<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پارسا نورانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parsanoorani</link>
        <description>«کودک»

زندگی به روایت شخصیت‌های دیگر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:45:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3124202/avatar/dtYLLc.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پارسا نورانی</title>
            <link>https://virgool.io/@Parsanoorani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>برای عادله</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D9%84%D9%87-ocuwdy9smhyn</link>
                <description> جمله‌اش هنوز تمام نشده وسط خیابان ترمز گرفتم و با چشم‌های گرد آرام سمتش چرخیدم.-&quot;چی؟؟&quot;+ &quot;وای به خدا اینقد اعصابمون خرد شده بودا.&quot;...عادله را وقتی چهار سال پیش برای اولین بار آمده بود خانه‌یمان شناختم. به همراه یکی از دوستان مشترکمان آمد. خجالتی، کم‌رو و کم‌حرف بود. بیشتر نگاه می‌کرد انگار که هیچ تا به حال ندیده باشد، انگار همه‌چیز جدید باشد. از وقتی هم که رسیده بود شالش را از سرش در نیاورده و با من دست نداده بود. به این فکر می‌کردم که بچه‌ها چطور با او دوست شدند و چه نکته‌ای او را با وجود تفاوت‌های بنیادینش در میان دوست‌هایشان جای داده بود. نکته‌ی اولی که خیلی توجه مرا جلب کرد این بود که عادله سیگار می‌کشید. به میزان قابل توجهی دود می‌کرد حتی وقتی ما نمی‌کشیدیدم، او داخل بالکن بود. پیش‌تر از این هم در دانشگاه دخترهایی چادر به سر دیده بودم که در گوشه کنار دانشگاه یواشکی سیگار می‌کشیدند اما عادله عملاً انگار انسان دیگری بود که تا به حال ندیده بودم. زودرنج بود، کلمات، مضطربانه از دهانش خارج می‌شدند و هر مطلبی را که مربوط به روستای زادگاهش بود ایگنور می‌کرد و یا به شدت از آن خجالت‌زده می‌شد. نمی‌توانم تصور کنم زندگی در پایتخت به این شلوغی چقدر برای او که از روستایی مرزی و دور در شرق می‌آمد، می‌توانست سخت و پرچالش باشد.دیگر او را ندیدم و خیلی کم از او شنیدم. چیزهای جالبی اما شنیدم. اینکه در آن مکان بسته و سنتی، از محبوب‌ترین تفریحاتش دیدن سیتکام و سریال‌های نتفلیکس است و گاهی باورم نمی‌شد که بیشتر از من سریال دیده باشد، با اینکه حقیقت داشت. رشته‌ی بسیار جذابی در دانشگاه تهران می‌خواند و احتمال خیلی زیاد شغل به نسبت جالبی در انتظارش بود.شنیدم که بسیار به زندگی امیدوار است و چقدر به گشتن در گالری‌ها، موزیک گوش کردن روی نیمکت پارک پرواز، شب‌گردی با دوست‌هایش که مهر بسیاری به او داشتند، علاقه‌مند است. یادم افتاد که در چشم‌های خسته و ترسانش آزادی و رهایی موج می‌زد.مدتی از او خبری نبود تا اینکه یکی از دوست‌هایمان اطلاع داد که خانواده‌اش با ادامه‌تحصیل او مخالفت کرده‌اند و با توجه به سنش که به گمان والدینش حالا در زمره‌ی &quot;ترشیده‌ها&quot; قرار می‌گرفت، تب و تاب برای پیدا کردن مردی مناسب که بیاید و او را &quot;بگیرد&quot; بالا گرفته بود و او به ناچار در انتظار بختی تحمیلی، به تدریس در یکی از مدرسه‌های روستا می‌پرداخت.تا همین امسال که برای عروسی یکی از دوست‌هایمان آمده بود تهران و برای هماهنگی بیشتر به همراه دوستی دیگر به خانه‌ی ما آمدند تا از آنجا به اتفاق هم به سمت تالار حرکت کنیم.رسیدند. عادله انگار از چهارسال پیش تا حالا جانی دوباره گرفته بود. خوش‌بر و روتر و بشاش‌تر بود و به محض ورود دستش را جلو آورد. چیزی در ذهنم منفجر شد. چیزی که اسم آن را فرایند شکافت و آزادی می‌گذارم که در این فرایند، شخص با دیدگاه بسته، از درون می‌جنگد و می‌شکافد تا به سرزمین سست باورهای جدید برسد و آنقدر آنجا سیر کند تا پایدار شود.خیلی برایش خوشحال بودم تا همین لحظه که متوجه شدم با شخصی که تا به حال ندیده و حتی صحبتی با او نداشته، فیلمی با او ندیده، موزیکی با او گوش نکرده و خاطره‌ای نساخته، ازدواج کرده. ازدواج سنتی. به دوست تهرانش هم گفته &quot;بالاخره به آرزویم رسیدم&quot;نه تهران آنقدر کافی بود که آنقدر گرانی و شلوغی و ناپایداری در آن موج می‌زند که نمی‌شود روی آن حساب کرد و نه دوست‌هایش آنقدر کافی بودند و می‌توانستند پشتش را گرم نگه دارند تا نخواهد سنت و خفقان خانواده را ترجیح دهد چون خود در تهران زندگی می‌کردند و از پس زندگی خودشان هم برنمیامدند. شنیدیم در هفته‌ای که همدیگر را می‌شناسند، پسر به روابطِ نداشته، پوششِ بسته و عقاید خردشده‌ی عادله کلی ایراد و اعتراض وارد کرده تا آن‌ها را بسته‌تر و خفه‌تر کند.دختری را که تا می‌توانسته بود دیده و شنیده، شاید هم خیلی بیشتر.نمی‌دانم.شاید هنوز هم امید دارم روزی عادله نجات پیدا کند اما اینکه چگونه، نمی‌دانم.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 13:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چنارهای خیابان انقلاب</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%DA%86%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-mz9fbvg0spg9</link>
                <description>با صدای چند نوتیفیکیشن از خواب می‌پرم. سردرد دارم.صبح نسبتاً سردی بود. نور خورشید تا وسط‌های تخت آمده و قسمتی از پایم را داغ کرده بود. کورمال کورمال گوشی را برداشتم و به قصد بد و بیراه گفتن به باعث و بانی نوتیفیکیشن آن را باز کردم. عجیب بود که یادم رفته باشد سایلنتش کنم. پیام‌ها را باز کردم.علیرضا پیام داده بود:&quot; ساعت نه و نیم دم بوفه‌ی هنرها منتظرتم. دیر نیا چون بعدش باید برم دنبال مریم از سفیر برش دارم.&quot;مریم، خواهر علیرضا، دانشجوی سال آخر است، یعنی از ما دو سال بزرگتر، و دوتایی با هم در واحدی کوچک واقع در خیابان دوازده فروردین زندگی می‌کنند، البته تا زمانی که مریم کارهای اپلایش درست شود و سال بعد همین موقع در گوشه‎‌ی دیگری از دنیا سر کند.چشم‌هایم را یکبار مالیدم و خمیازه‌ای به پهنای صورت کشیدم.داستان از این قرار بود که طی یک روز تمام دانشجویان پردیس هنرهای زیبای دانشگاه تهران تصمیم گرفته بودند به نشانه‌ی اعتراض به کیفیت بد غذای سلف پردیس، همگی (البته منظور آن جمعیتی که معترض و حاضر بودند هست) جلوی بوفه وسلف پردیس تحسن کنند. خودمانیم، غذای سلف واقعاً بد بود و القاب مختلفی از سوی دانشجویان دریافت می‌کرد; مثل کافورپلو، گوشت گربه با چمن تازه کوتاه‌شده‌ی حیاط که البته بیشتر برای روزهایی که قورمه‌سبزی داشتیم به کار برده می‌شد، و از انصاف هم که نگذریم و اگر تعریف از خود و خودی‌ها نباشد، همبستگی بچه‌های هنرها برای انجام امورات اعتراضی از پردیس‌های دیگر قوی‌تر و منسجم‌تر بود.بار دیگر چشم‌هایم را مالیدم و ساعت را نگاه کردم. نه و دو دقیقه، که یعنی تنها بیست و هشت دقیقه وقت داشتم تا خودم را به بوفه برسانم. تازه اگر حراست در این میان هوس نکند کارت دانشجوییم را چک کند.کش و قوس کوتاهی آمدم و خود را از میان آغوش مریم بیرون کشیدم. بله، همان مریم و خیر، علیرضا نمی‌دانست. مدت زیادی نبود و تصمیممان بر این شد که فعلاً علیرضا در جریان نباشد. مخصوصاً اینکه شب‌هایی که حضور نداشت من آنجا بودم و مخصوصاًتر دوست صمیمی من بود و نمی‌‍دانستم واکنشش به این موضوع چه خواهد بود. اگرچه دلیل سوم و عجیب‌تر این بود که سال بعد همین موقع مریم را دیگر نداشتم، شاید تا ابد.با بیرون آمدنم از تخت قلتی زد اما بیدار نشد. تکانش دادم:&quot; مریم! علیرضا گفته بعد از تحسن می‌خواد بیاد دنبالت جلوی سفیر، الان نباید سر کلاس باشی؟&quot;تکان دیگری خورد و با صدایی نامفهوم گفت:&quot; یه ... نیم‌ساعت دیگه میرم.&quot;لبخندی بر صورتم نشست. سریع لباس‌هایم را از گوشه گوشه‌ی خانه برداشتم و حاضر شدم. پیام دیگری همان موقع گوشی را لرزاند:&quot; داری میای؟&quot;سریع وارد راه‌پله شدم و دوان‌دوان پله‌ها را پایین رفتم. در همین حین سعی داشتم هرچند سخت، تایپ کنم. به درب ورودی رسیدم:&quot; تو راهم&quot;. از آپارتمان خارج شدم و دکمه‌ی ارسال را زدم. سرم را بالا آوردم. علیرضا روبه‌رویم ایستاده بود. جسم سختی به سرم برخورد کرد و بی‌آنکه کنترلی روی جسمم داشته باشم کف پیاده‌رو افتادم. چشم‌هایم را تنگ کردم تا بتوانم واضح ببینم. ضربه‌ی بعدی به سرم خورد و بعدی و بعدی. صدایش بامزه بود. مثل موقعی که لپت را باد می‌کنی و به آن تلنگر می‌زنی. با اینکه سخت بود باز سعی کردم چشمم را باز نگه دارم و نگاه کنم. چه درخت بلندی! چه برگ‌های زرد و نارنجی زیبایی! و با ضربه‌ی آخر همه‌جا تاریک شد.با صدای چند نوتیفیکیشن از خواب می‌پرم. سردرد دارم.هوا سرد است و تخت بیمارستان از آن هم سردتر. یکسال و چهار ماه و بیست و دو روز گذشته اما برای من انگار همین دیروز است. با باز شدن پلک‌هایم پرستار بخش دکتر را خبر می‌کند و او هم پدر و مادرم را. دوست‌هایم می‌آیند ملاقاتم. علیرضا نمی‌آید. علیرضا یکسال و چهار ماه و بیست و دو روز گذشته را پشت میله‌های زندان سپری کرده است و به گفته‌ی مادرم هنوز سیزده سال و هفت ماه و هشت روز دیگر به آزادی‌اش مانده. زمانی که دیگر نزدیک چهل سالش می‌شود.مریم دو ماهی می‌شود که در ونکوور کانادا درس می‌خواند. به علت آشفتگی اوضاع خانواده‌اش پس از این اتفاق، دو ماه دیرتر به ترمش رسیده بود. بعدتر در پیامی به من گفت که چقدر متاسف است بابت اتفاقی که افتاده، اگرچه گویی حتی یکبار هم به ملاقاتم نیامده است.و من با ریختی بدشکل‌تر از قبل و چشمی که دیگر مثل گذشته نمی‌بیند مطلع شدم که دو سال حبس در انتظارم است. بابت رابطه‌ی خارج از عرف با شکایت والدین مریم اما با تخفیف فراوان به خاطر بلایی که سرم آمده است.از خودم می‌پرسم:&quot; آیا ارزشش را داشت؟&quot; و چشم‌هایم را می‌بندم. رنگ سبز و قهوه‌ی و زرد و نارنجی با هم به صفحه‌ی سیاه فکرم هجوم می‌آورند.چه درخت زیبایی! </description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 18:50:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوهان سوم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%88%D9%85-anntqrpj7pat</link>
                <description>کوهان شتر اگر سه بود جای دو یا یک، خلق هیچگاه کفر خدایگانشان نگفتند بلکه تیزی عشق خود را سمت اربابشان نشانه رفته، چهار رکعت به شکر و دو رکعت به کفر هرآنچه شکر نایَدَش خوانند و والاترین نفع را از کوهان سوم برند، که اشترانی هستند دو کوهان، یک کوهان یا حتی بی‌کوهان (لاما) که خدو اندازند و هرچه به کام آید، خایندبدینگونه کوهان سوم از حکمت و کرم پروردگار بود تا خلق‌الله شکر دو چندان به زبان آورند و قدر ملکوتی ایزد منان را از یاد نبرندبه آدمی اما چون کوهان سوم درآید زشت گردند، نفیر در کنند که های! تو را عواید آن چون گردد که عواقب آن روحت رابناز ای انسبناز که حکمتت در عقل نیست و در خیال است</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 00:00:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت دریای ابر</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-iihxq9j6vrgp</link>
                <description>گفت:«کاش یک شب دیگر اینجا می‌موندم. خیلی داره بهم خوش می‌گذره.»دریای ابر در کوه‌پایه هر لحظه بزرگ و بزرگ‌تر می‌شد. چیزی که تا به حال مانند آن را ندیده بودم.به این فکر کردم که چرا متوجه نمی‌شوم از چه لذت می‌برد یا اینکه چرا نمی‌فهمم چگونه لذت می‌برد یا هزاران سوال مشابه که از گوشه‌ی ذهنم می‌گذشت.پرسیدم:« پس چرا من نمی‌تونم لذت ببرم؟»تعجب در چشم‌هایش موج می‌زد. مثل موج دریای ابر زیر پایمان.-:« مگه میشه از این همه زیبایی لذت نبرد؟»+:« نمی‌دونم. اصولاً نمی‌فهمم آدما چجوری لذت می‌برن یا چجوری می‌تونن با قاطعیت بگن که دارن لذت می‌برن.»جمعیت سکوت سنگینی متحمل شد. انگار همگی در عمق ذهنشان دنبال راه حلی بودند تا بگویند چگونه می‌توانم لذت ببرم.»اضطراب سینه‌سوزی مرا فرا گرفت.واقعاً سوالی نداشتم. غم داشتم. غمی بی‌کران به عمق دریای ابر. به ارتفاع کوه‌های سلانسر، به سرمای شبانه‌ی سی‌دشت و به شکوه و جلال گیلان.آفتاب که سقوط کرد جمع کردیم و برگشتیم. جمعه بود. ترافیک آزادراه به سمت تهران کلافه‌کننده بود. ماشین غرق در خاک. وسایلمان پر از حشره و کثیف. فکر از سر گرفتن زندگی از فردا داشت دیوانه‌ام می‌کرد و من با چشمانی خسته و سری سنگین، با تنی اندوهگین و کثیف، در اوج جوانی و در ترافیک آزادراه به این فکر می‌کردم که چرا نمی‌توانم بفهمم چگونه لذت ببرم.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 20:30:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رقص زیر سواستیکا</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DB%8C%DA%A9%D8%A7-a2uadjxpuk2y</link>
                <description>کلیسای سن‌سباستین باشکوه بود، درست مثل چیزکیکش! سنگ‌های کار شده در دیوارها، تیرهای عظیم داخل سقف، لوستر شمعی زیر گنبد و نیمکت‌های پوسیده‌ی رو به سکو.همه و همه پر از زیبایی و عظمت و احتمالاً خاطرات بی‌نهایت. خدا می‌داند این سنگ‌های فرسوده و لب‌پر تا کنون چه چیزها به خود دیده و لمس کرده.این نیمکت‌های شکسته و خرد شده و هیزم شده تا کنون میزبان چه باسن‌های مبارکی بوده!زمانی می‌گفتند این دیوارها آنقدر مقدس و پاکند که هوای داخل کلیسا همواره مطبوع و تمیز می‌ماند، که می‌داند؟شاید این آلودگی‌ها آنقدر زیادند و نافذ که کلیسا دیگر توان تصفیه ندارد چون اکنون که این نامه را می‌نویسم، دود آتش از حفره‌ی ایجاد شده در بالای سقف تنفس را برایمان سخت کرده.آذوقه‌ای نداریم و ذخیره‌ی آب هم رو به اتمام است. داخل حبس شدیم و تنها دلیلی که همچنان زنده‌ایم این است که این خلقت خداوند، این سنگ سخت داخل دیوار به فرمان و تصمیم خالق بزرگوار نمی‌سوزد یا حداقل قدرت آتشی که خواسته به دیوارها رسوخ کند، آنقدر زیاد نبوده تا سنگ‌ها را تکه‌ تکه بشکاند و ساختمان را فرو بریزد.نمی‌دانم شاید هم ما آنقدر ارزشی نداریم تا آن هزینه‌ی گزاف را برای شکاندن و ترکاندن دیوارها بکنند. گروهی می‌گویند کار خودی‌های خائن است که به این وضع افتادیم، گروهی معتقدند کمونیست‌های بی‌پدر ما را به این روز انداخته‌اند اما هیچ‌چیز باعث نمی‌شود و نخواهد شد که من فراموش کنم چه کسی آتش به دامان سن‌سباستین انداخت.تصمیم‌گیری سخت است، به زودی مجبور به ترک این سقف سنگین هستیم و اگر ندانیم بیرون از این دیوارها چه خواهد گذشت، قطعاً می‌دانیم که سرنوشتمان بیرون دیوارها ختم به چه خواهد شد. مرگ! البته گزینه‌ی دیگری هم وجود دارد. پیش از آنکه اسیر کلیسا شویم صحبت از یک حمله‌ی هوایی به شهرک بالای کلیسا بود. جایی که نیروهای سخت‌قلب دشمن نه اینکه کمین کرده باشند، بلکه روزمره‌ی خود را خرامان می‌گذراندند، بچه‌ها مدرسه می‌رفتند، نانوایی نان می‌پخت و اتوبوس مسافر جابه‌جا می‌کرد. مردم عادی بودند، دشمن بود، ما بودیم و احتمالاً لوییس پدلتون که پدرش یهودی بود و مادرش مسلمان اما هر دو بی‌ایمان. لوییس را همه می‌شناختند. یک گاری دستی چهارچرخ داشت که فقط سه چرخ آن می‌چرخیدند و بار نان و گوشت جابه‌جا می‌کرد. امیدوار بود رووزی برای پدر و مادرش پولی جمع کند تا با آن کامیون بخرد و گاری را به دیار باقی بسپارد. بیش از همه دلم برای او می‌سوخت. اگر او در حمله‌ی هوایی می‌مرد احتمالاً پدر و مادرش هم می‌مردندو یا از حمله‌ی هوایی یا از فقرِ پس از از دست رفتن لوییس.چیزی محکم به درب چوبی و عظیم کلیسا کوبیده شد، چند مرتبه، و سپس کسی از پشت درب داد زد: به زودی رستگار می‌شیم! و با تکیه به صلیب شکسته زیر سایه‌ی خداوند.اوقاتم تلخ شد. گیر یه عده چپ و راست و وسط‌‌‌ بیفتی و هیچکس برای نجات خودش کاری نکند. تنها چیزی که حائز اهمیت باشد تحلیل دقیق‌تر شرایط و اینکه چه کسی راست می‌گوید باشد و در نهایت صبوری و شکیبایی تا معلوم شود حق با چه کسی بود. تا تاریک شدن هوا صبر کردم و درخواست اولین کشیک شبانه را دادم. همه که خوابیدند از پنجره‌ی نیم‌طبقه‌ی دوم خودم را روی بوته‌های خشک پشت کلیسا پرت کردم. دردناک بود! بلند شدم و به سمت شهرک حرکت کردم، رسالتم این بود که لوییس را پیدا کنم، چهار نفری با پدر و مادرش از شهرک خارج شویم و در آینده‌ای نزدیک به عنوان عضوی از خانواده‌ی کوچکشان کار کنم و پیشرفت کنیم. تنم یخ زد.صدای جنگنده‌ها می‌آمد و در حال نزدیک شدن بود. با شهرک هنوز خیلی فاصله داشتم و فاصله‌ام تا کلیسا هم کم نبود. پشت بوته‌ی کوتاهی که کنار یک گودال بود به پشت دراز کشیدم و پناه گرفتم. جنگنده‌ها زوزه‌کشان نزدیک می‌شدند. صدای آژیر حمله‌ی هوایی بلند شد، نورافکن‌ها را روشن کردند. اولین جنگنده را دیدم، دودستی سرم و گوش‌هایم را گرفتم و با چشمانی نگران به سقف تاریک و تیره‌ی خانه‌های شهرک چشم دوختم. جنگنده‌ی دوم و سوم هم از ببین ابرها ظاهر شدند. نفسم را حبس کردم و شروع کردم به شمردن ضربان قلبم که بیشتر از همیشه توی گوشم می‌شنیدم.آسمان ناگهان روشن شد. شهرک همچنان تاریک بود. کلیسا اما که تا لحظاتی پیش پناه روی سرمان بود، هزاران تیکه و در دل آتشی خشمگین هضم شد.گوش‌هایم را رها نکردم، فقط به کلیسا نگاه کردم و از سن‌سباستین طلب کمک. بمب چارم و پنجم هم برخورد کردند و اینبار سایه‌ی پیکر هم‌رزم‌هایم را می‌دیدم که میان شعله‌های آتش به آسمان پرتاب می‌شوند و می‌چرخند و تاب می‌خورند. گویی از این رهایی به وجد آمده و می‌رقصند.قرارگاه حملات هوایی در نهایت تصمیم گرفته بود تا به جای شهرک، کلیسا را بمباران کند تا هم کلیسا را از محاصره خارج کند و هم به شهرک آسیبی وارد نشود. آری لوییس، مشکل از اول هم ما بودیم. با آنکه خود می‌دانستیم اشکال بسیار است و کش‌دار، اختلاف زیاد است و بی‌پایان اما هیچگاه حتی فکرش را هم نمی‌کردیم که حذف شدنمان چنان به جنگ پایان دهد که ایستادگیمان نداد.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 20:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از پشت سنگرت</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%AA-h3yrlttqho1u</link>
                <description>سنگر گرفته بودم. گلوله‌ها لایه‌های هوا را به هم می‌دوختند و به کیسه‌های شن می‌خوردند.هوا سرد بود. بخاری که از دهانم خارج می‌شد، خود، گواه بر این موضوع بود. دست‌هایم خیس عرق بودند و انگار عرقِ خودم نبود. اسلحه را راست کردم، گردنش را گرفتم و انتهای آن را روی زمین گذاشتم تا بلند شوم. صدای سوتی مهیب آسمان را شکافت و در لحظه‌ای بین زمین و آسمان معلق بودم.محکم به زمین خوردم. چشم‌هایم را باز کردم، در تخت‌خوابم بودم. ساعت سه و چهل و دو دقیقه بود. بدنم در عین برهنگی، خیسِ عرق بود و نفس نفس می‌زدم. دوباره دراز کشیدم. چشم‌هایم را بستم.پشت فرمان ماشین در تاریکی شب تخت می‌راندم.آنجا بودی.جاده ناهموار و پر از دست‌انداز بود. با هر ضربه بالا و پایین می‌رفتیم. به خود آمدم و یادم نیامد مقصد کجا بود. آمدم ترمز بگیرم گفتی: &quot;ولش کن! مگه مهمه تهش به کجا می‌رسه؟ نگاه درختا رو! نگاه این سبزا رو!&quot;سرم را چرخاندم. تپش نامنظم قلبم از هر لحظه‌ی دیگری بیشتر بود.از خواب آرام چشم‌هایم را باز کردم. ثانیه‌ای به سقف خیره شدم و دیگر خوابم نبرد. به آشپزخانه رفتم، قهوه را داخل موکاپات دم گذاشتم و از پنجره به تاریکی کوچه خیره شدم. تو را دیدم که آنجا نبودی. به این فکر کردم که کاش زود ببینمت و برایت تعریف کنم که در گوشه‌ای از خوابم پشت سنگری پناه گرفته بودم و چقدر مضطرب بودم و نمی‌دانستم برای چه. برایت بگویم از سفرمان در جاده‌ای به مقصد ناکجا و تکان‌های زیاد ماشین. تو هم آنجا بودی اما نمی‌دانی.خواب سوم هم ... انگاری خواب سومی هم بود اما با اولی و دومی درآمیخت. شاید در میانه‌های داستان روایتش کردم و هیچ از آن یاد ندارم یا شاید هم بیش از آنکه متصورم، یاد دارم اما نمی‌توانم بگویم.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 19:10:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای گندم</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-hp2u3hqly110</link>
                <description>انسان دهه‌ی سوم به یقین موجود عجیبیست!یعنی بین ۲۰ تا ۳۰، جایی که شما اندازه‌ی چهل سال در این ده سال زندگی می‌کنید.عجیب‌ترین تصمیم‌ها را می‌گیرید، سخت‌ترین انتخاب‌ها را انجام می‌دهید، با پیچیده‌ترین مسیرها روبه‌رو می‌شوید و اگر نخواهید هیچکدام را انجام دهید، به دردناک‌ترین‌ها دچار می‌شوید.زندگی آدمِ دهه سومی شلوغ و پر از جنجال است. گاه این جنجال به چشم می‌آید و گاه جنجال پشت چشم می‌آید و کسی جز آن آدم دهه سومیِ به‌خصوص، آن را نمی‌بیند.تصمیمات انسان دهه سومی به این صورت است که در نیمه‌ی اول بال‌هایش را باز می‌کند، رنگ‌ها را در جامدادی می‌چیند، هدفونش را در کوله‌پشتی می‌گذارد، خوراکی و مستعملات را در جیب قرار می‌دهد، بند کفشش را سفت می‌کند و عازم نیمه‌ی دوم می‌شود که در آن نیمه بال‌هایش را با دست خود می‌چیند و انکار می‌کند که می‌توانست پرواز کند( میگه من مرغم!)، رنگی در چنته ندارد و می‌گوید فقط شلوار راسته می‌پوشم، سه‌ دکمه یا حالا از اونور مانتو، مدل مو هم عامه‌پسند، بعد بند کفشارو شل می‌کنم، باز می‌کنم، دور خودم و بال‌هایم می‌پیچم و می‌نشینم تا دهه‌ی چهار و پنج و شش و هفت و بعدشم که ... آهاااا نه! اینو یادم رفت راستی بگم، که انسان دهه سومی اجازه‌ی مردن که هیچ فکر کردن به مردن، فرار، گریه، استراحت، خسته‌شدن، ترسیدن، نشستن، ایستادن ... رفتن را ندارد.خودش است و دردهایش و دوست‌هایش و دردهایشان.گندم که از گندمزار چیده شد و در میان راه افتاد و نه آرد شد که نان شود و نه سر سفره‌ی هفت‌سین کسی رفت، غریبه‌ای او را برداشت و گفت تو گلی، سرخ و زیبا، کنارم بمانو ماندشاد و خرسنداز مهر ناآشنااز این همه توجهو به یاد نیاورداو که گل نبودگندم بودزلف بر باد داده بود با وجود آنکه صدای داس را همیشه و همواره و حتی در خانه می‌شنید که هوا را می‌شکافت. می‌ترسید اما می‌ماند و می‌جنگید تا روزی که از سر ناباوری، خود را در دامان داس‌بان! انداخت و از لبه‌ی صخره‌ای که به زور بالا رفته بود به قعر سقوط کرد.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 22:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاهترین داستان</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-xsxjng4hj8og</link>
                <description>به دنیا آمدیمزیبارویانی پرگار بر دایره‌ی ما انداختندبه ما لبخند زدندو یک به یک را دیدم، جامه‌ی سپید بر تن و یا سوار بر پرندگان به مقصد نقاط سردسیر می‌رفتندو سوزن پرگار از مرکز خارج می‌شد</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 09:58:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زهرا! ولش کن</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7-%D9%88%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D9%86-kb3wsomsjkcw</link>
                <description>اتوبوس با سرعت رد شد و آب توی گودال کف خیابون پاشید روی دامنش. توجهی نکرد. صدایش کردم: زهرا! زهرا! توجهی نکرد. بغض توی گلویش کمونه کرده بود به سمت قلبش. به او رسیدم. یک کافه‌ی خیلی نقلی پیدا کرده بودم که کنار قهوه پنکیک‌های کوچولو می‌داد و از ذوقش گشاد به گشاد خنده روی صورتم نقش بسته بود.-:زهرا! نشنیدی صدات کردم؟ یه کافه پیدا کردم ازین پنکیک کوچولوها میده ... عه ... زهرا؟جوری در خود فرو رفته بود انگار در باتلاق غرق شده. صورتش ورم کرده بود اما گونه‌هایش خشک بود. اشک‌هایش گویی از درون سرازیر شده باشند زیر پوستش.-: زهرا چی شدی؟چیزی نگفت اما لحظه‌ای قبل از خاموش کردن گوشی و خشک کردن اشک‌هایی که روی گونه‌اش نبود، تصویر دوست‌پسرش را روی صفحه‌ی گوشی دیدم. سه تماس که زهرا ایگنور کرده بود و در نهایت یک تماس موفق.برگشت سمت من و با لبخندی زورکی و صدایی بغض‌آلود گفت: بریم.بالای ابروهایش از شدت فشار سرخ شده بود. از هر ده تماسی که طی سالیان دوستیمان جلوی من با دوست‌پسرش گرفته بود، هفت تای آن به قرمزی ابرو ختم می‌شد. چند باری به خانه‌اش رفته بودم. با هم زندگی می‌کردند. دفعه‌ی اول خیلی پسر دلنشینی به نظر می‌رسید اما دفعات بعد، همانطور که زهرا می‌گفت، آنقدرها هم به دل نمی‌نشست. رابطه‌یشان انگار میخی بود در تخته چوبی پوسیده، بی‌هدف و بی‌دلیل.دستم را انداختم دور گردنش گفتم: بیا بابا بیا بریم پنکیک بخوریم ول کن دنیا رو.نشستیم، آمریکانو با کافئین بالا گرفتیم و منتظر شدیم تا پنکیک‌ها داغ داغ برایمان سرو شود.برای اینکه زهرا خیلی در قعر نشخوارهای پسِ ذهنش غرق نشود، شروع کردم به پرحرفی. از در و دیوار و سر و تهِ همه چی گفتم. زهرا اول گوش میداد و لبخند میزد، از یک جایی به گره‌‌ای در بافت چوبی میز خیره شد و ماتش برد.حرفم را با یک جمله قطع کرد: فکر می‌کردم زندگی یه جور دیگه‌ای باشه.سکوت شد.از آنجایی که پنکیک‌ها تمام شده بودند و از قهوه‌ها فقط تفاله‌ی تهش مانده بود، بی‌آنکه کلمه‌ای حرف بزنیم، بلند شدیم و رفتیم.باران ریزی باریده بود و آسفالت خیابان براق شده بود.قدم زدیم، قدم زدیم و قدم زدیم.زهرا را به یاد ندارم اولین بار کجا دیدم یا حتی چگونه سر صحبت بینمان باز شد یا حتی کجا دوست شدیم. همیشه جدی‌ترین و عمیق‌ترین صحبت‌ها را داشتیم. گاهی می‌شد چندین هفته یا چند ماه هیچ حرفی نزنیم و باز از روزی، انگار که هیچ نگذشته باشد، صمیمانه‌تر از قبل صحبت می‌کردیم. سفرهایی که رفتیم، غذاهای جدیدی که امتحان کردیم، از دانشگاه من تا دانشگاه او ... همه و همه از عزیزترین لحظات زندگی من بودند و اکنون در این لحظه توان دیدن او در این وضعیت را نداشتم.سرم را بالا آوردم و گفتم: زهرا! ولش کن. زهراسرش را بالا آورد اما مرا نگاه نکرد.پس ادامه دادم: «یادته روزی که بهم گفتی فصل جدید زندگیت شروع شده؟ خیلی دلم گرفت. نمی‌دونم پیش‌بینی می‌کردم کار به اینجا بکشه یا از ته قلبم حسادت می‌کردم به هرکسی که بخواد دوستمو ازم بگیره. همون روز بود بهم گفتی می‌خوای زبان بخونی و مهاجرت کنی و بری آزاد و رها باشی. گفتی دو نفر که هم‌مسیر باشن و برای یک زندگی تلاش کنن نتیجه‌ی بهتری هم می‌گیرن.زهرا!تو نمی‌دونی چقدر می‌تونی آزاد و رها باشی. تو نمی‌دونی چقدر استعداد داری که توی این سال‌ها سوزوندیشون فقط برای اینکه به سبک زندگیت نمی‌خورد. تو نمی‌دونی چقددددر دلم می‌گیره وقتی اینجوری می‌بینمت و کاری از دستم برنمیاد.زهرا! رها کن. ولش کن. این تو نیستی. این زندگی تو نیست.»صدایم آنقدر بالا بود که رهگذران زیرچشمی نگاهمان می‌کردند.زهرا ایستاد، سرش را دوباره بالا آورد، بغضش را قورت داد و از پله‌ی اتوبوسی که جلوی پایش نگه‌داشته بود بالا رفت.ثانیه‌ای قبل از اینکه اتوبوس حرکت کند نگاهم کرد. چشمانش از اشک می‌درخشیدند. لبخن محوی به صورت داشت با صدایی لرزان گفت: ممنونم.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Wed, 02 Oct 2024 07:12:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو آسانسور، پنج پله</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%AF%D9%88-%D8%A2%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%B3%D9%88%D8%B1-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D9%BE%D9%84%D9%87-pbl1cs0ayklf</link>
                <description>فرودگاه دو آسانسور داشت و پنج پلهو تو آنجا بودی، روی پله‌ی دوم ورودی فرودگاه که دلم چکید روی کف دستم. گرمایش را حس کردم. گذاشتمش سر جایش. نفس عمیقی کشیدم. لبخند زدم تا اشک شوق، اشک اندوه را بپوشاند.دو ماه پیش شناختمت اما تا همان لحظه که از پله‌ی دوم به پله‌ی سوم قدم می‌گذاشتی هنوز نمی‌شناختمت.کیف روی شانه‌ات را جابه‌جا می‌کردی و چمدان را یک پله بالاتر می‌بردی. چمدان‌ها را ...بیست و هفتم ماه پیشساعت یک و دوازده دقیقه‌ی بامدادبالکن خانهسیگار آخر-یعنی این آخرین نخ سیگاریه که می‌کشم؟+می‌تونه باشه، یادمه می‌خواستی بذاری کنار-آره+ولی چرا؟نفس عمیقی کشیدی و کام آخر سیگار را بیرون دادی.-اینم یه تغییره و بعدش یه تغییر دیگه و یکی دیگه و یکی دیگه+تا کجا؟-تا اونجایی که بدونم بسه ... فعلاً البته+حالا فعلاً بیا اینجاخندیدی.روی پله‌ی سوم سیگار را تکاندی و به دنبال سطل آشغالی بودی که بشود سیگار را رویش خاموش کرد. نه اینکه زیر بار تغییر سست شده باشی، فقط اینکه تنها چند پله با تغییری عظیم فاصله داشتی و این نخ پُل پله‌ی سوم و چهارم بود.مثل پل حافظ یا کالج یا حتی پل امیرآباد با اینکه هیچگاه نفهمیدم کجا را به کجا وصل می‌کنند و روی خیابان تخت هم مگر پل می‌زنند و اصلاً مگر خیابانی که مسیرش را می‌رود، به پل برای اتصال نیاز دارد؟این‌ها خاطرات من هستند یا تو؟من دو ماه پیش شناختمت...خیابانی که منتهی به خانه‌ات بود یک چاله‌ی عمیق داشت. هر بار که از اصلی می‌پیچیدم و وارد خیابان شما می‌شدم، کمی فرمان را چپ و راست می‌کردم تا چرخ ماشین داخل چاله نرود. آخرین شبی که خواستم پیاده‌ات کنم چرخ ماشین محکم داخل چاله فرو رفت و به همان محکمی از چاله در آمد و حتی وقتی دور زدم تا از خیابان خارج شوم این اتفاق باز تکرار شد و من نفهمیدم بار دوم از قصد بود یا در رخدادش بی‌تقصیر بودم. یادم نیامد چه نسبتی داشتیم. دوست بودیم یا راننده‌ی اسنپ بودم.در گیر و دار بالا رفتن از پله‌ی چهارم تا رسیدن به پله‌ی پنجم به یاد آوردی که پله‌ی اول را یاد نداری. چرخیدی و پله‌ی اول را نگاه کردی. پله‌ی اول با لبه‌ی شکسته مظلوم می‌نمود. کهنه. انگار مدت‌هاست فراموش شده و مسافرها نادیده‌اش می‌گیرند.آخرین‌باری که با دلی شکسته و بغضی نفس‌گیر پشت میز اتاقت نشسته بودی هوا راکد بود. باران نمی‌زد. لحظه‌ای خودت را بابت هرآنچه متحمل شده بودی ملامت کردی و لحظه‌ای بعد فراموش کردی، گذشتی و بازنگشتی. گلدان پتوس روی کتابخانه را دیدی.-تو چقدر بزرگ شدی! با اینکه نیمه‌جان کنار باغچه‌ای یافتمت و روز‌ها داخل نصفه بطری آب‌معدنی زیستی و به گلدان خودت کوچ کردی. چقدر درد. چقدر صبوری. و تصمیم بر آن شد که هرچند نیمه‌جان کوچ کنی و از نیمه‌ی بطری به گلدان روشنت بروی.روی پله‌ی پنجم ایستاده‌ای. پله‌ای باقی نماده. می‌چرخی. من آنجا نیستم. نبودم. تو مرا زیستی. آنگاه که در بالکن یا جلوی درب خانه یا پشت میز بودی، آنجا تو بودی. آنگاه که پله‌ها را یک به یک بالا می‌رفتی، آنجا تو بودی. نخ‌های آخر، پله‌ی آخر، ماشین آخر، هواپیمای آخر ... آنجا تو بودی و تو بودی و تو بودی ... و تو بودی.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Fri, 02 Aug 2024 13:26:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفروش روحتو!</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D9%86%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-%D8%B1%D9%88%D8%AD%D8%AA%D9%88-wavyjtlsijv4</link>
                <description>+ داری چیکار می‌کنی با زندگیت؟- دستمو ول کن الان امیر میاد می‌بینتمون!به خودم آمدم، موقعیت عجیبی بود. میان اتاقی تاریک ایستاده بودم. دست راستم از شدت خشم می‌لرزید و با دست چپم محکم مچ دستش را گرفته بودم. او بدنش یخ کرده بود و در چشم‌هایش ترس شعله می‌کشید.+ خب ببینه ... دو ساله میشناسیش، یه ساله ازدواج کردین. من شیش‌سااااله میشناسمت. قبل اینکه همو بشناسین چهار سال بود رفیق بودیم، خب دوستا برای هم مهمن، اگه بلایی سر تو بیاد یا اتفاقی برات بیفته من نگرانت می‌شم ...- فعلاً که تو گنده‌ش کردی، اتفاقی نیفتاده ...+ اتفاقی نیفتاده؟ خودتو نگاه کن!- چمه؟+ وای ناموساً الان جدیی؟ × « عزیزم میای میزو بچینیم؟ »- اومدم قشنگم.او از دوستان و از همکلاسی‌های دوران کارشناسی من بود. او مثل خواهر که نه اما یک رفیق تمام عیار بود. گذشته از زیباییش که حد نداشت(که حتی گاهی گمان می‌رفت من و او در رابطه‌ای عاطفی باشیم)، به شدت با استعداد بود. روسی و عربی بلد بود. انگلیسی که دیگر گفتن ندارد، با چرخ قدیمی مادرش لباس می‌دوخت، مستعد بود و حتی چند ماهی کلاس الگو و دوخت و خیاطی رفته بود، تدوین ویدیو انجام می‌داد و طوری به علوم اجرام آسمانی مسلط بود که انگار دستی در ناسا دارد. کم‌حرف بود اما عمیق و دوست‌داشتنی، و همین باعث شده بود که بهترین رفیق سالیان من شود ... تا وقتی با امیر آشنا شد.قصد بدگویی ندارم. امیر انسان تلاشگری است اما چنان ترمزی بر چرخ زندگی اوست که حد ندارد.از زمانی که یکسال پیش ازدواج کردند و هم‌خونه شدند،‌ او دیگر او نشد. در اداره‌ای کار ثابت پیدا کرد، او که در تهران نمی‌گنجید اکنون پشت میز یک و نیم متری یک دفتر، کوچک می‌نمود. رنگ‌هایش را به نگار فرش پذیراییشان بخشید و صدایش را به هود آشپزخانه و ظروف داخل کابینت‌ها.وقتی دستش را رها کردم جای انگشتانم تا چند دقیقه روی مچ دستش مانده بود و تند تند آن را می‌مالید تا محو شود و شپس از اتاق به شمت پذیرایی و سپس میز ناهارخوری رفت تا در چیدن میز به امیر کمک کند.امیر انسان خوبی بود. دست بزن نداشت، حتی تا به حال کلمه‌ی نابه‌جایی از دهانش بیرون نیامده بود، همواره لبخند به لب داشت و آرام و محترم بود اما چون رفیق شفیقم به این روزگار افتاده بود می‌خواستم سر به تنش نباشد.با گام‌هایی محکم از اتاق بیرون رفتم و با چشمانی غضبناک رو به امیر گفتم: از موقعی که اومدی گند زدی به زندگی این آدم، بهترین رفیق من، پاره‌ی تن من، گند زدی به زندگی من، تو صاحاب این آدم نیستی، تو هنوز اندازه‌ی من نمیشناسیش، نمی‌دونی چقدر بلندپروازه، نمی‌دونی اگه بال‌هاشو باز کنه تو این خونه‌ی کوفتی نمی‌گنجه، نمی‌دونی چقدر داری با بودنت آزارش میدی، ازت متنفرم! ازت متنففففرممم!و سپس روانه‌ی درب خروج شدم. موقعی که پایم را از چارچوب در بیرون گذاشتم، با گوشه‌ی چشم او را دیدم. اینبار چشمانش نگران بودند، قطره‌ی اشک سرازیر شد. رفتم.پنج سال است از او خبری نیست. دیگر نه محتوای عربی و روسی می‌نویسد، نه عکسی از لباس‌هایی که دوخته می‌گذارد و نه ابرازی می‌کند. پیام‌هایم بی‌پاسخ است. بار دیگر چتمان را باز می‌کنم، می‌نویسم «هفت سال گذشته، درست، دلم برایت از ذره شدن به هیچ رسیده، درست، اگر دوستِ هم مانده بودیم می‌شد ۱۱ سال، لابد کم‌کم به بچه‌دار شدن و سبک جدید زندگی خواهی اندیشید. سوختی، پژمردی، نمی‌دانم کجای درونت زندانی شدی اما لااقل نفروش روحتو!</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 02:42:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عادت، ترس، امید</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%B3-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-lvlvjqoaocff</link>
                <description>دیرزمانی بود که آقای دکتر کریستوف را کسی ندیده بود. چراغ‌های خانه‌اش همواره خاموش بودند و صدایی از آن به گوش نمی‌رسید.همسایه‌هایش ،که یکی از آن‌ها ما بودیم، دیگر خیلی نگران این موضوع نبودیم. روزهای ابتدایی خیلی نگرانش شده بودیم. &quot;شاید در خانه مرده است&quot; &quot;به سفری طولانی رفته و برای دور نگه‌داشتن دزدها چراغ خانه را روشن گذاشته&quot; &quot;بعد از سال‌ها دخترش به او زنگ زده و اکنون مدتیست در خانه‌ی او اقامت دارد&quot; ... افسانه‌ها تمامی نداشتند. کسی به پلیس زنگ نزده و نمی‌زد.از پنجره‌ی مشرف به خانه‌ی او سرم را چرخاندم و رو به همسرم کردم. روی مبل نشسته بود و کتاب &quot;زندگی کوتاه شاد فرانسیس مکومبر&quot; اثر &quot;همینگوی&quot; را می‌خواند. در ابتدا خیلی بی‌میل داستان را دنبال می‌کرد اما امروز که به صفحات میانی کتاب رسیده، هنوز آن را زمین نگذاشته.مدتی با هم از پنجره منتظر دکتر کریستوف بودیم اما اکنون چند روزیست که تنهایی جویای اخبارش هستم. حتی همسایه‌های دیگر هم به آن صورت پیگیر نیستند. همسر دکتر، مارگارت، سالیانی پیش وقتی دکتر تنها ۷۹ سال داشت برای همیشه او را ترک کرد و تنها از او کتابی به جای ماند که در حال حاضر در دستان همسرم بود. از آن اتفاق ۴ سال می‌گذرد و خانه‌ی دکتر ده ماه است آشکارا در قعر سکوت به سر می‌برد.رو به همسرم می‌گویم: نمیای بریم یه دوری این اطراف بزنیم؟جواب می‌آید: نه، حال ندارم. دارم کتاب می‌خونم.-: درباره‌ی چیه؟+: هنوز نمی‌دونم.حوصله‌ی مکالمه ندارد. مدتیست ندارد. سه چهار پنج ماهی می‌شود. چقدر زیاد! البته که اصلاً دیگر به چشمم نمی‌آید. مثل غیبت دکتر که ماه اول مثل یک سال گذشت اما از ماه دوم انگار یک روز هم نبود. کسی به پلیس زنگ نزده و نمی‌زد.-: عزیزم، پس اشکالی نداره خودم تنهایی برم قدم بزنم؟بدون اینکه چشم از کتاب بردارد، سرش را به نشانه‌ی بی‌اهمیتی تکان داد.از خانه رفتم بیرون. بلافاصله یک نخ سیگار روشن کردم و کنجکاوانه سمت خانه‌ی دکتر روانه شدم. پنجره‌ها انگار که هزاران سال تمیز نشده باشند، میزبان لایه‌ی ضخیمی از گرد و خاک بودند. یک کام عمیق دیگر گرفتم و در زدم. چند دقیقه منتظر شدم و دوباره در زدم. خبری نشد.به خانه برگشتم. همه‌جا تاریک بود. همسرم خوابیده بود. گرسنه‌ام شد. بقشابی کثیف در سینک ظرفشویی بود. بیخیال شدم و خوابیدم.صبح روز بعد وقتی به آشپزخانه رفتم، همسرم زودتر از من با یک لیوان قهوه و یک تست برشته نشسته بود و پیام‌های اینستاگرامش را جواب می‌داد. لیوان من همچنان در آبچکان بود. بشقاب کثیف همچنان داخل سینک بود. برای خودم یک لیوان قهوه ریختم.-: صبح بخیر عزیزم، داستان رو تموم کردی؟ درباره‌ی چی بود؟+: یه بدبخت بی‌عرضه.-: همین؟+: من میرم سر کار. دیرم شده. چیزی لازم داشتیم بگو برمیگردم بگیرم.-: خدا .. فظ.تصمیم گرفتم دوباره کمی بخوابم چون احساس کلافگی شدیدی گریبان‌گیرم شده بود.با وحشتی تمام‌عیار از خواب پریدم. تقریباً بعد از ظهر بود و آفتاب نیمه‌جان. همسرم باید نیم ساعت پیش می‌رسید اما هنوز نرسیده بود. هراسان تلفن را برداشتم تا با او تماس بگیرم و همزمان خودم را به پنجره رساندم و خشکم زد. چراغ‌های خانه‌ی دکتر کریستوف خاموش بودند.با لباس راحتی و دمپایی، در حالی که پشت هم شماره‌ی همسرم را می‌گرفتم و موفق نمی‌شدم، از راه پله پایین دویدم و چند ثانیه بعد جلوی خانه‌ی دکتر بودم. سه بار با مشت به در کوبیدم. جوابی نیامد.تلفن همسرم که تا الان اشغال بود، اکنون خاموش بود.به خانه برگشتم. خودم را روی کاناپه ولو کردم و نفس عمیقی کشیدم. به پلیس زنگ نزدم، نمی‌زنم و نخواهم زد.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2024 17:21:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%A7%D9%85%D8%A7-i2otikdc2p7n</link>
                <description>جهان دیگری بود.صبح‌ها با وزش نسیمی دل‌انگیز، آفتاب به استقبال هر کاشانه می‌آمد. خانواده‌ها با لبخند کودکانشان را بیدار می‌کردند. کودکان با خرسندی پس از صرف سالم‌ترین صبحانه، بشاشانه(!) با سرویس اتوبوس الکتریکی به مدرسه‌ای بی‌نقص می‌رفتند. پدر و مادرها پس از ورزش صبحگاهی اصولی و گذراندن کلاس‌های برخورد و رفتار صحیح با کودکان، سر کار مورد علاقه‌ی خود می‌رفتند و فوق‌العاده‌ترین دستمزد را دریافت می‌کردند تا صرف روح‌نوازترین تفریحات کنند. دولت و حکومتی وجود نداشت. کشوری نبود. مرزی نبود. جنگ نبود. اختلتفی نبود. عقاید محترم و بی‌گزند بودند. کمبودی نبود.امانه شاعری بود و نه نویسنده‌ای. نه هنرمندی بود و نه نقاشی. نه تاریخی وجود داشت و نه فلسفه‌ای. نه باخی و نه بتهوونی. نه داستان عاشقانه و نه داستان قشنگی. نه رنگی و نه رنگین‌کمانی. قرن‌ها به این شکل می‌گذشت و مردمان این جهان به شادی می‌زیستند.تا روزی که جهان دیگر حضور جهان ما را حس کرد.سیاست و جنگ. آلودگی و حرارت. فساد و حماقت. بروز و جسارت.دست به کار شدند. تمام عزم خود را جزم کردند. سلاحی ساختند. جهان ما را نیست کردند.موافقان و مخالفان در جهان دیگر ظهور کردند. دولت‌هایی مجزا تشکیل دادند. عقاید متفرقه مکتوب گشتند و دین شدند.جنگ شد و صلح. موشک ساختند و گل کاشتند.ترور کردند و جان بخشیدند.شکافتند و دوختند.امید بستند و منتظر موعود شدند.دیگر نیز &quot;ما&quot; شد.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Apr 2024 19:27:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویاها کجا و چگونه می‌میرند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D9%88-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D9%86%D8%AF-pkfudc4a2tmr</link>
                <description>با صدای سوت قطار از خواب پرید. نفس نفس می‌زد. مراتع سبز و دل‌انگیز چشمان پف‌کرده‌اش را نوازش می‌داد. با گوشه‌ی آستینش آب دهان خشک شده‌ی گوشه‌ی لبش را پاک کرد.- &quot;ببخشید! چند تا ایستگاه دیگه تا منهتن مونده؟&quot;+ &quot;منهتن که ایستگاه نداره جَوون. باید پورت جارویس پیاده شی و از اونجا خودتو به منهتن برسونی. چهار تا ایستگاه دیگه.&quot;- &quot;ممنونم آقا&quot;+ &quot;ببینم پسر. تو هم پی رویای آمریکاییت اومدی؟ آخه تو این فصل کسی به جز شما رویاجویان به شرق سفر نمی‌کنه.&quot;- &quot;بله جناب. می‌خوام واحد کوچکی پیدا کنم و تا شروع قرارداد کاریم کم کم داخل منهتن مستقر بشم. درآمدم تقریباً یک و نیم برابر میشه. اگرچه همیشه دوست داشتم یک مزرعه‌ی بزرگ داشته باشم. مرغ، خروس، بز، سبزیجات مخصوصاً ذرت و هویج، اسب و خیلی چیزای دیگه. دلم می‌خواد همشونو خودم بسازم.&quot;+ &quot;ولی؟&quot;- &quot;ولی مشکلات مالیم زیاده. پدر و مادرم تازه جدا شدن و اوضاع خونه خیلی بهم ریخته. نمی‌تونستم نه کار کنم نه استراحت. مصمم شدم کوچ کنم به قلب آمریکا و کار بهتری پیدا کنم که کردم.&quot;هوا تیره شد و ابرهای بارانی بالای سرشان را پوشاندند.- &quot;از مورد علاقه‌ترین‌هام یک آسیاب آبیه که در مسیر رود کوچک داخل زمینم قرار می‌گیره ... اوه چه رعد و برق نزدیکی! احتمالاً صداش ...&quot;صدای سهمگین رعد و برق کوپه‌ی قطار را لرزاند. داخل راهروی قطار صدای همهمه‌ی آرام و مبهمی به گوش می‌رسید.- &quot;شنیدم طوفان‌های این منطقه خیلی وحشتناک نیستن. تو شهر ما رعد و برقا خیلی ترسناک بودن. تمام خاطرات کودکی من صدای رعد و برق و صدای دعوای پدر و مادرم و گریه‌ی خواهر کوچکم هست. از اینا بگذریم دلم می‌خواد پشت کلبه‌ی کوچکم داخل مزرعه ...&quot;تق!- &quot;شیشه شکست؟&quot;+ &quot;نه به نظر که سالمه.&quot;- &quot;اوه جناب سیگار می‌کشید؟ فکر نمی‌کنم بشه داخل کوپه سیگار کشید.&quot;+ &quot;گور باباشون بذار از منظره لذت ببرم. تو هم می‌کشی؟&quot;- &quot;نه نه! من چند ماهی هست که تو ترکم. دوستم مارتین بهم می‌گفت اگه پول پاکت سیگارایی که تو ماه میدی رو جمع کنی، آخر سال می‌تونی ... اوه یادم نبود، من دو هزار دلار به بانک بابت قسط‌های عقب‌مونده‌م بدهکارم. میشه یک نخ سیگار داشته باشم؟&quot;+ &quot;بیا جوون. خب داشتی می‌گفتی پشت کلبه چجوری بود؟&quot;- &quot;مهم نیست. چند سال دیگه که حسابی پول جمع کردم وقت دارم بهش فکر کنم.&quot;قطار به ایستگاه بعدی نزدیک می‌شد.+ &quot;من باید ایستگاه بعدی پیاده شم ولی بذار اینو بهت بگم که دوروثی گرِیس، دختر همسایه‌ی دیوار به دیوار پدر و مادرم، از نوجوونی می‌شناختمش. زیبا بود. خیلی زیاد. دبیرستانمون که تموم شد من به شهر کوچ کردم تا مغازه‌ی خودمو راه بندازم تا بتونم پول جمع کنم و با دوروثی ازدواج کنم و بیارمش شهر پیش خودم. ۳۸ سال گذشت، نه اونقدر پول داشتم، نه یادم میومد برای چی اینقدر جون کندم و در آخر هم وقتی برگشتم به روستا متوجه شدم که دوروثی پنج ساله زیر خاکه. دخترش بهم گفت. دختر بزرگش ...قطار وارد ایستگاه شد+&quot;من باید پیاده شم. سه ایستگاه دیگه مقصد توئه ولی اگه فکر دیگه‌ای داشتی، سه ایستگاه دیرتر پیاده شو. خاک پیتزفیلد جون میده واسه مزرعه‌داری. خدافظ.&quot;وجودش شکست و تکه‌تکه شد. بغض داشت خفه‌اش می‌کرد. نمی‌دانست چه کند. صبر کند، برود، صبر کند، برود...- &quot;پس قمار می‌کنم. می‌خوابم. اگر قبل از پورت جارویس پیاده شدم که هیچی. بیخیال رویام میشم و میرم سر کار ولی اگر خواب موندم، پیتزفیلد و مزرعه و رویای جادویی مال منه.&quot;خوابید.قطار برای یک ساعت و نیم دیگر حرکت کرد.× &quot;آقا. آقا. لطفاً بیدار شید. ریل دچار نقص شده و نمی‌تونیم به حرکت ادامه بدیم. پیاده شید.&quot;- &quot;الان کدوم ایستگاهیم.&quot;× &quot;پورت جارویس.&quot;</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 15:17:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادخیز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%AE%DB%8C%D8%B2-cczz8tbvoior</link>
                <description>کبریت دوم هم شکست. &quot;کاش فندکم را از اتاق کناری آورده بودم.&quot; کبریت سوم هم نرم بود ولی آتش کم‌جانی گرفت و بوی گوگرد مشامش را پر کرد.صدای سوز سیگار با سوت باد هم‌رنگ گشته بود و ریتم باران سمفونی را کامل می‌کرد.شامگاه پاییزی سرد و بارانی بود.&quot;آتوسا! به نظرت چرا امسال اینقدر بی‌برکت بود؟ نه آنقدر بارید که بتوان گفت پاییز است و نه آنقدر تابید که بشاید بهار نامیدش. تنها وزید.&quot;کام آرامی گرفت و تا آن را فرو دهد جواب آمد:&quot;نمی‌دونم. چرا اینقدر ادبی صحبت می‌کنی؟&quot;انگار که یکه خورده باشد، دود در گلویش چسبید و سرفه کرد.&quot;خب کمتر بکش خفه کردی خودتو!&quot;آتوسا دانشجوی ارشد بود، صد و شصت سانت قد داشت و طبق گفته‌ی اطرافیانش اگر یک وعده‌ی غذایی را پشت گوش می‌انداخت احتمالاً از سوء تغذیه می‌مرد. موهای لخت مشکی داشت و فقط انگشت‌های پایش را لاک می‌زد.&quot;با توام کسری! میشه پنجره رو ببندی؟ یخ زدم.&quot;&quot;الان تموم میشه.&quot;کام آخر را گرفت و با یک ضربه ته‌سیگار را داخل کوچه پرت کرد.&quot;زیرسیگاریو هم واسه عمه‌م گرفتیم. خب ننداز تو کوچه. میفته رو کلهی یه بنده خدایی.&quot;پنجره را بست و رفت زیر پتو.&quot;حداقل این آخریو نمی‌کشیدی، الان تشک و ملحفه‌ها همه بوی سیگار می‌گیرن.&quot;&quot;فردا عوضشون می‌کنم&quot;&quot;خب منم نمی‌خوام قبل خواب بوی سیگار تو دماغم باشه.&quot;کسری پتو را روی سرش کشید و نفس عمیقی بیرون داد که البته بلافاصله دهانش را بست تا بوی سیگار زیر پتو نپیچد.&quot;امروز چند خط دیگه نوشتی؟ کتابتو تموم کردی؟ پس کی معروف می‌شی پولدار شیم کسری؟&quot;باد می‌وزید و پنجره را می‌لرزاند.&quot;از اولم نباید اینجا رو اجاره می‌کردیم. نگاه کن پنجره چطوری می‌لرزه. من نمی‌تونم شبا بخوابم. تو هم که غلت می‌زنی. کلاً صبحا سردرد و کمردرد دارم...&quot;&quot;آتوسا جان من، قربون شکلت برم، بخواب&quot;شاید در وزیدن باد اعتراضی جایز نباشد. به هر روی باد است و وزیدن در ذاتش اما یک فعل دستوری پنج حرفی می‌تواند کن‌فیکون کند بی‌آنکه بتوان مدعی شد در ذاتش است.گریه‌اش گرفت. با تندی رویش را از کسری چرخاند و سرش را در بالش فرو کرد.شاید فردا صبح که از خواب بیدار می‌شدند، شب قبل مثل یک رویا فراموش می‌شد.شاید فردا که از خواب بیدار می‌شدند، هوا صاف و آفتابی بود.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Sat, 30 Mar 2024 14:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵:۰۸</title>
                <link>https://virgool.io/@Parsanoorani/%DB%B5:%DB%B0%DB%B8-cotlguef5xbr</link>
                <description>دست‌هایش را محکم‌تر در جیبش مشت کرد و در حالی که به خیابان خلوت چشم دوخته بود، به سمت سر خیابان به مسیرش ادامه داد.ساعت پنج و هشت دقیقه‌ی صبح بود.صدای قدم‌هایش که تنها صدای خیابان بود، در گوشش می‌چرخید.آفتاب نزده خیلی ‌سرد بود.«بالاخره اسنپ گرفت!»اینکه راننده‌ی اسنپ خانم بود کمی خیالش را بابت امنیت سر صبح راحت کرد ضمن اینکه تا لحظه‌ی رسیدن خانم اسنپی، سگ ولگردی که تا سر خیابان همراهیش کرده بود، کنارش نشسته و انگار لبخند می‌زد.اسنپ رسید. پلکی زد.روی صندلی اول ردیف قطار تندرو، در مسیر به سمت ارم سبز و همگان در چرت سر صبح.دوست داشت به جای اینکه او هم بخوابد، به صورت بی‌حالت مسافرین صبح نگاه کند و در مورد هر یک که به چشمش می‌آمد حدس‌هایی بزند.اینکه کدامشان صبحانه خورده، کدامشان دیشب را خوب خوابیده، کدامشان قبل از حرکت دوش گرفته و کدامشان قبل از ورود به ایستگاه سیگار کشیده.... آینده را چه می‌کنی؟ برنامه‌ی امروزت چ ...؟«نه!»سرش را چرخاند و به اسم سرباز وظیفه‌ای که انتهای راه‌رو ایستاده بود خیره شد. اسم سرباز با دقت پایین گلدوزی شده بود «علی احمدپور مبارکه»علی احمدپور، مبارکه! ورودتو به بیست سالگی تبریک میگم و امیدوارم برای زندگیت برنامه‌های جذاب، هدف‌های نو و آینده‌ را چه می‌کن ...«نه!»پلکی زد.راهروی متروی توحید به سمت میدان کتاب همیشه تنگ و شلوغ بود و قطار خط هفت همیشه دیر می‌آمد. مثل افکار نابی که آدمیزاد باید برای زندگی، هدف و آینده را چه ...«نه!»پلک زد.از بی‌آرتی متنفر بود چون اول از همه خیلی تکان می‌خورد و دوم اینکه چهره‌ی مسافرین بی‌آرتی همیشه ناامیدتر و عبوس‌تر از مسافرین مترو  می‌نمودند.معلوم نبود از چه آینده را چه م...«نه، نه نه!»نمی‌خواست به روزهای پیش روی بیاندیشد.نم باران گرفت. هندزفری را در گوش‌هایش فشار داد و صدای باران پخش شد.گذشته، حال، آینده، همگی پر درد بودند.داستان دیگران جذاب بود اما داستان خود آنقدر جذاب می‌نماید که پنج و هشت دقیقه‌ی صبح، او صدای قدم‌هایش را می‌شنود و من از شنیدن قدم‌هایم عاجزم.</description>
                <category>پارسا نورانی</category>
                <author>پارسا نورانی</author>
                <pubDate>Wed, 06 Mar 2024 07:31:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>