<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شکیبا اسکاف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Poette</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 04:59:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4799041/avatar/YVCOyo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شکیبا اسکاف</title>
            <link>https://virgool.io/@Poette</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اسنوبیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%A7%D8%B3%D9%86%D9%88%D8%A8%DB%8C%D8%B3%D9%85-zonecqbaqsvf</link>
                <description>۱۴۰۵/۰۳/۰۸یک اعتراف: بسیار پیش آمده که من اسنوب باشم.اما اسنوبیسم چیست؟پندار حدوداً دو ساله بود که به بهانه برف‌بازی رفتیم پارکی نزدیک خانه. جز ما دو کودک دیگر هم مشغول بازی بودند. بچه‌ها تکه‌های بزرگ یخ را از تونل سرسره پرتاب می‌کردند. عملا حضور پندار نزدیک سرسره خطرناک بود. از ذهنم گذشت که چه والدین بی‌خیالی دارند، کاش کمی دغدغه تربیت فرزندانشان را داشته باشند. بچه‌ها بی‌‌گفتگو فقط مشغول بازی و هیاهو بودند. کمی بعد یکیشان شروع کرد به حرف زدن. گویا آلمانی بودند. اتفاق عجیب، گفتگوی ذهنی من بود که تغییر کرد. دیدم که از ذهنم گذشت «چه بازی خلاقانه‌ای». پس از آن تجربه بارها و بارها از خودم پرسیدم چه چیزی تغییر کرد که بازی آن کودکان بی‌تربیت، تبدیل به روشی خلاقانه شد؟امروز که مقاله‌ی اسنوبیسم محمد قائد را از کتاب دفترچه خاطرات و فراموشی و مقالات دیگر می‌خواندم، فهمیدم تغییر نگرشم به رفتار کودکان یکی از هزاران باری بوده که به شیوه‌ی یک اسنوب رفتار کرده‌ام.اسنوبیسم حالتی است در شیوه‌ی ربط دادن واقعیتی عینی به تأثیرات عاطفی.محمد قائد در این مقاله مثال‌های جالبی می‌زند. مثلاً شخصی تابلوی نقاشی اثر پیکاسو را که به خیال بدل بودن، در پلکان منزلش آویخته پس از اشراف به اصل بودن تابلو، محل نصب تابلو  را به دیواری در نشیمن ارتقاء می‌دهد.در ارزش تابلو چه چیزی تغییر کرده؟ محتوا همان است که بود.اسنوبیسم به معنای تلاش برای ایجاد تمایز و احساس تفاخر از طریق تعامل با افراد خاص یا حضور در موقعیتی خاص است.احتمالاً ادامه دارد..https://t.me/My_Hand_writee</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 18:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رستاخیز</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AE%DB%8C%D8%B2-kwrnzppnita8</link>
                <description>۱۴۰۵/۰۳/۰۸پروازشدر چشمان باد می‌شکندپرنده.غُرابی از بلندترینبام زمستانتشت آفتاب رااز سکه می‌اندازد.آوایی سرد از دهان زمینبرمی‌خیزد.اینک رستاخیز.شکیبا اسکافhttps://t.me/My_Hand_writee</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:00:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-smjrig7x6gsu-smjrig7x6gsu</link>
                <description>شعررقص واژه‌‌ستبر مضراب خیالیجنون‌انگیزیاصخره‌ای کهسینه‌اشدر بلوغ گلی وحشیسرخ می‌شکافد.شعرشایدتو‌ باشیدر خاطره‌‌ای دورکه اضطراب فراموشیاز ریشه‌های درختانقابِ ماندنت رادر نم خاک می‌بافد.</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 23:10:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-imki6detotlb-imki6detotlb</link>
                <description>۱۴۰۵/۰۲/۲۶#زندگی‌نامهاگر قرار باشد زندگی‌نامه‌ام را بنویسم بی‌شک متن این زندگی‌نامه من نیستم. متن این زندگی‌نامه کشوری خواهد بود که در سال تولدم ۱۳۶۱ حدوداً ۲۳ میلیون جمعیت داشت و حالا در آستانه ۴۴ سالگیِ من، حدودا ۸۷ میلیون جمعیت. کشوری با نرخ روزافزون مهاجرت، آنهم نه مهاجرت یکی چون من که زندگی‌نامه‌اش مفت نمی‌ارزد. کسانی که اگر می‌ماندند... راستش بخشی از زندگی‌نامه‌ام حرفهایی ست که ناگزیر بجایشان چند نقطه باید گذاشت.اهمیت زندگی‌نامه‌ی من در روندی‌ست که جامعه‌ی ایران از سال ۶۱ تاکنون طی کرده و آستینمان که هر روز با پاسخی در خور از جانب دولت (حکومت) به این روند، مزین می‌شود.آموزش و پرورش هم از آن بخشهایی‌ست که در متن زندگی‌نامه‌ام قرار دارد. خانم بهرامی با آن چهره‌ی ظریف و نگاه عسلی رنگش که وقتی شوقم به ادبیات را دید، شاهنامه‌ی نفیس خانوادگی‌ش را چند روزی به من سپرد. حتی معلم عربی با مزه‌ای هم داشتم که برای تأدیب ما اگر خطا می‌کرد خودش را با خط‌کش می‌زد. معلم تاریخ هم با آن لهجه‌‌ی شیرینش هربار شیطنت می‌کردیم به ما می‌گفت:«میمون! مثل آدم باش».یادم باشد خاطره‌ی مهر صدآفرین دزدیدنم از معلم‌های ابتدایی را هم در زندگی‌نامه‌ام بنویسم.از دادگاه هم خاطره‌ای بامزه دارم. بنا به دلایلی در ۱۳ سالگی، دادگاه همدان برایم حکم رشد صادر کرد و البته قاضی خیالش راحت بود که حکم محکمی صادر کرده. چون آنقدر عاقل بودم که به جز اینکه می‌دانستم نامم چیست و چند ساله‌ام، مواد قرمه سبزی را هم که شامل لوبیا، سبزی و گوشت می‌شود را می‌شناختم. این مهمترین سوالش بود.۲۴ سال سابقه‌ی کار دولتی دارم. یکبار همان ماه‌های اول استخدام بود که از حراست نامه‌ای دریافت کردم برای صدای خنده‌هایم. بلند بود و بی‌شرمانه. حدودا پس از بیست سال کار کردن، دوبار گزینش شدم و هر دوبار معلوم شد اصلح گزینش نیستم. و حقیقتا هم درست تشخیص داده‌اند. چطور ممکن است کسی که بسیجی نیست، راهپیمایی نمی‌رود، نماز جمعه هم شرکت نمی‌کند اصلح گزینش باشد؟ گیرم که تعهد و تخصص هم داشته باشد. اینها که ملاک نیست.این زندگی‌نامه هنوز ادامه دارد. هنوز از تنگه‌ی اینترنت نگفتم که هر جا خطر دانستن چیزهای نابجا وجود داشت، دولت چون پدری مهربان، حتی فداکار، تنگه را بست تا معصومیتم به تاراج نرود.متن این زندگی‌نامه باید از جنگ بگوید و از کشوری که قبل از تولدم در جنگ بود. هنوز هم هست. باید حواسم باشد چند دهه زیستن در شرایط حساس کنونی را درست شرح دهم.دین، دانشگاه، روابط خصوصا با جنس مخالف، تبعیض‌ها، مردمی که هر روز کنارشان قدم می‌زنم و ..‌ دلایلی هستند که می‌خواهم روزی زندگی‌نامه‌ای بنویسم که متنش من نیستم.شکیبا اسکاف.</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 09:20:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودم توقع دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-pkjlizbrccal</link>
                <description>بنویسید تا در نوشته‌هایتان دوباره زاده شوید.#روزنگارنسخه‌ی اولیه داستانک جدیدم را نوشتم. تا اینجا اسمش هایپر دین است. نسخه‌ی نهایی هرچه بود همین جا با شما به اشتراک می‌گذارمش.سر کلاس [محمد شاهان کمالی] بیشتر به نیچه فکر کردم. به ابر بشر شدن. اینکه شور برای من چه معنایی دارد؟ برای رسیدن به شور حاضرم چه چیزهایی را فدا کنم؟ حرف از قربانی شدن که می‌شود یاد ابراهیم می‌افتم. اگر من ابراهیم بودم...*کمی از دفتر شعر نادر نادر پور خواندموقتی که قرص ساده و سیمین ماه رااز دور، با اشاره‌ی انگشت دست خویشچون سکه‌ای درشت به نادان نشان دهی؛او بر هلال ناخن تو خیره می‌شود.*سر کلاس [شاهین کلانتری] هم تمرین نوشتن داشتیم.من از خودم توقع دارم:با دست‌هایت عطر ریحان رابه گوش صدف‌های هزاران ساله بخوانم.تا رشته‌های نازک مواج از چشم غزلهایتبه ارتعاش تن قاصدکی در باد سلام کند.کمی هم به خواندن کاریکلماتور از پرویز شاپور و نگاه کردن به عکس‌هایش گذشت.راستی شما از خودتان چه توقعی دارید؟قول می‌دهم از نوشتن پی‌درپی توقعاتی که از خودتان دارید، شگفت‌زده خواهید شد. بنویسید. چرا که زحمتش به لذتش می‌ارزد.شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 23:10:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودکی را باید از نو نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-naeoqrwzusf8</link>
                <description>1405/02/21 مردی‌ست خالی از خودش. دشوار می‌توان گفت چند ساله، شاید با رخوتی هزار ساله. همانطور نشسته روی گارد ریل خوابش برده. دعوتش می‌کنم در خیالم. سکوت می‌کند. سکوت می‌کنم. سر راه خزینه‌ای اگر باشد رخوتت را خواهی شست. از دستهایت هزار باغ در خاطره‌ی کاهگلی شهر می‌نشانی و دلت را در شعرهای سهراب خواهی تکاند.تونل را رد می‌کنم. در آینه‌ی ماشین جامانده‌ای. پشت پلک‌های حافظه‌ام کودکیت را دوباره خواهم نوشت</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 08:40:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریبانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-tlndf3nsffce</link>
                <description>بغض فواره می‌زنداز حنجره‌ی بریده‌ی‌شعرهای وحشی.نوازنده‌ای دوره‌گردسر هر چهارراهآغاز بوسیدن رادر سوت‌سوتک پاسبانی می‌نوازدکه کودکانه تفنگش را به آغوش می‌کشد.پستچی آیه‌های شعری غمگین رابه دریچه‌های مسدودوحی می‌کند.در قرن تازهبرگ‌های سرخ درختانبه جرم اغتشاش خواب فصل‌‌هاتوقیف می‌شوند.شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 16:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Prima Facie</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/prima-facie-o1dfygxvyfev</link>
                <description>Prima Facie ۱۴۰۵/۰۲/۱۸فیلم تئاتر Prima Facieسال ساخت:۲۰۲۲کارگردان:Justin MartinIMDB:9.1یه جایی، یه زمانی، یه جوری، یه چیزایی باید تغییر کنه.این تئاتر بی‌نظیر که بصورت مونولوگ اجرا می‌شه، مخاطبین گسترده‌ای ندارد. بنابراین موضوع معرفی فیلم نیست، که اگر حوصله کنید و با جریان فیلم همراه شوید، بی‌شک مبهوت می‌شوید.تست وکیل مدافعی موفق است که جایگاهش را از سطح معمولی و حتی شاید پایین جامعه تا سطح وکلای سلطنتی انگلستان ارتقا داده. حالا که در حرفه‌اش چیره‌دست شده، طی تجربه‌ای احساسی با تعارضاتی مواجه می‌شود که قوانین مردسالارانه را در تقابل با احساس و اخلاق قرار می‌دهد.امیدوارم تماشای این هنرنمایی جذاب و منحصربفرد را از دست ندهید و مشتاق شنیدن تجربه‌ و نظر شما هستم.راستی شما متوجه کدام تعارضات در خود، اطرافیان یا جامعه‌تان هستید؟ چه تقابلی را برای مواجهه با آن پیشنهاد می‌دهید؟</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2026 15:20:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی‌نامه نویسی</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-porhxhkew2yu</link>
                <description>۱۴۰۵/۰۲/۱۵۱- من خوش شانسم که مادرم مرد پیش از آنکه بدانم چقدر برای بودنم به او مدیونم و هرگز ترس از دست دادنش را نداشتم چون خیلی زود به غم نبودنش خو گرفتم.۲- زیاد پیش می‌آید که من بمیرم و از نو زاده شوم و تولد پسرم «پندار» ژرف‌ترین اتفاقی ست که پیوسته مرا می‌زاید. ۳ـ اگر می‌شد به یازده سالگی بروم که چیزی را از آن موقع با خودم بیاورم، حتماً حیاط خانه‌ی کودکی را با آن باغچه‌ی پر گل و درخت آلبالویش، دیوارهای بلندی که همیشه چند مارمولک لابه‌لای پیچک‌هایش می‌لولیدند، حوض آبی رنگ وسط حیاط که گاهی چند ماهی سرخ هم در آن بود، صف دراز مورچه‌ها لابه‌لای اشکال هندسی موزاییک‌ها را به همراه صدای قمری‌ها با خودم می‌آوردم. ۴ـ هر وقت شکل آنقدر جهان کج و کوله می‌شود که جای خوبی برای رفتن، بودن و ادامه دادن پیدا نکنم یکی از کتابهایم را برمی‌دارم، شاید حافظ، شاملو یا قصه‌ای باشد، تا در جهانش راه بروم، بمانم بلکه مسیر تازه‌ای برای ادامه دادن بسازم. ۵ـ خیلی دلم می‌خواهد درباره‌ی حسادت بنویسم، ولی می‌ترسم آنقدر مرا بشناسی که بفهمی بیشتر از همیشه وقتی حسود می‌شوم که خودم را با دیگری مقایسه کنم یا به کار دیگران سرک بکشم.شکیبا اسکافک بکشم.</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 14:50:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حوصله‌ی جنگل</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-%D8%A7%D8%B4-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84-dkhnuupkbfta</link>
                <description>ولی نگفت دیگر روشن نمی‌شود. دوباره. چندباره. تلاش بیهوده. روشن نشد.گفته بود:- نیم‌سوز شده خانم، تو راه می‌مونی.این جماعت را باور نداشت، از توی آینه به خودش نگاه می‌کند.-باور... به کی؟زهرخندی از گوشه‌ی لبش.- حتی به خودت.بار دیگر پیام‌هایش را می‌خواند. تکرار یک اتفاق. حبس شده در دیوارهای خودساخته._ تقصیر خودته. دنبال دردسری.هفده دقیقه بعد از نیمه شب. درست در نقطه‌ی کور جنگل. چه کار می‌توانست بکند؟ با این ابوطیاره چه کار می‌شد کرد؟ چند کیلومتر پیاده گز کرده بود مگر جایی موبایل آنتن بدهد، یا احدالناسی پیدا شود. تلاشِ بی‌فرجام. بی‌فایده سوئیچ را می‌چرخاند. روشن نمی‌شود._ کاش لال شده بودی، کاش لال شده بودی. چیو می‌خواستی ثابت کنی؟کلافه چشمانش را می‌بندد تمام مشاجره‌اش با سردبیر را مرور می‌کند._من به این چرندیات پول نمی دم. کلیشه‌ ست، به درد چاپ نمی‌خوره.شب. جنگل، تنهایی. هر کدام یک تنه وهم بودند و حالا ... علاج در وانهادگی ست. صدای وهم در استخوان سینه‌اش می‌کوبد. پیاده می‌شود. خنکای نسیم مرداد ماه نفسش را آرامتر می‌کند.چشم می‌دوزد به شبِ جنگل. مبهوت میان درختان، راه باز می‌کند. انگار در خواب. کولی‌وش. پچ پچ برگ درختان و گاهی صدایی از دوردست‌. دهانش به خمیازه باز می‌شود. حاج عمو قصه‌اش را شروع می‌کند._هوا تاریک بود. دخترک رفت به جنگل. دلش می‌خواست راز جنگل رو ببینه.پسر کدخدا گفته بود: «راز جنگل تو یه غار، وسط جنگله. هوا که تاریک بشه، خودشو نشون می‌ده» دخترک می‌رهبه سمت غار.میانه‌ی جنگل. انبوه درختان. دوراهیِ ماندن و رفتن. هیاهوی اشباح. تهی بودن در شبِ ابهام. نیازِ آویختن به ریسمانِ دوام. پیش رفتنْ علاجِ کرختیِ پاها.حاج عمو صدایش را پیچ و تاب می‌دهد. بچه‌ها ترسشان را می‌برند زیر پتو. ترس از لای خنده‌شان می‌‌زند بیرون._ دخترک به جایی می‌رسه که می‌تونه غار رو ببینه. می‌خواد کمی استراحت کنه که یه صدایی می‌گه:«اینجا چکار میکنی؟»هرچه دیگران حاج عمو را نصیحت می‌کنند بچه‌ها را نترساند، به خرجش نمی‌رود. چشمهای ترسیده‌ی بچه‌ها قبراق‌ترش می‌کند._ دخترک می‌گه:«می‌خوام برم تو غار، دنبال راز جنگلم»، «نُچ، به این سادگیام نیس». «تو می‌تونی کمکم کنی؟»، «باید قلبتو بدی به جنگل». دخترک گفت:«هیچ وقت. اصلاً برمی‌گردم»،«نمی‌تونی، دیگه دیره. تو الآن داری با راز جنگل حرف می‌زنی».قصه‌ی حاج عمو تمام می‌شود._بعد از اون دیگه هیچ کی دخترک رو ندید، فقط هرسال همون موقع، ابرا، بالای سر جنگل به شکل دخترکی می‌شن که قلبش سوراخه. بالا رفتیم ماست بود، پایین اومدیم دوغ بود، قصه‌ی ما دروغ بود.با هر قدم قصه‌ی دیگری از بیخ درخت‌ها بیرون می‌کشد، از شعله‌اش خاطره‌ای روشن می‌شود‌. تکرار هر خاطره در کوچه‌ای بن بست. خیمه‌شب‌بازیِ سایه‌ها بر تن سکوت. و جنگل است که راهبری می‌کند شب را و تردید پاها را. پنجه‌ی وهم کلبه‌ای می‌سازد آنسوتر. روشنی چراغی از لای درزهای کلبه. چیزی از مچ پایش می‌رسد به عمق جانش. شیهه‌ی اسبی که تازیانه می‌خورد. قصه‌های حاج عمو پر از جن و پری بود. دختر شاه پریان، پیرزن‌ِهای کوتوله، پاهای سُم دار، موهای نارنجی._ به هر شکلی درمیان، بیشتر شبیه پیرزنها.درد و وهم در هیبت زنی نزدیک می‌شود. سنگینی تنش روی قوزک پا. گریز ممکن نیست._ نابلدی. پات پیچ خورده، بزار کمکت کنمجادوی جنگل هم اگر باشد، علاج وانهادن است.پیرزن ترسِ چشمانش را خوانده است._ این وقت سال مردم زیاد هوس جنگل گردی می‌کنن. بخت آوردت اینجا دختر. بودن کسایی که نعششون پیدا شده، دستت رو بده به من.دستان زن را می‌چسبد. سنگینی تنش را بلند می‌کند، پای سالمش جورِ جفتِ رنجور را می‌کشد. مطیعْ خودش را تا کلبه می‌کشاند. رمه‌ای بی چوپان را ماند که از گرگ پناه می‌برد به آغلی تازه.زبانش باز می‌شود به پرسیدن._ شما اینجا تنها زندگی می‌کنی؟_ نطقت وا شد، خیال کردم الکنی.سوالش بی‌جواب مانده. پیرزن مشغول کاریست.انتظار غافلگیری دارد. پیرزن دود شود. لشگر دیوان مقابلش خنجر بکشد. پیرزن اما وهم نیست، جادو نیست. کلبه همان‌قدر ساده‌ست که انتظار می‌رود. هوا گرم است. مگسی سمج دور تا دور می‌چرخد. پیرزن آنقدر نُقلی‌ست که انگار از قصه آمده، رشته‌ی پنبه‌های بافته‌اش از کنار گوشها به بازوانش می‌رسد. صورت گردش چروکهای زیادی برداشته. تیله‌ی چشمانش می‌درخشد. پیداست در جوانی گیس گلابتونی بوده، خیل عشاق زیر پاهایش. یاس‌های ریزِ پیراهنش حوصله‌ی زن سالخورده‌ای را ماند که به تماشای روزگارِ پشتِ سر نشسته است.با سینی چای می‌نشیند کنار دختر. دشواریِ حرکاتش به کهولت خیال می‌ماند تا خشکی مفاصل._ هنوز باورم نمی‌شه، کسی اینجا زندگی کنه، انگار روح دیده باشم.تیر از چله رها شده بود. ترسید پیرزن دلخور شود. کاش نمی‌گفت. از خنده‌ی پیرزن کمی آرام می‌شود._ حق داری. اما تو دختر، این وقت شب تک و تنها اینجا .چکار می‌کنی؟ خدا رحمش اومده بلایی سرت نیومدشبیه مادر جنگل بود، خواب هم اگر باشد از آن خوابهای اساطیری ست. لابد حوا ست که به اغوای وسوسه‌ای هبوط کرده در تن جنگل._ یه چیزایی برای روزنامه می‌نویسم. هیچ ایده‌ای به ذهنم نمی‌رسید، سردبیر هرچی سوژه‌ داشتم رد کرد، ایده‌ی نوشتن از طبیعت بکر به ذهنم رسید که سر از اینجا درآوردم و حالا ماشینم خاموش شده. اونم کجا؟ نقطه‌ی کور. گوشیم یه خطم آنتن نداشت.از گوشه‌ی چشمْ پیرزن را دید می‌زند، چایش را می‌نوشد و با مستی آن‌ همه وهم جانش سنگین می‌شود._ شما چی زیاد میایین اینجا؟چشمان شوخ پیرزن، درخشش رازی ست در تاریکی.کنجکاو به پیرزن نگاه می‌کند._قصه‌ش مفصله، تو هم خسته‌ای. رختخواب پهن کنم بخوابی‌. باید یه فکری برای پات بکنیم.ضماد زردچوبه و تخم‌ مرغ درست می‌کند. چلوار کهنه‌ای از صندوق گوشه‌ی اتاق بیرون می‌کشد. خبره در جراندن پارچه._ یواش پاتو صاف کن، بذار یه نگاه بهش بندازم.بالشی زیر پایش می‌گذارد. پینه‌ی دستان چروکیده‌اش، پای دختر را وارسی می‌کند.دخترکی ده‌ساله در عمارتی قجری پابرهنه، موهای ژولیده‌ش را کنار می‌زند و با ترکه‌‌ای نازک درختی را ادب می‌کند._ مگه نگفتم نیا بیرون؟ بی‌تربیت..آقات گفته بمون تو پستو، جیکت در نیادصدای مشاجره از پله‌های عمارت._ ...ارباب رحم کن، ارباب التماست می‌کنم.... اربابناله‌ی مرد زیر تازیانه‌ی خشمِ ارباب خفه می‌شود_ بندازش بیرون پدرسوخته روترکه از دستان دخترک می‌افتد، به سمت پدر می‌دود.ضماد آماده می‌شود، پارچه را زیر پای دختر می‌گذارد.گرمای خزینه مطبوع است، زنی خوب تنش را کیسه می‌کشد. در مسیر بازگشت پدر را می‌بیند که می‌خواهد چیزی به او بگوید. همراهانش مانع می‌شوند. واپسین دیدار. پدر در رویاهایش نهیبی بر لب دارد.خبره در بستن پای دختر، پارچه را دور پایش می پیچد.زنی صورتش را بند می‌اندازد، دخترکان می‌رقصند، اتاق دم‌کرده از گرمای تن رقصندگان._ خیلی جدی نیست، استراحت کنی زود خوب می‌شی.برمی‌خیزد. با حوصله‌ای پیر تا اتاق می‌خرامد. بالشت و لحافی به دختر می‌دهد. چند دانه‌ مرواریدِ کوچک نشسته بر کهنگیِ مخملِ لحاف.زنها کِل می‌کشند. ارباب هفتاد سالگیش را به حجله می‌برد. دخترک می‌لرزد. خرگوشی کنج قفس در انتظار شکارچی. شیرِ پیر با هراسِ شکار، التهابش بیشتر می‌شود. نگاهش دخترک را می‌درد.پزشک لحاف را روی تن نخیفش می‌کشد با لهجه‌ی ارمنی‌ش حالیِ ارباب می‌کند که خون زیادی از دختر رفته. نیاز به استراحت و مدارا دارد.دخترک لقمه‌ی دندان‌گیری ست و ارباب دوام نسلش را از او طلب می‌کند. بعد از یک هفته‌ که دندان روی جگر می‌گذارد، روز از نو و گیر افتادنِ خرگوش گوشه‌ی دندانِ شیر از نو.دراز می‌کشد توی رختخوابی که پیرزن پهن کرده. همه جا بوی چوب می‍اید و درخت. صدای سم اسبان از پسِ تاریخ می‌رسد تا پشت در کلبه. این درختان راز قرن‌ها را در سینه دارند. چشمهای جنگل فصل به فصل، تاریخ این سرزمین را ورق زده است. تازیانه را از کنار کلبه بر می‌دارد. پیرزن با نگاهش راه را نشان می‌دهد. به درختی می‌رسد که پیرمردی هفتاد ساله را به اسبی بسته‌اند. تازیانه‌اش را به صورت پیرمرد می‌زند. پیرمرد می‌خندد. ریش‌هایش بلند می‌شود. تازیانه را می‌تازاند. شیهه‌ی اسب از گلوی پیرمرد شنیده می‌شود. اندام اسب بزرگ می‌شود. پاهایش تنومندتر از تنه‌ی کهن‌سال‌ترین درختان جنگل. پیرمرد کوچک می‌شود. آنقدر کوچک که حشره‌ای چسبیده بر یال اسب. خون اسب را می‌مکد. از تن اسب صدای شیهه بلند می‌شود. از تکان‌ سم اسب حشره‌ای پیر سقوط می‌کند...._ بیدار شدی؟ خواب می‌دیدی یا از درد پات ناله می‌کردی؟پیرزن را به جا‌ می‌آورد. رویای تازیانه زدن پیرمردِ سوار بر اسب هم._ چای دم کردم صبحانه‌ت رو خوردی، پانسمان پات رو عوض کنم. شوهرم ظهر که بیاد کمکت می‌کنه...سکوت کلبه، هیاهوی جنگل را آهسته آهسته رج می‌زند. هجوم تصویر درختان از چشمان پنجره، مجال پرواز خیال می‌شود. به پیرزن نگاه می‌کند که سلانه سلانه از کلبه بیرون می‌رود._ مامان منم یکی از این لحافا داره.زمستان است، راه درازی آمده‌اند. هیزم‌ها نم کشیده‌. تلاش باغبان برای گرم کردن کلبه بی‌فایده است._ خانم‌ جان باید طاقت بیاری، راه زیادی اومدیم. لباسهات همه خیسه، اگه از دست ارباب جون سالم به در ببری، از سرما می‌میری. باید لباسات رو خشک کنیم، منم باید برگردم وگرنه شک می‌کنن. اگه تا حالا بو نبرده باشن.تمام مدتی که باغبان رفته، تلاش می‌کند کلبه را بچیند، گرم کند. جایی برای ماندن. هر طور شده باید دوام بیاورد. آمدن باغبان تا روز بعد طول می‌کشد. تازیانه‌ی ارباب هنوز پوست تنش را می‌دَرد. اگر مباشر سراغ ارباب نیامده بود، اگر دل باغبان به زاری دخترک نسوخته بود، لابد.._ تب کردی، برات یه چیزایی آوردم، لحاف بیشتر از همه لازمت می‌شه، اینم چند تا لباس، هیزُمَم آوردم...و تا امروز که این کلبه برف‌ و باران و آفتاب بسیار به خود دیده، این قصه با پیرزن و باغبان در دل جنگل هر روز تکرار می‌شود.شکیبا اسکافو </description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 14:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزگار من امشب تو بودی که از نامه‌هایت دریا طلوع کرد.</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-fee4dhlkkr26</link>
                <description>۱۴۰۵/۰۲/۱۳آموزگار من امشب تو بودی که از نامه‌هایت دریا طلوع کرد.حرف‌های همسایه، نامه‌های نیما یوشیج است. اولین نامه‌ مبهوتم می‌کند.آیا گوشه‌ی اتاق تو به دریا مبدل می‌شود؟ آیا می‌شنوی هر صدایی که می‌خواهی؟علی اسفندیاری عزیز من هر روز آموزگاران زیادی دارم و حالا این نامه‌ی تو آتش می‌شود به جانم.صدایت در من تکرار می‌شود.« آیا گوشه‌ی اتاق تو به منظره‌ی دریا مبدل می‌شود؟» به گوشه‌ی خلوتم زل می‌زنم.«دریا؟» نمی به سقف می‌نشیند. امتداد صدای تو از گوشه‌ی خلوت به گوش می‌رسد. موج برمی‌دارد. موج‌ها می‌کوبند به ناباوریم، راه دریا مسدود است. باورهایم ترک می‌خورد. سقف در چشم من می‌شکافد. سدی در من می‌شکند، دریا «سبزْآبی» دلش را پیوند می‌زند به خلوت من. هجوم موج‌های عصیانگر. صیحه‌ی مرغان دریایی. اسب‌هایی که روی آب می‌دوند. «خوش است خلوت اگر خیال یار من باشد»*. آسمانی که هر ستاره‌اش آفتابی‌ست تابنده نه سوزان. کور با هزاران خورشید هنوز کور است و چشم بینا به هزار آفتاب محتاج نیست. دریا می‌شوم. در خلوتم طلوع می‌کنم.صدای تو هنوز نامه‌های ناخوانده دارد.*خوش است خلوت اگر یار یار من باشد.(حافظ)شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 09:40:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزنگار</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-wwo2jcuazqom-wwo2jcuazqom</link>
                <description>✍🏻 نوشتن صفحات صبحگاهی، بی‌وقفه شاید پنج صفحه یا بیشتر📖 دفتر شعر، تاک‌ها خواب شراب می‌بینند، حسین منزوی*«و من همیشه دیر رسیدمشاید هر بار با قطار قبلیباید می‌آمدم»*📖 چند قصه از آدمها نوشته‌ی احمد غلامیبا خودم گفتم آدمهای قصه‌های احمد غلامی انگار همین حالا کنارم هستند، زنده و واقعی. جواتی که دیگر رقصیدن را لای کتابهایی که گرفت و بعد هم همان کتابها موی دماغش شد که برود زندان و بار دوم دیگر برنگشت. یا نادر که وقتی کوچه پر شد از حجله‌ی شهادت خلیل، نشئگی را کنار گذاشت تا چرخ طوافی او را بچرخاند و بعد به سیاق خلیل یکروز کوچه پر شد از حجله‌ی نادر.📖عروسکها از دیوان نمایش بهرام بیضایی که پهلوانش سخت‌ترین جنگ‌ها را داشت با دیوی که خودش بود. دیو مرد. پهلوان مرد و هیچ‌کس نتوانست شمشیر سنگین پهلوان را بردارد. حتی شاعر.شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 15:40:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-gkklzhacphie</link>
                <description>#چالش_جمله‌ورزی#تنهاییهر چه بیشتر به تنهایی فکر می‌کنم، کمتر می‌توانم درباره‌ش چیزی بنویسم که حق مطلب را ادا کند. معمایی را ماند سهل و ممتنع.تنهایی برایم بهشتی‌ست که جانم در آن ریشه دارد. بیشتر خیال‌بافی‌ها، پرسه زدن‌ها و پوست انداختنم آنجا سپری می‌شود. کسانی هم هستند از تنهایی هراس دارند، گمان می‌کنم دوزخش پنداشته‌اند که به سراغش نمی‌روند. شک ندارم اگر شهامت چشم دوختن به تنهایی را داشته باشند، غافلگیر و محسور خواهند شد.شاید تنهایی، گستره‌ی دریچه‌ایست که به هر کدام از ما فرصت زیستن و نگاه کردن به زندگی را می‌دهد. شاید سیاره‌ایست به اندازه خود ما برای نشستن و تماشای هستی.تنهایی برای شما چه معنایی دارد؟🌋تنهایی بهشتی‌ست درون ما که اگر از آن بگریزیم در خود خواهیم سوخت.شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 23:30:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرانه</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-hrnfd0rbhqqq</link>
                <description>بَزاز شیشه‌های باران زده‌امکه هوای بودنت رادر باغ‌های خیالوجب می‌زنم.افسوس.مسیر آمدنت بند آمدهاز انجماد جنازه‌های مُثله شده در معبرهایم.نگفتمتدر من شهریست ویرانهکه در خواب‌هایم مرور می‌شود و راه آمدنت مسدود است.نگفتمتکه در خودم بی‌وقفه تکرار می‌شوم.شکیبا اسکاف</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 19:00:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرکس</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%DA%A9%D8%B1%DA%A9%D8%B3-mwtwhh6tjy1y</link>
                <description>از لای ازدحام آدمها راه باز می‌کند. می‌رسد به زن که خطوط اندامش مماس بر خطوط خیابان است. به پشت روی زمین افتاده. دهانش بسته است. خوی زن بستن دهان نیست. خوی زن وراجی بود حتی در خواب، حتی اگر دهانش از لقمه‌های غذا پر بود. خوی زن بی‌وقفه گفتن بود. نگاهش را خاموش به دورترین نقطه‌ی جهان دوخته. رودی باریک از گوشه لب‌هایش به خون سرخی که زیر تنش جاری‌ست، می‌ریزد. مردْ مردد، بالای سر زن ایستاده. حیرانی از ذُق‌ذُق شقیقه‌هایش چنگ می‌زند بیخ گلویش. انگار شن پاشیده‌اند توی دهانش. گریز ممکن نیست. اهالی محل می‌دانند شوی این زن است که سراسیمه بالای سرش ایستاده. خدیجه را هم می‌شناسند. بهت زده لب‌های بسته‌ش را نگاه می‌کنند. زنی از جمعیت، پارچه‌ای روی تن نیمه برهنه‌ش می‌کشد. کسی از گوشی همراه نشانی دقیق را می‌گوید. پیش از رسیدن فریبرز جمعیت کار را پیش برده. مرد جاافتاده‌ای به غیظ، جوانکی را وادار می‌کند فیلمی که گرفته را از توی گوشی‌اش پاک کند. فریبرز خیره است هنوز و درمانده‌ترین آدم جهان. پچ‌پچ‌ها، معنادار توی هوا پخش می‌شوند.-مرد بیچاره-خودکشی کرده؟-اهل این حرفا نبود-قشنگ بود-چه فایده-قباحت داره-بیچاره فریبرزهمهمه جمعیت می‌رسد به دالان سر فریبرز، یادش می‌آید چهار ماه پیش ۵۰ ساله شد. آمبولانس می‌رسد. خدیجه کیک خریده بود._ پنجاه سال پخی نشدی، فوت کن بلکه‌‌م...حرفهای خدیجه توی هوا کش آمد. خیره به چشمهای زنی که روی خیابان افتاده، یادش می‌آید ۱۸ سال پیش، شبی که سگ صاحبش را نمی‌شناخت. صدای شعار و بوی گاز اشک‌آور از هوای خرداد ماه رد می‌شد، می‌ریخت توی چشم‌ها. یک هفته پیش‌تر توی خیابان «یار دبستانی» پخش می‌کردند و صدای کارناوال‌هاشان گوش خلق الله را کر می‌کرد، حالا خیابانها را غُرق کرده‌اند که «رأی من کو». یادش آمد گفته بود، سر قبر پدر پدرسگت ، برید گُمشید. خدیجه را روی برانکارد می‌گذارند. همان شب بود که خدیجه آمد توی مغازه، خیال کرده بود از همین دار و دسته‌ی خس و خاشاک است که از اخبار شنیده بود. خواست بیرونش کند. چیزی از توی چشمهای خدیجه گره خورد به فریبرز، چندشش شد. کاش زورش می‌رسید، کاش بیرونش کرده بود. خدیجه نیامده بود که برود و نرفت. حالا ۱۸ سال بعد از آن شب روی خدیجه را با پارچه‌ی سفید پوشانده‌اند. مأموری از ماشین پلیس پیاده می‌شود. از بین جمعیت چیزی زیر گوشش می‌گویند. فریبرز را نگاه می‌کند. فریبرز ده ساله‌ست. پشت دفتر ایستاده صدای ناظم را می‌شنود.«یاغی شدند، آدمشان می‌کنم» هنوز ناظم توی راهرو نپیچیده، صدای پایش اما همه‌ جا هست. سایه‌ای تنومند روی فریبرز می‌افتد. دهان خشکیده‌ی فریبرز باز و بسته می‌شود، چیزی شبیه خِرخِر از گلویش بیرون می‌افتاد. از کشیده‌ی ناظم صورتش پرت می‌شود به پهلو، رد نگاهش به دورترین نقطه‌ی جهان خیره می‌شود. بوی ماهی گُلی سفره‌ی هفت‌سین پر می‌شود توی دماغش، روی آب به پهلو افتاده، و چشمهایش به دورترین نقطه سقف آویخته. مردی از توی جمعیت با ریشخندی پست، به فریبرز نگاه می‌کند. فریبرز چشم‌ها را شناخت، یادش آمد پیش از جنجال با خدیجه، لب پنجره سیگار کشیده بود. گدا از زیر دیوارِ روبه‌روی پنجره، نگاهش خیره به فریبرز بود. احساس تحقیر آمیخته به حسرتش را به یاد آورد. پوزخندی به گدا زده، پاکت سیگار را با دو نخ ته‌مانده‌ش، انداخته بود برای گدا. از نگاه بی‌قید گدا حرصش گرفت. هوس کل‌کل با گدا را قورت می‌داد که هوار خدیجه روی سرش آوار شد.-فریبرزِ بی‌شرف.....و گدا که از تمام هستیِ فریبرز محو شده بود، حالا چون کرکسی گرسنه، چنگال نگاهش روی فریبرز باز شده بود و پرسه‌زنان مردار شکارش را بو می‌کشید.به خدیجه گفته بود از مغازه بیرون برود، خدیجه نرفته بود، گفت آبروریزی می‌کند به همه می‌گوید بهش دست‌درازی کرده.زر مفت می‌زنی... هری بیرون زنیکه..خدیجه فریاد زده بود، بلوا به پا کرده بود.-آخه نانجیب تو از کدوم گوری پیدات شد، عفریته، چی از جون من می‌خوای؟خدیجه نرفته بود، ۱۸ سال آزگار خدیجه ماند بیخ ریشش، بی‌عرضگی به بخت بدش دامن زد. مأمور به فریبرز رسید. از بالای شانه‌ی مأمور به گدا خیره بود. مأمور رد نگاهش را دنبال کرد. دوباره به چشم‌های خیز برداشته‌اش خیره شد. فریبرز با نفرت به گدا پرید:-گورتو گم کن، برو رد کارتریشخند گدا بلای جانش بود. با خشم آب دهانش را تف کرد به صورت گدا. جمعیت هاج و واج نگاهش می‌کردند. تفش چسبید به شیشه کدر مغازه… مأمور تشر زد:ـ چه کار می‌کنی؟ـ سرکار این مردک رذل را بفرست پی‌کارش، این نباید اینجا باشه-کدام مردک؟این رذل را می‌گویم، با ریشخندش می‌گوید کار من بوده،- کار من نبود سرکار، من خدیجه را پرت نکردم، جنجال به پا کرد، خواستم ساکتش کنم، این مردک را رد کن بره پی کارش-دیوانه‌ای؟ریشخند گدا بیخ گلوی فریبرز را گرفته بود، هر چه التماس می‌کرد از گدا خلاص شود، ریشخند گدا پهن‌تر می‌شد. جمعیت هاج و واج به خلط زرد رنگ لزجی نگاه می‌کردند که بر انعکاس تصویر فریبرز در شیشه چسبیده بود و فریبرز درمانده زیر لب زمزمه می‌کند:_ کار من نبود، خواستم ساکتش کنم، کار من نبود.از تو جمعیت صداهایی شنیده می‌شد._ خواهرش رو که بردن دیگه آدم قبل نشد_ دختره رو خدیجه فروخت_ زنیکه بختک بود_ می‌گن خواسته تلافی کنه_ پشت سر ُمرده...._ بدبختِ مادره مردهفریبرز هنوز خیره به تصویرش در شیشه‌ی مغازه، ناگهان می‌زند زیر خنده. دیوانه‌وار می‌خندد. زانوهایش خم می‌شود. به زمین می‌غلطد. خنده‌ش می‌رود که گریه شود، نعره می‌زند._ خدیجه رو من نکشتم.برمی‌خیزد. سرش را بالا می‌گیرد، به پنجره خیره می‌ماند، گدا از درگاهی پنجره سیگاری دود می‌کند. خیره به فریبرز، زهرخندی در نگاهش، با نوک انگشت سبابه خاکستر سیگار را بر صورت فریبرز می‌تکاند. از انگشتانش خون شُره می‌کند روی صورت فریبرز. جنون به چشم‌های فریبرز می‌دود، گاوی خشمگین را می‌ماند._ تو کُشتیش....مادر قحبه... می‌کشمتهیکل فربهش را به ورودی ساختمان می‌اندازد، تلاش مأمور بی‌نتیجه است. فریبرز از او رد می‌شود، جمعیت وحشت‌زده از جنون فریبرز، عقب می‌کشد. درِ ساختمان بسته می‌شود. تلاش مأمور و مردان دیگر برای شکستن در ادامه دارد._ کلید ساز سر کوچه را خبر کنید.نعره‌ی فریبرز از پنجره به کوچه می‌رسد._ بگو که تو کُشتیشمشتش شیشه را خورد می‌کند. خورده شیشه‌ها بر سر مردم توی کوچه می‌‌ریزد. جمعیت پراکنده می‌شود. جز هق‌هقی درمانده صدایی از فریبرز به گوش نمی‌رسد. کلیدساز رسیده است. پیرمردی ست اندکی خمیده. باحوصله دست به کار می‌شود. در جعبه ابزاری را باز می‌کند. از توی بساطش پارچه‌ای درمی‌اورد، پهن می‌کند زیر در، آرام زانو می‌زند روی پارچه. مأمور زیر لب می‌غرد:_ یالا پیرمرد، انترمنتر تو شدیمکلیدساز بی‌آنکه به خود زحمت بدهد سرش را بالا بگیرد نگاه چپی به مأمور می‌اندازد.جوانکی از لای جمعیت سرک می‌کشد:_ سرکار... ما بلدیم با سوزن بازش کنیم.کلیدساز سری تکان می‌دهد:_ بی سر و پا...حوصله مأمور سر رفته، تشر می‌زند:_ باز کن این سگ مصبو......پیرمرد چابکتر از انتظاری که از او می‌رود، برمی‌خیزد، لب باز می‌کند چیزی به صورت مأمور پرت کند که غرش صدایی میخکوبش می‌کند.ـ از خانه فریبرز بود..._ صدای شلیک بوددرنگ جایز نیست، مأمور پیرمرد را هول می‌دهد، از بساط او رد می‌شود، پارچه‌ی زیرانداز کلیدساز زیر پاهای مأمور لگدمال گوشه‌ای می‌افتد. مأمور لگدی به در می‌زند، در باز نمی‌شود، اسلحه‌ می‌کشد، به قفل در شلیک می کند، لگدی دیگر به در می‌زند، در از جا کنده می‌شود. چند نفر به همراه مأمور از پله‌ها بالا می‌روند. در خانه باز است. بوی تند سوختن غذا و دود همه جا پیچیده، تلویزیون روشن است. مأمور وارد می‌شود. مردی اتاقی را نشان می‌دهد:_ سرکار فکر کنم اینجا باشهمأمور اجازه ورود به کسی نمی‌دهد. آهسته وارد می‌شود. به درگاه اتاق می‌رسد. همانجا می‌ایستد نگاهش به جایی روی زمین خیره است.فریبرز روی زمین افتاده، نگاهش را به دورترین نقطه‌ی سقف دوخته.تلویزیون هنوز روشن است. اخبار اعتراضات مردم فرانسه را نشان می‌دهد. کودکی ۱۷ ساله به دست پلیس فرانسه کشته شده است.روی برانکارد، زیر پارچه‌ای سفید، فریبرز را کنار خدیجه می‌گذارند.</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 19:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر شاعر</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D8%B9%D8%B1-dakzlkrojrbi</link>
                <description>هی شاعر، هی شاعرمن در تو غرق می‌شومکمی واژه بیاویز در نفس‌هایم.من با تو گم می‌شومراهِ چشمانم باش.هی شاعر، هی شاعرمن از تو می‌نوشمبا تو می‌رقصمدر تو می‌میرم.تو در من نطفه می‌بندی.هی شاعر.</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 18:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجازات</title>
                <link>https://virgool.io/@Poette/%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D8%AA-pnn8ofnucvql</link>
                <description>نمی‌دانستسرودن باغ استخاکسپاری بذر در تن باغچه.‌آنکه کور بدنیا آمدهگرفتن چشمانش مجازات نیست.‌من آن کورمکه چشمانم رادر زهدان مادر جا گذاشتم،پیش از آنکهاو را در باغچه بکارم.‌</description>
                <category>شکیبا اسکاف</category>
                <author>شکیبا اسکاف</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 18:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>