<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروانه حسین‌زاده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@ParvanehHosseinzadeh</link>
        <description>روزنامه‌نگار و پژوهشگر مطالعات فرهنگی، علاقه‌مند به سینما، ادبیات، عکاسی، فلسفه، جامعه‌شناسی و کارآفرینی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:29:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/74010/avatar/T7ExsV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروانه حسین‌زاده</title>
            <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قانون جاذبه‌ ژان تولی نشان داد</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AC%D8%A7%D8%B0%D8%A8%D9%87-%DA%98%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF-vghnrzo4ovvv</link>
                <description>صدای ناشنیده‌ی تنهایی‌‌ها از فریاد بلندتر استژان تولی، نویسنده، فیلمنامه‌نویس و تصویرگر شناخته‌شده فرانسوی در آثارش به رنج‌های بشری، عمق تنهایی‌های انسان‌ها و احساسات فروخورده‌شان توجه کرده است. بسیاری از مردم جهان و به‌خصوص کتاب‌خوانان ایرانی، تولی را با کتاب «مغازه خودکشی» می‌شناسند؛ داستانی که در یک شهر آخرالزمانی می‌گذرد و افسردگی در آن بیداد می‌کند و افراد در آن تصمیم می‌گیرند که خودکشی کنند و برای اجرای تصمیمی که گرفته‌اند به فروشگاهی اختصاصی برای خرید وسایل مورد نیازشان سر می‌زنند. مغازه خودکشی همانند سایر آثار این نویسنده معاصر فرانسوی به انسانیت، تنهایی انسان معاصر و جزئیاتی می‌پردازد که انسان‌ها ممکن است به سادگی از کنار آن عبور کنند. ژان تولی، تیره‌ترین مسائل را با زبانی طنز و گاه کاریکاتوری به نمایش می‌گذارد تا عمق تیرگی مسائل زندگی بشری و شخصیت‌های داستان‌هایش، خاطر مخاطبانش را آزرده نکند. این موضوع در «قانون جاذبه» نیز به وضوح دیده می‌شود.ریشه‌یابی یک مسئله اجتماعی در دل داستانی جناییوقتی «قانون جاذبه» را می‌خوانید، ممکن است تصور کنید که این کتاب در ادامه «مغازه خودکشی» نوشته شده است چون شخصیت‌‌های این داستان نیز میل آشکار و نهانی به خودکشی دارند. در صورتی‌که «قانون جاذبه» پنج سال پیش از مشهورترین اثر نویسنده منتشر شده است. نویسنده، جزئیاتی را در این داستان بیان می‌کند که مخاطب بدون کمترین تلاش می‌تواند تمام آن‌چه در زندگی شخصیت اصلی داستان گذشته را تصور کند.مفاهیمی چون تنهایی انسان مدرن، عذاب وجدان، انسانیت و حتی بی‌نقص نبودن بشر در این داستان که به شیوه کمدی سیاه نوشته شده، خودنمایی می‌کند. در لایه‌های پنهان این داستان، نویسنده سعی می‌کند از فرهنگ و روحیه مردم یکی از مناطق قدیمی و تاریخی فرانسه سخن بگوید. هر چند در مطالبی که درباره این کتاب در رسانه‌های جهان منتشر شده، اشاره ژان تولی به نرخ بالای خودکشی در منطقه نرماندی نادیده گرفته شده است اما تولی چند بار در رمان خود به روحیات مردم نرماندی اشاره می‌کند.نرماندی، منطقه‌ای در فرانسه است که طبق آمارها، نرخ خودکشی و رفتارهای خود آزارانه در آن بالاست. گفته می‌شود زندگی روستایی، انزوای اجتماعی، مشکلات اقتصادی و دسترسی کم مردم این منطقه به خدمات سلامت روان سبب شده تا مردم نرماندی که از آن‌ها به‌عنوان مردمی سرسخت و خاموش یاد می‌شود، اقدامات خودآسیب‌گری را انجام دهند. رمان تولی در سال ۲۰۰۳ منتشر شده اما آمارهای سال‌‌های اخیر هم نشان‌دهنده افزایش مراجعه مردم این منطقه به اورژانس برای اقدام به خودکشی یا آسیب به خود است. طبق گزارشی که رصدخانه منطقه‌ای سلامت و رفاه اجتماعی پیکاردی در سال ۲۰۲۴ منتشر کرده است،‌ در بازه زمانی سال‌های ۲۰۱۹ تا ۲۰۲۱، بیش از ۶۰۰ خودکشی در منطقه نرماندی به ثبت رسیده که نشان‌دهنده نرخ بالای آمار مرگ خودخواسته در این منطقه از فرانسه است.قانون جاذبه؛ روایتی کاریکاتوری از سقوط اخلاقیاتژان تولی، در رمان «قانون جاذبه»، علاوه‌بر آن‌که طعنه‌ای می‌زند به انزوای اجتماعی در منطقه نرماندی و مردم این ناحیه را در یک روایت داستانی زیر ذره‌بین قرار می‌دهد، مخاطبش را با ماجراهای خانوادگی و اجتماعی شخصیت اصلی داستانش درگیر می‌کند. زنی که در اداره پست کار می‌کرده و مسائل خانوادگی پیچیده‌ای داشته است، با چمدانی پر از شن به اداره پلیس می‌رود و به قتل همسرش اعتراف می‌کند؛ قتلی که سال‌ها قبل اتفاق افتاده و بیشتر شبیه به تصادف است تا یک جنایت خانوادگی. زنی که ۱۰ سال سکوت کرده و رازش را با کسی در میان نگذاشته و روی تربیت فرزندانش تمرکز کرده است، یک‌باره می‌خواهد همه‌چیز را رها کند و تاوان جنایتی که در حق همسرش مرتکب شده را بپردازد. اما چرا؟! چه شد که زن به‌یکباره تصمیم گرفت به همه‌چیز اعتراف کند؟ نویسنده در دیالوگ‌هایی که میان زن و افسر پلیس رد و بدل می‌شود، به واکاوی آن‌چه بر زن گذشته، می‌پردازد و دلایلش برای حضور در اداره پلیس و اصرارِ او برای بازداشت و رفتن به زندان را بررسی می‌کند.تولی، نشانه‌های متعددی را در داستان «قانون جاذبه» برای مخاطب گذاشته و او را در جریان زندگی شخصیت‌های داستانش قرار می‌دهد و در نهایت قضاوت درباره گناهکار بودن یا نبودن «زن» را بر عهده خواننده می‌گذارد. این داستان روانشناسانه، مخاطبانش را به فکر فرو می‌برد و کاری می‌کند تا آن‌‌‌ها خودشان را به‌جای زن و پلیسی بگذارند که برای دستگیری زن مقاومت می‌کند. در پایان، قصه‌ی چمدان پر از شن که زن با خودش حمل می‌کند، ناگفته باقی می‌ماند و راز آن کشف نمی‌شود انگار موضوع بی‌اهمیتی بوده است، اما آیا واقعاً چمدانِ پر از شن یک بخش تزئینی در داستان بوده یا خیر؟! تعابیر متنوعی می‌توان از چمدان پر از شن داشت. می‌توان این‌گونه تصور کرد که شخصیت اصلی داستان «قانون جاذبه»، چمدانش را پر از شن کرده و به اداره پلیس برده‌است تا نشان دهد که به‌دنبال پاک کردن آثار جرمش است یا می‌خواهد از زندگی بی‌حاصلش عبور کند یا شاید، خاطرات گذشته‌اش را از یاد ببرد. شن، در این داستان حتی ممکن است نشانه‌ای از بی‌ثباتی زندگی و سلامت روان باشد.این داستان خوش‌خوان که یک داستان گروتسکی است، تصویری از سقوط اخلاقی، چالش‌های سلامت روان و نگاه‌های متفاوتی ارائه می‌کند که انسان‌ها به زندگی شخصی، جامعه و حتی اعمال خود و دیگری دارند. قانون جاذبه در مجموعه برج بابل نشر چشمه با ترجمه زهرا قدیمی منتشر شده است. همچنین، فیلمی با عنوان «دستگیرم کن» با اقتباس از این داستان در سال ۲۰۱۳، ساخته شده است که تماشای آن پس از خواندن کتاب پیشنهاد می‌شود.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 16:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار جنگ (از جمعه ۳۰ خرداد تا سه‌شنبه سوم تیر ۱۴۰۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-%DB%B3%DB%B0-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-alzaipvvogds</link>
                <description>جمعه ۳۰ خرداد ۱۴۰۴؛ روز هشتم جنگ اسرائیل با ایراننیمه‌شب است. تلاش می‌کنم بخوابم اما نمی‌شود که نمی‌شود! کیسه آبِ گرم را بغل کرده‌ام و دمنوش آرامش‌بخشی از گل‌‌گاوزبان و سنبل‌الطیب را یک نفس سر کشیده‌‌ام. سعی می‌کنم به زندگی روزمره‌ام بازگردم با آن‌که بعید می‌‌دانم به راحتی بتوانم این کار را انجام دهم.تمرکز کافی برای کتاب‌ خواندن، یادگیری زبان، پژوهش یا هر کار دیگری را ندارم اما باز هم خودم را با فیلم، کتاب و اخبار سرگرم می‌کنم. کارهای زیادی برای انجام دادن دارم اما توان انجامشان را نه!صدای انفجار، بلندتر از همیشه است. به خودم می‌گویم بخواب! تمام می‌شود. چشم‌هایم را محکم‌تر روی هم گذاشته‌ام. بی‌هوش می‌شوم. فردا روز دیگری است.شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۴؛ روز نهم جنگآخرین روز ماه، مهلت پرداخت قسط‌هاست. به‌خصوص آن‌ها که ارتباطی با لندتک‌ها دارد. قسط‌ها را تا جایی که می‌شود با بدبختی پرداخت می‌کنم. اینترنت کفاف نمی‌دهد و هیچ کار مفیدی را نمی‌توانم با آن انجام بدهم، با این‌حال هنوز به دنبال آن هستم که اعتبار اجتماعی‌ام را حفظ کنم. من هیچ‌وقت مشتری بدحسابی نبوده‌ام. همیشه بزرگترین ترس زندگی‌م این بوده که بدهکار از دنیا بروم.صدای اذان صبح از مسجد محل بلند می‌شود. این صدا برایم دلگرمی است. نه برای این‌که صدای اذان است چون احساس می‌کنم در این شهر تنها نیستم. کتاب تازه‌ای را در دست گرفته‌ام. خوابم نمی‌برد. هوا گرم‌تر از همیشه است. تابستان؛ فصلی که هیچ‌وقت دوستش نداشته‌ام از راه می‌رسد. آینده چه می‌‌شود؟ با این پرسش و همزمان با صدای پرندگانی که از طلوع آفتاب خوشحال هستند، می‌خوابم.یکشنبه اول تیر ۱۴۰۴؛ روز دهم جنگیک روز دیگر از راه رسیده است. تابستانی که دلم می‌خواهد زود تمام شود؛ زودتر از سه ماه گذشته که به چشم برهم‌زدنی گذشت. صدای اذان ظهر در خانه پیچیده است. جسمم کرخت و روحم مچاله شده‌است. توان بلند شدن ندارم. گوشی موبایل را بر می‌دارم و به سختی اخبار را چک می‌کنم. اینترنت باز نمی‌شود. خبر تازه‌ای پیدا نمی‌کنم اما اعلان‌ها پر از اخبار ضدونقیض هستند. روی هر اعلان که کلیک می‌کنم،‌ صفحه‌ای خالی باز می‌شود. آنتن ندارم و پیام‌هایی که به دیگران می‌دهم، به دستشان نمی‌رسد. بی‌حوصله چای دم می‌کنم و می‌نشینم پای کامپیوتر تا شاید بتوانم کار تازه‌ای را از پیش ببرم. مغزم اخطار ۵۰۴ می‌دهد و گاهی اخطار ۴۰۴. به جان کتاب‌های کتابخانه‌ام می‌افتم. همه را در اتاق پهن می‌کنم. اتاق بوی کتاب گرفته است. کتاب‌های جدید پز تازگی‌‌شان را می‌دهند و کتاب‌های قدیمی‌تر، به قدمتشان می‌نازند. هر کتاب با هر موضوعی، یادآور یک روز خاص است. روزهایی معمولی که حالا یادآوری‌شان حس خاص بودن به آن‌ها می‌دهد. شاید برای این‌که هنگام خرید کتاب‌ها، جنگ‌زده نبوده‌ام.دوشنبه دوم تیر ۱۴۰۴؛ روز یازدهم جنگحالا که کتاب‌ها مرتب هستند، سعی می‌کنم خودم را به چالش بکشم. بیشتر بنویسم و فهرستی تهیه کنم از کارهایی که باید انجام می‌‌دادم و هر بار پشت‌گوش انداخته‌ام. فهرستی از پژوهش‌هایی که دلم می‌خواست پیش ببرم اما انجامش ندادم و...به دنبال گفت‌‌وگو با متخصصان هستم اما کسی جواب تماس‌هایم را میان قطع‌ووصلی اینترنت و نداشتن آنتن نمی‌دهد. کارت خبرنگاری‌‌ام در پست کُره بلوکه شده و باید داشتنش را فراموش کنم. برای من که سال‌ها کارت‌های رویدادها و کارت‌های مرتبط با حوزه رسانه را داشته‌ام، این کارت اهمیت ویژه‌ای داشت چون می‌توانستم خودم را به خودم ثابت کنم. کاری که تمام عمر انجام می‌دهم و انگار قرار نیست هیچ‌وقت این کار به پایان برسد. تصمیم می‌گیرم از کتاب‌هایی که هر روز می‌خوانم، عکس بگیرم چون نمی‌دانم این جنگ تا چه زمانی ادامه می‌یابد. کتابی از ادبیات عرب را تمام می‌کنم و خودم را به جریان سیال زندگی و همراهی با خانواده می‌سپارم.سه‌شنبه سوم تیر ۱۴۰۴؛ روز دوازدهم جنگتمام شب نخوابیده‌ام. شب عجیبی بود. اینترنت، مثل چراغ گردسوز نیم‌سوز، کار کرد و توانستم اخبار را به زحمت ببینم و بخوانم. شهر پر از دود و صدای انفجار شده است. ترامپ از آتش‌بس گفته است ولی حملات شب گذشته از موضوع دیگری حکایت می‌کند. بعد از چند هفته،‌ صورتم کرم ضد‌آفتاب و کمی رژ‌لب به خودش می‌بیند. بی‌حوصله آرایش کمی کرده‌ و لباس پوشیده‌ام تا رنگ تازه‌ای به ناخن‌‌های شکسته‌شده‌ام بدهم. مثل گلی در آستانه‌ی پژمردگی که با کمی آب شادمان می‌شود، به خودم دلداری می‌دهم که این نیز بگذرد. ظاهراً آتش‌بس اعلام شده است. همه از شروع قدرتمند و آغاز به کار پس از یک وقفه چند روزه می‌گویند. لحن آدم‌ها تغییر کرده است و دیگر هیچ‌کسی در این شهر،‌ آن آدمِ سابق نیست. دلم گرفته است و نگران آینده‌ام زیرا این فقط آتش‌بس است نه صلح میان دو کشور.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 10:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار جنگ (پنج‌شنبه ۲۹ خرداد ۱۴۰۴)</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D9%BE%D9%86%D8%AC-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%DB%B2%DB%B9-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B4-grtedrlwhncx</link>
                <description>هفت روز است که جنگ شروع شده؛ ناغافل! هرچند غافلگیر شده‌ایم اما پیش از این نیز ترکش‌های جنگ را حس کرده بودیم. آن شبی که اسرائیل به ایران حمله کرد را خوب به یاد دارم. یکی از روزهای آبان ماه سال گذشته بود. از آن شب‌هایی که بی‌خواب شده بودم و تا نیمه‌شب کار می‌کردم. از آن شب، ترسِ جنگ بیش از همیشه در وجودم رخنه کرد. کابوس جنگ از آن شب کذایی که برخی از آن جُک ساخته بودند، شروع شد جالب اینجاست که وقتی جنگ واقعی شروع شد، من خواب بودم؛ خوابی که آخرین خواب راحتم بود. هفت روز است که خواب و خوراکمان به‌هم ریخته است. کارها درست پیش نمی‌رود. همه عصبانی هستند و ناراحت. تلفن همسایه زنگ می‌خورد. کسی خانه نیست! گفته‌اند محله‌مان را خالی کنیم. هر کسی با هر چه می‌توانست از شهر خارج شد. من اما مانده‌ام.‌ جایی را ندارم. اینجا شهر من است؛ زادگاه پدر و مادرم و بسیاری از اجدادم. کسی را جز خانواده کوچکم ندارم. بیشتر از آن‌که نگران جان خودم باشم،از آینده و وضعیت خانواده‌ام می‌ترسم. می‌ترسم ولی سعی می‌کنم این ترس را نشان ندهم. امروز بعد از یک هفته اضطراب، سعی کردم بخندم و به جای فکر کردن به آینده، در زمان حال زندگی کنم.اینترنت قطع شده است. به جایی دسترسی ندارم. به کتاب‌ها پناه می‌برم. به انبوه کتاب‌‌های کاغذی و الکترونیکی تا شاید زندگی‌ام معنا یابد. پیش از این، فکر می‌کردم ممکن است جنگ زودتر از این‌‌ها تمام شود و نیازی به نوشتن روزنوشت نباشد. مطالب پراکنده‌ای که می‌نوشتم هم در جایی منتشر نمی‌کردم. </description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 22:37:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کورتون؛ رفیق روزهای سخت</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D8%AA%D9%88%D9%86-%D8%B1%D9%81%DB%8C%D9%82-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D8%AA-qkajzvrdmxek</link>
                <description>این روزها سریالی در کره پخش می‌شود که عنوانش باشگاه ۲۴ ساعته است، سریالی درباره ورزش و سلامتی که دیالوگ‌های جالبی در مورد توجه آدم به جسمش دارد. یکی از دیالوگ‌ها که تقریباً در هر قسمت به اشکال گوناگون تکرار می‌شود این است که بدن آدم کارهایی که فرد با او کرده را فراموش نمی‌کند. کم‌تحرکی‌ها، کم‌خوابیدن‌ها و هر غذایی که شخص می‌خورد، در یاد جسم می‌ماند و به همان اندازه هم واکنش نشان می‌دهد. من این دیالوگ‌ها را با پوست و گوشتم حس می‌کنم. به‌عنوان کسی که همیشه از ورزش فراری بوده و در بیشتر سال‌های زندگی به جسمش فشار آورده و حالا، در سی و چند سالگی اسیر یک بیماری زمینه‌ای شده، خوب می‌فهمم که این دیالوگ‌ها حقیقت محض هستند.کرونا که آمد، من بیشتر از همه مراقب بودم تا دچارش نشوم و فکر می‌کردم اگر خوب رعایت کنم و هشتگ در خانه بمانیم بزنم و خودم را در خانه حبس کنم، درگیرش نمی‌شوم اما دقیقاً همان موقع که خانه‌نشینی را برگزیده بودم و احتیاط می‌کردم، اولین کرونا را گرفتم و ماه‌‌ها طول کشید تا خوب شوم. از آن موقع به بعد، هر موج کرونایی که می‌آمد، درگیرش می‌شدم تا این‌که در آخرین موج و بعد از دو دوز واکسن از نوع چینی‌اش، بدترین کرونا را در اسفند ۱۴۰۰ گرفتم. آن موقع مدیری داشتم که باور نمی‌کرد درگیر کرونا هستم و پشت‌سرم به منابع انسانی بد گفته بود. خلاصه با همان حال بد، استعفا دادم. سرفه‌ها تا ماه‌ها همدمم شد و از آن به بعد نتوانستم یک‌بار بدون سرفه‌های شدید بخندم. انگار خنده فعل حرام است و جسمم در برابرش مقاومت می‌کند. با وجود شرایط بدی که داشتم از ترس این‌که مبادا اوضاع خراب‌تر از چیزی باشد که من فکر می‌کنم، به دکتر متخصص ریه مراجعه نکردم. هر چند ماه یک‌بار درگیر انواع آنفولانزا یا بهتر است بگوییم سویه‌های پیشرفته اومیکرون می‌شدم و دوباره روز از نو، روزی از نو. دو سال بعد، در اسفند ۱۴۰۲ با بدترین شرایط به دکتر متخصص ریه مراجعه کردم و از آن زمان به بعد، کورتون به رفیقی جدایی‌ناپذیر تبدیل شده است. رفیقی که مضرات زیادی دارد اما می‌تواند انسان را سرپا نگه‌دارد. با همه‌ی این تفاسیر، آن‌قدر جسمت را ضعیف می‌کند که هر ویروسی که از راه می‌رسد، سراغت می‌آید و درگیرت می‌کند. از پاییز ۱۴۰۳ تا امروز، چندین و چند بار این بیماری تازه‌ای که خیلی‌ها می‌گویند آنفولانزاست و خیلی‌های دیگر باور دارند که نسخه‌ی پیشرفته‌ی کروناست را گرفته‌ام و هربار بدتر از دفعه‌ی قبل. نمی‌دانم باید چه کار کرد اما این‌‌ها را اینجا می‌نویسم تا یادم نرود چقدر تلاش‌ کرده‌ام برای زنده‌ماندن و چقدر خسته‌ام از سرفه‌هایی که تمام نمی‌شوند. از التهاب ریه، داروهای حاوی کورتون و اسپری‌های تنفسی که هر از گاهی نایاب می‌شوند، خسته‌ام. دلم برای بلند بلند خندیدن بدون سرفه‌های ممتد، برای بلند بلند کتاب خواندن و ضبط پادکست بدون صدای خش‌دار و ملتهب، برای تند تند قدم برداشتن بدون نفس‌تنگی و خیلی چیزهای دیگر تنگ شده. دلم برای نسخه‌ی سلامت خودم تنگ است. </description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 13:26:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال‌های بی‌قراری…در نکوهش خودانتقادی و کمال‌گرایی</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%84-%DA%AF%D8%B1%D8%A7%DB%8C%DB%8C-kprtwewwoequ</link>
                <description>به آینه می‌نگرم و از خودم می‌پرسم، از کجا شروع شد؟ سال‌های بی‌قراری را می‌گویم. همه‌ی عمر را در التهاب و دویدن و تلاش‌هایی گذرانده بودم که خیلی‌هایشان رویای بر باد رفته بود اما دلم را به همان چند هدف خط‌خورده و موفقیت‌های کوچک خوش کرده بودم و ادامه می‌دادم. درست وقتی تصور می‌کردم مسیر پیشرفت هموار شده، دکمه‌ی توقف‌زده شد. نمی‌دانم این توقف از کجا شروع شد، از آن روز که برای التیام حال دلم بستنی چوبی رنگارنگ خریدم و بعد از گذاشتن تصویرش در اینستاگرام، دزد گوشی‌ام را از دستم قاپید؟ یا آن روز که برای رهایی از فضای مسموم محل کارم، کرونا را بهانه کردم. نمی‌دانم دقیقاً از کجا شروع شد اما از بهار ۹۸ تا به امروز،‌ رویاها یکی یکی از یاد رفتند و فضای کسب‌وکار و رخوت آن هر روز بیشتر از روز قبل، قلب و روحم را بلعید تا جایی‌که از من، یک ماشین کلمه‌ساز و جمله‌ساز ساخت. ماشینی که دیگر نمی‌توانست رویاها و اهداف شخصی‌اش را به یاد بیاورد اما بار عقب‌افتادن کارهایش را به دوش می‌کشید؛ باری که هر روز سنگین‌تر می‌شد و در کنار آن باید بارهای سخت دیگری را حمل می‌کرد.به گذشته که فکر می‌کنم، دلیل اصلی این توقف را نوشتن از رویاها و بازگویی اهداف می‌بینم. من عادت کرده‌ام افکارم را بلند بلند جار بزنم و حتی پس از کوشش بسیار، به نتیجه‌ی مطلوب نرسم. زندگی همین است؛ کسی که بی‌صدا قدم برمی‌دارد، زودتر به نتیجه می‌رسد چون نگران حرف‌هایی نیست که قرار است از دهان دیگران بشنود. کسی که در سکوت پیش می‌رود، خودانتقادی‌هایش را زیرلب و در دل تکرار می‌کند و اجازه‌ی قضاوت شدن را به دیگران نمی‌دهد اما وقتی خودت بلند بلند، کردارت را نقد می‌کنی این امکان را به بقیه می‌دهی که تو را زیر ذره‌بین بگذارند و کوچکترین مسائل مربوط به تو را نقد کنند. این متن، یک خودانتقادی دیگر نیست؛ دستورالعملی برای رهایی از سال‌های بی‌قراری است. کسی که این همه سال در زندگی دویده اما به مقصد موردنظرش نرسیده و کارهای دیگران را چه به‌واسطه حقوقی که دریافت می‌کرده و چه به‌واسطه روابط دوستانه در اولویت قرار داده و حالا،‌ در نقطه‌ای ایستاده که قرار بود خیلی سال قبل به آن برسد. شاید بگویی حکمتی در این تاخیرها وجود داشته اما من می‌گویم کمال‌گرایی کاذب و اضطراب بی‌فایده‌‌ای که در تمام این سال‌ها همراهم بوده دلیل اصلی این رخداد است. دیگر قرار نیست خودم را در محضر دیگران نقد کنم اما معتقدم، انسان‌های خودشیفته که هیچ‌وقت خودشان را نقد نمی‌کنند پله‌های موفقیت را با سرعت بیشتری طی می‌کنند. پس چرا به جای کمال‌گرایی و خودانتقادی، برای یک‌بار هم که شده از خودمان و کوشش همیشگی‌مان تعریف نکنیم؟ شاید قدردانی از خود، روی سال‌های بی‌قراری نقطه‌ی پایان بگذارد. ای کاش این‌گونه بود……</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 12:24:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پسا کووید یا ما همچنان در دوران کرونایی زندگی می‌کنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D9%BE%D8%B3%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%88%DB%8C%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%DA%86%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-weg5ispcbtav</link>
                <description>از وقتی به یاد دارم، استعداد خاصی در جذب انواع بیماری‌ها داشتم. سیستم ایمنی ضعیفم باعث می‌شد هر سال یکی دو بار مریض شوم و هر بار هم سخت‌ و طولانی‌. این قضیه آن‌قدر تکرار شد که چند باری به خاطر سرماخوردگی‌های شدید مدت کوتاهی صدایم را از دست دادم. کم‌کم به سرماخوردگی‌های سخت عادت کرده بودم که کرونا از راه رسید. کرونا که آمد، از کارم استعفا دادم و در خانه نشستم. تقریباً ۶ ماه از خانه بیرون نرفتم حتی برای خرید یا دیدن دوستان. انتخاب سختی بود اما با شعار «در خانه بمانیم» که مدام هشتگش را در صفحه اینستاگرام می‌زدیم، نشستم در خانه و حتی کتاب‌هایی که می‌خریدم را اینترنتی سفارش می‌دادم. تصورم این بود که وقتی خانه‌ام بیمار نمی‌شوم و مثلاً از کرونا فرار کرده‌ام. غافل از این‌که حتی وقتی در خانه نشسته‌ای هم کووید-۱۹ راه خودش را پیدا می‌کند. وقتی دیدم حتی وقتی در خانه مانده بودم هم درگیر کرونا شدم، عزمم را جزم کردم که دوباره در جامعه حضور داشته باشم و آن وقت بود که باز هم چند باری با این بیماری دست‌وپنجه نرم کردم و به چالش کشیده شدم.نفس‌هایی که به شماره افتاده‌اند؛ روایتی از سه سال سرفه متوالیاز اسفند  ۱۴۰۰ که یکی از تازه‌ترین سویه‌های کرونا را گرفتم تا امروز که این متن را می‌نویسم، سرفه به بخش جدایی‌ناپذیر وجودم تبدیل شده است. در این سه سال، هر بار خواستم بخندم سرفه امانم را برید. هر وقت هیجان‌زده شدم، سرفه از راه رسید و در کل روزی نبود که از سرفه در امان باشم. اسفند سال گذشته، پس از یک آنفولانزای سخت، اوضاع ریه‌ام به‌قدری خراب شد که دیگر نمی‌توانستم جدی نگیرمش. همان وقت بود که به دکتر متخصص مراجعه کردم و چند ماهی را با کمی آرامش گذراندم.ماجرای من و ریه‌های آسیب‌دیده‌ام به همین‌جا ختم نمی‌شود. از تابستان امسال، مدام در حال جذب انواع و اقسام بیماری‌ها هستم و از آبان ماه تا همین امروز، حداقل ۳ ویروس مختلف را با ریه‌های داغونم تحمل کرده‌‌ام که آخری، زخمی کاری بر جسمم به جا گذاشته است.کسی برای ما تره هم خرد نمی‌کنددر دو ماه اخیر که مدام در حال دست‌وپنجه نرم کردن و مبارزه با انواع بیماری‌ها هستم، به چشم دیدم که انسان چقدر موجود تنهایی است. در این دو ماه، بارها دلم شکست از حرف‌ها و نگاه‌هایی که نه دلسوزی داشتند نه مهربانی بلکه پر بودند از قساوت و بی‌رحمی. یکی می‌گفت از ما دور شو و بیمارمان نکن. دیگری می‌گفت عامل تمام بیماری‌ها تویی و هزاران حرف و حدیث دیگر. دنبال‌کنندگان شبکه‌های اجتماعی هم وقتی از خودت و شادی‌هایت می‌نویسی یک‌جور تخریبت می‌کنند و وقتی از غم‌وبیماری می‌نویسی، جور دیگری حالت را می‌گیرند. انگار آدم‌ها نه توان دیدن شادی‌ات را دارند نه ناخوشی‌ات را. همین است که وقتی از شادی‌هایت بنویسی، با زبان نیش‌دار طعنه می‌زنند و وقتی از غم‌هایت می‌گویی آنفالو می‌شوی یا فحش می‌خوری. ماجرا این‌ است که هیچ‌کسی برایش مهم نیست ما در چه وضعی قرار داریم. در هر صورت می‌خواهند دلمان را بشکنند.همین مردمی که در تلاشند تا شادی‌هایمان را به زهر تبدیل کنند و در مواقع بیماری و ناراحتی‌مان هم سعی می‌کنند بیشتر عذاب بکشیم، وقتی بمیریم بالای قبرمان می‌ایستند و وقتی از مرگمان مطمئن شدند، لبخند ژکوند می‌زنند و به بغل دستی‌شان می‌گویند بیا برویم کافه کمی درباره مرحوم گپ بزنیم و این‌گونه کله‌پاچه‌مان را بار می‌گذارند.این زندگیِ بی‌ارزشدر چند هفته اخیر قلبم به درد آمده از رفتار آدم‌‌ها و نمی‌دانم چطور بدحالی‌‌ام را پنهان کنم. سکوت، سلاح همیشگی‌ام در برابر آدم‌هایی بوده که با زبان نیش‌دار به دنبال خط انداختن روی روانم بوده‌اند. اما حالا حتی این سکوت هم کشنده‌ است. زندگی ما آدم‌ها بی‌ارزش شده و این نگران‌کننده است. در این چند وقت که بیمارم و رفتارهای بد عده‌ی زیادی را دیده‌ام و در کنارش همدردی کوتاه و تعارف‌گونه‌ی عده‌ی دیگری را، به این فکر کردم که اگر همین روزها بمیرم، تنها کسانی که برایم اشک خواهند ریخت خانواده‌ام هستند و حتی دوستانم هم از مرگم ناراحت نخواهند شد.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 14 Dec 2024 14:57:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من را به «بیجینگ»‌ برسان!</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86-vi61oj0sxiiz</link>
                <description>وانگ فنگ (Wang Feng)، با نوای سوزناکی می‌خواند: «بیجینگ…بیجینگ». صدایش کش می‌آید و با دینگ دینگ تمام‌نشدنی‌ای که داخل بانک تکرار می‌شود، در هم می‌آمیزد. هوا سرد شده و من دستکش‌هایم را میان انبوهی از لباس‌های روی هم تلنبار شده‌ پیدا نکرده‌ام. دارم از سرما می‌لرزم و هنوز نوبتم نشده تا وام لعنتی ازدواج را تسویه کنم.مرخصی ساعتی‌ام دارد به اتمام می‌رسد و باید زودتر خودم را به سرکار برسانم وگرنه علاوه بر غرغرهای مدیر، باید حرف‌هایی که پشت‌سرم گفته می‌شود را هم تحمل کنم. باورم نمی‌شود نشسته‌ام در بانک شلوغی که همه‌ی خاطرات تلخ و شیرین پرداختم را در آن سپری کرده‌ام.امروز باید وامی را تسویه کنم که نه به درد من خورده نه به درد هیچ‌ فرد دیگری! من می‌خواستم بروم بیجینگ و او می‌خواست برود در قلب اروپا. عقد کردیم و وام ازدواج گرفتیم تا به آرزوهایمان برسیم. او رفت و من ماندم با بدهی‌های ریز و درشتش! روبه‌رویم زنی افغانستانی با بچه‌ی بازیگوشش نشسته و منتظر است تا نوبتش شود. دستم می‌لرزد. از صبح که بیدار شده‌ام حتی یک لیوان آب هم نخورده‌ام. دلیل این همه عجله و استرس را خودم هم نمی‌دانم. دست می‌برم داخل کیفم که مثل کمد آقای ووپی همه‌چیز در آن پیدا می‌شود. دو شکلات همزمان با هم در دستانم جاگیر می‌شوند. یکی را به سمت دختر بچه‌ی شیطان می‌گیرم. دخترک این دست و آن دست می‌کند، اما شکلات را نمی‌گیرد. مادرش زبان باز می‌کند و با لهجه‌ای شیرین می‌گوید: «به‌ش گفته‌م از غریبه‌ها چیزی نگیره. دستتون درد نکنه.»نای حرف زدن ندارم. فقط می‌گویم: «قابل‌دار نیست. خودمم فشارم افتاده.» صدای درون گوش‌هایم دوباره از نو شروع به خواندن می‌کند. کی دکمه‌ی تکرار این آهنگ را انتخاب کرده‌بودم که یادم نیست؟ همزمان بلندگو شماره‌ام را می‌خواند و فرایندهای زمان‌بر از نو شروع می‌شود.وسط امضاها و کاغذبازی‌های اداری، یادم می‌افتد شب قبل در سریالی چینی دیده بودم که پرداخت‌ها همه با اسکن کیوآر کد و از طریق موبایل انجام می‌شد. دلم به حال خودمان سوخت که وی‌چت نداریم. فرایند تسویه وام آن‌قدر طولانی شد که نصف روز را از دست دادم. به مدیرم زنگ زدم و گفتم امروز نمی‌توانم اداره بیایم. صدای غرغرهایش که بلند شد، عذرخواهی کوتاهی می‌کنم و یک خداحافظی ساده. می‌دانم اوضاع زندگی‌ام بدتر از آن است که به این سادگی‌ها از دست مدیر عصبانی و حق‌به‌جانب‌ام خلاص شوم اما امروز، روز من است. روزی که می‌خواهم به جهان پرداخت‌های مستقیم فکر کنم. به کیوآرکدهایی که من و همه را از همراه داشتن کارت‌های بانکی بی‌نیاز می‌کنند.از بانک بیرون می‌آیم. زن افغانستانی نتوانست حساب بانکی باز کند و شهریه دانشگاه دخترش را با حساب بانکی خودش بدهد. وانگ فنگ، دوباره شروع به خواندن می‌کند.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 23:55:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شنبه‌ای که از دل تاریکی‌ها پدیدار شد</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D9%BE%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-yedrwd6246j0</link>
                <description>هر هفته، در نخستین ساعات روز شنبه، به پنج‌شنبه و جمعه می‌اندیشیم تا لحظاتی را با خودمان خلوت کنیم. آخر هفته، برای هر کسی معنای متفاوتی دارد. برخی آخر هفته را برای بودن در کنار عزیزانشان دوست دارند و برخی دیگر، دلشان می‌‌خواهد برای چند ساعت هم که شده، خودشان را وقف فکر کردن درباره آینده، حال و حتی گذشته‌شان کنند. آخر هفته برای عده‌ای به سفر می‌گذرد و برای بعضی‌ها هم فرصت تماشای یک فصل از سریال محبوبشان است. به‌غیر از سفر که همیشه جای‌خالی‌اش را در زندگی‌ام حس می‌کنم، آخر هفته برایم خلاصه می‌شود در مخلوطی از حضور عزیزان، تماشای فیلم و سریال، خواندن چند صفحه از کتابی نیمه‌تمام و رسیدگی به امور شخصی. آخر هفته برای افرادی مثل من که همه‌ی عمرشان به کار و کوشش می‌گذرد و گاه احساس می‌کنند تلاش‌هایشان جز بیهودگی هیچ ثمری ندارد، خیلی وقت‌ها به معنای خواب زیاد است. آن‌قدر می‌خوابی که تفاوت میان واقعیت و خیال را از یاد می‌بری.نفس‌هایی که به شماره افتاده‌اند…ساعت کاری به اتمام رسیده و همزمان با پایان یک هفته‌ی کاری، احساس می‌کنم نفس کشیدن برایم دشوارتر از هر زمان دیگری شده است. داروهایی که دکتر متخصص داده را با دقت و وسواس مصرف کرده‌ام، اما انگار یک‌جایی از کار می‌لنگد. خدا پدر موسس اسنپ را بیامرزد که در چنین مواقعی، همراه ماست. برای آن‌که سرفه‌هایم شدیدتر نشود و در خیابان غش نکنم، اسنپ می‌گیرم. تمام طول راه، چشمم را به سریالی می‌دوزم که قرار بود زودتر از این‌ها شروع و تمامش کنم.از در خانه که عبور می‌کنم، خیلی سریع، لباس‌های تازه می‌پوشم و خودم را در تخت رها می‌کنم. چند ساعت بعد، میان خواب و بیدار، برای خودم یک لیوان آب می‌ریزم تا عطشی که همه‌ی وجودم را گرفته، برطرف کنم. هنوز زنده‌ام و نفس می‌کشم اما تمام تنم درد می‌کند. کل آخر هفته را داخل تخت گذرانده و با چشم‌هایی نیمه‌‌باز، سریال دیده‌ام و داروهای تنفسی‌ام را مصرف کرده‌ام؛ اما چرا هنوز خسته‌ام؟ چرا بهبودی حاصل نمی‌شود؟!رویین‌تن می‌شویم آیا؟سعی می‌کنم اتاق و وسایل به‌‌‌هم‌ریخته را تمیز کنم اما باز هم توانش را ندارم. دست و صورتم را که می‌شویم، تازه متوجه لکه‌های قرمز رنگ دردناکی می‌شوم که جانم را به مبارزه طلب می‌کند. پلکم می‌پرد و دهانم پر از خون است. از خون‌دماغ‌شدن‌های چند روز اخیر به‌راحتی گذشته‌ام و آن را به حساب یک نشانه برای بهبودی دانسته‌ام اما از بریدگی‌هایی که روی زبانم ایجاد شده و خونی که در دهانم جاری‌ست، چگونه بگذرم؟در کنار همه‌ی بدحالی‌ها، خستگی و افسردگی هم از راه می‌رسند. من اما آن‌ها را به مبارزه می‌طلبم و می‌خواهم رویین‌تن باشم. شاید برای همین است که روز سرد، خاکستری و آلوده‌ی اول هفته را نه به امید پایان هفته، بلکه به امید زنده ماندن و زندگی‌کردن شروع کرده‌ام.جای کهیرهایی که سعی کرده‌ام با ضد‌آفتاب و داروی ضدحساسیت پنهان کنم، درد می‌کند. هوا خفقان‌آورتر از هر زمان دیگری است و قلبم، هر لحظه در حال فشرده شدن است. ولی انسان است دیگر. دوام می‌آورد. فقط کافی‌ست رسم تاب‌آوری را بلد باشد و کمی هم امیدوار!انسان است دیگر؛ دلش می‌‌خواهد هفته‌ها را شادمان و به دور از هیاهوی بیهوده بگذراند. </description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 10:40:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دایرکت دبیت؛ پیش به سوی آرمان‌شهر یا پادآرمان‌شهر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%DA%A9%D8%AA-%D8%AF%D8%A8%DB%8C%D8%AA-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%A2%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%87%D8%B1-n9zskhizjsdc</link>
                <description>تازه وارد شرکت شده‌ام. برای آن‌که در اولین روز کاری‌ام دیر نرسم، شب را خوب نخوابیده‌ام و وقت زیادی را صرف انتخاب لباس مناسب کرده‌ام. از همه‌ی این‌ها گذشته، نیم ساعت زودتر از خانه بیرون زده‌ام و به‌جای مترو و اتوبوس، از تاکسی اینترنتی استفاده کرده‌ام. از استرس زیاد، یادم رفته پول را پرداخت کنم. دارم پیاده می‌شوم که راننده می‌گوید: «خانم؛ حساب نکردید!» دستپاچه شده‌ام؛ مثل وقت‌هایی که معلم مدرسه در لحظه‌ی حل مسئله‌ای پیچیده بالای سرم می‌ایستاد و می‌گفت: «آفرین. راه‌حل رو داری درست می‌ری» و همین تشویق به‌ظاهر ساده باعث می‌شد کل فرمول و راه‌حل‌ را از یاد ببرم. دستانم می‌لرزد. قلبم تند تند می‌زند. بالاخره پول راننده را به حساب می‌زنم. پیاده که می‌شوم، می‌بینم چند کوچه با محل کار جدید فاصله دارم. من که آدرس را درست انتخاب کرده بودم. هزار اما و اگر در ذهنم موج می‌زند. فقط پنج دقیقه تا شروع به کار رسمی شرکت وقت مانده. کوچه‌ها را بدو بدو طی می‌کنم. نزدیک دفتر کاری که خانه‌ای ویلایی‌ست، قدم‌هایم را آهسته می‌کنم و کم‌کم با تمرین تنفس، سعی می‌کنم وضعیت را به‌صورت عادی در بیاورم.وارد شرکت که می‌شوم، دو دقیقه‌ای از شروع به کارشان گذشته است. از این‌که روز اول، دو دقیقه دیر کرده‌ام عصبانی‌ام و سعی می‌کنم بابت این تاخیر عذرخواهی گرمی کنم. خیلی سریع، وسایل مورد نیازم را تحویل می‌گیرم و دست به کار می‌شوم. می‌خواهم نشان بدهم که چقدر حرفه‌ای هستم و شرکت با خیال راحت می‌تواند روی من حساب کند.هنوز دو ساعت از شروع به کارم نگذشته که مدیر محصول از راه می‌رسد. برای آن‌که درباره کار و فرایندها بیشتر بیاموزم، باید درباره انواع پرداخت، آموزش ببینم. آن‌جاست که برای اولین‌بار، کلمه «دایرکت دبیت» را می‌شنوم. میلاد، از «دایرکت دبیت» و پیاده‌سازی‌اش روی سامانه‌های مختلف می‌گوید. از اشتراک شبکه‌های نمایش خانگی گرفته تا خرید هاست و دامنه. با خنده می‌گویم: «مثل شارژ سیم‌کارت‌های ایرانسل!» از این‌که مفهوم «دایرکت دبیت» را انقدر سریع یاد گرفته‌ام، به خودم افتخار می‌کنم و از طرفی، به‌نظرم محصول به‌دردنخوری می‌آید. میلاد، از ظاهرم متوجه می‌شود که دلم با «پرداخت مستقیم» صاف نیست. دلیلش را می‌پرسد و من هم خودم را می‌زنم به کوچه علی‌چپ تا همان روز اولی، محصولشان را زیر سوال نبرم. اما او ول‌کن ماجرا نیست و مدام می‌خواهد داده جمع کند تا محصول بهتری را برای کاربران بسازد. وقت ناهار شده و گرسنه‌ام. به بهانه ناهار، جلسه را تمام می‌کنیم و بحث به کلی از یاد می‌رود اما نه برای من.در راه خانه، مسیری طولانی را پیاده گز می‌کنم و به روزهایی می‌اندیشم که شارژ و اینترنت موبایلم را روی حالت پرداخت مستقیم گذاشته بودم. آن‌ روزها، حقوق زیادی نمی‌گرفتم و مقدار زیادی از آن‌ حقوق را هم باید قسط می‌دادم. شارژ و اینترنت، مستقیم از حسابم کم می‌شد تا این‌که یک روز، متوجه شدم ته حسابم چیزی باقی نمانده است. در خیابان گیر کرده بودم و از قضا، شارژ موبایلم هم تمام شده بود. انگار از وقتی دایرکت دبیت را فعال کرده بودم،‌ هم شارژ سیم‌کارت اعتباری‌ و اینترنت تلفن همراهم سریع‌تر تمام می‌شدند. از آن‌ روز به بعد، به پرداخت مستقیم بی‌اعتماد بودم و وقتی اشتیاق یک مدیر محصول را برای توسعه دایرکت دبیت دیدم، سعی کردم تجربه‌ی بد گذشته را گوشه ذهن نگه‌‌دارم اما نسبت به نوآوری‌هایی که در زیست‌بوم استارت‌آپی کشور در حال وقوع بود، کمی تا قسمتی خوش‌بین باشم. آن‌جا بود که شروع کردم به تحقیق درباره پرداخت مستقیم و دیدم چقدر زندگی با پرداخت مستقیم قسط‌ها، قبض‌ها و حتی اشتراک شبکه نمایش خانگی لذت‌بخش می‌شود؛ به‌شرطی که یادمان نرود مدیریت نقدینگی داشته باشیم و حواسمان به قسط‌ها و بدهی‌هایمان باشد. آن هم این روزها که همه‌مان اسیر لندتک‌ها شده‌ایم و بدهی از سر و کول زندگی‌مان بالا می‌رود. شاید اگر همه‌ی پرداخت‌هایمان به‌صورت مستقیم انجام شود، بیشتر از هر زمان دیگری اموالمان را مدیریت کنیم. شاید در سرزمینی که مردمانش با یک کلیک، قسط‌ها و قبض‌هایشان را می‌پردازند و حتی خریدهای روزمره‌شان را انجام می‌دهند، استرس و اضطراب بیهوده به فراموشی سپرده شود. شاید مردم آن سرزمین، مهربان‌تر از کسانی باشند که هر پیامک، قلبشان را از جا می‌کند که نکند قسطی عقب افتاده دارند یا پرداخت یک قبض را فراموش کرده‌اند. راستی، چه خوب که دیگر قبض‌ها کاغذی نیستند. اگر هنوز قبض‌های کاغذی از راه می‌رسید،‌ نگرانی گم شدن قبض‌ها هم به دیگر دلهره‌های انسان امروز اضافه می‌شد. شاید، باید خدا را شاکر باشیم که نسل قبض‌های کاغذی منقرض شده و ممکن است فرایندهای پرداخت ساده‌تر از آن چیزی شود که حتی فکرش را می‌کنیم. #پرداخت_مستقیم_پیمان #دایرکت_دبیت #پرداخت_مستقیم</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 24 Nov 2024 15:01:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیماری به مثابه استعاره یا طاقت‌ آوردن در زمانه‌‌ پاندمی‌ها…</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D8%A7%D9%82%D8%AA-%D8%A2%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D9%87%D8%A7-fmeaurunkztz</link>
                <description>تا قبل از شیوع کرونا، سالی یکی دو بار مریض می‌شدم و هر بار هم خیلی سخت. کرونا که آمد، از کارم استعفا دادم و خانه‌نشینی را برگزیدم. در خانه کارهای محتوایی انجام می‌دادم و مدام در صفحات مجازی‌ام هشتگ «در خانه بمانیم» می‌زدم. آن روزها می‌دانستم که با یک هشتگ، کاری درست نمی‌شود زیرا خیلی‌ها برای آن‌که نانی به خانه‌شان بیاورند، ناچارند هر روز از خانه بیرون بروند و همه‌ی مشاغل هم امکان دورکاری ندارند. مثلاً وقتی لوله‌ی آب ترکیده، نمی‌توان از راه دور لوله‌ی آب را تعویض کرد یا خاموش کردن آتشی که زبانه‌کشیده، از پشت کامپیوتر در حالی‌که کت پوشیده‌ای و پیژامه‌ات را داخل جوراب‌هایت کرده‌ای، امکان‌پذیر نیست. با وجود تمام بدیهیاتی که وجود دارد، آرزو می‌کردم آن‌ها که می‌توانند در خانه بمانند، این کار را بکنند و آن‌ها که نمی‌توانند کارهایشان را به‌صورت دورکاری انجام بدهند، سلامت باشند. خودم را در خانه حبس کرده‌ بودم و تصورم این بود که بیمار نمی‌شوم اما نخستین بیماری سختی که باعث شد بیش از سه ماه سرفه همدم روزها و شب‌هایم شود را در همان دوران گرفتم. انگار در خانه ماندن نه تنها باعث مصونیت نمی‌شد بلکه سیستم ایمنی بدن را نیز ضعیف می‌کرد و بماند چقدر پیامدهای عجیب‌وغریب روحی داشت.وقتی دیدم در خانه ماندن، فقط جیبم را خالی کرده و پروژه‌های محتوایی هم حجم‌کاری زیاد و پول خیلی خیلی کمی دارد، دوباره تصمیم گرفتم بروم سرکار. همچنان سرفه می‌کردم و ماسک زدن هم نفسم را بیشتر بند می‌آورد. تحمل کردم تا این‌که چند ماه بعدش، وقتی کم‌کم واکسن‌ها از راه رسیدند،‌ دوباره بیمار شدم. این‌بار خفیف‌تر و با سرفه‌های کمتر. همه‌چیز داشت به‌ظاهر خوب پیش‌ می‌رفت که موج‌های تازه کرونا از راه رسیدند. موج‌های جدیدی که مرگبارتر بودند و جان‌های بیشتری را گرفتند. هر روزمان را با خبر وداع با هنرمند، روزنامه‌نگار و شخصیتی معروف در شبکه‌های اجتماعی شروع می‌کردیم. آن‌ روزها، در اوج دوران مرگبار کرونا، کمتر خبر قتل و خودکشی می‌خواندیم. همه مهربان‌تر شده بودند انگار. از زمستان سال ۹۸ که زمزمه‌های همه‌گیری کووید۱۹ در گوشمان پیچید تا تابستان ۱۴۰۱ که جشن پایان کرونا را اعلام کردند، ترس از مرگ، امید و اشتیاق برای زنده‌ماندن و زندگی‌کردن در دل مردم جوانه زده بود. شاید برای همین هم بود که با وجود تمام قساوت قلب انسان‌ها و حتی جرایم و کلاهبرداری‌هایی که در همان دوران چند ساله در ایران و جهان شاهدش بودیم، احساس می‌کردیم که دلسوزی و مروت بیشتر از قبل شده است و بدعهدی‌ها و سنگ‌دلی‌ها کمتر به چشممان می‌آمد.هفته گذشته که سخت بیمار شدم و بیش از پیش، تنهایی انسان معاصر در لحظات سخت را با گوشت و پوستم حس کردم،‌ به اخبار ناگواری که در دو سال اخیر خواندم و موج خودکشی‌های اخیر فکر کردم. شاید اگر موج سوم کرونا در زمستان ۱۴۰۰، به ریه‌هایم آسیب نمی‌زد، این‌طور دراماتیک درباره بیماری صحبت نمی‌کردم. اما از بهمن ۱۴۰۱ که سرفه‌ها شروع شد دیگر آن آدم سابق نشدم چون با هر سرماخوردگی ساده‌ای، سرفه‌های طولانی‌مدت تکرار می‌شوند. از آن زمان تا به‌حال یک دل سیر نخندیده‌ام چون هر خنده‌ای مصادف می‌شود با سرفه‌هایی که نفسم را به شمارش می‌اندازد. هر وقت به این چیزها فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم «داری پیاز داغش رو زیاد می‌کنی» اما وقتی از درون به ماجرا نگاه می‌کنم، می‌بینم که آن‌قدرها هم اغراق نکرده‌ام.این نوشته، تجربه روزهای تلخ بیماری است و در کنار آن، گفتن از آن‌چه مدت‌هاست یقه‌مان را گرفته و رهایمان نمی‌کند. به گذشته که نگاه کنی، به سال‌های پیش از ۷۸ یا حتی پس از آن؛ متوجه می‌شوی که درد در جامعه بود اما دلخوشی‌ها و شادی‌های کوچک روزمره، روی زخم‌های مردم مرهم می‌گذاشت. حتی اگر به سال‌های پس از ۸۸ هم توجه کنیم، می‌بینیم که گرچه امید کمی کمرنگ شده بود و ترس و اضطراب در دل مردم غوغا می‌کرد، اما باز هم می‌شد خوشحال بود و شادمانی کرد. بعد از ۸۸،‌ کم‌کم با گسترش شبکه‌های اجتماعی‌ای مانند اینستاگرم، مردم متفاوت‌تر از قبل شدند و سعی می‌کردند برای خوشبخت نشان‌دادن خودشان هم که شده، شاد باشند. اما از آبان ۹۸ به این‌طرف،‌ انگار همه‌ش درگیر مصیبت هستیم و شادی از نگاه مردم رخت بربسته و فقط آه می‌کشیم و از رنجی که می‌بریم حرف می‌زنیم؛ گاهی هم استراتژی سکوت و پنهان‌سازی حال بدمان را پیش می‌گیریم.بعد نوشت: عکس‌ها رو با هوش مصنوعی درست کردم اما هر چقدر هم هوش مصنوعی خوب باشه نمی‌تونه حق  مطلب رو ادا کنه!</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 17 Nov 2024 12:15:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما رسیدیم؛ روایت آنتون هور از جایزه نوبل هَن کَنگ (هان کانگ)</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D8%AA%D9%88%D9%86-%D9%87%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%A8%D9%84-%D9%87%D9%8E%D9%86-%DA%A9%D9%8E%D9%86%DA%AF-%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%86%DA%AF-ftpih9sb81vg</link>
                <description>وقتی خبر دریافت جایزه نوبل ادبیات هَن کَنگ را خواندم، در یک رویداد حوزه شتاب‌دهی و فضای کار اشتراکی نشسته بودم. در فضایی جدی که همه داشتند درباره‌ی دغدغه‌های فعالان حوزه فضای کار اشتراکی (Coworking Space) حرف می‌زدند و چالش‌هایشان را بیان می‌کردند. در چنین شرایطی، با خواندن خبر برنده‌شدن نویسنده مورد علاقه‌ام یعنی «هَن کَنگ»، اشک در چشمانم حلقه زد و در مسیر پردیس تا تهران، اشک‌ها ناخودآگاه روانه شدند. این اشک‌های شوق آن‌قدر ساده روان شده بودند که با خودم می‌گفتم «اگر خودت هم جایزه نوبل می‌گرفتی، این‌طور خوشحال می‌شدی و اشک‌هایت جاری می‌شد؟». این ماجرا گذشت تا وقتی که «آنتون هور»، مترجم دوست‌داشتنی آثار بسیاری از نویسندگان کره‌ای که خودش هم امسال کتاب جذابی را نوشته و منتشر کرده، درباره احساساتش به دریافت جایزه نوبل توسط خانم هَن نوشت. متن آنتون را که خواندم، دلم نیامد به فارسی ترجمه‌اش نکنم. آنتون هور، در این مقاله تأثیرگذار و افشاگر، بردن جایزه نوبل ادبیات توسط هَن کَنگ که در ایران با نام «هان کانگ» شناخته می‌شود را لحظه‌ای «زلزله‌گونه» دانسته است. در ادامه، روایت این مترجم کره‌ای-سوئدی از مواجهه‌اش با خبر انتخاب هَن کَنگ به‌عنوان برنده نوبل ادبیات ۲۰۲۴ را می‌خوانید.وقتی خبر دریافت جایزه نوبل ادبیات «هَن کَنگ»‌ را شنیدم در جلسه آنلاینی درباره جایزه بین‌المللی بوکر ۲۰۲۵ بودم؛ جلسه‌ای که در پلتفرم زوم برگزار می‌شد. در تلاش بودیم گفت‌وگویی جدی درباره ادبیات داشته باشیم که ناگهان فکر کردم زلزله‌ای در انگلستان اتفاق افتاده است؛ زیرا نیمی از افرادی که از لندن در این جلسه حضور داشتند از جای خود بلند شده بودند. ناراحت از وقفه‌ای که در جلسه‌مان افتاده بود، به سمت دوربین خم شدم و پرسیدم: «اون‌جا چه خبره؟»«آنتون، هَن کَنگ برنده جایزه نوبل ادبیات شده!»بحث جدی‌مان متوقف شد و همگی مثل بچه‌‌‌های مدرسه‌ای سرمست شدیم. هَن کَنگ و دبورا اسمیت، سال ۲۰۱۶ برای رمان گیاهخوار برنده جایزه بین‌المللی بوکر شده بودند و مکس پورتر، رئیس هیئت داوران جایزه بین‌المللی بوکر ۲۰۲۵،  ویراستاری آن نسخه را بر عهده داشت. مکس، با چهره‌ای که ناباوری در آن نمایان بود از جا بلند شد. به او تبریک گفتم، چون احساس کردم لازم است در آن لحظه به کسی تبریک بگویم و او منطقی‌ترین و مرتبط‌ترین فرد به هَن کَنگ بود. ظاهراً بقیه هم چنین فکری کردند، چون به من تبریک گفتند؛ فقط به این خاطر که ملیت مشترکی با هَن کَنگ داشتم! (من آثار هَن کَنگ را ترجمه نمی‌کنم.)جلسه ما به‌طور موقت به‌هم ریخت، اما خیلی زود بحث‌مان از سر گرفته شد. در آن زمان، تلفن من مدام زنگ می‌خورد و رسانه‌های بی‌بی‌سی، نیویورک تایمز، گاردین و آتلانتیک از من می‌خواستند که درباره هَن کَنگ نظر بدهم. ظاهراً هَن کَنگ و دبورا اسمیت پاسخگو نبودند. همکارانم از سراسر دنیا به من تبریک می‌گفتند،‌ در حالی که من هیچ ارتباطی با هَن کَنگ ندارم!ولی چرا دارم گریه می‌کنم؟هَن کَنگ از زخم‌های عمیق ملی می‌نویسد. معروف‌ترینش قیام دموکراسی گوانگجو در هجدهم می (۵/۱۸) است که او در کتاب «اعمال انسانی» درباره‌ی آن نوشته و کتاب جدیدش به نام «ما جدا نمی‌شویم» نیز درباره کشتار ۴.۳ جزیره ججو است. دو واقعه‌ای که نه تنها به خاطر خشونت‌های وحشیانه بلکه به خاطر پنهان‌کاری‌های پس از آن شناخته می‌شوند.  قیام ۱۸ می گوانگجو، سال ۱۹۸۰، در دورانی که کره تحت نظارت آمریکا بود، توسط نیروهای ارتش کره‌جنوبی سرکوب شد. واقعه ۴.۳ جزیره ججو هم در آستانه جنگ کره و در دوره‌ای رخ داده که کره‌جنوبی تحت کنترل نظامی آمریکا قرار داشته است.واقعه ۴.۳ درباره یک اختلاف کارگری در جزیره ججو است که به‌طور ناگهانی به کشتاری خونین و طولانی‌مدت تبدیل شده است.مردم کره و جهان برای دهه‌ها تحت تسلط حکومت‌های دیکتاتوری و محافظه‌کار بوده‌اند؛ حکومت‌‌هایی که همواره توسط آمریکا حمایت می‌شدند. آمریکا همچنان فرماندهی عملیاتی نیروهای مسلح کره جنوبی را در دست دارد. تمام خاطرات و شواهدی که مربوط به وقایع ۵.۱۸ و ۴.۳ است با برچسب‌های ضدکمونیسم و تبعیت از جبهه غرب در جنگ سرد پنهان شده‌اند. برای پنهان کردن یا نادیده گرفتن این دو فاجعه، زندگی‌های بسیاری نابود شده و فعالان اجتماعی، نویسندگان و دیگر شهروندان عادی، تنها به خاطر بیان حقایق و مشاهداتشان کشته شده‌اند.این موضوع که قیام ۵.۱۸ یک حرکت مردمی برای دموکراسی بوده و نه شورشی توسط جاسوسان کره‌شمالی، در اواخر دهه ۱۹۹۰ مشخص شد؛ وقتی که تابوها برداشته شدند و یک محاسبه ملی صورت گرفت. هرچند کشتار ۴.۳ به دلیل اینکه یکی از وقایعی است که احتمالاً باعث جنگ کره شده و کره جنوبی و آمریکا را به عنوان مهاجم معرفی می‌کند، هنوز تا حد زیادی تابو باقی مانده است. با این وجود، در سال‌های اخیر نویسندگانی مانند هَن کَنگ و شین کیانگ-سوک، در تلاش بوده‌اند که حقیقت آنچه واقعاً رخ داده را بیان کنند. اکنون که نویسنده اعمال انسانی و ما جدا نمی‌شویم، برنده جایزه نوبل ادبیات ۲۰۲۴ شده است، به‌نظر می‌رسد اصلاح تاریخی که چند دهه به طول انجامیده در حال تکمیل شدن است. (می‌توانید این مسئله را در اعتراضات محافظه‌کاران در مقابل سفارت سوئد در سئول به‌خاطر نوبل هَن کَنگ ببینید.خرده‌گیری‌ای که فقط با غرغرهای محافل ادبی درباره اینکه جایزه باید به فرد دیگری می‌رسید، قابل مقایسه است.)ابعاد تاریخی پیروزی هَن کَنگ در رسانه‌های غربی، احتمالاً از روی ناآگاهی و نژادپرستی نادیده گرفته شده است. اینکه برد هَن کَنگ را به عنوان برنده‌شدن یک فمینیسم در یک جامعه مردسالار تفسیر کنیم، که البته همین‌طور هم هست، کار آسانی است. هرچند به‌نظر می‌رسد رفتار خودپسندانه غرب در مورد زن‌ستیزی شبیه به ضرب‌المثل «دیگ به دیگ می‌گه روت سیاه» است؛ انگار سفیدپوستان در تلاش هستند با ادعای برتری در زمینه حقوق بشر، خشونت‌های زن‌ستیزانه و استعماری خودشان را که هر دو در آثار هَن کَنگ به تصویر کشیده شده است، نادیده بگیرند. ادعایی که اکثر مردم جهان به‌ویژه به دلیل همدستی آشکار و مداوم غرب در نسل‌کشی فلسطینی‌ها، آن را عمیقاً تحقیرآمیز می‌دانند.دبورا اسمیت، یادداشت مترجم فوق‌العاده‌ای برای اعمال انسانی نوشته که هنوز بهترین سند موجود به زبان انگلیسی برای من است و وقتی از من خواسته می‌شود درباره قیام ۵.۱۸ برای انگلیسی زبانان حرف بزنم، از این یادداشت استفاده می‌کنم. خواندن آثار هَن کَنگ به زبان انگلیسی همراه با این یادداشت مختصر اسمیت تجربه‌ای است که سخت می‌توان آن را توصیف کرد. توضیح این زخم ملی برای غیربومیان، برای یک کره‌ای که در دهه‌های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ در کره بزرگ شده، غیرممکن به نظر می‌رسد چون مقدار زیادی از اطلاعات ثبت شده در تاریخ، نادرست هستند و باید درباره این اطلاعات توضیحات مفصلی داده شود. سوالات خسته‌کننده‌ی زیادی برای پاسخ دادن درباره این واقعه وجود دارد و غربی‌ها هم به خاطر منافع زیادشان سعی دارند حقایق تاریخی را تحریف کنند.آیا کره کشور ثروتمندی نبوده است؟ آیا آمریکایی‌ها، کره‌ای‌ها را از جنگ و فقر نجات نداده‌اند و سپس مانند اربابی که لباس کهنه‌اش را به کارمندانش می‌بخشد، دموکراسی را برای ما به ارمغان نیاورده‌اند؟ چرا من قدردان نجات‌دهندگان آمریکایی خودم نیستم؟نمی‌دانستم چطور می‌توان به این سوالات پاسخی آموزنده و از لحاظ احساسی تاثیرگذار داد. اما دیگر نیازی به این کار نداشتم، چون کتاب «اعمال انسانی» وجود داشت. اعمال انسانی، کاری را انجام داد که فکر می‌کردم غیرممکن است. برای هَن کَنگ، فقط یک کتاب باریک کافی بود تا به سوالاتی که در ذهنمان وجود داشت، پاسخ بدهد.آنچه واقعاً تأثیرگذار بود، فقط خود کتاب نبود، بلکه این واقعیت بود که چیزی که فکر می‌کردم هرگز نمی‌تواند به ادبیات تبدیل شود، به ادبیات تبدیل شده بود. این کتاب رهایی‌بخش من به عنوان یک خواننده، مترجم و نویسنده بود. این کتاب، باعث شد که ببینم حقیقت هرچند که ضعیف به نظر می‌رسد، در واقع پایدارترین و در نتیجه قوی‌ترین چیز است.اما شاید واقعاً به این خاطر اشک می‌ریختم که تا پایان عمرم از شنیدن سوال احمقانه‌‌‌ی «چه زمانی یک نویسنده کره‌ای جایزه نوبل ادبیات را می‌برد؟» رسانه‌های کره‌ای خلاص شده‌ام.شوخی نمی‌کنم؛ سال‌هاست که این سوال بارها و بارها از من پرسیده می‌شود. همه می‌دانند که جایزه نوبل فقط یک جایزه است و هیچ دلیلی وجود ندارد که کسی، چه برسد به کره‌ای‌ها، تا این اندازه به چیزی که اساساً یک جایزه دیگر برای کتاب‌های اروپایی است، اهمیت بدهد. اما مطبوعات، دانشگاهیان و ناشران کره‌ای که مسئول تامین مالی مترجمان بودند، به شدت به آن اهمیت می‌دادند. این افراد مستقیماً بر زندگی مترجمان کره‌ای و موفقیت و شکست ادبیات کره‌ای در ترجمه تاثیر می‌گذاشتند.هر سال، وقتی «کو اون» برنده جایزه نوبل نمی‌شد؛ مطبوعات کره‌ای مقالاتی می‌نوشتند که دلیل ناکامی این نویسنده را عدم توانایی مترجمان کره‌ای در ارائه نویسندگان عنوان می‌کردند. این ادعا به قدری ریشه‌دار است که هنوز هم تکرار می‌شود؛ حتی بعد از اینکه هَن کَنگ جایزه نوبل را برد.استادان دانشگاه عقیده داشتند که کره نمی‌تواند جایزه نوبل ادبیات را ببرد چون زبان کره‌ای بسیار زیباست و کتاب‌های کره‌ای به‌طور کامل به زبان‌های خام و پست غربی که آکادمی سوئد به آنها توجه می‌کند، ترجمه نمی‌شوند. آنها همیشه همان مثال‌های قدیمی درباره‌ی هشتاد روش بیان رنگ «زرد» در زبان کره‌ای را ارائه می‌دادند (به شما اطمینان می‌دهم که هیچ فرد عادی کره‌ای، بیش از سه روش را برای بیان رنگ زرد نمی‌شناسد) و این موضوع، به بسیاری از روزنامه‌نگاران متوسط فرصت می‌داد که پاراگراف‌هایی را برای تحویل به موقع مقالات‌شان فراهم کنند. من از فصل نوبل بیزار شده بودم، چون آمدن این فصل، به معنای آن بود که من و همکاران زحمتکشم، بار دیگر توسط روزنامه‌نگاران متوسط قربانی می‌شویم. حتی پخش خبری که آشکارا زن‌ستیزانه‌ بود بعد از بردن جایزه توسط هان، این موضوع را مطرح کرد که «کو اون» به دلیل ضعف در ترجمه موفق نشد جایزه را ببرد، در حالی که هَن کَنگ به‌خاطر آن‌که ترجمه از اصل اثر فراتر رفت،‌ موفق به دریافت جایزه نوبل شد.نا کیانگ-وان، نماینده‌ی محافظه‌کار مجلس ملی که به نظر من بدترین سیاستمدار فعال در کره است نیز در فیس‌بوک اعلام کرد که کو نتوانست برنده شود چون ترجمه محدودیت داشت. در عین حال، در دنیای واقعی، مترجمان کره‌ای آثار ادبی کره‌ای را به دست میلیون‌ها خواننده در سراسر جهان رسانده‌اند و تقریباً همه‌ی افتخارات ادبی بین‌المللی را برای ادبیات کره‌ای به دست آورده‌اند، از جمله جایزه نوبل. دلم برای روزنامه‌نگارانی که باید یاد بگیرند چگونه مقاله‌های جدیدی بنویسند، می‌سوزد.این هم پایان ماجراست. ما رسیدیم. تبریک به کره! موفق شدیم! چه حسی داریم؟ آیا احساس آرامش بیشتری می‌کنیم؟ امیدوارم که چنین باشد. کو اون، امیدوارم که حداقل تو هم به خاطر رهایی از دست خبرنگارانی که سالانه در فصل نوبل بیرون خانه‌ات جمع می‌شدند، احساس آسودگی کنی. همین طور برای هواَنگ ساک-یانگ که جاه‌طلبی خاصی داشت. فشار از روی دوش همه ما برداشته شد، جز هَن کَنگ؛ نمی‌توانم احساس همدردی نکنم برای او، حالا که برنامه‌اش در سال آینده به شدت شلوغ خواهد شد. هَن کَنگ، پیش از این با موفقیت غیرمنتظره بین‌المللی رمان گیاهخوار راه را برای ادبیات ترجمه هموار کرده بود، باری که این نویسنده‌ی منظره‌های ادبی ساکت (و در عین حال تهدیدآمیز) هرگز نخواسته بود به دوش بکشد و اکنون دوباره به او یک بیل و کلاه ایمنی داده می‌شود. به عنوان یک مترجم ادبی کره‌ای، همیشه نسبت به هَن کَنگ احساس قدردانی و اندکی احساس گناه داشته‌ام.امیدوارم که به زودی به سال‌های قبل از این لحظه برگردیم و از خود بپرسیم: چرا این موضوع آنقدر مهم بود؟ چرا این پیروزی را حق مسلم خود می‌دانستیم و وقتی محقق نمی‌شد، احساس توهین می‌کردیم؟ می‌دانم که نباید به عنوان داور چندین جایزه ادبی این حرف را علنی بزنم، اما چرا کره این جوایز، این کارنامه‌های بین‌المللی احمقانه را تا این حد می‌خواست؟ این‌طور نیست که بگویم شاید «جایزه واقعی دوستانی بود که در این مسیر پیدا کردیم»، اما … شاید جایزه واقعی همان دوستانی باشد که در این مسیر پیدا کردیم. خوانندگان بین‌المللی، ارتباطات شگفت‌انگیز و معجزه‌ای که ادبیات با عبور از مرزهای زبان رقم می‌زند. معجزه‌ای که من افتخار مشارکت در آن را هر بار که پشت میز ترجمه می‌نشینم، به دست می‌آورم.و شاید روزی برسد که کره‌ای‌ها آن‌قدر برای جوایز ادبی خونسرد باشند که همه ما در هوایی کمیاب و نادر،  بدون هیچگونه نگرانی شناور شویم،، و چشمان‌مان فقط به افق آینده‌ای بی‌نهایت آرام و درخشان دوخته شود.اما آن شب من گریه کردم. آن شب، طوری رفتار کردم که انگار زلزله‌ای رخ داده است، چون واقعاً زلزله آمده بود.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Wed, 13 Nov 2024 02:13:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حباب‌های سخنگو، راهنما می‌شوند؛ نگاهی به فیلم‌سینمایی FAQ</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%AD%D8%A8%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%AE%D9%86%DA%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-faq-ifkpnoovvhnf</link>
                <description>وقتی داستان فیلم‌سینمایی FAQ را می‌خواندم، توجه‌ام به یادگیری زبان فارسی در این فیلم جلب شد. به تاثیری فکر کردم که علاقه‌مندان موسیقی و درامای کره‌ای روی سازندگان آن داشته‌اند. به اثرگذاری دختران و پسران جوان ایرانی فکر کردم که به دلیل عشق‌شان به زبان و صنعت موسیقی کره‌ای به آن کشور کوچک مهاجرت کرده‌اند و حتی به نقش کسانی‌که سفر به کره‌جنوبی آرزویشان شده است. دلیل دیگری که به‌غیر از مسئله زبان فارسی، ترغیبم کرد تا این فیلم را ببینم، فیلم اولی بودن کارگردان FAQ بود.کیم دَمین (Kim Da-min)، فیلمساز جوانی است که کارش را با فیلم‌های کوتاه آغاز کرده و سابقه فیلمسازی‌اش به بیش از ۱۰ سال می‌رسد. این کارگردان، پیش از ساخت فیلم‌سینمایی FAQ، فیلم کوتاهی با عنوان «اونگ‌بی و دوستان غیرانسانی‌اش» (Ungbi and Non-human Friends) ساخته بود که می‌توان آن را مقدمه‌ تولید فیلم FAQ دانست. چون در «اونگ‌بی و دوستان غیرانسانی‌اش» هم با بچه‌ای طرف هستیم که دوستانی خیالی دارد.جهان شلوغ کودکی دبستانی و مسائلی حل نشدهمعمولاً FAQ را «سوالات متداول» معنا می‌کنیم و فیلمی که «کیم دَمین» ساخته هم دارد به این نکته اشاره می‌کند که کودکان سوال زیاد می‌پرسند، اما شخصیت اصلی این فیلم، سوالاتش را پیش خودش نگه می‌دارد یا به دوستان خیالی‌اش می‌گوید. این فیلم، روایتی از روزمرگی‌های دختری دبستانی است که در مدرسه مجبور است مباحث زیادی را بیاموزد و بعد از مدرسه هم با کلاس‌های بی‌شماری مواجه است که وقت بازی و حتی فکر کردن را از او می‌گیرد. کیم دُنگ‌چون، کودکی است که بعد از مدرسه به آموزشگاه‌های متعددی می‌رود تا ورزش و زبان را به‌صورت حرفه‌ای بیاموزد. دختر درون‌گرایی که نمی‌تواند در جمع صحبت کند اما مجبور است در مسابقات سخنرانی به زبان انگلیسی شرکت کند. دختری که پر از اضطراب است و به‌دلیل حجم بالای کلاس‌های آموزشی نمی‌تواند تمرکز کند و از درون خودش را برای ناتوانی در برآورده‌کردن آرزوهای والدینش سرزنش می‌کند. دُنگ‌چون که دوستان زیادی در مدرسه ندارد و مدام به جهانی خیالی سفر می‌کند تا مفاهیم را به روش خودش کشف کند، یکی از روزها به‌طور اتفاقی یک بطری شراب برنج را پیدا می‌کند. مک‌گالی (막걸리)، یک نوع مشروب الکلی است که کره‌ای‌ها از برنج درست می‌کنند. دُنگ‌چون، وقتی بطری مک‌گالی را پیدا می‌کند، کنجکاو می‌شود و بخشی از آن را داخل ظرف خالی آبمیوه‌اش خالی می‌‌کند. پس از آن، شیشه‌ای که با خود از اردوی مدرسه به خانه می‌برد، به دوست صمیمی‌اش بدل می‌شود و او با حباب‌هایی که از درون بطری بیرون می‌آیند، ارتباط برقرار می‌کند. کلاس یادگیری زبان مورس به او کمک می‌کند تا زبان حباب‌ها را بفهمد. مادرش که تمام وقت درگیر مراقبت از مادر خود در بیمارستان است و فقط استرس‌هایش را به خانه می‌آورد، امیدوار است دُنگ‌چون یک زبان جدید را بیاموزد. در یکی از روزها که درگیر پیدا کردن کلاس تازه‌ای برای دخترش است،‌ از طریق یکی از دوستانش با کلاس یادگیری زبان فارسی آشنا می‌شود و دُنگ‌چون را به این کلاس می‌فرستد. به دلیل نوع نوشتار فارسی که از راست به چپ است، دُنگ‌چون تفاوتی را حس می‌کند و همزمان از طریق کد مورس که به لطف حباب‌های مک‌گالی آن را به‌خوبی آموخته است، اقدام به یادگیری بهتر زبان جدید می‌‌کند. با این حال، این کودک هنوز احساس می‌کند چیزی در زندگی‌اش کم است، کارگردان هم درباره احساسات دختر هیچ اطلاعات جدیدی به مخاطب نمی‌دهد و فقط تماشاگر فیلم را با سردرگمی به دنبال خود می‌کشد. نویسنده و کارگردان به تماشاگر فیلم هیچ اطلاعاتی درباره این‌که آیا قرار است نظام آموزشی کره‌جنوبی، جنگ روانی حاصل از مسابقه بهترین بودن و تلاش‌های تنش‌‌آفرین برای کودکان دبستانی را زیر سوال ببرد یا نه، ارائه نمی‌کند و همه‌چیز را به مخاطب واگذار می‌کند. مخاطبی که با خودش می‌گوید، شاید دلیل اصلی ساخت این فیلم، احترام گذاشتن به تفاوت‌ انسان‌ها در تفکر و فرآیند یادگیری است. فیلم FAQ، یک فیلم عامه‌پسند نیست و تلاش می‌کند تا نگاهی انتقادی و معناگرا به مسئله آموزش، یادگیری، کودکانگی و حتی والد بودن داشته باشد؛ هرچند که در انتقال پیام آن‌چنان که می‌خواهد موفق عمل نمی‌کند.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 17 Aug 2024 00:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدال اسب‌های سفید و سیاه برای موفقیت؛ نگاهی به کتاب «اسب سیاه»</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-qaf0yiognbzc</link>
                <description>کتاب «اسب سیاه؛ رسیدن به موفقیت و کامیابی از مسیری کاملاً متفاوت از آن‌چه همه به ما می‌گویند» یکی از کتاب‌های خودیاری است که خواندنش را می‌توان به همه توصیه کرد. نه به‌خاطر این‌که کتاب‌های خودیاری اساساً اعتمادبه‌نفس آدم را بیشتر می‌کنند و به ما می‌آموزند که زندگی فراتر از آن‌چیزی است که ما فکرش را می‌کنیم؛ چون با خواندن این کتاب می‌فهمیم که کجای راه را درست و کجا را اشتباه رفته‌ایم.این کتاب که نام انگلیسی‌اش «Dark Horse: Achieving Success Through the Pursuit of Fulfillment» است، درباره خودشناسی و نترسیدن از انجام کارهای متفاوت است. از کودکی به ما آموخته‌اند که افراد موفق همان‌هایی هستند که راه مستقیم را طی کرده‌اند. شاید خودمان هم در طول زندگی‌ به این نتیجه رسیده باشیم که موفقیت رابطه مستقیمی با انجام یک کار و ادامه دادن آن دارد. در حالی که مسیر مستقیم همیشه ما را به مقصد ایده‌آل نمی‌رساند.در ستایش میان‌رشته‌ای بودنتاد رز، یکی از نویسندگان کتاب «اسب سیاه» که استاد دانشگاه هاروارد است و یک شرکت مشاوره کاری و فکری دارد، بر این باور است که هیچ ایرادی ندارد در میانه راه، مسیرمان را عوض کنیم فقط کافی است بدانیم دلیل این تغییر مسیر چیست. در این کتاب، خودشناسی، لذت بردن از مسیر و شناخت انگیزه‌هایی که هر فرد در زندگی‌اش دارد، از ویژگی‌های اسب‌های سیاه عنوان شده است. براساس آن‌چه تاد رز و دیگر نویسنده کتاب، اُکی اُگاس نوشته‌اند،‌ میان‌رشته‌ای بودن مسئله‌ اشتباهی نیست. در این کتاب، شاهد مثال‌های گوناگونی هستیم از افرادی که یک مسیر را به سرانجام رسانده‌اند و منتظرند نتیجه تلاش‌هایشان را ببیند ولی در همان زمانه انتظار می‌فهمند که حال خوشی با کارشان ندارند و به‌همین خاطر به سمت انجام کارهایی می‌روند که هیچ‌وقت فکرش را هم نکرده بودند یا بار اولی بود که می‌خواستند آن کار را انجام بدهند.برخلاف نظر خیلی از افراد و رفتارهای تحقیرآمیزی که با افراد میان‌رشته‌ای می‌شود، نویسندگان کتاب «اسب سیاه» به مخاطبان خود اطمینان می‌دهند که انگیزه‌‌های خرد هر فرد و کارهایی که در زندگی‌اش انجام داده می‌تواند در مسیرهای جدید، به او کمک کند تا راه موفقیت را بیابد.کسی که شبیه به هیچ‌کس نیستدر جهان امروز که همه‌چیز برپایه نظام‌های نه‌چندان استانداردی رتبه‌بندی می‌شود، افراد به‌خاطر ثروت، موقعیت اجتماعی، تحصیلات و حتی تعداد دنبال‌کنندگان شبکه‌های اجتماعی‌شان دسته‌بندی و به‌خاطر همین موارد ستایش می‌شوند. اسب‌های سیاه هم مانند دیگر افراد جامعه، از ستایش و تقدیر شدن خوششان می‌آید اما تلاششان این است که فردیت خود را حفظ کنند و برای دستیابی به خواسته‌هایشان همه سختی‌ها را به جان بخرند.نویسندگان کتاب «اسب سیاه؛ رسیدن به موفقیت و کامیابی از مسیری کاملاً متفاوت از آن‌چه همه به ما می‌گویند» تلاش می‌کنند تا به مخاطبان خود بگویند هر انسانی منحصربه‌فرد است و نمی‌توان هیچ دو فردی را حتی دوقلوهای همسان را مانند هم دانست. هر کسی استعدادها، خواسته‌‌ها و ژن‌های متفاوتی دارد و می‌تواند با شناخت انتخاب‌ها، انگیزه‌ها و استراتژی‌های فردی‌ برای خودش هدف‌گذاری کند و با آزمون و خطا به خواسته‌های قلبی‌اش دست‌یابد.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 18:14:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشونت بی‌پایان؛ نگاهی به فیلم کره‌ای «ناامید»</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%AE%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AA-%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-pm2bjbthkqgs</link>
                <description>اولین فیلم کارگردان کره‌ای، کیم چَنگ‌هون (김창훈) به خشونت خانگی و خشونتی که در ادامه‌ی این بدرفتاری‌های خانوادگی در ابعاد مختلف زندگی انسان رخ‌ می‌دهد، پرداخته است. ناامید، که نام کره‌ای آن «هلندی» است، روایت پسر نوجوانی است که زندگی روی خوش به او نشان نداده است با این‌ حال، رویای رفتن به هلند برای او آن‌قدر زنده است که دلش می‌خواهد هر کاری برای مهاجرت به این کشور انجام دهد؛ اما آیا می‌تواند و این رویا باقی می‌ماند؟کارگردان فیلم در مصاحبه‌ای که با سایت ددلاین داشته، از رویای خودش به عنوان فیلمساز حرفه‌ای می‌گوید و در نهایت، به این نتیجه می‌رسد که تنها چیزی که برای فیلمش به آن نیاز دارد، توجه به آثار خشونت روی بزرگسالان است. کیم چَنگ‌هون در جایی گفته است: «به این موضوع فکر کردم که چطور رفتارهای خشونت‌آمیز بزرگسالان می‌تواند روی کسی که آن‌ها بزرگ می‌کنند، تاثیر بگذارد.» این کارگردان جوان در اولین فیلم خود به تجربه‌ انسان‌هایی اشاره می‌کند که در معرض خشونت قرار گرفته‌اند و تلاش می‌کنند روشی را برای شروع دوباره پیدا کنند. فیلم «ناامید» یکی از فیلم‌های اکران‌شده در جشنواره کن سال ۲۰۲۳ است. کیم هیانگ‌سا (김형서) که با نام هنری «بی‌بی» شناخته می‌شود در جشنواره هنری بک‌سَنگ ۲۰۲۴ (백상예술대상) جایزه بهترین بازیگر زن را برای بازی در فیلم «ناامید» دریافت کرده است. همچنین، هُنگ سَبین‌ (홍사빈)، بازیگر ۲۷ ساله‌ای که نقش اصلی این فیلم را برعهده داشت نیز جایزه بهترین بازیگر مرد را از جشنواره فیلم اژدهای آبی در سال ۲۰۲۳ گرفت.فیلم «ناامید»، از آن فیلم‌هایی است که از ابتدا تا انتهایش سرشار است از سکانس‌هایی که الکل، کتک‌کاری، قلدری، دزدی و قتل را نشان می‌دهد. فیلمی که نشان‌دهنده یک جامعه کوچک اما زخم‌خورده است و کسانی را نشان می‌دهد که به واسطه مصرف الکل و موادمخدر، فرزندان خود یا فرزند‌خوانده‌شان را مورد آزار و اذیت قرار می‌دهند. در این فیلم، جوانی را می‌بینیم که گرچه تمام بدنش از کتک‌های ناپدری‌اش کبود شده اما سعی دارد انسانیتش را حفظ کند و از فرزند مردی که پدرش نیست و او را آزار می‌دهد، محافظت کند. این فیلم نشان می‌دهد که تمام افرادی که به راه‌های خلاف کشیده شده‌اند، از ابتدا بدذات نبوده‌اند و حتی برخی از آن‌ها سعی می‌کنند در لباس «رابین هود» زندگی کنند تا فقط روزهایشان سپری شود. از این فیلم می‌توانیم درس‌های بسیاری گرفتیم که مهم‌ترینش حفظ خانواده و اهمیت فکر کردن به تاثیر رفتارهایمان در دیگران است. گاهی یک آزار کلامی، تا مدت‌ها باعث تخریب روح و روان طرف مقابل می‌شود و کتک‌هایی که بچه‌های یک خانواده از والدینشان می‌خورند، اعتمادبه‌نفس و آرامش را از کودکان می‌گیرد و آن‌ها را افرادی توسری‌خور بار می‌آورد که یا به بی‌راهه می‌روند و یا منزوی می‌شوند.  این فیلم را باید زمانی دید که ذهن‌مان آرام است و حوصله فیلمی خشن را داریم. پ.ن: چند ماه قبل، نوشتن درباره این فیلم را آغاز کردم اما مشغله‌های کاری باعث شد این متن که تنها یک پاراگراف از آن نوشته شده بود، نیمه‌کاره بماند. در روزهای اخیر برنامه ریختم تا دوباره ویرگول را به‌روز کنم و مانند تصمیمی که سال گذشته گرفته بودم، هر روز یا حداقل هر دو روز یک‌بار در ویرگول بنویسم. این‌طور شد که این متن به پایان رسید.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 01:59:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زخم کاری خارمریم‌ها روی بال پروانه‌ها؛ نگاهی به فیلم‌سینمایی ملاقات خصوصی</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%B2%D8%AE%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%B5%D9%88%D8%B5%DB%8C-utcttybcrwst</link>
                <description>سینمای ایران در سال‌های اخیر به محلی برای نمایش تراژدی‌ها و کمدی‌های مطلق تبدیل شده است؛ همه چیز یا آن‌قدر تلخ و ناگوار است که بعد از تماشای فیلم قالب تهی می‌کنی یا ترکیبی از شوخی‌های جنسی و تکه‌پرانی‌های چندش‌آور است که بعد از تماشای فیلم دلت می‌خواهد خودت را به اولین سرویس‌ بهداشتی برسانی و بالا بیاوری.سینمای سری‌‌دوزی شده‌ی امروز ما هر چند سال یک بار روی یکی دو موضوع خاص مانور می‌دهد؛ اما انگار داستان‌های مرتبط با موادمخدر از مد نمی‌افتند و همیشه بخش قابل توجه‌ای از سینمای ما را به خود اختصاص داده‌اند. چه در سینمای قبل از انقلاب و چه در سینمای بعد از انقلاب ۵۷، فیلم‌های متعددی با محوریت قاچاق و مصرف مواد مخدر ساخته شده است. از دهه ۷۰ تاکنون نیز فیلم‌ها و سریال‌های زیادی درباره مواد مخدر ساخته شده و هر بار هم این فیلم‌ها آب‌وتاب‌ بیشتری پیدا می‌کنند و گاه به تراژدی می‌انجامند.پری‌ناز ایزدیار، یکی از بازیگرانی است که در چند سال اخیر پای ثابت همین فیلم‌های مربوط به مخدر و داستان‌های آن بوده است. ایزدیار از «ابد و یک روز»‌ و «متری شش‌ و نیم» سعید روستایی تا «سه‌کام حبس» سامان سالور و حالا هم که «ملاقات خصوصی» امید شمس،‌ نقش زنی را داشته که به‌گونه‌ای درگیر روابط عاطفی با یک فروشنده مواد مخدر بوده و گاه در قالب زنی قربانی، تسلیم خواسته‌های اطرافیانش شده است. ملاقات خصوصی، سعی کرده برخلاف فیلم‌های مشابه‌ای که درباره قربانیان مواد مخدر ساخته شده، عاشقانه‌ای را ترسیم کند که پایه و اساس آن تنهایی‌ست.فیلم‌ها از داستان‌هایشان ضربه می‌خورنداگر از کلاس فیلمنامه‌نویسی‌ای که سال‌ها قبل رفته‌ام یک چیز را خوب به یاد داشته‌ باشم این است که فیلمنامه رکن اصلی هر فیلمی‌ست و قدم اول برای داشتن یک فیلم بی‌نقص، فیلمنامه خوب و توجیه‌پذیر است.«ملاقات خصوصی»، شروع خوبی داشت اما مخاطبش را در بلاتکلیفی‌های زیادی می‌گذارد. پدری که ظاهرا مردی موجه به‌نظر می‌رسد به زندان می‌افتد. علتش چیست؟ هیچ‌کس نمی‌داند و تنها نکته‌ای که در فیلم به آن اشاره می‌شود، این است که پدر به همراه پسرش از خانه همسایه دزدی کرده است. اگرچه فیلم «ملاقات خصوصی» سعی کرده اثری هنرمندانه باشد و با رنگ‌ها، قاب‌بندی‌ها و استعاره‌ها کارش را پیش ببرد، اما فیلمی قانع‌کننده نیست.عاشقانه‌ای به وسعت میله‌های زندانملاقات خصوصی، نشان‌دهنده زنانی‌ست که با چند حرف عاشقانه حاضرند جهان‌شان را دگرگون کنند و پای حرف‌هایشان می‌مانند اما این موضوع چه دردی از خودشان دوا می‌کند؟ این فیلم روایت زنان و مردانی است که عشق را در بند کشف می‌کنند و دور می‌شوند از دنیای خود واقعی‌شان. این فیلم، عاشقانه‌ای به وسعت میله‌های زندان است و زنانی را به تصویر می‌کشد که گاهی مانند بره‌های ناآگاه طعمه‌ی گرگ‌ها می‌شوند یا گرگ‌هایی هستند در لباس میش.ملاقات خصوصی نشان‌دهنده وضعیت نابه‌سامان زندان‌های کشور و رخدادهای عجیبی‌ست که قاچاقچیان موادمخدر در این بستر انجام می‌دهند. نمی‌دانم اگر این فیلم را چند سال دیگر ببینم چه حسی به آن پیدا می‌کنم اما الان فکر می‌کنم که فیلم، عاشقانه‌‌ای دروغین و تلطیف‌شده را تبلیغ کرده است. </description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sun, 17 Dec 2023 18:32:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوکسل؛ تجربه خرید از کتابفروشی‌‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%A8%D9%88%DA%A9%D8%B3%D9%84-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D9%87%D8%A7-lyei3jrrqvzv</link>
                <description>کتاب‌ها بخش زیادی از زندگی‌ام را به خود اختصاص داده‌اند،‌ هر چند اگر کسی از من بپرسد بهترین کتابی که خوانده‌ام چه بوده یا اگر بخواهم درباره کتابی که می‌خوانم با کسی حرف بزنم، دستپاچه می‌شوم چون همزمان در حال خواندن چند کتاب هستم و به نظرم این یکی از بدترین ویژگی‌های یک فرد کتاب‌خوان است؛ البته قرار نیست در این پست درباره عادات کتاب‌خوانی‌ام حرف بزنم. می‌خواهم از تجربه‌ای بگویم که چند هفته قبل داشتم؛ تجربه خرید اینترنتی کتاب از یک کتاب‌فروشی.با پلتفرم «بوکسل»، از طریق پست‌های لینکدین افراد فعال در حوزه نشر کتاب آشنا شدم ولی چیز زیادی درباره آن نمی‌دانستم. تصورم این بود که بوکسل یکی از آن پلتفرم‌هایی است که کتاب دست دوم می‌فروشند ولی وقتی سایت را باز کردم و با محیط آن آشنا شدم، قضیه متفاوت شد. یاد فیلمی افتادم که چند روز قبل‌ از آن دیده‌بودم. در بخشی از فیلم «The Other Zoey»، دختر داستان به صورت پاره‌وقت در کتابفروشی کار می‌کرد و هم‌دانشگاهی‌اش به دنبال کتابی درباره یک بازی رایانه‌ای برای خواهرش است؛ زویی کتاب را در سیستم ثبت می‌کند و هزینه‌ آن را از پسر دریافت می‌کند و به او می‌گوید که چند روز بعد می‌تواند کتاب را تحویل بگیرد. در واقع،‌ این اتفاق به معنای آن افتاده که کتاب‌فروشی با پخش‌کنندگان کتاب هماهنگ بوده است.با این‌که کار «بوکسل» با چیزی که ما در بخش کوتاهی از این فیلم آمریکایی می‌بینیم متفاوت است، اما بی‌شباهت به آن هم نیست. کاربران بوکسل می‌توانند از طریق این پلتفرم، کتاب دلخواهشان را از کتابفروشی‌ای که دوست دارند، بخرند و اگر دوست داشته باشند، گزینه دریافت حضوری را بزنند و به بهانه دریافت کتاب‌هایشان سری هم به کتابفروشی محبوبشان زده باشند.در هفته‌های اخیر، فرصتی فراهم شد تا با مدیراجرایی پلتفرم بوکسل، آقای علی رضایی گفت‌وگو کنم و بیشتر با این استارتاپ حوزه فرهنگ آشنا شوم. بعد از مصاحبه، از سر کنجکاوی و علاقه‌ام به کتاب‌ها وارد «بوکسل» شدم و از میان کتاب‌ها و کتابفروشی‌هایی که در این پلتفرم عضو بودند، کتاب «نگاهی به بیرون از ژرفا: بازنگری جایگاه اجتماعی زن» اثر «جولیت میچل» را با ترجمه «منیژه نجم‌عراقی» از کتابفروشی بیدگل سفارش دادم.از آن‌جا که حضور در کتابفروشی‌ها و چرخیدن میان قفسه‌های رنگارنگ کتابفروشی‌ها که هرکدام چیدمان مخصوص به خود را دارند، حس و حال خاص خودش را داشت تصمیم گرفتم گزینه دریافت حضوری را بزنم. این تجربه را با خریدهای بی‌شماری که از سایر سایت‌های فروش کتاب داشتم مقایسه کردم و متوجه شدم که ترجیح می‌دهم از کتابفروشی‌ها خرید کنم تا این‌که خودم را محدود به ناشر و پخش‌کنندگان کتاب کنم. با این حال، نمی‌توانم از حضور فعال سایت‌های فروش اینترنتی کتاب در دوران کرونا و خدمتی که به افراد کتاب‌خوان کرده‌اند، چشم‌پوشی کنم.به نظر من مزیت بوکسل نسبت به دیگر سایت‌های فروش کتاب، سرعت در ارسال یا بهتر است بگویم دریافت کتاب، رابط‌کاربری خوب و دسته‌بندی‌های منظم آن است که باعث می‌شود کاربر راه خودش را گم نکند و احساس کند در حال قدم زدن در یک کتابفروشی است. بوکسل تازه اول راه است و نمی‌دانم به‌عنوان کاربر این پلتفرم در سال‌های آینده چه نظری درباره آن خواهم داشت اما فعلاً از خرید کتاب از طریق بوکسل  یک تجربه ناب داشته‌ام.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Fri, 01 Dec 2023 02:23:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امیدی که خاموش می‌شود!</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%88%D8%AF-cpzcbg3sqko8</link>
                <description>چند سال است که اخبار کارخانه نوآوری آزادی را دنبال می‌کنم و همیشه فکر می‌کردم که چرا هیچ‌وقت برای راه‌اندازی کسب‌وکار خودم در این مکان مستقر نشدم. کارخانه نوآوری از سال ۱۳۹۶ کار خود را آغاز کرده بود و من از اوایل سال ۱۳۹۸ بارها برای تهیه اخبار استارت‌آپ‌ها، دیدار دوستان کارآفرین و رویدادهایی که در کارخانه نوآوری برگزار می‌شد، به آن‌جا رفته بودم. امسال اما قضیه متفاوت‌تر بود. یک ماه با مجموعه‌ای همکاری کردم که در یکی از سوله‌های کارخانه نوآوری مستقر بودند و توفیق اجباری شد تا در جمع کارآفرینانی باشم که هر کدامشان به دنبال پیشرفت در زندگی کاری و اجتماعی‌شان بودند، اما در عین حال نسبت به وضعیت کشور احساس ناامیدی می‌کردند.کارخانه نوآوری آزادیروزهای آخر مهرماه امسال بود که خبر به مزایده‌ گذاشته‌شدن کارخانه نوآوری آزادی را خواندم. همان روز، بعد از تماس‌های مکرر با مسئولین پارک پردیس، سرآوا و هم‌آوا، موفق به گفت‌وگوی کوتاه تلفنی با «فرزین فردیس»‌ شدم. صحبت‌های آقای فردیس، امیدوارکننده و دلگرم‌کننده بود. تصور می‌کردم «آما» ملکش را نمی‌فروشد و برای حیات زیست‌بوم نوآوری کشور هم که شده، قراردادش را تمدید می‌کند اما این اتفاق نیفتاد. نمی‌دانم باید به «آما» حق بدهم چون اختیار ملکش را دارد یا به‌خاطر آواره‌شدن جوانانی که هر کدام به امید دست‌یابی به آرزوهایشان و بازسازی وطن روزها و شب‌هایشان را در آن مکان می‌گذراندند، از این شرکت و صاحبانش خرده بگیرم.به‌هرحال، چه ما بخواهیم و چه نخواهیم، کارخانه نوآوری آزادی تعطیل می‌شود و ساکنان آن از امروز یازدهم آبان‌ماه یک‌ماه فرصت دارند که آن‌جا را تخلیه کنند. یک ماه، برای دل‌کندن از رویاها و هضم این آوارگی، زمان زیادی نیست اما همین ۳۰ روز برای تصمیم‌گیری‌های بزرگ و تحولات درونی کافی‌ست. امید به مثابه شمعی در بادکارآفرینان ایرانی ساکن کارخانه نوآوری که علیرغم فرصت‌هایی که برای مهاجرت داشته‌اند، ماندن را به رفتن ترجیح داده‌اند، با ارزش‌آفرینی سعی در حفظ ته‌مانده‌ی امیدشان کرده‌اند و حالا فهمیده‌اند که امید، مانند شمع روشنی در گردباد است. آن‌ها با دستان خود مقابل باد ایستاده‌ بودند و نمی‌دانستند که قدرت بادها از دستان آن‌ها بیشتر است.شرایط کنونی جامعه ایران به گونه‌ای است که هر لحظه منتظریم اتفاق ناخوشایندی از راه برسد و کائنات هم دست به دست هم می‌دهند تا ما را از بحران‌های جدید بی‌بهره نگذارند. نمی‌دانم عاقبت ساکنان کارخانه نوآوری آزادی که مجبورند تا ۳۰ روز دیگر کوله‌بار خود را جمع کنند و در جای دیگری مستقر شوند،‌ چه خواهد شد اما این را خوب می‌دانم که با قیچی کردن بال پرواز و خاموش کردن شمع امید، این شهر خاکستری‌تر می‌شود.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 02 Nov 2023 16:42:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال همه ما خوب است؛ تو باور نکن! روایتی از حضور در نمایشگاه الکامپ</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D9%88%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%84%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%BE-hclsbqxl4mh6</link>
                <description>شرکت در نمایشگاه‌ها و رویدادها، همیشه به من انرژی مثبت می‌دهد. از آن‌جا که خیلی کم پیش می‌آید در رویدادی حضور فعال داشته باشم، هر وقت فرصت‌های این‌چنینی را به دست می‌آورم، سعی می‌کنم به اطرافم دقیق نگاه کنم و همه‌ی جوانب را بسنجم.یک ماه پیش از الکامپ، در اینوتکس حضور داشتم. مصاحبه با کسب‌وکارها در اینوتکس اتفاق جالبی بود. کسب‌وکارهای بزرگ و کوچک که در تهران مستقر بودند، نسبت به کسب‌وکارهای شهرستانی امید کمتری به آینده داشتند. در الکامپ هم می‌شد این موضوع را به وضوح دید.چرا این‌قدر دیر درباره‌ مشاهداتم در الکامپ می‌نویسم؟از روزی که الکامپ شروع شد، می‌خواستم درباره‌اش بنویسم و حتی تا آخرین روز هم آماده بودم که درباره این نمایشگاه بنویسم، اما انگار زبانم را بسته‌ باشند. نمی‌توانستم افکارم را جمع‌وجور کنم تا درباره نمایشگاهی بنویسم که از چهارم تیر ماه آغاز شده‌بود و طیف گسترده‌ای از کسب‌وکارهای آنلاین در آن شرکت کرده‌بودند.نمایشگاهی که حواشی بسیاری داشت. بعد از الکامپ اما در چند نمایشگاه دیگر شرکت کردم و شرایط زندگی به‌قدری برایم پیچیده شد که صفحه‌ سفیدی که چند خطی در آن درباره‌ الکامپ نوشته بودم را از یاد بردم.چرا استقبال کمتری از الکامپ امسال شد؟حال کسب‌وکارهای حوزه الکترونیک و فناوری اطلاعات در چند سال گذشته به‌خصوص از اواخر تابستان سال گذشته خوب نیست. متخصصان حوزه‌‌های مختلف یا مهاجرت کرده‌اند یا بیکار شده‌اند. موج تعدیل‌هایی که از سال قبل شروع شد و به‌نظر می‌رسد همچنان ادامه دارد، انگیزه‌ فعالان اکوسیستم استارت‌آپی را کمرنگ کرده و همین مسئله باعث شده که استقبال از نمایشگاه الکامپ امسال کمتر از سال‌های قبل باشد.حضور پررنگ رمزارزی‌‌ها در الکامپ ۱۴۰۲رمزارزی‌ها در چند سال اخیر نقش به‌سزایی در نشست‌ها و همایش‌‌های فناورانه را داشته‌اند. تعداد صرافی‌‌های ارز دیجیتال در همین دو سه سال رشد قابل توجهی داشته‌ است و صرافی‌های قدیمی نیز با ارائه ویژگی‌های جدید به دنبال رقابت با تازه‌‌نفس‌ها هستند. این‌طور که از مشاهداتم در الکامپ متوجه شدم، رمزارزی‌ها آماده‌اند تا خودشان را به اکوسیستم نوآورانه ثابت کنند و شرکت در نمایشگاه‌هایی از جمله اینوتکس و الکامپ بهترین فرصت برای خودنمایی کسب‌وکارهای حوزه ارز دیجیتال است. رمزارزی‌‌ها معمولاً با استفاده از بازی‌‌های خلاقانه و اینفلوئنسر مارکتینگ، توجه علاقه‌مندان را به خود جلب می‌کنند.تلکام در راه استچند ماه دیگر، در اوایل زمستان نمایشگاه تلکام برگزار می‌شود اما تصور می‌کنم همان‌طور که از نمایشگاه‌های شش ماه نخست استقبال زیادی نشده، تلکام نیز در سکوت برگزار شود و سرنوشتی مشابه الکامپ داشته باشد. البته این تصویر ذهنی من است و باید تا آن زمان منتظر ماند، شاید تلکام اتفاق متفاوتی را رقم بزند.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Sat, 09 Sep 2023 02:58:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل معصومانگی؛ نگاهی به فیلم‌سینمایی طلاخون</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%85%D8%B9%D8%B5%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D9%88%D9%86-yffqllrv3okw</link>
                <description> فیلم طلاخون، با برف و لبخندهای کودکانه آغاز می‌شود و از همان ابتدا سرما را به جان بیننده‌اش می‌اندازد، درست مثل حس یخ‌زدگی همتا، دختر معلول شخصیت اصلی فیلم. طلاخون، چهارمین اثر سینمایی ابراهیم شیبانی پس از فیلم‌های «زهر عسل»، «هیچ‌کجا، هیچ‌کس» و «صحنه جرم، ورود ممنوع» است که زندگی به‌ظاهر عادی یک قاتل زنجیره‌ای را روایت می‌کند؛ قاتلی که تماشاگر در همان لحظات ابتدایی فیلم شناسایی‌اش خواهد کرد. ابراهیم شیبانی در تازه‌ترین اثر سینمایی‌اش داستان «مهین قدیری»، قاتل سریالی اواخر دهه ۸۰ در قزوین را روایت می‌کند که زنان میانسال را با آبمیوه مسموم می‌کرد و پس از به قتل رساندن قربانیان، طلاهای آن‌ها را می‌دزدید. سال گذشته نیز فیلم مستندی با نام «مهین» از ماجرای دستگیری و اعترافات «مهین قدیری» ساخته شده است.چیزی که در ابتدای فیلم طلاخون، نظر تماشاگر را به خود جلب می‌کند تیتراژ آن است. این‌که تیتراژ فیلم با دست‌خطی کودکانه نوشته می‌شود، نشانه‌ی هوشمندی کارگردان است و شیبانی با تیتراژ به مخاطب می‌گوید که قهرمان این قصه، کودکی‌ست که باید به آن توجه کرد. ابتدا قرار بود نام فیلم «چرک‌نویس‌های یک مادر خانه‌دار» شود و پس از آن «خورشید همچنان می‌تابد» اسم پیشنهادی این فیلم شد؛ اما هیچ‌کدام از این اسم‌ها نمی‌توانند به اندازه‌ی «طلاخون» مضمون این اثر سینمایی را بازگو کنند. طلاخون، روابط مادر و فرزندی را به چالش می‌‌کشد؛ دختری که در مسابقات تکواندو مدال طلا دریافت کرده و در حال‌وهوای کودکانه‌اش زندگی می‌کند، اما  باید با این واقعیت کنار بیاید که فرزند یک قاتل است. حنانه بعد از جدایی پدر و مادرش،‌ وابستگی زیادی به مادرش دارد و آغوش مادر را پناهگاه امن خود می‌داند. مادری که با اتومبیل آموزش رانندگی در شهر می‌چرخد و در حال تسویه‌ی چک‌هایی‌ست که از ناکجاآباد آمده‌اند. هیچ اشاره‌ای به این بدهی‌ها و چک‌ها نمی‌شود، به جز وقتی که شخصیت اصلی زن فیلم در جواب همسر سابقش به قرض گرفتن پول از مادرش برای درمان دختر کوچکشان اعتراف می‌کند. هنگام تماشای فیلم سوالات زیادی در ذهن بیننده شکل می‌گیرد که تا پایان هم جوابشان را دریافت نمی‌کند و همین موضوع سبب می‌شود در ابتدا با فیلمی کسل‌کننده روبه‌رو شود.با ورود «حسام منظور»، تعلیقی در فیلم ایجاد می‌شود و کنجکاو می‌شویم داستان ناهید و فرزندانش را دنبال کنیم تا جواب برخی از سوال‌هایمان را بگیریم. حسام منظور نقطه‌ی قوت این فیلم است. او یک معتاد عاشق‌پیشه است که حتی پس از طلاق هم به خانه‌ی همسر سابقش می‌رود و به نظر می‌رسد جدایی هم نتوانسته احساس این فرد را نسبت به خانواده‌اش تغییر دهد. علاوه بر «حسام منظور»، بازی «ترنم کرمانیان» در «طلاخون» قابل تامل است. ترنم کرمانیان نقش «حنانه»، دختر شخصیت اصلی فیلم را بازی کرده و به خوبی توانسته مسیر بالغ شدن زودهنگام را به نمایش بگذارد. هر چند شهاب حسینی بازیگر باتجربه‌ای‌ست، ولی در این فیلم نقش‌آفرینی خاصی از او نمی‌بینیم. پیش از «طلاخون» هیچ فیلمی با بازی «بهار قاسمی» ندیده‌ایم و این موضوع به باورپذیرتر شدن قصه‌ی «مهین قدیری» در قالب یک فیلم داستانی کمک می‌کند.بزرگترین مشکل فیلم بلاتکلیفی و تکه‌پاره بودن آن است و برای برخی از قسمت‌های فیلمنامه توجیه منطقی وجود ندارد. در چند دیالوگ به رابطه ناهید (شخصیت اصلی فیلم) و مادرش اشاره می‌شود، اما دلیل این‌که ناهید نمی‌خواهد بچه‌هایش پیش مادرش بمانند در حد چند دیالوگ باقی می‌ماند. در یکی از سکانس‌ها هم ناهید به همراه فرزندانش داخل ماشین نشسته‌اند و با بیرون آمدن مادر از خانه،‌ ناهید با حرص محل را ترک می‌کند. با این‌که «طلاخون» به روابط‌انسانی بیشتر از حوادث و رخدادها پرداخته، نتوانسته این موضوع را به خوبی پردازش کند. رابطه پلیس با شخصیت‌های اصلی فیلم کلیشه‌ای و غیرواقعی‌ست.نقطه قوت فیلم همراه کردن مخاطب با خود است. تماشاگر در طول فیلم، همانند قربانی‌ها در صندلی عقب ماشین می‌نشیند و وقایع‌نگاری می‌کند. از لحظه‌های آغازین فیلم، بیننده با فردی همراه می‌شود که دستکش سفید پوشیده و به اخبار گوش می‌دهد. این در جاده بودن، تا پایان فیلم ادامه دارد.قهرمان «طلاخون» از ابتدا «حنانه» بوده و تحول شخصیتی این دختر نوجوان مهم‌ترین نکته‌‌ی فیلم است. در واقع، حقیقت قاتل بودن مادر، دختر نوجوان را به یکباره پیر می‌کند. بهترین سکانس «طلاخون»‌ وقتی‌ست که «حنانه» خواهر معلولش را به حمام باشگاه ورزشی‌ می‌برد تا تمیزش کند و از شدت درد گریه می‌کند؛ این سکانس، فیلم «جدایی نادر از سیمین» را به یادمان می‌آورد. به طور کلی «طلاخون» مرگ کودکی و معصومیت «حنانه»‌ است، چون او مجبور می‌شود جای مادرش را برای خواهر کوچکش پر کند.بعد نوشت: این نوشته‌ام، مرداد ۱۴۰۱ در مجله برش‌های کوتاه منتشر شده است. با بازخوانی‌اش یاد آن دو هفته‌ای افتادم که درگیر فیلم و یافتن نقاط‌مشترک و تفاوت‌هایش با پرونده مهین قدیری بودم. یادم افتاد که مستند مهین تا چه حد تحت‌تاثیر قرارم داده بود و با خودم می‌گفتم چطور یک انسان می‌تواند تا این اندازه باهوش باشد، اما از هوشش در مسیر اشتباهی استفاده کند.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Thu, 07 Sep 2023 07:35:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کی‌پاپ و جوانان</title>
                <link>https://virgool.io/@ParvanehHosseinzadeh/%DA%A9%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D9%BE-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-gohv9cojwblv</link>
                <description>بیش از بیست سال از ظهور موج کره‌ای یا هالیو (Hallyu) می‌گذرد و در این مدت بسیاری از جوانان و نوجوان سراسر دنیا با این موج همراه شده‌اند. توسعه فرهنگ پاپ کره‌ای در سطح جهانی با ارائه محصولات فرهنگی مانند موسیقی و سریال آغاز شد. اگرچه سینما و ادبیات کره‌جنوبی نیز در این سال‌ها رشد چشمگیری داشته‌اند ولی به‌نظر می‌رسد که مسیر متفاوتی را در این موج طی می‌کند.از آن‌جایی که موسیقی یکی از بهترین روش‌های یادگیری زبان‌های خارجی‌ست، کره‌ای‌ها برای جذب مخاطبان خارجی به فکر توسعه این صنعت با هدف شناخت کشور خود افتادند. همزمان با مدرن شدن صنعت موسیقی کره‌ای در دهه ۱۹۹۰ میلادی، شرکت‌های استعدادیابی تاسیس شدند و کم‌کم آهنگ‌های پاپ کره‌ای که با استراتژی جهانی شدن ساخته شده بودند، در خارج از مرزهای این کشور نیز به محبوبیت رسیدند.در سال‌های اخیر تعداد طرفداران کی‌پاپ در ایران افزایش قابل توجهی یافته و میانگین سنی آن‌ها هم در حال کاهش است. کودکان و نوجوانانی که در حال یادگیری زبان انگلیسی هستند به راحتی با آهنگ‌های کره‌ای ارتباط برقرار می‌کنند چون معمولاً بخش‌هایی از  این آهنگ‌ها به زبان انگلیسی‌ست. از طرفی، شبکه‌های اجتماعی نقش تاثیرگذاری در شناخت گروه‌های موسیقی کره‌ای داشته‌اند و علاقه‌مندان این گروه‌ها از این طریق به راحتی با یکدیگر آشنا می‌شوند.به‌طور مثال براساس نظرسنجی سازمان جوانان اندونزی، طرفداران این گروه‌های موسیقی نقش تاثیرگذاری در تولید و توزیع محتوای مرتبط با کی‌پاپ را در توییتر و یوتیوب برعهده دارند. گفته می‌شود اندونزی بیشترین هواداران کی‌پاپ را در خارج از کره‌جنوبی دارد، اما این موضوع را نمی‌توان به قطعیت باور کرد. بسیاری از کسانی که طرفدار موسیقی پاپ کره‌ای هستند، علاقه‌ی خود را بروز نمی‌دهند و همواره مخاطبان خاموشی در سراسر جهان وجود دارند که در خلوت خود از شنیدن موسیقی‌های مورد علاقه‌شان لذت می‌برند.چرا کی‌پاپ؟در هر دوره از تاریخ فرهنگی ایران، سلیقه‌ی موسیقایی مردم متفاوت بوده است؛ از موسیقی سنتی ایرانی گرفته تا موسیقی‌ پاپ، جاز یا متال غربی و حالا موسیقی پاپ شرقی. کی‌پاپ یا موسیقی پاپ کره‌ای به دلیل تنوع در سبک‌های موسیقی توانسته طرفداران زیادی را در بین جوانان و نوجوانان ایرانی جذب کند. ریتم آهنگ‌هایی که توسط خواننده‌های کی‌پاپ خوانده می‌شوند غالباً تند و شاد بوده و در آن‌ها می‌توان موسیقی ملل مختلف را جستجو کرد. خوانش گروهی آهنگ‌ها و شنیدن آواهای گوناگون در یک ترانه‌ی واحد از دیگر دلایل محبوبیت گروه‌های کی‌پاپ است چون گوش خواننده به یک صدا عادت نمی‌کند و همزمان می‌تواند چند سبک موسیقی را با چند زبان مختلف بشنود.هواداری از گروه‌های کی‌پاپ، آری یا خیر؟بحث‌‌های زیادی درباره‌ی خوب یا بد بودن طرفداری از گروه‌های کی‌پاپ مانند BTS، بلک‌پینک، اکسو، دریم‌کچر،‌گات‌۷ یا دیگر گروه‌ها می‌شود و در نهایت نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود. واقعیت این است که نمی‌توان جوانان و نوجوان را از تماشای موزیک‌های محبوبشان منع کرد ولی می‌توان به آگاه‌سازی آن‌ها در خصوص طرفداری‌های افراطی پرداخت.افراط و تفریط در هر کاری می‌تواند خطراتی را به همراه داشته باشد، طرفدارهای چشم‌بسته و متعصب گروه‌های کی‌پاپ هم از این قاعده مستثنی نیستند. نوجوانانی را دیده‌ام که خواننده‌های کره‌ای را الگوهای زندگی خود معرفی می‌کنند ولی حتی برای یک بار هم شده به توانایی‌های آن خواننده مثل صحبت به چند زبان خارجی اشاره نمی‌کنند و تنها چیزی که از دید آن‌ها جذاب است، طراحی لباس یا مدل موی اوست.از سوی دیگر، جوانانی را می‌بینیم که با آهنگ‌های کره‌ای توانسته‌اند زبان کره‌ای و انگلیسی خود را قوی کنند یا به دنبال چرایی و چگونگی شهرت جهانی این آهنگ‌ها هستند. چیزی که درباره‌ی کی‌پاپ خطرناک به نظر می‌رسد، اعتیاد به این موسیقی‌ها در نوجوانان است چون دانش‌آموزان به جای تحصیل ترجیح می‌دهند وقتشان را صرف تحلیل موزیک ویدیوهای محبوبشان کرده و با دوستانشان درباره‌ی خواننده‌ی مورد علاقه‌ خود گفت‌وگو کنند.جراحی‌های پلاستیک در بین ستاره‌های کره‌ای عادی‌ست و طرفداران پروپاقرص خواننده‌های کره‌ای که به دنبال شبیه‌سازی خود با آن‌ها هستند، ممکن است به فکر جراحی زیبایی بیفتند. همچنین رژیم‌های سفت و سختی که بعضی از هواداران گروه‌های کی‌پاپ می‌گیرند تا خود را مانند آیدل محبوب خود کنند، به طرفداران متعصب این گروه‌ها آسیب می‌زند به‌خصوص اگر آن فرد در سن رشد باشد.صنعت موسیقی پاپ کره‌ای راهی برای ارتباط میان فرهنگی‌ است که بدون سواد رسانه‌ای نمی‌توان با آن مواجه شد. کودکان و نوجوانانی که از وقتی چشم باز کرده‌اند خود را رها شده در دنیای رسانه‌ها دیده‌اند، ممکن است غرق هر محصول فرهنگی‌ای شوند که ظاهری زیبا دارد. محصولات فرهنگی کره‌ای هم به دلیل تنوع و رنگارنگ بودنشان توانسته‌اند مخاطبان زیادی را از نسل‌های مختلف به‌ویژه نسل z و آلفا جذب کنند. رد پای طرفداران قدیمی موسیقی پاپ کره‌ای را می‌توان در نسل Y یا متولدین دهه شصت و هفتاد جست.در پاسخ به این سوال که آیا طرفداری از گروه‌های کی‌پاپ مضر است؟ می‌توان این‌طور گفت که هیچ مانعی برای علاقه‌مندی به موسیقی‌های شرقی نیست ولی اعتیاد به آن‌ها و دور شدن از زندگی نرمال خطرناک است.این یادداشت را برای روزنامه فرهیختگان نوشته بودم که در روزهای ابتدایی آذر ۱۴۰۱ منتشر شد. همان موقع هم می‌دانستم که کم است و تمام آن‌چه در ذهن دارم را نشان نمی‌دهد، اما حالا با گذشت ۹ ماه به نوشتن یادداشت مفصل‌تری درباره کی‌پاپ و تاثیر آن روی جوانان دنیا فکر می‌کنم.</description>
                <category>پروانه حسین‌زاده</category>
                <author>پروانه حسین‌زاده</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 01:58:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>