<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پگی اولسون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Peg</link>
        <description>پگی اولسون چون بدون بها دادن رشد کرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 07:04:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798402/avatar/IB8GqN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پگی اولسون</title>
            <link>https://virgool.io/@Peg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>زندگی در ذهن</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86-tdwqgjpuwfmi</link>
                <description>به من چه که در جهان چی میگذره،به من چه جایی که زندگی میکنم چی میگذره،ذره‌ای برام اهمیت نداره.تنها چیزی که مهمه اینه که من میتونم چشمامو ببندم و برم تو خیالم.اونجا هر غیرممکنی توی زندگیم ممکنه.اونجا زندگی نزیسته منه.از خونه بیرون نمیرم؟میترسم کارای جدید انجام بدم؟هیچ تجربه‌ای ندارم؟هیچ خاطره‌ای ندارم؟کلا هیچی به هیچی؟مهم نیست،حتی یذره.من همه‌ی اینارو توی ذهنم دارم،انبوهی از خاطره انبوهی از تجربه انبوهی از تمام کارهایی که نکردم.دو انتخاب دارم یا تا ابد بترسم که نکنه به چیزایی که فکر میکنم نرسم یا اینکه بپذیرم دنیای من توی سر منه.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Mon, 13 Apr 2026 17:15:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیزیک1</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A91-g8q0cjvtpnob</link>
                <description>استاد فیزیک۱ یچیزیایی داره توضیح میده،من که نمیفهمم،رهاش کردم به حال خودش.ترم پیش فیزیک۱ رو افتادم با اینکه امتحانش آنلاین بود،بنظرتون چرا؟خودم میگم.چون امتحان دو ساعته رو توی ۱۵ یا ۲۰ دقیقه تحویل دادم و خیلی تابلو بود که تقلب کردم در نهایت هم با ۹/۹ افتادم.ریاضی۱ هم چون از استادش خوشم نمیومدم حذف کردم الان عین یه ترم یکی دارم ریاضی و فیزیک یک رو پاس می‌کنم.اصلا دلم نمی‌خواد فیزیک رو بیوفتم(فیزیکم ضعیفه و کاملا شانسی پاسش کردم تا الان)پس به خودم قول میدم هر جور شده این ترم فیزیک رو پاس کنم.منظورم از هر جور شده واقعا هر روشیه،شاید برم استادو تهدید کنم تا پاسم کنه.نمیدونم دیگه من اینجوریم،اونقدرا باهوش نیستم که بتونم خودم درسامو پاس کنم با توکل به خدا و شانس و از اینجور چیزا درسارو پاس میکنم.حالا اینا که اقراره ولی واقعا من دیگه توانایی درس خوندن ندارم اصلا اصلا نمی‌تونم درس بخونم،نمیتونمم درس خوندن رو رها کنم،به هر حال آیندم به این مربوطه،شاید هم نباشه ولی من هیچ ایده‌ای برای آیندم ندارم پس باید روشی رو دنبال کنم که بقیه آدما میکنن.کاش کنار اینا یه دلخوشی هم داشتم یا حداقل یه زندگی معمولی‌تر داشتم اصلا کاش یه مرفه بی‌درد بودم.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 15:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-a7jcp7ygbptn</link>
                <description>نصف شبی گریه کردم.سر یه سناریویی که توی ذهنم ساخته بودم،فقط کم مونده بود هق هق کنم که اونم اگه تنها بودم میکردم.یه چند روزی بود که با سیلی از نفرت و عقده و حسادت و حال بد و ناامیدی و پوچی و افکار درهم ریخته رو به رو شده بودم،هر کی هر حرفی میزد من پشتش یه داستان و خصومت شخصی پیدا میکردم و ازش ناراحت میشدم از نگاه‌ها و رفتار بقیه هم برداشتم این بود که با من مشکل دارن چی میشه الان بتوپم بهشون و حالیشون کنم که چقدر ازشون ناراحت شدم.فقط همینا نیست،از خودم متنفر شدم از همه چیم بدم میاد دوست دارم تکه تکه شم من چرا هستم اصلا؟من یه آدم بدبخت بیچاره‌ام که گیر یه مامان بابایی افتادم که این زندگی و جهان رو برام تبدیل به جهنم کردن،چرا؟چون ازم متنفرن و بنظرم حرف زدن راجع به این یه فلسفه جداگانه داره که اگه بخوام بگم خیلی تند و تیز تر از اینا باید راجبش حرف بزنم.موضوع این نیست که چرا من از خودم متنفر شدم چرا من عقده دارم چرا من حسادت میکنم چرا من به پوچی فکر میکنم و هزاران چیز دیگه که من هستم،موضوع اینه که چرا چند وقت یبار این فکرها به من هجوم میارن و لهم میکنن و تنها ضررش رو فقط خودم میبینم فقط روان منه که گاییده میشه.چرا این موضوع سفت کن شل کن داره.چرا یبار تموم نمیشه.مثلا یبار که همچین افکاری هجوم میارن به علتشون که فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که حلش کنم و تموم شه بره یا چرا یبار خودم رو راحت نمی‌کنم که به کل قضیه از ریشه حل شه.حالا در مجموعه من امشب بعد از چند روز تحمل کردن این حال گریه کردم و سبک‌تر شدم و یه لحظه حس کردم که همه چی تموم شد و برای مدتی تا قبل از این که دوباره این حال بیاد سراغم راحتم که مامانم بیدار شد و تا همین لحظه که این رو دارم مینویسم حال من رو داره داغون میکنه ای کاش بعد از گریه من میمرد تا حال خوبم ادامه دار شه نه اینکه یک بیچارگی و درماندگی دیگه بیوفته به جونم.دوست دارم در ادامه بیشتر از این رنجی که متحمل هستم بگم.فعلا شب بخیر. بخیر.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>