<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدحسن پورقناد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pourghannad</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 17:51:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/9273/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدحسن پورقناد</title>
            <link>https://virgool.io/@Pourghannad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>هماهنگی و ارتباط اطلاعات در برنامه نویسی!</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%87%D9%86%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B1%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B7-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-wavsv2tpagnp</link>
                <description> به عنوان کسی که تجربه خیلی زیادی نداره؛ بنظرم تا الان سخت ترین کاری که کردم هماهنگی اطلاعات کاربر بوده (هم سمت کاربر و هم سمت سرور). حالا چرا این قضیه برای من اینقدر سخت بوده و اشک ام رو هر سری دراورده؟۱ - تجربه و دانش کم خب همونطوری که گفتم من تجربه خیلی زیادی ندارم و اونقدری هم که بنظرم برای این کارها لازمه دانش نداشتم ولی متاسفانه با اینکه این مسئله رو میدونستم مستقیم شروع به کد زدن کردم که خیلی بهتر می‌شد اگر حداقل ۲ ساعت قبلش تحقیق میکردم که ببینم اصلا کلا جریان چیه و در این مورد بیشتر میخوندم. بنظرم خیلی بهتر می‌شد اگه قبل از اینکه برم سراغ کد زدن حداقل یکبار مسئله رو پیش خودم حل میکردم و مطمئن می‌شدم که راه حلی که من انتخاب کردم مسئله رو برطرف میکنه و بعد میرفتم سراغ کد زدن. (در مورد این قضیه، این مقاله خیلی بدردم خورد)۲- مشخص نبودن دقیق نیازمندی(ها) این البته مربوط به شرکت ها و کارفرماهایی که من باهاشون کارکردم نمیشه و اینجوری که فهمیدم تقریبا بیشتر جاها این مشکل کم و بیش وجود داره. برای من چندبار تاحالا پیش اومده که یک شرایطی رو ازم خواستن بعد من رفتم پیاده سازی کردم و وسطش یک حالت دیگه ای رو گفتن اضافه کن که اضافه کردن اون یک مورد ساختار اون بخش رو عوض کرده. بنظرم بهتر می‌شد اگر نیازمندی رو با تیم پروداکت (و حتی یک دبل چک با تیم QA) نهایی میکردم و بهشون میگفتم نمیشه وسط پیاده سازی این فیچر، چیزی بهش اضافه بشه.  ۳ - در نظر نگرفتن تمام حالت‌هابنظرم چیزی که توی این قضیه خیلی مهمه تست های مختلف نوشتنه که خب متاسفانه من توی اکثر موارد یا تست نمی‌نوشتم یا تست های کم و ساده ای مینوشتم که همه‌ی شرایط و همه‌ی کد ها رو پوشش نمیاد. بنظرم خیلی لازمه که قبل از شروع یک دور اکثر حالت هایی که ممکنه پیش بیاد رو یک جایی بنویسید و براشون برنامه داشته باشید و از قبل بدونید که فلان شرایط رو قراره چجوری هندل کنید. مثلا از اینکه اگه فلان وب سرویس http جواب داد و فلان وب سوکت بشه شد چیکار باید کرد تا اینکه اگه یکی از کلاستر های مختلف یکی از این‌ها جواب نداد ولی چیزی که بهش وابسته است جواب میداد باید چیکارش کرد تا کاربر بتونه به حداقل دیتایی که میخواد برسه. کلا خیلی حالت های مختلفی به وجود میاد چون معمولا با دو یا بیشتر از دو تا پروتکل یا دیتابیس یا وب سرویس یا وب سوکت یا … داریم کار می‌کنیم. جلوتر بعضی از حالت هایی که برای من پیش اومد و هندلشون نکرده بودم رو میگم.۴ - شاخص نگه داشتن حداقل یک مقدار تا آخرین قطره‌ی خون!همونطوری که گفتم توی این چیزها معمولا با دو یا بیشتر از دوتا &quot;چیز&quot; مختلف سروکار داریم پس حتما همیشه لازم داریم که یک چیز شاخصی داشته باشیم تا بتونیم بفهمیم که الان با کی کار داریم. مثال خیلی ساده و اولیه این ماجرا میشه هماهنگ کردن آنلاین و آفلاین. مثلا حالتی رو در نظر بگیرید که کاربر دو سه تا کار انجام داده و حالا بعد از یک اکشنی یا بعد از یک زمانی میخوایید این اطلاعات رو بفرستید سمت سرور. خب اول طبیعتا میدونید که این کاربر علی‌ه پس uuid علی رو یک جایی و یک طوری دارید. بعد حالا علی میاد یک کاری میکنه و لازم میشه که اطلاعات اش بره برای سرور ولی ای بابا علی رفت تو تونل حکیم و اینترنتش قطع شد (حالا فرض میکنیم که علی وقتی میاد بیرون هم اینترنت نداره و فردا دوباره میاد تو برنامه. منظورم اینه که اون ریکوئست دوباره یا چندباره تکرار نمیشه). حالا آیا ما اطلاعات علی رو بیخیال میشیم؟ آیا به علی میگیم دمت گر و بوس بهت و خدافظ؟ هرگز، ما تا آخرین اطلاعات علی رو میخواییم :)) پس باید اطلاعات علی رو یک جایی با یک چیز شاخصی مثل uuid نگه داریم تا بدونیم که بعدا این اطلاعات در مورد علی بوده. وقتی علی آنلاین شد میگیم عه علیییههه و به سرور میگیم این سشنی بود که باز داشتی با این uuid که دیتاش رو فلان روز نصفه فرستادم برات؟‌ اونم میگه عه علییییی، خب خب؟ بهش میگی بیا اینم بقیه دیتاش. (این در حالتیه که علی لاگین نکرده و بحث های احراز هویت سروری وجود نداره)این ها چیزهایی بوده که من توی این جور کارها رعایت نکردم یا حداقل درست رعایت نکردم.کارهای اینجوریه که کردم و به مشکل خوردم و اینکه چجوری حلشون کردم:۱ - هماهنگی لاگین در همه جا (یک بار لاگین برای همه جا) ( single sign-on | sso)اول یک توضیحی کوچیکی بدم که این قضیه کجاها کاربرد داره و حدودا چجوری کار میکنه. البته ویکی‌پدیا خیلی بهتر و کامل تر توضیح داده.فرض کنیم که شما سایت ممد و سایت جاسم رو دارید که جفت سایت ها نیاز به ورود و اینا داره. حالا میخوایید وقتی یک کاربری تو سایت ممد عضو شد بتونه با همون یوزنیم و پسورد تو سایت جاسم هم وارد بشه. این یک حالت خیلی اولیه از این قضیه است.SSOمن یک پروژه ای داشتم که کارفرما گفته بود میخوام کاربرهایی که توی فروشگاه ام عضو هستن بتونن با همون اطلاعات کاربری توی اون یکی فروشگاه هم وارد بشن. خب طبیعتا دوتا فروشگاه مال خودش بود و اطلاعات جفتش رو داشت. من اون موقع باید میگفتیم که خب الان سایت اول مثلا ۲هزارتا کاربر داره و سایت دوم مثلا ۳هزارتا و باید یک جوری کاربرهایی که الان هم تو سایت اول ثبت نام کردن بتونن برن تو سایت دوم. ولی خب متاسفانه این حالت رو درنظر نگرفته بودم و رفتم و این حالت رو برای کاربرهای جدید توسعه دادم و درست هم کارمیکرد. بعد چند روز کارفرما گفت که کاربرهایی که قبلا بودن چی میشن؟ شرایط خیلی سخت تر شد چون یک جوری نوشته بودم که واقعا حالتی برای کاربرهای قبلی درنظر نگرفته بودم. کدی که اول نوشته بودم رو تقریبا پاک کردم و از اول نشستم فکر کردم که باید چیکار کنم و اینبار تمام حالت های ممکن رو درنظر گرفتم و فهمیدم که فراموشی پسورد هم برای کاربرهای قدیمی درست نکردم. مثلا از ۵۰۰ خط کدی که نوشته بودم ۲۰ خطش رو نگه داشتم و تمامش رو از اول نوشتم. sso هم خیلی بستگی داره که دقیقا نیازمندی چیه و میشه خیلی مدل های مختلفی پیاده سازی اش کرد. ممکنه فقط قضیه احزار هویت باشه که خب الان خیلی سرویس ها هستن که کار احراز هویت رو انجام میدن (مثل ثبت نام با گوگل) یا حتی سرویس های واسطی که اینارو هندل کردن مثل auth0.com ولی اگر قرار باشه اطلاعات کاربرها مثل سفارش ها و سبدخرید و ... هم هماهنگ باشه دیگه لازمه که دیتابیس یک طور خاصی که با هردوتا سایت هماهنگ طراحی بشه و ...۲ - هماهنگی وب سوکت (یا sse) با httpفرض کنید شما یک اپلیکیشن مانیتورینگ دارید که یک دیتای مهم هرلحظه باید مانیتور بشه. خب طبیعتا راه حل درست استفاده از سوکت یا چیز شبیه به اونه تا هروقت تغییری دردیتا به وجود اومد در لحظه شما با خبر بشید و تو اپلیکیشن تغییر رو نشون بدید. حالا درنظر بگیرید که این دیتای حساسی که داره نشون داده میشه باید با یک دیتای دیگه جمع بشه که اون یکی دیتا روزانه عوض میشه و نیازی به سوکت براش نیست. تا اینجا شما یک سوکت دارید که دیتا رو بعد هر تغییر برای شما میفرسته و یک وب سرویس http که هربار دیتا رو ازش میگیرید و با دیتا سوکت جمع می‌کنید. خب تا اینجا بنظر چیز خیلی خاصی وجود نداره و خیلی راحت میشه همه چیز رو درست و مرتب جلو برد. حالا فرض کنید که به شرایط قبلی یک متغییر دیگه هم اضافه میشه که باید با رقم نهایی جمع بشه و بعد از اون برای سوکت هم فرستاده بشه که بقیه هم بفهمن.بیایید از یک فرض محال استفاده کنیم. فرض کنیم که قیمت گوشت توسط سازمان مربوطه اش داره هرلحظه برای همه‌ی قصابی ها فرستاده میشه تا همه یک قیمت باشن و مثل قیمت دلار هم خداروشکر لحظه‌ای بالا و پایین میشه. حالا فرض کنیم فقط سه تا چیز تو قیمت اثر میذاره. اولی قیمت گوسفند و گاو و گوساله و ایناست که هرلحظه از یک جایی توسط سوکت برای ما میاد. دومی سود واسط و نرخ تورم و فلان و ایناست که هربار میتونیم مثلا از بانک مرکزی با http قیمت جدیدش رو بگیریم. سومی هم مثلا یک کامران نامی نشسته پشت پنل ادمین و هر رقمی دلش بخواد وارد میکنه و قیمت رو کم یا زیاد میکنه.خب تقریبا اساسی ترین مسئله همون چیزیه که آخر سر با قیمت جمع میشه. اول اینکه باید تمام حالت های ممکن درنظر گرفته بشن مثل این حالت که اگر سوکت بشه شد ما به کاربر نهایی بگیم که اطلاعات جدید دیگه برات نمیاد و این اطلاعات مربوط به ساعت فلانه یا بگیم سرور خراب شده دوباره بیا یا حتی بک اند برامون یک سرویس آماده کرده باشه که اگه سوکت خراب شد تو یک دوره زمانی به اون ریکوئست بزنیم و اطلاعات سوکت رو از اون بگیریم و کلی حالت دیگه که باید قبل از شروع کار حتما باید اونارو در نظر گرفت. طبیعتا من اون اول اینکارو انجام دادم و باز هم چندین و چند خط کد الکی نوشتم و در نهایت تبدیل شد به یک فانکشن خیلی خیلی ساده که تقریبا پنجاه خط کد بود.در نهایت امیدوارم دیگه از این کارا نکنم :)) سعی میکنم هروقت به هر مسئله‌ای برخورد کردم قبل از شروع به کد زدن مدت زمان بیشتری رو به اون مسئله‌ فکر کنم.</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Mon, 10 Jan 2022 08:26:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور ProgressBar آپارات جدید ساخته شد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-progressbar-%D8%A2%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-b8plhfswblfa</link>
                <description>آپارات در حال حاضر دومین سایت پر ترافیک ایران بعد از گوگله و الان در حال پوشیدن لباس جدیدشه و اینبار تیم ری‌اکت صباایده این لباس رو براش دوختن. من محمد حسن پورقناد به عنوان یک عضو خیلی کوچک از این تیم، میخوام تو این نوشته در مورد لباس جدید آپارات توضیح بدم.اگه سایت آپارات رو یک انسان در نظر بگیریم، کار ما اینه که برای این انسان یک لباسی بدوزیم که اندازه اش باشه، بشه سریع پوشیدش و ظاهر زیبایی داشته باشه. لباس جدید آپارات با React و Typescript و Redux-saga و Styled-components و چیزهای دیگه دوخته شده. لباس جدید آپارات الان از طریق این لینک قابل دیدنه ولی خیلی تازه است و هنوز کامل دوخته نشده :)) یک بخش خیلی کوچک از این لباس لودینگ و نحوه لود شدن صفحات سایته. هربار که مثلا یک ریکوئست از صفحه ویدیو در آپارات به سرور ارسال میشه در بالای صفحه یک لودینگ رد میشه که ما اسمش رو گذاشتیم ProgressBar.درواقع یک کامپوننت خیلی ساده است که با React نوشته شده. این لودینگ طبیعتا نیاز داره که در یک نقطه‌ای شروع کنه و در یک نقطه‌ای تموم بشه. یکم بیشتر در مورد لودینگ ها توضیح بدم. مثلا وقتی یک بازی میخواییم روی کامپیوتر نصب کنیم وقتی که شروع میکنه به نصب کردن یک نوار سبز به ما نشون میده و میگه که مثلا تا الان 10درصد بازی نصب شده. ولی اینو از کجا میفهمه؟ لحظه‌ای که شما شروع به نصب اون بازی می‌کنید زمان دقیقش یا همون unix timestamp رو از شما میگیره. پس یعنی لحظه دقیقی که شما شروع به این کار کردید رو میدونه. برای اینکه بتونه اون لودینگ رو دقیق به شما نشون بده نیاز داره که لحظه دقیق تموم شدن اون کار رو هم بدونه ولی &quot;لحظه دقیق تموم شدن اون کار&quot; خیلی وقت‌ها مشخص نیست. پس نیازه که یک سری معیارها در نظر گرفته بشه که &quot;لحظه دقیق تموم شدن اون کار&quot; به دست بیاد. مثلا برای همون بازی کامپیوتری سازنده بازی میدونه که حجم دقیق فایل‌هایی که میخواد روی کامپیوتر شما کپی کنه چقدره. میدونه که رم و cpu و هارد کامپیوتر شما چیه و چندین معیار دیگه هم میتونه در نظر بگیره که &quot;لحظه دقیق تموم شدن نصب برنامه&quot; رو به دست بیاره. لودینگ آپارات هم با همچین ذهنیتی نوشته شده. لحظه‌ای که مثلا یک ریکوئست از صفحه ویدیو آپارات به سرور ارسال میشه تا لحظه‌ای که صفحه کامل لود بشه طبیعتا یک مدت زمانی طول میکشه. آپارات شصت میلیون کاربر یکتا داره و به صورت میانگین یک صفحه ویدیو آپارات حدود دو ثانیه طول میکشه که لود بشه (First Contentful Paint)، پس ما یک انیمیشن دو ثانیه ای میخواییم که بتوینم هر جا خواستیم شروعش کنیم و هرجا خواستیم تمومش کنیم.انیمیشن لودینگ که خیلی زیاد هست و مثلا اینجا کلی نمونه‌های مختلف هست. ما برای آپارات انیمیشن لودینگ مخصوص خودمون رو نوشتیم که خیلی ساده است و بالای سایت یک نوار قرمز رنگه که پر میشه. برای اینکه بخواییم هروقت خواستیم لودینگ رو شروع کنیم از document.dispatchEvent استفاده کردیم و برای اینکه بخواییم بفهمیم کی باید انیمیشن رو شروع کنیم از document.addEventListener استفاده کردیم. ریداکس هم تو پروژه بود و می‌شد با اون هم این کارو کرد ولی گفتم خب این خیلی راحتتره که، چرا این همه ریداکس و داستان هاش رو استفاده کنم برای همچین چیز ساده‌ای؟ :)) درواقع ما فقط نیاز داشتیم که بفهمیم دقیقا چه لحظه‌ای لودینگ باید شروع بشه و دقیقا چه لحظه‌ای باید تموم بشه. ریداکس برای این کار پیچیدگی های خاص خودش رو داشت. ما تقریبا بر اساس اصل YAGNI عمل کردیم و چیزی رو که نیاز نداشتیم استفاده نکردیم :))کامپوننت ProgressBar قراره به زودی تو گیت‌هاب صباایده منتشر بشه و برای همه قابل دسترس باشه. احتمالا در آینده کامپوننت‌های بیشتری از آپارات به صورت اوپن‌سورس منتشر میشه و خیلی خوشحال میشیم اگه به کد ما نگاه کنید و خیلی بیشتر خوشحال میشیم اگه pull request برامون بفرستید.</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Wed, 08 Dec 2021 14:30:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور تو اوبونتو، VLC رو همیشه تو صفحه نگهداریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%88%D8%A8%D9%88%D9%86%D8%AA%D9%88-vlc-%D8%B1%D9%88-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%86%DA%AF%D9%87%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-bb7k8mxm9tz1</link>
                <description>داشتم سعی میکردم که توی اوبونتو همزمان هم کار کنم هم VLC باز باشه و یک فیلمی چیزی رو نشون بده اون گوشه. خود VLC یک گزینه داره تو قسمت View به اسم Always on top که برای من درست کار نکرد. (اوبونتو ۲۰.۰۴ با گنوم ۳.۳۶). یکم سرچ کردم و به این راه حل رسیدم که برای من کار کرد (نمیدونم مثلا تو i3 این کار میکنه یا نه).برای اینکار نیاز به Devilspie داریم. با این دستور نصب میشه.sudo apt-get install devilspieبعد از اون لازمه که devilspie رو برای VLC تنظیم کنیم. اگه پوشه .devilspie وجود نداره از دستور زیر برای ساختنش استفاده میکنیم.mkdir -p ~/.devilspieبعد از اون باید فایل maximize.ds ساخته بشه و بعد تنظیم مورد نظر برای VLC داخل اون فایل قرار بگیره. اگه قبلا vim رو نصب دارید میتونید از این دستور استفاده کنید. (اگه هم نصب ندارید نصب کنید دیگه :)) )vim ~/.devilspie/maximize.dsبعد هم این کانفیگ (اسکریپت) رو توی این فایل وارد میکنیم (طبیعتا قبلش i میزنیم :)) ) و با :Wq اون فایل رو ذخیره میکنیم.(if (is (window_class) &amp;quotvlc&amp;quot) (begin (above) ) )بعد از بیرون اومدن از vim درحالی که VLC بازه تو ترمینال دستور devilspie رو وارد میکنیم و دیگه VLC باز میمونه و میچسبه به صفحه.طبیعتا با این ابزار میتونید بقیه windowها هم تو صفحه نگهدارید و برای اون کار باید اون کانفیگ (اسکریپت) رو عوض کنید.منبع</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jan 2021 12:19:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جذابیت عجیب فوتبال برای من</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/football-fboyvk31jtgw</link>
                <description>https://unsplash.com/photos/MOnU_o4DMQwخیلی وقت‌ها هست که دنبال یک چیزی برای تفریح می‌گردم. اوکی فیلم خوبه، گیم خوبه، بیرون رفتن خوبه، صفا و اینا هم خوبه ولی یک چیز دنباله دار میخوام. یک چیز سنگین خیلی طولانی مثل GOT یا  shameless یا یه همچین چیزی. یکبار با خودم فکر کردم اگه فرض کنیم که فوتبال هیچوقت وجود نمیداشت چی می‌شد؟ نهایتش این بود که یک تفریح دیگه‌ای رو پیگیری می‌کردیم دیگه. بعد به خودم اومدم دیدم نههه واقعا نه.برای من هیجان زیادی خیلی چیز جالبیه و به صورت احمقانه‌ای دنبال هیجان زیاد میگردم و تو شهربازی هم همیشه میرفتم اون بازی‌ای که به مرگ نزدیکتره رو انجام میدادم :)) افرادی که اینجوری‌اند معمولا نیاز به یک هیجان همیشگی و تکراری نشونده تو زندگی‌شون دارن. یک عده میرن دنبال NFL، یک عده میرن پارکور کار میکنن و یا کلی کار دیگه، یک عده هم هستن که پیگیر فوتبال میشن. من نهایتا ۳ساله که دارم خیلی جدی فوتبال رو پگیری میکنم و میشینم بازی لسترسیتی و نوریچ هم با حوصله نگاه میکنم. ولی چی شد که من لیورپولی شدم؟ قبل از اول دبیرستان من تقریبا فوتبال نگاه نمی‌کردم و به خاطر اینکه دور و اطراف همه بازی بارسا با رئال رو نگاه می‌کردن، من هم نگاه می‌کردم. اول دبیرستان که با دوست صمیمیم همکلاسی شدم فهمیدم که اون‌هم چقدر دنبال هیجانه و فوتبال رو انتخاب کرده. یکم پیگیر شدم و دیدم که مثل اینکه واقعا چیز جالبیه. اون دوستم طرفدار لیورپول بود و یکبار داشت با یکی از همکلاسی هام که یونایتدی بود بحث و دعوا می‌کرد؛ بحث که خیلی بالا گرفت آخرش دوست خودم یک چیزی درمورد اسکوربرد آنفیلد بهش گفت و اینقدر چیز سنگینی بود که اون یکی همکلاسی مون دیگه بحث رو ادامه نداد و از تصویر محو شد :)) من که داشتم این صحنه رو میدیدم به خودم گفتم:‌ اوف پسر، عجب اقتداری داره این لیورپول :)) بعد رفتم تاریخچه‌اش رو خوندم و شعارش رو دیدم و باز به خودم گفتم که واقعا این لیورپول یک چیز خفن و پشتوانه داریه. بعد یکبار رندوم یک بازی از لیورپول دیدم همون سال ها (2012) بعد دیدم جررارد یک گل پشت ۱۸ خیلی خفن زد بعد به خودم گفت اوف پسر این کاپیتانه؟ خودشه آقا، این همون تیمیه که من باید هوادارش باشم. اون موقع یک مدت پیگیرش بودم و دیگه بعدش وارد داستان کار و اینا شدم و روزی ۱۶ساعت کار می‌کردم و اصلا وقت نمی‌شد فوتبال رو دنبال کنم. تا حدود ۳سال پیش که فهمیدم واقعا نباید بیشتر از روزی ۱۰ساعت کار کرد و باید هفته‌ای حداقل ۱۰ساعت به صفا و صمیمیت و شادی و نشاط پرداخت. دوباره پیگیر لیورپول شدم و از اون به بعد دیگه تقریبا همه بازی‌هاش رو دیدم. تو دوره دبیرستان به دوستم گفتم: &quot;رفتم بازی‌های لیورپول رو دیدم، واقعا این تیم خیلی درسته، منم طرفدارشم&quot; همون موقع بهم گفت: &quot;مسخره بازی نیست حسن، اگه میخوایی طرفدار تیمی باشی باید تا آخرش باشی، این استقلال خوزستان نیست که بازیکن هاش رو بشناسی و بتونی بری استادیوم بازی رو نگاه کنی، نمیتونی طرفدار چندتا تیم باشی، فردا تیمت باخت میخوایی بری طرفدار تیمی بشی که همه‌اش میبره؟ مسخره بازی نیست واقعا، خوب فکر کن بهش&quot; خلاصه که خیلی طول کشید تا قانعش کنم به خدا اگه این تیم تا قرن ها قهرمان نشه باز هم من طرفدارشم.البته مسئله فوتبال فقط هیجانش نیست، برای من جذابیت بصری هم داره. هر بازی فوتبال تیم محبوبم برام مثل فیلمیه که کارگردان مورد علاقه‌ام ساخته.به لطف فوتبال با آدم های خوبی آشنا شدم و لحظه‌های خوبی رو تجربه کردم. لحظه‌ای که استقلال خوزستان تو ورزشگاه غدیر اهواز قهرمان لیگ برتر ایران شد اینقدر خوشحال بودم که داشتم میگفتم اگه الان بمیرم هم اوکیه واقعا. با گلی که مسی پارسال به لیورپول زد اینقدر ناراحت شدم که تا بازی برگشت هنوز ناراحت بودم.ولی فوتبال همه‌اش خود بازی هم نیست. کل‌کل‌اش واقعا چیز جالبیه. مثلا کل‌کل بارسا با رئال ریشه تاریخی و فرهنگی داره. یا کل‌کل ساندرلند با نیوکاسل حتی. بیل شنکلی یکی از مربی‌های قدیمی لیورپول یک جمله معروف داره که من خیلی از این جمله خوشم میاد. میگه:بعضی از مردم فکر می‌کنند فوتبال مسئله مرگ و زندگیه. من از چنین طرز فکری ناامید میشم. میتونم به شما اطمینان بدهم که [فوتبال] مسئله‌ی خیلی خیلی مهم تریه.پارسال که بارسا بازی رفت ۳-۰ لیورپول رو برد قبلش تو توییتر کلی کل‌کل کردم و اینا که اره تو نیوکمپ فوقش یکی بهمون بزنن بعد تو آنفیلد سه تا میزنیم و اینا. بعد بازی برگشت که ۴تا به بارسا زدیم این کل‌کل اوج گرفت تااا بازی اتلتیک لیورپول که لیورپول باخت.اسکرین‌شات قسمتی از این کل‌کل رو میذارم اینجا. این کل کل‌ها حدود یک سال طول کشیده.</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Thu, 19 Mar 2020 15:15:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پروژه مردم همراه با کار تمام وقت</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%88%D9%82%D8%AA-hnbfyepcmbo0</link>
                <description>بعضی وقت‌ها هست که یک توهم خیلی بدی سراغ آدم میاد و هی بهش میگه:‌ &quot;تو تازه جوانی و کلی انرژی داری، وقت میکنی که کلی پروژه‌ی دیگه انجام بدی و بیشتر مطالعه کنی و اینا&quot;. تقریبا همه‌اش درسته به جز وقتی که پروژه‌ای که میخوای انجام بدی مال یکی دیگه باشه. تعهد به انجام کار خیلی مسئله‌ی مهمیه و نشون دهنده‌ی رفتار حرفه‌ایه. من از وقتی سن‌ام خیلی کمتر بود، پروژه میگرفتم و کار میکردم و هیچ چیزی  برام مهم نبود به جز تموم شدن کار و به موقع رسیدنش. وقتی یک پروژه موقع امتحان‌های دبیرستان گرفتم، به خودم قول دادم که حتی اگه قرار باشه شهریور هم دوباره امتحان بدم، ولی باید این پروژه رو درست و کامل تحویل بدم که خب پروژه رو تحویل دادم و کسی که صاحب پروژه بود تقریبا ۲۰٪ پول رو داد و من هم امتحان‌های خرداد رو مردود شدم و از اون به بعد درس هم گذاشتم کنار نسبتا :))کار تمام وقت هم مثل پروژه و تقریبا هرچیز دیگه‌ای نیازمند تعهد جدیه. به قول یکی:‌ &quot;یک دست چک هست برای هر نفر و هر روز یک چک ۲۴ساعته میکشن و به شما میدن که خرج کنی و هیچ ایده‌ای هم نداری که کی اون دست چک تموم میشه&quot;. زمان خیلی مسئله‌ی مهمیه و بین هزارتا اتفاق و شرایط مختلف آدم باید بدونه که چک‌اش رو امروز میخواد خرج چی بکنه.شرایط اقتصادی کشور جوریه که حداقل به من نسبتا داره سخت میگذره و درصد سویا داره به گوشت هی بیشتر و بیشتر میشه و الان دیگه تقریبا ۸۰٪اش شده سویا :))توی همچین شرایطی آدم به اضافه کاری فکر میکنه، به تاکسی کار کردن فکر میکنه، به پروژه‌ی خارج از تایم شرکت فکر میکنه و حتی کلی هم به مهاجرت فکر میکنه. من نمیتونم اضافه کار کنم یا اصلا ماشین ندارم که بخوام تاکسی باشم و از طرفی الان نمیخوام از این کشور برم. پس فقط برای من گزینه‌ی پروژه‌ی خارج از تایم شرکت میمونه. قبلا که وضعیت یکم بهتر بود میتونستم انتخاب کنم که الان کدوم پروژه رو انجام بدم که به نفع‌ام باشه و یک چیزی هم یاد بگیرم ازش، اما الان وضعیت یک جوریه که خیلی کسی نمیخواد پروژه‌ خاصی انجام بده. من هم وقتی بهم پروژه پیشنهاد شد و شرایط خودم رو دیدم پیش خودم گفتم: &quot;عیب نداره شده روزی ۴ساعت میخوابم ولی هم به کارهای شرکت میرسم و هم به این پروژه&quot;پروژه اول خیلی منطقی بنظر میرسید و مثل همه‌ی پروژه‌های دیگه، کسی که ایده داشت دقیق نمیدونست چی میخواد و هی نظر میداد و دیگه تقریبا از اینجا به بعدش رو بلدید خودتون :))مشکل از اونجا شروع شد که من یادم رفته بود از این ۲۴ساعت همه‌اش مال خودم نیست و یک سری اتفاق ها میوفته که اصلا قابل پیش‌بینی نیست. طبیعتا توی قرارداد پروژه سری چیزها برای این مسائل هست ولی واقعا من چجوری باید به کارفرما میگفتم که اینترنت کشور قطع بوده و الان هم که یک روزه وصل شده کلی کار عقب مونده دارم و خیلی هم اعصاب ام از دست شرایط خورده؟ درحالت عادی هر پروژه‌ای اعصاب خوردی‌های خاص خودش رو داره ولی وقتی زمان انجام اون پروژه میگذره دیگه جاده فقط یک طرفه به سمت منه و نسبتا هم کارفرما حق داره. اون هم پروژه‌اش رو میخواد و میخواد کار مارکتینگ شروع کنه و از کلی برنامه‌ی دیگه‌اش عقب میمونه و ضرر میکنه. از دست من چه کاری برمیاد؟ یا شرایط بدی که هست رو نادیده بگیرم و با انرژی قبلی ادامه بدم. یا یکی از تعهد هارو (یا پروژه یا کار تمام وقت) بیخیال بشم، یا یک ذره از جفت‌شون رو بیخیال بشم. من گزینه‌ی اول رو انتخاب کردم که بنظرم بدترین انتخاب ممکن بود. اگه شما توی همچین شرایطی گیر کردید واقعا و واقعا یکی‌شون رو بیخیال بشید. لازم نیست خودتون رو آتیش بزنید که بقیه رو راضی نگه دارید.اگه برمیگشتم به عقب، حتما تا میدیدم شرایط اینجویه، به کارفرما شرایط رو توضیح میدادم و سعی میکردم یکی رو پیدا کنم که پروژه رو ادامه بده و دیگه اون پروژه رو بیخیال می‌شدم. اما چیکار کنم که این روحیه‌ی مسخره‌ی راضی نگه داشتن همه رو داشتم و این کار رو نکردم وحتی یادم نبود که توی این شرایط از ۲۴ساعت‌ام روزی ۳ ۴ ساعت درگیر فکر کردن به آینده نامعلوم میشه.پروژه رو با هر بدختی‌ای که بود ادامه دادم و وسط‌اش سعی کردم یکی دیگه‌ رو به پروژه اضافه کنم که نشد و بعدش کلی اتفاق شخصی دیگه برام افتاد و اینا. آخرهاش دیگه مجبور شدم یکم به پروژه آب ببندم وزودتر تحویل بدم که لانچ بشه و به مدیرپروژه هم گفتم که این کار بیشتری داره و من دارم همینجوری میزنم که زود آماده بشه، اما امان از وقتی که به پروژه آب میبندی.همیشه دولوپرها وقتی پروژه‌ای به دستشون میرسه یا توی شرکتی استخدام میشن، به نفر قبلی‌ای که روی پروژه کار کرده گیر میدن حتی اگه بهترین کدهای جهان هم نوشته شده باشه. دیگه وقتی توی اون شرایط مجبور بشی آب ببندی به پروژه که زودتر تحویل بدی و کارفرما بیشتر از این شاکی نشه، انتظار داری دولوپر بعدی چیکار کنه؟ دولوپر بعدی میگه این پروژه به درد نمیخوره و من باید همه‌اش رو از اول بنویس‌ام. طبیعتا کارفرما هم که از رسیدن پروژه تا همینجا هم شاکی بوده، کلی عصبانی میشه و زنگ میزنه بهت و میگه: &quot;پولم رو برگردون مرتیکه، کلی هم ضرر زدی&quot;حالا شانسی که من اوردم این بود که پول‌های کارفرما رو خرج نکرده بودم و حق رو به ایشون میدم که بخش کوچیکی از جبران خسارت‌هاش باشم و بخاطر روحیه‌ی مسخره‌ عذاب وجدان زیادی که دارم احتمالا تا آخر زمان خیلی زیادی رو هم شرمنده‌ی درست انجام نشدن این پروژه باشم.خلاصه: من تمام وقت یک جایی کار میکنم و توی شرایط حساسی که هیچکدوممون اعصاب هیچ‌کاری رو نداشتیم، پروژه گرفتم و ته‌اش هم پروژه درست انجام نشد و فقط از نظر فکری اذیت شدم و از نظر مالی ضرر زدم به خودم.کل این ماجرا حدود ۳ماه طول کشید و تنها سودی که برای من داشت این بود که وقتی شرایط روحیم خرابه، نباید کاری  که نمیتونم رو قبول کنم و به انجام‌اش هم اصرار داشته باشم چون نمیتونم حال روحی بد‌ام رو درنظر نگیرم و بهش اهمیت ندم.</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Sat, 07 Mar 2020 01:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای امیر، پوریا، احسان، خشایار و ارغوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Pourghannad/amir-pooria-ehsan-khashayar-arqavan-jqeulrchscxx</link>
                <description>https://unsplash.com/photos/_BBPbZGCrkwشرایطی رو درنظر بگیرید که مثلا یک چیز خیلی خوشمزه پیدا کردید و فقط یک ذره ازش مونده و وقتی تموم میشه دیگه هرچی میگردید حتی چیزی نزدیک بهش هم پیدا نمی‌کنید. همین اول بگم که مهاجرت چیز بدی نیست و من اصلا مخالفش نیستم ولی خب کاشکی شرایط یک جوری می‌شد که گزینه‌ی اول و آخر درصد بالایی از دوستامون نمی‌بود. شاید کلمه‌ی دوست خیلی برای همه آشنا باشه ولی از نظر من دوست کسیه که آدم باارتباط برقرار کردن باهاش، آدم بهتری میشه و درمجموع از زندگیش راضی تر میشه. دوست‌های صمیمی که خب بحث‌شون جداست و همیشه ازشون یاد میشه ولی دوست‌‌هایی که وقت کمتری رو باهاشون گذروندی یک جور دیگه‌ای توی روند زندگی هرکسی تاثیر دارند. دوست‌های من که از ایران مهاجرت کردند همیشه یک ویژگی خاص داشتن و اون هم این بوده که من همیشه تا فهمیدم اینا چه آدم‌های خوبی اند و چقدر میتونم ازشون چیز یادبگیرم، از ایران رفتن. اره خب شاید خیلی خودخواهانه بنظر برسه ولی خب وقتی میبینی هیچکاری از دستت برنمیاد و دیگه تا یک مدت زمان طولانی نمیتونی اونارو ببینی، خیلی سخت میشه که بهترین واکنش رو نشون بدی.امیر: از بچه‌های خوب اهواز که هم‌سن ما بود و بعد از دوره‌ی دبیرستان رفت اوكراين برای تحصیل. صبح که خبر سقوط هواپیما اوكراين (اون موقع هنوز شلیک معلوم نشده بود) رو دیدم یادم اومد که امیر ایرانه و توی همین موقع ها میخواست که برگرده. پراسترس‌ترین حسن ۲۲سال اخیر به امیر پیام داد و زنگ زد ولی خبری ازش نمی‌شد و جواب نمیداد. به مرز سکته رسیدم تا بعد از ۲ ۳ ساعت گفت که پروازش چند روز دیگه است و بعدش کلی به اون سیاه سفید ها فوش دادیم.یادمه یکبار ۳شب زنگ زد و گفت «حسن میتونی شاش‌ات رو بذاری تو یک پلاستیک برامون بیاری؟» حالا بماند که به چه دردش میخورد :))هنوز منتظر ام دوباره بیایی تهران و بریم ۲ساعت تو پارک آب و آتش دور بخوریم و بعد نفهمیم کجاییم و هی فوش بدی و بگی &quot;توام خو فقط ادعات میشی، هوفتی&quot;پوریا: از همکارهای قدیمی که برای تحصیل و کار رفته بود فنلاند و بعد از انتخابات ۹۶ به خاطر یه ذره بهتر شدن شرایط، برگشت ایران و شد همکار ما. روبه‌روی من می‌نشست و چون جفت‌مون نسبتا قد بلند بودیم پاهامون از زیر میز هی میخورد به همدیگه و سر این اصلا با هم بیشتر آشنا شدیم.یکبار داشتیم از شرکت برمی‌گشتیم به سمت مترو که بریم خونه و من خیلی عادی مثل همیشه از وسط خیابون اومدم رد شم برم اون‌ور که وارد ایستگاه مترو بشم، بعد دیدم پوریا رفته چندین متر اونور تر و داره از خط‌کشی عابر پیاده رد میشه.یکبارهم موقع ناهار داشت میگفت که &quot;اره سال ۸۸ من سرباز بودم و خیلی شرایط بد بوده و اینا&quot; بعد از اینکه کلی تعریف کرد پرسید حسن تو راستی سربازی کجا بودی؟ گفتم من که معاف ام ولی ۸۸ پنجم دبستان بودم و دیدم که سروی در وجودش خمیده شد :))من همیشه مشکل اعتماد‌به‌نفس داشتم و دارم هنوز و پوریا یکی از کسایی بود که خیلی بهم اعتماد‌به‌نفس داد و حتی احتمالا خودش هم نمیدونه که چه لطفی بهم کرده. هنوز منتظرم یکبار دوباره بیایی تهران و منم تازه از اهواز برگشته باشم تهران و هی بگی &quot;هنوز از اهواز یکم لهجه مونده برات؟ یکم حرف نمیزنی برامون؟&quot;احسان: هیچوقت یادم نمیره دقیقا روز اولی که من رفتم هیچستان و برای تست داشتم یک چیزی مینوشتم، آخر اون بخش نشسته بودی و از اون‌ور یکی از بچه هارو صدا کردی و خیلی جدی داد زدی و یک چیزی بهش گفتی که حالا بماند چی بود و خب این باعث شد که متوجه بشم چقدر این شرکت که الان اومدم و هنوز هم اینجام، باصفاست.یادمه اول ها که اومده بودم یک چیزی توی جاوااسکریپت ازت پرسیدم و بعد که جواب دادی پشمام ریخت و گفتم: &quot;چقدر خوبه که اینارو بلدی و میتونم ازت بپرسم و یاد بگیرم ازت&quot;. خداییش اول ها فکر میکردی دارم خایه‌مالی میکنم ولی خب نه واقعا خیلی بلد بودی و خودت هم انگار باورت نمی‌شد که میتونی یک چیزی رو به یکی یاد بدی.نکته‌ی جالب این بود که توی مسئله‌ی سرما و گرما دقیقا تو نقطه‌ی مقابل هم بودیم. وقتی یک چیزی میخواستم ازت بپرسم ترجیح میدادم ساعت ها خودم برگردم و سرچ کنم تا اینکه بیام پیش تو که بغل بخاری نشستی و بخاری هم تا ته زیاد کردی :))یکبار هم وقتی هوا خیلی سرد بود ماشین اورده بودی و داشتیم سرناهار می‌گفتیم که خونه‌ی کی از همه دورتره و نمیخوایی برسونیش. یکی گفت گیشا گفتی ای‌ول خیلی دوره من نمیرسونمت. یکی گفت تهرانپارس گفتی ای‌ول اینم دوره نمیرسونمت. من گفتم خواجه عبدالله گفتی پشمام خونه‌ی من هم همونجاست و خب عیب نداره تورو میرسونم. دقیقا همون روز یک بدهی سنگینی رو داده بودم و هنوز هم حقوق نگرفته بودیم و مونده بودم توی این سرما بدون اینکه تپسی یا اسنپ بگیرم، چجوری باید از جای بد مسیر برم خونه.هنوز منتظرم از برلین بیایی تهران و دوباره تو دوراهی مسافرت رفتن قرارم بدی و با عصبانیت بگم &quot;بابا من نمیتونم برنامه‌ریزی داشته باشم، چرا به من دوتا گزینه دادید آخه؟&quot; و توام هی بگی نه بیا بریم شیراز فلانی هم هست و من بگم نه تو بیا بریم اهواز و اینا.خشایار: شاید کلا ۲ ۳ بار دیده باشمت ولی زیاد باهمدیگه صحبت کردیم. خشایار تقریبا ۷۰٪ شخصیتش جوریه که من هستم. خیلی می‌فهمیدم این آدم چجوری فکر میکنه و دنبال چه چیزهایی میره و حتی شکست‌هایی که تو زندگی خورده بودیم نسبتا شبیه هم بود.راستش اولین بار وقتی گفت برنامه دارم که برم کانادا خیلی جلوی خودمو گرفتم که ناراحتیم رو نشون ندم و فکرکنم که موفق هم نشدم. همیشه احساس میکردم آدم باصفای گیک خیلی کم پیدا میشه ولی وقتی با خشایار آشنا شدم فهمیدم که چقدر خوبه که یک نفر از این آدم‌های کمیاب رو پیدا کردم. تازه که آروان رفته بود دفتر جدیدش یک همفکر گذاشته بود من رفته بودم اونجا و بعد از تقریبا نیم ساعت اونجا گشتن، خشایار رو دیدم که مثل من داره همینجوری اینور اونور رو نگاه میکنه و یک حالت wtfای داره :)) تا اومدم برم سمتش یکی از بچه‌ها اومد و بعدش هرچی گشتم پیداش نکردم. از دور تا منو دید یک فاک عجیبی بهم نشون داد و حقیقتا پشمام ریخت که چرا واقعا؟ نکنه اینم مثل من کلا سیستمش یک حالت تدافعی‌ای داره؟. که خب بعدها فهمیدم تقریبا همینجوری بوده. باز خوبه که جور نشد بری کانادا و رفتی هلند. بهرحال هلند نزدیکتره :))هنوز منتظرم از آمستردام بیایی تهران و یکهویی بهم زنگ بزنی بگی: &quot;حسن، شرکتتون راستی سمت تجریش اینا بود؟ من الان اون ور ها اوکیه بیام سمتت؟&quot; و بیایی و یک آبمیوه باهم بخوریم و هی من اصرار کنم که انصافا یکم از این تمرهندی‌ بخور خیلی خوشمزه است و تو هی بگی بابا به خدا برام خوب نیست و هی باز من اصرار کنم و ته‌اش با یک حالت &quot;باشه بابا کشتیمون دیگه چیکار کنم‌&quot; یک ذره بخوری.ارغوان: الان که دارم اینو مینویسم تقریبا سه روز از آخرین باری که دیدمت میگذره. خیلی عجیبه که دفتر جدید ابرآروان اصلا باعث شد که ما باهمدیگه آشنا بشیم. یادمه یکبار داشتم از اهواز برمیگشتم تهران و مقداری عموجمال هم همراهم بود و همون موقعی بود که سیل اومده بود و جاده خرم‌آباد بسته شده بود و اینا. واقعا نمیدونم چرا ولی کرم اینو داشتم که الکی جو بدم و هر ۱۰دقیقه یکبار پیام میدادی که &quot;حاجی زنده‌ای هنوز؟&quot; :))من از ارغوان یادگرفتم که چقدر صداقت خوبه و چقدر اگه توی همه‌ی رفتارهات صداقت داشته باشی، از همه نظر بهتره. فهمیدم که نباید این حجم از پول رو وارد گاو کرد :))یکبار داشتیم از یکجایی رد می‌شدیم و رسیدیم به تقاطع میرداماد و ولیعصر، بعد من پایتخت رو دیدم و گفتم بیا بریم اینجا یک سیب‌زمینی با پنیر داره خیلی خوشمزه است. تو گفتی نه بیا بریم کلانا. بعد کلی بحث کردیم که کجا بریم و به نتیجه‌ای نرسیدیم. قرار شد کلانا بشه A و پایتخت بشه B و از یک آدم رندوم تو خیابون بپرسیم که A یا B؟ یک پسری که هدفون هم تو گوشش بود رو صدا کردیم و گفتیم آقا ببخشید A یا B؟ اونم پشمام ریخت و گفت هااا؟ گفتیم یکیش رو بگو دیگه، Aیا B. یارو با یک حالت &quot;گیر چه موجودات عجیب غریبی افتادیم این وقت روز&quot; گفت B و رفتیم پایتخت و سیب‌زمینی با پنیر خوردیم و خیلی هم خوب بود. بعدا هم یکبار رفتیم کلانا البته :))روز آخری که دیدمت هی میگفتی: &quot;بابا چرا اینقدر اینجوری ای؟&quot; و من جواب میدادم که &quot;یک مشکلی پیش اومده و بدفازم کلا امروز&quot; ولی خب دروغ گفتم و درواقع از اینکه یکی دیگه از دوست‌هام که تازه داشتم میشناختمش و ازش کلی چیز یادگرفته بودم رو دیگه نمیتونم زود به زود ببینم، عمیقا ناراحت بودم.سه روز هم نیست که رفتی ولی منتظرم از شهری که خیلی اسمش عجیبه و فکر کنم تو سوئیس باشه، برگردی تهران و بریم سمت قلهک یک فلافل بگیریم و تایمر بذاریم ببینم سرعت فلافل خوردنت تغییری کرده یا هنوز همون ۲۳دقیقه است :))‌این ۵نفر کسایی بودن که من اونارو دوست‌های خودم میدونم و دوستشون دارم، کمااینکه ممکنه اونا منو دوست‌های خودشون ندونن. شاید امید داشتن الان دیگه چیز مسخره‌ای بنظر برسه ولی من هنوز امید دارم که وضعیت بهتره میشه و همه‌تون برمیگردید و باز مثل قبل باهمدیگه خوش میگذرونیم.</description>
                <category>محمدحسن پورقناد</category>
                <author>محمدحسن پورقناد</author>
                <pubDate>Tue, 11 Feb 2020 14:12:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>