<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پسرک و ماه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@PesarakVaMah</link>
        <description>مجموعه داستان های من</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 14:52:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/812686/avatar/tv1JCG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پسرک و ماه</title>
            <link>https://virgool.io/@PesarakVaMah</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و من ، ماه و جزیره (4)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-4-mxrhgcxaqmqk</link>
                <description>سعی کردم بلند شم و بایستم. تقریبا تمام دریا روشن شده بود، نور شدیدی به سطح دریا می خورد و انعکاسی زیبایی رو شکل داده بود. ماهی ها هم همراه با ماه به روی آب اومدن و شروع کردن به پریدن از روی آب ، انگار تازه مهمونیشون شروع شده بود. ماهی هایی با رنگ ها و اندازه های مختلف. غرق نگاه به ماه و جشن و سرور ماهی ها بودم که امواج ریزی نگاهمو به خودش جلب کرد. انگار یه چیزی نا آشنا از دور به سرعت داشت نزدیک میشد. ترسیدم با خودم گفتم نکنه کوسه باشه، اما روی کمرش بالی نداشت که خیلی توی چشم باشه، تازه داشت خیالم راحت میشد که ناگهان اوج گرفت و پرش زد به بالای سرم و اونور تیکه قایق نجات پایین اومد. یکی از زیباترین آبزی هایی(آب‌بازسانان) بود که در طول عمرم دیده بودم. حدود 2 متر طول داشت با پوستی براق بدون پولک به رنگ آبی، شبیه دلفین بود ولی خیلی زیبا تر، وقتی نور ماه به بدنش برخورد میکرد پوستش حالت شیشه ای به خودش میگرفت. و انعکاس زیبای از نور ماه بر بدنش نمایان میشد. به چهره مهربون و خندونش میخورد بی آزار باشه . وقتی پرید پشت سرم دور زد اومد کنارم و یکم با ماهی های دیگه دور تنه قایق شنا و بازی گوشی کردن . باز مطمعن نبودم گوشت خوار نباشه ولی برای ارتباط گیری بیشتر سعی کردم یه خوراکی براش پرت کنم تا شاید بخوره و رابطمون دوستانه تر بشه که متاسفانه چیز بدرد بخوری که مطمعن باشم اگر بندازم میخوره و حروم نمیشه مثل نون های ظهر پیدا نکردم. سعی کردم با لبخند و چهره باز دوستی خودمو بهش برسونم ولی خب انگار گشنگی زیاد، خون از دست دادن و تنهایی داشت باعث میشد عقلمم از دست بدم اخه کی با حیوونی که اصلا نمیدونه چیه چی میخوره با لبخند طرح دوستی میریزه . یکم برایش دست تکون دادم آب به سمتش پاشیدم و سعی کردم دستمو یه جوری ببرم سمتش، تو دلمم میترسیدم که دستمو گاز بگیره ولی چون شبیه دلفین بود یکم خیالم راحت بود. از طرفی انگار اونم یه موجود جدید دیده بود که زندست ولی شنا نمی کنه و روی یه تیکه جسم شناوره. فک کنم منم برای اون حسابی جالب و قابل کنجکاوی بودم که ازم دور نمیشد. در آخر بعد از نیم ساعت کش و قوس و تردید بالاخره دستمو دراز کردم و کشیدم به سرش. خیلی حس بی نظیری داشت پوست خیلی نرم و صیقلی آدم دوست داشت بقلش کنه و ساعت ها به همراهش سواری کنه، تو همین فکرا بودم که سرشو تکون داد یه لحظه قلبم اومد تو دهنم، ولی دیدم داره تکون میخوره و خوشش اومده. یواش یواش اومد جلوتر و سعی کرد خودشو به من نزدیک تر کنه ، منم از خدا خواسته سعی میکردم بیشتر ارتباط بگیرم. از توی یکی از پک ها فیله مرغ رو برداشتم و نصف کردم نصفشو برایش انداختم قبل اینکه به زیر آب بره بلعیدش نصف دیگشو هم خودم خوردم انگار داشت مهمونی تکمیل میشد. خیلی بیشتر از قبل با هم دوست شده بودیم. و تمام شبو با آب بازی و هر کاری که میشد سپری کردیم...</description>
                <category>پسرک و ماه</category>
                <author>پسرک و ماه</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jul 2022 21:23:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و من ، ماه و جزیره (3)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/me-and-i-the-moon3-yitcr64xmnd1</link>
                <description>هوا حسابی تاریک شده بود و چشمم جایی رو درست نمی دید، صدای موج دریا که به خودی خود تو شرایط عادی دلنشینه با توجه به وضعیت من به ترسناک تر شدن محیط خیلی کمک می کرد. انگار آدم وقتی تنهاست و از چیزی شناختی نداره شروع میکنه به ترسیدن و تاریکی هم باعث میشه آدم شناختشو نسبت به محیط اطراف از دست بده و شاید این ندونستنه که آدمو ترسو میکنه!!!سعی می کردم تا جایی که میتونم بهتر ببینم و چیزایی که جمع کرده بودمو کنار خودم نگه دارم و از طناب برای نگه داریشون بهتر استفاده کنم. همینطور موج میومد و منو با خودش به اینورو اونور میبرد و عملا کاری از دست من ساخته نبود فکر میکردم مثل تو فیلما قسمت شب زود می گذره و من خوابم میبره و وقتی به هوش میام دم ساحل از خواب بیدارم میشم. ولی انگار ساعت ایستاده بود و زمان جلو نمیرفت!تو همین فکر ها بودم که یکدفعه نور زیادی نگاهمو متوجه خودش کرد اولش هیچ درکی نداشتم از چیزی که می دیدم ذهنم همه جا میرفت اما منسجم نمیشد، طولی نکشید که یکی از زیبا ترین و باشکوه ترین لحظات عمرم خلق شد. اون ماه بود که داشت طلوع می کرد. انگاری که از زیر دریا به سمت بی کران داشت اوج میگرفت. هرچه بالا تر می رفت محیط روشن تر میشد و زیبایی های ماه نمایان تر میشد بازتابش در سطح دریا هم قابی بی نظیر از زیباترین نقاشی ها خلق کرده بود.ماه که کامل طلوع کرد و قرص کاملش قابل دیدن بود من دیگه تنها نبودم انرژی در درونم شکل گرفته بود که قابل وصف نیست. دیدن ماه آرامشی بهم داد که دیگه دلم نمی خواست شب تموم بشه، فقط میخواستم خیره بشم به ماه و به هیچ چیزی فکر نکنم تا صبح بشه.</description>
                <category>پسرک و ماه</category>
                <author>پسرک و ماه</author>
                <pubDate>Mon, 02 Aug 2021 19:05:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و من ، ماه و جزیره (2)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/meandmethemoon2-vnnmoxusjpah</link>
                <description>آفتاب شدیدی روی دریا افتاده بود، و از شدت گرمای زیادی که به پشتم میخورد در حالت بیهوشی حال بی قراری داشتم، مدت زیادی گذشته بود و من روی آب شناور بودم بخاطر عذابی که آفتاب به بدنم میداد و شدت آفتاب سوخته شدن پشتم، یواش یواش هوشیاریمو به دست آوردم. اولش درست متوجه نبودم کیم؟ کجام؟ دارم چکار میکنم؟ چشمم درست جایی رو نمی دید! چند بار پشت سر هم پلک زدم و متوجه شدم که روی یک تیکه از قایق نجات افتادم. یه تیکه پلاستیک فشرده با لبه های گرد نارنجی رنگ که درست و دقیق از قسمت پیچ شده به قایق جدا شده بود، طول زیادی نداشت تقریبا نصف قدم بود اما نسبت به ارتفاع و چگالی کمش از آب منو به راحتی روی آب چند ساعتی شناور نگه داشته بود. برگشتم تا آسمونو ببینم و رد داغی رو دنبال کنم که یکدفعه پهلوم شروع کرد به تیر کشیدن! یه تیکه  از پیچ ها توی پهلوم فرو رفته بود. هنوز گیج بودم، هوشیاریمو به دست آورده بودم اما گیج میزدم سعی کردم ذهنمو خالی کنم و روی آخرین لحظاتی که می تونم به یاد بیارم تمرکز کنم. سطح دریا تقریبا خالی بود. غیر از منو این تیکه پلاستیک نارنجی و چندتا جلیقه نجات چیز دیگه ای به چشم نمی خورد. البته دیدم محدود بود و بخاطر زخمی که داشتم نمی تونستم تکون بخورم، از طرفی هم گرمای آفتاب امونمو بریده بود. هرچه زود تر باید فکری میکردم. درکی از عمق زخمم نداشتم اما میدونستم که جدا کردن بدنم از پیچ میتونه باعث خونریزی شدید بشه و منم طبیعتا وسط این دریای بی خاکو علف کاری ازم بر نمیاد. 10 دقیقه گذشت و آفتاب دیگه مرز کلافگی رو در من رد کرده بود اما هنوز کاری ازم بر نمی امد. تکون خوردم که بتونم از زاویه های دیگه دورمو برسی کنم که دوباره درد شدیدی پهلومو گرفت، اینبار شدت درد و کلافگی که آفتاب ایجاد کرده بود باعث شد آدرنالین خونم ترشح بشه زانو هامو جوری بند کردم که لیز نخوره و با یک حرکت دوتا دستمو گذاشتم روی تخته پلاستیکی و جوری هولش دادم که قسمت بالایی رفت زیر آب و خودمم ازش جدا شدم و از پشت افتادم توی دریا.داد بلندی زدم و متوجه شدم که کنارم روی سطح دریا حسابی خونی شده سریع دستمو گذاشتم روی زخم و یه دستی شنا کردم به سمت جلیقه ها همشونو جمع کردم برگشتم به سمت تخته که دیدم دو تا چمدون شیک یکی چرم مشکی و اون یکی قهوه ای روی آب شناوره . چندتا شی دیگه هم دور تر دیده میشد. اول باید زخممو رسیدگی میکردم سعی کردم بشینم روی تخته و با یکی از جلیقه ها از عرض دور کمرمو ببندم تا روی زخمم حسابی سفت بشه خدارو شکر خیلی عمیق نبود. با دست سطح آب دریارو کنار زدم تا با تخته به سمت چمدون ها برم. با دوتا جلیقه ی دیگه برای خودم کلاه درست کردم جوری بالای سرم  و پشت گردم بستمشون که کمترین نور آفتاب به بدنم بخوره حدودا بعد از یک ساعت هرچی که دور ورم بودو جمع کردم. دوتا چمدون یه لنگه کفش یدونه پارچه پرچم تبلیغاتی یه تیکه طناب که از میله های محافظ کنده شده بود و یدونه کیف اداری چرم. چمدون هارو که روی آب نمی تونستم باز کنم و تقریبا بقیشونم چیز بدرد بخوری نبودن با تیکه طنابه و بند کفش سعی کردم همرو بهم وصل کنم تا موج دریا از هم جداشون نکنه.یکم ترسیده بودم ، کمی آشفته با آینده ای مبهم با خودم فکر میکردم تا اینجا که واضح بود از الان به بعدشو چکار کنم؟ یواش یواش داشت گرسنم میشد! خبری از خشکی نبود غذا هم که هیچی! حتی نمی دونستم به کدوم سمت برم بیشتر بی تحرک بودم و با امواج دریا هم مسیر شده بودم. زیاد فکر میکردم سریع همه چیز از ذهنم میگذشت و دنبال یه راهی بودم تا اوضاع رو مدیریت کنم. بلاخره گرسنگی بر من چیره شد. راهی نداشتم جز دلبستن به چمدون ها به ظاهرشون که نمی خورد چیز خوردنی توشون باشه بیشتر میخورد پر ادکلنو کمر بندو اینجور چیزا باشن.چمدون مشکیو کامل گشتم و همون طور که حدس میزدم چیز خوردنی پیدا نشد بعد سراغ چمدون قهوه ای رفتم خدارو شکر زیپ وسطو که آروم باز کردم دیدم به پک های خوردنی که تو کشتی بهمون میدادن رحم نکرده و  4 ، 5 تارو توش جا داده! سریع یکی از پک هارو اوردم بیرون، پک ها حاوی یک عدد موز یک نصفه نون گرد یک تیکه فیله مرغ خشک شده، سس و اندکی سیب زمینی آبپز پوست نکنده بود همینطور یه لیوان آب میوه که سطحش پلمپ شده بود. یادمه با فونت و دیزاین پک ها توی کشتی زیاد حال نکرده بودم اما گشنگی نکشیده بودم که دیزاین از یادم بره!!!سریع مرغو در اوردم و زدم تو سس و شروع کردم به خوردن حالا با چه حالتی؟ یه پام از تخته آویزون بود همینطور آب میمود روی همه چی با یه دست پکو نگه داشته بودم اون یکی پام لای وسایل قفل شده بود!به خودم اومدم دیدم چقدر تشنمه. اما نمی تونستم همه ی ذخایر غذاییمو یک جا بخورم از طرفیم اگر پلمپ آب میوه رو باز میکردم باید تا تهشو میخوردم چون یه یخچال ساید بای ساید روی یه زمین صاف دم دستم نبود! همین که توی این تکون تکون ها روی خودم نمی ریختمش برده بودم. برای نون ها یه نقشه داشتم و جلوی خودمو گرفتم و نخوردمشون. با خودم گفتم یه حرکت خیلی آینده نگرانه میزنم و نون هارو خرد میکنمو میریزم رو سطح دریا صبر می کنم ماهی ها که اومدم نون هارو بخورن یه چندتاشونو میگیرم. نون دوتا پک اول رو خرد کردمو ریختم اما انقدر ماهی نیمود که موج نونارو برد. اینبار نونای دوتا پک بعدیو جوری ریختم که بتونم کنترل کنم و نزارم موج با خودش ببرتشون اما بعد از یک ساعت بازم خبری نشد! داشتم نا امید میشدم که سرو کله چند تا ماهی پیدا شد اومدن خیلی راحت نون هارو خوردنو من حتی نمی دونستم چکار باید بکنم فقط تا اینجاشو آینده نگری کرده بودم! خلاصه صاف صاف تو چشام نگاه کردنو نون هامو خوردنو رفتن...دیگه داشت آفتاب غروب میکرد و من هنوز به اوضاع مسلط نبودم ، نگرانیم هم خیلی بیشتر شده بود چون تو شب دید کمتری داشتم و شرایط به کل سختو سختر میشد...تا اینجای داستان به نظرتون چطور بود؟ به نظرتون از این به بعد چه اتفاقی میوفته؟ حتما نظرتون رو برای من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>پسرک و ماه</category>
                <author>پسرک و ماه</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 21:04:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و من ، ماه و جزیره (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@PesarakVaMah/meandmethemoon1-p8dwjc4shkvl</link>
                <description>از زندگی روزمره خسته شده بودم، از زندگی ماشینی ، همش کار همش سر های تو گوشی ، مطالب بی محتوا تو فضای مجازی ، تلاش های تکراری از آدم هایی که از خودشون فاصله گرفته بودن از جامعه ای که تکلیفش با خودش مشخص نبود، با خودم گفتم بسه دیگه باید خودمو از این دایره تکرار بیرون بکشم باید پامو فراتر بذارم باید تجربه های جدید کسب کنم، باید نگاهمو به زندگی عوض کنم.حسابی برنامه ریزی کردم بی گدار به آب نزدم و یه برنامه کامل برای سال بعد چیدم.  قرار شد ماهانه بخشی از حقوقم را کنار بذارم ،میتونستم تا سال بعد پول بلیط و هزینه سفر با کشتی به استرالیا را جمع کنم. قصد داشتم طبیعت بومی استرالیا رو ببینم و تجربه های جدید کسب کنم و کلا 2 هفته ای رو اونجا بگذرونم.بلاخره 12 ماه سپری شد و وقت رفتن فرا رسید. دو دل بودم که با خودم گوشی موبایل ببرم یا نه و به این نتیجه رسیدم که واقعا بهش نیاز دارم ، برای استفاده از نقشه، گرفتن عکس و همینطور بعضی از اپلیکیشن های مورد نیاز  . دقیقا 8 صبح بود که بعد از سپری کردن مراحل مورد نیاز سوار کشتی شدم. کشتی زیاد مجللی نبود اما واقعا ارتفاع زیادی از آب داشت و اگر از بالا به دریا نگاه میکردی حس عجیب پرش بهت دست میداد. البته برای هر کسی تجربه اولش فرق میکنه اما برای من حسی شبیه به حیرت به همراه کمی ترس داشت.داخل کشتی صندلی ها مثل قطار تندرو کنار هم چیده شده بودند، و در طول سفر خبری از اتاق خصوصی نبود. بیشتر شبیه کشتی باربری بود که بخشی از طبقه های بالایی اش را تغییر کاربری داده بودند و یا برای هردو منظور ساخته شده بود، اما در کل تجربه لذت بخشی داشت، همینطور معاشرت با آدم های مختلف از نژاد و زبان های مختلف در یک سالن بسیار بزرگ مملو از صندلی در کنار هم.بین هر دو ردیف صندلی، فضای باز نسبتا زیادی بود که بچه ها باهم در اون بین بازی میکردن. بچه هایی از هر رنگو نژاد، با اینکه زبون همو نمی فهمیدن اما به هر روشی باهم ارتباط برقرار میکردن و با شادی سعی میکردن در کنار هم یه جوری وقت خودشونو بگذرونن و از کنار هم بودن لذت ببرن. انگاری وقتی انسان ها به دنیا میان باهم مشکلی ندارن و بذر این دلگیری ها ، دشمنی ها و برتری دانستن های احمقانه همگی به مرور در ذهن آدم ها آبیاری میشه و روز به روز همراه قد کشیدن ما رشد میکنه. البته در اون میان بعضی از کودکان هم بودن که باهم گروه تشکیل داده بودن و از ورود بقیه کودکان به جمع خودشون جلوگیری میکردن، اگرچه تعدادشون زیاد نبود ولی کسی چه میدونه شاید بذر بیزاری در بعضی ها زود تر کاشته می شود. در اون میان کودکی 5 الا 6 ساله با موهای قهوه ای روشن که خرگوشی بسته شده بود و با چشم های عسلی، داشت عقب عقب میومد که یک دفعه کنار صندلی من خورد زمین، سریع از جام پا شدم بلندش کردم و با خنده، کاری کردم که فکر گریه به سرش نزنه تا اومدم یه بوس از لپش بکنم سریع با خنده در رفت تو بقل مامانش، مامانش هم به زبون خودش که انگلیسی نبود ولی برای یکی از کشور های اروپایی بود سعی کرد با لبخند از من تشکر کنه، منم با اشاره و لبخند جوابشو دادم، تا اومدم دست کنم تو جیبم و یه شکلات به دختر کوچولو بدم یادم افتاد که الان چندیدن کوچولو دیگه داره بهمون نگاه میکنه و حتما دل اون ها هم از اون شکلات میخواد. رفتم از کافی شاپ و سالن پذیرایی بالا یه بسته شکلات بخرم که یک دفعه صدای آژیر خطر بلند شد و از پشت بلند گو به چند زبان اعلام خطر کرد ،و همینطور مدام تکرار می شد که به سمت قایق های استراری بروید. کشتی به مشکل فنی بر خورده و حتما از تمامی سالن ها فاصله بگیرید، منم با شنیدن این خبر به جای رفتن به سمت قایق ها سریع برگشتم به سمت سالن اصلی تا کمک کنم یه وقت بچه ها تو دست پای این هیاهو گیر نکنن، اما تا رسیدم دیدم بیشتر سالن خالی شده و تقریبا همه به سمت قایق ها رفتن، پس بدون هیچ حرکت اضافه ای منم خودمو سریع رسوندم به سمت قایق های نجات. هوا بسیار بارونی بود و صدای پرنده ها و پرش ماهی ها به بیرون از آب فضا رو پر کرده بود. آرامش خاصی تو محیط بیرون بود و اگر اون اتفاق نیفتاده بود بی شک یکی از لذت بخش ترین صدا هایی بود که میشد شنید اما این آرامش با هیاهو و ترس مردم آمیخته شده بود و فضا رو به سمت دلگیر تری برده بود.قرار شد ابتدا با حفظ آرامش کودکان و افراد مسن سوار قایق ها شوند اما طولی نکشید که اعلام شد خرابی فنی کشتی دروغ بوده و کشتی مورد حمله دزدان قرار گرفته. و از همه خواسته شد همکاری کنند تا آسیبی نبینن و به طبقه ای که اعلام میشد بروند. طبق چیزی که توی سایت فروش بلیط خونده بودم حدودا یک ساعت بیشتر برای رسیدن به استرالیا باقی نمانده بود با خودم گفتم چی می شد این یک ساعت آخر هم در آرامش سپری میشد. جمعیت به سمت طبقه مورد نظر در حال حرکت بودند که ناگهان صدای تیراندازی شنیده شد و دوباره غوغای جمعیت ترسیده شروع شد و البته این بار خیلی شدید تر، در همین بین افرادی سلاح به دست وارد محوطه بیرون شدن و با تیر هوایی سعی به آروم کردم اوضاع داشتن ، اما اوضاع آروم که نشد هیچ باعث شد مردم بد تر پخشو پلا بشن و با سرعت به اینورو اون ور برن منم مثل ماست وایساده بودم و فقط نگاه میکردم ... تو همین شلوغیا بود که تنه یه نفر به سرعت به من خورد و چون تقریبا پشت من نرده باز شده بود برای پرتاب قایق ها، به به دریا پرتاب شدم، یک، دو ،سه، چهار... ثانیه ها میگذشت و من فقط دستو پا میزدم ، سعی به فریاد داشتم اما صدا به اون بالا نمی رسید تازه اگر هم می رسید توی اون غلغله کسی متوجه صدای من نمی شد، سی و یک ،سی دو، سی سه... و مدام با خودم می گفتم ول کن رها کن خودتو، دست از تلاش بردار  الان تموم میشه و مدام با خودم در جنگ تسلیم شدن و ادامه دادن بودم، شصتو یک شصتو دو شصتو سه... و یکدفعه همه چی سیاه شد...
تا اینجای داستان به نظرتون چطور بود؟ حتما نظرتون رو برای من به اشتراک بذارید.</description>
                <category>پسرک و ماه</category>
                <author>پسرک و ماه</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 02:28:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من و من ، ماه و جزیره</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/meandmethemoon-mumbasje4j07</link>
                <description>درست ساعت ۸ صبح بود که چشمام با صدای زنگ هشدار گوشی موبایلم به زور باز شد؛ نگاهم به سقف آبی آسمانی اتاقم افتاد؛ ناگهان لبخندی همراه با خوشحالی که هنوز نفهمیده بودم چرا بر لبانم نقش بست. تو همین فکر بودم که باران شدیدی از پنجره کنار تختم نگاهمو جلب کرد. باران معمولی نبود انگار همه چیز را با خود داشت می شست. باز دوباره صدای هشدار گوشی موبایلم به صدا در آمد، دلم میخواست مثل ساعت های هشدار فیلم های صامت بزنمش تو دیوار تا مزاحم شنیدن صدای بارون نشود. اما مگه اون گوشی موبایل چه گناهی کرده بود غیر از سرویسی که من خودم تنظیم کرده بودم؟ کار اضافه ای نکرده بود تازه قطع کردن صدای هشدار که خیلی راحت تر از خسارت زدن به وسایل خودم بود. دوتا تخم مرغ زدم تو ماهیتابه تا آماده بشه رفتم دستو صورتمو بشورم . تا اومدم دمپایی رو بپوشم پام لیز خورد  چشام سیاهی رفت. چشامو که باز کردم دیدم از   روی تخت افتادم ...اه هههههه داشتم خواب میدیدم ، پس بگو چرا دیدن یه سقف معمولی انقدر خوشحالم کرد . چون درست ۶ ماهه که یه سقف درستو حسابی ندیدم و توی این جزیره لعنتی گیر افتادم، نه دیگه نمی خوام پاشم میخوام بازم بخوابم شاید دوباره ادامه خوابمو دیدم.... دلم تنگ شده خیلیییی...برای آدما برای شلوغی برای تکنولوژی برای ماشین ها و برای هر چیزی که روزها ست نمی توانم ببینمشون، انگار نمی خواد خوابم ببره، چاره ای ندارم مجبورم مثل 183 روز پیش تاب بیارم و دست از تلاش بر ندارم.شاید براتون سوال بشه که من اینجا چکار میکنم؟ و باید بگم که همه چی از ۴,۳۹۲ ساعت پیش شروع شد...تا اینجای داستان به نظرتون چطور بود؟ حتما نظرتون رو برای من به اشتراک بذارید</description>
                <category>پسرک و ماه</category>
                <author>پسرک و ماه</author>
                <pubDate>Fri, 16 Apr 2021 00:59:23 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>