<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های pooria.M</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pooriamaghbooli</link>
        <description>خیالبافم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 05:15:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/104202/avatar/oA8ckL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>pooria.M</title>
            <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ما یه جون از جون های زندگی رو کم میکنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%D9%85%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D9%88-%DA%A9%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-xx96l6td2o6e</link>
                <description>ساعت از 4 صبح گذشته و خیالاتم سیال تر از هر زمان دیگری در شبانه روز دارد وول میخورد اینور و آن وریهویی با خودم گفتم که چقدر خوب که ما تصویری از گذشته های خیلی دور نداریم. چقدر خوب که از سفرنامه ناصرخسرو و ابن بطوطه فقط متن داریم چقدر خوب که ما عکسی از کلوئپاترا نداریم.احساس میکنم ما، ما آدم ها بیش از ظرفیت بشر عکس گرفتیم. هی عکس عکس پشت عکسکنتور هم که نمیندازه مثل دوران آنالوگم که نیست بگی پول نگاتیو و چاپ و ظهور میده؛ همینجور بی وقته چیک چیک در حال عکس گرفتنیم.میدونی بزرگترین عیبش کجاست؟ما دیگه تخیل رو کشتیم ، دیگه مواجه بکر و ناب رو از دست دادیم. هرجایی میخوایم بریم از قبل میدونیم چه شکلیه و این یعنی بشر با هر چیک شاتر دوربینش یه جون از جون ها تجربه و زندگی رو کم میکنه. </description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 04:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حارصه</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%D8%AD%D8%A7%D8%B1%D8%B5%D9%87-okloe1vvfdy3</link>
                <description>از اُکسا تا بوداپست نیم ساعتی راه بود. یانوش هر هفته دوشنبه می رفت و آخر هفته بر میگشت. پدرش کشاورز بود اما یانوش از همان نوجوانی به لوله کشی و کار با آچار علاقه مند بود، این علاقه تا آنجا در زندگی یانوش سالاشی پیش رفت که در سی و پنج سالگی شهرتش در لوله کشی و طراحی سیستم های آبریز شهری موجب شد که شهردار بوداپست او را برای کار از اُکسا به بوداپست بیارود. کارش خوب بود، دستمزد خوبی هم می گرفت اما این موضوع که تنها آخر هفته ها می توانست ماریا و فرزندانش را ببیند، موجب عذاب وجدانش بود.جنگ که شروع شد پسرش ویکتور ده سالش بود و فلورا تازه دندان هایش نیش زده بودند. خیلی زود زندگی از روند طبیعی اش خارج شد؛ جاده اکسا-بوداپست در اولین بمباران نابود شد، مغازه ها تعطیل شدند، نیمی از مدرسه محو شده بود و ساختمان شهرداری و میدان اصلی شهر پایگاه نازی ها شده بود. بیشتر مردم شهر را ترک کرده بودند. تا چندین سال شرایط بر همین منوال بود.یانوش در این شهر بزرگ شده بود.شهر را مثل کف دستش می شناخت و او بود که سری ترین پایگاه گروه های پارتیزانی را برایشان فراهم کرده بود، تونل های افسانه ای مجارستان دوره عثمانی. این تونل ها زیر تمام شهر را فرا گرفته بود و آلمان ها هر بار در مواجهه با حملات پارتیزان های مجاری غافلگیر می شدند. از آن موقع که شهردار بوداپست آچار طلایی شهر را به نشانه قدردانی به یانوش اهدا کرده بود پنج سال می گذشت، حال که یانوش این تونل های زیرزمینی را به پارتیزان ها نشان داده بود دوباره داشت لذت دیده شدن و مهم بودن را مزمزه می کرد. هر بار که پاتیزان ها حمله ای تدارک می دیدند یانوش همانند موسی که مردمش را از نیل عبور می داد پیشگام بود. مواقعی هم که خبری از حمله و کشتار نبود دست ویکتور را می گرفت و از راهی مخفی خود را به میدان شهر می رساند تا از آلمان ها غنیمتی جمع کند؛ ساعت، پوتین، رادیو، قطب نما و هر چیزی که در یک کشور جنگ زده می توانست ارزشمند باشد. این کار دیگر برایشان حکم سرگرمی داشت در یکی از همین جستجو ها برای جمع آوری غنائم بود که یانوش یک اسلحه کارابینر 98 کا را از یک سرباز آلمانی که سفت در آغوشش گرفته بود بیرون کشید. سرباز بینوا از سرما تلف شده بود. کارابینر آلمان ها حکم جلاد را داشت در ابتدا برای تک تیراندازها طراحی نشده بود اما بعدتر با نصب دوربین و کمی تغییرات شد قاتل آلمانی.کارابینر همان چیزی بود که می توانست جانی تازه به یانوش بدهد، خونی تازه به رگانش جاری کند و غرورش را سیراب کند. این را پس از اولین سرباز آلمانی که کشت احساس کرد.از اتاقک ناقوس کلیسا با دوربین اسلحه، سرباز آلمانی را می دید که داشت به دیوار مخروبه مدرسه می شاشید. وقتی از دوربین به هدفت نگاه میکنی آنقدر به تو نزدیک است که احساس میکنی اسلحه را در یک قدمی اش به سمت سرش نشانه رفته ای بخارنفس هایش، بالا پایین شدن سینه و حرکت سیبک گلویش را میبینی. اما می دانی کجایش لذت بخش است؟ این که او تو را نمی بیند، نمی تواند به تو آسیبی بزند و این یعنی قدرت. یانوش در آن لحظه فقط میخواست نگاه کند میخواست یک آلمانی را از فاصله یک قدمی تماشا کند. ببینید اصلا یک آلمانی چطور می شاشد، چطور راه می رود؟ چه چیزی در این ژرمن ها با دیگر انواع بشر متفاوت است که اینگونه به جان جهان افتاده اند؟ در همین فکرها بود که ناخواسته انگشتش ماشه را چکاند. تیر اصابت کرد به دیوار مقابل سرباز. سرباز و یانوش هردو شوکه شدند، گوش های یانوش از نفیر تیر سوت می کشید و سرباز سراسیمه بدون این که فرصت کند زیپش را بالا بکشد و خودش را مرتب کند به دنبال پناهگاه می گشت. کاری بود که شده بود می بایست تمام میکردش تیر بعدی به مقابل پای سرباز خورد، تیر بعد به زانویش و تیر چهارم کلاه سرباز را پراند. سرباز افتاد و دیگر برنخواست.ضربان قلب یانوش غیر قابل شمارش شده بود، چنین حسی را هرگز تجربه نکرده بود، گلویش خشک شده بود و مردمک چشمانش گشاد تر از همیشه شده بود. هیجانی شیرین تمام وجودش را فرا گرفته بود. حالا خود را پارتیزان میدانست. همیشه اولین ها سخت و بکر هستند وقتی آن اتفاق تکرار می شود دیگر به سختی اولین بار نیست. دیگر نه انداختن آلمانی ها برایش معنای کشتن داشت و نه به مانند شلیک اول تیرش به خطا می رفت. دریادگیری استعداد عجیبی داشت چنان قلق اسلحه دستش آماده بود که با اولین تیر سر یا سینه هدف را می شکافت. چیزی نگذشت که آوازه تیراندازی یانوش در میان پارتیزان ها زبان زد شد و در میان هم آلمان ها موجب رعب و وحشت شده بود. هیچ کس نمیدانست یانوش هر لحظه کجا کمین کرده است. اولین کسی که برق دوربینش را میدید، آخرین کس بود. او تمام شهر را به مانند کف دستش بلد بود. حتی حالا که شهر به ویرانه می مانست. آخر این جا شهرش بود خانه اش بود؛ این جنگ بود که مهمان ناخوانده اُکسا شده بود گل هایش را پرپر کرده بود و مغازه هایش را تعطیل. دیگر صدای زنگ دوچرخه پستچی در این شهر نمی آمد و بچه ها در کوچه هایش بازی نمی کردند. از آن همه مردم شاد و سرزنده اکسا تنها چند خانواده باقی مانده بود که در تونل های زیر زمینی قدیمی شهر زندگی که نه، زنده گی می کردند.این اواخر زدن آلمانی ها برای یانوش تبدیل به تفریح شده بود، حوصله نداشت که با ویکتور برای جستجوی غنائم برود. ویکتور هم یک نوجوان 16 ساله شده بود قد کشیده بود خودش می توانست راهش را درون تونل های پیچ در پیچ شهر بیابد.پارتیزان ها اکسا را به عنوان عقبه جبهه خود انتخاب و به بوداپست عزیمت کرده بود. می گفتند درست است که اکسا تا بوداپست راهی نیست اما اهمیت حفظ و آزاد سازی پایتخت از دست نازی ها برای آینده مجارستان و جنگ حیاتی است. برای یانوش اکسا پایتخت بود خانه بود . به اندازه کافی بخاطر بوداپست از خانواده اش دور بوده. یانوش تبدل شده بود به ارتش یک نفره نامرئی اکسا، دیگر به ازای هر آلمانی که می انداخت خطی به روی دیوار می کشید. فعل انداختن را خودش انتخاب کرده بود چون نماد آلمان ها عقاب بود و یانوش احساس میکرد با هر آلمانی که می کشد دارد عقابی بلند پرواز را به زیر می کشد. تعداد خط ها که از پنجاه عبور کرد ، این عمل برایش به یک مسابقه تبدیل شد، اکسا و انتقام جنگ و آرمان پارتیزانی اولویتش نبود حال یانوش بود و المپیک کارابینر و آلمان ها. شصت، هفتاد ، هشتاد. او هرروز رکورد خود را بهبود می بخشید. زمزمه های عقب نشینی آلمان ها در اروپای مرکزی به گوش می رسید. تعداد گشتی ها کمتر شده بود و این یعنی کم شدن عقاب ها.به چشم سربازی را دید که دارد تیربار را از روی کیسه های شن سنگر جمع می کندو این یعنی رخت بربستن عقاب ها. او دیگر نمی خواست شکار هایش از اینجا بروند می خواست تمامشان را بیاندازد. سرباز پشت تیربار را به گونه ای زد که نتواند تکان بخورد همانجا زخمی به روی تیر بارش افتاد.شش روز بود که از رادیو اعلام شده بود: جنگ تمام شد. یانوش نمی خواست باور کند که جنگ به پایان رسیده. انداختن آلمان ها لذتی برایش داشت که نمی توانست چشم از آن بپوشاند. لذتی که تنها ترش کرده بود. حتی فراموش کرده بود لذت جستجوی غنیمت همراه ویکتور را. در این شش روز رکوردش از هشتاد به نود و نه رسیده بود. آخرین شکارش یک ماشین آلمانی بود. راننده را که زد دیگر سرنشینان سراسیمه پیاده شدند. تمامشان را با صبر و سر حوصله انداخت.آن روز مه صبحگاهی بود و یانوش مرتفع ترین جای شهر را برای کمین انتخاب کرده بود، اتاقک کلیسا. سیگارش را گیراند و با دوربین اسلحه داشت تمام شهر را رصد میکرد مه بود و چیز واضحی دیده نمی شد، یک شکار چالشی، تعداد عقاب ها کم شده و مه صبحگاهی هم اُکسا را فرا گرفته بود. سیگارش که به نیمه رسید حرکتی را در میان مه مقابل ساختمان شهرداری دید. روز قبلش همانجا حرکت نفر بر ها را دیده بود. کلاه آلمانی ها را از خودشان بهتر می شناخت این سرباز می توانست صدمین عقاب باشد و می بایست با شکوه می بود. در تجربه این سال ها آموخته بود چطور سر هدف را نشانه رود که بعد از اصابت گلوله کلاه بپرد و عقاب بیافتد. پک عمیقی به سیگارش زد، نفسش را حبس کرد و شروع کرد به شمارش ضربان قلبش. می بایست در فاصله میان دو ضربان ماشه را می چکاند و بنگ.کلاه به هوا پرتاب شد، زانو ها به زمین خورد و یک سقوط با شکوه.عادت داشت بعد از شلیک با دوربین خوب تماشا کند شکارش را. قدش بلند بود یک کیف از گردنش آویزان بود که معلوم بود درونش پر است از خرت و پرت، اورکت آلمانی تنش بود و زیرش یک پولیور سورمه ای بود که معمولا پارتیزان ها به تن می کنند. مه اجازه نمیداد صورتش را ببیند.صدمین شکار یانوش ویکتور بود. پسرش آماده بودذ که به رسم گذشته از آلمان ها غنیمت جمع کند. آخرین عقابی که سقوط کرد ویکتور بود.</description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 03:26:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش نام شان علف هرز نبود</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D9%84%D9%81-%D9%87%D8%B1%D8%B2-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-cztru94hlfcl</link>
                <description>شرمنده تمام علف های هرزی هستمکه برای کاشت گندماز ریشه کندم شانخاری که در دستم شکستآخرین تلاشش برای ماندن بودهنوز سبزی اش زیر ناخن هایم خشک نشدهعجب بویی دارد این علف های هرز بهاره </description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Fri, 08 May 2020 22:16:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه نادر به ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-frsk1qqxq5bv</link>
                <description>یکشنبه 5 بهمن سال 1340ایران عزیزم سلامشاید واژه ای نباشد که بتواند اوج دلتنگی مرا بیان کند . اما به قل دوست هم مسلکمان:در من چه وعده‌هاستدر من چه هجرهاستدر من چه دست‌ها به دعا مانده روز و شباینها چه می‌شود؟آخر چگونه این همه عشاق بی‌شمارآواره از دیاریک روز بی‌صدادر کوره راه‌ها، همه خاموش می‌شوند؟اما نیست که ببیند چگونه عشاق در سکوت غربت دور از دیار دور از معشوق چون شعمی در باد جان می دهند . اکنون که این نامه را برای تو می نویسم کیلومترها از مسکو دور شده ام و وارد خاک لهستان شده ام ، اتوبوسی که مرا به سمت ورسو میبرد در قهوه خانه ای بین راهی توقف کرده. با آخرین سکه های مانده ته جیبم بهترین غذایی که اینجا می شد را سفارش داد؛ گولاش .چیزی است شبیه آبگوشت خودمان فقط کمی مزخرف تر. نان خشکی را درونش فرو میبرم و به یاد آن کوفه تبریزی که تابستان گذشته در بهجت آباد برایم آوردی می افتم . آه که آن روزگار، روزگار خوشمان بود . نازنینم ایران ، اینجا زن جوانی در حوال نواختن آکاردئون است که شباهت عجیبی به تو دارد ، حتم دارم خداوند بی دلیل او را شبیه به تو نیافریده . آهنگی می نوازد ؛ همه می خندند می رقصند آواز می خوانند اما برای من سوز غریبی دارد . تنها من و زن نوازنده خنده بر لب نداریم گویی همدردیم . ایران من کاش در دنیای دیگری هم را ملاقات می کردیم، کاش در جای دیگری به دنبال آرزوهامان می گشتیم ، کاش قهقه ی فرزندانمان به جای زجه هم مسلکانم در گوش هایم طنین می انداخت ، کاش هرگز وارد حزب نمی شدم کاش در سیاست پی رویاهایم نمی گشتم ، به این امید که رفقای هم مسلکم در پی برادری و برابری به پا خواسته در رویای سرزمینی برابر وارد حزب شدم اما تنها آوارگی نصیبم شد ، کاش افسار زندگانیم در دستان تو بود کاش آن شب که گفتم قصد کشور شوراها را کرده ام چنان با گنداق برنو بر سرم می کوبیدی که نام این ملک نحس از حافظه ام پاک می شد. آه که چقدر یاد آقاجان را کرده ام صدبار در گوشم خواند که هیچ گربه ای محض رضای خدا موش نمی گیرد .نازنینم شاید این آخرین نامه من به تو باشد شاید دیگر نتوانم روی ایرانم را ببینم اما برای تو و ایرانمان آرزوی سعادت می کنمامید دارم که روزی در سرزمین ما نیز انقلابی جان گیرد، همانند ممالک غربی تا شاید ایرانمان طعم آزادی را بچشد.دوستدار تو نادر</description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 04:31:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برگ توتون</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%D8%A8%D8%B1%DA%AF-%D8%AA%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%86-hlvvzeuzta9x</link>
                <description>شب از نیمه گذشته بیست و چهارم دی ماه استهوای تهران سه درجه بالای صفر است کتم را تن می کنم کلاهم را به سر می کشمو همانطور که از سمت ولیعصر به انقلاب می رومچشمانم را بر تمام سیاهی های شهر می بندمبه بوشهر می رورمجایی که هرگز  نبوده ام ، ندیده ام خلیج فارس در شب دیدن ندارد؛شنیدن دارد لمس کردن دارداز امیرآباد که بالا می آیم خودم را در بازار بوشهر میابم عطر تند فلافل در مشامم می پیچد و غرالی ترانه «میحانه» را در گوشم زمزمه میکندپیرمردی دشداشه به تن، قهوه تعارفم میکندگرمای قهوه سرمای تهران را از سرم می برداما تلخیش، تلخ تر از احوال ما نیست می خواهم دستش را از روی علاقه بفشارمکه می بینم دست راست نداردمکث می کنممی گوید دستش را در میدان جنگ جا گذاشته است درنگ نمی کنم و در آغوشش می کشمپیرمرد بوی کاج می دهداین بار خودم را درمیان کاج های پارک لاله می یابمپیرمردی لبو فروش به سیگارش پک می زند و با دست راستش گربه ای را نوازش می کند جلوتر می رومبازار بوشهر را می گویمشب ها هم جان دارد این لاکردارحیاتش لاینقطع استپیرزنی رنگینک می پزد و دخترش رطب میفروشد پوست دختر چون خلیج فارس در شب است و چشمانش چون نقش ماه در آنبه عادت همیشگی برای دوستانم سوغاتی می آورمبرای مادرم پماد کوسه می گیرم تا زانوانش آرام گیرندبرای معشوقه ای که هرگز دوستم نداشت خلخالی از صدف میگیرمبرای دوستی که سیگار نمی کشد برگ توتونو برای دختری که این روزها در خیابان فریاد مرده باد سر میدهدبرقعی رنگین با پولک های براق میگیرمدیگر پولی برایم باقی نماندهبا تنها اسکناس باقی مانده در جیبم از پیرمرد لبو فروش پارک لالهظرفی لبو می گیرمگرم است همچون فرداشیرین است همچون امیدهمچون لبخند کودکی که به تازگی دندان درآوردهدی 98</description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jan 2020 23:02:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان تو دریا دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%DA%86%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-ghhlgyn58q3l</link>
                <description>برف بی وقفه می بارد. حتی دیگر سطح جاده را هم نمی توان دید. سوز دی چنان در استخوان هایم فرو رفته که احساس میکنم قدم هایم کند شده، گونه هایم بی حس شده اند. چند دقیقه ای بیشتر نشده که به آستارا رسیده ام، هنوز تا گردنه حیران باقی مانده، می گویند کوه ریزش کرده و راه بسته است. تا باز شدن راه چاره ای جز صبر کردن ندارم. سرما تنم را کرخت کرده به ناچار به قهوه خانه کنار جاده پناه میبرم. کامیون های شرکت ملی نفت به ترتیب جلوی قهوه خانه کنار هم صف کشیده اند. یقه کتم را بالا میدهم و به سمت قهوه خانه میروم. شیشه های قهوه خانه را بخار گرفته. در را باز می کنم و در گوشه ای می نشینم. سبیل به سبیل مردان آذری قلیان به دست نشسته اند. بیشترشان پوستی سرخ و چشمانی روشن دارند.رادیو اعلام می کند: «جاده آستارا-اردبیل تا فردا مسدود است». سرما هنوز در تنم است قهوه چی برایم چایی می آورد و می گوید: «خوش گَلیپسَن». دست دراز میکند و صدای رادیو را می بندد. سر می چرخانم و یک دور تمام کسانی که در قهوه خانه نشسته اند را ورانداز می کنم عاشیقی در آن سوی کنار پیرمردی نشسته است؛ میایستد و از قهوه چی و مردان کناری با اشاره سر اجازه میگیرد. سازش را حمایل گردن می کند و بوسه ای بر دسته ساز می زند. آواز سر می دهد. از ارس میخواند از صمد. از ارس هایی که هزاران صمد را در آغوش کشیده اند. از تاریخ میگوید از سارای می خواند و آیدین. عاشیق صدایش سوز دارد سوزی جانسوز تر از سرمای بیرون. عاشیق از آرپاچایی و درآغوش کشیدن سارای می خواند و مردان آذری با آن هیبت و سبیل های پهن، چشمانشان از اشک می درخشد. گویی خاطره مشترکشان است. سرم را تکیه می دهم به شیشه بخارگرفته قهوه خانه چشمان تو را به یاد می آورم. عاشیق می خواند و من غرق در چشمان تو می شوم. چشمان تو دریایی بی کران است گویی تمام رود های عالم در چشمان تو می ریزند.سرنوشت مردمان این سرزمین با رود و دریا گره خورده. دلشان، چشم شان، وجودشان دریاست. رزقشان را دریا می دهد و جانشان را نیز دریا می ستاند. راست است که می گویند هر جای عالم که باشی خون، ریشه و زبان مادری را نمی توانی انکار کنی. نغمه های عاشیق شوری به جانم انداخت که سالها بود چنین حسی را فراموش کرده بودم. پلک هایم سنگین شده، به خواب می روم. ارس را میبینم با آن شکوه بی مثالش. مرا صدا میزند. یک گام به سمتش برمیدارم و باز من را می خواند. ارس را در آغوش می گیرم و به شکل ماهی در می آیم و امیدوارم پیش از این که صید صیادی شوم به دریای چشمان تو برسم.</description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Thu, 12 Dec 2019 03:18:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در میان جهان گم شده ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@Pooriamaghbooli/%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-acsgrtydmxlg</link>
                <description>محرم سال۱۴۳۶ بود،من مادرم و خواهرانم خدیجه و زینب در خانه بودیم. پدرم به تازگی از حج آمده بود و هنوز بعد از دو هفته به قهوه خانه عبدالناصر می رفت و به دوستان و آشنایان ولیمه میداد. پدرم در حلب شخص سرشناسی بود و همه او را می شناختند و حالا ابو محمد شده بود حاج ابو محمد. تاجر آویشن بود و همیشه میگفت اگر حلب بخواهد به چیزی افتخار کند آن آویشنش است؛ این را میگفت پک عمیقی به قلیانش میزد و حواسش را میداد به المناء . فقط المناء گوش میکرد تا از وضع و حال حزب الله آگاه باشد.آن شب من داشتم فوتبال لالیگا رو میدیدم با عدنان صد لیر شرط بسته بودم چون پدر خانه نبود دیگر خیالم راحت بود. بارها سر شرط بستن هایم حسابی کتک خورده بودم، میگفت شرط بندی حرام است و این فوتبال دست پرورده شیطان .چند سالی می شد که حلب صحنه درگیری سلفیون و دولت مرکزی شده بود و این اواخر  درگیری ها بیشتر شده بود. ساعت حدود نه شب بودصدای انفجار و بعد یا الله یا الله گفتن های مادرم را شنیدم. برق قطع شد، خدیجه گریه میکرد اما زینب گویی زبان نداشت صدایی از زینب نمیآمد هر بار که صدای انفجاری می آمد زینب لال میشد. چراغ نفتی را که مادر آورد دیگر صدای انفجار نبود و تنها صدای آنبولانس و دویدن مردم در خیابان. صدای کوبیدن در آمد. عدنان بود، میگفت صدا از سمت بازار بود و بازار یعنی قهوه خانه عبدالناصر . پابرهنه دویدم به خیابان و سمت قهوه خانه اما نمیخواستم به پدرم فکر کنم تنها برای کنجکاوی به آنجا رفتم اما...اما آتش نشانی و آنبولانس دقیقا جلوی قهوه‌خانه ایستاده بودند، از قهوه‌خانه تنها دیوارها غرق در خون مانده بود و ضبط صوتی که هنوز صدای ام کلثوم را پخش میکرد. من در شانزده سالگی شدم تنها سرپرست خانه. پلیس و نیروهای امنیتی اعلام کردند که انفجار انتحاری بوده گویا نوجوانی در حالی که جلیقه انفجاری برتن داشته وارد قهوه خانه میشود و بعد... پدرم و دیگر طرفداران حزب الله در این قهوه خانه جمع بودند سلفی ها انتقامشان را گرفتند. از فردای آنروز انفجارها بیشتر و حلب تنگ تر میشد . ما هم مانند دیگر همشهری هایمان مجبور به ترک خانه و خاک شدیم و هجرت را بر ماندن ترجیح دادیم. این عکس آخرین عکسی است که از حلب دارم عکسی از خانواده و هم محله ای ها و همشهریهایم. من در میان جمعیت گم هستم مانند همه ما سوری ها که در جهان گم‌شده ایم. وقتی خانه ات را خاکت را ترک میکنی دیگر هویتی نداری دیگر تصویری نداری.محمد ۱۴۳۸</description>
                <category>pooria.M</category>
                <author>pooria.M</author>
                <pubDate>Wed, 11 Dec 2019 01:16:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>