<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پینوکیو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pinochio3</link>
        <description>بگذار پینوکیوی دروغگوی قصه ات باشم ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:38:23</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>پینوکیو</title>
            <link>https://virgool.io/@Pinochio3</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D9%85%D9%86-csgbyjsjtsez</link>
                <description>من این خنکای تابستانی را دوست دارم..نسیم خنک را دوست ترمن نسستن با تو را دوست دارم .کلماتی که به خوردم میدهی دوست ترمن از کشیدن طرح نگاهت عشق میکنم از پلک زدنت بیشترمن عطر زدن را دوست دارم عطر تو را بیشتر..خنده را دوست دارم خنده ی تو را بیشترعسل را دوست دارم .عسلی چشمانت را دوست ترو اه از آن طلایی رنگ چَشمت..پ.ن۱:تقصیر خود حضرت حق است که مستیمطراحی چشم عسلی ایده او بود...پ.ن۲:من با تو دنیایی از چالشم و همین برای تگش کافیست</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 12:52:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این همه سکوت بکجا بَرَم</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DA%A9%D8%AC%D8%A7-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D9%8E%D9%85-gpz0yhi4twhz</link>
                <description>نمیدونم درسته یا نه ولی ذهنیتم اینه که ویرگول خیلی سوت و کور شده انگاری که نویسنده‌های واقعیش از اینجا رفتنیهروزی اینجا یک پست گذاشتمو دویستا لایک گرفتم اون روز قلبم قاصدکی شد به قدری به وجد اومدم که عنوان شدنی نیست..البته که طی یک حرکت پستمو پاک کردمحالا پشیمونم که چرا نزاشتم بمونه هرچی باشه یادم میاورد اینجا هم طرفدارای خودشو داشتهدرهرحال اینجام با یه روز نویس دیگهاز اون روزو ماجراش احتمالاً یه قرنی گذشت. به قدری که دیر و دور بود‌.. احتمالاً اون رفتار از جانب کسی که با تمام قلب ستایشش میکردم زیادی سنگین و گرون بود..حالا اون اینجاست پشت رل درحالی که یک دستش فرمان را چسبیده و یک دستش تکیه گاه شانه های بی پناهم شدهدرست در یک قدمیم که نه ..در نیم قدمیم.. همین قدر نزدیک اما دور..در اغوشش درحالی که اتاقک ماشین لبریز از عطر گل شده با پخش زنده موسیقی نفس هایش.. در مسیر کافه همیشگی..نه.. همان پاتوق همیشگی..از ان مکان های دنج که میرویمو میگیم همون همیشگی لطفاً..یکجوری در لنز دوربین جایش دادم :))دوساعت بعدمن خونم درحال چیدمان گلها..مامان کلافه است و جبرش این است که اینجا خانه نیست گلسراست..««اینها همه تقصیر توست..انقدر که گل و گلدان دستم دادی»»اهمیتی نمیدهم..انقدر درگیر حرف ها و چشم هایت هستم که ذره ای حرف مامان تاثیری درحالم نداشته باشدحرف های امروزت عجیب بود..فرقش باگذشته بزرگیمان بود و احتمالاً منطق نداشته مان باشدبا جدیت جنون امیزی مقابلم در فضای کافه بار نشستیو حکم میدادی به اینده بینیدم از این میزدی که خوشبختی مان در گرو همین مهاجرت است..اینبار التماسم میکردی که همراهت شوم..از تنهایی گفتی..تو امروز برای دومین بار گریه کردی..و من با اشک های تو مردمگفتی تصمیمت را گرفتی.با خودت کنار امدی..گفتی که انتخابت هستم‌‌ و تو بالاخره این را پذیرفتیگفتی روزی به وطن برمیگردیم اما نه حالا..گفتی برویم که بسازیم ..بسازیم دنیای خودمان را.. فرزندانمان را.. نسل بعدمان راو من تنها به تو گوش کردم.. بنظرم خسته امدی حتی کمی چروکیده تر..کنار شقیقه ات چند تار سفید بچشمم امده..اه..من از پیری ات میترسم..باهمه اینها تو باز هم در دوست داشتن من شک داری..با اینکه سالهاست برایت صبر کردم..بااینکه میدانی تمام ذکر و دعای نماز هایم خودت و اینده ات بوده..کمی بی انصافی میکنی..کافه طور:))هرطور که بود امروز خواستم ذره ای انطور شود که تو میخواهی..همینچسبیدهچسبیده است</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Fri, 11 Jul 2025 20:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از یاد برده</title>
                <link>https://virgool.io/Tabagheshirvooni/%D8%A7%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87-zv63a5wpmg49</link>
                <description>همین گوشه کنارا هستم فعالیتم در جاهای دیگر اینجا را برایم کمرنگ کرده بود ..اما بازگشت همه ی ما اینجاست..من در کنار شماها رشد کردم..پروردم...ریشه کردمو تمام..بله من همین جام بابا رفته نان سنگک بگیرد و عطرش را مهمانم کند‌‌..منتظرم..سالهاست که تشنه ام از هم صحبتی با او «« ماهی بازگشته ز دریا شده ام تا تو..»»ذهنم..این ذهن مشوشم به قصد کشت خاطرات را بیادم می آورد ..پوست های پرتقال رو بخاری ..مارپله..پنج شنبه ها جمعه ها‌‌...خانه اقاباباشیشه رو پایین میکشم..او حتی من را به شهربازی برد کاری که بابا هیچوقت برایش وقت نداشت .دوست داشت من را زودتر بزرگ کند و اماده باش تحصیل .خوب یادمه اون پنجشنبه همراه نسیم تابستونیو..بهم گفت میبرتم که یه سازه قدیمیو ببینم..گفت دوستش کلید دار آنجاست..من را برد از نقش و نگار برایم گفت از معماری گفت..بی آنکه بداند خودش معماری است که سازه های قلبم را در مشت هایش داردقلبم اسیرش است..سال های زیادی است از او دور ماندم و امشب..بالاخره دیدمش..غربی تر شده شاید هم جنتلمن ..انور دنیا اساسی ساخته اش..درچشم من که زیباتر شده ..در چشم منِ عاشق..درست فکر کردید مینویسم که گریه کنم..میخوام با کلماتم ضجه بزنم برای او که جانم استان روز من را برد خانه. مشغول رامی بازی کردن شدیم..رامی را او یادم داده بود و انصاف که خوب هم بازی میکردممامان میگفت زشت است دختر نه ساله که رامی یاد بگیرداو اما می‌گفت زشت ان است که لذت بازی کارتی را تجربه نکنم ..همیشه من را به اوج برد ..به قله ها ..بعد او دیگر هیچکس نتوانست چنین لذت هایی را هدیه ام کنداما امشب درد داد ..فقط درد ..مطب رو از شوقش زودتر بستم که برم بیمارستان دوساعتی کنارش باشم ...برای اولین بار سرم داد زد.هم شوکه بودم.هم عصبی .هم میدونستم دست خودش نیست.هم ادم سکوت نبودم..اما عاشق که باشی دقیقا محال ترین کارهارو انجام میدی..سرمو انداختم پایینو اومدم بیرونتمام مسیرو پیاده برگشتم تا خوردم به پست بابامثل همیشه آغوش شد برام..میدونه این روزها دلتنگ تر از هروقت بسر میبرم ..قراره دلتنگ تر هم بشم..خدا به دادم برسد..پ.ن:در nامین سالگرد دوست داشتنت.«.دوستت دارم.».شیشه رو پایین میکشم</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Thu, 10 Jul 2025 01:14:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه اما سبز</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%85%D8%A7-%D8%B3%D8%A8%D8%B2-uztr8ihjwude</link>
                <description>اصلا دلم نمی‌خواهد که سفره ی دل باز کنم و کاسه های چه کنم چه کنم این روزهایم را برایتان ارمغان بیاورم...اصلا هیچ نگویم از ضد حال که نه ضد لحظه هایم ..هیچ نگویم از بی خوابی های چند روزه ام که خوراک را از جسم،و جان را از روحم گرفته ..اسیرم! اسیر بی هیاهویی زندگانی و خسته!خسته از از این ریتم یکنواخت..پس کی میخواهد سازش را از برای من  کوک کند نمیدانم..خسته ام و این خستگی امانم بریده..خسته و این خستگی بر پدال های دلم میفشارد و خون می کند آدمی را ، گاهی سرعت می بخشد آدمی را و گاهی..آه که چه بگویم..تصویر چه چیز را از این بومرنگ رنگین به پرده بکشانم..این هزار رنگ را یکجا به چه کس نشان دهم؟ این بی قراری ها را یکجا بکجا برم؟!آه از این همه غرور ..آه از این همه سرور.‌.مرا بس است از مهر های بطلان ..دفترم پر است..!مرا بس است! اندکی سکوت‌‌..اندکی سکون..من زندگی میخواهم..یک سبد آرزو میخواهم..آن را به من دهید..آری قوی تر از آنم که اینگونه کنار روم..شجاع تر از آنم که ترسان شوم...محکم تر از آنم که اصلا رها کنم..ریشه دارم من...در دل خاک جان دادم من..گل دادم من..اینبار اما غنچه ای در پی شکفتن دارم...اورا هم شکوفا می کنم...او را هم نفس میکنم..از الان تا یکسال آینده غنچه ی ارزوی منم ترانه میشود و از برایم می‌سراید..به امید شکفتن..به امید سبز شدنی دوباره..برای پینوکیو _و_تولد دوبارش</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Thu, 08 Aug 2024 22:58:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>#تو</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%AA%D9%88-ywqqfqodxott</link>
                <description>اینکه هوای اینطوری گرگ و میش باشه، اینکه حس پاییزو بهم القا کنه رو دوست دارم راستشو بخواید من با پاییز نفس میکشم ..انگار که دختر پاییز باشم با بودش خوشحال و نبودش که هجران است بس...البته اینکه هوای دلم پاییزیه هم بی تاثیر نیست.. اینکه هرروز ده تا برگ خشکیده بریزه تو جاده قلبم و من هی جارو بزنمشو دوست دارم ..خش خش..چه صدایی!بگذریم دیگه هندی شد..راستش خیلی اوکی نیستم یه دوست نجیب و مهربون داشتم که به تازگی از دستش دادم از اینا که تو بچگی برات حکم قهرمان قصه رو دارن.. من حتی مراسم تشییع هم نرفتم و یجورایی درسو کارو بهونه کردم .فازمم درک نکردم هیچوقت..اه من یه قهرمانو از دست دادم یه قهرمان .. دلیل فوت؟ فشار کاری .همونی که خودمم این روزها دچارش شدم ..اصلا پزشکی همینه ..هر لحظه اش میتونی کم بیاری ..جالبه نه؟بازم بگذریم..ما گذشتنو خیلی خوب بلدیم..........راستی ..قراره یه کاراکتر مهم زندگیمو باهاتون اشنا کنم یکی که قلبم واسش میتپه ...میشنوید؟ صدای قلبمو میگم.فک کنم خیلی بلنده میتونید کمش کنید..کنترل اینجاست.شما قراره با اسمه/ #تو /بشناسیدش..واسش خیلی دعا کنید و در اخر..می دانم شبی تاریک در پی است و من به چراغ نامت محتاجم#تو. شمشو اینبار شمس و پیانو و #تو</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jul 2024 14:12:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بفرمایید قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%A8%D9%81%D8%B1%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-j4gvlxnyyupk</link>
                <description>سلااام ..میدونم قرار بود پست بعدی بشه واسه ارزوهامون اما خب...نمیدانم بزرگ شده ایم یا از کوچکیمان است که اینگونه بزرگ می نماییم...روزهای قبلتر با دوستان صمیمی مان دورهمی داشتیم ان موقع ها من اف تر بودم و خب وقت بیشتری کنارشان داشتمهمگی شان خانم تر شدن و از ان دختران ده سال گذشته اثری نگذاشتند..انقدر که مثل قبل دنبال هم ندویدیم .ان دنگ سیب زمینی های تنوری را به خاکستر سپردیم.انگار همه مان یک یونیفرم بزرگ شدن احمقانه تن زده ایم که با دیروزمان توفیقش زمین تا اسمان است.حالا دیگر خودمان را مهمان قهوه و کافه های شهر می کنیم .حتی قهوه تلخ می خوریم و چه مسخره که هر بار مراقبیم لباس هایمان کثیف نشود..با این احوالات ما باز هم همانیم که بودیم..احمقانه.ابلهانه.و در نهایت صادقانهخب ما همانیم تنها از پشت میزهای مدرسه به پشت میز های گرداگرد کافه امدیم.اری ما همانیم..</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jun 2024 00:23:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عنوانش باشماست...</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B3%D8%AA-wr9r3iucxdog</link>
                <description>سلام.خیلی بی هوا امدم که بنویسم..از اکانت اول که نه خیلی شلوغ است ان را همه می شناسند اینبار از این اکانت می نویسم که گمنام تر بمانم ..حداقل فعلا ..این که چی شد و چجوری شد که اومدم اینجاشو نمیدونم گفتم که بی هوا بود ..اصلا نمیدونم از چی بگم. چطور بگم..گمم.خیلی وقته..چیزی که مشخصه اینه که قرار است مثل قبل من اینجا هیزم کلمه را قطار کنم و خب اتش زدنش با شماست.. از اتاقم بگویم؟ خیلی شلوغ است شلوغ مثل افکارم ..اصلا جا نیست پا در ان بگذارم ...این روز ها همه ناراضی اند مامان میگوید بد غذا شده ام و لوس..بابا میگوید خیلی خودخوری میکنم حق هم دارد کم استرس ندارم ..لاغرتر شدم خودم هم فهمیدم..علاوه بر اینا این پادرد لعنتی هم رهایم نمیکند مگر چند سال دارم..چندی قبلتر یک تار سفید در انبوه گیسوان مشکیم به چشم خورده بود و باز در ذهنم امد مگر چند سال دارم.تکرار تکرار تکرارعکس دارکی است همین را میگذارم.خیلی وقت است مثل قبل نیستم فاصله ی زیادی بین من الان و من سابق است..میدانی خیلی ضعیف .ناتوان . شل و ول و شکست خورده تشریف دارم ولی چیزی که دیگران میبینند خودساخته موفق باهوش زیبا مغرور ..چرند است من هیچکدامش نیستم.! تخریب؟ واقعا فکر میکنی خودم را تخریب میکنم؟ نه اینها حقیقت وجودی من است با کمی اغراق.باور کن!اما نه تو باز هم باور  نکن.دوست ندارم کسی باورم کند ...اصلا همین باورهاست که من را به اینجا کشانده ..باور انتظار می اورد ..انتظار هم سختی و وظیفه...من اهلش نیستم...خسته میشوم وقتی هرجا که میروم نقل مجلس میشوم..انتظار بالا..انتظار خیلی خیلی بالا..روح طفلکی من چقدر در این مرداب دست و پا بزند نمیدانم.خب از ارزوهایم بگویم؟ در این مدت که نبودم همه چیز عوض شده است..خواسته هایم..ارزوهایم..رنگ دیگری گرفتند.. بگذار اصلا یک پارت را به این اختصاص بدم چطور است؟دوست دارم اگر امدی و تا اینجایش را خواندی یک کتاب هدیه ام کنی در هر سبک فقط محتوا داشته باشد همین.. برایم ان پایین پایین ها یک گوشه بنویس. کنارش یک قلب یک گل نمیدانم یک چیز برایم بگذار.</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Thu, 27 Jun 2024 01:36:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به نام پدر</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-y4f9nfgfazvk</link>
                <description>مدتی قبل بابا باید می رفت تامین اجتماعی تا بیمه ام رو قطع کنه.تا خودم بتونم از سمت بیمارستان بیمه بشم.کارای اداریش که تموم شد تماس گرفت، صداش می لرزید. می گفت الان یه برگه دستمه  که میگه دیگه تحت تکفل بیمه ایِ من نیستی!لبخند زدم و گفتم خب بهتره که بابا جون از این ماه پول کمتری میدی ! بغض کرد. گفت نمی فهمی چی میگم...قطع شد هم بیمه هم تلفنپی نوشت: شده دلتون بوی کسی رو هوس کنه؟از دیشب بدجور نگران مقاله ام شدمنازک نارنجی نیستم اما بی هوا چندین بار با کابوس شنبه بیدار شدم و باز غصه خوردم و بغض قورت دادم تا خوابم ببرهدم دمای صبح بود زنگ زدم به خانه مان.مامان و بابا ،هردو سعی داشتن ارومم کنند .بابا از خاطرات و فیزیک و پلاسما و فرمول های اجق وجقش می گفت .چیزی سردر نمی آوردم اما صدایش بو داشت انگاربلعیدم و خوابیدم تا همین دقایقی پیش که زنگ زد و گفت عکس پروفایل تلگرام منو دیدی؟؟ دیدم. تصویری از من و خودشخواستم بگویم بهترین حس دنیاس بودنش... داشتنش...خواستم بگویم یک روز که بزرگ تر شدم ، بلدتر شدم، ادبیاتی ، لغاتی چیزی پیدا می کنم که بفهمانمش...همین</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Wed, 21 Sep 2022 17:04:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من یه دخترم!</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D9%85%D9%86-%DB%8C%D9%87-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-ths5bysg6tgd</link>
                <description>سلام ...اگر قرار بود این یه متن معمولی باشه ، اینطور مینوشتمش.من یه دخترم با موهای مشکی ابریشمی که بلندیش تا کمرمه.من یه دخترم که صبحش رو با سلام به شاپرکای رنگارنگ شروع میکنه. روی تختش پر از عروسکه ،  دنیاش با خرید و تیپ و رنگ و مدل موهاش و ناخناش کامل میشه.اما حقیقت اینه .من هیچکدوم از اینایی که گفتم نبودم .از زمانی که یادمه ناخن بلند دوست نداشتم اگرم یه وقتایی بلند میکردم از یه جایی به بعد بخاطر تایپ مقاله هام و ساز مورد علاقم کلا منتفی شد . من توی طلایی ترین تایم زندگیم درست زمانی که باید بچگی میکردم و غرق لاک ناخنم میبودم اونا رو از ته کوتاه میکردم. فقط گاهی اوقات در عوض کردن روحیه لاکم میتونست ایفای نقشی داشته باشه اما اینکه بخوام همه رنگشو داشته باشم و هر روز دنبال مدل و ریمو و ترمیم باشم... نه واقعا مرسی. زمانی ام که توی مهد بودم و ازم رنگ دوستداشتنیم رو میپرسیدن هرکاری میکردم نمیتونستم خودمو متقاعد کنم که مثل همه باشم و بگم صورتی (ذاتا این رنگ رو دوست نداشتم .)اکثر همبازیامم پسر بودن و این میشد که زمان بازی اگر میفتادم بجای گریه و زاری همیشه بلند میشدم و باخنده جمعش میکردم و این برای منی که اشکم دمه مشکم بود و یه زاینده رود باهاش پر میشد کار سختی بود راستیتش اینه که گریه ی یه دختر برای همبازیای پرشیطنتم تعریف نشده بود و از طرفی فکر میکردم با اشک ریختن جلوشون فقط خودمو تحقیر می کنم. من واسه اینکه ادما رو درگیر نکنم تک تک زخمامو خودم بستم .وقتای گریه واسه اینکه کسی صدامو نشنوه بالشتو گاز گرفتم. سخت ترین شبای زندگیم رو تنهایی به صبح رسوندم.تلخ ترین دردای زندگیمو بدون گفتن به مامان و بابام پشت سر گذاشتم.دنیای منو ، کتابام کامل میکنند.کفشای پاشنه بلندم هیچوقت دم خونه ردیف نیستن بلکه یه کفش آهنین می پوشم که دنبال زندگی بُدُاَم و خلاصه هرچی که میخوامو ازش بگیرم.بله من یه دخترم! رمان های عاشقانه دوست ندارم . فیلمای پرنسس و اون شاهزاده ی همواره سوار بر اسب که سر میرسه و باربی قصه رو از چنگال های تیز زندگی نجات میده هم دوست ندارم من حقیقت رو دوست دارم شایدم برای اینه که شدم پینوکیو. میدونید حقیقت چیه ؟اینکه وسط دردسر فقط بشینی و دست رو دست بزاری بلکه این شاهزاده ی دلبر قصه سربرسه اما هیچوقت روشنمون نکردن که اگر سر رسید و بدتر یه تیر زد وسط قلب شیشه ای مون چطوری زنده بمونیم و نمیریم؟  اگه این دل لامذهب شکست چطوری تیکه های شکسته اش رو از کوچه پس کوچه های نامردی پی بگیریم و بهم بچسبونیم؟ حتما که نباید با سنگ این شیشه رو شکست یه وقتایی با سکوتی ، رفتاری ، رفتنی ، حرفی ، اشکی میشکنه بالاخره، بعد هرچقدرم که با چسب بچسبونیش اثرش میمونه. اما خب تهش که چی باید بلند شد یا نه ؟ اصلا اینطوری که بهتره نور به دلتون میتابه و چروک های روحتون رو هم میبره فقط مراقب باشید که غبار نگیره دست مهربونی روش بکشین و یه وقتایی تمیزش کنین. اصلا بهش لبخند بزنین.من یه دخترم. تو اوج با سر خوردم زمین اما بازم خم به ابرو نیاوردم و از صفر شروع کردم و محکم ساختم اینبار خیلی خیلی محکم .انقدر قوی شدم که هر اتفاقی رو جهان رقم بزنه بغل میگیرم.شاید فرق اساسی که میگن اینه منِ پینوکیو با چند سال قبلم یه تفاوتایی داریم اینبار من دختر زمانم و فرزند حال . میدونم که هیچ ابری تا همیشه در مقابل مهتاب نمی ایسته و هیچ ماهی هم در حصار نمیمونه . حالا دیگه انقدر کار می کنم و سرمو شلوغ کردم که از بزرگ ترین دغدغه ها و نگرانی های زندگیم شده مرگ بیمارانم که یهو چشم باز کنم و وسط احیای قلبی باشم که یهو گوشم پر بشه از بوق های ممتد دستگاه. حالا دیگه نگرانم که نکنه فردا برم و ببینم پیرزن مهربون تخت شماره ایکس دیگه نیست نگرانم که نکنه ناامید بشه و خودش رو تسلیم کنه. من یه دخترم اما حالا دیگه خط فکریم مهمتر از خط چشممه .برام مهمه که ظهرا با ورقه های کتاب کافه ژبتو بُر بخورم و لبخند بزنم.لحظه های سکوتم پرهیاهو ترین دقایق زندگیم شدن مملو از چیزایی که دوست دارم موسیقی لایت ، صدای طبیعت و رها از هرچه هست و نیست...در بین خستگی هام.بله ،من یه دخترم!پینوشت : در آخر ممنون که بهم انگیزه ی نوشتن میدین.پذیرای هرگونه انتقاد و پیشنهاد شما هستم.حال دلتون خوش و دقایقتون دلخواه. </description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 14:33:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز من</title>
                <link>https://virgool.io/@Pinochio3/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-u9pbn2qquziy</link>
                <description>در اینجا من به سمت کتابخونه حاشیه خیابان افکارم میرم و دربین رنگین کمون کتابا و ماجراها غرق میشم امید رو لمس می کنم و ترانه ی عشق و دانایی شما رو می شنوم .واژه واژه رو می بوسم و کلمات رو به آسمون می پاشم . بله من شیفته ی کلمات شدم . کلماتی که هر چه بیشتر بر من نازل  بشند ، پیامبر وجودم بیشتر عروج می کنه . من خودم رو هم اکنون و اینجا آغاز می کنم و بهاری پر از نفس کشیدن رو به زمستون سرد قلبم هدیه میدم . من پرده های حریر وجودم را کنار زدم و اوج گرفتم و این است آغاز من...  پی نوشت:  پس این رو بدونید که هیچوقت برای ساختن و شروع کردن دیر نیست .اینم از کتابخونه ی کنج خیالم که لبریزِ نوشته های شماست.همین قدر رنگی :)</description>
                <category>پینوکیو</category>
                <author>پینوکیو</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jul 2022 18:04:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>