<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پگی اولسون</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Peg</link>
        <description>پگی اولسون چون بدون بها دادن رشد کرد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 07:50:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4798402/avatar/IB8GqN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پگی اولسون</title>
            <link>https://virgool.io/@Peg</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ای کاش</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%A7%D8%B4-ijuommvkiwo6</link>
                <description>کاش در جهانی می‌زیستم که برای لحظه‌ای آرامش نیاز به تمنا نبود.کاش  دنیای درونمان سراسر وابسته به دنیای بیرونمان نبود.امروز نه عشق حالم را خوب می‌کند نه خوش‌شانسی‌هایی که داشته‌ام.دلیلی برای حال خوب نیست،تشنه‌تر از آنم که با دو قطره آب تشنگی‌ام رفع شود.درست پس از آن شبی که فکر می‌کنی این آدم همانی هست که می‌خواهی،این شغل همانی هست که آرزویش را داری،این خانه همانی هست که همیشه می‌خواستی..همه چیز به یک باره فرو می‌ریزد و سیلی محکم واقعیت را حس می‌کنی.بیدارشو!همه‌اش خواب بود!خوشبختی برای تو محال است،تا ابد زندگی همانی هست که می‌بینی.پر از رنج و بدبختی و درد.تا ابد تنهایی،تنها بودی و تنها خواهی ماند.هیچوقت درک نخواهی شد،خیلی خوش‌شانس باشی برای دیگران عجیب نباشی و بتوانی کنارشان به زیستن ادامه دهی،در غیر این صورت تو را محکوم می‌کنند به حذف خود.و تمام این بدبختی و رنج و فلاکت را خود انسان‌ها ساخته‌اند!ما دلیل مرگ یک دیگریم.اگر می‌توانستم سفر کنم به گذشته می‌کردم،اولین کسی که ایده‌ی زیستن فراتر از غارها و سخن گفتن فراتر از دود آتش را در ذهن داشت می‌کشتم.او دلیل مرگ من است.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 13:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم2</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%852-ldnaxkl02cyu</link>
                <description>حس میکنم گوشه رینگم و دارم مشت می‌خورم،مشتایی که خودم به خودم می‌زنم.درد داره.دیدن اینکه حرفم هم این مشت‌هارو می‌بینه دردش رو بیشتر می‌کنه.زندگی من یه سیرکه و منم دلقکی‌ام که روی بند راه میره.همه منو می‌بینن و به من می‌خندن.من براشون یک آدم عادی نیستم،یه دلقکم.خوشحالم که مثل قدیما چند وقت یبار حالم بد نمی‌شه،اصلا چم بود اون موقعه؟چرا هر چند وقت یبار حالم بد می‌شد؟دوست داشتم هزاربار شکست عشقی می‌خوردم ولی با خانوادم مشکلی نداشتم.بنظرم این جالب نیست که وقتی به دوازده سالگیم فکر می‌کنم این خاطره یادم بیاد که لب پنجره اتاقم ایستادم و به این فکر می‌کنم که اگه از اینجا بپرم می‌میرم؟باید از پشت بپرم یا رو به رو؟خیلی به خودکشی فکر می‌کردم،تا چند سال بعدشم همچنان وضع ادامه داشت.آخرین بار هم ۱۷ سالگیم شب امتحان نهایی فیزیک بود.البته بعد از یه مدت طولانی این فکر اومد سراغم.خیلی زیر فشار امتحانات بودم فکر کنم.تصمیم گرفتم زنده بمونم.چرا؟میترسم از اینکه فکرای تو سرمو(خودکشی)عملی کنم؟یا امید دارم به زندگی؟آره فکر می‌کنم امید دارم.همیشه منتظرم یه اتفاق عین معجزه بیوفته و من دیگه اون آدم سابق نباشم.می‌دونم نمی‌افته‌ها ولی دوست دارم فکر کنم می‌افته.ولی راستش هنوزم یه وقتایی راجع به مرگ کنجکاو میشم.اینجا که چیزی نبود شاید اونجا باشه.حالم خوبه‌.خیلی بهتر از چند سال پیشم.یعنی کاملا خوبم.کمتر سردرگمم.قبلا خیلی بابت کوچک‌ترین اتفاقاتی که توی زندگیم می‌افتاد خودم رو سرزنش و تنبیه می‌کردم.مثلا چرا اونجا این حرفو زدم چرا با این،این مدلی رفتار کردم و از این قبیل.الان دیگه اینکارو نمی‌کنم یا خیلی خیلی کمتر می‌کنم.واقعیتش خیلی زود همه چی یادم میره!اول فکر می‌کردم راجع به مطالب درسی این مدلیم بعد دیدم نه انگاری حافظم عوض شده،خودش یه سری اتفاقات و احساسات رو دیلیت می‌کنه.وقتی بدنم داره این کار رو انجام میده حتما درسته،حتما برای محافظت از منه.پاپیچش نمی‌شم.بصورت مبهم هر چی بین منو بقیه میگذره رو به خاطر دارم،مثل این میمونه که با طناب گره دار به بقیه وصلم،که گره هر کدوم متفاوته وقتی بخوام باهاشون ارتباط بگیرم از گره‌ها میرم بالا و یادم میاد با این رابطم چه مدلی بوده.هر چی گره بیشتر رابطه عمیق‌تر.استرس درس و مدرسه در دبیرستان باعث شد یه بیخیالی عظیمی خیمه بزنه توی زندگی من.توی کل زندگیم.بعضی‌ها بابتش بهم حسودی میکنن.ویژگی خوبیه بعضی وقتا خیلی کمکم میکنه.یه سری چیز‌ها باعث شدن توی زندگیم دیگه هیچی برای خودم نخوام،دقیق نمی‌دونم چه چیزهایی باعث شدن،ولی می‌دونم دیگه هیچی برای خودم نمی‌خوام!وقتی اصرار به داشتن چیزی می‌کنم و می‌خوان بهم بدنش پسش می‌زنم!دیگه نمی‌خوامش،دیره.شما باید ذهن من رو می‌خوندید و می‌دونستید که ممکنه یه روزی اینو بخوام و از قبل بهم می‌دادینش.وقتی هم چیزی که می‌خواستم یکهو بدون این که کنترل قبول کردن و نکردنش دست من باشه میاد تو زندگیم،ازش بیزار می‌شم.تا وقتی که بتونم از خودم دورش کنم بهش نفرت می‌ورزم.چون اینجوریم که مگه نمی‌دونستید من لایق هیچی نیستم؟چرا اینو بهم دادید.(کاش یه زن خوشگل و خوش‌اندام و تقریبا قد بلند داشتم)</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 13:00:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوهر آیندم</title>
                <link>https://virgool.io/Benevis/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%85-k1vfmihphnqu</link>
                <description>من دوست دارم صبح از تخت خواب دو نفرمون بلند شم،برم برات صبحانه درست کنم منتظر بمونم توهم بیدار شی بیای پای میز صبحانه بهت صبح بخیر بگم یکم قربون صدقت برم بعد هم با عشق صبحانه بخوریم.از اینکه شوهر داشته باشم خیلی خوشم میاد،از اینکه یه خانواده داشته باشم که خودم انتخابش کردم.من دوست دارم زن کسی باشم به فکر کسی باشم براش شام و نهار درست کنم،صبحانه هم که قبل تر درست کردم.دوست دارم شاغل باشم کارمند یه جایی با حقوق بالا شوهرمم یه شغل ازاد داشته باشه.برای هم زندگی کنیم.شبامون باهم بگذره با صحبت کردن با محبت کردن با دوست داشتن هم دیگه.آخ چقدر این رویا شیرینه.دوست دارم هم دمم باشی،میخوام قلبم برات بتپه،تند تند.یا دوست دارم گاهی نفسم هام تند تند به تنت بخوره اون طور که تو دوست داری.دوست دارم خودم رو تمام و کمال وقف تو کنم البته هر وقت که دلم بخواد.هیچ وقت بهت خیانت نمیکنم توهم هیچوقت نکن.دوست دارم توی زندگی فقط یه قول بهم بدی و تا ابد بهش عمل کنی اینکه باهام مهربون باشی.حالا فهمیدم این امیدم به زندگی از کجا میاد،از فکر کردن به این رویا به این رویای شیرین.آخه بقیه آدما جز این دیگه چی میخوان توی زندگیشون.این تمام چیزیه که ادم توی زندگیش باید بخواد فهم من از تمام این رویا یک چیزه،آرامش.بعدتر هم که زیاد هم رو کشف کردیم و حوصلمون سر رفت یه بچه میسازیم.این زندگی تکمیله.شوهر عزیزم لطفا زودتر بیا.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 16:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشگاه1</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%871-kla0l9ueavqv</link>
                <description>سلام.درسامو نخوندم،مشقامو ننوشتم.عذاب وجدان دارم بابتش.آخه هیچوقت نمی‌خونم،یعنی از یه بازه‌ای به بعد این مدلی شدم.دیگه نه خوندم نه یاد گرفتم.خودمم دقیقا نمی‌دونم چی شد که این بلا سرم اومد.بله بلا،دسته کمی از بلا نداره این اتفاق.تو‌ یه گروهی که اصلا هیچ کدوم از اون آدما رو نمیشناسم گفتم از دانشگاه بدم میومدم که جنگ شد و مجازی شد حس میکنم دنیا حول محور من میچرخه بعد یکی ازم پرسید مگه مجبوری؟آخه چه سوالیه،اگه مجبور نبودم که دانشگاه نمیرفتم.خیلی‌ها هم از زندگی متنفرن ولی کسی ازشون نمیپرسه مگه مجبوری زندگی کنی.چرا این سوالو ازم پرسید.مگه چقدر عجیبه یکی از دانشگاه بدش بیاد و بره دانشگاه؟!این عکس بالا رو میبینید،یه همچین حس بدی دارم انگار یه چشم،یه حس جاندار،یه جانور شرور و بزرگ یه چیز شبیه به اینا افتاده دنبالم و دیگه هیچ چیز امن نیست.به خانوادم نگاه میکنم،باید این هیولای شرور و منفی که افتاده دنبالم رو ازشون مخفی کنم باید بریزم تو خودم هیچکس نباید بفهمه همچین چیزی دنبال منه.چرا بعضی وقتا سعی میکنم بقیه رو بخندوم.خندوندن هم مثل تایید میمونه،دوست دارم بقیه تاییدم کنن دوست دارم آدما دوستم داشته باشن.ناراحتم،چرا اینجوری باهام حرف زد؟چرا گفت مگه مجبوری بری.آخه تهشم باهام بد حرف زد گفت تو درست میگی.چرا انقدر حق به جانب؟!مگه چقدر این مسئله که ینفر از دانشگاه بدش میاد بزرگ و مهمه که اون آدم در برابر این مسئله با من اینطوری حرف زد.خیلی بدم اومد.یعنی الان اون خیلی حالیشه و من یه عقب موندم،قطعا اون همچین حسی داره.مثلا با خودش افسوس میخوره زیر لب میگه نچ نچ و بعد به خودش میباله که چقدر همیشه انتخاب درستی تو زندگیش داره و هی هر جا نشست این داستانو تعریف میکنه که«توی یه گروه یه شخص ناشناس گفت از دانشگاه بدش میاد و دانشگاه میره چقدر احمقه طرف!بنظرم آدم اگه دانشگاه میره باید با علاقه باشه باید درساشو بخونه عین من باشه» اگه سناریو اینطوری باشه احتمالا یه رشته‌ی چرت توی یه دانشگاه در و پیت درس میخونه.وگرنه اینقدر حق به جانب نمیومد با من اینطوری حرف بزنه و این حسو به من بده.اگه دانشجو یه دانشگاه خوب بود اگه اهل تحصیل بود اول اینکه این مدلی حرف نمیزد دوم اینکه یه همدردی میکرد یعنی قبلش فکر میکرد و ازم میپرسید که چرا بدم میاد مثلا؟!نکنه ترمای اولم که از دانشگاه بدم میاد؟یا میپرسید رشته‌م چیه،شاید خیلی تو این رشته بهم سخت میگذره.هیچی نپرسید چون اصلا فکر نکرد،چون آدم باهوشی نبود،کم عقل و عقب مانده و جهان سومی بود.یا یه سناریو دیگه هم ممکنه بشینه پیش بقیه و بگه«تو یه گروه بودم یکی گفت از دانشگاه بدش میاد خب آخه مگه مجبورت کردن بری دانشگاه خب بشین مثل ما کار کن چهارتا چیز یاد بگیر وقتتم اونجا تلف نکن من نرفتم دانشگاه چون میدونستم برم کار کنم بهتره»و در عین حال کل زندگیش رو داره غبطه میخوره که چرا تلاش نکرده وارد کنکور بشه و ای وای که چه اشتباه مهلکی مرتکب شده.ولی احتمال این سناریو خیلی کمه حتی احتمال قبلی هم کمه.احتمالا یه دانشجو یا فارغ‌التحصیل از یه دانشگاه و یه رشته‌ی معمولی بوده.و کل این ماجرا ربط داره به شخصیتش بعضی از آدما حق به جانبن بعضیا فکر نمیکنن،یا اینکه مثل ما فکر نمیکنن،همیشه که بقیه نمیتونن مطابق میل ما رفتار کنن،بر خلاف میل ما رفتار میکنن ماهم برای اینکه اذیت نشیم باید باهاشون کنار بیایم،سازش کنیم.البته همیشه نه بعضی وقتا.الان هم این آدمه آسیبی به من نزد مطابق میلم نبود فقط.ولی لعنتی هیولا شرور و منفی رو انداخت به جونم.که البته یه تلنگری هم بود برام الان دارم به این فکر میکنم که جدی جدی باید درس بخونم.یه ریاضی۱ حذف کردم یه ترم عقب افتادم باید هواسم باشه این ترم هیچ درسی رو نیوفتم.برام امیدوار باشید.هم امیدوار باشید این ترم همه واحدامو پاس کنم هم اینکه بتونم هویت خودمو پیدا کن.لطفا لطفا برام امیدوار باشید.مرسی ازتون.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Mon, 20 Apr 2026 11:41:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو در پارادوکس من</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D9%88%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86-teqylwvgolqe</link>
                <description>شاید اگه راجع بهت بنویسم کمتر توی فکرام پرسه بزنی.عین یه رهگذر عین یه پرنده عین یه مزاحم هر وقت که بخوای سر و کلت پیدا میشه تو ذهنم٬شکایتی ندارم بابتش هستی دیگه.یه پرسه‌زن توی ذهنم.تو روحتم خبر نداره که من بهت فکر می‌کنم از همین متنفرم از اینکه تو در طول ۳۰ روز هم به من فکر نمیکنی ولی من در۲۴ ساعت حداقل یبار به تو فکر میکنم.«تو»؟اصلا کی هستی؟من تا حالا یبارم ندیدمت٬دوست ندارم دیگه هم ببینمت.چیز خاص و عجیبی هم بین ما نبوده ولی نمیدونم چرا از فکرم بیرون نمیری انگاری تسخیرم کردی که یروزم تو رو از یادم نبرم.دلم میخواد بدونم تاحالا راجع به من فکر کردی٬دلم میخواد بدونم من توی ذهن تو چه شکلیم٬تو که تو ذهن من قشنگی.من عاشقت نیستم یعنی کلا هیچ رومنسی باهات نداشتم..اره یادمه یبار یه چرت و پرتایی بهت گفتم ولی بچگی کردم در واقع خودت شروعش کردی و باعث شدی یه چرت و پرتایی بگم.نمیدونم چرا بهت فکر میکنم نمیدونم چرا با اینکه برگشتی پست زدم نمیدونم ازت چی میخوام.تو از من چی میخوای؟چرا باز برگشتی به زندگی و ذهنم؟اه٬متنفرم از اینکه من اولویت سی‌ام تو نبودم ولی تو تو پنج‌تای اولم بودی بابت این دلم میخواد یه ضریه‌ی محکم بهت بزنم٬یه ضربه‌ی روانی.چرا انقدر تو خوابم میای؟چرا وقتی برام سوال شده بود که چته اومدی تو خوابمو گفتی چته٬همنقدر راحت.اصلا راجع به من همه چیز برای تو همنقدر راحت بوده.کثافت.نمیدونم چرا دلم میخواد با تو حرف بزنم فقط تو.دلم میخواد با هم یه سفر بریم شب باشه کنار اتیش باشیم و با هم حرف بزنیم حتی به این فکر میکنم که باهام شوخی میکنی حرصمو در میاری منم بهت میخندم چون خوشم میاد از کارات.ما فقط دوست معمولی بودیم اگه فراتر از دوست بودیم فرقی داشت تو وضعیت الان؟بعید میدونم.البته اینو بگم من هیچ فکر عاشقانه‌ای با تو ندارم یعنی حالم بهم میخوره راجع به خودم و خودت از این فکرا بکنم.ولی در عین حال به این فکر میکنم که ممکنه ما یه جایی باهم برخوردی داشته باشیم؟بعد ببینیم چقدر باهم خوبیم بعد هم باهم وارد رابطه بشیم خیلی برام مهم نیست یه دوستی معمولی باشه یا یه رابطه عاشقانه فقط با تو باشه تجربت بکنم و تو ببینی که من چقدر خوب و باحالم.بعدم خودم به مرور رابطم با تو هر مدلی که هست رو  کمرنگ بکنم و تبدیل بشیم به دوتا غریبه همه‌ی اینام من کرده باشم توهم اصلا مهم نیستی باید مطیع امر من باشی.ولی خب تو انقدرام ادم مهمی نیستی تو زندگیم انقدرام بهت فکر نمیکنم فقط هرازگاهی عین یه مزاحم میای میون باقی افکارم خودتو تحمیل میکنی به من باعث میشی بهت فکر کنم.تو ادم بدبختی هستی که همیشه اولین مشت رو خودت به خودت میزنی اگه واقع‌گرایانه و منطقی بهت فکر کنم ازت بدم میاد برای همین هم همیشه سعی میکنم تو رو از خودم دور نگه دارم تا تصویر واضح و درستی ازت یادم نباشه که بتونم ازت به عنوان یه دوست خوب یاد کنم.نمیدونم چرا تو رو افسانه‌ای میکنم‌.شاید چون ادمایی شبیه تو گذشته کمن.دوست دارم یه روز برینم بهت باهات بحث کنم و در انتها بهت بگم کون لقت و پروندتو برای همیشه ببندم.میترسم که یه روز این کارو باهات بکنم اخه تو دوست بدی نبودی برام من فقط از این ناراحتم که چرا اونقدری که تو برای من ارزشمند بودی من برای تو نبودم.دوست دارم بیای بگی بودم.بگی همونقدر که تو برام مهمی منم برای تو هستم(میدونم در رفتارم یک دهم اینو بهت نشون ندادم٬تو راست میگفتی حرف و عملم یکی نیست).من منتظر میمونم بیای این حرفارو بهم بگی.نمیدونم شاید به عنوان یه دوست دوست دارم تاکید میکنم به عنوان یه دوست.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sat, 18 Apr 2026 11:35:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوهرم را بدهید</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D8%B4%D9%88%D9%87%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DB%8C%D8%AF-foe0qzxyhiuw</link>
                <description>من عاشق شوهر آیندمم،اصلا من عاشق شوهر هستم ماهیت شوهر رو دوست دارم یه آدمی که برای همیشه داریش همیشه کنارته انگار نیمه‌ی دیگه‌ای از خودته مهمتر اینکه خودتم اونو انتخاب میکنی.آخه شما بگید چی از این بهتر؟من به شوهر که فکر میکنم خر کیف میشم،خیلی رویایه،یه آدمی که همیشه کنارمه همیشه دارمش کنارش میخوابم براش آشپزی میکنم میتونم خاطره‌هاشو بشنوم یا شاید رازاشو بشنوم میتونیم هر وقت که خواستیم باهام سکس کنیم یه همسفر دارم یکیو دارم که اگه یه روز خواستم برم بیرون با خودم ببرمش میشه ساعت‌ها باهم حرف زد بدون اینکه نگران گذشتن زمان باشی و هزاران مزایا دیگه که احتمالا وقتی ازدواج کنم اونارو میفهمم واقعا عاشق ازدواجم عاشق شوهرم.من شوهر میخوام.حیف شد که آدم مناسب خودم رو ندارم و حتی اگه داشتم نمی‌تونستم باهاش ازدواج کنم چون بنظر مامان بابام من کصخلم و احتمالا تصمیم خوبی نیست که الان ازدواج کنم بازم حیف.ولی خب اگه الان هم کیس مورد نظر رو داشتم و هم کمتر کصخل بودم عالی میشد چون احتمالا الان سر خونه زندگیم بودم و داشتم از حضور همسرم در زندگیم لذت میبردم چقدر رویای شیرینیه شوهر داشتم هر روز صبح کنار یه آدمی بیدار شدن که میدونی قراره کلی ماجراها و کلی خاطره‌ها و کلی ارتباط‌های جنسی داشته باشید خیلی خیلی  دوست دارم تجربه کنم دوست دارم هر چی زودتربزرگ شم و ازدواج کنم با یه مرد خوب که کلی دوسم دارهم و </description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 15:57:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند بحث کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AD%D8%AB-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-z6kapr0avmvf</link>
                <description>برچسب.از اینکه خودم به خودم برچسب بزنم بدم میاد،مثلا از اینکه بگم من فمنیستم،من نیهیلیستم بدم میاد.از آدمایی هم که ادعا میکنن یه چیزی هستن ولی واقعا اون نیستن بدم میاد!من تا زمانی که مطلقا و بصورت صد در صدی چیزی نباشم نمی‌تونم راجع به چیزی ادعایی بکنم،بعد چجور یه سری آدم میان و ادعا میکنن چیزی هستن که نیستن و تازه راجع بهش موضع گیری هم میکنن،بسه بابا بیا پایین سرمون درد گرفت.اینکه بصورت پی در پی ویدیو‌های شیما کاتوزیان رو دنبال میکنی معنیش این نیست که فمنیستی!ابله!امید.من خیلی انسان امیدواری هستم.شاید در پست‌های قبل راجع به ناامیدی حرف زدم ولی دروغ گفتم!اون یه حس آنی بوده که بهم دست داد.اولین لحظه‌ای که احساس ناامیدی دارم یه چراغی روشن میشه که نمیدونم کجاست ولی میتونم حسش کنم و اون لحظست که میفهمم من ناامید ناپذیرم.من فقط در یک مورد خودم رو خیلی ناامید کردم و نمیتونم منکرش بشم اونم مبحث کنکور بود.که ریدم توش.ولی بعدش خودمو قانع کردم که حتما حکمتی توش بوده که من به اون چیزی که میخواستم نرسیدم.عشق.من عاشق عشقم و به عشق خیلی بها میدم.من بین هر دو راهی که باشم عشق رو انتخاب میکنم.مثلا عشق یا ثروت؟عشق.اگه بدونم فرصتی برای عشق و عاشق شدن دارم حاضرم سالها منتظر بمونم بدون اینکه هیچ کار دیگه‌ای بکنم،عشق تنها چیزیه که میتونی پاش بمونی و براش بسوزی و تنها چیزیه که تو رو زنده‌تر از هر زمان دیگه‌ای نگه میداره.روی ثروت و علم و موفقیتت کنترل داری یا حتی اگه کنترل نداشته باشی و از دستشون بدی بازم میتونی با تلاش کردن بدستشون بیاری.ولی عشق اینشکلی نیست تو هیچ قدرت و کنترلی روش نداری اگه از دستش بدی دیگه دادی.مشخصه که هیچ روش و فرمولی برای رسیدن بهش نداری,همینشم جذابه.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2026 14:35:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیزیک1</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D9%81%DB%8C%D8%B2%DB%8C%DA%A91-g8q0cjvtpnob</link>
                <description>استاد فیزیک۱ یچیزیایی داره توضیح میده،من که نمیفهمم،رهاش کردم به حال خودش.ترم پیش فیزیک۱ رو افتادم با اینکه امتحانش آنلاین بود،بنظرتون چرا؟خودم میگم.چون امتحان دو ساعته رو توی ۱۵ یا ۲۰ دقیقه تحویل دادم و خیلی تابلو بود که تقلب کردم در نهایت هم با ۹/۹ افتادم.ریاضی۱ هم چون از استادش خوشم نمیومدم حذف کردم الان عین یه ترم یکی دارم ریاضی و فیزیک یک رو پاس می‌کنم.اصلا دلم نمی‌خواد فیزیک رو بیوفتم(فیزیکم ضعیفه و کاملا شانسی پاسش کردم تا الان)پس به خودم قول میدم هر جور شده این ترم فیزیک رو پاس کنم.منظورم از هر جور شده واقعا هر روشیه،شاید برم استادو تهدید کنم تا پاسم کنه.نمیدونم دیگه من اینجوریم،اونقدرا باهوش نیستم که بتونم خودم درسامو پاس کنم با توکل به خدا و شانس و از اینجور چیزا درسارو پاس میکنم.حالا اینا که اقراره ولی واقعا من دیگه توانایی درس خوندن ندارم اصلا اصلا نمی‌تونم درس بخونم،نمیتونمم درس خوندن رو رها کنم،به هر حال آیندم به این مربوطه،شاید هم نباشه ولی من هیچ ایده‌ای برای آیندم ندارم پس باید روشی رو دنبال کنم که بقیه آدما میکنن.کاش کنار اینا یه دلخوشی هم داشتم یا حداقل یه زندگی معمولی‌تر داشتم اصلا کاش یه مرفه بی‌درد بودم.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 15:34:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم</title>
                <link>https://virgool.io/@Peg/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-a7jcp7ygbptn</link>
                <description>نصف شبی گریه کردم.سر یه سناریویی که توی ذهنم ساخته بودم،فقط کم مونده بود هق هق کنم که اونم اگه تنها بودم میکردم.یه چند روزی بود که با سیلی از نفرت و عقده و حسادت و حال بد و ناامیدی و پوچی و افکار درهم ریخته رو به رو شده بودم،هر کی هر حرفی میزد من پشتش یه داستان و خصومت شخصی پیدا میکردم و ازش ناراحت میشدم از نگاه‌ها و رفتار بقیه هم برداشتم این بود که با من مشکل دارن چی میشه الان بتوپم بهشون و حالیشون کنم که چقدر ازشون ناراحت شدم.فقط همینا نیست،از خودم متنفر شدم از همه چیم بدم میاد دوست دارم تکه تکه شم من چرا هستم اصلا؟من یه آدم بدبخت بیچاره‌ام که گیر یه مامان بابایی افتادم که این زندگی و جهان رو برام تبدیل به جهنم کردن،چرا؟چون ازم متنفرن و بنظرم حرف زدن راجع به این یه فلسفه جداگانه داره که اگه بخوام بگم خیلی تند و تیز تر از اینا باید راجبش حرف بزنم.موضوع این نیست که چرا من از خودم متنفر شدم چرا من عقده دارم چرا من حسادت میکنم چرا من به پوچی فکر میکنم و هزاران چیز دیگه که من هستم،موضوع اینه که چرا چند وقت یبار این فکرها به من هجوم میارن و لهم میکنن و تنها ضررش رو فقط خودم میبینم فقط روان منه که گاییده میشه.چرا این موضوع سفت کن شل کن داره.چرا یبار تموم نمیشه.مثلا یبار که همچین افکاری هجوم میارن به علتشون که فکر میکنم به نتیجه نمیرسم که حلش کنم و تموم شه بره یا چرا یبار خودم رو راحت نمی‌کنم که به کل قضیه از ریشه حل شه.حالا در مجموعه من امشب بعد از چند روز تحمل کردن این حال گریه کردم و سبک‌تر شدم و یه لحظه حس کردم که همه چی تموم شد و برای مدتی تا قبل از این که دوباره این حال بیاد سراغم راحتم که مامانم بیدار شد و تا همین لحظه که این رو دارم مینویسم حال من رو داره داغون میکنه ای کاش بعد از گریه من میمرد تا حال خوبم ادامه دار شه نه اینکه یک بیچارگی و درماندگی دیگه بیوفته به جونم.دوست دارم در ادامه بیشتر از این رنجی که متحمل هستم بگم.فعلا شب بخیر. بخیر.</description>
                <category>پگی اولسون</category>
                <author>پگی اولسون</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>