<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پِدِند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pedend</link>
        <description>دانش‌جو، سردرگم، بی در کجا.

| پدند نام گلی کوهی در گویش خراسان جنوبی‌ست.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 21:52:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2907115/avatar/Juxkfp.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پِدِند</title>
            <link>https://virgool.io/@Pedend</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در سوگ مکان‌ها و خاطره‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Pedend/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%DA%AF-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D9%87%D8%A7-qa5cmo1g2enm</link>
                <description>سال قبل، در یکی از جلساتی که در کافه فلسطین برگزار شد، خانم فرحات که خودش تجربه جنگ تموز و طوفان را داشته، از اهمیت مکان‌ها و معماری در خاطره جمعی انسان‌ها سخن گفت. تعریف کرد که چطور مردم در ضاحیه برای درختی که جلوی دفتر سید بوده و از بین رفته دل سوزانده‌اند و چطور سعی کرده‌اند در بازسازی خانه‌ها و محلات همان شکل و شمایل پیشین را حفظ کنند و در جنگ اخیر حواسشان بوده که اگر قرار است خانه‌هایشان خراب شود حداقل آلبوم‌ها و خاطراتشان را با خودشان ببرند. طبیعی‌ست که آدمی به محل‌ها دل ببندد. حتی من که تا به حال از هزار کیلومتری لبنان و فلسطین رد نشده‌ام، قلبم با دیدن مساجد ویران جبالیا و الزیتون شکسته و برای ویرانی حدیقة إيران در جنوب با مرور عکس‌های گوگل مپ اشک ریخته‌ام. اما این جنگ فرصتی برای مواجهه نزدیک‌تر با فقدان جاهایی است که جایی در خاطره ما دارند.من روزهاست دلم در کوچه پس کوچه‌های حوالی بیت است. آیا شیشه‌های مدرسه متقین در آن صبحی که جنگ شروع شد ریخته؟ نانوایی تافتون خیابان ۱۲ فروردین و آن نانوایی بربری نبش آذربایجان و لوازم تحریری کنار نانوایی که پا‌ک‌کن‌های عطری هدیه می‌داد و قنادی پاستور و مرکز واکسیناسیون که واکسن ۶ سالگی‌ام را آنجا زدم در چه حالند؟ مدرسه فلسطین با نمازخانه و کلاس ۱/۱ خانم عدل و ۲/۲ خانم روشناس که حتما با خاک یکسان شده. و پارکمان، بوستان کشوردوست؛ که تاب‌های فلزی قرمز و آبی‌اش را جمع کرده و تاب و سرسره پلاستیکی گذاشته بودند. همان که همیشه بعد از ظهرها بچه‌های محل پرش می‌کردند. و زهرا جلویش اسکیت بازی می‌کرد و هانیه و پریماه و مامانش هم بعضی روزها می‌آمدند. باغبان پارک پیرمرد خمیده و غرغرویی بود که دلش نمی‌خواست بچه‌ها شاخه‌های درخت‌های توت نازنینش را بشکنند. درخت‌هایی که حالا احتمالا سوخته‌اند. و خانه؛ همان خانه‌ای که برادرم در آن به دنیا آمد. کاشی‌های آشپزخانه گل‌های صورتی داشت و سقف دستشویی همیشه نم می‌زد. خانه، با تراس‌های بزرگش که مامان داخلشان برای کبوترها نرمه نان و برنج میریخت و همیشه لانه کردن یاکریم‌هایش برایمان دردسر بود. خانه، با همه مورچه‌هایش و پریزهای برقی که محافظ داشت و من نمیدانستم چطور باید بازشان کنم. آسانسور را سال‌های آخر عوض کرده بودند و سقفش چراغ‌های ستاره‌ای داشت. حالا حتما همه آن آپارتمان تبدیل به تلی از خاک شده. درخت توت کهنسال و قشنگم که فصل توت از پنجره سبد را زیر شاخه‌هایش می‌بردیم و دست خالی برمان نمی‌گرداند. بوته گل‌های شیپوری که با یوسف شیره گل‌هایش را می‌خوردیم و یاس رازقی همسایه که بهارها خوشه‌های بنفشش را توی کوچه پهن می‌کرد. سرنوشت همگی‌شان این بود که با آقا بسوزند و دنیای بی او را نبینند.و از همه مهم‌تر بیت. با حیاطش که آن سال‌ها که محرم زمستان بود در آن خیمه‌های بزرگ با بخاری برقی‌های غول پیکر برپا می‌کردند و شام‌های یک شب در میان قیمه و قرمه‌سبزی‌اش. همیشه شب اول قیمه بود و می‌شد سه شب قیمه و دو شب قرمه. کانکسی که اگر میخواستی بروی داخل کفش‌ها را می‌گرفت و خود حسینیه نازنینم. که قدمگاه بود. قدمگاه قاسم سلیمانی و سید حسن و خود آقا. و ما چه میدانیم، شاید حجة بن الحسن. چه سطرهایی از تاریخ در آن حسینیه نوشته شده بود. چقدر در و دیوار آن حسینیه تکبیر و شعار شنیده بود: ای پسر فاطمه منتظر تو هستیم، خونی که در رگ ماست...، ما اهل کوفه...، ابالفضل علمدار...، تا هیهات منا الذلة‌های روزهای آخر. پا به سن گذاشتن آقا و بزرگ شدن ما را دیده بود. حسینیه امام خمینی با آن زیلوهای آبی نازنین. با راه‌پله‌اش که به بالکن می‌رفت و ماه‌رمضان‌های شهریور که برای نماز می‌رفتیم خنکی‌اش به صورت آدم می‌زد. با آبسردکنش و جامهری که دم در طبقه بالا بود. با آن سکویی که وقتی مامان نماز می‌خواند و من حال نماز نداشتم روی آن پفیلا و چوب شورم را می‌خوردم. مامان می‌گفت یکم صبر کنم تا اثر اشعه ایکس خوراکی‌هایم برود. نمی‌دانم اصلا گذر زمان ربطی به ضرر اشعه ایکس داشت یا نه. انتهای شیشه‌های رنگی پایین به طبقه بالا می‌رسید و جلویشان همیشه مهر و کتاب دعا بود. بوی نمازهای آقا را می‌داد. آن رکوع‌ها با سه‌تا سبحان ربی العظیم و بحمده و آن قنوت‌ها که دست چپ زیر انگشت‌های بی‌حس دست راست را می‌گرفت. دشمن نه تنها آقا که خاطرات او را هم از ما گرفت. اگر جمارانی هست که بعد از چهل سال ما، امام‌ندیده‌ها، برویم و حال و هوای دهه شصت را در آن نفس بکشیم، دیگر حسینیه امامی نیست که بچه‌های ما با دیدنش بدانند ما چه‌ها تجربه کردیم و طنین &quot;مثلی لا یبایع مثل یزید&quot; سیدعلی خامنه‌ای را در آن بشنوند. آن‌همه کتاب‌های حاشیه نویسی شده و تقریظ‌ها و یادداشت‌ها و نامه‌ها همگی سوخته‌اند. ما حتی شیشه عطر و قاب عکس بالای صندلی امام را به یادگار داریم اما تو انقدر از دنیا بریده بودی که عبای سوخته‌ات هم برایمان باقی نماند.به حرف‌های خانم فرحات فکر می‌کنم که می‌گفت ویرانی‌های ضاحیه در جنگ تموز عزم مردم را نشکست و به مردم غزه که هنوز بر ویرانه‌های شهرشان پرچم مقاومت را بلند می‌کنند و دلم را مثل آن‌ها محکم می‌کنم. فعلا سرمان شلوغ است. داریم همانطور که یادمان دادی دشمن را سر جایش می‌نشانیم. بعد از شکست دشمن هر چه از خاطراتمان مانده را از زیر آوار بیرون خواهیم کشید و بهترش را برای آیندگانمان خواهیم ساخت. و با بچه‌هایمان کنار ویرانی حسینیه‌ات ایران ای سرای امید می‌خوانیم.</description>
                <category>پِدِند</category>
                <author>پِدِند</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2026 11:14:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره انسان و اثر</title>
                <link>https://virgool.io/@Pedend/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-fbar88hn7hqg</link>
                <description>روزهای اوج جنگ ۶۶ روزه بود. حزب الله حیفا را با پهپاد زده بود یک کاربر فلسطینی فیلم گذر پهپاد از آسمان سرزمین اشغالی را پست کرده بود و نوشته بود حسان اللقيس مر من هنا. (حسان اللقيس از اینجا گذشت.) حَسان اللقيس را به عنوان پدر برنامه پهپادی حزب الله می‌شناسند. او یازده سال پیش از آن جنگ با شلیک چندین گلوله به سرش به قتل رسیده بود و حالا او را در آسمان حیفا می‌دیدند.من بارها به این جمله فکر کردم.و امشب تصویری از محمود فرشچیان دیدم که پیشانی بر ضریح گذاشته بود. همان ضریحی که خود با تمام ظرائفش خلق کرده بود (و به قول خودش وقتی خدا خالق است انسان را چه به ادعای خالقیت!) و باز یاد روزهای جنگ افتادم و انسانهایی که ردپایی از خود در جهان گذاشته اند و رفته اند. آنها که آفریده اند ساخته اند وصل کرده اند و تکثیر شده اند.و اگر ردی از آدمی به جا بماند چه باکی از مرگ؟ که مگر انسان از زندگی چه میخواهد به جز ماندن و بقا؟ و مادام که رد انسان و آثار رد او باقی ست تکثیر خواهد شد به تعدد تاثیر ردش بر دلهای انسانها. حتی اگر نباشد یا دور باشد با دیر زمانی از بودنش گذشته باشد.کارن همایونفر یک قطعه موسیقی ساخت اما بر اثرش مانند تارهای یک قالی، پود نسلها خاطره یک ملت با فرمانده قهرمانشان خواهد نشست. تا سالها بعد هر دلبسته ایستادنی با شنیدن نوتهای قطعه &quot;سید الامه&quot; چشم هایش تر شود یا دلش بلرزد گویی بخشی از کارن همایونفر بوده که دل او را لرزانده و مادام که دلداده ای سر به شبکه های ضریح بساید یا بر &quot;عصر عاشورا&quot; بگرید گویی سایه‌ای از محمود فرشچیان در حوالی اوست.و تا آن هنگام که کسی قیام کند برای خدا و قسط و سینه اش را سپر سرنیزه طاغوتی کند، روح الله خمینی و حسین بن علی و یحیی بن زکریا و هابیل پسر آدم زنده اند و جاری اند و نفس می کشند.مگر دنیا چیست به جز شبکه ای از آثار و ردهای ما که در هم تنیده اند و در طول تاریخ بر هم انباشته اند؟ از آن آثار کوچک و نادیدنی تا آنها که یک‌تنه تاریخی را تکان داده‌اند. اثر آن که روزی از مالش برای خیری چشم پوشیده یا آن که کودکی را در دامن پرورده یا آن که سنگی را از راهی برداشته، و اگرچه هیچ وقت قرار نیست اسمشان را بدانیم، رد پایشان در زندگی ماست. تا آنها که یک تنه راههای مردافکن را پشت سر گذاشته‌اند و راه را برای بقیه باز کرده اند.کاش حواسمان باشد به تک تک اثرهایی که با کارهای کوچکمان بر زمین به جا میگذاریم و کاش ما هم روزی مثل حسان اللقيس از آسمان جایی بگذریم.و کاش ما هم روزی مثل حسان اللقيس  بگذریم.</description>
                <category>پِدِند</category>
                <author>پِدِند</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 02:32:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک پلان کوتاه از یک قهرمان اهل فلسطین</title>
                <link>https://virgool.io/@Pedend/%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%81%D9%84%D8%B3%D8%B7%DB%8C%D9%86-apalziftu8dt</link>
                <description>مردِ پا به سن گذاشته همه عمرش را صرف چیزی کرده که باور قلبی‌اش بوده. در این سال‌ها آنقدر سرد و گرم چشیده و بالا و پایین دیده که بیشتر آدم‌های دنیا اگر جای او بودند، کمرشان خم شده بود. الان می‌دانیم در چهار سالی که از اینجا تا زمان مرگش باقی مانده هم، هم‌وزن تمامی این‌سال‌ها و بلکه بیشتر از تلخی دنیا خواهد چشید. هرچند تا همان ساعات آخر، این لبخند ملیح و طمانینه‌ای که حاصل ایمان است از چهره‌اش محو نخواهد شد.مرد پا به سن گذاشته مطمئن است راه درست را در پیش گرفته، حتی اگر انتخاب این راه به قیمت از دست دادن تمام چیز‌های دوست‌داشتنی‌اش _از جمله جانش_ تمام شود. الان می‌دانیم که تا آخر هم مطمئن ماند. چرا که شنیدیم در یکی از همان روزهای آخر با لبخند در گوش فرزند گریانش زمزمه کرد: &quot;صبور باش، ما خود را برای بیش از این آماده کرده‌ایم&quot;.روح امید و ایستادگی در همه پلان‌های زندگی او جاری‌ست. در این‌جا هم، مرد پا به سن گذاشته که الان دنیایی رویش حساب می‌کند، دست پسر جوانش را گرفته و آمده مرج الزهور: مرغزار گل‌ها. جایی که وقتی جوان بود، با دوستانش اولین قدم‌های تکان دادن دنیا را برداشتند.در میزانسنی شبیه فیلم‌های معناگرا، روی تخته‌سنگی که سی سال پیش در نزدیکی‌اش یکی از به یادماندنی‌ترین جنبش‌های مقاومت مدنی تاریخ را رقم زدند نشسته. دستش را روی زانوی پسرش گذاشته. آفتاب به گرمی می‌تابد و نسیم ملایمی علف‌های طلایی‌رنگ مرغزار را می‌لرزاند. مرد پا به سن گذاشته به سال‌هایی که رفته‌اند فکر می‌کند، شاید به دوستانی که دیگر نیستند، شاید به نهالی که آن سال‌ها با هم کاشتند و حالا به بار نشسته، شاید به پسرش و راهی که بعد از او باید ادامه پیدا کند. خاطرات سی سال قبل از جلوی چشمانش می‌گذرد و ثمره آن‌ سال‌ها را برای پسرش می‌شمارد:هنا؛ كسرنا سياسة الإبعادو هنا؛ كُتبت صفحات المجدو هنا؛ بنينا لِشعبنا و لِاُمتنا حركة مجاهدة عملاقة.و سپس با همان لبخند، و با آهی که نشانه افسوس نیست، تمام احساسش را در جمله‌ای می‌ریزد. شاید به این امید که پسرش و هم سن و سال‌هایش و فرزندانشان این راه را ادامه دهند: كنت صغير يا ولدي، ولكن كبرت؛آن موقع‌ها کم سن و سال بودی پسرکم، حالا بزرگ شده‌ای.چقدر همه پلان‌های زندگی‌ مرد پا به سن گذاشته زنده و دوست‌داشتنی‌ست! چقدر دوست دارم مثل او زندگی کنم. چقدر دوست دارم مثل او بمیرم. https://www.aparat.com/v/jvpce58 پی نوشت: مدت‌هاست دوست دارم درباره ماجرای مرج الزهور بنویسم. این فیلم کوتاه از بازگشت هنیه به مرج الزهور پس از ۲۷ سال مقدمتاً اینجا باشد.</description>
                <category>پِدِند</category>
                <author>پِدِند</author>
                <pubDate>Fri, 18 Apr 2025 21:28:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درباره ما، جنگ، رشد و چند حقیقت تلخ</title>
                <link>https://virgool.io/@Pedend/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D8%B4%D8%AF-%D9%88-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE-hidndcem580v</link>
                <description>حقیقت این است که رشد کردن دشوار است. کندن خودت از وضع فعلی و حرکت به سمت وضع مطلوب، بالا بردن سعه صدر، تقویت ایمان، توسعه روابط اجتماعی، دل کندن از دنیا، پیدا کردن کارویژه‌ات در جهان و افزایش تجربه زیسته آسان نیست. به ویژه اگر در شرایط یکنواخت زندگی کنی و روزمرگی همیشه در کمین باشد تا تو را برباید و در خود غرق کند. حقیقت دوم این است که در شرایط غیر عادی رشد کردن آسان‌تر است. البته همان طور که سقوط کردن. بحران‌ها و جنگ‌ها بهترین شرایط برای رشد و توسعه ظرف وجودند. مانند کاتالیزوری که تو را از غرق شدن در زندگی عادی بیرون می‌کشد و به تو فرصت می‌دهد آبدیده شوی و از افقی بلندتر به زندگی بنگری. هرچند باید در نظر داشت که شرایط سخت می‌تواند اثر عکس هم داشته باشد و از همه چیز بیزارت کند و در قعر دره یاس رهایت؛ اما مسلما در شرایط بحران نمی‌توان بی عمل بود. در شرایط غیر عادی تو «مجبور» به تصمیم گرفتن می‌شوی. مجبور می‌شوی یا راه رشد را انتخاب کنی و یا راه افول را. مگر انسان قرار است چند سال روی زمین عمر کند که بخواهد برایش خودش را از این شرایط سخت دور نگه دارد؟ و خود را از تجربه این چالش‌ها محروم کند؟ حقیقت سوم این است که از اول طوفان الاقصی دارم دق می‌کنم. خانه و زندگی برادران و خواهرانم بر سرشان آوار شده، تن خونین عزیزانشان را در آغوش کشیده‌اند، همه گذشته‌ای که اندوخته بودند و آینده‌ای که در سر داشتند بر باد رفته و تو اینجا بین دانشگاه و خانه و مردم بیخیال مترو و اتوبوس و دعواهای سیاسی بی سر و ته و نهایتا قطره اشکی یا صدقه‌ای برای تسکین عذاب وجدان. کاش شما اینجا در امن و آسایش بودید و من جای شما در چادری در خان یونس یا مدرسه‌ای در طرابلس یا... هم قلبم از ناتوانی‌ام فشرده است و هم از طرفی به حالشان قبطه می‌خورم و به حال خودم افسوس. این فرصت محک زدن ایمان و عزیز کردن خودت نزد خدا و رقم زدن تاریخ و مشخص بودن وظیفه‌ای که داری. آن هم در معرکه‌ای که اینقدر حق و باطلش مشخص است و خیالت راحت که مقابلت خبیث‌ترین دشمن انسان قرار دارد. اولش غزه بود و بعد لبنان و بعد سوریه و حتی عراق و یمن. جمهوری اسلامی ما را زیادی لوس و نازپرورده کرده. قطعا بخشی از احساسم کاذب است. یک دهم آنچه ساکنان غزه در این یکسال و چند ماه کشیدند را هم نمی‌توانستی تاب بیاوری اما نمی‌توان انکار کرد که جنگ کاتالیزور رشد است و روح دختر بیست و یک ساله‌ای که در غزه زندگی می‌کند خیلی وسیع‌تر از من. تاریخ دارد ورق می‌خورد و ما فقط می‌توانیم تماشا کنیم یا گریه یا به سر زدن و در سجاده فرو رفتن. کیلومترها دورتر از قلب تپنده حادثه. در محاصره روزمرگی و روزمرگی.  حقیقت تلخ چهارم این است که این‌ها همه حرف مفت است. خدایی که تو را در این موقعیت گذاشته می‌دانسته چه باری بر شانه‌ات بگذارد. و اگرچه رشد کردن در شرایط عادی سختی‌های خودش را دارد اما هر سختی  ارزش افزوده‌ای هم همراه خودش می آورد. و اینکه بالاخره جنگ شرایطی ویژه است و نمی‌توان همیشه در جنگ بود و مبنا را بر جنگ گذارد حتی اگر الخیر کله تحت ظل السیف. ان‌شاءالله روزی می‌رسد که ما هم ایمانمان را به محک بگذاریم و سربلند بیرون بیاییم اما مسئله این است که همین روزها و لحظه‌های معمولی هم عرصه محک خوردن ایمان است. و نمی‌توان هویت را صرفا در وجه سلبی تعریف کرد. می‌توانی این را حقیقت تلخ پنجم در نظر بگیری. نقاشی بسیجی از کاظم چلیپا؛ در تضاد بین روزمرگی و بحرانساختن هویت با غیریت سازی البته لازم است و آسان اما کافی نیست. هویت من در سرنگون کردن نظام طاغوت است. در جنگیدن با اسرائیل است. اما بعدش چه؟ بعد که خراب کردی رویش چه می‌خواهی بسازی؟ اسلام را چطور می‌خواهی اقامه کنی؟ حالا که چیزی به اسم جمهوری اسلامی ساخته‌ای می‌خواهی چکارش کنی؟ و تا به حال برای بهبودش چه کرده‌ای؟ آن وجه سلبی جالب‌تر است، حق و باطلش مشخص‌تر است. دوز معنویتش بالاتر است. رسیدنش به خدا سریع‌تر است. اما هر چه باشد دائمی نیست. چاره‌ای جز ساختن و بنا کردن در همین روزمرگی و یکنواختی و به قول نادر ابراهیمی «علیرغم شرایط شاد بودن، علیرغم شرایط مومن ماندن، علیرغم شرایط تن به فساد روح ندادن، صداقت و سلامت را حفظ کردن، سرسختانه و پیوسته جنگیدن و تسلیم دلمردگی نشدن» نداریم. «این وظیفه انسان است. انسانی که می‌داند در چه روزگاری به دنیا آمده است و در چه سرزمینی، و چه مسئولیت‌هایی را خداوند بر عهده او نهاده است». شاید تلخ‌ترین حقیقت زندگیمان. </description>
                <category>پِدِند</category>
                <author>پِدِند</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 23:14:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولد گفتمان مبارزه با استکبار</title>
                <link>https://virgool.io/@Pedend/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A8%D8%A7%D8%B1-w2s7lrotfciy</link>
                <description>۴۵ سال پیش انتشار خبر ملاقات وزیر امور خارجه دولت موقت و مشاور امنیت ملی کارتر در الجزایر در کنار سفر شاه مخلوع ایران به آمریکا همچون آتشی که به انبار باروت بیفتد یکی از مهمترین بحرانهای معاصر ایالات متحده را رقم زد. سفارت آمریکا که برای جامعه انقلابی ایران یادآور تجربیات تلخ و محلی برای توطئه علیه منافع مردم بود، به انتقام ۲۸ مرداد، ۱۶ آذر و ۱۵ خرداد به تصرف دانشجویان پیرو خط امام درآمد. این بار برخلاف هشت ماه پیش که گروههای چپ سفارت را اشغال کرده بودند، امام به حمایت از دانشجویان پرداخت و حرکت آنان را انقلاب دوم نامید. فضای داخل کشور و بین الملل تا ۴۴۴ روز بر سر ماجرای گروگانها دچار بحران بود و این اتفاق تبعاتی در پی داشت که تا امروزِ ما را هم تحت تاثیر قرار داده است.  تسخیر سفارت توجه همه جهان را به ایران و انقلاب نوپایش معطوف کرد. این بار در اوج جنگ سرد پرچم مبارزه با استکبار از طرف مدعی جدیدی غیر از چپها بلند شده بود. در واقع سیزدهم آبان اگرچه نقطه عطفی در تاریخ روابط ایران و آمریکا به شمار میرفت، اما مهمتر از آن نقطه تکوین گفتمان استکبار ستیزی انقلاب اسلامی به جای مبارزه با امپریالیسم چپ‌ها بود. آمریکا با وقوع انقلاب در ایران یکی از مهمترین همپیمانان خود در منطقه را از دست داده بود و از گسترش ایده انقلاب ایران به خارج از مرزهای آن بیم داشت. تا پیش از تسخیر سفارت دو دولت ایران و ایالات متحده به صورت کج‌دار و مریز در تعامل بودند در حالی که هر دو میدانستند این وضعیت دوامی نخواهد داشت. ایرانیان که تجربه نهضت نفت را در خاطر داشتند؛ قصد نداشتند از یک سوراخ دوبار گزیده شوند و سیزدهم آبان همان نقطه‌ای بود که به همه ثابت کرد خمینی، مصدق نیست و قرار نیست انقلاب اسلامی به سرنوشت نهضت نفت یا مشروطه دچار شود. امام با این حادثه در جهان ادبیاتی جدید حول استقلال‌خواهی و مبارزه با سلطه شکل داد که وامدار شرق و غرب نبود. در این ادبیات شیطان بزرگ یا طاغوت جای امپریالیسم را گرفته بود و مبارزه با آن در امتداد مبارزات انبیا شمرده می‌شد. ادبیاتی که توانست به مرور جای خود را پیدا کرده و جانشین گفتمان چپ در مبارزه شود. هنوز هم، با گذشت بیش از چهل سال، برخی با کوتاه بینی معلول را علت پنداشته و این اتفاق را دلیل دشمنی آمریکا با ایران میدانند. اما فاصله گرفتن از حادثه و گذر زمان هرچه بیشتر ثابت کرده که این اقدام دانشجویان به واقع &quot;انقلاب دوم&quot; بود و تحقق شعار نخست انقلاب، استقلال، چنین هزینه‌ای را می‌طلبید. امروز به نسبت سال ۱۳۵۸، بیش از چهل سال تاریخ به تجربه جهان افزوده شده و با انتشار اسناد لانه جاسوسی و با وجود تجربه عراق، افغانستان، بهار عربی، هفتم اکتبر و... منطق سیزدهم آبان روشنتر از سالهای قبل گشته. اکنون نه تنها مردم غرب آسیا بلکه حتی دانشجویان هاروارد و کلمبیا دریافته‌اند که سیاست‌های خارجی آمریکا عادی و در راستای تامین منافع ملی‌اش نیست _همانطور که جنایات رژیم صهیونیستی دفاع از خود نیست_ و نمیتوان از مردمی که هدف این سیاستهای غیر عادی بوده‌اند توقع تظلم‌خواهی در چارچوب‌هایی را داشت که توسط همین سیاستگذاران ترسیم شده. منطقی که یک سال قبل هفتم اکتبر را رقم زد و امروز درگیر مبارزه‌ای تاریخ ساز با شیطان بزرگ است، امتداد همان ایده‌ای است که سیزدهم آبان را رقم زده بود. و ساختمان واقع در خیابان روزولت سابق و طالقانی امروز نمادی است که به دنیا یادآوری می‌کند سیاستهای چه کسی مانع برقراری صلح پایدار در جهان است.پ.ن: این یادداشت را ۱۳ آبان برای نشریه دانشکده نوشته بودم و یادداشت نپخته و بی سر و تهی است اما دوست داشتم اینجا هم داشته باشمش.</description>
                <category>پِدِند</category>
                <author>پِدِند</author>
                <pubDate>Fri, 10 Jan 2025 23:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>