<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Parsakhodagolizade776</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parsakhodagolizade776</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:00:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/111824/avatar/R4OQ3i.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Parsakhodagolizade776</title>
            <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دفتر خاطرات یک روح ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DB%B3-nkbpxpt6ctwq</link>
                <description>سلامما قبلا درباره ی دوست یک روح چگونه است را تعریف کردیم حالا می خواهیم زندگی گذشته از بدنیا امدن و مرگ یک روح را تعریف کنیم.روز ۱ فروردین سال ۱۴۴۵هی روزگار الان با دفتر خاطراتی که به من و دوستانم نازل شده دارم یک چیزی می نویسم.می دانی وقتی یک روح می اید به بهشت می خواهد خاطرات گذشته را به یاد نیاورد ولی من اینطوری نبودم الان ۵۹ سال است که دارم فکر میکنم چه گذشته ی خوبی دارم الان داستان زندگی ام را تا دبیرستانی ام می گویم.وقتی به دنیا امدم یک پسر ابر شلوغ و مزاحم بودم روز ها می خوابیدم شب ها هم جیغ و داد میکردم.وقتی بزرگ شدم و وارد مدرسه شدم اتولین حرف الفبا را یاد گرفتم و اون را تمرین می کردم هی دلم تنگ شده ، من ۵۹۰ سال در بهشت بودم.خب بعد چهارم با شبر اشنا شدم و بعد بیماری پوستی گرفتم و خوب شدم تا دبیرستان رسید من ان موقع خارج بودم و دختری مو طلایی با کت سبز رنگ با چشمان ابی بود و دوست داشتم با ان ازدواج کنم و در دانشگاه هم دیدمش تا بهش گفتم که باهام ازدواج می کنی بعد عقدمان و حنایی و عروسی مان را گرفتیم و بعد از دو سال و نه ماه صاحب بچه شدم و اسمش را مرلین گذاشتیم.بعد بخاطر سرطان من داشتم تلیویزیون می دیدم و فیلم ترسناک بود و تا صحنه ی وحشتناک را دیدم شکته کردم و مردم.و به بهشت امدم و منتظر قیامت هستم.لایک و دنبال و کامنت فراموش نشه!!</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2020 11:28:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مک دانلد (ترسناک)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%84%D8%AF-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-lhxk3mil3gap</link>
                <description>مک دانلدسلام من پارسا هستم و بعد از یک هفته داستانی را می خواهم به شما بگویم داستانی که درباره ی یک رستوران معروف به نام مک دانلد هست ولی از نوع ترسناکش امیدوارم لذت ببرید!من و دوستم سام پسر همکار مادرم رفتیم به خارج و به مک دانلد برای ناهار رفتیم سام خیلی از این رستوران تعریف می کرد منم همینطور ولی داستان های ترسناکی شنیده بودم از این رستوران که میگفتند:« شب ها ساعت ۳ شب اگر به این رستوران بری، زیر پادری اش عروسکی پیدا میکنی و بعد که آن را‌ باز می کنی یک دلقک به خانه می آید و به شما با اره برقی حمله می کند!»من و سام دو تا همبرگر و یک نوشابه خانواده و دو تا سیب زمینی گرفتیم و پس از ۶ دقیقه غذا را آوردند و خیلی خیلی خیلی خوب بود به قدری که نزدیک بودم روحم از خوشمزگی عقلش را از دست بدهد!حالا نوبت نمایش دلقک بود من و سام اول خندیدیم ولی تا ۲۵ دقیقه بعد دلقک سرش را مثل جغد به پشت انداخت و بعد رو به من انداخت و با چشمان قرمز به من نگاه کرد ما غذا را سریع خوردیم و پول را حساب کردیم و به خانه رفتیم.بعد یک اتاق رزرو کردیم و آنجا ساکن شدیم. من الارمم را اشتباهی ساعت سه شب گذاشتم ولی میخواستیم معما را حل کنیم،و ساعت سه شب شد و به مک دانلد رفتیم و زیر پادری همان عروسک را دیدم و برداشتم و در هتل آن را باز کردم و در خانه زنگ خورد،و دلقکی مثل دختر امد او اسمش پنی وایس بود و ترسناک بود دندان هایش را در آورد و ما ترسیدیم.با اره برقی سراغمان امد ولی من با اره برقی نصفش کردم ولی باز حرکت کرد! فهمیدیم جن بود و پودرش کردم و نابود شد بعد از شش روز به ایران برگشتیم و به خوبی و خوشی تمام شد.لایک و کامنت و دنبال فراموش نشود...</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 19:34:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر خاطرات یک روح۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD%DB%B2-ytlnqcq6tcwa</link>
                <description>سلام ما در قسمت قبل به سختی های یک روح را به شما گفتیم حالا به شما درباره ی دوستان یک روح صحبت می کنیم امیدوارم لذت ببرید.هی روزگار الان شب است و کنار قبرم وایسادم دوستانم بیدار هستند و دارند لذت می برند از زندگی ولی من دارم غصه می خورم میدانی کسی که دوستش به همراه خودش به بهشت میروند خوشحالند ولی من تک مردم و هیچ کسی با من نبود من وقتی سردار سلیمانی مرد منم مردم و اونو دیدم.من عضو شهدا نبودم ولی او را بغل کردم.دوستانم پیشم می آیند و به من یک سیب میدهند و من تشکر می کنم،میدانی در بهشت ما دوستان خوش رفتار داریم چون انها خیلی خوبند همه چی را بیا آن ها تقسیم می کنیم مثلا من دوستی داشتم که از خدا خواست پنت هاوس در بهشت بگذارد ولی تا من را دید که تنهام و خانه ندارم پنت هاوسش را به من دادمن دو تا دوست دارم که اسمشان محمد و ان یکی رضا است.انها خیلی مهربان هستند.خداحافظ امروز......لایک و کامنت و دنبال فراموش نشود....</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2020 09:30:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دفتر خاطرات یک روح ۱</title>
                <link>https://virgool.io/Mypublicationparsa/%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%DB%B1-baxuzcg6oo99</link>
                <description>سلام من پارسا هستم.هی روزگار من مردم و نیاکان و وسایلی که دوست داشتم ازم گرفته شده، سر قبرم وایسادم و با خود میگم:«ای کاش هیچوقت مرگ وجود نداشت!» چرا من این حرف را زدم چون که شکمم تو رفته و خشک وخالی است  زبانم خشک شده و دیدم بسیار قوی تر است، من نمیتوانم غذا و اب بخورم و بخاطر همین از مردن بدم می اید.وقتی که روح باشی از همه چی گذر کرده و به برزخ جهنم یا برزخ بهشت می روی من الان تو برزخ بهشتم!ولی وقتی که تو زندگی ات پسری باشی که فراموشت کردند تو بهشت یا جهنم چیزی از خدا نمی خوای. نمیشه ارزو کرد بری دوباره تو بدنت باید یکی احضارت کنه!ستاره من نابود و پوچه هیشکی نگاهش نمی کنه بخاطر همین فراموش شدم از همه چیز غافل شدم اگر روحم برو توی بدن کسی بهش درخواست کمک میکنم که منو به زندگی برگرداند ولی پوچه بازم همه احساست کنن ۵ ثانیه بعد محو میشی بعد برمیگردی به همان سرزمین سرنوشت منظورم بهشت و برزخ و جهنمه!ادامه دارد.......لایک و کامنت و دنبال کردن فراموش نشه</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2020 09:24:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به انتشاراتی من بپیوندید</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%BE%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF-mcp4u2t6npd0</link>
                <description>می خواستم بگم که دنبال کنندگان من بیه انتشارتی که من خواستم بروند اگر خیلی دوست دارید بروید پس بروید انجا پست های جالب می نویسیم و همینطور داستان هم همینطور پس به ادرس زیر مراجعه نماییدvirgool.io/mypublicationparsaیادتان نرود عضو شوید</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Thu, 09 Jan 2020 08:29:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه جن زده ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%B5-wadekizd0a3d</link>
                <description>سلام بچه ها من پارسا هستم و بالاخره اخرین داستانم را می گویم خب ما پست پیش راهبه را شکست دادیم و اخرین چالش میرویم.چالش جادوگران بدذات!سلندرینا من را فرستاد و چند تا نه دهتا نه صد تا نه هزار جادوگران بودند و از ورود متجاوزان خوششان نمیامد و من از جادگر زنی شنیدم روح پسرک ۱۰ ساله به نام شاملی را می خواهند بکشند من بخاطر شاملی داد زدم:«جادوگران من یک متجوزم!» انها شمشیر در نیاوردند بلکه معجون های جادویی اوردند!ولی من سپر سحر امیز و شمشیر سحر امیزی داشتم پس مثل والکری کلش رویال وقتی جادوگران نزدیک شدم شمشیر را چرخاندم وهمه شان را شکست دادم فقط رییسشان مانده بود همان کسی که شاملی را عذاب داد،وقتی شاملی را شلاق زد من شمشیر رادیو اکتیو را برداشتم و ربییس را نابود کردم و شاملی زنده شد و هردو به اتاق تاریک رفتیم، بعد سلندرینا به پرتال دیگری رفت و ما به خانه برگشتیم و در اخبار گفتیم که هیچکس در شب این چالش ها را انجام ندهند لایک و کامنت و دنبال کردن فراموش نشه</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2020 16:02:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه جن زده ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%B4-gi5ez8islw5r</link>
                <description>سلام ما به داستان چهارم رسیدیم داستان جنگل راهبه اونم تنهایی اگر نمیدانید راهبه کی است در این تصویر قیافه اش و پایینش معرفی نامه اش هست.معرفی راهبه:راهبه روحی افسانه ای هست که هم بازی و هم فیلمش را ساخته اند داستان این است که پیرزنی روحی بدذات به بدنش رفته و ان را تبدیل به راهبه کرده و کاری می کند که از اینه ها  خارج شود و یا ورود میکند.(خب بریم سراغ داستان)پارسا در جنگلی که صاحبش پیرزنی شیطانی بود که نامش راهبه بود قرار داشت او از این چالش ها خسته شده بود چون میدانست شاملی باید باشد تا این چالش را برنده شود،شاملی استاد این کار های راهبه ای بود.پس به درختی تکیه داد و دید دو جای سوراخ وجود دارد اونم چند تا هم نبودند دقیقا هشت سوراخ بود بعد پارسا اشعه فرابنفش را به سمت درخت گرفت وردی در ان نوشته بود اونم از طرف کی؟ شاملی!ورد این بود (اسکالاتور پوروتینا دزیرونم توق )شاملی این ورد را از کجا میدانست؟ پس پارسا شروع کرد به احضار و یک شمع با عکس های شاملی و گوشی شاملی را گذاشت و گفت:«لمست می کنم مرده،غذایی که دوست داری اوردم.تو خیلی خوبی.پیش من برگرد.»این جمله را دو بار تکرار کرد و گوشی زنگ خورد شماره ای به این شکل بود ۸۸۸۴۸۷۲۴ من فهمیدم خانه شاملی بود بعد اونم فیس کال پس جواب دادم شاملی گفت :« سلام مواظب باش.» سرم را به پشت کردم و راهبه را دیدمحالا جنگ من با راهبه شروع ، او اول از کاراته شروع کرد من در کاراته دان اخر بوده ام خیلی باحال بود هر ضربه ای که میزدم پرت میشد ولی من نه بعد به سمت درخت رفتم و دهنش را باز کردم و روی سوراخ ها گذاشته ام و ان ورد را گفتم قدرتش ضعیف شد بعد وردی را که با ان شاملی را که احضار کرده بودم گفتم و پودر شد و پتک از او ماند ولی نمرد روح خارج شد و من پیرزنی را دیدم و با او سلام و علیک کردم و شام در خانه اش ماندیم.صبح روز بعد در اتاق تاریک بودم و سلندرینا گفت:«افرین حالا چالش اخر را تمام کن و ازاد میشی چالشت هتل جادوگران بدذات است، هاهاهاها.»لایک و دنبال کردن و کامنت فراموش نشه????</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Wed, 08 Jan 2020 15:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه جن زده ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%B3-tnxxdrenikrs</link>
                <description>سلام بچه ها با داستان هایی برگشتیم در گذشته شاملی کشته شد و من از گرنی فرار کردم و به خانه فوری ۲ اومدم و بریم داستان را بگویم.اول من داشتم رانندگی می کردم که یک ادم جلوم بود و به ان تصادف کردم ولی ماشین ازش رد شد و هیچی برایش اتفاق نیفتاده بود بعد من پیاده شدم و دیدم پشتش به من است و لحظه ای بعد گردنش را مثل جغد به پشت سرش چرخاند.من یک لحظه ترسیدم و ان زن گفت :« با من بیا!»بعد دستم را گرفت و مرا به خانه ای پر از دلقک شیطانی و جن های ربوده شده و پر از سوسک و ساس بود.(چقدر چندش)بعد گفت :«من فیوری هستم و باید چالشم را تمام کنی فقط باید اتاق تاریکو پیدا کنی همون پرتالی که تو را به چالش می اورد.» بعد مرا بیهوش کرد و به زمین افتادم.بعد روی تختی پاره پوره خوابیدم و بیدارشدم بالشش از سنگ بود بعد دیدم در خانه اش است من تمام اتاق ها را گشتم و فیوری را دیدم که داشت حرکت موزون میزد و رفت من در پذیرایی بودم که فیوری را دیدم و به تابلو اشاره کرد و تابلو را برداشتم و شیکوندم و فیوری عصبانی شد اون دنبالم میدوید و ولم نمی کرد بعد قفل اتاق تاریک را زدم و امد و در را بستم و چالش تمام شد و سلندرینا امد و گفت:«افرین حال باید به چالش ۴ بروی یعنی چالش جنگل راهبه شیطانی فهمیدی هاهاها.» و به پورتال رفتمداستان چهارم فردا منتشر میشود.لایک کنید و نظر بدهید.</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jan 2020 14:27:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه جن زده ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%B2-ieheklkmygg3</link>
                <description>من دوباره اومدم و میخواهم داستان دومم را تعریف کنم داستان خانه گرنی استمن و شاملی روی تخت خوابیده بودیم و پنج شب فرصت داشتیم و راه فرارمان ماشین بود و بنزینش را پر کردیم و گرنی مارا زد و دوباره از تخت امدیم بیرون و راز سلندرینا را فهمیدیم و گرنی ما را زد شب سوم بود و گرنی مارا زد و شب چهارم کار های اخر ماشین را کردیم و شب پنجم اخرین شب گرنی شاملی را زد و سرش را قطع کرد و من با ماشین فرار کردم و شاکلی در چالش اخر برمیگردد و رفتم اتاق تاریک و گفت:«افرین حالا چالش فاریو را برو!» در اخرین چالش شاملی برمیگرددخداحافظ</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Fri, 03 Jan 2020 20:29:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان خانه جن زده ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AC%D9%86-%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DB%B1-h81a1xncwsmq</link>
                <description>خانه جن زدهمن پارسا خداقلی هستم و دوستم امیرحسین شاملی اینجا هست ما میخواهیم داستانی ترسناک و اکشن برایتان تعریف کنیم پس مطلب های زیر را بخوانید.البته بگم ما پنج قسمت از این داستان را میگوییم و در هرقسمت جن مورد نظرش را نام میبریم.من اول به شاملی زنگ زدم و به شاملی گفتم:«شاملی فردا بیا خانه ی ما!»شاملی قبول کرد و فردا در ساعت ارواح (۳:۰۰) امد و گیمپلی خانه ی سلندرینا را بازی کردیم سلندرینا همان هیولای دهن دراز و چشم قرمز با موهای لخت است.بازی کردیم و اولین بازی را بردم و احساس سرما کردم دومین دست را بردم شعله ی بخاری خاموش شد سومین دست را بردم احساس کردم یک چیز سیاهی جلومه و هر دوتایمان را گرفت و در اتاقی تاریک سلندرینا را دیدیم که گفت:«این چالش منو تمام کن تا برگردید.»اول ما بعد از ۲۶ دقیقه ۵ قطعه پیدا کرده و ۴۵ بار سلندرینا را دیدیم یک دفعه سه قطعه کنار هم بود و برداشتیم و کلید انبار را برداشتیم و انبار را پیدا کردیم بعد صندوق انجا را باز کردیم و عکس سلندرمن گرنی و اسلندرینا را دیدیم و سرمان را برگرداندیم و خانواده را دیدیم و بعد به اتاق تاریک رفتیم و سلندرینا امد و گفت:«تبریک شما اولین چالش را بردید شما باید پنج چالش را رد کنید و بعد به خانه تان بازمیگردید و الان به بازی گرنی میرید!هاهاها.»و رفتیم خانه گرنی جن زاده انیالبچه ها خداحافظ تا پست بعد</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Thu, 02 Jan 2020 20:20:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در اردبیل</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D9%84-dzo1grtfktt3</link>
                <description>باورتان نمیشود ولی من تا حالا سفر نکردم.یا وقتی سفر میرفتم پسرعموی مزاحمم با من بود.??یک روز من رفتم خانه و شنیدم که میخواهیم به سفر رویم من اینقدر خوشحال شدم که پر کشیدم و بار و بندیلم را بستم و بلیت هواپیما گرفتم و اینکه پسر عموی مزاحمم نیست،هوررراااااااباورتان نمیشود ما در هواپیمای ایران ایر بودیم و ما موبایلمان را سایلنت گذاشتیم و دیدیم یک هواپیما دیگر پشتمان است بعد دیدم کیفی از پنجره بیرون امد و فهمیدم پسرعمویم باهام است بعد از پنج دقیقه هواپیمای پسر عموم به سمت چپ رفت و ما مستقیم رفتیم من گوشی ام را در اوردم و بازی سلندرینا که این است را بازی میکردمبچه ها دیدید عکسش ترسناک تر از بازی اش است حالا بازی اش را بازی کنید خب بعد که رسیدیم اردبیل ما هتل رفتیم و دو روز در اردبیل ماندیم و به مقر قبر شیخ صفی رفتیم و کلی جاهای دیگر.......خداحافظ</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2019 14:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همبرگر خوشمزه</title>
                <link>https://virgool.io/Mypublicationparsa/%D9%87%D9%85%D8%A8%D8%B1%DA%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%B4%D9%85%D8%B2%D9%87-zdsiaw4wyuhl</link>
                <description>سلام ما امروز میخواهیم اموزش پخت همبرگر را اموزش دهیم خب بریم سارغ مواد لازم هایمان.مواد لازمدو نون همبرگردو عدد کاهو۵۰ گرم گوشت چرخ کردهیک پیمانه نمکسس مایونز یا هر سسیپیاز حلقه ای دو عددگوجه دوعدداول نون پایین را میگذاریم روی میز و بعد گوشت را به شکل دایره در می اوریم و در ماهیتابه به مدت ۳ دقیقه سرخ میکنیم بعد گوشت را روی ان نان میزاریم وروی گوشت سس و کاهو میریزیم.حالا یکم نمک بریزید و یک عدد پیاز حلقه حلقه کرده و روی همبرگر بریزید و میتوانید خیارشور هم بزارید و در اخر نون هم بزاریدامیدوارم غذای خوبی باشد برایتان</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2019 06:45:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به زندگی خودت و دیگران اهمیت بده</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsakhodagolizade776/%D8%A8%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%AA-%D8%A8%D8%AF%D9%87-jg1tpmwxl9m0</link>
                <description>یک روز من بچه بودم و با مادرم به فروشگاه میرفتم،توی یک مغازه دیدم که به جای اینکه اقایی یا جوانی انجا کار کند بجایش یک پسر بچه  همسن من بود که برای خانواده اش کار میکرد.به مادرم گفتم که به ایستد من رفتم به آن مغازه و به پسربچه سلام کردم بجای اینکه به من سلام کند کارش به کار خودش بود بعد با قدرت بالا دادا زدم و بازم جواب نداد من به مادرم گقتم:«مادر،چرا این پسر سلام به من نمیکند؟» مادر جوابم را داد و گفت:«پسرم، به آن چیز سفید روی گوش های پسر نگاه میکنی؟اون سمعکه اون پسر کمشنواست و باید شمرده شمرده باهاش حرف بزنی مثلا اینطوری سلاام!» من گفتم:«بیچاره پسرک تنها و کاری!باید یک جوری کمکش کنی.»مادر جواب داد و به یک صندوق صدقه ای اشاره کرد و گفت:«پسرم اونو میبینی اگر توش پول بندازی به فقرا کمک میکنی و از این درد نجاتش میدی پسرم کاری کن همه ی مردم ایران سخت کوش و باهوش باشند و اینده خودشان را بسازند پس به این معلولان کمک کن!» من پول را انداختم و به فروشگاه رفتم.ما باید به همه کمک کنیم تا سخت کوش و قوی بار بیایند و با بدی ها بجنگیم</description>
                <category>Parsakhodagolizade776</category>
                <author>Parsakhodagolizade776</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 21:21:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>