوده که صورت گرفته. (هی میگم نهاد، نهاد؛ توی پرانتز بگم نهاد چیه. نهادها، به تعبیر داگلاس نورث، برندۀ نوبل اقتصاد، قواعد بازی‌ان. نهادها دربرگیرندۀ قوانین، هنجارها و مقررات رفتاری‌ان.)چیزی که لیبرالیسم بهش باور داره، اینه که نهادها از پیش داده‌شده نیستن. حاصل تفکر انسان‌ها و جوامع‌اند. البته که اندیشه‌ها، انتزاعات و نهادها با هم کلی بده‌بستون دارن؛ اما در تحلیل نهایی، final analysis، باید اول به اندیشه پرداخت.مک‌کلاسکی میگه اونجایی که آزادی محافظت می‌شه ابتکار و خلاقیت شکوفا میشه. اون توی کتاب &quot;چرا لیبرالیسم جواب میده؟&quot; استدلال میکنه که پیش‌شرط لازم برای رشد در جهان مدرن نهادهای چکش‌کاری‌شده‌اس: حاکمیت قانون، پاسخگویی حاکم و اینا؛ اما شرط کافی نیست. باور به این نهاد‌های چکش‌کاری شده‌اس که می‌تونه به توسعه و مدرنیته برسه. نمونۀ بارزش هم کشور دوست و همسایه افغانستان. آمریکا توی دهۀ 2000، بعد از اون نظامی‌گری‌ش توی افغانستان، با مهندسی نظام سیاسی اومد یه دولت با قیود آمریکایی آورد سر کار. بعد از 20 سال می‌بینیم که دوباره طالبان اومد. درسی که به همه‌مون میده اینه که جلوتر از تکنولوژی، نهادها و قانون‌ها و بقیۀ جنبه‌های مادی، بایستی فکر و اندیشۀ من و تو تغییر کنه.پدر نگران آیندۀ دخترش در ایرانه. مادر نمی‌دونه فرزند نابغه‌ش توی ایران سر از کجا در میاره. جوون می‌خواد آیندۀ خودش رو توی ایران بسازه. این‌ها می‌تونه از ساختارها و نهادهای حاکمیت طلب شه و باید هم بشه؛ اما قبلش باید اندیشه‌ای پذیرای اون پرورش بدیم. (این پیام شأن النزول این اپیزوده!؛پرانتز رو توی تدوین زیرنویس میکنم.)توی اپیزود روانشناسی پول دربارۀ پیش‌نویس‌های پولی صحبت کردیم. (اگه اون اپیزود رو ندیدی، حتماً بهت توصیه می‌کنم. اپیزود دوم رازوَرزیه.) یه چیزی که میشه به‌نوعی فرهنگی و نهادی دونست اینه که پیش‌نویس جامعۀ رمانتیک‌مآب و عرفان‌زدۀ ایرانی بیشتر به &quot;اجتناب از پول&quot; عه.وقتی ما نتونیم خلق ثروت رو توضیح بدیم، ثروتمند رو دزد می‌دونیم و تلاش برای نهادسازی برای افزایش ثروت رو غیراخلاقی می‌دونیم. این چیزیه که توی فرهنگ سنتی‌روستایی ما وجود داره و چیزیه که تا پیش از تحولات فکری قرون وسطی در اروپا هم رایج بود. اصن دلیلی که مسیحی‌ها با یهودی‌ها بد بودن، این بود که یهودی‌ها در تجارت جِدّ و جهد می‌ورزیدن. و چون جامعۀ اون زمان سود یکی رو نتیجۀ ضرر دیگری می‌دونست، خب اینطور تلقی می‌کرد که اینا کثیف و نجس‌ان. همچین نگاهی، برای ما ناآشنا نیست و نتیجه‌ش اینه که دنیا رو مدام به آخرت فروختیم و می‌فروشیم.کشف آدام اسمیت عملاً شرح این علامت سوال بود. می‌گفت که آدمی برای رفع نیازهای خودش دنبال ثروت میره؛ اما برای این کار بایستی که به نیازهای دیگران پاسخ بده. در واقع، ثروت پاسخگوی نیاز مادی آدمه و مبادلۀ آزاد منشأ خلق ثروته. این قضیۀ بدگمانی به ثروتمند حل نشد تا اقتصاد‌دان‌ها توضیح دادن که میشه ثروت رو برای همه زیاد کرد.(یه گریز کوچولو به سعدی بزنیم. سعدیِ ما، 800 سال پیش، گلستان رو نوشته. باب هفتم کتاب، در تأثیر تربیت، یه حکایتی داره به نام &quot;جدال سعدی با مدعی در بیان توانگری و درویشی&quot;. الله اکبر به این قلم. اصن قند و عسله. گلستان رو صد بار هم بخونی خسته نمی‌شی!داستان از اینجا شروع میشه که یه بابایی نشسته بوده داشته از خوی پلید ثروتمندها حرف می‌زده:کریمان را، به دست اندر، دِرَم نیست / خداوندانِ نعمت را کَرَم نیستسعدی اونجا خودش رو پروردۀ نعمت بزرگان می‌دونه و وکیل مدافع ثروتمندان واقع می‌شه:توانگرانْ دخلِ مسکینان‌اند و محتملِ بارِ گران، بهرِ راحتِ دگران.داستان ادامه داره و با طنزی با طرف دعواش دست به یقه میشه و می‌رن پیش قاضی. آخر قاضی می‌گه آدم خوب و بد همه‌جا هست: گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم‌اند.خیلی داستان بامزه‌ایه و در ساحت مردم‌شناسی که اصن شاهکاره. مشکل اینه که اون موقع نمی‌تونسته توضیح بده که ثروت جامعه بازی جمع صفر نیست و می‌تونه زیاد بشه. در واقع سرمایه‌دار، هر چقدر هم که طماع باشه، برای پیگیری طمعش باید به جامعه سرویس بهتر بده و نهایتاً همه از این منتفع می‌شن. خلاصه سعدی اون موقع متوجه خیر توانگر‌ها برای جامعه بوده: دَخل مسکینان و مُتحمّل بار‌های گران.)به بحث نهادمون برگردیم. هایِک، یکی از بزرگان اقتصاد مکتب اتریش، استدلال می‌کرد که نهاد محصول کنش‌ انسان‌هاست و کسی اون‌ها رو طراحی نکرده؛ زبان یک نهاده. پول یک نهاده. اصن مهم نیست چند بار دیگه تاریخ بشریت تکرار شه، انسان دوباره پول رو خلق می‌کنه. پول نهاد خودجوش و خودانگیخته‌ایه که انسان‌ها حتی قبل از دولت‌ها اختراعش کردن. مفهوم نهادهای خودانگیختۀ هایک خیلی جالبه. مثلاً شما توی هر زندانی که برید نخ سیگار کارکرد پول داره؛ چیزی که ارزش بقیۀ چیز‌ها رو با اون می‌سنجن. جالب نیست؟! یادمون بیاد که طبق نظریۀ قراردادها، دولت رو برای این می‌خواستیم که این نظم خالق ثروت رو دوام ببخشه. اگه بشینیم نهادهای خودجوشی که توسعۀ مدرن رو در پی داشتن بررسی کنیم، می‌بینیم که در جهت شکوفایی آزادی انسان عمل کردن. هایک میگه تمدن جدید روی همین آزادی بیان شده. پس اینم شد نگاه هایِک!جامعه‌شناس‌ها و بسیاری از نهاد‌گراها، نقطۀ آغاز تحولات رو نهاد می‌دونن. گردن‌کلفت‌هایی مثل دارن عجم‌اغلو، داگلاس نورث، محسن رنانی، محمد فاضلی و... . اگه بخوام صادق باشم، من نمی‌دونم که باید اول به کدوم پرداخت. هر دو طرف، ایده‌ها و استدلال‌های جالب توجهی دارن. این دعوا رو به صاحب‌نظرها وا می‌ذارم. اما علی‌الحساب این چیزیه که در توان ماست و این چیزیه که در دسترس ماست. اگه بپذیریم که نهاد و اندیشه برهم‌کنش دارن، که دارن، به هر حال برای تحول باید از یدونه‌شون شروع کرد. از اون جایی که مخاطب خودمونیم، من می‌گم اندیشه‌مون رو بررسی و بازنگری کنیم. اگه توی یه دنیای ایدئالی حاکم حرف‌های ما رو می‌شنید، اول به تحول نهادی هم می‌پرداختیم. (و باز بر می‌گردم به شأن النزول این اپیزود، من و تو اگر اندیشه‌مون تغییر کنه، نهادهایی که تولید می‌کنیم تغییر میکنه و این اتفاق می‌تونه به تحولی ورای تصورمون ختم شه.)لیبرالیسمآزادی در رأس هرم ارزش‌های لیبرالیسمدربارۀ نهادها نکته‌ای که باید حواسمون بهش باشه، اینه که نهادها فقط محدودیت نیستن، توانمندکننده هم هستن. خانواده یک نهاده؛ توأمان که محدودمون می‌کنه، بهمون معنا و هویت می‌ده. قانون یک نهاده. آزادی هم یک نهاده. اصن همین. نکته اینه که نهادها تجلی‌گاه ارزش‌های انسانی‌ان. همین شاید این نشونه رو بهمون بده که به‌جای اینکه نهادهایی که در غرب به آزادی ختم شدن رو وارد کنیم، کاری که پهلوی‌ها سعی در انجامش داشتن، ابتدای امر، اندیشه و باورهامون رو آزادی‌خواه کنیم.تولید ثروت اگر چه در محدودۀ نهادها انجام می‌پذیره، تنها در صورتی ممکنه، که آزادی هدف نهایی باشه. اگه آزادی رو وسیله بدونیم، هر زمان به هر بهونه‌ای سَردَمدار قدرت ممکنه که طمع کنه تا آزادی رو محدود کنه و چی دمِ دست‌تر از ناامنی داخلی و منطقه‌ای. شورشی در داخل یا تنشی در خارج تمام اون بهونه‌ای رو که حاکم نیاز داره تا آزادی جامعه رو به بند بکشه، فراهم می‌کنه. به قول هایِک، شأن انسان آزادیه. شاید بپرسید: چرا آزادی باید هدف غایی باشه؟ هایک جواب میده: چون اگه نباشه کلاً از بین میره. و اونجاست که آزادی و ثروت با هم از بین میره. پس همۀ نهادها برای این باید درست شن که از آزادی انسان حفاظت کنن؛ نه برای اینکه انسان رو به بهشت ببرن یا به رفاه مادی برسونن؛ اهدافی که ایدئولوژی اسلامی و مارکسیسم دنبال می‌کردن. نتیجه‌ش هم جز فاجعۀ انسانی چیزی نبوده.پس چی شد؟ هر نهادی مثل تموم نوآوری‌ها، اول در ذهن افراد اتفاق می‌افته. نقطه آغازین هر نهاد ایده است. اونچه اهمیت داره «خشت اول» و بنیاد نهادهاست نه نهادهای رسمی که در اون‌ها ایده‌ها بیان می‌شن. ما می‌تونیم یک پارلمان داشته باشیم اما بدون لیبرالیسم، پارلمان ما بی‌معنیه. ما می‌تونیم یه باشگاه فوتبال داشته باشیم، اما بدون بازیکن‌های باانگیزه و ماهر، صرفاً گروهی از افراد هستن که دنبال توپ فوتبال می‌افتن. افراد، نه نهادها، باعث شکوفایی و خلق ثروت می‌شن.علاقه به بازتوزیع عامل این ثروت‌آفرینی نبوده. شاید گرفتن پول از یک طبقه و دادنش به طبقه‌ای دیگه در کوتاه‌مدت اوضاعشون رو کمی بهتر کنه، اما هیچ شباهتی به رشد ۳۰۰۰ درصدی که لیبرالیسم سبب شد نداره. بازتوزیع بر اساس حسادته و حسد در مسیحیت، اسلام و یهودیت و هر آیینی که بر پایۀ عقل سلیم، گناهه. حسادت سیاست رو نابود می‌کنه. حسادت رو هیچ‌وقت نمی‌شه ارضا کرد. همیشه فرد ثروتمندتری وجود داره. همانطور که فرد باهوش‌تری وجود داره. سیاست معقول اینه که بذاریم افراد با توانایی‌های مختلف با هم آزادانه معامله کنن تا به تمامی جامعه سود برسونن.دیدهٔ اهلِ طمع به نعمتِ دنیا / پُر نشود همچنان که چاه به شبنمپس زدن موانع لیبرالیسمبیایید یکم بیشتر راجع به ایده‌ها و باورهای رایجی صحبت کنیم که به‌نظرم میشه نوعی سنت اقتصادی یا باورهای اقتصادی سنتی بهشون نسبت داد. یادمون نره که راجع حاکم حرف نمی‌زنیم و مخاطبمون خودمونیم. این ایده‌هایی که می‌خواییم درباره‌شون صحبت کنیم، باورهای ما مردم عامه‌ان که، به‌نوعی، کُنش اجتماعی ما و مطالبۀ ما از حکومت رو شکل می‌دن و به‌نظرم دونستنشون خیلی مهمه. چون اگر ندونیم چی رو مطالبه می‌کنیم، در بزنگاه تاریخی بین خمینی و بختیار، خمینی رو انتخاب می‌کنیم. اما اگه بدونیم چی میخواییم، آگاه باشیم به بنیان‌ها و نتایج خواسته‌مون، اونقدرها خودمون رو به دست سرنوشت از پیش‌نوشته‌مون نمی‌سپاریم. فعالانه انتخاب می‌کنیم و احتمالاً نتیجه‌ای جز اونچه تا الان گرفتیم، بگیریم. امیدوارم!یکی از دام‌هایی که در کمین‌مون نشسته میل‌مون به بازتوزیع ثروته. صدجور مدل اقتصادی هم براش ارائه می‌دن که از غنی بگیریم بدیم به فقیر. اما این عملاً شدنی نیست. توی اپیزود روانشناسی پول بهش اشاره کردیم. کی می‌دونه که یک دلار برای هر کی چقدر می‌ارزه؟ و کی صلاحیت تصمیم‌گیری برای من رو داره؟ بعد اگه دیگری‌ای می‌تونه مطلوبیت من رو بسنجه، پس می‌تونه مسئولیت من رو هم به عهده بگیره و اون وقت من کی‌ام؟ من کسی‌ام که مسئولیت‌پذیر نیستم، معنایی ندارم و هویتی ندارم. اون‌وقته که دیگه اخلاقی هم رفتار نمی‌کنم. امروز می‌دونیم به نسبتی که شاخص آزادی اقتصادی کشور‌ها بالاتره، فساد توشون کمتره؛ و برعکس. ایران به عنوان یکی از فاسد‌ترین اقتصادهای جهان، رتبۀ آزادی اقتصادی‌ش 169 عه!اینو توی پرانتز بگم که هی می‌گن که اقتصاد ایران سرمایه‌داریه، سرمایه‌داریه؛ دروغه. سرمایه‌داری نظم سخت‌افزاری نظم اقتصاد لیبرالیسمه. چی شد؟! سرمایه‌داری نظم سخت‌افزاری اقتصاد لیبرالیسمه؛ جایی که سرمایه‌ها به بهینه‌ترین شکل ممکن تخصیص داده می‌شن. پس ایران یه اقتصاد رانتی عه، نه سرمایه‌داری. ثروتمند یا رانتیری که توی ایران پولداره و داره پول درمیاره، اصن موافق آزادی نیست. با زد و بند سیاسیه که امنیتش، حقوق مالکیتش و انحصار اقتصادی‌ش رو حفظ می‌کنه. اصن ثروتمند ایرانی دوست نداره اقتصاد آزاد باشه. اتفاقاً آزادی اقتصادی اولین کسی رو که تهدید می‌کنه سرمایه‌داره.ظاهراً این واقعیت که &quot;آزادی نتایج و سرریزهای بسیار مفیدی داره&quot; خیلی بدیهی نیست؛ سهل ممتنع است. یعنی جامعۀ ما عمیقاً باور نداره که آزادی در همه‌چیز و با حفظ حقوق انسانی، می‌تونه جامعه رو به شکوفایی برسونه. بذار الان توضیح می‌دم:تمام نظام اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد بر جنگ رقابتی سواره. لیبرالیسم می‌خواد خلق ثروت رو حداکثر کنه و رقابت آزاد رو راهِ این مقصد می‌دونه. برای خلق ثروتی آنچنانی که غرب توی صده‌های اخیر شاهدش بوده، تک‌تک کارگرها تلاش خودشون رو کردن که بهترین کاری که بلدن رو ارائه بدن تا بتونن حقوق بیشتری بگیرن، تک‌تک کسب‌وکارها تلاششون رو کردن که بهترین محصول رو با بهترین قیمت ارائه بدن و روی مزیت رقابتی‌شون مانور دادن. این رقابت حداکثری شاید اسمش جنگ رقابتی باشه؛ اما عملاً سازندگی رو حداکثر می‌کنه. با سوار شدن روی مزیت‌ رقابتی، تقسیم کار شکل می‌گیره و بهترین موتوری که توی ژاپن تولید میشه، با گیربکسی که کره می‌زنه، تا پیچی که توی ویتنام می‌سازن، توی آلمان سرِ هم می‌شه و کارگری که داره پیچ رو تولید می‌کنه می‌تونه ماشینی رو سوار شه که پادشاه انگلستان توی 1900 نمی‌تونست. این نکته رو هم در نظر بگیریم که این وابستگی متقابل اقتصادی چه صلحی برقرار می‌کنه. چون اگه جنگی شکل بگیره یه طرف گندم نداره بخوره، اون طرف داس نداره درو کنه. اینو صلحِ حاصل از وابستگی متقابل رو بذاریم دربرابر ایدۀ خودکفایی‌ای که ایدئولوژی جمهوری اسلامی هی داره به خوردمون می‌ده!ایدۀ بازتوزیع ثروتی که لیبرالیسم خلق کرده خیلی وسوسه‌برانگیزه؛ ولی انگار یادمون می‌ره که سطح از تولید و رفاهِ همه‌گیر نتیجۀ نظم اقتصادی لیبرالیسم یا همون سرمایه‌داریه. سرمایه‌داری با افزایش رفاه همگانی، بیشترین خدمت رو به طبقۀ کارگر کرده و کارگری که از واژۀ سرمایه‌داری می‌ترسه، متوجه داستان نشده اصن. کسی که الان سرمایه‌ای نداره، از چیه نظام لیبرالیسم می‌ترسه. سرمایه‌داره که باید از آزادی‌ بازارها بترسه و اتفاقاً می‌ترسه. نمودش هم فروختن ایدۀ سوسیالیسمه و تبلیغ کردن روی اینکه من آزادی‌ت رو می‌گیرم و بهت رفاه می‌دم. نکتۀ این قصه‌هایی که تعریف کردم یه چیزه: &quot;اون موقعی که آزادی گرفته می‌شه، رفاهی نمی‌مونه که بخواد تقسیم شه.&quot;پس اید‌های از بین بردن آزادی، رقابت و نظم سرمایه‌داری از طریق بازتویع ثروت به ضرر همه‌ست.یه باوری هم رایجه که &quot;دولت باید حمایت کنه&quot;. بیشتر این جمله رو از کشاورزها، هنرمندها و عجیب‌تر از همه دانشگاهی‌ها شنیدم! همین یه باور رو نقد کنیم به‌نظرم خیلی چیز‌ها در رویکردمون به حل مسائل و البته مطالباتمون از حاکمیت تغییر می‌کنه.اپیزود قبلی گفتیم که هر چقدر دولت بزرگ‌تر، بخش خصوصی و مردم کوچیک‌تر. باید توجه کنیم که وقتی می‌گیم دولت بیاد از مثلاً کود حمایت کنه، باید از یکی دیگه بگیره تا از اون یکی حمایت کنه. یه مثال می‌زنم که حسابی داستان جا بی‌افته:میگیم دولت باید از بخش کشاورزی حمایت کنه. یعنی آب، برق، کود و نهاده‌های مُفت بده. خُب دولت که خلق اقتصادی نداره. توی زنجیرۀ تأمین یه قدم میره عقب به تولیدکنندۀ کود و برق می‌گه با این قیمتی که من می‌گم به کشاورز کالات رو بفروش. برای نهادۀ کودی، مثلاً اوره رو میاد یک‌چهارم قیمت جهانی یا نصف بهای تمام‌شده از تولیدکننده می‌خره و می‌ده به کشاورز. حالا کشاورزی که کود و آبش رو داره مفت از دولت می‌گیره چرا باید این نهاده رو بهینه مصرف کنه؟ در صورتی که اگر مثلاً بذر رو خودش بخره، عمراً اصراف نمی‌کنه. تولید‌کننده‌ای که ما‌التفاوت بهای‌تمام‌شده فروش و قیمتی که باید به کشاورز بده رو از دولت می‌گیره دیگه انگیزه‌ای برای تولید کالا با کیفیت نداره. و کیفیت تولیدش رفته‌رفته اونقدر بد میشه که دیگه با رقبای جهانی نمی‌تونه رقابت کنه. مثل یه زالو می‌چسبه به دولت و برای آخرین قطرات بودجه شمشیر‌کشی می‌کنه. به این داستان دو تا مسئلۀ دیگه رو هم اضافه کنیم: اول، فسادی عه که بین مأمور دولتی و کشاورز اتفاق می‌افته تا جواز چاه بیشتر، کود یارانه‌ای بیشتر و هر چیز مفت دیگه‌ای رو بیشتر بگیره و توی بازار آزاد یا حتی بازار جهانی قاچاقش کنه. اصن اینجاست که قاچاق معنی پیدا می‌کنه. اگه اقتصاد آزاد باشه قاچاق بی‌معنیه. ببین چطور سیستم نظارتی‌ای می‌خواد که بتونه با این فساد مقابله کنه با این فرض که خودش فاسد نشه. دوم، مُعضل منابع مشترکه. حالا که آب مفت می‌دن و من و همسایه داریم از یه ‌جا آب می‌کشیم؛ چرا من نباید کل کویر، شوره‌زار و سنگ‌لاخ رو بذر بکارم تا منفعتم از منابع آبی مشترک مفت بیشتر نشه؟این بحث صد تا ریزه‌کاری داره؛ اما حدس می‌زنم مطلب منتقل شد. همین رو برای بودجه‌های دولتی آموزش، حمایت از صنعت خودروسازی و سیستم سلامت و بازنشستگی دولتی هم در نظر بگیرید. دولت اگر خدمتی می‌ده یا قبلاً پات حساب کرده و یا بعداً دوبله‌سوبله برات حساب می‌کنه. توی همۀ این سیستم‌ها هم &quot;دولت وانمود می‌کنه که حقوق میده، کارمند هم وانمود می‌‌کنه که دارن کار می‌کنه.&quot;پس این باور هم که دولت باید حمایت کنه و زئوس باشه و اینا، یکی از مهم‌ترین موانع آزادیه و سر‌ریز‌های آزادی رو از بین می‌بره.مغالطه‌های آشفتگی دموکراسی و ناعدالتی لیبرالیسمیه مغلطه‌ای هم که اسلام‌گراهای افراطی توی ایران دیدم اینه: می‌گن که دموکراسی یعنی هرج و مرج. و این تا حدی درسته. یادمون نره که آزادی هدفه و دموکراسی وسیلۀ رسیدن به اونه. دموکراسی وسیلۀ حل اختلافه. دموکراسی در جامعه و فرهنگ آزاد‌ باید عملی بشه. و الّا که هیتلر و خمینی هم روز اول رای مردم رو داشتن که. ماهیت زندگی انسان امروز آزادیه. انسانی که پوشش و فرهنگ و دستمزد و همه‌چی‌ش رو دولت تعیین می‌کنه که دیگه آزاد نیست! بعد از این آزادیه که دموکراسی میاد تا راه‌حل‌های مختلف رو برای رسیدن به این هدف به رای اکثریت بذاره. چون طی سالهای اخیر دموکراسی با مدرنیته همراه بود، ممکنه فکر کنیم این باعث اونه. اکثریت نباید بتونه حقوق اقلیت رو زیر پا بذاره.برای اینه که فقط یکی از پایه‌های مدرنیته آزادیه. دیگری تفکر انتقادیه. تفکر انتقادی بایستی در ما نهادینه شه. باید این نوع از تفکر رو یاد بگیریم، تمرین کنیم و به نسل بعدی‌مون انتقال بدیم. شاید میراث تفکر انتقادی، خیلی ارزنده‌تر از ثروت مادی‌ای باشه که برای فرزندمون به‌جا می‌ذاریم.هیچ تضمینی وجود نداره که جامعۀ دموکراتیک خودش با دست‌های خودش راه‌ بردگی رو طی نکنه. به‌جای جامعۀ دموکراسی، چیزی که الان ما هم کاریکاتوری ازش رو توی ایران داریم، باید دنبال جامعۀ آزاد باشیم. جایی که حقوق اقلیت رعایت شه. مردم عادی نمی‌تونن توی حوزه‌های تخصصی رای بدن. مفهوم دموکراسی‌ای که در غرب وجود، دموکراسی در بستر آزادی رو مشروع می‌دونه. ما اومدیم دموکراسی به مردم‌سالاری ترجمه کردیم و دچار سوتفاهم شدیم. و اون بخش نگاه عینی و علمی مدرنیته، پایۀ سوم مدرنیته برای همینه که علم رو به رای نمیشه گذاشت.سوال پیش میاد که عدالت چیه؟ عدالت مفهومی سلبیه؛ یعنی ظلم نباشه، حقی پایمال نشه. عدالت برابری نیست؛ بلکه هم‌خوانی آزادی با مسئولیته. نابرابری در جامعۀ آزاد مشروعیت داره. در غیر این صورت نهاد‌هایی که پایه‌گذاری شده آدم‌های مختلفی توی سیستم بالا می‌رن: توی ایران رانت‌خوارها میرن بالا؛ آدم‌های آنتی‌سوشال و تباه. برابری فقط در حقوق انسانی محلی از اعراب داره: که میشه برابری در برابر قانون، شأن و کرامت انسانی و برابری در permission و جواز. مک‌کلاسکی اینو حسابی توضیح داده که آزادی نه در درآمد، نه در ثروت و نه حتی در فرصته؛ بلکه در اجازۀ شروع بازیه. و این مفهوم در دلش احترامی به قوانین بازی داره. ما نمی‌خواییم به کسی که پزشکی نخونده فرصت بدیم که جراحی‌مون کنه. توی آمریکا برتری نژادی، این برابری در شأن رو زیر سوال می‌بُرد، در ایران و روسیه هم &quot;حاکمیت اراذل اوباش&quot; افراد رو در برابر قانون متفاوت در نظر می‌گیره.یکی آی‌کیو بالایی داره و کلی پول می‌تونه در بیاره، یا دانش رو گسترش بده. یکی اصن تمایلی به پول نداره. یکی قدش کوتاهه. یکی توان بدنی بالایی داره. اینجا ظلمی صورت نگرفته. کسی که ریسک‌پذیر نیست، مسئولیت‌پذیر نیست، توقع پاداش هم نداره. بعید می‌دونم هیچ‌کدوم از ما متوقع باشیم که ثروت ایلان ماسک رو به ما بدن. حداقل اون دسته‌ای از ما که از خودمیان‌بینی دوسالگی‌مون گذر کردیم.مؤخرهخب این بود از راز‌های این دفعه. دوست دارم بیشتر ازت بشنوم. برام کامنت کن که نقدت به حرف‌هام چیه.مرسی که همراه رازوَرزی بودی.تا بعد.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 20:29:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیبرالیسم 1/2</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%84%DB%8C%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-12-ounsijmeocd8</link>
                <description>پیش‌گفتاردو اپیزود برای کانال یوتیوب رازوَرزی نوشته بودم که فرصت ضبطشون رو نداشتم. ترجیح دادم اینجا به اشتراک بذارم. قرار بود عین متن رو توی دوربین بگم؛ پس تو هم می‌تونی با صدای بلند بخونی‌ش. مقدمهسلام.من پارسام و این یه اپیزود از رازوَرزیه.دو تا اپیزود قبل یه تصویر از نظام ناسازگار باورهامون ارائه دادیم. متوجه شدیم که دستآوردهای مدرنیته رو می‌خواییم، اقتصاد توسعه‌یافته، آزادی اجتماعی، تکنولوژی؛ اما تعهدی به اصول مدرنیته نداریم. پایه‌های مدرنیته رو برشمردیم: عینیت‌گرایی، تفکر نقّاد و آزادی یا لیبرالیسم.گفتیم که عینیت‌گرایی در تلاشه که جهان رو به عنوان یه واقعیت مستقل از ذهن بشناسه و همچین نگاهی این بستر رو ایجاد می‌کنه تا واقعیت رو ببینیم نه آرزوهامون رو. گفتیم که عینی‌گرایی تنها راهی عه که تونسته برای سازمان‌دهی جوامع پرجمعیت و متراکم موفق عمل کنه. نگاه تماماً ذهنی و انتزاعی، به‌ویژه با قدرت تام، جز جنگ، جنایت و تباهی حاصلی نداره.اپیزود قبل هم که حسابی به تفکر نقاد پرداختیم. دیدیم که فکر کردن چقدر پیچیدگی داره و چقدر مهمه که با ابزار تفکر نقاد به بهبود فرآیند تفکرمون کمک کنیم و به سمت اخلاقی اندیشیدن پیش بریم.توی این اپیزود می‌خواییم با لیبرالیسم آشنا بشیم تا پازل مدل ذهنی‌مون دربارۀ مدرنیته کامل‌تر بشه و احتمالاً این نگاه روی رفتارمون هم تأثیر بذاره و امیدوارم که یک پله به فهم، درک و پذیرش مدرنیته نزدیک‌تر بشیم. پس برو بریم.جلوه‌های لیبرالیسم یا آزادی‌خواهیاین لیبرالیسم توی زمینه‌های مختلف جلوه‌های گوناگونی داره. در زمینۀ سیاسی به شکل دموکراسی جلوه می‌کنه که بزرگترین منبع قدرت و تصمیم‌گیری رو رأی‌دهنده‌ها می‌دونه.توجه کنیم که تأکید ما اینجا روی شناخت نظری داستانه در حدی که بتونیم با زبانش آشنا شیم و باهاش بهش فکر کنیم (!)، یعنی با ادبیات موضوعی‌ش بهش فکر کنیم و چه خوش که بتونیم نقدش هم بکنیم. کلی ریزه‌کاری داره که اصن آیا دموکراسی سیاسی به خودی‌خود ارزشمنده؟ پاسخ اینه که نه! دموکراسی ارزش ذاتی نداره؛ باید کارایی و عملکرد داشته باشه. در واقع دموکراسی ابزار حل مسئلۀ غیرخشونت‌آمیز و حل اختلاف نظر صلح‌آمیزه. در صورتی ارزش داره که در خدمت آزادی باشه و حقوق انسانی رو محافظت کنه. کما اینکه می‌‌بینیم، ایران و روسیه هم اسماً دموکراسی‌ان؛ اما ذاتاً مافیایی‌ محسوب می‌شن.در زمینۀ اقتصاد وقتی لیبرالیسم جلوه می‌کنه، اقتصاد مبتنی بر بازار آزاد شکل می‌گیره. اقتصاد بازار آزاد رو توی اپیزود بعد حسابی درباره‌ش گپ می‌زنیم. برای الان بدونیم که مالکیت خصوصی و رقابت مهم‌ترین پایه‌های آزادی اقتصادی‌ان. قیمت‌ها رو بازار کشف می‌کنه و بازیگران اقتصادی اعم از تولیدکننده، بازرگان و کارگر آزادانه تصمیم می‌گیرن چه کالا و خدماتی رو به کی بفروشن. سیگنالشون هم قیمته. عملاً هیچ برنامه‌ریزی مرکزی وجود نداره؛ چون عمراً نمی‌تونه جایگزین این سازوکار بشه. این بازیگرها برای اینکه منفعت‌شون رو تأمین کنن، ناچارند هی به مصرف‌کننده خدمات بهتر با قیمت کمتر ارائه بدن. قراره یه اپیزود دربارۀ ابعاد اقتصادی لیبرالیسم بذاریم، چون خیلی مهمه. اصن راه آزادی و شکوفایی هر کشوری به‌نظرم احتمالاً همینه. وجه اقتصادی، ساحت بسیار تعیین‌کننده‌ایه در رسیدن به آزادی.نمودهای دیگری هم لیبرالیسم داره. مثلاً در حوزۀ آموزش منبع معنا خود آموزش نیست، بلکه دانش‌آموزها هستن: ارزش اینه دانش‌اموز‌ها یاد بگیرن که برای خودشون فکر کنن. در حوزۀ هنر، زیبایی رو در چشمان بیننده می‌بینه. همونطور که مصرف‌کننده با خریدن یه محصول بهش نمره می‌ده، رأی می‌ده و ازش حمایت می‌کنه، بیننده هم با وقتی که می‌ذاره با بلیطی که می‌خره به یه هنر رأی میده. در حوزۀ اخلاق، لیبرالیسم بیشترین دایرۀ آزادی رو برای فرد قائله و می‌گه تا جایی با جامعه اصطکاکی ندادی، احساساتت بهترین راهنمای تو اند. فرد تو مهمه که می‌خواد چکار کنه و به کدوم سمت حرکت کنه. هیچ اخلاقیاتی از جامعه بر تو تحمیل نمیشه. حالا شاید بگی خب اینکه بد شد که! معنویات چی می‌شن؟ قرآن کجا رفت؟ حل عطا کجا رفت؟ خب جهان مدرن قائل به اینه که وقتی تو آزاد باشی که معنویات خودت رو دنبال کنی احتمالاً خالصانه‌تر و مقروب‌تر با خدای خودت خلوت می‌کنی تا اینکه دیگری با چماق فیزیکی و رسانه‌ای بالای سرت باشه.این بود جلوه‌های لیبرالیسم در ساحت‌های گوناگون زندگی؛ اما بیا یه لایه بهش نزدیک‌تر شیم.Liberalismارزش‌ها و تعاریف لیبرالیسمآزادی‌خواهی یا لیبرالیسم یه نظام فکری کم‌وبیش خودسازگاره که پیشنهادهایی برای زندگی‌کردن داره. به‌نوعی یه نظام ارزشی پیشنهادی برای زندگیه که در رأس هرم ارزش‌هاش آزادیه.بحث‌های زیادی دربارۀ آزادی شده. جان لاک، اندیشمند انگلیسی در قرن هفدهم، آزادی رو در مفهوم در بند و بردگی دیگری نبودن تعریف می‌کرد. لاک آزادی رو مفهومی سلبی می‌دونه؛ یعنی آزادی منفی رو می‌فهمه و تبیین می‌کنه. می‌گه دیگری یا دیگرانی فرد رو محدود نکنن. در کنار آزادیِ منفی، آزادیِ مثبت وجود داره که ایجابیه. هانا آرنت به این مفهوم از آزادی باور داره، آزادی در ابرازِ وجود و دیده‌شدن. هانا آرنت، آزادی رو عامل انسان‌بودن می‌دونه و آزادی رو در ساحت سیاسی می‌فهمه؛ یعنی آزادی در اقدام و ابتکار در عرصۀ عمومی. این ظرافت‌ها رو در حد اشاره وا بذاریم. تعریف آزادی هزارتا ریزه‌کاره داره که ما توی این قسمت رازوَرزی بنا نداریم اونقدرها هم راز بوَرزیم!خلاصۀ مفهوم اینه که ناآزادی مساوی‌ست با فقر و لیبرالیسم در تلاشه تا با توسعه‌ای که به ارمغان میاره فقرزدایی کنه. توجه کنیم که فقرِ مادیِ صِرف ملاک نیست. دامنۀ انتخاب‌های آدمی در هر زمینه‌ای اگر محدود بشه، آدمی فقیر میشه. لیبرالیسم تلاشش اینه که با زدودن فقر چه در ساحت اقتصادی و چه در ساحت‌های سیاسی و اجتماعی، آزادی رو ممکن کنه.برای ما ایرانی‌ها آزاد نبودن همیشه حس میشه، مخصوصاً اگه زن باشی توی این مملکت. شخصاً نقض آزادی رو طوری درک می‌کنم که به چشم صغیر بهم نگاه می‌شه و درواقع امکان انتخاب ازم سلب میشه. توی این خاک و فرهنگ هم همه ضغیرن جز حاکم! زن که دیگه خیلی صغیره! بگذریم. به‌نظرم خیلی صورت‌بندی دقیقی از ماجرا نداریم. نمی‌فهمیم کجا جلوی آزادی‌مون رو گرفتن. امیدوارم طی این اپیزود و اپیزود بعدی بتونم یه نورافکن حسابی بندازم روش.حالا این لیبرالیسم که معتقده آزادی باید در رأس هرم ارزش‌ها باشه، چطوری می‌خواد به حرفش تحقق ببخشه و چرا؟ چراش که روشنه، برای تولید بیشتر، رفاه بیشتر و دسترسی‌های بیشتر به مواهبی که در عصر مدرنیته ممکنه شدن. لیبرالیسم مانع تحقق آزادی رو دولت می‌دونه. لذا بسیار بهش شکاکه و معتقده بایستی در کوچک‌ترین حد خودش باشه. این جز اون چیزهاییه که ما معمولاً هیچ‌جوره نمی‌فهمیمش. ما معتقدیم دولت باید همه‌کاری برامون بکنه. ما معتقدیم که دولت باید بیشترین منافع رو برای ما تأمین کنه؛ اما هیچ‌وقت نمی‌پرسیم چطوری. این همون موضوعیه که توی اپیزود پنج درباره‌ش گپ زدیم: نظام باور ناسازگار. بذار راحت‌ت کنم، دولت اگر چیزی بهت میده یا قبلاً هزینه‌ش رو ازت گرفته یا بعداً دوبله‌سوبله برات حساب می‌کنه. دولت باید فقط از حقوق انسانی محافظت کنه: زندگی، آزادی و حقوق مالکیت. Life, Liberty, Propertyبرای برقراری این نظمِ لیبرالیسم، حاکمیت قانونو پاسخگویی در برابر قانوناهمیت داره. یعنی یه قانونی باید باشه که با همه برابر برخورد کنه، حتی خود دولت. از اونجایی که لیبرالیسم به دولت شکاکه تمام تلاشش رو می‌کنه تا مدام دولت رو پایش کنه و همچنین قدرت دولت رو مهار کنه. برای همین کوچک‌بودن دولت از منظر کمترین دخالت در اقتصاد معنی‌ داره. آزادی جریان اطلاعات، رسانه و آزادی بیان تماماً ناظر بر رفتار دولته. اینا همون چیزهایی‌ان که فقدانشون، دموکراسی رو از معنا و کارکرد تهی می‌کنه و کرده دیگه!اما این هم کافی نیست. چون ممکنه جایی که رسانه هست، آزادی بیان هم هست، باز دولت قُلدربازی در بیاره و از اموال عمومی دزدی کنه و از زور و اجبار برای پیشبرد رفتارهایی استفاده کنه که ملتش رو نمایندگی نمی‌کنه. پس لیبرالیسم معتقده همون اول نباید به دولت قدرت بی‌مهار داد. مهم‌ترین راهی که برای مهار قدرت یکی وجود داره تکثیر نهادهای قدرت متعدده؛ چیزی که توی سیستم سیاسی آمریکا به بهترین شکل نهادسازی شده. یکی دیگه از ویژگی‌های نظام فکری لیبرالیسم لزوم انجمن‌های اجتماعی‌ایه که اعضاشون رو نمایندگی کنن و رابط بین افراد و حاکمیت باشن. اینم از همون ویژگی‌های بسیار مهم دموکراسیه برای اینکه مؤثر واقع شه: زیست انجمنی مردم.خب، ارزشها چی بودن؟ اول گفتیم آزادی چیه و ناآزادی چیه. بعدش گفتیم دولت باید کوچیک باشه و حافظ حقوق انسانی باشه: زندگی، آزادی و مالکیت. بعدش هم قانونی باید باشه که با همه برابر برخورد کنه و پاسخگویی بهش هم باشه که از آزادی بیان و آزادی رسانه ممکن میشه. تازه اینا هم شرط کافی نیستن، باید نهادهای قدرت متکثر باشن و البته مستقل که حالا ریزه‌کاری‌های حقوقی خودشو داره. اما در نهایت یکی از مهمترین ارکان مؤثرسازی دموکراسی که قدرت سیاسی رو تؤامان ممکن و مهار می‌کنه &quot;زیست انجمنی&quot; مردمه.برای مطالعۀ بیشتر!پس دیدیدم که لیبرالیسم چه عینک فلسفی و سیاسی‌ای داره. برای تکمیل بحث دو تا نکته مهمه: اول اینکه خیلی کاری به آخرت و داستان‌های فرازمینی نداره. منکرشون نمیشه؛ اما میگه برای مسائل و دعاوی زمینی دست‌به‌دامن ماورأ الطبیعه نشیم. راهکار زمینی ارائه میده، میگه هر کی خودش بره نیازهای معنوی‌ش رو پاسخ بده. اونایی هم که میگن زرق و برق و مادی‌گرایی آدم رو از خدا دور می‌کنه، توجه نمی‌کنن که اولاً، گرسنگی هم الزاماً آدم رو به خدا نزدیک نمی‌کنه و از اون مهمتر اینکه خلوص معنوی یعنی &quot;از مادیات تهی بودن&quot;، یعنی اصن نباید ربطی داشته باشه که تو مادیات داری یا نه. اتفاقاً به تویی که زرق و برق از خدا دورت می‌کنه باید خُرده گرفت که مادیات تو رو مغلوب کرده. این از معنویات.نکته دوم؛ برخی آزادی‌خواهی رو به بی‌قانونی متهم می‌کنن. خب دیدیم که اینطور نیست. داستانش هم جالبه. لاک معتقد بود که آزادی حالت طبیعی انسانه، قبل از اینکه دولتها به وجود بیان. آزادی اول بوده؛ دولت بعداً اومده. در حالت طبیعی انسان مالکیت‌هایی برای خودش کسب می‌کنه و ثروتی خلق می‌کنه که نسبت بهشون حقوقی داره، مالکشونه. اما این حالت متزلزله. چون ده درصد شخصیتهای آنتی‌سوشال و ضداجتماعی می‌تونن نظم و امنیت مطلوب رو از بین ببرن. تئوری قراردادها همین رو تشریح می‌کنه: که انسان‌ها برای قوام بخشیدن به تعاملات اقتصادی و اجتماعی‌شون اومدن دولت تشکیل دادن، بهش حق استفاده از قدرت قهریه و پول و مالیات دادن تا براشون امنیت تأمین کنه.دوست دارم همینجا اضافه کنم که چقدر این رابطۀ مالی ملت با دولت مهمه. الان دولت می‌خواد مالیات بگیره و همه از سرمایه‌دار کلون تا یه بقالی کوچولو دارن اعتراض می‌کنن. اعتراض‌شون رو هم می‌شه فهمید، حداقل اون دسته‌ای که استدلال می‌کنن: میگن ما یه دولت ناکارا داریم که ما رو نمایندگی نمی‌کنه، مصداقش هم مثل یه چرخ گوشتیه که هر چی توش بریزی از اون‌طرف گوشت فاسد بهت تحویل میده. خب چرا باید این سیستم معیوب رو تغذیه کنیم؟من متوجه این هستم و تا حدی موافق این استدلالم. معلومه که اگه من پولی در میارم و 25درصدش رو می‌دم به حاکم نمی‌خوام بره برای من فقهی تولید کنه که نتیجه‌ش بشه گشت ارشاد و کتک‌زدن خواهر و برادر‌های من کف خیابون.حدسم اینه که حاکم کُنج رینگه و برخلاف تمایلات درونی‌ش، کف‌گیرش ته دیگه خورده، صندوقش خالیه و نفتش هم مثل سابق فروش نمی‌ره و اونقدر هم چاق و چله شده که قناعت براش تقریباً مساوی با سقوطشه؛ زورش هم زیاده و مالیات رو قراره به‌زور بگیره.من نسبت به این پدیدۀ قریب‌الوقوعِ دردناک خوش‌بینم. چون ما پولی که از منابع ملی معادن و نفت به حاکم می‌دادیم رو لمس نمی‌کردیم؛ اما پولی که از سود بهش خَراج می‌دیم رو با عرق جبین و خون دل در آوردیم. حالا دیگه بی‌تفاوت نمی‌شینیم. شاید کتک‌زدن هم‌وطن‌مون کف خیابون انگیزه‌ای برای اعتراض بهمون نمی‌داد؛ اما اینکه معیشت شخصی و خونوادگی‌مون به‌خطر بی‌افته دیگه برامون شوخی‌بردار نیست. عملاً دولت برای همین تا الان خیلی کاری با گرفتن مالیات نداشت؛ چون می‌دونه که به محضی پولی رو مستقیم از جیب من برداره من ازش سوال می‌کنم که می‌خوای چکار؟ رابطه‌ با جهان رو هموار می‌کنی و راهم رو برای صادرات باز می‌کنی؟ امنیت دختر و همسرم رو وقتی دارن توی پارک قدم می‌زنن تضمین می‌کنی یا برای آب‌بازی هم می‌خوای بگیری‌شون؟ زیرساخت تکنولوژی برام فراهم می‌کنی یا فِرت‌ و فِرت اینترنت و ارتباطم رو با جهان قطع می‌کنی؟گفتیم که آزادی حالت طبیعیه انسانه و اینی که ما حاضر شدیم، قراردادی، دولتی تشکیل بدیم که مالیات بگیره و قدرت قهریه (خشونت) هم برای رعایت نکردن قانون به‌کار ببنده، فقط درصورتی پذیرفته شده‌س که دولت پاسخگو باشه و خواسته‌های مردم رو نمایندگی کنه. اما اصلاً اونطوری نیست که به دولت نیاز نباشه.  در سُنت فکری لیبرالیسم معروفه که به قول توماس پِین: &quot;دولت شرّ لازمه.&quot;لیبرالیسم ایدئولوژی است؟ایدئولوژی، به یک معنا هر نظام فکری کم‌وبیش هم‌ساز و خودسازگار که می‌گه چطور زندگی کنیم. به‌نوعی نظام ارزشی پیشنهادی برای زندگیه. لیبرالیسم همچین ایدئولوژی‌ای هست.معنای دیگر ایدئولوژی اینطوره که مرز انسانیت و غیرانسانیت رو با باور بهش می‌سنجه. (فاشیسم، کمونیست، بنیادگرایی مذهبی) با این تعریف ایدئولوژی هدفش تبیین همۀ رویدادهای تاریخی گذشته و تنظیم مسیر همۀ رویدادهای آینده است. نمی‌تونه این واقعیت که انسان آفریننده، پیش‌بینی‌ناپذیر و منحصربه‌فرده رو بپذیره. پس هدفش اینه که ذات بشر رو در خودش حل کنه. یعنی به‌جای اینکه برای انسان موجود ایده‌هایی ارائه بده تا زندگی‌ش راحت‌تر شه، برای ایده‌ش دنبال انسان می‌گرده. چون انسانی خارج از باور به ایده‌هاش رو نمی‌فهمه کم‌کم شروع می‌کنه به حذف کردن اون مابقی.این ایدئولوژی‌ها همونایی‌ان که آرنت می‌گفت &quot;تنها زمانی بی‌خطر و بی‌ضرر هستن که کسی جدی‌شون نمی‌گیره&quot;؛ وای از روزی که ادعای اعتبار تام این ایده‌ها جدی گرفته بشه... .جایی که ایدئولوژی‌ها اعلام جنگ می‌کنن و راهی جز مرگ یکی یا دیگری وجود نداره، میشه معنی دوم. اینجاست که قداست معنی پیدا میکنه و هر چیزی که به نفع ایدئولوژی‌ باشه بدیهی فرض میشه.آزادی که در رأس هرم ارزشی لیبرالیسمه، می‌تونه هدفی مستقل و ارجمند نباشه. چیزی که برای ما مهمه و همه‌مون می‌تونیم روش توافق کنیم خرسندی بیشتره، حتی اینم نه؛ بلکه درد و رنج کمتره. آزادی‌ای برای ما ارزشمنده که رنج ما رو کمتر کنه و غیر از اون رو ما خودمون با شیوه‌های مختلف پسش می‌زنیم. حالا کسی رو در نظر بگیرید که خودش رو پابستِ بیزنس یا خانواده‌ش کرده و عقل عُرفی اون رو ناآزاد می‌دونه؛ خب لیبرالیسم کاری بهش نداره، و از حق و حقوق انسانی‌ش ساقطش نمی‌کنه. لذا لیبرالیسم در نقطه مقابل معنی دوم ایدئولوژی قرار می‌گیره.موانع لیبرالیسمحالا کمی دربارۀ این صحبت کنیم که لیبرالیسم چی نیست. چه مسیر‌هایی ما رو از رسیدن به آزادی و زیست مدرن منحرف می‌کنن؟ اساساً هر جا سیاست‌های هویت گروهی و ارزش‌های گروهی دنبال شد، حالا هر چقدر این گروه بزرگ یا در اکثریت باشه، و صحبتی از افراد یا انجمن‌های نمایندۀ افراد نشد، یعنی قراره که آزادی نقض شه و حسابی هم نقض شه. درسته ما یه فرهنگ اجتماعی جمع‌گرا داشتیم و هنوز هم داریم. این جمع‌گرایی وقتی در عرصۀ سیاسی به قدرت میرسه، نظام‌های سنتی‌ رو بازتولید می‌کنه و طبیعتاً نتایج سنتی‌ رو.دقیقاً این چیزیه که دوست دارم توجه‌مون بهش جلب شه: ایدئولوژی‌های جمع‌گرا میخوان “تمام جامعه و تمام منابع رو در جهت یه هدف واحد به کار بگیرن” و مخالف اولویت‌دادن به قلمروی اختیارِ افرادن؛ اصالت رو به جمع می‌دن. مهمه که متوجه باشیم برنامه‌ریزی واسه خوشبختی آدم‌ها تو مقیاس بزرگ، شدنی نیست. سلسله مراتب ارزشی یا اخلاقی‌ای که ایدئولوژی جمع‌گرا تولید می‌کنه، یکی از بی‌نهایت سلسله مراتب ارزشی فرده و ایدئولوژی می‌خواد این هرم ارزشی‌ش رو به افراد تحمیل کنه. دیگه کاری به تنوع انسان‌ها نداره. اساساً انسان‌بودن رو با باور به این هرم ارزشی پیشنهادی‌ش می‌سنجه.جامعه ای که عملکردش وابسته به برنامه مرکزیه، معطّل توافق اکثریت هم نمیشه، چون همیشه یه ضرورتی ایجاب میکنه تا نظر اقلیتی به اکثریت تحمیل شه. چرا؟ چون این اقلیت، بزرگترین گروهی از افرادن که میتونن بین خودشون در مورد مسئله‌ای به توافق برسن. چه حکومتی سوسیالیستی باشه چه دموکراسی از هر نوعی، موضوع اینه که برنامه ریزی مرکزی تو این حکومت، به دیکتاتوری منتهی میشه.امروزه اولین مانع لیبرالیسم، و در رأس همه‌شون، کمونیسمه. شاید بگی که ما تحت سلطۀ حکومت اسلامی آزادی نداریم. اونو متوجه‌م؛ اما منظورم برای فردای این داستانه. یعنی من فرضم اینه که بعد از این همه بارون خون، بالاخره پیداش میشه رنگین‌کمون. برای مواجهه با رنگین‌کمون من تهدیدی بزرگ‌تر از نگاه‌های سوسیالیستی و کمونیستی نمی‌بینم. چرا که اینا یه چیز رو خوب بلدن: سوار شدن بر احساسات، لفاظی کردن و دروغ گفتن برای رسیدن به هدف، حالا به هر قیمتی. این سیستم فکری در بازه‌های زمانی مختلف و در پهنه‌های جغرافیایی متعدد آزمایش شده و هر بار به فاجعه رسیده، به‌ویژه آواری که بر سر طبقۀ کارگری که ادعای حمایت ازش رو داشته. چرا؟ چون با واقعیت نسبتی نداره. چون پیش‌فرض‌هاش روی این استواره که انسان باید چنین و چنان باشد! و خب حالا که چنان انسانی نداریم باید بسازیمش و شروع می‌کنن به حذف کردن هر انسانی که از دایرۀ تعریف‌شون از انسان می‌زنه بیرون.دومی‌ش فاشیسمه. راست افراطی و خودکامگی فلان و اینا رو بذاریم کنار. ببین وقتی اوضاع یکم قاراش‌میش میشه، بستر فراهمه که همین قشر اوباش یا فرودست لُمپنی که وَر دست فرادست ارتزاق می‌کرد و ازش محافظت می‌کرد می‌خواد بره جاش بشینه. عملاً قشری که نظام ارزشی درونی نداره و هویت نداره، آمادگی لازم رو داره که به مذهب فاشیسم رو بیاره. یعنی حقیرترین و منزوی‌ترین قشری که پر از خشمه، از زندگی و جامعه‌ش متنفره، میشه چاکر حاکم جدید. به همچین فردی بگی کلاه فلانی رو بیار، سرش رو برات میاره!درسته که ما الان حکومت‌مون اسلامیه؛ اما دلیل نمیشه که بعدش هم اسلامی نباشه. هستن کسایی که هنوز فکر می‌‌کنن اسلام واقعی این نیست و اونه. و ما باید اسلام واقعی رو پیاده‌سازی کنیم تا همه از مواهبش بهره‌مند بشن. بازم این &quot;همه&quot; توی سخنان این عزیزان فقط اشاره به مسلمینی داره که به حاکم باور دارن. ساده بگم جمع‌گرایی در هر شکلی مانع آزادی‌خواهیه: کمونیسم، سوسیالیسم، فاشیسم و اسلام‌گرایی بنیادی.نمی‌خواستم سیاسی شه؛ اما ما توی ایرانیم و زیست روانی، خانوادگی، فرهنگی و اجتماعی رو سیاست داره سیخونک و حتی مختل می‌کنه.فردگرایی و تقابل با ایدئولوژیلیبرالیسم آزادی رو برای فرد می‌خواد. واحدی که لیبرالیسم آزادی رو، با حالا حد و حدودی، در تلاشه تا حداکثر کنه، فرده. این نکته مهمه، چون ممکنه که تو الان احزاب لیبرال غربی‌ای توی ذهن‌ت بیاد که می‌خوان بیش‌جبرانی کنن، گروه‌هایی رو که به حاشیه رونده شده بودن؛ مثلاً فمنیسم افراطی و حامیان LGBT افراطی.فردگرایی مهم‌ترین پایۀ این نگاهه. فرد بالاترین منبع قدرت و معنا برای خودشه. یعنی تنها فرده که می‌تونه برای خودش و اموالش تصمیم‌گیری کنه. این فردگرایی بخشی از فرهنگ میاد؛ اما امکانات تکنولوژی و سبک زندگی مدرن هم می‌تونن اینو تقویت کنن. در کل تا پیش از مدرنیته اساساً فردیت خیلی معنایی نداشته. چون نقش‌ها، کارها، ارزش‌ها و محیط اونچنان تغییری نمی‌کردن. و تو اگه بچۀ یه کشاورز بودی، فقط این امکان برات وجود داشت که کشاورزی کنی، دیگه نمی‌تونستی بری توی دربار یا کار صنعتگری بکنی. می‌خوام بگم بخشی از این فردگرایی زمانی ممکن شد که تمدنی شکل گرفت، اوقات فراغت و منابع مازادی بوجود اومد، و حالا پرورش استعدادها و آزادی فردی به سود جامعه تموم می‌شد. نکته‌م اینه که یه رابطۀ رفت‌وبرگشتی بین اندیشه و محیط وجود داره. که البته لیبرالیسم اصالت رو به اندیشه می‌ده. میگه اگه یه مارتین لوتر سرکشی توی اوایل هزارۀ دوم میلادی نبود که بگه من به اعتراف به کلیسا و اینا باور ندارم، این تغییرات مادی هم در 1800 میلادی ممکن نبود.حالا گیرم که ما مدرنیته رو خواستیم و آزادی رو ارزش دونستیم. باید حواسمون باشه که داریم به چی بله می‌گیم. چیزی که از آزادی جدا نمیشه، مسئولیته. آزادی و مسئولیت‌پذیری دو روی یک سکه‌ان. و البته برعکسش. یکی از دلایلی که اسارت و بردگی می‌تونه خیلی جذاب باشه همین شونه خالی‌کردن از زیر مسئولیته. مذهب می‌گه تو فکر نکن من به‌جات فکر می‌کنم. کمونیسم می‌گه تو کاری به درآمد و اقتصاد نداشته باش، من خودم بازارها رو تنظیم می‌کنم. فاشیسم می‌گه تو کاری به حزب و فعالیت سیاسی نداشته باش، من خودم منافع همه رو تأمین می‌کنم، همه رو نمایندگی می‌کنم. همه‌شون صدالبته برای خیلی‌هامون جذابن، به‌ویژه اون گروهی از ما که هویت و نظام ارزشی درونی نداریم. در قبال این &quot;رهایی‌ از مسئولیت&quot;ی که بهمون می‌دن، آزادی‌مون رو می‌گیرن و پیش‌میرن تا جایی که دیگه فرد‌فردِ ما هیچکس نباشیم. همه برای حاکم و ارزش‌های اون کار می‌کنیم.چیزی که واضحه اینه که ما یه زیست دو ساحتی: می‌گیم که آزادی ارزشه و باید آزاد بود و چقد خوبه که آزاد باشیم؛ اما حاضر نیستیم مسئولیت هیچ‌کدوم از انتخاب‌های خودمون رو در مسیر زندگی بپذیریم.توتالیتریسم از اونجایی شروع میشه که ما نمی‌خواییم مسئولیت‌ زندگی‌مون رو بپذیریم؛ از تصمیم‌گیری‌های کوچیک گرفته تا بزرگ، از نگاه‌مون به اقتصاد و سیاست گرفته تا باورمون به خدا. مرز بین ما و حاکم مثل مرز بین دو تا کشوره، تعیین می‌کنه که گسترۀ هر کدوممون چقدر باشه. حاکمی که تولدت رو توی مسجد با صلوات تبریک می‌گه، آموزشت رو رایگان می‌کنه، فکر پیری و بازنشستگی‌ت هم هست، چرا نباید دربارۀ خوردن، پوشیدن، مناسبات اجتماعی‌ت و اینا نظر بده؟ حالا که نظری داره و قدرتش رو هم داره، چرا نباید اعمال کنه؟ ما نمی‌تونیم آزادی اجتماعی بخواییم، توسعۀ اقتصادی بخواییم ولی از حاکم هم بخواییم که سرویس‌های فراوونِ رایگان بده. ازش بخواییم که ماشین خوب برامون تولید کنه. بخواییم ما رو به خودکفایی برسونه، قیمت‌ها رو ارزون کنه، آخرش هم بریم خونه غُر بزنیم که چرا خودرو ملی تباهه و چرا ما واردکنندۀ بنزین سه‌تومنی شدیم.آزادی بایستی در همۀ ابعاد باشه. در غیر این صورت، صاحب قدرت کم‌کم بقیۀ ابعاد زیستی جامعه رو هم می‌خواد تحت کنترل بگیره. آزادی نمی‌تونه در بستر اجتماعی باشه، ولی در بستر اقتصادی نباشه. اینا خیلی بیشتر از اونی فکر می‌کنیم در ارتباطن و حاکمان خیلی بیشتر از اونی فکر کنیم تمایل به تمامیت‌خواهی دارن.تعهدمون به مدرنیته از پذیرش مسئولیت زندگی‌مون شروع میشه.تفرّدنمی‌دونم چقدر گسترهٔ فردگرایی در ایران رواج داره؛ حدس می‌زنم اونچه جلوی دیکتاتوری اسلامی رو می‌گیره، نه کمونیسم، سلطنت یا هر شکل بسته‌ای از حکومته، بلکه بازتعریف و بازشناسی هویت انسان‌ها در واحد فرده؛ ارج نهادن کرامت انسان در واحد فرده و صد البته، آزادی حداکثری عام برای تمام افراد. آزادی به عنوان اصیل‌ترین کرامتی که برای انسان قائلیم، بایستی در سطح فرد تعریف شه و نه گروه‌های بشری. ملی‌گرایی افراطی (همان ناسیونالیسم)، برابری‌طلبی متوهّم (همان کمونیسم) و قدرت‌طلبی مذهبی اونجایی منحرف شدن که کرامت رو برای جمعی مخصوص و محدود تعریف کردن. و بعدش گفتن: &quot;خب چرا بقیه را نکُشیم تا فقط اون‌هایی که کرامت انسانی دارن بمونن؟!می‌شه حدس زد که خیلی‌ها مخالف وضع موجودن. سوالم اینه: آیا هیچ تفکر منسجمی برای ارائه و اجرا داریم که به این فجایع ختم نشه؟ آیا جامعهٔ ما آمادگی مواجهه با فردگرایی رو دارد؟ اگه نه در بهترین حالت حکومت بعدی‌مون یکی مثل شاه می‌شه. نه اینکه الزاماً حکومت شاه بد باشه؛ منتها هزینهٔ براندازی پیش رو، اون مدل رو از صَرفه می‌ندازه. شاید برای اینکه برای فردایی بهتر آماده باشیم و وضع بهتری تحویل نسل بعدی‌مون بدیم، بهترین کار این باشه که اندیشه‌مون رو سیقل بدهیم.تشکّرمرسی که همراه رازوَرزی بودی. کیف کردم باهات گپ زدم.توی قسمت بعدی هم می‌خوام جلوۀ اقتصادی لیبرالیسم رو بررسی کنم. یکم تاریخ و یکم اقتصاد یاد می‌گیریم با هم.تا اون موقع مراقبت کن.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 20:19:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فلسفیدن در طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B7%D8%A8%DB%8C%D8%B9%D8%AA-k6t0you1jtb6</link>
                <description>مقدمهآخر هفتۀ گذشته با چند تا کتاب و یک دفتر، رفتم یک بومگردی توی آلاشت. افکارم را جسته‌وگریخته نوشتم و چند تایی هم عکس گذاشتم که فضای اقامتگاه و مکانی که مشغول خواندن و نوشتن بودم برای مخاطب ملموس باشد. بیایید برویم در ذهن من. تراس اقامتگاهسفربه تجربه افزودن. ناشناخته را زیستن. رفتن به جایی که خانه نیست.عُرفاً سفر را امری مکانمند می‌انگارند. برخی هم تمام زندگی را سفر می‌دانند. تعریفی نه چنان سلب و تقلیل‌گرایانۀ مکانمند و نه چنان بدون مرز که تمام زندگی را در بر بگیرد، رفتن به دل ناشناخته‌هاست؛ چیزی که تا آن لحظه زیست نشده باشد. این ناتجربه را زیستن ممکن است در مکان، خیال، اجتماع یا در هر ساحتی از پیچیدگی جهان رقم بخورد.سوژۀ تکینتنهاییتکین بودن. در کنار دیگری نبودن. جدا از اجتماع هم‌نوعان بودن.عقل عُرفی تکینگی را هم صرفاً مکانمند و شاید وابسته به هر نوع ارتباط بین‌ انسانی می‌فهمد. اگر کسی بتواند با درخت، کوه و طبیعت ارتباطی مؤثر بگیرد، همچنان تنهاست؟ آیا کسی که با اطرافین هم‌نوعش در ارتباط است ولی ارتباطی در سطح اشتراک لفظی و نه درک متقابل تجربۀ زیسته و اندیشۀ فکر‌شده، تنها نیست؟ تنهایی امتناع شنیده‌شدن و بازشناسی‌شدن توسط دیگریِ هم‌نوع است. تنهایی امتناع ابراز وجود است.زمین بازی کودکانی که هیچ کودکی در آن بازی نمی‌کندامکان و وقوعآیا زمین بازی کودکانی که هیچ کودکی در آن بازی نمی‌کند، همچنان زمین بازی کودکان است؟ کتابی که زیر مانیتور کارمند ادارۀ امور دانشجویان است، کتاب است یا زیرمانیتوری؟ چیزها را با امکانات وقوه‌هایشان بنامیم یا فعلیت و عمل‌شان؟زمانی که کتاب را ورق می‌زنم و می‌خوانم برایم کتاب است و آنگاه که آن را زیر صفحۀ رایانه‌ام می‌گذارم، زیرمانیتوری است. جهان رو به من و برای من چنین می‌نماید. یا بهتر آنکه من جهان را برای خودم فهم می‌کنم و این چیزی است که معنادار است: برای من.می‌گویند زمانی بوده که &quot;من&quot; مرکز و محور جهان نبوده و بعد از انقلاب کُپرنیکی کانت چنین شده است. من فهم و تصوری از آن حال و روز ندارم. این خودمحوری اتمسفر دنیای مدرن است و من گریزی از آن ندارم.همان زمین بازی از نمایی نزدیکترکِ تکراریِ اینستاگرامهر زمان که متوجه بندگی‌ام در اسارات اینستاگرام می‌شوم، آن را پاک می‌کنم. بعد از دوره‌ای که فکر می‌کنم پاکسازی یا به‌ قول فرنگی‌ها دیتاکس صورت گرفته است، آن را باز نصب می‌کنم؛ اما این بار قوانینی برای استفاده از آن وضع می‌کنم تا به دام اعتیادش نیفتم.زمانی پیش می‌آید که کاری ندارم و آگاهانه انتخاب می‌کنم (فارغ از این مسئله که چقدر این تصور &quot;انتخاب آگاهانه&quot; متوهمانه است،) تا وقتم را با اینستاگرام پُر کنم. به خودم قول می‌دهم زمان‌هایی که کار دارم، خودم را به آن نبازم. این اتفاق چند باری تکرار می‌شود. ناگهان متوجه می‌شوم سرنزدن به اینستاگرام علائم تَرک در من ظاهر می‌کند.دوباره در بندگی سر می‌کنم تا ترکِ تکراریِ بعدی.معشوق؛ آنیمایی که بهت شرم می‌دهدمفاهیم آنیما و آنیموس را از کلاس جوردن پیترسون یاد گرفتم. برای اینکه یونگ و نمادشناسی‌اش را درس بدهد، انیمیشن &quot;شیرشاه&quot; را به عنوان نمونه تشریح کرد.سیمبا شخصیت ساده‌لوحِ خودپسندی که از مسئولیتش غافل است یا فرار می‌کند، در خواب خوش اپیکوری است. تا آنکه عاشق می‌شود و معشوق، فیگور آنیمایی خواستنی سختگیر، بی‌مسئولیتی‌اش را به رویش می‌آورد و حسابی بهش شرم می‌دهد. بزرگتری از نسل پیش بهش یادآوری می‌کند که باید مسئولیتش را پیدا کند، خلق کند و آن را بپذیرد. سیمبا معنای زندگی‌اش را می‌سازد و قهرمان زندگی‌اش می‌شود.این اسطوره روایت آن‌هایی است که به کشیده‌ای که از آنیمایشان می‌خورند توجه می‌کنند و از آن غفلت خام پیشابلوغ به تنگ می‌آیند. سنّت و گذشتۀ خودشان را بازخوانی می‌کنند تا تمام امکانات‌شان را بالفعل کنند. حتی اگر توفیق نیابند، تلاشی آگاهانه و با آمادگی در زندگی‌شان به انجام رسانده‌اند. این است اخلاقِ این دوران بشریت.نالا در حال تأدیب سیمباهم‌بازی؛ یارِ مطلوبِ منامروز به حرفی که به یکی از دوستانم زدم فکر می‌کنم. کاملاً ناگهانی استعاره‌ای که از رابطه در ذهن داشتم و احتمالاً دارم، را فاش کردم: من دنبال هم‌بازی بودم.هم‌بازی چه چیزی را دربارۀ من بیان می‌کند؟ اول از همه بویی از کودکی و کودک‌سانی می‌دهد. دوم، نشان از هیجان‌خواهی و تفریح دارد. سوم شاید برابری جایگاه و منزلت را نشان می‌دهد. نمی‌دانم چقدر تصویر شفافی از یار مطلوبم می‌سازد؛ اما کلیتی صادقانه از مطلوبم را بیان می‌کند. آیا ممکن از یاری پیدا کنم که اساساٌ پذیرای این استعاره باشد و حتی مطلوبش باشد؟چقدر این تصویر متفاوت از چیزی است که در نوشتۀ پیشین ترسیم کردم! انگار کسی را می‌خواهم که هم بالغ و مسئولیت‌پذیر باشد و هم کودک و کنجکاو. سوال اصلی این است: آیا من همچین کسی هستم؟ من هم‌بازی خوبی هستم؟ قوانین طرف مقابلم را می‌پذیرم؟ در زمان‌هایی که گریزی از بازی مشترک نیست، قوانین منصفانه‌ای وضع می‌کنم؟ به وقت سختی و به وقت ملال بازی‌ساز و همراه هستم؟غُربت؛ تجربه‌ای پارادوکسیکالهر کجا که خانه نیست، حس همیشه‌غریب و آشنا غربت پیدایش می‌شود. دمِ ظهر آلاشت هم سر‌وکلّه‌اش پیدا شد؛ مثل سفرم به اصفهان، یا دبی یا هر کجایی که خودم را با عادت‌های فردی و فرهنگی خفه نمی‌کنم. هر جا که مثل همستر روی تردمیل عادت‌ها و روتین‌ها نمی‌دَوَم، هر کجا که محرک‌های محیطی آنقدر نیست تا از شدت رنگ کور شوم، و مجالی برای تأمّل و بازاندیشی زندگی فراهم می‌شود، حس غربت گلویم را می‌فشارد. آنقدر در رنگ و نور شدید خیره شده‌ام که اندیشیدن به حال و اکنون برام غریب است. خموده می‌شوم. نفسم تنگ می‌شود. زانوهایم شُل و گام‌هایم نا استوار می‌شود. حس بی‌پناهی، تکینگی و تنهایی سراغم می‌آید. این واقعیت زندگی‌ است و شرایط صرفاً آن را برایم پدیدار می‌کند: من تنها، بی‌پناه و تکین هستم.کمی می‌گذرد و ذهنم به این آشوب حسی‌تجربی گشوده می‌شود و دقیقاً در همان لحظه امکاناتی برای مواجهۀ با آن برایم آشکار می‌شود. نقاط را به هم وصل می‌کنم، کثرت‌ها را وحدت می‌بخشم و کم‌کم همه چیز برای معنی‌دار می‌شود. ذهنم جهان را منظم می‌بیند. کمی می‌خوانم، گوش می‌دهم و می‌نویسم. توان لازم برای جست‌وجو و گردش را بازمی‌یابم؛ این بار با آگاهی و آمادگی بیشتر.تراس اقامتگاه از نمایی دیگرشیطان در جزئیات استچقدر توجه به جزئیات می‌تواند روشن‌کننده، دلگرم‌کننده و منفجرکننده باشد! کتاب &quot;یک هفته در فرودگاه&quot; از آلن دوباتن را می‌خوانم. هر شرحش و روایتش جنبه‌ای از زندگی را نمایان می‌کند؛ مثلاً مسافری که برای نرسیدن به پروازش خشمگین می‌شود و متوجه ذات تحقیرکننده و خسیس جهان نیست. خوش‌بینی و امید پیش از اندازه‌اش ریشه‌های احساس خشم او هستند.روایت‌های جدایی، تنهایی و شکستِ کسانی که از فرودگاه می‌گذرند، همدلانه و مشفقانه تَرَک‌های قلب هر انسانی را ترمیم یا لااقل نوازش می‌کنند. همچنین بسیاری از نکات و تقابل‌هایی که دوباتن به بهترین شکل روایت کرده است، در بسیاری از اوقات شگفتی‌آور و حیرت برانگیز است. نشانه‌ای از هنر باستانی در اتاق وی‌آی‌پی فرودگاه جلوه کرده است، ستون‌ها حسرت ما را در برابر تحمل بار مشکلات‌مان برمی‌انگیزد و اضطراب قبل از پرواز، به رغم تلاش‌های شرکت‌های هواپیمایی، یادآور معراج و مرگ‌مان است. این‌ها گاه نظرگاه و گاه نظام باورمان را معلّق می‌کنند.هر جز خود جلوه‌گاه کل است و در سطحی خود کل است که شناخت می‌پذیرد و شناخت ما را نسبت به دیگر اجزا تغییر می‌دهد. صد البته شناخت ما را نسبت به خودمان تغییر می‌دهد و گاه منفجر می‌کند. در آنی بعد خود آن جز تغییر می‌کند. این آگاهی و خودآگاهی امری پیوسته در حالِ شدن است و امکان نمی‌پذیرد مگر با تعهد به گام نهادن و گشوده بودن به ساحت احتمال محض.کتابی که دستمایۀ متن بالا بودمیان جاده نشستننمی‌دانم این چه وسوسه‌ای است که خیابان‌ها و جاده‌ها در من برمی‌انگیزند، تا میان‌شان چهارزانو بنشینم؛ به‌ویژه که مه دیواری باشد در فاصلۀ دوسه متری از نظرم. این وسوسه نه از سر بی‌خیالی و بی‌میلی به زندگی، بلکه از با ترس و دغدغۀ جان همراه است. شجاعت می‌طلبد؛ اما در ازایش چیزی می‌بخشد جان‌فزا، حیات‌بخش و خاص‌کننده! مسئله دقیقاً همین است: خاص بودن. گویی به رخ کشیدن آمادگی نسبی‌ات برای مرگ، چه بسا بدون ‌دلیل پذیرفته برای عقل عُرفی، من را از صف میلیون‌ها و میلیاردها آدم میان‌مایه جدا می‌کند. این میل پارادوکسیکال چنین می‌نماید که هز زندگی‌ای ارزش زیستن ندارد. لااقل من دوست دارم این طور تفسیر کنم.دویدن، کوهنوردی و در کوهستان دویدن برای همین معنا را بازسازی می‌کنند.بی‌توجهی‌آگاهیچرا و چطور فردی آگاهی را طلب می‌کند؟ چرا و چطور آمادگی را تمرین می‌کند؟ استیصال آغازکنندۀ مسیر است. عدم تمرکز، بی‌پناهی، مسائل و مصائب وجودی در نبود آگاهی و آمادگی جان‌کاهند. در دقیقه‌ای، این عدم تمرکز برای دریافت و مواجهه با امر پدیدارشده به آگاهی می‌آید و همین امیدی را در دل زنده می‌کند که شاید رهایی از مصائب وجودی، تنهایی، بی‌معنایی و مرگ‌اندیشی، از مسیر ذهن‌آگاهی و توجه‌آگاهی بدست آید یا ممکن شود.آغاز مسیر توجه‌آگاهی آگاهی از بی‌توجهی است: بی‌توجهی‌آگاهی.بی‌توجهی‌مان در مواجهه با امر پارادوکسیکالِ غریب که اندیشه نمی‌پذیرد و احتمالاً عقل پیشینی‌مان نمی‌تواند آن را بفهمد و تبیین کند، به آگاهی‌مان می‌آید. این آغازگر ماجراجویی و جست‌وجویی است برای رهایی، نظم‌بخشی و تعالی.من در گوشۀ تراس اقامتگاه در حال فکر کردن به خوانده‌ها و نوشته‌هایم</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 12:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام مقصر است؟ جهان یا جهانِ مدرن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%D9%90-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-djdeftjjllpc</link>
                <description>با برادرم روی یک ایدۀ مشترک استارتاپ همکاری می‌کنم. بهانه‌ای شده است تا بیش از هر زمانی با هم در ارتباط باشیم و به گفت‌وگو بپردازیم. تضارب آرای ما خاص و جالب توجه است؛ او که از دنیای علوم محض می‌آید و با عینک مهندسی به جهان می‌نگرد و منی که نظرگاهم را پروردۀ علوم انسانی است و جهان را متفاوت ادراک می‌کنم.بحثی در باب &quot;رفاه و آسایش؛ محصولِ تکنولوژیِ امروزی&quot; مطرح کرد. &quot;تیندر&quot; را مثال زدم و گفتم تکنولوژی الزاماً دوا نیست. شاید برخی کوشیده‌اند تا به نیاز آدمی برای جفت‌یابی در این زمانه با این مختصات و مشخصات اجتماعی پاسخ گویند، ظاهراً ضد آن را تولید کرده‌اند. نه تنها نتوانسته‌اند به نیاز همسرگزینی برای زندگی پاسخی درخور دهند، بلکه بازی‌شان طوری تغییر کرده است که نفع‌شان ایجاب می‌کند تا کاربر شریکی برای زندگی‌اش پیدا نکند و به جُستن ادامه دهد؛ چیزی که به آن می‌گویند Dating. به شیوۀ تعمیم جز به کل منبری رفتم: &quot;جهان مدرن در پی تلاش برای پاسخ دادن نیازهای انسان، هر چیزی را به ضِدّ خود بدل می‌کند.&quot;از ژست خودم خوشم آمد. چه حالی می‌داد که تمام آن چیزی را نقد کنم که او در آمریکای شمالی، سرزمین تجلی زیست‌ مدرن، در جست‌وجوی آن بود و حتی تقویتش می‌کرد. حس لذتبخشی بود تا جهان بدون تیندر یا بهتر است بگویم جهان بدونِ امکانِ تیندر را سازگارتر با نیاز انسانی توصیف کنم. انگار نیاز انسانی را من به تنهایی می‌شناسم و حتی صلاحیت آن را دارم تا حدود و نحوۀ ارضای آن را هم تعیین کنم. ابزارم هم غُرزدن و خرد شماردن موضوع نقد بود. بیشتر از نقد به لفّاظی می‌ماند.چندی بعد پادکستی به من معرفی کرد و گفت آن را گوش بده. تشکر کردم و خواهش کردم در همین دَم جان مطلب را توضیح دهد. اصرار داشت که شنیدنی است و این کار را نمی‌کند؛ البته بعید می‌دانم که می‌توانست چنین کند. برایش توضیح دادم که چقدر پادکستِ نشنیده، فیلمِ ندیده و کتابِ نخوانده دارم. پیش‌تر که ژست روشنفکری به مذاقم شیرین آمده بود، سبب شد تا منبری دیگر بروم: &quot;از بیژن عبدالکریمی شنیده‌ام که نیل پُستمن، متخصص رسانه می‌گوید: &quot;بشر گذشته یک کوزه اطلاعات داشت که آن را تا آخرین جرعه می‌نوشید؛ اما بشر روزگار ما در کنار اقیانوسی از اطلاعات، از تشنگی می‌میرد&quot;. اینقدر در معرض اطلاعات بودن برای هیچ کدام‌مان خوب نیست. تودۀ امروز خود را به هجمۀ اطلاعات باخته‌ است. مغلوب رسانه و سیل اخبار شده‌ است.&quot; تا اینجا بسیار به من چسبیده بود که چنین روشنفکرانه ژست گرفته بودم. کمی فکر کرد. صادقانه و صمیمانه ازم پرسید: &quot;می‌گویی آن زمان که این همه دسترسی به اطلاعات نبود بهتر بود؟&quot; همین یک پرسش او کافی بود تا بر سر دوراهی قرار بگیرم: منفعت یا حقیقت. می‌توانستم با کلی برهان و مغالطه حرفم را به کُرسی بنشانم و فضای گفت‌وگو را چنان گل‌آلود کنم که صدق در آن گُم باشد.چنان نکردم؛ اما اعتراف می‌کنم که بسیار لغزش هوس‌برانگیزی بود. بعد از آن پرسش صادقانه و صمیمانۀ برادرم بود که متوجه شدم چطور خودم را به پروپگاندای چپ و ضدتوسعه باخته‌ام. تا اینجای متن اعترافی بود برای همدلی با مخاطب متن تا خود را در پایان این متن مؤاخذه نکند و بیشتر از اینکه بر اندیشۀ خودش خرده بگیرد، به ریشه‌های آن فکر کند.‌ در ادامه تلاش می‌کنم تا نوری بی‌افکنم به برداشت‌ اشتباه از مدرنیته یا حداقل چیزی که به آن نسبت می‌دهند.مدرنیته چیست؟پیش از هر چیزی مدرنیته با تقدّس‌زدایی پیوند خورده است؛ یعنی توانایی زیر سوال بردن همه‌ چیز. مدرنیته آن ترجیح و نوع انتخابی است که از پس نقد کردن سنت حاصل می‌شود. با تفکر نقاد می‌توان این امکانات گذشته را فهمید، سنجید و متناسب با اینجا و اکنون به کار بست. مفهوم دیگری که با مدرنیته عجین است، عینیت‌گرایی است؛ یعنی تلاش برای درک جهان به عنوان واقعیتی بیرون از ذهن. توجه کنیم که نگاه عینی و objective صرفاً تلاشی برای شناختن امر واقع است و نه اثباتی برای اینکه &quot;آنچه می‌بینیم، تمام آن چیزی است که وجود دارد&quot;. حاصل همین کوشش، انسان را به دانش و علم مدرن تجهیز کرده است که رفاه تکنولوژیک برساختۀ آن است. نهایتاً، لیبرالیسم و آزادی‌خواهی پایۀ دیگر مدرنیته است. بدون آزادی فردیّتی شکل نمی‌گیرد و کنش نقادانه و سازنده ممکن نمی‌شود. آزادی‌خواهی تلاشی است برای حداکثر کردن حریم خصوصی افراد و به رسمیت شناختن کثرت آدمی.در جایی که 1) تفکر نقادانه باشد و تقدس‌زدایی از سنّت صورت پذیرد؛ 2) عینیت‌گرایی باشد و دانش مدرن متبلور شود؛ 3) بستر آزادی فردی و آزادی‌خواهی فراهم باشد، محصولات مدرنیته امکان تجلی می‌یابد: آزادی اجتماعی، توسعۀ اقتصادی و رفاه تکنولوژیکی.این شرح مختصری از برداشت‌ها از مدرنیته است. شاید بگویید: &quot;یک‌جانبه نگاه می‌کنی و محصولات مدرنیته را تماماً خیر و نیک می‌دانی.&quot; باید بگویم عجله نکنید و اجازه دهید تا طی این چند دقیقه بنیان‌های فکری‌ام را تبیین کنم. این امید می‌رود که سوال‌تان را به نحو دیگری صورت‌بندی کنید.چرا همه می‌خواهند غرب شوند؟کم نبوده است زمان‌هایی که شخصاً در حسرت غرب می‌اندیشیدم؛ با این محتوا: کاش من زادۀ غرب بودم یا کاش ایران در حد غرب پیشرفته بود. حتماً شما هم شنیده‌اید یا شاید گاهی آرزو ‌کرده‌اید که اهل آمریکا یا سوئیس یا هر کجای اروپا بودید. امروز به ضرورت اتفاق‌های تاریخی باور دارم؛ یعنی هر اتفاقی که پیش‌تر افتاده است، باید می‌افتاد. همچنین ضرورت را اینطور تفسیر می‌کنم: هیچ رویدادی نمی‌تواند صرفاً معلول یک علت باشد. تمام تاریخ علت تمام تاریخ است. مسئله‌ این است که چه باوری به حقیقت نزدیک‌تر است و چه باوری شبه‌حقیقت یا فریبی است که صرفاً پروپگاندا ‌شده است. با این اوصاف غُر زدن، حسرت خوردن و آه کشیدن واکنش مُوَجّهی به مطالعه و نقد رویدادها نیست. از آنجا که وجود تیندر ضرورتی است که به انجام رسیده است، اینکه ما فقط و فقط تیندر را نقد کنیم و تقلیل‌گرایانه، امکان خلق تیندر را نبینیم، موّجه نیست. می‌دانم که گُنگ می‌نماید. تحمل کنید.سوال: غرب چه چیزی دارد که مقصد اغلب مهاجران جهان است؟ اگر بگویم در غرب آزادی بیشتر است و امکان تجلی پندار و رفتار در بازۀ گسترده‌تری فراهم است، احتمالاً با من همدل باشید. حال اگر بگویم غرب اخلاقی‌تر است، چه؟ اگر بگویم انسان مدرن نه تنها از اندیشۀ متعالی‌تر و پیچیده‌تری برخوردار است، بلکه اخلاقی‌تر می‌اندیشد و رفتار می‌کند، احتمالاً جا می‌خورید. چرا تفکر متعالی و اخلاقی را مصداق اهدافی می‌آورم که مطلوب مهاجران می‌دانم؟ چون وضعیت خوشبختی معلول آن‌ها است. فردی که مدام اخلاقی‌تر رفتار می‌کند و شفاف‌تر و متعالی‌تر می‌اندیشد، خوشبختی بیشتری را تجربه می‌کند.آمارهای بسیاری وجود دارد که نشان می‌دهد، طی یک صدۀ گذشته، چقدر بزهکاری و تجاوز به حقوق انسانی کمتر شده‌ است. همچنین چقدر انسان‌های بیشتری از فقر خارج شده‌اند. در پایان قرن نوزدهم، 90 درصد مردم جهان در فقر به‌سر می‌بردند، حال آنکه این رقم در پایان قرن بیستم به نزدیک 10 درصد کاهش یافت. یک شاهد برای اینکه چقدر چهرۀ جهان تغییر کرده است، فیلم &quot;Gangs of New York&quot; اثر برادر مارتین اسکورسیزی است. داستان در قرن نوزدهم اتفاق می‌افتد. صورت خشونت بسیار متفاوت‌تر از آن چیزی است که حتی نمی‌توانیم متصور شویم و امروز فقط در جاهایی از جهان دیده می‌شود که، به قول جناب مرتضی مردیها، تاریخ آن‌ها را فراموش کرده است. اگر به اندازۀ کافی ناقد جهان مدرن باشید، احتمالاً اسکورسیزی و هالیوود را خادم نظام امپریالیسم می‌دانید، حق دارید. تاریخ قرن نوزدهم آمریکا را از منابع معتبر مطالعه کنید. خشونتی که می‌خوانید، فقط موسیقی متن ندارد! تصویری نرم‌تر از Gangs of New York نمی‌بینید.شاید بگویید، اگر هم نگویید من یادآوری می‌کنم: &quot;جنگ‌های جهانی اول و دوم در قرن بیستم جنایتی بود که محصول انسان مدرن بود. مدرنیته تنها خیر و رفاه همراه نداشت، بلکه شر بسیاری هم به‌همراه داشت.&quot; دقت به‌جایی است. اجازه دهید من هم چند گزارۀ رادیکال مطرح کنم تا در فراز بعدی بتوانم به پاسخی برسم در حد امکان جامع. می‌توان گفت &quot;انسان امروز تکنولوژی دارد و فرهنگ و اخلاق ندارد. گذشته چقدر بهتر بود که زندگی‌ها ساده‌تر بود. آدم‌ها تنها نبودند. ازدواج‌ها پایدارتر بودند. قدرت و قدرت‌طلبی چنین تام و تمام بر زندگی‌ها سایه نیفکنده بود.&quot; شاید حتی این نقد را هم بیاوریم که &quot;انسان امروز اخلاقی‌تر نیست و فقط شکل خشونت و اِبرازش متفاوت است&quot;.متوجه پراکنده بودن نقد‌های پاراگراف پیشین هستم؛ اما جان کلام این است: گذشته بهتر بود. (نوستالژی‌پرستی)آیا انسان گذشته و زیست پیشین آدمی اخلاقی‌تر بود؟تلاش می‌کنم طی چند پاراگراف بعدی آن نوری که ابتدای متنم مطرح کردم بر این نقد‌ها و مغالطه‌های نهفته در آن‌ها بتابانم.1. بسیاری از نقدها نه به جهان مدرن که به ذات جهان است.البته که خانواده‌ها ناپایدارتر شده‌اند و البته که انسان امروز اگر چه به تیندر دسترسی دارد، تنهاتر است. منتها نمی‌توان نتیجه گرفت که ازدواج‌های دوران گذشته بهتر از تنهایی‌های امروزه است. با یک پرس‌وجو از ازدواج‌های گذشتۀ ایرانیان از پدربزرگ و مادربزرگ‌هایمان در میابیم که حتی لحظه‌ای حاضر نیستیم آن سبک از ازدواج را، که به جعبۀ پاندورا می‌ماند، متصور شویم. یا اگر کمی در دوران پیش از رضاشاه در ایران نقب بزنیم و از کارکرد زیست اجتماعی خان‌محور مطلع شویم، حتماً انصاف می‌دهیم که ترجیح می‌دهیم تا جمهوری اسلامی حجاب را اجباری کند، به‌جای آنکه خان تمام اموال، ناموس و حقوق اولیۀ ما را در تصرف داشته باشد. همچنین در خصوص جنگ‌های جهانی قرن بیستم بایستی به این توجه کنیم که شدّت آن خشونتی که اتفاق افتاد، فراتر از قرون وسطی نبود. فقط ابزار‌ها و تکنولوژی‌های جنگی گسترۀ خشونت را چند برابر کرده بود. انسان تا پیش از جنگ‌های جهانی متوجه نبود که چه اسلحۀ کشنده و نابودگری در دست دارد. بعد از جنگ جهانی دوم، جهان تا شصت سال هیچ جنگ و خصومتی به خود ندید.تمام حرفم این است: انسان تنهاست، دُژخیم است، قدرت‌طلب است و رفتار اخلاقی، آنطور که اتوپیاهای ایدئولوژیک وعده می‌دهند، از خود نشان نمی‌دهد. این نه محصول جهان مدرن و مدرنیته که برساختۀ ذات جهان و ذات انسان است. جهان جایی نابرابر، تاریک و با ناآزادی‌های فراوان همراه است. آنچه به مدرنیسم نسبت می‌دهیم، در واقع مسائل اگزیستانسیال و وجودی بشر است.ابداً اصرار نمی‌ورزم که ایده‌های مدرنیته پاک و منزّه هستند و دستشان به هیچ گناه و خشونتی آلوده نیست؛ اما استدلال می‌کنم که بشر بعد از این دویست سال، برای زیست مسالمت‌آمیز، به راهی دست یافته تا خشونت را حداقل کند، امکان اندیشه و رفتار آزاد را بیشینه کند، همچنین رفاه عمومی را افزایش دهد. فعلاً هم جایگزین بهتری برای لیبرالیسم در ساحت‌های مختلف نداریم. گناهِ ذاتِ خشن، لذت‌جو و قدرت‌طلب انسان را به گردن این فلسفۀ سیاسی‌اقتصادی نیندازیم.2. نوستالژی‌پرستی برای جریانات فکری و احزاب موجّه نیست.نوستالژی اگر شخصی باشد، در حد پفک نمکی و خانۀ مادربزرگ در فلان روستای دوراُفتاده، می‌تواند دلایل روانی داشته باشد و البته پذیرفته‌ است؛ اما اینکه اینقدر آمارهای بهبودِ زیستِ اقتصادی و اجتماعی نادیده گرفته شود، اغلب از سمت احزاب چپ، اتفاقی نیست.نکته‌ای که توجه می‌طلبد، این کوری خودخواسته (willful blindness) از سوی احزاب و کسانی است که اتفاقاً دعوی قدرت دارند. چیزی که آن‌ها نقد می‌کنند، نه برای ساختن جهانی بهتر که برای جلب توده و به تبع آن کسب قدرت است. حال آنکه نیازی به تفکر نوستالژیک نیست. کافی‌ است صادقانه گذشته را بهتر بدانید، همین امروز ورودی‌های روستاها و البته بسیاری از کشورها که تاریخ‌ آن‌ها را فراموش کرده است، به روی همگان باز است. طُرفه آنکه تمام ناقدین این جهان مدرن، در اِمریکا و انگلیز اقامت گزیده‌اند!3. شکل خشونت مهم است.اینکه خشونت را با خشونت برابر بدانیم هم بی‌انصافی‌ است. اعدام‌های قرون وسطی را با اعدام‌های جهان امروز مقایسه کنید. پیش از بریدن سر، بندبند انگشتان، دست‌ها، پاها و تنه قطع می‌شد تا فرد حسابی بمیرد! بعید می‌دانم کسی آن را به اعدام با گلوله یا طنابِ دار ترجیح دهد؛ حتی برای دیگری. اگر این اخلاقی‌تر شدن نیست، چیست؟ احترام به حیوانات، تعامل با همسر، شیوه‌های تربیت فرزند و نحوۀ چانه‌زنی بر سر منافع و قدرت همگی شکلی نرم‌تر و به نظر من اخلاقی‌تر پیدا کرده‌اند. انسان صورتی متمایز از طبیعت وحشی پیدا کرده است. متوجهم که نباید آنچه برساخته انسان است بدیهی دانست؛ اما این ابداً به این معنی نیست که تمام آنچه برساختۀ انسان است شر و مضموم است. اگر غیر از این فکر می‌کنیم، راه روستاها و جنگل‌ها و کشورها با زیست قبیله‌ای به روی همه‌مان باز است.در تحلیل نهایی، اگر بخواهیم برای جامعه تصمیم‌گیری کنیم، نمی‌توان روی چیزی جز شاخص‌های عینی توافق کرد. در غیر این صورت به جنایت و ظلم عده‌ای علیه دیگری می‌رسیم. شاخص‌های ذهنی، بیشتر از واقعیت بر خطاهای شناختی‌ ما سوار است. گزاره‌هایی مثل قدیم بهتر بود، قشنگ‌تر بود، آرام‌تر بود و آدم‌ها کمتر تنها بودند، هیچ نسبتی با واقعیت ندارند. همچنین مبارزه‌ای که باید علیه نیهیلیسم و بی‌پناه بودن انسان در این جهان عَلَم کرد، ابداً ربطی به جهان مدرن ندارد. لیبرالیسم هیچ‌گاه دعوی این را نداشته که نیازهای اگزیستانسیال آدمی را پاسخ می‌دهد؛ اما صد البته زیست این‌جهانی را آسان‌تر می‌کند.امیدوارم هر کس خودش بتواند نیازهای معنوی‌اش را پاسخ گوید. گناه کل را به گردن جز انداختن دردی دوا نمی‌کند، اگر چیزی بر آن فزون نکند.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 18:12:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ‌گرایی؛ مسئلۀ من و ما</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%BE%D9%88%DA%86-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%84%DB%80-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%A7-ftnhldidcttk</link>
                <description>هر دفعه سعی کردم تا غلبۀ پوچیِ زندگی را نادیده بگیرم، محکم‌تر از پیش سر جایم نشانده شدم. نظامی که از داستان و افسانه به دور خودمان پیچیده‌ایم، گه‌گاهی سوراخ می‌شود و وای بر آن گَه و گاه! این خرده‌سنگر‌های داستان‌واره، تنها حربۀ ما علیه نیهیلیسم است و بیایید انصاف بدهیم که استوار نیست.پس چطور است که هنوز پیش می‌روم و زندگی می‌کنم؟ شاید تعریفی که از انسان می‌شود ارائه داد روشن‌کننده باشد: موجودی که چیزها برایش معنی‌دار هستند؛ موجودی که اهم و مهم می‌کند؛ موجودی که جهان را در قالب پتانسیل‌هایی می‌بیند که سلسله مراتب اهمیتی دارند.مشکل چیست؟ مشکل این است که به محضی که پاسخی برای تمییز کار اهم از مهم نداشته باشی، نشانه‌های دیوانگی را بروز می‌دهی. چرا؟ حدسم این است که انسان بخشی از تکاملش معلول افسانه و اسطوره‌هایی بوده است که در پیروی از ناخودآگاه جمعی (به تعبیر یونگ) رقم خورده است. پس اگر افسانه‌ها را باور نمی‌کنی و اسطوره‌ای رفتار نمی‌کنی، البته بعید است که چنین کنی، از تعریف انسان خارج دانسته می‌شوی یا لااقل مشکوک به دیوانگی می‌شوی.مشکل شخصی‌ام دقیقاً این است: برای موجودی با توانایی‌های شناختی خودم، &quot;نمی‌دانم&quot; یا &quot;مهم نیست&quot; یا هر گزاره‌ای که ریشه در نسبی‌گرایی پوچ‌انگارانه دارد، روانم را نابود می‌کند و سینه‌ام را می‌فشارد.اصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسماصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسماقبال این را دارم که در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که متفکر چون محمدمهدی اردبیلی در آن می‌زیَد. همچنین تکنولوژی این دسترسی را فراهم آورده است تا از اندیشه‌های بزرگانی چون ایشان بهره‌مند شوم؛ حتی برای منی که در شهرستان‌ها و روستاهای جنوب کشور جهان سومی ایران اقامت دارم.مطلبی که بالاتر نوشتم، موضوعی است که طی بیست و چند سال عمرم بسیاری از اوقات یقه‌ام را گرفته است. غالباً هم دیوانگی در من به شکل افسردگی حاد خودش را نشان می‌دهد. دوستانی دارم که دیوانگی‌شان جلوه‌های بی‌قراری و آشوب فکری‌عملی دارد. دغدغه‌ای که روانشناسی، علم مدرن غربی، با رویکردهای دارومحور، رفتارمحور و شناخت‌محور تا اکنون فقط تسکینش می‌داد و عملاً هیچ درک مشترکی بین من و روان‌درمانگرم وجود نداشت، جناب اردبیلی به درستی، راستی و البته سرراست، صورت‌بندی کرده‌ است.همین دغدغۀ مشترک من را کمی از خوددیوانه‌پنداری وا می‌رهاند. این صورت‌بندی عمیق از مسئله‌ای که من شاید فقط سر سوزنی از آن را می‌دیدم یا می‌ترسیدم که سطح بیشتری از آن را ببینم، دو واکنش را در من برمی‌انگیزد: اول که می‌ترسم از گستردگی موضوعی که من فقط ابعادی در حد توان شناختی خودم از آن را می‌فهمیدم و همان را هم نمی‌توانستم تاب بیاورم و با سرگرمی‌های گوناگون از مواجهه‌اش فرار می‌کردم؛ دوم امیدوار می‌شوم به اینکه بزرگ و بزرگانی هستند که دغدغۀ مشترک دارند و اتفاقاً بنا به مبارزه با آن را نیز دارند. این دومی برایم دل‌گرم‌کننده‌ است.نقدهای بسیاری دربارۀ این تلاش ستودنی جناب اردبیلی شده است و حتماً می‌تواند به آن‌ها دسترسی داشته باشید. اگر دغدغه‌ای مشابه آنچه بالا‌تر گفتم ذهن شما را هم می‌آزارد، توصیه‌ می‌کنم کتاب &quot;اصول مبارزه در زمانۀ نیهیلیسم&quot; از محمدمهدی اردبیلی را مطالعه کنید. تلاش‌شان از این جهت بسیار ستودنی است که نظامی برای کاربست امکانات موجود چه در فلسفۀ غرب و چه در نظام فکری شرق، برای مواجهۀ با نیهیلیسم ارائه کرده‌اند. برای من دانستن اینکه اساساً امکانی وجود داشته باشد تا با این بی‌معنایی مطلق مبارزه کرد حیرت‌آور است و این کتاب امکان را نشان می‌دهد. </description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 16:29:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز خیال؛ نقشی از فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%82%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-y3qgp2knvpvo</link>
                <description>وه از این خیال! وه از این خیال! امروز برای لحظاتی ذهنم را از بند چهارچوب‌های همیشگی‌اش وارهانیدم. دیر زمانی بود که همچین فرصتی برای مهیا نکرده بودم. شروع سریال &quot;روزی روزگاری&quot; از خاطرم گذشت. اسبی وحشی که در میان بیابانی، بدون زین و افسار می‌دوید از پسش گرد خاک به‌پا شده بود. حال همان اسب را داشتم. کمی که پیش‌ رفتم، بال در آورد و پرواز کرد؛ چونان اسب تک‌شاخ. جالب است که حسم نزدیک به آن چیزی‌ است که در کالیفرنیا به استارتاپ میلیارددلاری نسبت دهند؛ یعنی همینقدر نایاب و ناب.از آن فراز حالم دیدنی بود. مثل بسیاری از زمان‌هایی که می‌دوم و سرعتم را کنترل نمی‌کنم و فقط در لحظه پاهایم زمین لمس می‌کنند و باقدرت پسش می‌زنند. در آن لحظه که فکر چند ثانیۀ بعد را نمی‌کنم پرواز را تجربه می‌کنم. بعد از چند ثانیه که بدنم متوجه می‌شود آن اسب شاخ‌دار نیست، ذهنم شروع پرت کردن افکار مهارکننده می‌کند. می‌گوید: آخر مگر تو اسبی؟ می‎گوید مبادا پایت آسیب ببیند، سکته کنی یا غَش کنی. اگر این‌ها را نگوید من چرا باید جلوی دویدنم آنچنانی‌ام را بگیرم؟ آن حس نابِ نایاب را چرا رها کنم؟ غرق در لحظه می‌شوم و پرواز را لمس می‌کنم.آنک می‌دویدم و اینک افکارم رها شده بودند. همان حال و همان تجربه. حسی میان هیجان‌زدگی و ترس. سرشار از امید و تردید. بر لبۀ تارک اعلای خیال نشسته بودم و آینده‌ام را طرح می‌زدم: نقشی از رسیدن، پیروزی و خوشبختی. چنان ظرافت می‌ورزیدم که گویی مضراب جلیل شهناز بر تار می‌خورد، یا قلم‌موی ایران درودی بر بومی می‌نشیند یا قلم بهرام بیضایی طرحی اسطوره‌ای می‌نویسد. چنان داستانی را ساخته و پرداخته کردم که فقط برخی قهرمانان در افسانه‌ها و اسطوره‌ها زیست کرده‌اند.بُهتِ دَشت؛ اثر ایران درودیاز حالم نپرسید که دگر است. بعد از آن همه خیال، وقتِ انجام دادن است. وقتش است تا کمر همّت ببندم، پشت به تمام های‌ و هوی‌های دنیای خموده‌طلب و خموده‌پرست، بتازم؛ همان‌قدر وحشی و همان‌قدر مصمّم.پیش به سوی آن آینده‌ای که من رقمش می‌زنم، آن نقشی که منش جان می‌بخشم و آن نغمه‌ای که منش می‌خوانم.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 21:58:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفرّد؛ راهی برای مقابله با ایدئولوژی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%91%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%82%D8%A7%D8%A8%D9%84%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D8%A6%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-ct0eudvpwfnx</link>
                <description>جوابی که به سوال «من کیستم؟» می‌دهم، هویت من است. این مفهوم هویت از بعد از ۱۹۵۰ خیلی مُد شده و اتفاقاً فردی‌تر و فردی‌تر شده است. البته توی ایران هویت فردی خیلی معنی ندارد. اصلاً ما انقلاب کردیم که هویت جمعی‌مان را به رسمیت بشناسند: امّت اسلامی. دیگر «من»ی وجود نداشت. همه‌ش امّت بود و هست.نمی‌دانم چقدر گسترهٔ فردگرایی در ایران رواج دارد؛ حدس می‌زنم آنچه جلوی دیکتاتوری اسلامی را می‌گیرد، نه کمونیسم، سلطنت یا هر شکل بسته‌ای از حکومت که بازتعریف و بازشناسی هویت انسان‌ها در واحد فرد است؛ ارج نهادن کرامت انسان در واحد فرد است و صد البته، آزادی حداکثری عام برای تمام افراد. آزادی به عنوان اصیل‌ترین کرامتی که برای انسان قائلیم، بایستی در سطح فرد تعریف شود و نه گروه‌های بشری. ملی‌گرایی افراطی (همان ناسیونالیسم)، برابری‌طلبی متوهّم (همان کمونیسم) و قدرت‌طلبی مذهبی آنجایی منحرف شدند که کرامت را برای جمعی مخصوص و محدود تعریف کردن. و خب چرا بقیه را نکشیم تا آن‌هایی که کرامت انسانی دارند بمانند؟!می‌شود حدس زد که خیلی‌ها مخالف وضع موجودند. سوالم این است: آیا هیچ تفکر منسجمی برای ارائه و اجرا داریم که به این فجایع ختم نشود؟ آیا جامعهٔ ما آمادگی مواجهه با فردگرایی را دارد؟ اگه نه در بهترین حالت حکومت بعدی‌مان یکی مثل شاه می‌شود. نه اینکه آن حکومت بد باشد؛ منتها هزینهٔ براندازی پیش رو، آن مدل را از صرفه می‌اندازد. شاید برای اینکه برای فردایی بهتر آماده باشیم و وضع بهتری تحویل نسل بعدی‌مان بدیم، بهترین کار این باشد که اندیشه‌مان را سیقل بدهیم.برداشتی از کتاب &quot;هویت&quot; اثر فرانسیس فوکویاما1403/02/14</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 09:32:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغز ما چطور کار می‌کنه؟ (مدل دنیل کانمن)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%85%D8%BA%D8%B2-%D9%85%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D9%84-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%85%D9%86-kmfzdbwkfehk</link>
                <description>انسان‌ها چطور در جهان رفتار می‌کنن؟ مدل دنیل کانمن خیلی توضیح جالب‌توجهی از افکار و رفتار میده.می‌خوام برای اونایی که آشنا نیستن مختصرترین توضیحی که می‌تونم ارائه بدم. کانمن میگه ما نمی‌دونیم دقیقاً توی مغز، سیستم فکری یا شناختی آدم چی می‌گذره؛ اما با کلی آزمایش و مشاهده اومدیم مدلسازی‌ش کردیم تا بتونیم حدس‌هایی از رفتار انسان بزنیم. توجه کنیم که مدل‌ها دقیق نیستن؛ اما می‌تونن مفید باشن؛ یه چیزی مثل نقشه‌ان، واقعی نیستن؛ اما ما رو به مقصدمون می‌رسونن. مدل کانمن میگه ما دو شیوه یا سبک یا mode تفکر داریم: سریع و کند.تفکر سریع، یا همون نوع 1، اون نوع از فکرکردنه که بدون‌تلاش و بدون حس کنترل ارادیه و بقای ما رو تضمین میکنه. بخشی توسط محیط و خانواده درونی میگیره و بخشی ریشه در میلیون‌ها سال تکاملمون داره. غالب رفتار ما رو هم همین شیوه شکل میده؛ مثلاً ما از مار می‌ترسیم و تا یدونه می‌بینیم می‌پریم هوا؛ یا ما حس می‌کنیم یکی محبت و علاقه داره، فقط با از روی لحن بیانش؛ همچنین ما تا صدای جیغ می‌شنویم سریع به سمتش برمی‌گردیم و تمام توجه ما رو میگیره، مخصوصاً اگه توی یه کشور خارجی باشیم و یکی به فارسی فریاد بزنه. نادیده گرفتن زبون مادری‌مون کاریه که انرژی می‌بره؛ برای همینه ناخودآگاه همیشه تابلوهای سطح شهر رو می‌خونیم.در مقابل، تفکر کُند، یا همون نوع 2، حالتی از تفکره که تلاش ذهنی زیادی می‌بره و با حسی از انتخاب، تمرکز و عاملیت همراهه. فرنگی‌ها بهش میگن: subjective experience of agency؛ عاملیت یعنی توانایی فرد در کنش مستقل بر اساس انتخاب‌های خودش. اون کارهایی که با محاسبات پیچیده سر و کار داره و تمرکز و توجه ما رو می‌طلبه از این جنسه؛ مثلاً پیاده‌روی با سرعتی متفاوت از پیش‌فرض‌مون؛ نوشتن فرم مالیاتی؛ یا اعتبارسنجی یه استدلال منطقی پیچیده.تا الان امیدوارم ایدۀ سیستم 1 و سیستم 2 براتون جا افتاده باشه. برای اینکه دست خالی از این بحث رد نشیم، چند تا جمله از خود کتاب براتون آوردم:توضیح میده که سیستم2 تنبله و اگه زیاد ازش کار بکشی زود خسته میشه: &quot;در طول روز جلسات زیادی داشت و همین باعث شد قدرت تصمیم‌گیری‌اش فرسایش یابد. به‌جای اینکه به مشکل فکر کند، به روش‌های پیش‌فرض روی آورد.&quot; یا &quot;به خودش زحمت نداد ببیند گفته‌هایش معقول است یا نه. آیا سیستم2 او همیشه اینقدر تنبل است یا آن موقع خسته بود؟&quot; یکی از چیزهایی که میشه از این دو جمله برداشت کرد، اینه که مهم نیست چقدر باهوش، توانمند و دغدغه‌مند هستیم، زیادی در معرض محتوای تصادفی سوشال‌میدیا یا اخبار بودن ازمون انرژی می‌بره و احتمالاً قضاوتمون رو در هر زمینه‌ای تضعیف می‌کنه.این جمله‌ش هم فکرکردنیه: &quot;سیستم1 او داستانی را ساخت و سیستم2 هم آن را باور کرد. چنین چیزی برای همۀ ما اتفاق می‌افتد.&quot;&quot;دنیا خیلی نامنظم‌تر از اونیه که ما فکر می‌کنیم. اگر جهان را منسجم می‌بینیم، به‌دلیل نحوۀ کارکرد ذهن‌ ماست.&quot;ویژگی‌های سیستم1 رو اینطوری گفته کتاب:ابهام را نادیده میگیرد و شک را سرکوب می‌کند.آنچه می‌بیند، تمام واقعیت است!به عنوان یک میان‌بُر ذهنی، سوالات ساده‌تر را جایگزین سوال دشوار می‌کند.فک کنم همینقدر دونستن از کانمن بتونه یه نگاه و ابزار کافی برای کاربستش توی صحبت‌‌هامون بده. خوندن کتابش رو خیلی توصیه می‌کنم. کلی چیز یاد می‌گیرید.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 23 Apr 2024 17:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توانی نهفته؛ پذیرش مسئولیت وجودی‌</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%D8%B4-%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF%DB%8C-uzaq6dfyxygy</link>
                <description>مطالعه می‌کنم و مطالعه می‌کنم. گاهی فراموش می‌کنم که چرا دارم اینقدر خودم را در دنیایی از انتزاعات غرق می‌کنم. از پی این همه اطلاعات، دانش یا هر آنچه که محصول مطالعه است، دنبال چه چیز می‌گردم. فلسفه می‌خوانم. توجهم به جهلم جلب می‌شود. حماقت محدودکننده‌ام در شناخت جهان در چشمم برجسته می‌شود. از روانشناسان بزرگ می‌خوانم و متوجه احساسات منفی خفه‌کننده‌ام می‌شوم. احساسات منفی‌ای که تجربۀ زیسته‌ام را محدود می‌کنند و راهم را برای بودن تمام آنچه می‌توانم باشم می‌بندند، به چشمم می‌آیند. روانشناسی اجتماعی می‌خوانم و متوجه می‌شوم که چطور ما آدم‌ها در کنار یکدیگر رفتار می‌کنیم و نظمی اجتماعی شکل می‌دهیم. همچنین با جنبه‌های تاریک بسیاری از ویژگی‌های روان‌اجتماع آشنا می‌شوم. مدام می‌خوانم و می‌بینم و گوش می‌دهم. بزرگان فلسفه و روانشناسی را می‌بینم و گوش می‌دهم. ایده‌هایشان من را به وجد می‌آورد. این توجه و برانگیختگی هیجانی‌ام نسبت به این موضوع برایم جالب توجه است. چرا این همه روشنگری و روشن‌فکری در نگاهم جذاب و ستوده است؟ شاید دلم می‌خواهد من هم بتوانم روزی چیزی به این مجموعه ایده‌ها و افکار بیفزایم. دلم می‌خواهد چراغی برای زندگی آدمی باشم تا رنج کمتری بکشد؛ یا دقیق‌تر بگویم، بیشتر از آنچه همگی ناگزیریم، رنجی متحمل نشود. انگار چیزی از درونم من را می‌خواند. می‌خواند که بیشتر از این چیزی که هستم، باشم. می‌خواند تا باری از دوش جهان بردارم, معنایی به آن ببخشم و تمام آنچه می‌توانم باشم، بشوم.چند بار اخیر که با دوستانم به گفت‌وگو نشستم، تغییری در رویکردم ایجاد کرده‌ام. گوش‌هایم را بازتر و توجهم را متمرکزتر به آن‌ها معطوف کرده‌ام. این کار را پیشتر ناآگاهانه یا تصادفی انجام می‌دادم. بیشتر از اینکه فعالانه باشد، از ویژگی‌های شخصیتی‌ام بر می‌آمد. بعد از اینکه در سطح خودآگاه، صادقانه و صمیمانه، تمام توجهم را بر گفت‌وگویمان متمرکز کردم، نتایج شگفت‌انگیزی گرفتم. هیچ‌وقت اینقدر از مکالماتم شگفت‌زده نشده بودم. بیش از همیشه حرف برای گفتن داشتند. بیش از همیشه خودشان را می‌شناختند. از چشمان‌شان می‌خواندم که قدردان آن توجه‌اند. چیزی که هر جایی گیرشان نمی‌آمد. انگار پیش از آن نمی‌دانستند که کیستند و خودشان را در رنج تنهایی، بی‌معنایی و همۀ گرفتاری‌های زندگی تنها می‌دیدند. برایم جالب است. آن‌ها بعد از صحبت‌مان، همچنان تنها و گرفتار بودند. باید با این رنج گریزناپذیر زندگی کلنجار می‌رفتند و من برخلاف تلاشم، نتوانسته بودم عمیقاً آن‌ها را درک کنم. منتها، بسیار بیشتر از فرصتی که در زندگی معمولی گیرشان می‌آمد، از من توجه دریافت کرده بودند و شنیده شده بودند. به جز آن حس همدلی‌ای که دریافت می‌کردند، هر از چند گاهی، به‌شان بازخورد می‌دادم. صادقانه آنچه شنیده بودم بازگو می‌کردم و به روی‌شان می‌آوردم که من تو را شنیده‌ام و معتقدم به این شیوۀ خیلی خاص تو دیوانه هستی. برایشان تلخ بود؛ اما قدردان آن بودند. این بازخورد صادقانه چیزی نبود که هر جایی نصیب‌شان شود. شگفت‌انگیز است که این مقدار کم از توجه و به ‌رسمیت شناخته شدن، چنان تأثیر بزرگی در احساسات و افکار افراد می‌گذارد.شاید می‌خواهم به دیگران کمک کنم. فقط کمی پیشتر یاد گرفتم از خودم مراقبت کنم. فقط کمی پیشتر یاد گرفتم چطور مناسباتم را با خانواده، جامعه، محیط کار و عناصر بیرون از خودم تنظیم کنم تا با غم و خشم و نفرت خودم را خفه نکنم. زمان زیادی نمی‌گذرد که به‌جای مدیریت عواطف و افکارم، افسردگی می‌کردم. همچنین دیر وقتی نیست که یاد گرفته‌ام سرعت مواجهه‌ام با جهان ناشناخته‌ها را تنظیم کنم. خلاصه که تازه خودم را جمع و جور کرده‌ام. الان داوطلبانه می‌توانم در معرض بخش بزرگ‌تری از ناشناخته‌ها قرار بگیرم. کم‌کم می‌توانم دست دیگری را در محیط ناشناخته‌اش بگیرم. انگار آنقدر توانمند شده‌ام که می‌توانم مسئولیتی بیش از زنده‌ماندن یا تأمین لذت آنی یا عقب راندن رنج زیستی را متحمل شوم. من آماده‌ام تا مسیرم را به سمت مسئولیت بیشتر و بزرگ‌تر شروع کنم. در واقع این کار را کرده‌ام؛ با مطالعه، با تعامل با دیگرانی که هم‌مسیر من هستند و با تجربه‌هایی در مرز امنیت و خطر.با آرزوی رنج کمتر و آزادی بیشتر.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2024 14:57:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روان‌درمانی به مثابۀ نهادی مدرن</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%DB%80-%D9%86%D9%87%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86-ul4itvumkuff</link>
                <description>Psychotherapyمطالعۀ انسان همواره حس کنج‌کاوی‌ام را برانگیخته کرده است. از زوایای مختلف انسان را مطالعه کردم. سعی کردم ابعاد زیستی، روانی، اجتماعی و این اواخر هم روحانی‌اش را بیشتر و بیشتر بشناسم. اگر بگویم هر بار در هر سطح از مطالعۀ آدمی شگفت‌زده شده‌ام، غُلُو نکرده‌ام. سیر تکامل جسمانی و فیزیولوژیکش، تکامل روانی‌اش، امکان تشکیل اجتماع و روابط همۀ این سطوح با هم، من را به وجد می‌آورد. همین سیر مطالعاتی‌ام دانشم را نسبت به روان‌درمانی هم افزایش داده است. می‌دانم چطور یک روان‌پزشک یا یک روان‌شناس می‌تواند کمک‌هایی بکند که از اسارت حالات خشم، اندوه، نفرت، کینه، حسرت و دُژم خلاص شویم. برایم آشکار است که چطور کمک‌مان می‌کند که رنج کمتری در زندگی بر دوش بکشیم. می‌دانم که زمانی که افکار منفی ذهن‌مان را مغشوش کرده است و احساسات نژند بر وجودمان فرمان‌روایی می‌کند، چقدر خودمان را ناتوان می‌بینیم؛ قربانی می‌انگاریم؛ و هیچ چیز مثبتی از ذهن‌مان نمی‌گذرد. نه تنها این‌ها را علمی مطالعه کرده‌ام و می‌دانم که یک روان‌درمانگر چطور می‌تواند رنج‌مان را کم کند، بلکه خودم این مسیر را طی کرده‌ام. دیدم آدم‌هایی که این مسیر را طی کرده‌اند؛ کسانی که از حالات قهر و دُژَم و نَژَند مداوم رهایی پیدا کردند و دیگر لازم نبوده است تا مذبوحانه در زندگی‌شان رنج بکشند. این جمله‌ای است که چند باری از بزرگ‌ترهایم شنیده‌ام: &quot;یکباره بگو برای هر چیزی بریم پیش روان‌شناس دیگه!&quot; (همین جمله جرقۀ نوشتن این متن شد. چون حرف‌هایی داشتم که حیفم می‌آمد فقط با چند نفر محدود هم‌رسان کنم. می‌خواستم این حرفم را به همه بگویم، به این امید که شما یکبار به این فکر کنید که می‌توانید رنج کمتری بکشید و کمک بخواهید.) پیشنهادم به هر کسی که روان‌درمانگری را عجیب یا خوار می‌شمارد، تغییر نگرش است. کمی به این فکر کنیم که چطور برای هر دندان‌دردی به دندان‌پزشک مراجعه می‌کنیم و عیبی ندارد. به این فکر کنیم اگر سرمان ژولیده باشد و دیگران از دیدن‌مان چندش‌شان شود، به آرایشگر سر می‌زنیم و اگر غیر از این باشد عجیب است. اما برای رنج‌های روانی‌مان، که حتماً در بسیاری مواقع دیگران را آزار می‌دهد، به روان‌درمانگر نباید مراجعه کنیم. بزرگ‌تر محترم نماد نگاه بسته، محافظه‌کار و سنتی است، یا شاید کسی است که از خودش شرم دارد و سایۀ شخصیتش چنان ترسناک و مهیب است که حاضر نیست حتی یک بار صادقانه با آن مواجه شود و به‌جای یادگرفتن، رشدکردن و تغییرکردن، ترجیح می‌دهد با عُزلت‌گزینی، تلخی‌کردن یا قُربانی‌نمودن خود، از این مواجهه فرار کند. شاید بگوید &quot;مگر اجداد ما روان‌درمانگر داشتند؟&quot; درست می‌گوید. منتها اجداد ما به انسولین هم دسترسی نداشتند. شاید بگوید که دیابت حاصل زیست مدرن است و من می‌گویم اتفاقاً انسولین هم اختراع شده تا همین عارضۀ زندگی مدرن را درمان کند. تمام حرفم این است که روان‌درمانی و روان‌شناسی به عنوان یک نهاد مدرن برای زیست مدرن مفید است. این نهاد خدماتی ارائه می‌دهد که متناسب با این زیست‌ مدرن است. ازدواج سنتی دیگر در یک کلان‌شهر شدنی نیست، رفتار پرخاشجویانه در جامعۀ مدرنِ متراکمِ قانون‌مند پذیرفته‌شده نیست و انتقال دادن مشکلات شخصی به جامعه‌ای که به شدت به فردگرایی گرایش پیدا کرده است، ممکن نیست یا در حال کم‌رنگ‌شدن است. همۀ این‌ها چه چیزی را می‌رساند؟ نهاد روان‌درمانی و روان‌شناسی مانند سایر دستآوردهای مدرنیته، می‌تواند رنجی از انسان امروزی کم کند. نیاکان ما به این ابزار دسترسی نداشتند؛ همان‌طور که به دارو، پزشک، پرستار، تکنولوژی و امثالهم دسترسی نداشتند. می‌توانیم از این دستآورد نه‌چندان‌قدیمی بشر استفاده کنیم تا کیفیت زندگی‌مان را بهبود دهیم و به‌زیستی را تجربه کنیم. </description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 19:43:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جُستاری در باب جامعه‌پذیری، زبان و فرزند</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AC%D9%8F%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-ja3shubklpvf</link>
                <description>من 25ساله‌ام. در کودکی و نوجوانی استعداد خاصی در ریاضی داشتم. آن زمان‌ها تمام زندگی‌ام را برای المپیادِ ریاضی و کار دانشگاهی برنامه‌ریزی می‌کردم. جلوتر که آمدم، چشمم به یکی از موهبت‌هایی که دارم بیشتر باز شد و آن توانایی ارتباط برقرار کردن با آدم‌ها بود. نه اینکه آدمی خاص یا نمونه‌ای کمیاب باشم؛ اما اگر جامعه را بر اساس توانایی‌شان در ارتباط گرفتن مؤثر با دیگران رتبه‌بندی کنیم، احتمالاً جایی بعد از چارک سوم قرار می‌گیرم. امروز به نقد مسیری که طی کرده‌ام نشستم و اگر ده بار دیگر هم بازگردم، همین مسیر را انتخاب می‌کنم. چرا؟ چون ارتباط گرفتن با دیگران دسترسی‌ام را به منابع بسیاری از اجتماع باز کرد. همه می‌خواستند به من کمک کنند. حمایت عاطفی، حمایت فکری و حمایت امکاناتی به سمتم سرازیر می‌شد و می‌شود. من شانس این را دارم تا دو برابر یا حتی ده برابر توانم کار انجام دهم. با تحویل کار به دیگری، می‌توانم برای خودم استراحت بخرم. در شرایط بحرانی و سخت اجتماعی، شانس بیشتری برای بقا و البته جفت‌یابی دارم. جایگاه اجتماعی یک موضوع ذهنی نیست؛ بلکه کاملاً واقعی و عینی و البته عقلانی‌ است. اساساً تعریف عقلانی بودن همین است: به‌شکلی مناسب در نظام اجتماعی اطرافمان جایگاهی بپذیریم. این حرف‌ها را رو به آنانی می‌گویم که مغلوب تبلیغات پُست‌مدرن شده‌اند و کورکورانه خود را آنطور که هستند، عاقل، دانای کل و موفق می‌دانند. این درست نیست. من متوجه خوددوستی و رابطۀ مهربانانه با &quot;خود&quot; هستم؛ منتها قرار نیست تا آخر عمرمان کودک بمانیم. قرار نیست از بزرگ‌شدن فرار کنیم. آن زمان ما کی هستیم؟ آن کس که فکر می‌کنیم هستیم؟ اگر اینطور است، چرا مدام تأیید پدر، مادر، دوست و دیگران را طلب می‌کنیم؟ بیشتر از آنکه فکر می‌کنیم، دیوانه هستیم. اگر صادق باشیم، متوجه‌اش می‌شویم؛ نگاه‌مان را تغییر می‌دهیم؛ و احتمالاً جایابی در ساختار نظام‌مند جامعه را خار و پوچ نمی‌انگاریم. اینطور تفسیرش می‌کنیم که &quot;من آن‌قدر دیوانه‌ام که برای اینکه عقلم سر جایش باشد، نیاز دارم تا تمام جامعه دست‌به‌دست بدهد تا من زنجیر پاره نکنم، اطرافیانم را آزار ندهم و خودم را با نفرت، حسرت، تلخ‌کامی و پوچی خفه نکنم.&quot; این بار مسئولیت روی پدر و مادرهاست؛ اینکه کودکی پرورش دهند تا مؤدب باشد، جامعه‌پذیر باشد و طوری رفتار کند که جمع به سُتوه نیاید. آن زمان همه می‌خواهند به آن کودک کمک کنند. همه می‌خواهند آنطور که می‌توانند به او چیز یاد دهند و مسیر زندگی‌اش را کمی هموارتر کنند. در همچین شرایطی، میل کودک هم به ارتباطات بیشتر می‌شود، چون توجه و محبت دریافت می‌کند. کار دیگری که والدین ازشان بر می‌آید، آموزش مهارت‌های زبانی است. زبان آن چیزی است که ارتباط گرفتن ما را ممکن می‌کند؛ چه با خودمان و چه با دیگران. ابزار تفکر و انتقال پیام است. اگر زبان‌مان را به خوبی بشناسیم، با امکاناتش آشنا باشیم و آن را تحت سُلطۀ خود بگیریم، به خودشناسی می‌رسیم؛ چون آن زمان می‌توانیم فکر کنیم. ارتباطمان با دیگران بهتر می‌شود؛ چون به دیگران کمک می‌کنیم بهتر فکر کنند و آن‌ها که در این امر عاجزند، از این کار ما بسیار خوشحال و خوشنود می‌شوند، بیشتر از ما کمک می‌خواهند و احتمالاً حاضرند وقت بیشتری با ما بگذرانند. همچنین پیام‌هایمان را بهتر منتقل می‌کنیم و بهتر درک می‌شویم. این چیز ساده‌ای نیست. کوچک هم نیست. انسان خردمند مدرن، بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین تمایزش با سایر گونه‌های جانوری، قدرت تفکر و تعقل است. این زبانِ پیشرفته امروز همه‌کاری ازش بر می‌آید. می‌تواند گروهی را همراه خودش کند. می‌تواند احساساتی را برانگیزد و قلبی را جلب خودش کند. می‌تواند بنزین به شعلۀ احساس قهر، خشم و نفرت بریزد یا مهر، دوستی و عشق را ترغیب کند. این امکانات چیزهای کوچکی نیستند. توانایی تفکر انتزاعی است که آیند را برایمان تصور‌پذیر می‌کند. داشتن تصویری از آینده باعث می‌شود که ما حاضر به پس‌انداز، افزایش اعتبار و قربانی کردن خواسته‌های لحظه‌ای باشیم. ما با آینده وارد چانه‌زنی و تبادل می‌شویم و این شانس موفقیتمان را افزایش می‌دهد. این پس‌انداز فقط مالی نیست. ما پیش دیگران اعتبارمان را افزایش می‌دهیم، ما برای سلامت جسمی‌مان وقت و انرژی می‌گذاریم و ما لذت آنی الان را به داشته‌ای بزرگتر در آینده می‌فروشیم. این کار درست و معنی‌دار است. زبان تحت تسلط بزرگ‌ترین و برجسته‌ترین دارایی‌مان است.تقویت این زبان خوراک مناسب و تمرین مناسب می‌خواهد. خوراک آن کتاب‌ها و تمرین آن نوشتن و مباحثه است. بحث کردن و صحبت‌های طولانی با فرزندانتان را کوچک نشمارید. با آن‌ها کتاب بخوانید و برای مباحثه و مناظره دربارۀ مسائل مختلف وقت و انرژی بگذارید. این فلسفیدن شاید در سن کم بی‌معنی، خار یا خسته‌کننده به‌نظر بیاید؛ اما آیندۀ فرزند را تضمین می‌کند. توفیق اجتماعی و فردی‌اش را ممکن می‌کند. انصافاً چی از این بهتر که با فرزند گوگولی‌مگولی‌تان به گفت‌وگو بپردازید و جهان را از نگاه او ببینید؟ از پدرم بابت تمام آن بحث‌هایی که من بازندۀ آن بودم، ممنونم. از مادرم بابت تمام آن کتاب‌هایی که برایم خرید ممنونم. امیدوارم روزی فرزندتان از شما ممنون باشد؛ چون ابزار زبان را برایش در دسترس کردید. </description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 26 Mar 2024 12:09:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خُسران شناخته‌شده در‌برابر ترس ناشناخته</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AE%D9%8F%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D8%B1-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D9%86%D8%A7%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-x2ymk0fwciwp</link>
                <description>دل و دماغ کارکردن ندارم. صادقانه بگویم، می‌ترسم. تجربۀ فعالیت زیادی ندارم؛ اما شکست‌هایم تقریباً به همان اندازه است. می‌دانم که با دست‌روی‌دست نشستن دردی دوا نمی‌‌شود. می‌دانم که با سکون گندیده می‌شوم. فریادِ &quot;من دارم حل می‌شوم‌&quot;های آغشته به خشم‌ فقط نیروی جنبشی اولیه‌ام را می‌گیرد. غرُزدن آسان‌تر است. چرا نباید غر بزنم؟ اینطور خودم را از هجمۀ احتمالی اطرافیانم مصون می‌کنم. کافی است کمی از اطلاعات سیاسی و تحلیل آمارهای اقتصادی‌ام هم به رُخشان بکشم. دیگر همه من را تأیید می‌کنند که &quot;حتماً چیزی می‌داند که کاری نمی‌کند&quot;. ای خلایق ساده، اگر می‌دانستم که کاری می‌کردم. مگر نه این است که عالم بی‌عمل به چارپایی ماند؟ در گلستان سعدی آمده است:&quot;علم چندان که بیشتر خوانی / چون عمل در تو نیست نادانینه محقق بود نه دانشمند / چهارپایی بر او کتابی چند&quot;زندگی‌ام در سکون می‌گذرد. مطالعه‌کردن و ورزش‌کردن را پوششی کرده‌ام تا، محکمه‌پسند، بیکاری خودم را توجیهی کنم. می‌دانم که روز به روز از بازار کار عقب می‌مانم. جریانی اگر باشد من در آن نیستم. هر چه بیشتر صبر کنم تا به طرح و شرایط ایدئال برای شروع کاری برسم، احتمالاً رقبای بیشتری در بازار فعال شوند. هر چه کمتر دست به عمل بزنم، اعتماد به نفسم کمتر می‌شود؛ از فرصت‌سازی بازمی‌مانم؛ سرخورده‌تر و بی‌رمق‌تر می‌شوم؛ و اتفاقاً دلایل بیشتری برای توجیه همین وضعیتم پیدا می‌کنم. این یعنی مسیری که جز خُسران و تباهی عاقبتی ندارد. حال اگر دل کنم، جرئت وَرزم، عزم جزم کنم و همۀ این‌ها را یکجا کنم، شاید، و فقط شاید، در آن سوی آتشِ ترسم بهشتی منتظرم باشد. شاید اگر کمی به حرکت در بیایم فرصتی ایجاد شود بزرگ‌تر از آنچه اکنون متصورم یا هر زمانی متصور بودم. الحق آنان که بعد از شکست بلند می‌شوند و ادامه می‌دهند ستودنی‌اند. آن‌ها که بی‌هیچ قطب‌نمایی، زیر آفتاب سوزان، پابرهنه، روی سنگلاخ قدم می‌زنند، به امید آنکه به آب برسند، همان‌هایی هستند که می‌رسند. تباه می‌شوند آن دیگرانی که با کاسۀ کوچکی در دست، زیر همان آفتاب، خود را به تکه سنگ بزرگی تکیه می‌دهند و نه تنها امید باران ندارند که به خورشید دشنام می‌فرستند. همین استعاره‌ها کافی نیست تا حالم را بگوید؟ همین آفتاب سوزان، سنگلاخ داغ، بی‌آبی و تشنگی رسا نیست؟ به‌سان رود که سر به سنگ می‎‌زند، رونده باش / امید هیچ معجزی به مرده نیست، زنده باش                                                                                                                       &quot;ه.الف.سایه&quot;می‌ترسم. طبیعی است که از آنچه نمی‌دانم بترسم. ابهام ترسناک است. اساساً ترس نشانۀ این است که ابهامی پیش رو است. باز پیش می‌روم. به این قدر راضی نیستم. اگر چه می‌ترسم؛ با نقش‌بازی‌کردن شجاعانه انجامش می‌دهم و تعریف شجاعت همین است. بهمن 1402مَن</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 00:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%B9%D8%B4%D9%82-jz6o7y77ewhc</link>
                <description>ایرپادز را توی گوشم گذاشتم. پادکست محبوبم را پخش کردم و از خانه زدم بیرون. هوا تاریک بود. شلوار ورزشی قدیمی‌ام را پوشیدم با پیراهن رسمی‌ کثیفم. فکر می‌کردم حالا که می‌خواهم یکی ساعت قدم بزنم، بهتره یه چیزی بپوشم که بعد از اینکه برگشتم، آن را در ماشین لباس‌شویی بی‌اندازم. (چقدر اعتراف به توضیح رفتارم سخت بود!) بیشتر اوقات در همین دو‌سه تا کوچۀ اطراف خانه‌یمان پرسه می‌زنم. این بار وسط راه تصمیم گرفتم به سمت خانۀ دوستم که چند محله آن طرف است، بروم. خانه‌اش در نزدیکی یک مجتمع تجاری‌تفریحی است. همچنان که قدم می‌زدم، توجهم به شلوغی خیابان‌ها جلب شد. به نظرم معمول نبود که آن روز هفته و آن ساعت عصر اینقدر شلوغ باشد. دیگر اینکه مردم همه خوشکل کرده بودند. چنان که گویی مهمانی‌ای در راه است. به مجتمع که نزدیک می‌شدم، نگاه سنگین آدم‌ها را حس می‌کردم. انگار لباسم با موی دُم اسبی‌ام نمی‌خواند. انگار معمول نبود که کسی پیراهن رسمی را با شلوار ورزشی کهنه بپوشد. اضطراب گرفتم. ایرپادزم را در حالت &quot;نویز کنسلیشن&quot; قرار دادم تا اگر کسی صدایم زد متوجه نشوم. انگار بقیه با من کاری داشته باشند. فقط نگاهشان آزارم می‌داد. همان نزدیکی‌ها بودم که خرس و گل و بادکنک از چپ و راست جلوه می‌کرد. تازه متوجه شدم که ولنتاین است!به دوستم زنگ زدم و روز عشق را تبریک گفتم. سرماخورده بود. گفت تا نروم. من هم نرفتم. همان مسیر را این بار با خجالت بیشتر و گام‌های سریع‌تر برگشتم. سر راه از شیرینی فروشی برای خودم یک عدد کیک شکلاتی کوچک خریدم تا حالی به خودم داده باشم. کیکش بسیار بدمزه بود. هیچ عشقی برای من نبود. از آخرین باری که کادوی روز عشق به من هم رسید، 5 سال می‌گذرد. هنوز آن کادو را صدایش می‌کنم. ببخشید، ستایش می‌کنم. هر بار که می‌بینمش گل از گلم می‌شکفد. گویی عشق برای من نوستالژی شده است. از عشق خوشم می‌آید. کسی به من نگفته بود که آماده باش. کاش پیشتر از این یادم بود که روز عشق نزدیک است. شاید برایش تیپ می‌زدم و ادکلن گران‌قیمت پدرم را استفاده می‌‌کردم و به بهترین قنادی محله‌مان می‌رفتم تا از عشق بی‌بهره نمانم. مگر در معرض عشق بودن غیر از این است؟</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 19:38:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اوضاع و احوال؛ اپیزود 103 پادکست دغدغۀ ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%A7%D9%88%D8%B6%D8%A7%D8%B9-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D8%B2%D9%88%D8%AF-103-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%BA%D8%AF%D8%BA%DB%80-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-dsj9pprak9vc</link>
                <description>گفت‌وگوی جناب محمد فاضلی با دکتر لشکربلوکی گفتمانی رو به پیش می‌کشه که کمتر بهش توجه می‌شه: توصیه برای آن‌هایی که می‌مانند. من خلاصۀ راهکارهایی که بررسی می‌کنن رو اینجا می‌آرم و توصیه می‌کنم که اصل اپیزود رو گوش بدید. امیدوارم که بیشتر و عمیق‌تر راجع به این حرف بزنیم که واقعاً اگه قراره توی ایران بمونیم، چطوری بمونیم. چطور رویای رفتن رو کنار بذاریم و برای موندنمون فکری برداریم. آقای لشکربلوکی ده توصیه دارن که در سه حوزه مطرح می‌کنن: مالی و اقتصادی، شخصی و حرفه‌ای و مسئولیت اجتماعی.توصیه‌های حوزۀ مالی:1) ریال نگه ندارید. در کشوری که سالانه 40_45 درصد تورم تجربه می‌کنه؛ دریافت سود قطعی یعنی پذیرفتن ضرر قطعی از ترس ریسک احتمالی. سواد مالی‌تون رو افزایش بدید و از نهادهای مالی کمک بگیرید برای سرمایه‌گذاری در بازارهای مالی و دارایی. 2) برنامۀ بازنشستگی داشته باشید. معمولاً 5 سال آخر کارمون به فکر بازنشستگی می‌افتیم. با وضع بحرانی صندوق‌های بازنشستگی، از همین الان برنامۀ 20 ساله برای بازنشستگی‌مون داشته باشیم: بیمه تکمیلی و تجمیع سرمایه در بلندمدت.3) برای 3 ماه ذخیره احتیاطی در نظر بگیرید تا بدون حقوق زندگی‌تون دچار تلاطم نشه.4) تصمیمات پابرجا بگیرید. (robust strategy)انسان موجودی فانی‌ست، به‌ویژه در ایران. با آینده‌نگری و سناریونویسی طوری تصمیم‌گیری بکنیم که با کوچکترین تغییری در متغیر‌های خرد و کلان، نیاز به تغییر مسیر نداشته باشیم. توصیه‌های شخصی و حرفه‌ای:5) برای انعطاف‌پذیری و پادشکنندگی روانی‌تون سرمایه‌گذاری کنید. تراپیست داشتن جنون نیست؛ بلکه نشان از ارزشمند دونستن روانمونه.راهی برای مدیریت هیجانات منفی‌مون پیدا کنیم؛ خوندن، نوشتن، هنر، فلسفه و... .شبکۀ امنی از آدم‌های مطلوب داشته باشیم و آدم‌های دور پرهیز کنیم.شما میانگین 5 رسانه‌ای هستید که بیشترین زمان را در آن را می‌گذرونید. (رژیم مناسب رسانه‌ای)پنج دقیقۀ ابتدایی و انتهایی هر روز رو با افکار مثبت پر کنید. 6) معنا بخشیدن به رنج رو یاد بگیرید.رنج‌ها وقتی معنا پیدا می‌کنند، دیگه دردناک نیستن. باید یاد بگیریم رنج‌کشیدن رو بیاموزیم. 7) بین‌المللی شوید. با شرکتی خارجی کار مشترک تعریف کنید و با افراد مختلف دنیا ارتباط داشته باشید. این تجربۀ بین‌المللی زمینه‌ساز رشد، توسعه و یادگیری است. انسان‌ها به اندازۀ شبکه ارتباطی‌شون سرمایه و دانش دارن.توصیه‌های حوزۀ مسئولیت اجتماعی:8) بدون زمان امیدوارم باشید و در دایرۀ امکان‌تون کاری رو انجام بدید.(امید در دوردست و اقدام دمِ دست) به این سوال باید جواب بدیم: من برای آیندۀ ایران چکار می‌توانم بکنم؟9) تأثیر خودمون رو دست کم نگیریم. امید، سرزندگی و منش ما رو اطرافیان‌مون تأثیر می‌ذاره.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 23:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;حاجی وقتشه پول در بیاریم!&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-q9uxivr4wjra</link>
                <description>این روزها که حال اقتصادمان خوب نیست، هر جمعی که بیشتر از نیم‌ساعت کنار هم باشند، بخشی از صحبتشان به این سمت می‌رود که چطوری پول در بیاورند. من هم که تازه وارد نیمۀ دومِ دهۀ سومِ زندگی‌ام شده‌ام، از این دغدغه جدا نیستم. خودم را نگاه می‌کردم تا ببینم که این 6 ماهی که روی همین بحث تمرکز کرده بودم، چه دستآورد ملموسی داشتم. توانستم کاری از پیش ببرم؟ در حیطۀ کارِ خودم موفق‌تر بودم؟ ایده‌پردازی مؤثری انجام دادم؟ کوچک‌ترین حرکتِ رو‌به‌‌جلویی برداشتم تا اولین توپ گلوله برفی‌ام را درست کنم؟ صادقانه، نه. جز اینکه به رانت‌بازها نگاه کنم و حسرت پولشان را بخورم، هیچ کار مثبتی نکردم. یک قدم عقب نشستم. آزمایش معروف بسکتبالیست‌هایی با لباس‌های سیاه و سفید از روبه‌روی چشم‌هایم گذشت. همانی که گوریلی از وسط صحنه رد می‌شود، می‌رقصد و مُشت بر سینه‌اش می‌کوبد. حال آنکه شرکت‌کنندگانی که مشغول شمارش پاس‌های بازیکنان سفیدپوش هستند، آن را نمی‌بینند. مولایناتان در کتاب &quot;فقر احمق می‌کند&quot;، این پدیده را &quot;تونل‌زدن&quot; تعبیر می‌کند. تونل‌زدن به لحاظ تکاملی معنی‌دار است و بقای ما را تضمین کرده است. حتی همین امروز، اگر دانشجوی ترم آخر دانشگاه‌مان باشیم و دو ساعت دیگر امتحان &quot;فلان چی‌چی در اسلام&quot; داشته باشیم و 200 صفحه کتابی که برای اولین بار ورق می‌زنیم، جلویمان باشد، چنان بهره‌ای از ظرفیت ذهنی‌مان می‌کشیم که برای هیچ درس تخصصی طی ایام دانشجویی صرف نکرده‌ایم. (احتمالاً هم قبول شویم.) این نوع از بهره‌کشی از ذهن برای کوتاه‌مدت کارآمد است و احتمالاً برای انجام کارهای فوری کمک‌کننده باشد. هزینه‌ای که بابت این تمرکز چندبرابری پرداخت می‌کنیم و خیلی اوقات متوجه‌اش نیستیم، نادیده‌‌گرفتن هر آن چیزی‌ است که خارج از تونل واقع شده است؛ متعاقباً، محروم‌ماندن از منافع نگاهِ بلندمدت.یک قدم دیگر عقب رفتم. منافع نگاه بلندمدت چیست؟ ممکن است بدیهی به‌نظر بیاید. ممکن است با خودمان فکر کنیم &quot;بلندمدت خوبه چون بابام می‌گه، توی قرآن اومده، فلان کوچ کسب‌وکار یا فلان مشاور تحصیلی‌م گفته&quot;؛ اما حقیقتاً اگه بخواهیم دلایل مُتقَنی بیاوریم که چرا بلندمدت بهتر از کوتاه‌مدت است، زمان آسانی سپری نمی‌کنیم. (قبل از اینکه متن را ادامه بدهی، بهش فکر کن. جلوی این وسوسه که می‌گوید &quot;بدیهیه دیگه&quot; را بگیر.) چند تایی به ذهنم می‌آید: یک، مثلاً اینکه هر موقع می‌خواهیم توی کوتاه‌مدت به نفعی برسیم یا از ضرری جلوگیری کنیم، استرس عجیب و غریبی باید تحمل کنیم. اگر این نگاه کوتاه‌مدت را همیشه با خودمان داشته باشیم، یعنی استرسی همیشگی و مُضمِن را با خودمان می‌بریم این‌ طرف و آن‌ طرف. همین یعنی استخوان سنگین‌تر و رنج بیشتر. دو، ندیدن بلندمدت یعنی آسیب‌پذیر بودن در برابر آن چیزی که توان مقابله با آن را ایجاد نکرده‌ایم. می‌دانیم که هر ریسک و نااطمینانی با زمان رابطۀ مستقیم دارد. می‌دانیم که زمان خواهی‌نخواهی سپری خواهد شد. اگر ظرفیت حل مسألۀ درست و حسابی در خودمان ایجاد نکرده باشیم، در برابر آن چیزی که نمی‌دانیم چقدر فاجعه‌آمیز است و چه زمانی اتفاق می‌افتد، بسیار شکننده‌ایم. سه، تونل‌زدن فقط نگاه‌مان را به زمان نزدیک‌بین نمی‌کند؛ وسعت دیدمان را هم تَنگ‌تر می‌کند. اصلاً همین نکتۀ آخر باعث شد که این همه بنویسم. تونل‌زدن توان تعریف مفاهیم را از ما می‌گیرد. زمانی درخت تنومندی کورمان کرده است، دیگر جنگل را نمی‌بینیم. حتی ممکن است ما را دچار تورم روانی کند که جواب همه‌چیز را می‌دانیم. حتماً حالا که رضایت نداریم، به این دلیل است که خدا نمی‌خواهد! البته اگر خودمان را گول نزنیم که &quot;من خودم نمی‌خواهم پولدار شوم&quot;. ظاهراً هزینۀ تونلی دیدن بیشتر از آن است که آگاهانه حاضر به پذیرفتنش باشیم. این مورد سوم چه بَل‌بَشویی شد! می‌خواهم بهتر توضیح بدهم.یک قدم دیگه که عقب برداشتم، دیدم پول را باید از دیگری سِتاند. یعنی پول را نمی‌شود کاشت و بهش آب داد. متأسفانه مثل دوران کشاورزی نیست! حالا برای اینکه این پول عزیز و دوست‌داشتنی را از دیگر بگیریم، باید چیزی بهش بدهیم که از پول برایش عزیزتر باشد. این چیزی است که پیتر دراکر به آن می‌گوید &quot;ارزش&quot;. در راستای این محور مختصات جدید اگر حرکت کنیم، با مفاهیمی مثل راه‌حل، مزیت و مدل درآمدی و غیره باید کلنجار برویم. القصه، الان دیگر نمی‌خواهم پول دربیاورم. بهتر بگویم، نمی‌خواهم فقط پول دربیاورم. دارم سعی می‌کنم سِرشت و توانمندی‌های خودم را بشناسم، درد مردم را بشناسم و بعد ببینم چطوری می‌توانم دردی از جامعه حل کنم و اگر شد پولی هم در بیاورم.رابرت گرین خوش می‌گوید: &quot;هر گاه بی‌تابانه در پی چیزی می‌دویم، از ما دور می‌شود؛ شادی، عشق و پول فرقی نمی‌کند.&quot;</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 16:19:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برخورد من و مفهوم &quot;سِرِشت&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%B3%D9%90%D8%B1%D9%90%D8%B4%D8%AA-hurihuuszqbp</link>
                <description>پیشتر که با تئوری‌های روانشناسی آشنا شده بودم، دنبال تمام اطلاعات و داده‌هایی بودم تا به من اثبات کند که والدین نقشی تمام در پرورش فرزند دارند. یعنی فرزاندان روان‌رنجور والدینی خَر داشتند!نه؛ نه؛ نه. اشتباه شد. بگذارید از اول شروع کنم.من رابطۀ خوبی با پدرم نداشتم. هنوز هم رابطه‌مان رو خوب نمی‌دانم؛ اما متشنّج هم نیست و نیازهای من و پدرم رو توأمان بر طرف می‌کند. من حمایت مالی، هویت اجتماعی و حقیقتاً گاهی قوت قلب از پدرم می‌گیرم. پدرم هم من را ویترین آبروی خانواده و دستآورد مثبت زندگی‌اش می‌داند. یادگرفتم که انتظارم را در همین حد نگه دارم و این تعادل را بر هم نزنم؛ چون هزینه‌های روانی‌اش را هیچ کداممان نمی‌توانیم متحمّل شویم. شروع مطالعات روانشناسی من زمانی بود که اولین بار به اختلافاتی جدی با پدرم برخوردم. کتاب &quot;والدین سمّی&quot; هم بنزینی بود بر آتش آن احوال من. دوره‌‌های طولانی از افسردگی رنج می‌بردم. زمان و انرژی بسیاری ازم گرفت تا بتوانم سر پا شوم. این خشم منفعلی که به پدرم داشتم با من بود و اینجا و آنجا رخ می‌نمود. یکی از این جلوه‌ها مخالفت شدید با نظرات پدرم بود.پدرم اعتقاد دارد که ذات و ژن فرزند تأثیر 90 درصدی بر شخصیت و موفقیت انسان‌ها دارد. همین اعتقاد پدرم کافی بود تا من تمام نظریه‌های رفتارگرا، فردگرا و انتخابی‌گرای روانشناسی را از بَر شوم تا همه‌جا به رُخش بیاورم که اشتباه می‌کند. اگر فرزندانش روان‌رنجور و تباه هستند، به این خاطر است که والدی کافی نبوده است. اگر خودش به جایی رسیده و پزشک موفّقی شده است، به این سبب است که پدرش انگیزه و آموزش کافی را به او داده است.  به هر روی، دعوا پشت دعوا. همین مسأله تنها جایی بود که می‌توانستم ابراز وجود کنم و قدرت و علمش را به چالش بکشم.حالا بعد از چند سال تکمیل سیر مطالعاتی روانشناسی شخصیت، متوجه‌ام که پدرم اگر چه والدی کامل نبود؛ مشاهده‌گر خوبی بود. امروزه می‌دانیم که سرشت همان سبک بازی‌ای است که کودکان در دوسه‌سالگی تمایل به انجامش دارند. همان نوع رفتار دفاعی‌ای است که در هفت‌سالگی نسبت به برادر بزرگترمان انجام می‌دهیم. &quot;سرشت&quot; همان تمایل درونی برای انجام رفتارهاست که  به نظرمان بدیهی می‌آید. دغدغۀ امروزم این است که سرشتم را بهتر بشناسم و به آن متصل شوم. احساس می‌کنم فرهنگ و جامعه طی سالیان مانعی شده است بر سر راه من تا تفرّد. یونگ به خوبی این مفاهیم را بسط داده است که خودشکوفایی نه از مسیر اجتماعی‌شدن که از مسیر تفرّد می‌گذرد. سِرِشت خودتان را پیدا کنید. به تمایلات کودکی‌تان وصل شوید. تفرّد را از یاد نبرید.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Sun, 11 Feb 2024 19:26:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دویدن</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D8%AF%D9%88%DB%8C%D8%AF%D9%86-kza2hsdbxbsp</link>
                <description>برای جمعه، دو روز دیگر، در رویدادی با عنوان &quot;چالش بهار پرداروم&quot; برای مادۀ 25کیلومتر ثبت‌نام کردم. قرار است در جنگل‌های هیرکانی تنکابن بدوم. سه هفته پیش که ثبت‌نام کردم، بسیار هیجان‌زده بودم. برنامه‌ای برایش طرح‌ریزی کردم و تقریباً بیشتر آن را اجرا کردم. طی این سه هفته رکوردهایم را جا‌به‌جا کردم. 5کیلومتر را با زمان 28دقیقه‌و4ثانیه دویدم. مسافت‌های 15 و 21.2 کیلومتر را با زمان‌های 1‌ساعت‌و38‌دقیقه و 2ساعت‌و35دقیقه طی کردم. پیش از این هیچ‌وقت چنین مسافت‌های طولانی‌ای را ندویده بودم. از دیروز پَکَر شدم. اگرچه بسیار به رویداد نزدیک شده‌ام، شوقم را برای آن از دست داده‌ام. می‌دانم که می‌توانم آن را تمام کنم؛ البته هدف اولیه‌ام نیز همین بود که آن را سرزنده تمام کنم. تمرین کافی داشتم و تغذیه‌ام نیز کتوژنیک بوده است (حدود یک‌ سال است که کتو هستم). بدنم آمادۀ این فعالیت احتمالاً سه‌چهار‌ساعته است. ذکرم را فراموش نمی‌کنم: &quot;همه‌اش به ذهنت بستگی دارد.&quot;اولین روزی که برنامۀ استراوا را نصب کردم، در قسمت بیوی آن نوشتم: &quot;شاید روزی 90 دقیقه بدوم.&quot; از آن روز حدود 3 ماه زمان برد تا من به این عدد برسم و امروز قصد رویداد‌های کشوری پرطمطراقی را می‌کنم مانند دوی تریل پرداروم.دوستان دور و نزدیک از من می‌پرسند که چرا می‌دوم. پاسخ دونده‌ها به این سوال تقریباً پیش‌بینی‌پذیر است. تحقیقاتی انجام شده است و آن‌ها را طبقه‌بندی کرده است. من هم از قالب آن‌ها فراتر نمی‌روم و صرفاً روایت می‌کنم که چه شد که دونده شدم. از دی‌ماه که فصل کارم تمام شد، باشگاه بدن‌سازی را آغاز کردم. در این میان برای تقویت ظرفیت قلبی‌عروقی و توان هوازی‌ام هفته‌ای یک‌بار می‌دویدم، تقریباً نیم‌ساعت، چهل دقیقه، چیزی حدود 4 تا 6 کیلومتر. شرایط زندگی‌ام ایجاب می‌کرد مدام در سفر باشم؛ لذا ثبت‌نام ماهانه در باشگاه‌ها یا استفادۀ جلسه‌ای از آن‌ها برایم مقرون به‌صرفه نبود. برای آنکه آمادگی جسمانی‌ام را از دست ندهم، هرکجا که می‌رفتم، می‌دویدم. تا آنجا پیش رفت که در تعطیلات عید، هفته‌ای سه‌چهار بار می‌دویدم. این با من ماند و طی دو ماه اخیر، به‌طور متوسط هفته‌ای 2بار دویده‌ام. این سه‌ هفته‌ای که برای رویداد آماده می‌شدم، حداقل سه روز در هفته تمرین کردم.اگر کمی با فیزیولوژی ورزشی آشنا باشید، احتمالاً تأثیر جسمی آن را می‌دانید (من اشاره‌ای خواهم کرد؛ منتها خودتان آن را جست‌و‌جو کنید). من از تجربۀ ذهنی‌ام می‌نویسم. چیزی که تا کنون متوجه شدم، به لحاظ ژنتیکی برای ورزش‌های قدرتی و آن‌هایی که خلاقیت‌ می‌طلبند، مانند رزمی و توپی و...، استعداد بیشتری دارم. بسیاری هستند که بدون تمرین، صرفاً به‌دلیل ژن دوندگی یا حالا هرچی، عددهای مرا در جلسۀ اول دویدن‌شان محقق می‌کنند. دویدن به‌مانند سایر فعالیت‌های ورزشی سبب آزادشدن اندورفین و دوپامین می‌شود؛ هورمون‌هایی که من آن‌ها را جایزۀ مغز می‌خوانم. اما چه چیزی باعث می‌شود من چنین به دویدن استقامتی جذب شوم؟ پاسخش را در تأثیر مدیتیشن‌وار آن بر ذهنم می‌دانم. هرگاه که برای مسافت‌های طولانی می‌دوم، فارغ از آن سرخوشی بعدش، به یک خلأ ذهنی می‌رسم. من با دویدن به تجربه‌ای می‌رسم که یوگی‌ها با تمرکز بر تنفس، نوازنده‌ها با غرق‌شدن در موسیقی و ادیبان با خواندن متنی زیبا کسب می‌کنند. هرگاه کاری را با تمرکز انجام می‌دهم همین خلأ را برایم به ارمغان می‌آید. منتها مگر چقدر پیش می‌آید که چنین دل‌کنده و رها از همه‌چیز به فعالیتی سر بسپارم؟ گاهی خطاطی می‌کنم و گاهی تمرین تنبک‌نوازی می‌کنم و گاهی چند خط می‌نویسم. مگر چقدر پیش می‌آید در این دنیایی که همه‌چیز را کپسولی می‌خواهد و همه‌چیز را اِسکرولی می‌انگارد، فعالیتی را برای بیش از یک ساعت، اصلاً 20 دقیقه، بدون حواس‌پرتی انجام دهم؟ چه مدیتیشنی بهتر از این می‌تواند من را به خودم نزدیک کند؟چرا دونده شدم؟ برایم مدیتیشن است. همیشه و همه‌جا می‌توانم آن را اجرایی کنم. لذا به‌لحاظ جسمی و ذهنی بهترین ورزشی‌ است که به‌درد من می‌خورد. آیا به شما هم پیشنهاد می‌کنم که دونده شوید؟ نه الزاماً. پیشنهاد می‌کنم که آن را امتحان کنید؛ اما تأکید می‌کنم که ورزشی را بیابید که برای‌ خودتان بهترین است و به‌مثابۀ مسواک‌زدن آن را انجام دهید.28/02/1401</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 14:12:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزش</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-uoox5mfynd1o</link>
                <description>من همیشه ورزش را دوست داشتم، به‌ویژه ورزش‌های گروهی. گمان می‌کنم همۀ انسان‌ها ورزش را دوست دارند. اگر رقابت‌جو بار نیامده باشند، باختن برای‌شان سخت معنا نشده باشد، از حیث جسمی تحقیر یا مسخره نشده باشند، حتماً از ورزش خوش‌شان می‌آید. بدن آدمی طی فرگشت چنان تکامل یافته است که جنبه‌های بیوشیمی و بیوفیزیکی آن، تماماً، با فعالیت جسمانی پیوند خورده‌اند. بی‌نهایت جایزۀ زیستی برای حرکت‌کردن وجود دارد که آدمی را به آن تشویق می‌کند. هورمون‌هایی چون اندورفین و دوپامین، چنان تجربه‌ای برای مغز رقم می‌زنند که گذشتن از آن ساده نیست. تقویت جسم و ذهن برای زیستی غنی و شایستۀ کمال آدمی، ورزش را برای‌ انسان امروز بایسته می‌کند؛ به‌مثابۀ مسواک‌زدن، غذاخوردن و سایر فعالیت‌های اینچنینی. اگر زمان‌هایی از فعالیت بدنی دور بوده‌ام دلیلش جفایی بوده که از سر ولنگاری، کوتاه‌فکری یا خشم به خودم روا داشته‌ام. باری ورزش‌نکردن مدیریت احساسات را سخت‌تر می‌کند و مغز را اسیر دست افکار کنترل‌نشده می‌کند تا درنهایت با خشم بیشتر، اندوه بیشتر، اضطراب بیشتر و افسردگی به چرخه‌ای از سرخوردگی بی‌افتد. اگر نمی‌توانیم از نشخوار فکری دست برداریم و اسیر شکجه‌گاه ذهن شده‌ایم، ورزش فرصتی برای‌مان فراهم می‌آورد تا افکار را مدیریت کنیم. زمانی که داشتم از دوست‌دخترم جدا می‌شدم، مهربانانه، یک نکته بهم گفت. خوب یادم می‌آید که بغلم کرد و همان‌طور که اشک می‌ریخت گفت: &quot;قول بده که ورزش کنی. زمان‌هایی که ورزش می‌کنی خیلی حالت بهتره.&quot; من بیشتر زمان رابطه‌ام را افسرده بودم. آن زمان کشمکشی با خانواده و درون خودم داشتم که مجال سرخوشی را ازم گرفته بود. شنیدن آن جمله از کسی که دو سال از نزدیک بی‌پرده تو را تماشا کرده است، ازخاطرنرفتنی است.از خودم و ورزش می‌گفتم. بسکتبال، والیبال و فوتبال را همیشه با علاقه بازی می‌کردم. بازیکن توانمندی نبودم؛ اما اگر بقیه متوسط بودند، آن موقع کلیدی محسوب می‌شدم. تخصصی‌تر بسکتبال را دنبال می‌کردم؛ اما بنا به جثۀ بزرگم خیلی اوقات برای تیم فوتبال کلاس‌مان انتخاب می‌شدم. بچه‌ها دوست داشتند که دلشان به یک بابای هیکل گنده توی دفاع گرم باشد. مسابقۀ‌مان بدک نبود. خاطرم هست چند باری سوم شدیم. کم‌کم متوجه شدم که فیزیک لازم را برای بسکتبال ندارم. به همین دلیل جذب جودو و کُشتی شدم. چندین مقام استانی آوردم. چیزی که مرا جلو می‌انداخت بدن توانمند نبود، بلکه خلاقیتی بود که در مسابقات به کار می‌بستم. توی ورزش بااستعداد بودم. ادامه‌ندادنم هم با مشورت خانواده و انتخاب خودم بود. چه می‌شود کرد؟ مثل بسیاری دیگر از دوستانم که درسشان را می‌خوانند و کنارش فلان‌شان را هم ادامه‌ می‌دهند، کارهایی چون هنر، ورزش، رفیق‌بازی، تفریح و هر فعالیت دیگری را که بر معادلات دیفرانسیل یا شناخت دستگاه‌ گوارش ملخ ترجیح می‌دهند، من هم بنا شد تا ورزش را در کنار درسم ادامه دهم. واقعیت این بود که بعد از دوم دبیرستان که به آن رقیب کرمانی‌ام برای بار دوم باختم، دیگر ورزش حرفه‌ای یا حتی مبتدی را برای بیش از یک فصل دنبال نکردم.داستان رقیب کرمانی‌ام هم جالب است. از خاطرم پاک نمی‌شود. من از اول دبیرستان کشتی را شروع کردم. دو سالی کشتی گرفتم و طی آن سه مسابقه استانی دادم. اولی‌اش را در فینال روی تشک نرفتم. مسابقات نوجوانان بود و چون شهر ما میزبان بود، دو نفر شرکت‌کننده داشتیم. یکی من و دیگری فردی از جوانان که با تقلّب و پارتی‌بازی وارد مسابقات شده بود. برای اینکه آسیب نبینم، به پیشنهاد مربی از مسابقه‌دادن خودداری کردم. امروز که به آن فکر می‌کنم، نمی‌فهمم چه جذابیتی دارد در یک رده پایین‌تر از سن خودت برنده شوی. بگذریم.نُه‌ماهی تمرین کرده بودم که رفتیم کرمان برای انتخابی مسابقات کشوری. فردی که می‌خواهم ازش حرف بزنم کابوس ایام کشتی‌ام بود. یک بابای کرمانی که قدش ده سانت از من کوتاه‌تر بود. پوستی تیره و بدنی تقریباً پیچیده داشت. اولین دفعه که دیدمش فکر کردم در وزن بالاتر کشتی می‌گیرد. استخوان‌ها و مفاصلش خیلی کلفت بودند. به قول جنوبی‌ها، گُک بود. چهرۀ خشک و بدترکیبی هم داشت. اصلاً نمی‌خندید. حتی کنار هم‌تیمی‌هایش لبخندی نمی‌زند. الان می‌گویم زیادی جدی گرفته بود؛ اما آن لحظه دست‌ و پایم را گم کرده بودم. تحقیق کردم. متوجه شدم طرف دو سال به مسابقات کشوری اعزام شده است. اساساً به‌جز زیرگیری ناقص که همۀ کشتی‌گیرها آن را بلدند، فقط فن بَرات را اجرا می‌کند. شگردش بود. اگر طی داستان متوجه آن نشدید، می‌توانید توی اینترنت جست‌وجویش کنید و فیلم اجرایش را ببینید. خلاصه، مسابقات شروع شدند. مسابقات حذفی بودند. نفر اول را با چهار امتیاز اختلاف بُردم. مسابقۀ بعدی با این بابا رفتیم روی تشک. با مچ‌هایش وَر می‌رفتم و پیشانی‌ام را در پیشانی‌اش گذشته بودم. قصدم زیر کتف زدن و لنگ بود. ناگهان یک زیرگیری ناقص کرد. خیمه زدم. به‌اشتباه، دو دستم را دور کمرش بردم. دست‌هایم را قفل کرد و تا به خودم آمدم چرخیده بودیم و پشتم روی تشک بود. فکر کنم به 60 ثانیه نرسید. ضربه شدم.سرخورده برگشتم و تمریناتم جدی‌تر و جدی‌تر می‌شدند. بعد از حدود یک‌سال، مسابقات در شهر ما برگزار می‌شدند. این یعنی حمایت سالن و تماشاچی را داشتم. این‌بار چهار نفر دیگر توی وزن من بودند. مسابقات دوره‌ای برگزار می‌شدند؛ یعنی هر کس چهار مسابقه می‌داد. طی این یک سال، تمرینات هوازی، قدرتی و تکنیکی‌ام را مرتب پیگیر بودم و زیر نظر مربی بسیار چِغِر شده بودم. با جوانان هم تمرین می‌کردم. فن و بدلی نبود که بلد نباشم. نفسم هم چاقِ چاق بود. سه کشتی اول را، همگی، با 10 اختلاف پیروز شدم. به نسبت سطح مسابقات، غوغایی به‌پا کرده بودم. همۀ داورها، متصدی‌های مسابقه و شرکت‌کننده‌ها مسابقه‌های من را نگاه می‌کردند. بعد از ظهر، با مربی گرم می‌کردم و حرف‌هایش را می‌شنیدم. خیلی استرس داشتم. بدنم می‌لرزید. تمام حرف مربی بهم این بود که آرام باش و مچ‌هایش را کنترل کن. خیمه هم می‌زنی فقط یک دست را دور کمر بنداز. با دیگری مچ پایش را بگیر یا دستت را جلوی زانویش بگذار. گفتم چشم عمو.با یک غَلت و پرش، رفتم روی تشک. ده ثانیه‌ای با مچ‌ها بازی کردم. نشست برای زیرگیری؛ همان زیرگیری ناقصش. خیمه زدم با یک دست دور کمر تا نچرخد. ثانیۀ 15 بود. توی یک چرخش از حواس‌پرتی دستم را دور کمرش انداختم. قفلش کرد. یکی‌دو بار تلاش کردم تا همان‌طور بلندش کنم و بی‌اندازمش بیرون. خیلی بَدبدن بود. چرخید و من رفتم زیرش. پُل زدم. گشتم. زور تمام می‌زدم که آنجا تمام نشود. ثانیۀ 25 ضربه شدم. بعد از آن دیگر رغبتم به کشتی کمتر شد. انگاری آنطور که باید باختن را یاد نگرفته بودم. البته جدی‌شدن درس و کنکور و این حرف‌ها هم بی‌تأثیر نبود. خلاصه که بعد از آن باخت، دیگر ورزش حرفه‌ای یا حتی مبتدی را برای بیش از یک فصل دنبال نکردم.هروقت حسابی چاق می‌شدم و از ریختم بیزار، ورزش را شروع می‌کردم. مدتی دور چمن دانشکدۀ تربیت بدنی می‌دویدم. مدتی به باشگاه‌های نزدیک خانه‌ام سری می‌زدم. حتی یکی‌دو ماه هم توی خانه، با وزن بدن، تمرین می‌کردم. هر بار به بهانه‌ای از ورزش دور شدم.این نگاه که ورزش مانند مسواک‌زدن است را از برادرم ایلا آموخته‌ام. طرف در 40سالگی، هفته‌ای سه‌چهار بار باشگاه می‌رود و وزنه می‌زند. الان بیست سال است که دارد این کار را می‌کند. از بسیاری 30ساله‌ها جوان‌تر و قبراق‌تر به‌نظر می‌رسد. الحق که الگوی خوبی در این زمینه است. البته بعد از خواندن آن کتاب هاروکی موراکامی که در 56سالگی برای رقابت ماراتن نیویورک آماده می‌شود، الگویم تغییر کرده است. امروز که دارم این‌ها را می‌نویسم، حدود پنج ماه است که هفته‌ای حداقل دوبار ورزش کرده‌ام. حالم بسیار خوش است و احساس می‌کنم جایگاهش را بتوانم تثبیت کنم. احتمالاً اول صبح یا عصرها بعد از کار ورزشی به کوتاهی نیم‌ساعت انجام دهم.1401/02/27</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 15:05:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-ufumgmjtsv9h</link>
                <description>1. در کودکی علاقه‌ای به ادبیات نداشتم. همواره استعداد ریاضی‌ام تحسین می‌شد و من هم از ذوق بیشتر و بیشتر آن را تقویت می‌کردم و در آن دنیای زیبای انتزاعی غرق می‌شدم. یکی از تفریحاتم در دورۀ تحصیلی راهنمایی‌ام بازی با قوانین ریاضی و اثبات قضایا و نظریه‌های دانشمندان مختلف بود. همیشه از کلاس جلو بودم و سر زنگ ریاضی اندک کج‌فهمی‌هایم را از معلم می‌پرسیدم و معلم ذوق‌زده از سوال من، با اشتیاق برای من و کلاس توضیح می‌داد. همین ماجرا سر کلاس‌های ادبیات برعکس بود. نمی‌دانم چه‌طور می‌شود دنیایی به این زیبایی را چنان خشک و زننده جلوه داد؛ اما معلم‌های آن دورانم موفق بودند. معلم سختگیر، کلاس‌هایی بیش‌ازحد قاعده‌مند و نمره‌ی کم باعث دل‌زدگی‌ام از این درس بود.این ماجرا گذشت تا اول دبیرستان معلمی با طبعی لطیف و دل‌نواز ادبیات را برایم تدریس کرد. اولین جلسه‌اش کافی بود تا من شیفتۀ این گنجینه شوم. همان سال‌ها اولین فال‌ها را بر دیوان حافظ می‌زدم و غزل‌هایش را از بر می‌شدم. سال‌های بعد که دیباچۀ سعدی درس نخست کتاب ادبیات‌مان بود، گلستان را خواندم. بعد‌ها که اسلامی ندوشن از هم‌نشینی با سعدی نوشته بود، انگیزه و بهانه‌ای شد تا در اولین ترم دانشگاه دوباره گلستان را بخوانم. این همه شوقم به ادبیات کهن همراه شد با دوره‌ای که موسیقی سنتی غِنای دنیای شنیداری‌ام بود. شاهکارهای ادبی با شاهکارهای موسیقی همراه می‌شدند و من از میان آن همه شعر‌هایی که خواننده یا آهنگساز با ظرافت انتخاب کرده بودند، یکی‌یکی برحسب موسیقی، شعر و تناسب‌شان به‌گزین می‌کردم؛ شعر‌هایی که از سعدی، حافظ، خواجو، رهی و بسیاری شاعر دیگر که هر کدام‌شان زندگی را از نگاهی نو یا به شیوه‌ای بدیع و بسیار تأثیرگذار روایت کرده بودند. یکی از صبح‌هایی که پیاده به مدرسه می‌رفتم، برگ سبز شمارۀ 216 را می‌شنیدم. سنتور از رضا ورزنده با آواز سیاوش (همان شجریان خودمان) در آواز افشاری همراه شده بود: آن لاله گل مبین و قدح در میان کار؛ این داغ بین که بر دل خونین نهاده‌ایم. مگر می‌شود این کلام را با آن بیان شنید و شیفته نشد؟ هر چه آب از این دریای بیکران می‌نوشیدم، تشنه‌تر از پیش ادامه می‌دادم.2. در دانشگاه استاد ادبیات‌مان برای نمره‌دهی فعالیتی از ما خواست و آن نوشتن از 10 روز زندگی‌مان بود. روز نوشت‌هایی که اولین تلاش‌هایم برای قلم‌زدن بودند. بسیار دنبال‌شان گشتم؛ اما هیچ‌کجا پیدایشان نکردم. تنها بازخوردی از استاد به‌خاطر دارم این است که &quot;انسجام کافی را ندارد و شیوۀ ادبی کهن را بیش از حد به‌کار بسته‌ای. بهتر بود با زبان امروزی بنویسی.&quot; این شانس را هم داشتم تا طی آن کلاس با شعر معاصر بیشتر آشنا شوم و فنون ادبی را بهتر بشناسم.ترم پنجم دانشگاه گلویم پیش دلبری گیر کرد و عشق آوردم. این دل‌انگیز اهل مطالعۀ فلسفه و ادبیات بود. ذهنی بسیار نکته‌سنج، شسته‌رفته و منطقی داشت. دیدن آن عظمت از فرهیختگی در آن سن، مرا ترغیب به مطالعه کرد. اولین کتاب غیر درسی‌ای که با خودآگاهی قصد خواندنش را کردم &quot;21 درس برای قرن 21&quot; اثر هِراری بود. اولین تجربۀ کتاب خواندنم خارق‌العاده بود. برجسته‌ترین چیزی که از آن به خاطر دارم این است که من دیگر منابعم برای تغذیۀ ذهنم تمام شده بود. فیلم، وب‌، کلاس و به‌ویژه افراد دوروبَرَم چیزی برای اضافه‌کردن به من نداشتند؛ حداقل من چنین حس می‌کردم. کتاب برایم منبعی تازه و بی‌نهایت از خوراک فکری بود. گویی چایی ریخته‌ای، برادر یوهال را آورده‌ای کنار خودت توی خانه نشانده‌ای و طی این مصاحبت روندهای جهان مدرن را بررسی می‌کنید.کتاب بعدی‌اش &quot;نون نوشتن&quot; اثر محمود دولت‌آبادی بود. اشتباه نکنید. قرار نیست تمام کتاب‌هایی را که خوانده‌ام به‌ترتیب برایتان فهرست کنم. در واقع اولی را گفتم تا مقدمه‌ای شود برای این دومی. خواندن این کتاب که روز‌نوشت‌های استاد دولت‌آبادی است درب جدیدی به رویم گشود. اینک برای تجربه‌کردن ابزار جدیدی داشتم. می‌توانستم آنچه را که زیسته‌ام عمق ببخشم. صرفاً با یک عمل: نوشتن. همچنین ابزار جدیدی داشتم برای فکرکردن. بسیاری از خودگویی‌هایی که گره از مشکلی باز می‌کنند یا احساسات را رسمیت می‌بخشند، با نوشتن ممکن می‌شوند. از این‌ روی به خودم می‌گویم: &quot;بشینیم و چند خطی فکر کنیم.&quot; به‌نظرم خط می‌تواند واحد اندیشه باشد. نمی‌خواهم مانند بسیار از نویسندگان بزرگ افراط کنم و بگویم تا چیزی را ننویسی زندگی‌اش نکرده‌ای. من الزاماً ترجیحی بین تجربه در دنیای واقعی یا زیست روی کاغذ ندارم. تأکیدم بر شفافیت اندیشه روی کاغذ است. اگر مسئله‌ای را برای مشورت نزد کسی مطرح می‌کنید و پانزده دقیقه زمان می‌برد تا توضیحش دهید و مطلب را منتقل کنید، با نوشتن می‌توانید با حدود پانصد کلمه، معادل یک صفحۀ A4، آن را برسانید. باور کنید در بسیاری مواقع صرف نوشتن سوال و شفاف‌کردن مسئله برای خودتان، شما را به راه حل هم می‌رساند. از دولت‌آبادی دور نشوم. علاوه بر این گشایش، &quot;نون نوشتن&quot; از این حیث برایم جذاب بود که تغییر خُلق، جهان‌بینی و همچنین توانایی قلم نویسنده بارز می‌شد. آن جوانی که در 28سالگی می‌خواهد دنیا را تکان دهد، باری در 50سالگی فکر آن دارد تا دوباره تن به کار یدی دهد تا گذران عمر کند. این تغییر، سیر اندیشۀ استاد دولت‌آبادی و قلم گیرایش، انگیزه و جرقۀ اولیه‌ام شد تا واقعیت‌های زندگی‌ام را در هر بُرهه برای خودم ثبت کنم.3. نفهمیدم چطور شد. فقط یادم است که اوایل تابستان 1399 به دوستم، دانشجوی رشتۀ ادبیات فارسی، زنگ زدم و پرسیدم که چطور می‌توانم متنی درست بنویسم یا متنی که می‌خوانم ویرایش کنم. گمانم برای تولید محتوای استارتاپ‌مان، دارایا، چنین انگیزه‌ای داشتم. مرا با مجموعۀ ویراستاران آشنا کرد و من هم در دورۀ برخط‌شان ثبت‌نام کردم. دگر باره بشوریدم. این بار هر مطلبی را که می‌آموختم، فوراً به کار می‌بستم. روزنوشت‌هایم از بعد از آن دوره بسیار تغییر کرده‌اند. همچنین لذتم از خواندن متن‌های مختلف بیشتر و بیشتر می‌شد. نگاهی فنی به جملات داشتم و این مرا به درکی عمیق‌تر از واژگان و چینش آنها کنار یکدیگر رسانده بود. مدام در تلاش بودم تا داستان بنویسم. جست‌وجوهای اینترنتی، کتاب خواندن و حتی کمی داستان خواندن کمکی نکرد. دستم برای نوشتن ناداستان روان‌تر است. البته بهتر است بگویم ذهنم برای ناداستان سامان‌مندتر عمل می‌کند.4. قصدم برای نوشتن این صد متن در سال 1401 تقویت مهارت نوشتنم است. همچنین محک‌زدن این ادعایم که چقدر ذهنم حرف برای گفتن دارد؛ چه داستان و چه ناداستان.اگر تا اینجا را خوانده‌اید باید بگویم، هیچ ایده‌ای برای ادامۀ این صد متن ندارم. امیدوارم که انتظاراتتان خیلی بالا نباشد؛ از طرفی آنقدری به دل‌تان نشسته باشد که خواندن را ادامه بدهید.24/02/1401</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 15:04:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروژۀ 1401؛ ایجاد عادت نوشتن</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsa.Vakilipoor/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%DB%80-1401-%D8%A7%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-qdbauzhtoc9p</link>
                <description>قصد دارم کمی جدی‌تر تمرین نوشتن کنم. نظرم این است که تا پایان سال 100 متن بنویسم. می‌تواند داستان یا ناداستان باشد؛ توصیفی از احساساتم یا تحلیل از شرایط پیرامونم؛ آنچه می‌بینم یا آنچه می‌خواهم ببینم؛ حتی شاید یک روز در این باب بنویسم که چرا امروز دوست دارم بنویسم یا روز دیگری بنویسم چرا امروز دوست ندارم بنویسم. تقریباً 300 روز تا پایان امسال وقت دارم که می‌توانم سه‌روزی یک متن بنویسم. نمی‌دانم دقیقاً در پی چه هستم؛ اما امیدوارم پس از این تأثیر قلمم بیشتر شود، ذهنم شفاف‌تر شود و ترسم از نوشتن بریزد و بتوانم روزی چندین ساعت را به نوشتن بگذرانم.</description>
                <category>RazVarzi</category>
                <author>RazVarzi</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 15:02:24 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>