<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پراگما ❤️‍🩹</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Pragma</link>
        <description>دنبال یه لقمه عشق با چاشنی هنر!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 06:07:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3272176/avatar/LUFzXe.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پراگما ❤️‍🩹</title>
            <link>https://virgool.io/@Pragma</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رز آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D8%B1%D8%B2-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-amgbssmu3sgc</link>
                <description>یک ساعت به شروع کلاسش مانده بود که با صدای زنگ آلارم موبایلش بیدار شد. دوش سریعی گرفت و از میان لباس های رنگ و وارنگ دخترانه‌اش باز هم پیراهن سفید و کت مشکی‌اش را پوشید. آخر به او گفته بود که لباس رسمی خیلی جذابش می‌کند.در حالی که در آینه به خودش نگاه می‌کرد، شاخه ای از موهای فرفری خرمایی رنگش را به دور انگشتش پیچید و روی پیشانی‌اش انداخت.چهره‌اش با آن ظرافت طبیعی دخترانه‌ در قاب آینه می‌درخشید. چشمان مهربانش روح آرام و تنهایش را در آینه بازتاب می‌کردند. پوست لطیف بدنش بدون اینکه از عطری استفاده کند بوی دلنشین خاصی داشت، مثل بوی رز آبی.از همیشه زیباتر بود و قوی‌تر. در آینه به خودش لبخندی زد، کوله‌اش را برداشت و به سمت دانشگاه به راه افتاد. هرچقدر به کلاس نزدیکتر می‌شد، قلبش هم تندتر می‌تپید. جلوی در کلاس مکثی کرد، نفس عمیقی کشید و وارد شد. متوجه حضور پسر در ردیف آخر کلاس شد اما به او نگاه نکرد. سعی می‌کرد طبیعی باشد اما تند تند گام بر می‌داشت تا به صندلی‌اش که نزدیک پسر بود رسید. بدون نگاه سلام سریعی کرد و رو به تخته نشست.قبلا باهم زیاد حرف می‌زدند، حتی صمیمی شده بودند و چند باری بیرون رفته بودند. باهم درد و دل می‌کردند و از زندگی شخصی هم با خبر بودند. اما دقیقا زمانی که از همیشه به هم نزدیک‌تر بودند، پسر ناپدید شده بود. دیگر حرفی هم نمی‌زد انگار که هیچوقت وجود نداشت. به یک‌باره تبدیل به غریبه‌ای شده بود و این ترسی از گذشته را در دل دختر زنده کرده بود. ذهنش را عذاب می‌داد. افکارش در میان چرا ها گم شده بود...ظاهرا آرام به نظر می‌رسید اما درونش پر از جنگ بود، با خودش، دلش، سوالاتش.آنقدر مشغول عادی و آرام نشان دادن خودش بود که سنگینی نگاه های پسر را از پشت سرش حس نمی‌کرد. هر دو در مخفی کردن خوب بودند، مخفی کردن ترس‌هایشان‌،                                                    احساسات‌شان،                                                           تنهایی‌اشان،                                                                و نگاهشان!تمام این‌ها را با لبخندی درون قلب خود حبس می‌کردند و چهره‌ای آرام به خود می‌گرفتند. اگر فقط برای چند لحظه به چشمان هم نگاه می‌کردند‌... روز بعد اتفاقی افتاد. از آن روز دیگر تنها یک قلب پر شور می‌تپید‌. پسر رفته بود. پسر که همه نمراتش بالا بود و میانه‌اش با همه استاد ها خوب بود، ناگهانی در ترم آخر از دانشگاه رفته بود. مدت ها گذشت اما خبری از او نشد. قلب دختر آرام گرفته بود. دیگر لباس رسمی نمی‌پوشید و در آینه به خودش لبخند نمی‌زد. از همه دور شده بود و روزها را غرق در افکارش سپری می‌کرد.  یک روز که آفتاب خرداد ماه پوستش را می‌سوزاند و خسته و نامرتب به سمت کلاسش می‌رفت، از دور پسر را با دسته گل بزرگی از رز های آبی جلوی در دانشکده دید. ایستاد و چشمانش را تیز کرد. فکر کرد که اشتباه دیده اما نه خودش بود. می‌خواست مثل گذشته به جای دیگری نگاه کند و با گام های سریع از کنارش رد شود اما سر جایش خشکش زد. قلبش بعد از مدت ها دوباره شروع به تپیدن کرد و هرچه پسر به او نزدیکتر می‌شد، تندتر می‌‌تپید. وقتی به او رسید هیچکدام به هم سلام نکردند. فقط برای چند ثانیه ای به هم زل زدند. هیچ سخنی رد و بدل نشد، اما بالاخره به چشمان هم نگاه کرده بودند!پسر دست گل را به دختر داد، لبخندی زد و بدون حرفی دور شد. به دست گل خیره شد، به رز های آبی که همدیگر را بغل کرده‌بودند و بعد از مدت ها لبخند بر لبانش نشست.دختر خندید اما نمی‌دانست، رز های آبی از نرسیدن سخن می‌گفتند،                                                           از آرزویی دست نیافتنی،                                              عشقی محال...گرچه کاشانه دل، خاص غم مهر تو نیست
پس چرا مهر تو را بر در این خانه زدند؟</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 21:24:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری با موی آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-t4yz7ym4fxyl</link>
                <description>نشخوار فکری  با اتوبوس از محل کارم به خانه برمی‌گشتم که آن دختر را روی صندلی مقابلم دیدم. با هودی مخملی بنفش رنگی و شلوار جین آبی اش به صندلی تکیه داده بود و کتاب &quot; شب های روشن&quot; را در دستان ظریف و کوچکش گرفته بود. موهای بلند و آبی رنگش، نیمی از صورت و یکی از چشم های بادامی‌اش را پوشانده بود. از درخشش چشم‌هایش می‌شد حدس زد آنقدر غرق در کتاب است که حتی متوجه نگاه من هم نشده. آرام و زیبا!فرصت کم بود و شاید دیگر او را نمی‌دیدم اما چطور با او صحبت کنم؟ شاید بهتر است جلو بروم و رک بگویم که از او خوشم آمده و می‌خواهم که بیشتر آشنا شویم. ولی نه امروز دیگر کسی آنقدر مستقیم سر صحبت را با دختر مورد علاقه‌اش باز نمی‌کند، احتملا به عنوان مزاحم یک سیلی مهمانم کند! شاید بهتر باشد راجب کتابش با او سر صحبت را باز کنم. آخر من هم علاقه زیادی به داستایفسکی و کتاب هایش دارم، احتمالا بتوانم کمی با او راجب کتاب های دیگرش صحبت کنم و بعد به او بگویم.. اما اگر فقط برای پر کردن وقتش در مسیر کتاب را می‌خواند چه؟ ممکن است هیچ کتاب دیگری را نخوانده باشد! نه این هم روش خوبی نیست.آها اصلا شاید بهترین کار این باشد که او را به یک قهوه دعوت کنم. این روش قشنگی‌ست و صد البته بسیار جنتلمنانه! احتمالا باید او را به آن کافه کتاب نزدیک خانه خودم دعوت کنم. ولی نه کافه کتاب ها برای قرار اول زیادی ساکت و آرام‌اند ممکن است معذب شود، شاید بهتر باشد او را به آن کافه پر از گربه کنار محل کارم ببرم، حس میکنم گربه ها را دوست داشته باشد. ولی نه اگر از گربه ها بترسد چه؟ افتضاح می‌شود. شاید بهتر باشد اول را به یک کافه معمولی تر ببرم و بعد که مطمئن شدم از گربه ها خوشش می‌آید، در قرار دوم به آنجا برویم. ولی اگر اهل قرار های کافه‌ای نباشد چه؟ شاید اصلا از آن دسته دختر هایی باشد که قدم زدن در میان درختان و راه رفتن لب جدول در نیمه شب را به هرچیزی ترجیح می‌دهند. ولی نه اگر او را به قدم زدن دعوت کنم ممکن است فکر کند چه آدم بی کلاس و خسیسی هستم که برای قرار اول هیچ جایی مهمانش نکردم! آها نزدیک ایستگاه بعدی یک گل فروشی است، به راننده می‌گویم صبر کند گل رزی می‌خرم و به او می‌دهم... ولی نه کی همینجوری به کسی گل می‌دهد، گل را باید سر قرار داد! اصلا اگر با کسی باشد چه؟ شاید بهتر باشد اول این را بپرسم!اتوبوس به ایستگاه بعدی رسید. دختر کتاب را در کوله‌اش گذاشت، تابی به موهای آبی‌اش داد و از جایش بلند شد. موقع پیاده شدن متوجه نگاه مات من شد، لبخند مهربانی زد و از اتوبوس خارج شد.دختر رفت و من هنوز در شاید و اگر ها غرق بودم...●●●ذهن ما زندان استما در آن زندانیقفل آن را بشکندر آن را بگشایو برون آی از این دخمه ی ظلمانی《 مجتبی کاشانی 》</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2024 18:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودکاری که اشک ریخت!</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D8%B1%DB%8C%D8%AE%D8%AA-xiuppw1yzcrf</link>
                <description>ساعت حدود یک بامداد بود. پسر کتاب شعری در دستش بود و تکیه زده به بالشت روی تختش، چیزی را زیر لب زمزمه می‌کرد. خودکار آبی و دفترش کنار هم از روی میز چوبی کنار تخت به او نگاه میکردند:_ دیگه چیزی نمونده که خشک بشم. جوهرم آخراشه، لعنتی.+ چیه چرا آنقد آشوبی؟_ چرا آشوبم؟! میدونی جای یه خودکار خشک شده کجاس؟ آفرین تو سطل آشغال. اصلا تو چرا انقد آرومی؟ خود تو هم وقتی برگه هات تموم بشه میری گوشه قفسه خاک میخوری و یکی دیگه میاد جات. یه دفتر بدون برگه مثل یه خودکار بدون جوهر به درد نخورده.+ خب مگه هدف زندگیمون همین نیست؟ من و تو کارمون همینه، همیشه همین بوده. ثبت و نگهداری کلمه ها. پس چرا عصبیی؟_ آره ولی نه اینجوری. من نمیخوام انقد سریع خشک بشم! یه نگاه به خودمون بنداز... این یارو دیگه خیلی زیاد مینویسه! هنوز یه هفته نیست که ما رو گرفته اونوقت تو نصف برگه‌هاتو از دست دادی منم اندازه یه بند انگشت جوهر دارم!_ بیخیال، اونقدرا هم بد نیست، دوست داشتی دست یه بچه کوچیک باشی که هی کله‌تو گاز بگیره و باهات خط خطی کنه؟ یا روی میز یه کارمندی باشی که فقط باهات یه امضای ساده بزنه؟ حداقل یه نویسنده داره باهات یه چیز جدیدی خلق میکنه! خلق احساس!+ شوخی میکنی دیگه؟ حداقل اونجا یه احترامی بهم میذاشتن، اینجوری روی میز ولم نمیکردن، یه جاخودکاری چیزی داشتم! گفتی نویسنده؟ این یارو هرچی میاد تو کله‌شو می‌نویسه، کاش حداقل راجب این گربه بدجنس با من نمی‌نوشت. بازم خداروشکر امشبو خوابه منو قل نمیده اینور اونور، هیولای پشمالو! این پسره هیچ اهمیتی به ما نمیده اصلا بهمون فکرم نمیکنه!_ امکان نداره. مطمئنم که براش مهمیم.+ مهم؟ اصلا بزار یه چیزی ازت بپرسم، اگه براش مهم بودیم حداقل یه بار راجب ما هم یه چیزی می‌نوشت دیگه نه؟ ما هیچ اهمیتی براش نداریم!پسر کتاب شعر را بست. چشمانش برقی زد. می‌دانستند که وقتی چشمانش میدرخشد قصد نوشتن دارد. دفتر و خودکار را از روی میز برداشت و شروع کردن به نوشتن:این بار برای خودکاری می‌نویسم که با خون خود سرم را از هجوم کلمات نجات داد و دفتری که با برگه هایش افکارم را برای همیشه در زمان ثبت کرد.بعد از این جملات، خودکار آبی دائم در دستان پسر جوهر پس میداد. انگار که در نوشتن هر کلمه با ته مانده جوهر خود اشکی می‌ریخت...●●●همیشه در اوج تنهایی اطرافم را که می نگرم کسی را نمی بینم جز قلمی که به یادگار در دست من مانده است. 《 امیررضا بارونیان 》</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Mon, 27 May 2024 18:08:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پراگما</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DA%AF%D9%85%D8%A7-djagyeua2ci4</link>
                <description>پیرمرد مرموز دوباره روی همان صندلی همیشگی‌اش در پارک نشسته بود و دو گربه سفید و خاکستری سالخورده کنار پایش را نوازش می‌کرد. مدتی بود که شب ها در پارک محله‌مان قدم میزدم و به پادکست گوش می‌دادم. هر شب آن پیرمرد را روی همان صندلی با گربه هایش می‌دیدم. هربار که از جلویش رد می‌شدم به او سلامی می‌کردم و او هم با لبخند مهربانی جوابم را می‌داد.میل عجیبی به صحبت با او داشتم، انگار صدایی توی سرم از من خواهش می‌کرد که با او حرف بزنم. بالاخره امروز به حرف دلم گوش دادم و بعد از سلام از او اجازه گرفتم که کنارش بنشينم._ سلام پدر جان وقتتون بخیر. میتونم امروز یکم کنارتون بشینم؟+ آره پسرم بشین راحت باش و با خنده ادامه داد: + این گربه ها هم به یه دوست جدید نیاز دارن، دیگه از دیدن قیافه من خسته شدن!_ به نظر پیر میان، اسمم دارن؟با لبخندی جواب داد:+ آره ما پیرمردا دوست داریم به یاد جوونیمون دور هم جمع بشیم و صحبت کنیم، گربه و آدمشم فرقی نداره! این سفیده برفیه اون خاکستریه هم دوستش فیبیه.برفیفیبی_ تا حالا شما رو با کسی ندیدم همیشه تنها اینجا میشینید. دلتون نمیگیره؟+ هیچوقت ازدواج نکردم دوستامم این دو تا گربن._ ولی... آخه مگه میشه؟ آدم انقد عمر کنه و عاشق نشه؟!چهره اش حالت غمگینی به خود گرفت، انگار که خاطره ای از گذشته به قلبش حمله کرد:+ گفتم ازدواج نکردم نگفتم عاشق نشدم. چند سالته پسر جون؟_ ۲۴ + هم سن تو که بودم خیلی با دور و بریام فرق داشتم. یجورایی همیشه تو دنیای خودم بودم. دوستامو می‌دیدم که مهمونی می‌گرفتن، میرقصیدن و تفریح می‌کردن، گاهی اوقاتم که از تنهایی حوصلشون سر می‌رفت با یکی آشنا می‌شدن و یه مدت خوش بودن. اما من این چیزای عادی رو دوست نداشتم. مثل این دانشمندای دیوونه دور تا دور اتاقمو پر از کتابای مختلف کرده بودم. میخواستم پیداش کنم، بلدش باشم._ چیو؟+ عشق واقعی رو. همونی که باعث شده بود این کتابارو بنویسن. می‌خوندم و می‌خوندم و گاهی هم باهاشون اشک می‌ریخت. شبا قبل از این‌که بخوابم یه شمع روشن می‌کردم، کتاب شعرمو برمی‌داشتم و برای ماه شعر می‌خوندم. این کتابا حسابی حساسم کرده بود. روحم لطیف شده بود؛ با حیوونا مهربون بودم همیشه بهشون جا و غذا می‌دادم، به همه مردم احترام میذاشتم و تا جایی که می‌شد به دوستام و آدمای دور و برم کمک می‌کردم، سعی میکردم توی ناراحتی بهشون گوش بدم و توی سختی بهشون انگیزه بدم. دیگه حتی از کنار یه گلم ساده رد نمی‌شدم. میدونستی گلا خیلی خاصن؟ چه دلیلی داره یه گیاه انقد خوشگل باشه؟ گلا هنرنمایی خدان._ چقد قشنگ! لابد با این شخصیتتون دوستای زیادی هم داشتید؟خنده تلخی کرد و گفت:+ راستش این وسط خودم همیشه تنها بودم. چون کسی رو مثل خودم ندیدم، هیچکس با من اینجوری نبود. چجوری بهت بگم... همه درگیر روزمرگی بودن. دوستام فقط گربه های محله بودن که موقع برگشتنم به خونه جلوی در منتظرم نشسته بودن! همین حدودای ۲۴ سالگیم بود که بالاخره با یه دختر جذاب آشنا شدم. مثل خودم شعر و کتاب دوست داشت ، آروم و مودب بود و عاشق گربه ها! اتفاقا خیلی هم راحت باهم جور شدیم. اون زمان بهترین دوران زندگیم بود، نه صرفا چون با یکی آشنا شده بودم،از این خیلی خوشحال بودم که دنیا جواب اون همه عشقی که بهش داده بودمو اینجوری بهم داده‌ بود. ولی خب بعد از یه مدت یه روز دیگه خبری ازش نشد. انگار آب شده بود رفته بود تو زمین. اون موقع بود که فهمیدم دنیا اونقدرا هم که فکر می‌کردم مهربون نبود! بعد از این داستان خودمو با کتابام حبس کردم. هنوزم با بقیه مهربون بودم ولی با خودم نه زیاد! یه روز موقع مطالعه چشمم به یه کلمه افتاد، پراگما. یه کلمه یونانی بود. یونانی ها خیلی به مطالعه عشق علاقه داشتن. توی ۸ گروه دسته بندیش کرده بودن که بادوام ترین نوع عشق پراگما بود. عشقی که به مرور زمان به پختگی و بلوغ می‌رسید و دائمی می‌شد. عشقی که ساختنی بود. توی پراگما دو طرف معمار رابطه‌شون بودن. مثل افراد مسنی که سال هاس دارن با عشق باهم زندگی میکنن و سابقه این عشقشون به دوران نوجوونشیون برمیگرده. خیلی بهش علاقه پیدا کردم. گفتم این چیزیه که تا حالا دنبالش بودم. میخوام همینجوری پیر بشم. سریع توی تلگرام یه کانال درست کردم با اسم پراگما._ تلگرام دیگه چیه؟+ زمان ما از این تراشه مغزیا نبود، یه برنامه ای بود توی گوشی به اسم تلگرام که باهاش برای هم پیام می‌فرستادیم. خلاصه شروع کردم به نوشتن شعر و دلنوشته و با خودم فکر کردم اینجوری میتونم آدمای دورمو غربال کنم. آدمایی که متفاوت و عاشق بودن متنامو می‌خوندن و معمولیاهم که میرفتن دنبال روزمرگیشون دیگه. منتظر بودم تا یکی رو این وسط پیدا کنم که بتونم باهاش پراگما رو تجربه کنم. _ خب به نظر که کسی رو پیدا نکردید!+ انقد درگیر فهمیدن و پیدا کردن پراگما شدم که یه روز به خودم اومدم و دیدم پوستم چروک شده! دیگه جوون نبودم. کل عمرمو واسه پیدا کردن عشقی گذروندم که هیچوقت به خودم اجازه ندادم ساده امتحانش کنم. تو لحظه زندگی نکرده بودم و الانم دیگه دیر شده بود. اما میدونی چیو فهمیدم؟ عشق یاد گرفتنی نبود! چیزی نبود که بشه دنبالش رفت و پیداش کرد، خودش باید تصمیم میگرفت که بیاد یا نه. میدونی، اگه زیاد دنبال چیزی بدوی، نرسیدنت رو حتمی می‌کنی!برای مدتی محو حرف های پیرمرد، غرق در فکر شده بودم. اما وقتی به خودم آمدم خبری از پیرمرد و گربه هایش نبود.جوری ناپدید شده بودند که انگار همه اش یک خیال بود، شبیه خاطره‌ای از آینده! گیج و آشفته دفترچه کوچکم را از جیبم بیرون آوردم و این شعر را نوشتم:ای بی‌خبر از سوخته و سوختنیعشق آمدنی بود نه آموختنی</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 18:11:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>املت با ادویه پول!</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D8%A7%D9%85%D9%84%D8%AA-%D8%A8%D8%A7-%D8%A7%D8%AF%D9%88%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84-sxdf4qjgtp7o</link>
                <description>مثل ۱۴۶۵ روز گذشته بعد از بیدار شدن فورا دفترچه کوچک را از زیر بالشتش بیرون کشید و شروع کرد به نوشتن جمله درود بر پول، درود بر پول، درود بر پول... و آن را صد باری تکرار کرد.دفترچه را بست و رفت تا برای صبحانه اش املتی درست کند. مقداری اسکناس ده هزار تومانی را خرد کرده بود و در یک ظرف ادویه ریخته بود. هر بار کمی از آن را به غذایش اضافه می‌کرد، آخر استاد جذب ثروتش گفته بود یکی از راه های سریعتر کردن روند جذب ثروت این است که پول را همرا غذا وارد بدن کنیم! حدود چهار سالی بود که با این استاد جذب ثروت در اینستاگرام آشنا شده بود و مو به مو هرچه می‌گفت را اجرا می‌کرد. همه ی پس اندازش را از بانک بیرون کشیده بود و خرج ثبت نام در دوره های استاد کرده بود. در این چهار سال فقط برای خریدن مواد غذایی از خانه بیرون میرفت پولش را هم با فروختن اسباب اثاثیه خانه بدست می‌آورد. مطمئن بود که با کمک استاد یک روز آنقدر پولدار می‌شود که هزار تا بهترش را برای عمارتش می‌خرد!همسرش که همان اوایل وقتی طلاهایش را به زور برای شرکت در دوره &quot; یه هفته ای میلیاردرشو&quot; فروخته بود، ترکش کرده بود. پسرش هم دو سال پیش رفت. یک روز صبح وقتی بیدار شده بود متوجه شد که گربه کوچولوی سیاهش نیست ، وقتی از پدر سوال کرده بود به او گفته بود که گربه را از خانه بیرون انداخته آخر استاد گفته بود گربه سیاه نماد فقر و کاهش ثروت است. پسر هم در را به هم کوبیده بود و دیگر به خانه برنگشته بود.این اواخر فقط دخترش را داشت، آخر دلش برای پدر پیرش می‌سوخت و فکر می‌کرد بالاخره یک روزی سر عقل می‌آید. البته او هم دو روز پیش تنهایش گذاشت. دو روز پیش دیگر نتوانسته بود تحمل کند و با گریه به پدرش گفته بود که &quot;بابا ما با همون پولی که داشتیم زندگیمون قشنگ بود، همه دور هم بودیم می‌خندیدیم. داری چیکار میکنی یه نگاه به دور و برت بنداز همه رفتن!&quot; اما وقتی که پدر در جوابش فریاد زد که &quot;شماها سقف آرزوهاتون کوتاس، هیچوقت به هیچی نمی‌رسین کاش یکم به استاد ایمان داشتید.&quot; او هم در را بست و دیگر به خانه برنگشت.الان تقریبا خانه از وسیله خالی شده بود و دیوار های سرتاسر پذیرایی پوشیده بود از کاغذ هایی پر از جملات تکراری پشت سر هم مثل &quot; من لیاقت ثروت را دارم&quot; یا &quot; تا آخر این ماه یک میلیارد به حسابم واریز می‌شود&quot; و چند جمله دیگر که هرکدام حدود صد باری با جوهر آبی و قرمز تکرار شده بودند. چند روز پیش استاد پست جدیدی گذاشته بود. با کت و کراوات شیکش پشت میزی نشسته بود و راجب یکی دیگر از درس های دوره صحبت می‌کرد. می‌گفت که شکرگزاری بزرگترین انرژی جذب کننده دنیاست و برای اینکه زودتر ثروت را جذب کنید باید من را شکر کنید که به شما راه رسیدن به ثروت را یاد می‌دهم. اینجوری با من هم‌سو می‌شوید و پول سریعتر و راحت تر جذب شما می‌شود. پیرمرد هم فورا تخته وایت بردی به دیوار اتاق دخترش ، که حالا خالی شده بود نصب کرده بود و روی آن چند باری با ماژیک آبی نوشته بود &quot; از استاد سپاسگزارم&quot; هر شب هم قبل از خواب جلوی تخته سجده می‌کرد و در همان حالت صد بار با صدای بلند می‌گفت &quot; استاد را شکر می‌کنم که راه ثروت را به من یاد داد.&quot; چند روزی بود که در قفسه سینه اش درد خفیفی را حس می‌کرد اما مطمئن بود که خودش خوب می‌شود. آخر استاد در چند پست قبلی‌اش تاکید کرده بود که اگر همه این آموزش ها را درست انجام دهند سلامتی هم وارد زندگی می‌شود و این دکتر های کلاهبردار برای سود خودشان این را از مردم مخفی کرده اند!شب بعد از انجام مراسم شکرگزاری‌اش دفترچه را زیر بالشتش گذاشت و روی آن خوابید. طبق یکی از پست های استاد این کار باعث می‌شد موقع خواب انرژی کلمات از سر وارد چاکرا های بدنش شوند.آن شب پیرمرد خوابید اما صبح دیگر بیدار نشد...پدر رفت و استاد کمی ثروتمندتر شد..!●●●ای دل در این جهان چرا بی خبری؟روزان و شبان در طلب سیم و زریاز مال جهان برایت یک کفن استآن هم به گمان است که بری یا نبری!!</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2024 13:04:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیتونی ازش فرار کنی...</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%B4-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86%DB%8C-cla9hpd8qe8r</link>
                <description>خیلی وقت بود که داشتم ازش فرار می‌کردم. حدودا از وقتی که به دنیا اومدم! اما همیشه میخواستم ببینم چیه که انقد راجبش تو کتابا حرف می‌زنن و این همه آدم کل عمرشون براش شعر گفتن با این که تنها کاری که براشون کرده بود شکستن دلشون بود...چجوری می‌شه یه کلمه سه حرفی انقد قدرت داشته باشه؟ مگه کلمه ها رو خود ما آدما درست نکردیم، پس چرا عشق حس کلمه‌شم فرق می‌کنه؟  البته من که هیچوقت بهش حس خوبی نداشتم، هر موقع که کلمه عشق به گوشم می‌خورد یاد یه موجود خیلی خودشیفته‌ای می‌افتادم که یهو می‌اومد تو زندگی آدما، از روی دلشون چندباری رد می‌شد تا قشنگ له و لورده بشه بعدم یه تف مینداخت رو قلبشون و با خنده می‌رفت سراغ نفر بعدی! لعنتی یجوری هم قربانیاشو جادو می‌کرد که حتی بعد رفتنشم با همون دل له شده واسش شعر می‌نوشتن و مثل یه خدا می‌پرستیدنش، انگار بهش می‌گفتن ممنون که زندگیمونو نابود کردی بازم این سمتا بیا!نمونش همون فرهاد بیچاره که به خاطر عشق شیرین یه کوه رو تنهایی با یه تیشه سوراخ کرد! این کلمه سه حرفی یه قدرتی بهش داد که وقتی شیرین از اسبش افتاد و آسیب دید، خودش و اسبش رو باهم تا پایین کوه روی دوشش حمل کرد! البته که آخرم همین عشق جونشو ازش گرفت. اما آخرش چی شد؟ هیچی شیرین خانوم تو بغل آقا خسرو آروم گرفت! یا استاد شهریار خودمون که عاشق ثریا دختر صاحب خونشون شد و باهم نامزد کردن ولی یروز که دید نامزدش سر قرار نیومده رفت خونه و دید بله، نامزدش با یه سرهنگ پولدار به اجبار ازدواج کرده. شهریار تا آخر عمر نوشت و پیر شد، نوشت و پیر شد، نوشت و خیلی زود پیر شد! البته که ثریا بعد از مرگ شوهرش به ملاقات شهریار اومد، ولی خب الان دیگه خیلی دیر بود عشق نقشه‌شو اجرا کرده بود و داشت با خنده به خودش افتخار می‌کرد!حتی یه‌باری هم نزدیک بود خودم قربانی بعدیش باشم. همون موقع که کتاب مورد علاقمو یواشکی گذاشتم تو کیف دختر مورد علاقم تا دلشو بدست بیارم ولی خب خداروشکر نقشش جواب نداد و زنده موندم!کاش حداقل وقتی زندگیشونو نابود می‌کرد دیگه انقد راجبش نمی‌نوشتن که مغرورترش کنن!عجیبه... الان دارم نفسای گرمشو پشت گردنم احساس میکنم...  برای چی؟؟ من که تا حالا خوب ازش فرار کردم، الان چیکار کردم که انقد بهم نزدیک شده؟!اوه... لعنتی! لعنتی!... چیکار میکنم!... منم دارم براش می‌نویسم...! ديوونه‌ی درونم ✍️●●●گر عقل در جدال جنون، مرد جنگ بودما را در این مبارزه تنها نمی‌گذاشتما داغدار بوسه‌ی وصلیم چون دو شمعای کاش عشق سر به سر ما نمی‌گذاشت《 فاضل نظری 》</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2024 12:32:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماه درونگراس...!</title>
                <link>https://virgool.io/@Pragma/%D9%85%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B3-vi74tdjov2ra</link>
                <description>همیشه دوسش داشتم. ماهو میگم. مثل خودم درونگراس از شلوغی خوشش نمیاد واسه همین صبر میکنه تا شب بشه، آخه شب موقع خوبی برای بیدار شدنشه. شبا آدم معمولیا خوابن، یکی غماشو بغل کرده خوابیده، یکی گربشو، یکی بالشتشو، یکی قوطی مکمل باشگاهشو، یکی عشقشو، یکی هم فکر عشقشو! دیوار کنار تختمو خرد کردم جاش یه پنجره گذاشتم تا شبا که دراز می‌کشم بهش نگاه کنم، نمی‌خوام احساس تنهایی کنه؛ اونم هرشب که آروم آروم از اون پشتا سرک می‌کشه با نورش بهم لبخند می‌زنه. انگار که داره بهم میگه ممنون که تو اوج تنهاییم تو حواست بهم هست! آخه میدونی کسی بهش فکر نمی‌کنه، اهمیتی نمیده، براش نمی‌نویسه، همه درگیر روزمرگیشونن.شبا میاد بیرون تا دوستاشو پیدا کنه، اونایی که مثل خودش شبا تازه زنده میشن. ولی خب دوستاش همیشه ناراحتن، منتظر موندن که بیاد بیرون تا باهاش درد و دل کنن. هر شب به این امید میاد بیرون که یکی بهش حرفای قشنگ بزنه، از نورش تعریف کنه، یکی دو تا بیت شعر براش بخونه ولی خب با یه دریا غم و غصه و غر زدن از تنهایی و بدبختی و اینجور چیزا روبه‌رو می‌شه. ناراحت می‌شه ها ولی به روی خودش نمیاره!می‌ریزه تو خودش و فقط گوش میده تا دوستاشو آروم کنه، انقد ریخته تو خودش که چند تا لکه سیاه افتاده رو بدن پر نور و سفیدش. چند روز گذشته رو از خجالت پشت چندتا تیکه ابر قایم می‌شد نمی‌خواست سیاهیاشو ببینم.بیچاره امشب که دیدمش دیگه گرد و تپل نبود، از شدت غضه لاغر و استخونی شده بود، مثل یه قاچ هندونه...!ديوونه‌ی درونم ✍️●●●امشب ای ماه به درد دل من تسکینیآخر ای ماه تو همدرد من مسکینیهمه در چشمه مهتاب غم از دل شویندامشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی 《 شهریار 》</description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Thu, 23 May 2024 13:36:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شایدم عشق همینه...!</title>
                <link>https://virgool.io/harf-hesab/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87-yg8lmw0z6qdr</link>
                <description>بی‌اختیار چشمم به صفحه گوشی دوستم افتاد که کنارم نشسته بود. راستش همچین بی اختیار هم نبود، مغز کنجکاو و یا بهتره بگم فضولی دارم! البته نه این که کلا عادت داشته باشم توی گوشی کناری‌هام سرک بکشما، نه... فقط میخواستم ببینم احساساتی که توی صفحه چتش برای اون دختره همراه یه قلب بنفش کنار اسمش می‌فرستاد، توی چهره‌اش هم وجود داشت یا نه.توی چشماش هیچ اثری از اون دوست دارم دختر کوچولوی من با ده تا قلب قرمزی که یک درمیون واسش می‌فرستاد نبود. برعکس اگه خوب بهشون زل میزدی، می‌دیدی بی روحن انگار که یکی داره یه گزارش کاری رو واسه رئیسش تایپ میکنه!ولی خب اون صفحه چت که یه چیز دیگه می‌گفت. اگه بدون دیدن صورتش فقط حرفاشو با اموجیای بوس و قلب و بغلشو می‌دیدی حتما عاشقش میشدی! اما خب مگه میشه؟ نمیتونستم بفهمم که چجوری دیروز باهاش آشنا شده بود و امروز دختر کوچولوش شده بود با یه قلب بنفش...پیام آخرشو که فرستاد یه برقی توی چشماش دیدم. رو کرد بهم و گفت حال کردی؟ یه روزه عاشقم شد، تازه امشبم داره میاد خونم پیشم بمونه. یه لبخند بهش زدم و با خودم فکر کردم نکنه عشق واقعا همینه؟ یعنی اون موقع ها و عشق کلاسیک الکی بود؟ وقتی که برای هم نامه می‌نوشتن، شعر می‌خوندن، واسه بغل کردن همديگه حتی چند سالی صبر می‌کردن و به یاد همديگه شمع روشن می‌کردن، ولی الان توی بیست و چهار ساعت همدیگرو دوست دارن ، بعد عاشق هم می‌شن، بعدم که می‌رن تو تخت و بعدشم احتمالا از هم جدا می‌شن دیگه نه؟یادم اومد یه جا خوندم که یونانی ها تو دوره خودشون با عقل و منطق راجب عشق تصمیم می‌گرفتن و بعد که رسید به دوره کلاسیک با قلبشون راجب عشق تصمیم می‌گرفتن، پس احتمالا هر دوره عشق یه تعریفی داره دیگه، شاید تو دوره‌ی ما هم با پایین تنه راجبش تصمیم میگیرن! همینطور که غرق این فکرا بودم چشمم افتاد روی صفحه گوشی یکی دیگه از کناری‌هام که داشت ده تا اموجی خنده رو تایپ می‌کرد، یه نگاه به چهرش کردم، توی چشماش به جز خالی هیچی نبود! دنیا دور سرم چرخید...دیوونه‌ی درونم  ✍️                                    ●●●پرسید یکی که عاشقی چیستگفتم که مپرس از این معانیآن‌گه که چو من شوی ببینیآن‌گه که بخواندت به خوانی#مولوی </description>
                <category>پراگما ❤️‍🩹</category>
                <author>پراگما ❤️‍🩹</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 16:17:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>