<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پونه شرلی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Poone.Shirley</link>
        <description>نوه عموی آنه شرلی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 22:34:37</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1115459/avatar/hsnKuv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پونه شرلی</title>
            <link>https://virgool.io/@Poone.Shirley</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی نهایت خسته ام</title>
                <link>https://virgool.io/@Poone.Shirley/%D8%A8%DB%8C-%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%85-wplqcbimudpz</link>
                <description>بی نهایت خسته اماین متن هم برای دوسال پیش بوده که آرشیو کرده بودم. کاش آرشیو ویرگول رو بهبود بدن. وقتی برمیگردونیم همه چیز مثل قبل بمونه.&quot;بی نهایت خسته امنه از کار زیاد!از ذهن مشغولی!!انگار بی حرکت وایسادم و یه کوله بزرگ رو دوشمه. از هرطرف یکی یچیزی پرت کرده تو کوله من. و من حیران مونده ام که کدوم بار رو به کجا ببرم. انقدر اینجا وایسادم که پاهام خشک شده. توان حرکت ندارمهرچیزی میبینم منو درگیر میکنه. هر تصویر ساده ای میتونه منو وصل کنه به هزارتا رویاموفقیت و رشد دوستان و همکلاسیام و درجا زدن های خودم هم شده پتک خودسرزنشی..از بچه های دانشگاه فقط دوسه تاشون هستند که واقعا رشد کردن. بقیه مثل من و یا بدتر از من. اما من چشمم اونا رو میبینه که موفق ترن و براشون بی حد خوشحالم و به خودم سیخونک میزنم که آهای دختر چرا جا موندی؟من و خیلیای دیگه مون درگیر روزمرگی هستیم. شدیم معلم. استخدام دولت. حقوق ثابت. خیال جمع. سکون و سکون و سکون.. ناشکر نیستم اما این زندگی چیزی نبود که من دوسش داشته باشم. من سرشار از هیجان بودم. با بچه ها پروژه میگرفتیم و شبانه روز مشغولش بودیم و وقتی به سرانجام میرسید لبریز شوق و شور میشدیم. حس میکردم توانمندم. میتونم از پس خیلی کارها بر بیامیکهو چی شد که اینقدر عقب موندم؟الان نعنا بود میگفت بازم داری خودتو سرزنش میکنی؟بعد از یه فاصله طولانی، دوسه تا پروژه دیگه رو با بچه ها استارت زدیم ولی رها کردم. چون حیران بودم...انگار طلسم شده باشم. حس میکردم اختیار ذهنم دست من نیست...امسال به زور نعنا و با هول دادنای اون، درس خوندم و کنکور ارشد دادم. باورم نمیشد رتبه دو رقمی بیارم! باورم نمیشد اصلا بتونم مستمر درس بخونم! آها پیداش کردم.. استمرار!استمرار و استقامت و پافشاری و پشتکار و همت و... کلمات قشنگی که نیازشون دارم تو زندگیم تبدیل بشن به ویژگی هامخیلی خسته امتو رویاهام آینده سختی رو انتخاب کردم اما مسلما نباید مثل الان زندگی کنموقتی به آینده فکر میکنم، به رویاهام، به پونه ای که میخوام باشم، بغضم میگیرهچقدر خسته ام خدایا...&quot;اینکه من دوسال بیشتره درگیر این چیزام یه کم تلخه. پونه جان! به خودت بیا دختر!!</description>
                <category>پونه شرلی</category>
                <author>پونه شرلی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 23:44:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پونه‌شون هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@Poone.Shirley/%D9%BE%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B4%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-dwpzyyepzfxi</link>
                <description>بالاخره پای منم به ویرگول باز شد.این متن رو سه سال پیش نوشته بودم و پارسال از حالت نمایش تو پروفایل درآوردم و آرشیوش کردم. کاش حالا که برمیگردونمش همون تاریخ قبل رو میزد و کامنت‌ها رو هم نگه میداشت.حیف شد...&quot;بالاخره پای منم به ویرگول باز شد.حس خوبی دارم اینجا. ظاهرا اینجا آرومه. دوست دارم تصور کنم وسط یه دشت یا گندمزار دراز کشیدم. سکوت محض. گهگاهی صدای باد و نسیم خنکی رو حس میکنم و نور آفتاب خواب آلودم کرده...از شلوغی های تمام فضاهای مجازی فوضول و خاله زنک، اومدم این دهکده که به نظرم فعلا آرومه. امیدوارم همین طور باقی بمونه و حالم اینجا خوب باشهمن پونه هستم.یه مرضی که دارم اینه که همیشه ذهنم خیلی شلوغه. کم با اطرافیانم حرف میزنم. درون گرام. نوشتن رو به حرف زدن ترجیح میدم. اما یه مشکل دیگه ام چند وقته دارم! تو فکرم خیلی وقتها حرف میزنم. در نتیجه موقع بیان کردن یا نوشتن، میگم خب اینا که تکراریه!! :/شلوغی ذهنم من رو از پا درآورده. فراری شدم از شلوغی های محیط. حوصله دیدن دوستانم رو ندارم. حوصله بیرون رفتن و چرخیدن ندارم. و کرونا خوب بهانه داده دستماما میدونم... من زود خوب میشمخب خب بذار یه کم فکر کنم! ببین پونه! اینجا میخوای چی بنویسی؟اووووم! تمااام خزعبلات ذهنم! روزمرگی های کج و کوله خودم! سعی میکنم متعهد باشم به اینکه روزانه بنویسم. به عنوان یک تمرین برای خودآگاهی❣️&quot;بعد سه سال کمی فرق کردم.همچنان بیرون نمیرم. مگه به زووور. سرکار میرم به زووور. دانشگاه میرم به زووور. دکتر میرم به زووور...میخواستم متعهد باشم هرروز بنویسم. نشد. نوشتن سخته. مواجه شدن با افکارم، نظم دادن بهشون و ثبت کردنشون خیلی سختهاما همچنان حس میکنم اینجا، ویرگول، یه فضای خوبیه..</description>
                <category>پونه شرلی</category>
                <author>پونه شرلی</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 23:29:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>