<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پروین داننده</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Parvin_Danandeh</link>
        <description>من پروین داننده هستم.شغلم طراحی طلا و‌جواهراته.
و همچنین عضو گروه رختکن نویسندگان هستم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 05:12:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3949273/avatar/tXDpXm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پروین داننده</title>
            <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%B4%D8%A8-fugso0v1u0x3</link>
                <description>شهر خوابه…انگار سنگینی برف و بوران اخیر همه‌ی آدم‌ها و سر و صدا‌هاشون رو دفن کرده!کتاب رو می‌بندم و روی میز، کنار فنجان خالی چای‌‌ام میذارم.به سمت پنجره‌‌ میرم و به دیوار کنار اون تکیه میدم .سرمای دیوار رو روی بازوم حس میکنم.سوز سرما خودش رو از درز پنجره به داخل اتاق هول میده .از این بالا ،تاریکیِ آسمون و سایه‌ی سیاه درخت‌ها و ساختمون‌های بلندی که حالا کف خیابون نقش بستن رو خوب میبینم.حتی از گربه‌ها و موش‌ها هم خبری نیست. مثل این که زندگی توی این شهر متوقف شده.ساعت از نیمه شب هم گذشته . تاریکی مثل یه چاه عمیق‌تر و عمیق‌تر میشه…اما هنوز قرص ماه از وسط آسمون آویزونه و کم و بیش سوسوی نورش سایه‌ها رو روی زمین تاب میده.هنوز کسی اون بالا یکی‌یکی ستاره‌های ریز و درشت رو مشت مشت روی سفره‌ی آسمون می‌پاشه…حتما فردا که خورشید دوباره از شرق طلوع کنه ، آدم‌ها هم بیدار میشن.پروین داننده۲۵ خرداد ۱۴۰۵</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 08:55:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلزایمر</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A2%D9%84%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%B1-m8dclrmpfqq7</link>
                <description>هارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعله‌ی بخاری با صدای پا کوبیدنِ توی راه‌ پله از هم پاشید.همسایه رو به‌ روییه. دسته کلید رو‌ با سر و صدای اضافی از کیفش در میاره و در رو باز می‌کنه.با لحن بچه‌گونه شروع می‌کنه به قربون صدقه رفتن  دو تا گربه‌ی خیابونیش که چند سالیه توی آپارتمانش نگهداری می‌کنه.طبق روال همیشه در خونه رو باز می‌ذاره تا هوای خونه‌ش عوض بشه.پیر مرد شروع می‌کنه به غُر زدن. ظاهرا تازه اثر قرص‌های آرام بخشی که ساعت‌های متمادی اون رو  از این عالم خارجش می‌کنه از بین رفته.همین جور که روی کاناپه‌ی درب و داغون با ملحفه‌های سوراخ سوراخ ‌ ، با لباس‌های کهنه و رنگ و رو رفته ،قوز کرده ، و پای راستش رو زیر پای چپش که از لبه‌ی کاناپه آویزونه گذاشته ؛ نشسته .با صدای پیر و بی رمق اما دستوری بدون اینکه به دختر نگاه کنه: «بهم یه چایی بده…»دختر بدون اینکه به پیر مرد توجه کنه ، کتری رو روی شعله‌ی اجاق گاز می‌ذاره.پیر مرد صداش رو بالا‌تر می‌بره:« یه چایی بده… »دختر بدون اینکه جوابش رو بده و قبل از اینکه اجازه بده چایی دم بکشه با سرعت یه استکان چای  کم‌رنگ میذاره روی میز جلوی پیر مرد.پیر مرد چای رو هورت می‌کشه.دوباره با لحن دستوری میگه: «سیگارم کو؟ … سیگارمو بده…»دختر توجهی نمی‌کنه و با تلفن مشغول حرف زدنه…پیر مرد همراه با فحش‌های رکیک داد می‌زنه… : «سیگار من کو… چرا سیگارمو برداشتی؟»دختر از کوره در میره و سر پیر مرد داد میزنه : «همین الان سیگار کشیدی  فلان فلان …شده!»…پیر مرد زیر لب غر میزنه و فحاشی می‌کنه…اما مثل بچه‌ها صداشو پایین میاره و کم کم به فکر فرو میره….شاید دنبال سر نخی میگرده تا یادش بیاد کِی آخرین سیگارش رو کشیده!دختر یه لنگه پا روی لبه‌ی پایین دَر می‌ایسته و خم میشه توی راهرو ، شروع می‌کنه به صدا زدن یکی از گربه‌ها که با باز شدن دَر خونه به طبقات پایین رفته…: «میشاااا … میشاااا … »گربه  میو میو میکنه و جواب دختر رو میده…دختر : «بیا بالا میشا… »گربه بعد از چند دقیقه از پله‌ها بالا میاد و به داخل خونه برمی‌گرده…دختر در خونه رو می‌بنده .همه چیز  روایتی تکراری از یه تئاتره ، که بازیگران نقش اولش ،هر روز اون رو به روی صحنه می‌برن.پروین داننده۱۲ دی ۱۴۰۴</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:40:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید فردا دوباره بر‌گردم…</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%81%D8%B1%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%85-zaampncym0lf</link>
                <description>تیزیِ آفتاب زمین را روشن کرده...شقایق‌های قرمز، گل‌های زرد کوچک و گل‌گاوزبان‌های بنفش لابه‌لای علف‌های هرز و سایه روشن‌ها‌یی از نوری که بهشون می‌تابه خودنمایی می‌کنند.گهگاه تکه ابر‌های سفید خورشید را استتار می‌کنند.باد‌های بهاری با فوت‌های محکم و گاه و بی‌گاه ، شاخ و برگ درختان ، علف‌های بلند و تار‌های موهای قهوه‌ای‌ام را در هم می‌تاباند.دور‌تر از این نقطه که ایستاده‌ام ؛ یعنی سه چهار تپه‌ی بزرگ آن‌طرف‌تر ، همان‌ جایی که قله به آسمان نزدیک‌تر می‌شود ، سایه‌ی‌ ابر‌های غول‌پیکر روی کوهپایه‌ها می‌خزند.سه، چهار، یا حتی پنج آواز متفاوت از پرنده‌هایی که کم پیش می‌آید با چشم دیده شوند ، سمفونی زیبا و منحصربه‌فردی را به طبیعت اضافه کردند.این جایی که نشسته‌ام ، روی چمن‌ها و کنار شقایق‌ها ، پروانه‌هایی سفید با لکه‌ها و طرح‌هایی روی بال‌هایشان به چشم می‌خورند، که از این طرف به آن طرف و از این گل به آن گل گشت و گذار می‌کنند.صدای زنگوله‌ی گله‌ی گوسفندان که بع‌بع کنان روی تپه‌ها در حال چِرا هستند به گوش می‌رسد.از دور همه‌شان کنار هم شبیه به توت‌هایی کرمی رنگ به نظرم می‌رسند که روی تپه‌ها پخش شده‌اند.حتی اگر فقط کمی به دیوار دور زمین خودمان نزدیک شوم ، می‌توانم بوی گوسفند‌ها را به خوبی بشنوم... من از همان کودکی این بو را دوست داشتم!مادرم از داخل کلبه‌ی روستایی‌مان صدایم می‌کند ، ناهار آماده‌ست...خودکارم را بین این صفحه و صفحه‌ی سفید بعدی می‌گذارم و دفترم را می‌بندم...شاید فردا دوباره برای دیدن و نوشتن بر‌گردم.پروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 20:00:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوض یخ‌زده</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%AD%D9%88%D8%B6-%DB%8C%D8%AE-%D8%B2%D8%AF%D9%87-tlqo7xng1cmh</link>
                <description>ای‌کاش جادویی بلد بودم ، که هر وقت لازم بود زمان و آدم‌ها رو آنی منجمد می‌کردم. اما همچین جادویی بلد نیستم.راستش باید به خودم استراحت بدم ...صبح قبل از طلوع خورشید بیدار شدم . لباس پوشیدم. گونه‌هام رو سرخ کردم یا بهتره بگم صورتمو به اصطلاح با سیلی سرخ کردم و...در چشم به هم زدنی خودم رو توی پارک ، بین درخت‌ها پیدا کردم . کلاغ‌ها غار‌غار می‌کردن، گربه‌ها پرسه می‌زدن، صدای جیک جیک پرنده‌هایی که نمی‌دیدم اما می‌دونستم یه جایی بین شاخ و برگ‌‌ها هستن به گوشم می‌رسید...وزش باد شدید بود، سوز سرما صورتم رو بی‌حس می‌کرد، اما این برای من کافی نبود! اجازه دادم سوز باد پاشو از گلیمش‌ هم دراز‌تر کنه و به عمق افکارم بره...تصور کردم سرما تمام مغزم رو منجمد کرده ؛ اجازه دادم افکارم، همه‌ی آدم‌ها ، اتفاقات تکراری و خسته‌کننده یخ بزنن. یک ساعتی قدم زدم و یکی‌یکی هر چیزی که دوست نداشتم رو توی حوض یخ‌زده‌ی ذهنم انداختم؛ مدتی گذشت و بعد بدون این که سعی کنم هیچ کدوم رو از مرگ نجات بدم از پارک بیرون زدم ...خب شاید هر وقت مطمعن شدم همشون کاملا مُردن برگردم و از حوضچه‌ی ذهنم بیرون بیارمشون و بعد اجازه می‌دم مثل حباب‌های ریز و درشت ، معلق بمونن و هر جایی می‌خوان  برن ، جز توی سر من... اینجا دیگه جایی براشون باقی نمونده!پروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 17:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهارراه</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D9%87-hcwq3afvmlfl</link>
                <description>اخیرا احساس عجیبی درست وسط  چهار‌راهی در مرکز قلبم توقف کرده…احساسی که از هیچ جاده‌ی  مشخصی عبور نمی‌کنه ، فقط  بلاتکلیف ایستاده و توی چشمم زل زده.چهار‌راه به چهار جاده‌ی غم، وحشت،ابهام و امید منتهی میشه.اما این حس مسیر مشخصی نداره .هر لحظه به یکی از این‌ها یک قدم نزدیک و چند قدم دور میشه .یعنی دقیقا لحظه‌ای که به امید رو میارم ،وحشتی نامتعارف من رو در تله‌‌ی آینده‌ای مبهم می‌ندازه،و دوباره غم راه گلوم رو می‌بنده ؛و حالا باز هم اون حس بلاتکلیفی ، گستاخانه به چشم‌هام خیره میشه و  بهم ریشخند می‌زنه.و خسته‌ام از این چرخه‌ی تکراری...</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 11:45:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحلیل تدریجی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%AA%D8%AD%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%AA%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AC%DB%8C-qjhueclrbhbw</link>
                <description>طبق روال هر روز راس ۶ صبح کمی مانده به روشنایی روز ،با صدای زنگ ساعت رو‌میزی مثل کسی که همون لحظه جِن دیده باشه ، چشم‌هاش رو باز می‌کنه.چند ثانیه‌ی کوتاه همون‌طور که دراز کشیده نگاهش رو می‌چرخونه و موقعیتش رو بررسی می‌کنه: « خب اینجا اتاقمه، این تختمه و من الان توی خونه‌ام هستم.»…وقت فکر کردن تموم شد.سریع از تخت پایین میاد ، پتو و بالش رو مرتب می‌کنه، به سرویس بهداشتی می‌ره، با صابون مخصوصش صورتش رو می‌شوره، مقدار زیادی خمیر‌ دندونِ حاوی سفیدکننده‌ رو روی مسواک می‌زنه و با فشار و سرعت هرچه تمام تر دندون‌هاش رو می‌شوره.روی توالت فرنگی می‌شینه و حالا باز وقت داره کمی به کل روز پیش رو فکر کنه :«قراره به چه کسانی زنگ بزنه، چه کار‌هایی برای انجام داره و قراره چند‌خط مطالعه‌ی روزانه‌ی مثلا مفید داشته باشه .»وقت فکر کردن تمام شد.یعنی امروز جهان به چه سمتی می‌ره !؟مرور اخبار لازمه ؛ ممکنه از شب گذشته تا الان اتفاق مهمی توی جهان افتاده باشه که نباید ازش غافل بشه؛البته به همراه یه صبحونه مشخص طبق هر روز…یه عدد تخم‌مرغ آب‌پَز، یه خیار خورد شده، نون سبوس‌دار ،یه فنجون قهوه‌ی تلخ .ظاهراً عقربه‌های ساعت هم عجله‌ دارن.وقت رفتنه.کت پشمی نوک مدادیش رو از روی چوب لباسی برمی‌داره، کفش‌های کهنه اما واکس‌زده‌ش رو می‌پوشه و در رو پشت سرش می‌بنده.ترافیک، حضور به موقع در محل کار، ساختن روابط مثلا مسالمت آمیز  برای حفظ و تقویت موقعیت، تمرین برای شوخ‌طبعی در روابط و حفظ پرستیژ...راس ساعت خروج از محل کار، ترافیک، خرید مایحتاج …به خونه می‌رسه ؛کلید می‌اندازه و در رو باز می‌کنه، نزدیک به غروب خورشیده، کلید برق رو می‌زنه، وسایلش رو سر جای خودشون می‌ذاره ، یه دوش آب گرم، خوردن غذای مونده از شب قبل، مطالعه‌ی پنج صفحه کتاب، مسواک و دوباره رختخواب ، چند دقیقه فکر کردن و خواب!روز‌ها، ماه‌ها و شاید سال‌ها، بدون کمی توقف و شاید کمی استراحت ؛ زیستن معلق بین زندگی واقعی و توهم زندگی کردن!و در نهایت در آغوش گرفتن مرگ.</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 15:16:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوپ وِرمیشلِ تُند</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%B3%D9%88%D9%BE-%D9%88%D9%90%D8%B1%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%84%D9%90-%D8%AA%D9%8F%D9%86%D8%AF-ncujvdg1e204</link>
                <description>کاسه‌ی روی میز  لب به لب پر شده .رشته‌های کوچیک نیمه معلق،خلال‌های شفاف پیاز، چند‌ تیکه هویج که به صورت گرد برش خوردن، سیب‌زمینی‌هایی که برشی شبیه به مربع یا مستعطیل‌های نامنظم دارن ، شناور در آب نارنجی رنگ سوپ ، تکه‌های کوچیک مرغ رو احاطه کردن.همین طور که سعی می‌کنه منشا هجوم افکار جورواجورِ تند و داغ  درست مثل طعم «ترس » توی سرش رو واکاوی و دسته‌بندی کنه ، گهگاه با طومأنینه یه قاشق از سوپ رو هورت می‌کشه.با هر قاشق تلفیقی از طعم ترش رب و لیموی تازه رو روی سقف دهان و زبونش حس می‌کنه …و لحظه‌ی نهایی سوپ مسیرش رو به مجرای گلو پیدا میکنه و با سوزشی نسبتا ملایم از تندیِ فلفل به راهش ادامه میده ...…سعی می‌کنه به همراه هر قاشق سوپ ، ذره‌ای از افکار تندش هم قورت بده ؛ به امید اینکه شاید کمی توی سرش خلوت بشه.پروین داننده۱۸ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 10:15:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D9%BE%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-pqyaqkzhukvu</link>
                <description> شب‌ها در خیالشان امید می‌بافتند؛اما روز‌ که شد زندگی هرچه رشته بودند را پنبه کرد.فکر می‌کردند قدم به سمت امید بر‌می‌دارند،اما بازی طوری چرخید که دیدند لبه‌ی پرتگاه ایستاده‌اند.آزادی را بار‌ها در ذهنشان تجسم کردند؛اما قدرت روحشان را برای همیشه به پرواز اجباری محکوم کرد.و زخم تنها یادگاری بود که در قلب‌ شهر باقی ماند.اینها غریبه نیستند.همه‌شان مردم همین شهرند،مثل منمثل توپروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 15 Feb 2026 18:53:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لکه‌ی سیاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D9%84%DA%A9%D9%87-%DB%8C-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-d0a2g5vs0bv2</link>
                <description>خودکار سیاه رو بر‌می‌دارم؛نوک خودکار رو روی کاغذ سفیدی که روی میز آماده‌ی نوشتن هست می‌گذارم…مدتی به صفحه‌ی سفید روبروم نگاه می‌کنم…قصد نوشتن دارم؛اما… ظاهرا کلمات نمی‌خوان یاری ‌کنن.انگار هیچ کلمه‌ای حاضر نیست کنار کلمه‌ای دیگه بنشینه.کلمات از شدت غم حوصله‌ی همدیگه رو هم ندارن.نوک خودکار رو از روی کاغذ جدا می‌کنم و کنار می‌گذارم.نه چیزی برای نوشتن ندارم…هرچند ، حالا خودکار یه لکه‌ی سیاه  به یادگار گذاشته .لکه‌ای که کاغذ سفید رو عزادار کلمات کرد.#پروین_داننده۲۳ بهمن ۱۴۰۴</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 14:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه‌ای از یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dxdhyktgdyvu</link>
                <description>هارمونی صدای آب توی مخزن سیفون، زحمت مضاعف موتور یخچال و هووی ممتد شعله‌ی بخاری با پا کوبیدن توی راه‌ پله از هم پاشید.همسایه رو به‌ رویی‌ایه. دسته کلید رو‌ با سر و صدای اضافی از کیفش در میاره و در رو باز می‌کنه.با لحن بچه‌گونه شروع می‌کنه به قربون صدقه رفتن  دو تا گربه‌ی خیابونیش که چند سالیه توی آپارتمانش نگهداری می‌کنه.طبق روال همیشه در خونه رو باز می‌ذاره تا هوای خونه‌ش عوض بشه.پیر مرد شروع می‌کنه به غُر زدن. ظاهرا تازه اثر قرص‌های آرام بخشی که ساعت‌های متمادی اون رو  از این عالم خارجش می‌کنه از بین رفته.همین جور که روی کاناپه‌ی درب و داغون با ملحفه‌های سوراخ سوراخ ‌ ، با لباس‌های کهنه و رنگ و رو رفته ،قوز کرده ، و پای راستش رو زیر پای چپش که از لبه‌ی کاناپه آویزونه گذاشته ؛ نشسته .با صدای پیر و بی رمق اما دستوری بدون اینکه نگاهش کنه میگه:«بهم یه چایی بده…»دختر بدون اینکه به پیر مرد توجه کنه ، کتری رو روی شعله‌ی اجاق گاز می‌ذاره.پیر مرد صداش رو بالا‌تر می‌بره:« یه چایی بده… »دختر بدون اینکه جوابش رو بده و قبل از اینکه اجازه بده چایی دم بکشه با سرعت یه استکان چای  میذاره روی میز جلوی پیر مرد.پیر مرد چای رو هورت می‌کشه.دوباره با لحن دستوری میگه: «سیگارم کو؟ … سیگارمو بده…»دختر توجهی نمی‌کنه و با تلفن مشغول حرف زدنه…پیر مرد همراه با فحش‌های رکیک داد می‌زنه… :«سیگار من کو… چرا سیگارمو برداشتی؟»دختر از کوره در میره و سر پیر مرد داد میزنه :«همین الان سیگار کشیدی  فلان فلان …شده!»…پیر مرد زیر لب غر میزنه و فحاشی می‌کنه…اما مثل بچه‌ها صداشو پایین میاره و کم کم به فکر فرو میره….شاید دنبال سر نخی میگرده تا یادش بیاد کِی آخرین سیگارش رو کشیده!دختر یه لنگه پا روی لبه‌ی پایین دَر می‌ایسته و خم میشه توی راهرو ، شروع می‌کنه به صدا زدن یکی از گربه‌ها که با باز شدن دَر خونه به طبقات پایین رفته…:«میشاااا … میشاااا … »گربه  میو میو میکنه و جواب دختر رو میده…دختر : «بیا بالا میشا… »گربه بعد از چند دقیقه از پله‌ها بالا میاد و به داخل خونه برمی‌گرده……دختر در خونه رو می‌بنده .همه چیز  روایتی تکراری از یه تئاتره ، که بازیگران نقش اولش ،هر روز اون رو به روی صحنه می‌برن.</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 22:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیست و دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-hhjflpoppmi2</link>
                <description>از سمت راست⬅️ آقا عبدالله بابا‌ی اقدس-حاج‌قاسم پدر مجتبیاز سمت راست⬅️ ننجون-اقدس-نوزاد بغل اقدس ممدرضا پسر زندایی‌طاهره-زندایی‌طاهره-دایی‌سیدحسین-اقلیمه‌سادات مامان اقدس-اختر-ناصر-ردیف جلو⬅️(دختر بچه) احترام دختر طاهره-ممد برادر بزرگ اقدس-(دختر بچه )اکرم ته‌تاقاری خانواده آقا عبدالله-اِسی برادر وسطی اقدس</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 23:51:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیست و دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-xf6fmfpe16kz</link>
                <description>از سمت راست⬅️ آقا عبدالله بابا‌ی اقدس-حاج‌قاسم پدر مجتبیاز سمت راست⬅️ ننجون-اقدس-نوزاد بغل اقدس ممدرضا پسر زندایی‌طاهره-زندایی‌طاهره-دایی‌سیدحسین-اقلیمه‌سادات مامان اقدس-اختر-ناصر-(ردیف جلو⬅️(دختر بچه) احترام دختر طاهره-ممد برادر بزرگ اقدس-(دختر بچه )اکرم ته‌تاقاری خانواده آقا عبدالله-اِسی برادر وسطی اقدس)از خواستگاری تا عروسی (از اردیبهشت ۱۳۵۴ تا ۶ فروردین ۱۳۵۵)چهلم بابا هم گذشت. حالا ممد هم میاد گاوداری کمک می‌کنه.حالُ روز هیچ کدوم تعریفی نداره.دیگه حاج قاسم(قد بلند، هیکلی، چهارشونه،خوش‌قیافه،چشم ابرای مشکی ،پوست روشن،همیشه کلاه داره، زمستون یه کلاه پشمی مثل کلاه روسیُ تابستونا یه مدل کلاه سفید شبیه کلاه سیدی اما بزرگ‌تر می‌پوشه، و همیشه پیراهن سفید یا آبی آسمونی و شلوار نخی مشکی ساده و کفش مشکی چرم، که برای مغازه و جاهای نزدیک یه مدل دمپایی چرمی مشکی که آخوندا میپشیدن پاش می‌کنه.)خودش دو، سه روز در میون میاد ازمون شیر میگیره. امروز هم اومد.این چند وقت هر بار میاد رو به مامانم به من اشاره میکنهُ با لهجه‌ی ترکی میگه: سادات خانم این دختر عروس خودمه‌ها.مامان هم لبخند می‌زنه. مامان ته دلش برام خوشحاله.(عید سال قبل از فوت بابا منو اختر و بابا و مامان رفتیم خونشون و اونجا مجتبی منو از لای پرده‌ی صندوق خونه دید.)نزدیک سه ماهه از فوت بابا گذشته . مرداده. امروز قراره مریم خانم زن حاج قاسمُ دو تا دختر کوچیکاش صونا و عزیزه بیان خونمون.( قبل از این که بابا فوت کنه بین خودشو حاج قاسم قرار مدار گذاشته بودن یه دختر بدیم یه دختر بگیریم، یعنی ممد عزیزه رو بگیره.که ممد هیچ جوره زیر بار نرفت.)( مریم خانم، قدش متوسطه، لاغر، چشم ابروی مشکیُ همیشه سرمه‌ای که خودش درست می‌کنه به چشماش کشیده، موهاشو دو‌تایی میبافه تا کمر و مندازه جلو، با یه روسری با گل‌های درشت و رنگی مثل روسری بلوچ‌ها،وپیراهن گلدار که با کش از کمر چین خوردهُ شلوار چیت و کفش چرمی .جاهای نزدیک دمپایی چرمی مشکی میپوشه.همیشه با چادر گلدار مگر برای خواستگاریُ…که کیفی بپوشه)(صوناُ عزیزه هر دو قد بلند، صورت‌های قشنگ، صونا سبزه ، عزیزه سفید، هر دو موهای مشکی‌شونو می‌بافن می‌ندازن پشتشون. بلیز و شلوار پاچه گشاد مشکی میپوشن. با چادر کیفی، جاهای نزدیک چادر گلدار.)یکی دو ساعتی نشستنُ قرار شد تقریبا یکی دو ماه دیگه بیان برای خواستگاری رسمی و شیرینی خوردن…از وقتی بابا مُرده پسر حاج قاسمُ ندیدم.اواسط شهریوره . امروز قراره حاج‌‌قاسم اینا بیان روز خواستگاریُ مشخص کنن منو مجتبی هم یه نظر همو ببینیم.من بلیزُ دامن پوشیدم با چادر گلدار. صدای در میاد . ابرام رفت درُ باز کرد. حاج قاسم با موتور گازیش اومده، مجتبیُ بقیه با تاکسیِ مالک برادر بزرگش .تقریبا همشون هستن.ممدُ مامان جلو در اتاق وایستادن خوش‌آمد بگن . اِسیُ بچه‌ها تو حیاط سرشون گرم بازیه .اول حاج قاسمُ مریم خانم اومدن تو ، بعدش مجتبی ( قدش متوسطه، لاغر، مو‌های پرپشت مشکی، چشمُ ابروی مشکی،سبیل پرپشت مشکی و لبای نازکی که پشت سبیلش پنهانه.شلوار پاچه گشاد مشکی، پیراهن سفید). بعد از مد‌تها دوباره دیدمش .موقع چایی تعارف کردن هم به هم نگاه کردیم.چشماش یه شیطنتی داره .حاج قاسم همه چیز رو طوری چید که ما سال بابا خونه‌ی خودمون باشیم. (حاج قاسم برنامه‌هاشو  چیدهُ حرف میزنه دیگه به هیچ صراطی مستقیم نیست.)بعد از صحبت‌های اولیه، یک ماه بعد رسمی اومدن خواستگاری که مجتبی با گل و کت شلوار آبی آسمونی که پوشیده بود اومد. خواهر بزرگش علویه( قد بلند، چشم ابروی مشکی، موهای وز مشکی که بافته. و خیلی با افاده ،بلیز و دامن مشکی و چادر کیفی) و زن برادر بزرگش دو تا سینی که توش پارچه، لباس ،شیرینی و آینهُ النگو و حلقه‌هایی که با فاطی زن مالک برادر بزرگش و حاج‌قاسم ومریم خانم  از عباسی گرفتیم گذاشته بودن.چون اتاقمون کوچیک بود مهمون‌ها رو بردیم خونه‌ی عزرا خانم صابخونه که بزرگ‌تر بود.اشرف دایی هم هست. کنار گوشم یواشکی میگه ، ببین توی دهات چه شوهری پیدا کردی!بعد از نشستنُ زدن حرفا ، منُ مجتبی حلقه دست هم کردیمُ نامزد شدیم.  زنداداشش شروع کرد به دایره زدنُ چند دقیقه‌ای خواهراشُ مریم خانم برامون ترکی رقصیدن( یه ساز قدیمی مثل دف که ترک‌ها توی عروسی‌هاشون می‌زنن). و بعد از چند ساعت رفتن.کل جهزیه که مامانُ ممد اینا به من دادن یه وانت هم پُر نکرد.همه چیز خیلی سریع پیش رفت .وبلاخره  من و مجتبی پسر دوم حاج قاسم کوچه‌ی ۲۱ روز‌های اول سال بعد یعنی ششم فروردین( حدودی ،اقدس دقیق یادش نیست) که برف هم میومد،قبل از سالگرد بابا با هم ازدواج کردیم.</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 30 Nov 2025 23:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیست و دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%D8%AF%D9%88%D9%85-zjegtezeze5r</link>
                <description>از سمت راست⬅️ آقا عبدالله بابا‌ی اقدس-حاج‌قاسم پدر مجتبیاز سمت راست⬅️ ننجون-اقدس-نوزاد بغل اقدس ممدرضا پسر زندایی‌طاهره-زندایی‌طاهره-دایی‌سیدحسین-اقلیمه‌سادات مامان اقدس-اختر-ناصر-ردیف جلو⬅️(دختر بچه) احترام دختر طاهره-ممد برادر بزرگ اقدس-(دختر بچه )اکرم ته‌تاقاری خانواده آقا عبدالله-اِسی برادر وسطی اقدساقدس و مجتبی یک ماه بعد از ازدواجاز خواستگاری تا عروسی (از اردیبهشت ۱۳۵۴ تا ۶ فروردین ۱۳۵۵)چهلم بابا هم گذشت. حالا ممد هم میاد گاوداری کمک می‌کنه.حالُ روز هیچ کدوم تعریفی نداره.دیگه حاج قاسم(قد بلند، هیکلی، چهارشونه،خوش‌قیافه،چشم ابرای مشکی ،پوست روشن،همیشه کلاه داره، زمستون یه کلاه پشمی مثل کلاه روسیُ تابستونا یه مدل کلاه سفید شبیه کلاه سیدی اما بزرگ‌تر می‌پوشه، و همیشه پیراهن سفید یا آبی آسمونی و شلوار نخی مشکی ساده و کفش مشکی چرم، که برای مغازه و جاهای نزدیک یه مدل دمپایی چرمی مشکی که آخوندا میپشیدن پاش می‌کنه.)خودش دو، سه روز در میون میاد ازمون شیر میگیره. امروز هم اومد.این چند وقت هر بار میاد رو به مامانم به من اشاره میکنهُ با لهجه‌ی ترکی میگه: سادات خانم این دختر عروس خودمه‌ها.مامان هم لبخند می‌زنه. مامان ته دلش برام خوشحاله.(عید سال قبل از فوت بابا منو اختر و بابا و مامان رفتیم خونشون و اونجا مجتبی منو از لای پرده‌ی صندوق خونه دید.)نزدیک سه ماهه از فوت بابا گذشته . مرداده. امروز قراره مریم خانم زن حاج قاسمُ دو تا دختر کوچیکاش صونا و عزیزه بیان خونمون.( قبل از این که بابا فوت کنه بین خودشو حاج قاسم قرار مدار گذاشته بودن یه دختر بدیم یه دختر بگیریم، یعنی ممد عزیزه رو بگیره.که ممد هیچ جوره زیر بار نرفت.)( مریم خانم، قدش متوسطه، لاغر، چشم ابروی مشکیُ همیشه سرمه‌ای که خودش درست می‌کنه به چشماش کشیده، موهاشو دو‌تایی میبافه تا کمر و مندازه جلو، با یه روسری با گل‌های درشت و رنگی مثل روسری بلوچ‌ها،وپیراهن گلدار که با کش از کمر چین خوردهُ شلوار چیت و کفش چرمی .جاهای نزدیک دمپایی چرمی مشکی میپوشه.همیشه با چادر گلدار مگر برای خواستگاریُ…که کیفی بپوشه)(صوناُ عزیزه هر دو قد بلند، صورت‌های قشنگ، صونا سبزه ، عزیزه سفید، هر دو موهای مشکی‌شونو می‌بافن می‌ندازن پشتشون. بلیز و شلوار پاچه گشاد مشکی میپوشن. با چادر کیفی، جاهای نزدیک چادر گلدار.)یکی دو ساعتی نشستنُ قرار شد تقریبا یکی دو ماه دیگه بیان برای خواستگاری رسمی و شیرینی خوردن…از وقتی بابا مُرده پسر حاج قاسمُ ندیدم.اواسط شهریوره . امروز قراره حاج‌‌قاسم اینا بیان روز خواستگاریُ مشخص کنن منو مجتبی هم یه نظر همو ببینیم.من بلیزُ دامن پوشیدم با چادر گلدار. صدای در میاد . ابرام رفت درُ باز کرد. حاج قاسم با موتور گازیش اومده، مجتبیُ بقیه با تاکسیِ مالک برادر بزرگش .تقریبا همشون هستن.ممدُ مامان جلو در اتاق وایستادن خوش‌آمد بگن . اِسیُ بچه‌ها تو حیاط سرشون گرم بازیه .اول حاج قاسمُ مریم خانم اومدن تو ، بعدش مجتبی ( قدش متوسطه، لاغر، مو‌های پرپشت مشکی، چشمُ ابروی مشکی،سبیل پرپشت مشکی و لبای نازکی که پشت سبیلش پنهانه.شلوار پاچه گشاد مشکی، پیراهن سفید). بعد از مد‌تها دوباره دیدمش .موقع چایی تعارف کردن هم به هم نگاه کردیم.چشماش یه شیطنتی داره .حاج قاسم همه چیز رو طوری چید که ما سال بابا خونه‌ی خودمون باشیم. (حاج قاسم برنامه‌هاشو  چیدهُ حرف میزنه دیگه به هیچ صراطی مستقیم نیست.)بعد از صحبت‌های اولیه، یک ماه بعد رسمی اومدن خواستگاری که مجتبی با گل و کت شلوار آبی آسمونی که پوشیده بود اومد. خواهر بزرگش علویه( قد بلند، چشم ابروی مشکی، موهای وز مشکی که بافته. و خیلی با افاده ،بلیز و دامن مشکی و چادر کیفی) و زن برادر بزرگش دو تا سینی که توش پارچه، لباس ،شیرینی و آینهُ النگو و حلقه‌هایی که با فاطی زن مالک برادر بزرگش و حاج‌قاسم ومریم خانم  از عباسی گرفتیم گذاشته بودن.چون اتاقمون کوچیک بود مهمون‌ها رو بردیم خونه‌ی عزرا خانم صابخونه که بزرگ‌تر بود.اشرف دایی هم هست. کنار گوشم یواشکی میگه ، ببین توی دهات چه شوهری پیدا کردی!بعد از نشستنُ زدن حرفا ، منُ مجتبی حلقه دست هم کردیمُ نامزد شدیم.  زنداداشش شروع کرد به دایره زدنُ چند دقیقه‌ای خواهراشُ مریم خانم برامون ترکی رقصیدن( یه ساز قدیمی مثل دف که ترک‌ها توی عروسی‌هاشون می‌زنن). و بعد از چند ساعت رفتن.کل جهزیه که مامانُ ممد اینا به من دادن یه وانت هم پُر نکرد.همه چیز خیلی سریع پیش رفت .وبلاخره  من و مجتبی پسر دوم حاج قاسم کوچه‌ی ۲۱ روز‌های اول سال بعد یعنی ششم فروردین( حدودی ،اقدس دقیق یادش نیست) که برف هم میومد،قبل از سالگرد بابا با هم ازدواج کردیم.( ۲۱ فروردین ۱۴۰۴)پروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Fri, 21 Nov 2025 14:15:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیست و یکم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D9%88-%DB%8C%DA%A9%D9%85-rciznkvl7v1w</link>
                <description>حادثه -بخش دوم(از ۲۴ فروردین روز حادثه تا ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ خورشیدی)اولین بار که تونستیم بابا رو ببینیم ، گفت که چی شد زمین خورد. مثل اینکه خواسته طبق عادت روی موتور از توی جیبش یکی دو تا کش‌مش که حاج قاسم داده بکشه بیرونُ بخوره سرش گرم بشه تو مسیر . دستشو می‌کنه توی جیبش اما تا میاد دربیاره دستش گیر می‌کنهُ تعادلشُ از دست می‌ده چرخ موتور میوفته توی جوب(جوی)بابا هم میوفته زمینُ کمرش می‌خوره به سنگی که همونجا روی زمین افتاده بوده.دو هفته گذشته بابا روی تخت بیمارستانِ .بدنش حرکت نمی‌کنه. به سرش از دو طرفیه میله‌هایی وصل کردن که با یه زنجیر‌مخصوص به چند‌تا وزنه وصله. کمُ بیش بریده بریدهُ با صدای ضعیف می‌تونه حرف بزنه.این مدت هر دوشنبه خیلی از فامیلُ همسایه‌ها عیادت اومدن.امروز هم دوشنبه‌ست .روز ملاقاته .همه اومدن. دایی سید نعمت ، شوهر خاله، زندایی بتولُ طاهره ،ننجونُ بابا‌جون، …حتی حاج قاسمُ زنش مریم خانم ( که اونم حاجیه خانمِ ، حاج قاسمُ زنش ترک هستن. حاج قاسم کمُ بیش با بابا فارسی حرف می‌زنه اما مریم خانم به زور چند کلمه بتونه فارسی صحبت کنه.اما زن خوش سرُ زبونُ بشاشیه.)هم اومدن. رو به مامانُ بابام: سلام علیکم… عبدالله قارداش نجور سن… الله شفا ورسین…بابا ضعیف‌تر شده.رفتم جلو ،صورتُ پیشونی بابا رو بوسیدم…اختر الان ۱۲ سالشه یه گوشه وایستاده( بعد‌ها اخترمیگه : خوش به حالت اقدس تو بابا رو توی بیمارستان بوس کردی اما من روم نشد.)نزدیک تموم شدن زمان ملاقاتی تقریبا همه از اتاق بیرون رفتن .مریم خانم زن حاج قاسم رفت جلو ، پیشونی بابا رو بوسیدُ ترکی با همون خوشروییُ مهربونی که دوست‌داشتنی‌ترش می‌کرد سرشو نزدیک گوش بابا بُردُ ترکی گفت: عبدالله قارداش … سن منیم قارداشیم سن( عبدالله داداش تو برادرمی). .. سن نگران الما (نگران نباش)… صداشو ضعیف‌تر میکنه … قارداشیم سنین قیزین منیم گلینیمدیر( دخترت عروس منه)بابا با همون بی‌حالی ، لبخند می‌زنه.با اشاره‌ی صورت حرف مریم خانم زن حاج قاسمُ تایید می‌کنه. و بعد حاج قاسم اینا هم می‌رن.من هم اومدم توی حیاط که فلاکس مامانُ پر کنم بعد هم برم خونه . گوشه‌ی حیاط روی چمن‌ها دایی سید نعمت ُ زنُ بچه‌هاش ُ میبینم… گلیم انداختن ُ بساط چایی راه انداختن. صدای خندشون حیاط بیمارستانُ برداشته! تنها فکری که توی سرم اومد اینه که براشون مهم نیست بابای من تو چه وضعیتیه! دلم گرفت. بغض گلومو فشار می‌ده. قبل از اینکه اشکی که توی چشمم جمع شده سرازیر بشه با سر آستینم پاکش می‌کنم…۲۷ روز بعد از تصادف۲۱/ اردیبهشت / ۱۳۵۴با مامانُ بچه‌ها اومدیم پیش بابا .سر بابا مثل روز اول با وزنه نگه‌داشته شده. رنگش زرده. هوشیاریش کم شده اما می‌فهمه ما دورشیم. به زور چشمشُ باز نگه‌میداره. دیگه حرف نمی‌زنه. جیگرم براش کباب میشه این طور میبینمش.دکترا به مامانُ ممد اینا گفتن بابا نمیمونه.دوباره بوسش کردم اما واکنشی نداره. پرستارا بیرونمون کردن . اومدم توی حیاط بیمارستان ، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم خودمو با دو زانو انداختم کف زمینُ شروع کردم صورتمو چنگ میزدمُ ، موهامو می‌کندم. سرم‌ رو به آسمون کردمو به خدا فحش دادم. خدایا تو چه جور خدایی هستی که بابامو این جور کردی… مامانُ ابرام  با صورت خیس از اشک اومدنُ دستامو گرفتن . دو سه تا پرستارم اومدن کمک که آرومم کنن. ( الان که اقدس تعریف میکنه میگه هنوز صدای پرستار توی گوشمه ) یکی از پرستار‌ها که زن جوونی هم بود دلداریم می‌داد.اومدیم خونه. هنوز یه ساعت نگذشته از بیمارستان پیغام فرستادن که بابا تموم کرده.و خیلی زود دایی‌سید‌نعمت برای بابا توی مسجد سپهسالار توی محله‌ی سلسبیل با هزینه‌ی خودش  مراسم ختم گرفت.</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 16 Nov 2025 21:09:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیستم )</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-fprjyt2nbljv</link>
                <description>حادثه -بخش دوم(از ۲۴ فروردین روز حادثه تا ۲۱ اردیبهشت ۱۳۵۴ خورشیدی)اولین بار که تونستیم بابا رو ببینیم ، گفت که چی شد زمین خورد. مثل اینکه خواسته طبق عادت روی موتور از توی جیبش یکی دو تا کش‌مش که حاج قاسم داده بکشه بیرونُ بخوره سرش گرم بشه تو مسیر . دستشو می‌کنه توی جیبش اما تا میاد دربیاره دستش گیر می‌کنهُ تعادلشُ از دست می‌ده چرخ موتور میوفته توی جوب(جوی)بابا هم میوفته زمینُ کمرش می‌خوره به سنگی که همونجا روی زمین افتاده بوده.دو هفته گذشته بابا روی تخت بیمارستانِ .بدنش حرکت نمی‌کنه. به سرش از دو طرفیه میله‌هایی وصل کردن که با یه زنجیر‌مخصوص به چند‌تا وزنه وصله. کمُ بیش بریده بریدهُ با صدای ضعیف می‌تونه حرف بزنه.این مدت هر دوشنبه خیلی از فامیلُ همسایه‌ها عیادت اومدن.امروز هم دوشنبه‌ست .روز ملاقاته .همه اومدن. دایی سید نعمت ، شوهر خاله، زندایی بتولُ طاهره ،ننجونُ بابا‌جون، …حتی حاج قاسمُ زنش مریم خانم ( که اونم حاجیه خانمِ ، حاج قاسمُ زنش ترک هستن. حاج قاسم کمُ بیش با بابا فارسی حرف می‌زنه اما مریم خانم به زور چند کلمه بتونه فارسی صحبت کنه.اما زن خوش سرُ زبونُ بشاشیه.)هم اومدن. رو به مامانُ بابام: سلام علیکم… عبدالله قارداش نجور سن… الله شفا ورسین…بابا ضعیف‌تر شده.رفتم جلو ،صورتُ پیشونی بابا رو بوسیدم…اختر الان ۱۲ سالشه یه گوشه وایستاده( بعد‌ها اخترمیگه : خوش به حالت اقدس تو بابا رو توی بیمارستان بوس کردی اما من روم نشد.)نزدیک تموم شدن زمان ملاقاتی تقریبا همه از اتاق بیرون رفتن .مریم خانم زن حاج قاسم رفت جلو ، پیشونی بابا رو بوسیدُ ترکی با همون خوشروییُ مهربونی که دوست‌داشتنی‌ترش می‌کرد سرشو نزدیک گوش بابا بُردُ ترکی گفت: عبدالله قارداش … سن منیم قارداشیم سن( عبدالله داداش تو برادرمی). .. سن نگران الما (نگران نباش)… صداشو ضعیف‌تر میکنه … قارداشیم سنین قیزین منیم گلینیمدیر( دخترت عروس منه)بابا با همون بی‌حالی ، لبخند می‌زنه.با اشاره‌ی صورت حرف مریم خانم زن حاج قاسمُ تایید می‌کنه. و بعد حاج قاسم اینا هم می‌رن.من هم اومدم توی حیاط که فلاکس مامانُ پر کنم بعد هم برم خونه . گوشه‌ی حیاط روی چمن‌ها دایی سید نعمت ُ زنُ بچه‌هاش ُ میبینم… گلیم انداختن ُ بساط چایی راه انداختن. صدای خندشون حیاط بیمارستانُ برداشته! تنها فکری که توی سرم اومد اینه که براشون مهم نیست بابای من تو چه وضعیتیه! دلم گرفت. بغض گلومو فشار می‌ده. قبل از اینکه اشکی که توی چشمم جمع شده سرازیر بشه با سر آستینم پاکش می‌کنم…۲۷ روز بعد از تصادف۲۱/ اردیبهشت / ۱۳۵۴با مامانُ بچه‌ها اومدیم پیش بابا .سر بابا مثل روز اول با وزنه نگه‌داشته شده. رنگش زرده. هوشیاریش کم شده اما می‌فهمه ما دورشیم. به زور چشمشُ باز نگه‌میداره. دیگه حرف نمی‌زنه. جیگرم براش کباب میشه این طور میبینمش.دکترا به مامانُ ممد اینا گفتن بابا نمیمونه.دوباره بوسش کردم اما واکنشی نداره. پرستارا بیرونمون کردن . اومدم توی حیاط بیمارستان ، دیگه نتونستم خودمو نگه دارم خودمو با دو زانو انداختم کف زمینُ شروع کردم صورتمو چنگ میزدمُ ، موهامو می‌کندم. سرم‌ رو به آسمون کردمو به خدا فحش دادم. خدایا تو چه جور خدایی هستی که بابامو این جور کردی… مامانُ ابرام  با صورت خیس از اشک اومدنُ دستامو گرفتن . دو سه تا پرستارم اومدن کمک که آرومم کنن. ( الان که اقدس تعریف میکنه میگه هنوز صدای پرستار توی گوشمه ) یکی از پرستار‌ها که زن جوونی هم بود دلداریم می‌داد.اومدیم خونه. هنوز یه ساعت نگذشته از بیمارستان پیغام فرستادن که بابا تموم کرده.و خیلی زود دایی‌سید‌نعمت برای بابا توی مسجد سپهسالار توی محله‌ی سلسبیل با هزینه‌ی خودش  مراسم ختم گرفت.</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 14:33:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی بیستم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-v74clqn9oqtm</link>
                <description>حادثه -بخش اول( ۲۴ فروردین ۱۳۵۴ خورشیدی)این دو سال مثل برقُ باد گذشت…همین  هفتم فروردین رفتم توی ۱۸ سالگی…امروز ۲۴ فروردینه …توی اتاق کنار در وایستادمُ پرده حصیری که از درگاهی آویزونه با دستم کنار زدمُ به حیاطُ درخت توت بزرگی که اون گوشه‌ست نگاه می‌کنم. روی دلم احساس سنگینی دارم…صدای ابرامُ می‌شنوم … اِسی رو صدا می‌کنه… دنبالش می‌گرده که بره توی طویله کمکش کنه… حتما اِسی دوباره  جیم شده بالای درختِ توت لای شاخه‌ُ برگا ابرام هم پیداش نمی‌کنه( اِسی سر به هوا و شیطونه و از زیر کار در میره … اگه بخواد کار نکنه یا مهمون میاد حوصله نداشته باشه از درخت توت بالا میرهُ چند ساعتی همون بالا میمونه .)صدای موتور گازیِ بابا رو از کوچه می‌شنوم… اره خودشه از در حیاط اومد تو… از مغازه‌ی حاج قاسم میاد … براشون شیر برده… از جیبش چند تا دونه کش‌مش در میارهُ می‌خوره… حتما حاج قاسم طبق معمول یه مشت ریخته توی جیبش… هوا نسبتا گرم شده … بابا هم گرمشه ، موتورشوکنار دیوار گذاشتُ اومد کنار حوض ، کوزه‌ی آبی که لبه‌ی‌ حوض هستُ بر میدارهُ ،درِ لاستیکشو با عجله بیرون میکشهُ آبُ سر می‌کشه.الان که خوب نگاهش میکنم چقدر زود موهاش سفید شده  این گاو‌داری بابا رو شکسته کرده ،الان فقط ۴۶ سالشه !کوزه رو می‌ذاره روی زمین همون جا کنار حوض .لُنگی که توی جیبش هست بیرون میارهُ عرق روی پیشونیُ پشت گردنشُ پاک می‌کنه. از دور سرک می‌کشهُ یه نگاه به طویله می‌ندازه اما بر‌میگرده سمت موتورش ، حتما میخواد بره میدون  واسه خریدن یونجه واسه گاوا… (یه کارخونه بود   توی نهم آبان یونجهُ علف می‌فروخت)میشینه روی موتورُ کلیدشو میچرخونهُ روشنش می‌کنه و از در حیاط بیرون میره…پرده‌ی حصیری رو انداختم که برم پیش مامانُ اختر توی حیاط.هنوز پامو از در اتاق بیرون نذاشتم…  یه صدایی از کوچه اومد… یکی دو دیقه گذشت ، یه نفر در حیاطُ محکم میکوبه ، با عجله رفتم درُ باز کردم ، مامان هم پشت سرم یکم عقب‌تر وایستاده ببینه کیه در زده .یه مردِ. از همسایه هاست…مرد: نفس نفس می‌زنه ،سلام … اینجا خونه‌ی آقا عبدالله‌ست؟من: بله … بفرماییدمرد: نترسیداا …مِن مِن کنان.. آقا عبدالله تصادف کرده … افتاده توی کوچه …منو مامان دو دستی زدیم توی سرمون…من : یا قمر بنی هاشم ، بابام…مامان چادرشو  با همون حال پریشونش شلخته انداخت روی سرشُ دوتا‌یی دوییدیم وسط کوچه …منو مامان توی سرُ صورتمون میزدیمُ بلند یا ابالفضل… یا قمر بنی هاشم …می‌گفتیم…بابا رو از دور میبینم … افتاده روی زمین …نزدیکش که رسیدیم تازه حالشو دیدم… موتورش افتاده توی جوب( یه جوی آب پهن که از وسط کوچه رد می‌شد)بابا کنار موتورُ یه تیکه سنگ بزرگ افتاده روی زمین ،هیچ جاش خونی نیست اما  نمی‌تونه حرف بزنه ، نفسش درست بالا نمیاد… منو مامان همین جور خودمونُ می‌زنیم، صورتمون خیس شده از اشک … بابا حیوونی تو همون حالش می‌بینه ما ترسیدیم، به زور با سر اشاره می‌کنه که چیزی نیست نترسید، اما نمی‌تونه حرکت کنه…از ابرامُ اِسی خبری نیست توی طویله صدارو نشنیدن.همون همسایهُ یکی دو نفر مرد دیگه یه ماشین( پیکان سفید ) گرفتنُ کمک کردن بابا رو بزاریم توی ماشین.. منو مامان هم باهاش رفتیم …هنوز بابا نمیتونه حرف بزنه…ای خدا چش شده…آوردیمش بیمارستان رضا شاه کبیر توی شاه‌عبدالعظیم.راننده رفت توی بیمارستان خبر داد.چند تا پرستار با برانکارد اومدن، بابارو با احتیاط گذاشتن روی برانکاردُ بردنش توی بیمارستان. منو مامان هم دنبالشون اما یه جا بردنش ما اجازه نداشتیم بریم تو. تو این فاصله ابرام هم اومد. دکترا چیزی نمیگن. ممد هم اومد.دو سه ساعتی گذشته ، از کمر و‌نخاع بابا عکس گرفتن. هنوز نمیتونیم ببینیمش . دکترش از اتاق بیرون اومد.  و اومد سمت ما.راهنماییمون کرد بریم توی اتاقش .من بیرون وایستادم. اما در بازه صداشونو می‌شنوم.دکتر رو به مامان: ببینید خانم همسرتون به کمرش ضربه خورده،ما عکس گرفتیم، طبق عکس‌ها ایشون نخاعش به شدت آسیب دیده و احتمال خیلی زیادی داره که قطع نخاع شده باشه .باید تحت مراقبت باشه ببینیم تحت درمان چطور پیش میره.مامان رنگش مثل گچ دیوار شده .اما از اونجا که همیشه کم حرفُ آرومه دهنش به حرف باز نمیشه چیزی بگه. ابرام هنوز گیجه ولی سعی می‌کنه خودشو هوشیار نشون بده، ممد معلومه مضطربه اما مسلطه به خودش.بابا رو آوردن توی بخش ویژه … امروز اجازه‌ی ملاقات نداریم . مامان می‌مونه پیشش .ابرام هم میمونه اگه کاری بود انجام بده. ممد هم منو میبره خونه .من باید برم خونه پیش اخترُ اکرمُ ناصر…</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Wed, 12 Nov 2025 11:46:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی نوزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-mo9wf4vmau8x</link>
                <description>شکست عشق دوم-شکستن ویالونِ (ویولن)ممد( اواسط سال ۱۳۵۱ خورشیدی)دیگه خبری از داوود خالهُ ،خوشُ بِش کردناش با من نیست!؟مامان از زندایی طاهره خبردار شده جدیدا خیلی میره خونه‌ی دایی سید‌نعمت!امروز مامان رفت خونه ننجون…وقتی برگشت یه حالی بود… چادر‌شو که در آورد طاقت نیاورد و دهن باز کرد و شروع کرد به‌گفتن هر چی شنیده بود …میگه زندایی طاهره یواشکی کشیدتش کنار بهش گفته:  دایی سید نعمت داوودُ کشیده سمت خودشون… که اشرفُ بده به داوود… ( اشرف از من بزرگ‌تره بیست  سالش شده از داوود دو سه سال کوچیک‌تره. ) سید نعمت واسه داوود توی فرودگاه کار درست کرده… اشرفم به داوود گفته از خلازیر بیاد تهران با هم عروسی کنن…( یادم اومد چند وقت پیش که رفته بودم خونه ننجون داوود داشت فرم فرودگاه پر می‌کرد ، خیلی هم خوشحال بود.)…اما چی شد که این طوری شد!؟زندایی طاهره گفته چون اشرف سنش بالاستُ از داوودم خوشش میومده داوودُ هول دادن سمتش که بگیردش نَمونه… میگه ننجون به خاله گفته اقدس خیلی لاغره نمیتونه بچه دار بشه بگو داوود بره اشرفُ بگیره !!… انگار یه سطل آب سرد ریختن روی سرم … یعنی چی!؟ پس برای چی میومد اینجا !؟ برای چی گفتن حواسش به منه!؟انگار ضربان قلبم قطع شده …با هر کلمه که مامان میگه انگار یه نفر با پتک میزنه توی سرم…کف دستم عرق کرده…زبونم قفل شده اصلا نمیدونم باید چه واکنشی نشون بدم…حرفای مامان که تموم شد رفتم تو کاهدون خودمو مشغول کردم … صورتم خیس شد از اشک …تا یکی صدام میکرد صورتمو پاک میکردم وانمود میکردم عادی‌ام …شب که بابا کارش تموم شد اومد، مامان قضیه‌رو بهش گفت …بابا صورتش مثل لبو سرخ شد . چشماشو بستُ دهنشو باز کرد… اون دادشِ … ساقت با نقشه داوودُ کشید سمت خودش…خانواده‌ت با پنبه سر می‌برنُ …از جاش بلند شدُ همین جور تو یه ذره جا توی اتاق راه می‌رفتُ فحش بود که نثار دایی سید نعمتُ شوهر خالهُ کل خانواده‌ی مامان می‌کرد…… روزای سختیه… همش بغض دارم … بابا واسه اینکه حالم خوب بشه یه فحش بَد نثار همشون می‌کنه ُاخرش هم میگه به دَرَک…اما دروغ میگه خودشم خیلی ناراحته… احساس میکنه از پشت به خودشُ دخترش خنجر زدنُ بازیمون دادن…… روز‌ها میگذره اما به سختیسه چهار روز پیش داوود ُ خاله اینا  رفتن خواستگاری اشرف قراره شیرینی بخورن!الان یه هفته‌ست که چیزی از گلوم پایین نمیره … فردا شیرینی خورون اشرفُ داووده… برای این که کسی نفهمه میرم توی دستشویی گریه میکنم ( بعد‌ها اختر میگه ما صدای گریه‌تو می‌شنیدیم … مامان واست گریه می‌کرد… بابا هم اینقدر می‌ترسید کار دست خودت بدی به منو مامان می‌گفت حواسمون بهت باشه).کار از کار گذشته. باید لباس نو بپوشم برم عروسیشون. هممون وانمود می‌کنیم چیزی نبوده ما هم براشون خوشحالیم . اما قیافه‌ی من داد می‌زنه دنیا روی سرم خراب شده. بابا هم واسه همشون قیافه‌ای گرفته از شیش فرسخی داد می‌زنه از ریختشون بدش میاد…همه چی تموم شد … الان دو ماهی از ازدواج داوودُخالهُ،  اشرف دایی میگذره …اشرف دیروز اومد خونمون که منو با خودش بیاره خونه ننجون مثل قبلا. دلم نمیخواست بیام اما مامان گفت به روم نیارم بیامُ عادی رفتار کنم. مامان میگه فهمیدن من ناراحت شدم می‌خوان از دلم در بیارن…وانمود می‌کنم عادیمُ چیزی نشده.باور کردم که اشرف تقصیری نداشته … اگه تقصیر داشت که این‌ قدر با من خوب رفتار نمی‌کرد! ما با هم‌خوب بودیم … حتما خاله اینا یه کاری کردن بره سمت اشرف … و با همین فکرای احمقانه خودمُ قانع کردم.حتی دیگه روم نمیشه به داوود نگاه کنم …کم‌کم برگشتیم به روز‌های عادی… هر چند ،هر از گاهی حرف خانواده‌ی مامان که وسط میاد باز هم بابا این قضیه رو پیش می‌کشه ُ هیچ کدومُ از فحش‌هاش بی نصیب نمیذاره.وسط این هاگیر واگیر ممد هم شده قوز بالا قوز … امروز اومد نهم آبان … پاپیچ من شد … دو دیقه نبودم اومدم دیدم دنبال کلید کمد میگرده دوباره پول کش بره … منم باهاش دعوام شد … بهم فحش داد منم سرش داد زدم… ویالونشو که گوشه دیوار گذاشته بود برداشتمُ با تمام زوری که داشتم  از پنجره اتاق که رو به خیابون بود پرت کردم وسط خیابون… همه چیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد… ویالونش خورد خاک شیر شد… بعدش خودم هم ترسیدم …ممدم یه دونه محکم زد پس سرمُ بهم گفت : کره‌خرُ دویید لاشه ویالونشو از خیابون جمع کرد . بعدشم همونجور که به من فحش می‌داد سوار وانتش شد برگشت ابوذر…</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 17:13:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس (پرده‌ی هجدهم )</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D8%AC%D8%AF%D9%87%D9%85-ts0vjeae2dre</link>
                <description>اسباب‌کشی و انتقال گاوداری به نهم آبان(سال ۱۳۵۱ خورشیدی)من شونزده سالم شده…از آخرای بهار پارسال که  گاو‌مرگی اومد خیلی‌ها گاواشون مُردن… بعد از دو -سه ماه دولت شروع کرد به زدن واکسن به همه‌ی گاو‌ا… تا اینکه کم‌کم طاعون گاوی کم شدُ از بین رفت…بابا دوباره دو سه تا گاو خرید. الان دو سال میگذره که گاو‌داری رو آوردیم قلعه‌مرغی، بابا میگه جای گاو‌ا توی طویله‌ی قلعه‌مرغی کوچیکه، کرایه‌شم برامون زیاده . برای همین یه گاو‌داری توی صالح آباد (یه محله توی نهم آبان )پیدا کرد که هم گاو‌داری رو ببریم اونجا، هم مثل صابخونه(صاحب‌خونه)  ما هم  توی یه اتاق ۱۲ متری توی همون زمین زندگی کنیم.البته ممد میمونه خونه‌ی ابوذر چون هم‌میره کلاس موسیقی هم مراقب خونه باشه .باباُ ابرام اول گاوا رو بردن نهم آبان…منم با مامانم وسایل خونه رو جمعُ جور کردیم. لباس‌هاُ رخت‌خوابا هم بقچه کردیم. مامان چند ‌تا تیکه وسیله هم  گذاشت واسه ممد. کل چیزایی که داریم می‌بریم همه‌اش راحت توی یه وانت جا شد . منو بابا جلو پیش راننده نشستیم ، مامان هم پشت پیش وسایل.بابا بچه‌ها رو زود‌تر با گاریمون که بهش یه قاطر بستهُ باهاش یونجه از بازار میاره برده نهم آبان .…وقتی رسیدیم اول یه درِ باربند بزرگ چوبی که به جای زنگ یه کوبه‌ که حلقه‌ی آهنی بود دیدیم.بابا پیاده شدُ کوبه رو دو سه بار کوبوند به آهن زیرش که میخ شده به در. اِسی  اومد درُ باز کردُ ،بعدش وسایلُ خالی کردیمُ یکی یکی بردیم تو.از درِ باربند که وارد میشیم  یه زمین بزرگِ بیابونی داره .سمت راست ۲ تا کاهدون بزرگ داره یکی برای ما یکی برای صابخونه(صاحب‌خونه). بغلِ کاهدونا ۲ تا طویله‌ی بزرگ اونم یکی برای ما یکی برای صابخونه.زمین بیابونی که راحت ۵۰۰ متری میشه با یه تیغه(دیوار اجرُ کاهگل ) از وسط نصف شده. این‌طرف دیوار یعنی سمت چپ زمین ۳ تا اتاق ۱۲ متری چسبیده به هم و توی هر اتاق یه آشپز‌خونه‌ی کوچیکه.اولین اتاق برای ماست. دومی مادر عزرا خانم صابخونه‌میشینه که یه پیر زن ۷۵ ساله‌ست اما سرحالو هوشیاره. اتاق سوم عزرا خانم و شوهر سنُ سال دارشو ، سه تا دخترش( اختر، اقدس، زهرا) و دو‌تا پسراش که هم‌سنُ سالِ اِسی مان ( محسن، محمود) زندگی می‌کنن. ..…حالا دیگه نزدیک گاو‌داری هستیمُ راحت‌تریم. بابا کم‌کم چند‌تا گاو دیگه هم خرید و تعدادشونُ رسوند به ۳۰ تا…راستی یکی دو‌ماهه داوود خاله نمی‌یاد خونمون…دایی سید نعمتُ خاله هم ازشون خبری نیست…!فردا زندایی طاهره میخواد بیاد خونمون …شاید اون یه خبرایی  داشته باشه …انگار توی دلم رخت می‌شورن…</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Mon, 20 Oct 2025 07:45:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی هفدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%87%D9%81%D8%AF%D9%87%D9%85-ro7ffdwut4lq</link>
                <description>گاو‌مرگی(طاعونِ گاوی)-خرید چایی از  پسر حاج قاسم کوچه بیستُ یک-حواس پرتیِ من به داوود خاله(سال۱۳۵۰ خورشیدی)آخرای بهار بود.. یه روز که بابا رفت قلعه‌مرغی که بره پیش ابرام تو گاوداری کار‌رارو شروع کنن دید ابرام داره لاشه‌ی یه گاوُ  کشون کشون میاره بیرونِ طویله اما زورش نمی‌رسید.انگار یه سطل آب سرد ریختن رو‌ی سر بابا … از ابرام پرسید چی شده …!؟ابرام هم بی خبر از همه جا گفت :نمیدونم …این چند روزه بی‌حال بود… صبح  دیدم لاشه‌اش افتاده گوشه طویله…اول بابا کمک کرد گاوِ مُرده رو بردن زمینِ  پشت ِ طویله که یه بیابون بود . دیدن دو سه تا گاو مرده‌ی دیگه هم همون  اطراف افتاده… همون روز پرسُ جو کرد دید حرفش پیچیده که گاو‌مرگی( طاعون گاوی) اومده .الان که یه ماه گذشته سه تا گاو دیگمون هم مردن … بابا اینقد غصه خورد صورتش آب شده… مامانم حالش بهتر از اون نیست.. می‌ترسیم همه‌ی گاوامون بمیرن…پریروز صبح که بابا و مامان می‌رفتن طرف گاو‌داری دیدن یه وانتِ آبی   وسط بیابون پارک کردهُ سه چهار تا مَرد دارن جنازه‌ی گاوارو می‌ندازن پشت وانت… بابا از همسایه‌ها میشنوه که بعضی از کبابیا لاشه‌ی گاوا رو می‌برن ُ با گوشتشون کباب و غذا می‌پزن میدن دست مردم!!مامان که اینو از بابا می‌شنوه اول با یه دست به خودش یه سیلی نچندان محکم می‌زنه و گونه‌‌ی خودشو  می‌چلونه به نشانه‌ی حیرت و میگه :یا امام رضا … بیچاره مردم نمیدونن چه گوشتی می‌خورن…!!…بابا فکر می‌کنه چون قبل از این از دهن ما زده تا صرفه‌جویی بشهُ پول جمع کنیم ، حالا این کار خداست که مالشو ازش میگیره !…از شدت ناراحتی و از سر لج حالا هر روز سرشیرُ و کرهُ … برای صبحونه می‌خره … به مامان هم میگه توی غذا گوشت زیاد بریزه هممون خوب بخوریم…بنده خدا بابا خیلی ناراحته …بقیه‌مون هم ناراحتیم تازه داشت وضعمون خوب می‌شد……چند وقتیه بابا زود به زود منو می‌فرسته کوچه بیستُ یک ( کوچه پشتی) که از بقالی حاج‌قاسم چاییُ پنیرُ این‌جور چیزا بخرم… الان هم اومدم.. دم ظهره …مغازشون بسته‌ست، خونه حاج قاسم‌اینا همون روبروی بقالیشونه… یه در آهنی کوچیک دارن …زنگشونو زدم..صدای یه مذکر…: بله…من مثل گیجا همه جا رو نگاه میکنم ببینم صدا از کجا‌ میاد…… : اینجام … بالا از پنجره…سرمو بالا گرفتم آفتاب زد توی چشمم … دستمو گرفتم جلوی صورتم طوری که نور آفتاب چشممو اذیت نکنه… دیدمش … این مجتبی‌ست … پسر دومی حاج قاسم …بهم لبخند می‌زنه … اما من جدی میمونم… هم سنُ سال خودمه …با صدای بلند میگم: سلام… حاج قاسم نیست؟مجتبی: حاجی خوابیده… چیزی میخواین؟من : بابام گفت ازتون نیم کیلو چایی بگیرم…مجتبی: آهان … الان میام پایین…رفتم تو‌ی سایه‌ی دیوار حاج‌قاسم اینا وایستادم…دو سه دیقه(دقیقه) طول کشید … تق …صدای باز شدن درشون اومد… مجتبی‌ست… فکر کنم شلوار خونه‌شو عوض کرد بعد اومد مگه آدم تو خونه شلوار پاچه گشاد بیرون می‌پوشه!؟یجوری بهم نگاه میکنه… به نظرم زیاد لبخند می‌زنه!! اینجوری دستُ پامو گم می‌کنم…دوباره بهم‌دیگه سلام دادیم… دسته کلیدشو از جیبش در آورد… اول کرکره که تا نصفه کشیده بودن پایین هول داد بالا … بعد کلید انداختُ درُ باز کرد…  اول گذاشت من برم تو… بعد خودش اومد … برقو زد…مجتبی:خب چی میخواستین؟من : نیم کیلو چایی ایرانی از همون که بابام ازتون میگیره…باز هم لبخند میزنه…میگه : باشه …سرتاسُ بر میداره فشار میده وسط گونیِ چایی… پُرش میکنه میریزه توی مشمباع(مشمع یا نایلون)… بعدشم میزاره روی یه طرف ترازو… اون طرفشم سنگ نیم کیلویی می‌ذاره… بعد چرتکه‌ی باباشو بر میداره و مهره‌هاشو بالا پایین میکنه … من که سر در نمیارم چجور کار میکنه…مجتبی: دو تومن کمتر میشه… اما پول خورد ندارم.. طلبت …دفعه بعد بگو بهت بدم …یه اسکناس دو تومنی که توی دستم مچاله شده بهش میدم… نوک انگشتش خورد به دستم … زود دستمو کشیدم…چایی هم ازش گرفتم … گفتم ممنون…لبخند زدُ گفت : خواهش میکنم به آقا عبدالله سلام برسون…گفتم : باشه … و زود از مغازشون اومدم بیرون ،ُ اومدم سمت خونه…عصر هم قراره داوود خاله برامون گوشت نذری بیاره… یکم موهامو شونه زدم…خیلی گره خورده بود… ابرو‌هامم با دست بالا دادم… خدا کنه زود‌تر بیاد…پروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 20:02:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقدس ( پرده‌ی شانزدهم)</title>
                <link>https://virgool.io/@Parvin_Danandeh/%D8%A7%D9%82%D8%AF%D8%B3-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-jknneqrvb2k1</link>
                <description>شروع عشق دوم-‌ پولای بابا و درد‌سر‌هاش( سال ۱۳۵۰ خورشیدی )من پونزده سالمه…۵-۶ماهی هست ، تقریبا ۱۰ روز یه بار  داوودِ خاله( پسر خالم) میاد خونمون.داوود ۷-۸ سالی از من بزرگ‌تره.قدش متوسطه، سبزه و بانمکه. خیلی شوخ طبعه… قبلا زیاد با هم حرف نمیزدیم اما این چند وقت که میاد خونمون  یکم که باهام خوشُ بش میکنه، ته دلم یه حالی میشم… فکر کنم ازش خوشم میاد اما نمیدونم چجوری باهاش رفتار کنم !من سرُ روی اونو ندارم که باهاش شوخی کنم.مامانُ بابا هم داوود ُ دوست دارن. مخصوصا از وقتی زندایی طاهره به مامان گفته داوود از اقدس خوشش میاد مامان خیلی بیشتر داوودُ تحویل می‌گیره…پریروز که داوود اومد یه بلیز آبی پوشیده بود با شلوار مشکیُ همون کفش چرمی که معمولا پاش میبینم … خوش‌تیپ شده بود!تو فکر داوود بودم که صدای مامان پیچید دور سرم… اقدس … اقدس…من: که انگار یهو روح به بدنم برگشت با گیجی گفتم :بله مامان…مامان:حواست کجاست!؟من : هیچی…مامان یه کاسهُ یه قاشق داد دستمُ گفت :برو از زیر زمین یه کاسه سیر ترشی بیار بزارم توی زمبیل( زنبیل پلاستیکی قرمز) کنار غذای ابرامُ بابا. توام حاضر شو با بچه‌ها بریم قلعه مرغی هم غذارو بدیم، هم کمک کنیم…گفتم باشه… رفتم سمت پله‌‌های زیر زمین… زیر زمین مثل اتاق طاقچه داره مامان سیب‌زمینیُ پیازُ  وسایل اضافهُ این جور چیزا می‌ذاره.اما وقتی رسیدم قبل از اینکه برم سمت دبه ترشی چشمم خورد به همون کاشی که خودم پولایی که بابا یواشکی میده نگه‌دارمُ زیرش قایم کرده بودم ( بابا چون به پسرا اعتماد نداره مخصوصا ممدُ اِسی دیگه پولاشو فقط به من میده تا براش نگه دارم.) … خاکِ روش کنار رفته بود! قلبم تند تند می‌زد …  نشستم روی زمین با همون قاشقی که توی دستم بود  کاشی رو از کنار بلند کردم … خاک روی کیسه‌ی پولو ریختم بیرون و دیدم بله… باز این ممدِ کره‌خر دست کجی کرده… پولارو برداشتم دوییدم پیش مامان ُ بهش گفتم … مامانم همون فحش منو داد به ممد … دیگه نمی‌شد کاری کرد پولو گذاشتم زیر لباسم که از کمر به لباسم چین انداخته … و با غداُ پولا  بچه‌هارو برداشتیم رفتیم پیش بابا اینا …ممد دیگه توی گاوداری کار نمیکنه صبح‌ها میره کلاس موسیقی … یه وانتم خریده بار جابجا می‌کنه …خلاصه وقتی رسیدیم … به بابا و ابرام‌گفتیم …بابا هم مثل منو مامان گفت: ای ممد کره‌خر… عجب بی‌شرفیه این بچه…ممد از همون بچگی که هنوز زری زنده بود دست کجی میکرد الان هم علاوه بر خوراکی‌های ما پولای بابا هم می‌پیچونه…دیگه نمی‌شه کاری کرد … هر چی بگیم تف سر بالاست… فقط جای قایم کردن پولارو عوض کردیم…(چند وقت بعد از این داستان دوباره پولارو زیر یه کاشیه دیگه زیر وسایل  قایم کردیم… اما  بعد یکی دو هفته که بابا رفت به کیسه پولا سر بزنهُ بشمره دید ای داد بیداد موش پارچه‌ی کیسه رو جویده … شانس آوردیم به پولا نرسیده بود .)دیگه کار من شده نگهداری از پولای بابا باید هم چهارچشمی مواظب پولا باشم هم ممدُ اِسی رو بپام دست کجی نکنن… دلم واسه بابا می‌سوزه هر چی بیشتر کار می‌کنه سخت‌تر پول جمع میشه…راستی یعنی فردا داوود باز هم میاد خونمون!؟ …پروین داننده</description>
                <category>پروین داننده</category>
                <author>پروین داننده</author>
                <pubDate>Sun, 12 Oct 2025 17:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>