<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های قجرتایمز | QajarTimes</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Qajar_Times</link>
        <description>مجله اینترنتی تاریخ قاجاریه؛ ناخنکی به تاریخ اجتماعی و سیاسی دوره قاجاریه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:11:25</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/7648/avatar/268tWi.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>قجرتایمز | QajarTimes</title>
            <link>https://virgool.io/@Qajar_Times</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بی‌خود و بی‌جهت</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%DB%8C%D8%AC%D9%87%D8%AA-n9owsuitpfgd</link>
                <description>«دعوای حیدری و نعمتی» اکنون در محاورات و مکاتبات، به عنوان استعاره‌ای در معنای نزاع بی‌پایه و بی‌معنا به کار می‌رود؛ دعوا و منازعه‌ای که نه ریشه و علت آن برای طرفین درگیر مشخص است و نه برای دیگرانی که خارج از گود، شاهد آن هستند. این تمثیل بسیار در خصوص منازعات سیاسی به کار می‌رود و به نحوی دستاویزی برای بیهوده‌نامیدن مجادلات و اختلاف‌نظر گروه‌های سیاسی است؛ اما مقصود از دعوای حیدری و نعمتی چیست؟ این دو جماعت چه بودند، چه کردند و چه شد که به شکل یک استعاره به تاریخ پیوستند؟ این مطلب به دنبال آن است که به شکلی مجمل، پاسخ پرسش‌های مزبور را مطمح نظر قرار دهد.حیدری‌ها و نعمتی‌هاآنچه از منابع به دست می‌آید، منازعه حیدری و نعمتی، عمدتاً در قرن هشتم هجری و از تبریز آغازیدن گرفت. جایی که میان طرفداران نعمت‌الله ولی کرمانی و میر حیدر تونی، رقابت و درگیری شکل گرفت. نعمت‌الله ولی، صوفی معروف ایرانی است که خود سنی‌مذهب و به اقوال شافعی یا حنفی‌مسلک بوده است. در خصوص انتساب جماعت حیدری نیز اشتباهاتی در متون رخ داده و گاه میرحیدر تونی با قطب‌الدین حیدر تونی، اشتباه گرفته شده است؛ چنان‌که در مرآت البلدان و ریحانه‌الادب، این دو شخصیت یکسان تلقی شده‌اند اما «محمدامین حشری تبریزی» به خوبی تفاوت این دو شخص را متذکر می‌شود: «سلطان میرحیدر تونی که با لقب قطب‌الدین حیدر نیز خوانده‌اند، مولد او باکو و مدفنش تبریز و معاصر قارایوسف بوده است و نسبتی با قطب‌الدین حیدر ترک‌نژاد که مرید خواجه احمد یسوی است و در خراسان در محلی که به نسبت قبرش تربت حیدریه می‌گویند ندارد».منازعه حیدری‌ها و نعمتی‌ها به شکلی تمام‎‌عیار در جریان بوده است و از خانه تا لباس را در بر می‌گرفت. انگلبرت کمپفر در خصوص لباس و شیوه پوشش این دو گروه ذکر کرده است: «حیدری‌ها عمامه‌ای دارند پنج‌ترک که از پارچه‌ای کهنه ساخته شده است، پشت خود را با پوست دباغی‌نشده می‌پوشانند و در دستی چوبدست و در دست دیگر بوقی دارند... نعمت‌اللهی‌ها لباسشان کمتر عجیب و غریب است...». علاوه بر این، حیدری‌ها و نعمتی‌ها هرگونه روابط خانوادگی و ازدواج را میان خود ممنوع ساخته بودند. محله‌های زیست این گروه‌ها نیز جدا بوده است. نواحی تحت اختیار نعمتی‌ها به «نعمتی‌خانه» و نواحی تحت اختیار حیدری‌ها به «حیدری‌خانه» معروف بوده است. در بسیاری از شهرها، این نواحی مشخص بوده است. برای مثال، در شیراز پنج محله ناحیه شرق، حیدری و پنج محله غرب، نعمتی بوده‌اند. در اصفهان، پنج محله به نعمتی‌ها و چهار محله به حیدریان تعلق داشته است.درگیری میان حیدری‌ها و نعمتی‌ها در روزهای عادی و دوره‌ای وجود داشته در روزهای خاص مذهبی مانند عاشورا و یا شهادت حضرت علی به اوج خود می‌رسید. تاورنیه شرح می‌دهد که حیدریان و نعمتیان بر سر «جنگ شیر و خرس و گاو و قوچ و خروس و سایر حیوانات» شرط‌بندی می‌کردند که در نهایت به درگیری فیزیکی منجر می‌شد. گزارش‌هایی وجود دارد که در روز عید قربان در اصفهان، درگیری‌هایی خونین شکل می‌گرفت که هر ساله بین سی تا چهل‌نفر زخمی و سه یا چهار نفر نیز کشته می‌شدند.اکنون با نگاهی به تاریخ می‌توان ریشه این منازعه را در رقابت مذهبی میان شیعه و سنی یافت. هرچند که در گفتارهای قاضی نورالله شوشتری، آمده که هر دوی بزرگان این دسته‌ها شیعی‌مسلک هستند اما او در جایی مطرح می‌کند که مریدان وی، سنی‌مذهب‌اند:«اما جمعی از اهل تبریز که خود را مرید سید نعمت‌الله می‌دانند، بگمان آنکه سید نعمت‌الله مذهب شافعی داشته سنی شافعی بوده‌اند». به واقع، شخص نعمت‌الله ولی سنی‌مذهب بوده اما اعقاب وی در دوره صفویه تغییر مسلک داده و با جعل پاره‌ای از ابیات و انتساب آن به نعمت‌الله، سعی در شیعه‌نشان‌دادن آن کردند؛ در نتیجه، در دوره حکمرانی صفویه بر ایران، هر دوی این جماعات، شیعه بوده‌اند اما این نزاع، با دخالت دولت و دستگاه صفوی، پررنگ و شالوده آن مستحکم شد. پیترو دلا واله، سیاح ونیزی در این خصوص ذکر کرده است: «شاه عباس گاه به قصد تفریح در برخورد دو دسته مداخله می‌کند و بعد از آنکه بمیل خویش آن دو را بجان خود انداخت بچابکی از میدان بیرون میرود و در کنار پنجره خانه‌ای به تماشای زدوخورد دودسته، و نتیجه شوم آن می‌نشیند». این تفریح شاهانه بعدتر و به ویژه در دوره قاجار، بدل به یک سیاست مناسب جهت حفظ توازن قوا در مناطق مختلف و تضعیف مخالفین بدل می‌شود. به ویژه آنکه دولت‌های سنتی در ایران از قوای لازم جهت اعمال قدرت در مناطق دوردست نداشته‌اند، سیاست تحریک حسادت‌ها و تضادهای مذهبی و قومی و شوراندن یک گروه بر گروه مخالف مد نظر، می‌توانست به حفظ قدرت پادشاه کمک کند.چرا تمام شدند؟منازعات دامنه‌دار حیدری‌ها ونعمتی‌ها تا پایان سده 13 شمسی، به گواه تاریخ همچنان تداوم داشته و از قضا در برحه‌های مهم نظیر انقلاب مشروطه، نقش بازی کرده است. اما در دهه 20 و پس از پایان سلطنت رضاشاه و فورریختن پایه‌های استبداد نظامی، با وجود بازگشت منازعه‌های قدیمی دینی و قومی، اما آبراهامیان گزارش می‌دهد که خبری از منازعه قدیمی حیدری و نعمتی نیست. هرچند گزارش‌هایی از بروز این درگیری‌ها در سالیان بعد در اصفهان و یا شیراز صورت گرفته اما دامنه و شدت آن به مقدار قبل نبوده است. آبراهامیان دلیلی برای این مسئله نمی‌آورد؛ اما به راستی به چه دلایلی، این منازعه بی‌خود و بی‌جهت پایان یافت؟ سعی می‌کنیم احتمالات ممکن را به طور مختصر بیان کنیم:تغییر فرماسیون محلات و نوسازی اجتماعی:فرماسیون اجتماعی جامعه ایرانی دوره قاجار، بیش از آنکه شکلی طبقاتی و عرضی داشته باشد، به صورت سلسله‌مراتبی و عمودی بوده است. به این معنا که علی‌رغم وجود طبقه اقتصادی اما طبقه سیاسی و اجتماعی وجود نداشته و به جای هویت طبقاتی، هویت‌های قومی و مذهبی جایگزین آن بوده است. یعنی افراد به جای قرارگیری در دسته‌های عرضی درآمدی با هویت و آگاهی طبقاتی یکسان، در دسته‎‌های عمودی مذهبی و قومی قرار می‌گرفت. در این دسته‌های عمودی، ترکیبی از طبقه‌های درآمدی مختلفی قرار داشتند که از تاجر و کدخدا تا در کنار عمله و لوتی، ذیل یک مفهوم قومی یا مذهبی همبسته بودند. نمود بیرونی این مسئله، محلات بودند که در هر محله، گروه‌های درآمدی و مشاغل متفاوت در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند. علاوه بر این، با وجود مسجد، حمام، زورخانه و قهوه‌خانه در هر محله و حضور لوطیان به عنوان محافظ محله، هر محله علاوه بر وجه هویتی در وجوه دیگر نیز، دارای بعد استقلال و خودمختاری بوده است.حیات منازعه حیدری و نعمتی، بر تداوم حضور این محلات در عرصه اجتماع وابسته بود. دیدیم که در شهرهای مختلف؛ محلات به دو دسته حیدری و نعمتی تقسیم می‌شدند که این مسئله، هم مشکل بسیج اجتماعی را مرتفع می‌ساخت و هم گردآمدن ذیل یک محله، موجبات بازتقویت هویت حیدری یا نعمتی را فراهم می‌کرد. اما با آغاز نوسازی اجتماعی، هم مناطق مسکونی جدیدی ساخته شد که مسئله شهر محله‌محور مستقل را تبدیل به بخش‌های مرتبط ساخت و هم آنکه مفهوم طبقه سیاسی اندک‌اندک شکل گرفت. با ساخته‌شدن محلات جدید، نوعی قربال‌گری درآمدی صورت گرفت؛ به این شکل که ثروتمندان به محلات بهتر و کم‌برخورداران به محلات بالاتر رفتند. از طرفی دیگر، با تاسیس کارخانه‌ها و پدیدآمدن طبقه کارگر و مهاجرت به شهراهای صنعتی، مناطق مسکونی کارگرنشین نیز ایجاد. در نتیجه، در فرماسیون جدید به جای گروه‌های عمودی و سلسله‌مراتبی، طبقات عرضی و اقتصادی- سیاسی به وجود آمدند که در اثر این اتفاق، منازعه حیدری و نعمتی به عنوان یکی از عوامل همبستگی سنتی و عمودی، اندک اندک گویی ناپدید شده است.اتحاد نیروهای مذهبی:در جریان انقلاب مشروطه و پس از به توپ‌بسته‌شدن مجلس، شهرهای تبریز و اردبیل، با وجود اشتغال به درگیری‌های حیدری و نعمتی، اما با دخالت نیروهای مشوطه‌خواه شاهد ائتلاف آنان در برابر شکاف مستبد- مشروطه‌خواه بودیم. به واقع این مسئله نشان می‌دهد که نیروهای فوق، در برابر شکاف‌های مدرن امکان ائتلاف داشته‌اند. این مسئله از آن جهت حائز اهمیت است که با آغاز سلسله پهلوی، طبقه سنتی زیر ضرب شدید قرار گرفته‌اند و پس از فروپاشی استبداد نظامی نیز، جامعه ایرانی با طبقات جدیدی روبه‌رو شد که طبقات سنتی برای زیست، نیازمند یک ائتلاف گسترده بود. از طرفی دیگر، در دوران پهلوی اقلیت‌های دینی امکان احیاء و زیست عیان‌تری پیدا کردند. این دو مسئله سبب فرسایش شکاف‌های سنتی مانند منازعه حیدری و نعمتی به نفع شکاف جدید مدرن- سنتی شد. در نتیجه، برای بازیابی قدرت گذشته و عقب‌راندن نیروهای مترقی، نیاز به رفع اختلاف‌های درونی بود که می‌تواند این مسئله سبب به‌محاق‌رفتن منازعه حیدری و نعمتی شود.تحول در فرم دولت: بیان کردیم که یکی از سیاست‌های دولت‌های سنتی ایران، تحریک حسادت‌های مذهبی و قومی بود و از قضا، این تحریک‌ها شاید به ایجاد یک صلح موقت در منطقه منجر می‌شد اما باعث تجدید حیات این‌قبیل منازعات در آن منطقه می‌شده است. در حقیقت، زخم مزبور پیش از آن‌که مداوا شود، عامدانه دوباره سرباز می‌کرده است. این سیاست البته در دوره پهلوی به بعد، کمتر مورد استفاده قرار می‌گرفته و عمدتاً با تکوین نهاد دولت مدرن که متکی به نیروهای نظامی و انتظامی مدرن و هم‌چنین بوروکراسی در اقصی‌نقاط کشور و به‌ویژه در شهرها، نیاز به تحریک حسادت‌ها جهت ایجاد توازن و سرکوب مخالفین نداشته است. هرچند این‌مسئله در خصوص قبایل و قومیت‌ها در مواردی اجرا می‌شد اما در نواحی شهری که عمده‌کانون منازعات حیدری و نعمتی بودند، نیازی به این سیاست قدیمی نبود.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Mon, 06 Jul 2020 21:37:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتکار و قحطی؛ دو هم‌زاد ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%88-%D9%82%D8%AD%D8%B7%DB%8C-%D8%AF%D9%88-%D9%87%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-ulxltgiohmze</link>
                <description>«احتکار» کلیدواژه پرتکرار چند سال اخیر جامعه ایرانی است و امروزه با بحران کرونا، این مسئله در ذهن و زبان ایرانیان، پررنگ‌تر گشته است. اگر دنباله خط احتکار پی گرفته شود و تحولات تاریخ معاصر ایران مورد واکاوی قرار بگیرد، این مسئله ابعادی گسترده‌تر یافته و نمونه‌هایی قابل تأمل، به دست می‌آید. این نوشتار بر آن است که به مسئله احتکار و میزان اثرگذاری آن در قحطی بزرگ که در اثر اشغال نظامی ایران طی جنگ جهانی اول رخ داده، بپردازد.زمینه‌های شکل‌گیری احتکارگوشزد این مسئله پیش از پرداختن به اصل موضوع بسیار حیاتی است که بدانیم، اساساً احتکار در طی قحطی بزرگ، رویدادی جدید در جامعه ایرانی نبوده است و آن‌گونه که ویلم فلور نشان می‌دهد، پیش‌تر و در دوره ناصری، بر سر بلوای نان، احتکار گندم نیز مشاهده شده است. حتی در سال‌های ابتدایی اشغال ایران در طی جنگ  و پیش از حادث‌شدن قحطی، روزنامه حبل‌المتین، خبر از احتکار توسط تجار می‌دهد: «بعضی از تجار در این چندماهه جنگ، نفع عمده حاصل کرده‌اند، مخصوصاً کسانی که قند، شکر، چای و امثال آن را قبل از جنگ داشته‌اند اگرچه مدخولشان مشروع ولی تا درجه انصاف و مروت دور بوده است».سرآغاز احتکار غلات و سایر مواد خوراکی مهم، با شدت‌گرفتن خشک‌سالی در ایران بود. بنا به گزارش‌ها، تمامی زمستان 1295 و همچنین بخشی از بهار 1296، بارش باران بسیار اندک بود. خشکسالی تنها بلای فلات مرکزی و خشک ایران نبود؛ چنان‌که در تیرماه 1296، در رشت «قلت آب و بارندگی باعث وحشت عموم شده و بدین سبب جمعی از علمای اعلام و مقدسین، برای نماز باران به مصلای خارج از شهر رفتند». با مشاهده چنین وضعیتی، بسیاری از ملاکان و همچنین صاحبان دکاکین در شهرهای بزرگ، اقدام به ذخیره اقلام و غلات خویش کردند تا در زمانی مناسب و با قیمتی گزاف، به فروش برسانند. گزارش‌ها حاکی از آن است که با وجود تلاش‌های دولت در تهران برای کنترل احتکار و عرضه غلات در شهر، اما در ولایات اکناف تهران، احتکار، قحطی را شدت بخشیده است. روزنامه رعد، خبر از آن می‌دهد که در خراسان، گندم احتکار می‌شود و اوضاع اصلاً مساعد نیست. عین‌السلطنه نیز در یادداشت‌های خود، از وضعیت اسف‌ناک قزوین خبر می‌دهد که «از قزوین گزارش آمده همه‌چیز گران است... سیمون نام ارمنی گندم مردم را می‌خرید و احتکار می‌کرد. او حتی کاه وی یونجه را به قیمت گزاف خریداری می‌کرد و احتکار می‌نمود... قحطی است نه گرانی». در تهران نیز، احتکار گندم توسط خبازها و ملاکین، بلوایی بر سر نان ایجاد کرده است که خبازی‌ها بدون حضور مأموران نظمیه، به هرج‌ومرج کشیده می‌شوند.چنین، احتکار و افزایش قیمت غلات، بسیاری از مردم را به گرسنگی اجباری انداخت. در این دوره، گزارش‌های متأثرکننده‌ای از وضعیت مردم به گوش می‌رسد، از مرگ روزانه بالغ بر هزاران نفر تا آدم‌خواری، من جمله این اخبار و گزارش‌هاست.احتکار، نه سلطنت، کسب‌وکار من استچنین پنداشته نشود که محتکرین آن زمان، افرادی ناشناخته و گم‌نام بودند، چرا که این مسئله با مقتضیات اقتصادی وقت جامعه در تضاد است؛ اکثریت تولیدات کشاورزی وقت، در اختیار دولت و یا تیول‌های اهدایی دولت به حکام بوده است. در نتیجه، بدون خواست آنان، این مهم توسط افراد عادی جامعه میسر نخواهد شد. یکی از بزرگترین محتکران آن وقت، سلطان احمدشاه قاجار بوده است و چنان این آش شور بوده که مردم تهران، شاه جوان را «احمد بقال» خطاب می‌کردند.محسن فروغی نقل می‌کند: «در قحطی مشهور تهران، چند تن از رعایا آمده بودند تا از... احمدشاه فقط یک خروار گندم بخرند. شاه مقدار زیادی گندم احتکار کرده بود... قیمت بازار آزاد در آن تاریخ یکصد و ده تومان بود ولی رعایا... استطاعت پرداخت بیش از صد تومان را نداشتند... شاه با خریداران شروع به چانه‌زدن کرد و به هیچ‌وجه حاضر نمی‌شدخرواری کمتر از قیمت بفروشد...». نیز هنگامی که ارباب شاهرخ، به خریداری گندم از محتکرین مبادرت می‌داشت، احمدشاه حاضر نشد که با قیمتی کمتر از دیگران، غلات خود را به شاهرخ بفروشد.به جز احمدشاه، حکامی دیگر نیز در احتکار غلات مشهور شده بودند. در همدان، امیر افخم، از خوانین و حکمرانان منطقه، اقدام به جمع‌آوری آرد و غله از تعداد زیادی از املاک روستایی خود نموده و در قریه‌ای به نام انبار می‌نماید که حجم این مواد با تغذیه و خوراک یک سپاه بزرگ برابری می‌کرده است. در کرمان نیز، مردم از سردار نصرت به حاکم شهر به سبب احتکار گندم، شکایت بردند. کلیه خبازخانه‌های کرمان در دست سردار نصرت قرار داشت و وی« اجناس و ارزاق عمومی را احتکار می‌کرد و روزبه‌روز بر قیمت ارزاق افزوده، اهالی بدبخت را گرفتار مجاعه و عسرت ساخته».محتکرین اجنبینفس حضور نیروهای خارجی در ایران، بر تنگ‌ترشدن قحطی بر ایرانیان می‌افزود، حال اگر آنان به دنبال کسب منافع بیشتر از این شرایط نیز باشند، اوضاع به مراتب سخت‌تر خواهد شد. از اوایل بهمن 1293، دولت روسیه به همه سرحدات دستور داد: «... همه‌روزه مقدار کلی مال‌التجاره و آذوقه از هر قبیل در ایران یافت شود، خریده و به روسیه حمل کنند». این مسئله در مورد خراسان نیز رخ داده و روس‌ها چنان غلات خراسان را خریداری نمودند که تجار عشق‌آباد، به انذار به مردم مشهد نوشتند: «اگر دولت جلو حمل غله را به روسیه نگیرد، تا دو ماه دیگر تمام غله خراسان به این طرف حمل خواهد شد». نیروهای بریتانیایی نیز چنین نقشی را در بیشتر در جنوب ایران و از طریق پلیس جنوب ایفا کردند، چنان‌که در روزنامه کاوه، بیان شده است: «به زور لیره،گندم و حبوبات را با وجود قحط و غلایی که در سرتاسر ایران حکم‌رواست انبار نموده...». آن‌ها در شیراز، به طور غیر مستقیم و از طریق گماشتگان خویش، اقدام به خریداری غلات می‌کردند: «آنها عمال کلیمی و مسلمان خود را بین مردم روانه کرده، هر چه که داشت به قیمت‌های خوب... مأخوذ داشتند». در خاطرات بریتانیایی‌ها، من جمله ژنرال دانسترویل و داناهو، تلاش بر این است که نقش دیگر گروه‌ها در ایجاد قحطی پررنگ‌تر گشته و بریتانیا نیز از این اتهام، مبرا گردد. چنانکه دانسترویل، از تحریم خریداری گندم از سوی انگلیسی‌ها خبر می‌دهد و آن‌‎که قیمت، بدون خرید آنان، به واسطه احتکار در حال افزایش است و از سویی دیگر، نیروهای حزب دموکرات‌ را به عنوان عوامل احتکار معرفی می‌کند. داناهو نیز دموکرات‌ها را به سوء استفاده از وضعیت متهم می‌کند. اما تناقضاتی در این گزارش‌ها موجود است؛ نظیر آن‌که دانسترویل معترف می‌شود که با وجود همه مشکلات، مایحتاج خویش را به قدر کفایت و حتی بیشتر تهیه می‌کند که این مسئله، تحریم و خرید اندک را نفی می‌کند. علاوه بر آن، دولت روس و انگلیس در خصوص کرمانشاه حداقل، به دولت علیّه قول دادند که از احتکار و خریداری گندم، دست بردارند. هرچند که بریتانیا، اقداماتی در کاهش اثرات قحطی در ایران داشته، اما نقش بریتانیا در احتکار، انکارناپذیر است.از ماست که بر ماست؟نمی‌توان منکر نقش نیروهای بیگانه در مسئله تشدید قحطی شد، اما احتکار مواد غذایی و سپس وسوسه فروش غلات و ارزاق به قیمتی گزاف به اجنبی، مواردی است که چندان بر گرده آنان نیست و ایرانیان آن را مرتکب شده‌اند. ارباب کیخسرو شاهرخ، مسئول خریداری گندم در زمان قحطی، در پاسخ به پرسش خبرنگار روزنامه رعد در خصوص مشکلات وظیفه خود، بیان می‌کند: «... ملاکین هر کدام چندین هزار خروار جنس را احتکار کرده‌اند که فردا با خون مردم مبادله کنند... به محض اینکه دولت شروع به خریداری گندم نموده، فوراً مردم را تحریک به شورش و بلوا می‌کنند... حکام که اغلب خودشان از همان ملاکین می‌باشند تلگرافات به دولت می‌کنند که در این محل گندم برای اهالی نیست، مردم شورش کرده‌اند. به این طریق خاطر اولیای دولت را متوحش می‌نمایند».اما ملک‌الشعرای بهار در نقد عملکرد دولت نسبت به مسئله قحطی، مسئله تعمدی‌بودن اوضاع نان در تهران را بهانه تصفیه‌حساب سیاسی می‌پندارد و بیان می‌کند: «کدامین دست است که گندم و آرد را از دولت گرفته و در زیرزمین‌ها، انبارها برای تهیه مرگ سیاسی ما ذخیره و انبار می‌کند؟... مگر نمی‌بینید که دشمنان مشروطیت به وسیله نان، هوس طرفداران نفوذ خارجه... به وسیله نان و بالآخره تمام دزدان بدین وسیله شب و روز مشغول دوندگی و احتکار و اغفال مقامات علیه برآمده و می‌خواهند از این راه انتخابات را معوق ساخته، کابینه را بی‌پا کرده...». او سپس دولت علیّه را انذار می‌دهد با این اوضاع، اگر دست انگلیس به شمال برسد، قحطی جنوب، در شمال نیز تکرار می‌گردد. بهار، در مقاله‌ای دیگر می‌نویسد: «یگانه شاهکار دشمنان بزرگ این کابینه... امروز احتکار گندم است که در تمام نقاط ایران بدین وسیله غلات و ارزاق عمومی احتکار شده و در یک روز معین برای برهم‌زدن؛ چه مجلس، چه کابینه... دو وسیله قوی یعنی هم درد و هم درمان در دست خودشان باشد؟!». جان کلام آنکه به گواه تاریخ، نمی‌توان خباثت اجنبی در قبال مردم ایران در قحطی بزرگ را کتمان کرد، اما بی‌کفایتی دولت قاجار در اداره کشور و دست‌داشتن اولیای کشور در احتکار غلات و کسب سودهای هنگفت از این راه، مسئله‌ای نیست که بتوان آن را به دست نسیان سپرد و نادیده انگاشت.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sat, 04 Jul 2020 22:02:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لنین در گیلان</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%84%D9%86%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%DA%AF%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-v0omipkwtcpm</link>
                <description>بعد از وقوع انقلاب اکتبر در همسایگی شمالی ایران، دل‌سپردگان ایرانی و فرنگی، تلاش‌های عملی و نظری مختلفی برای کمونیستی‌ساختن ایران انجام دادند و هر بار و با هر تفسیر خاصی، با ناکامی و شکست روبه‌رو شدند. یکی از بدوی‌ترین تلاش‌های کمونیست‌های جوان ایرانی و قفقازی، جمهوری شوروی گیلان است که به واسطه عدم پشتیبانی پدرخوانده، ضعف تئوریک کارگزاران آن و برآمدن رضاخان، خیلی زود جوان‌مرگ شد. این نوشتار بر آن است که جمهوری‌خواهی جنبش جنگل، چه در بعد نظر و چه در بعد عمل را مطمح نظر قرار دهد و به شکلی اجمالی بدان بپردازد.برخورد نزدیکاولین تماس رسمی بلشویک‌ها و جنبش جنگل و میرزا کوچک‌خان، در اردی‌بهشت 1299 در انزلی صورت گرفت. شهری که بلشویک‌ها به واسطه تعقیب نیروهای «سفید» به رهبری ژنرال دنیکین، بدان وارد و چنین، سبب عقب‌نشینی انگلیسی‌ها از انزلی و رشت شدند. بلشویک‌ها در بدایت امر با عقب‌راندن بریتانیا از گیلان، به هدف خود دست یافته اما در گام دوم و برای ایجاد «جبهه شرقی انقلاب جهانی»، به دنبال ارتباط‌گیری با جنگلی‌ها بودند. بلشویک‌ها چندان با میرزا ناآشنا نبودند؛ بلشویک‌های قفقاز و ترکستان رویه ضد انگلیسی وی را می‌ستودند، اقدامات او را از نظرگاه اهداف تبلیغاتی مهم می‌دانستند و میرزا را «سوسیالیست آشوبگری» می‌پنداشتند که نظر و عمل وی، در پیوند با کمونیسم بود.میرزا نیز، به دلایلی، مایل به همکاری با بلشویک‌ها بود و یا آن‌که متمایل شد. احسان‌الله‌خان، بزرگ جناح چپ جنبش در خاطرات خویش ذکر می‌کند که میرزا در ارتباط‌گیری با بلشویک‌ها و حتی همکاری نطامی در راستای عقب‌رانی انگلیسی‌ها از منطقه، مردد بود و پیشنهادهای وی را مدام رد می‌کرد. گریگور یقیکیان نیز تمایل میرزا به سمت بلشویک‌ها را از سر ناگزیری و جلوگیری از قدرت‌یافتن جناح چپ و به ویژه حزب عدالت، بیان کرده است. در هر حال، کوچک‌خان به دیدار با دریادار فئودور راسکولنیکف راضی شد. پیش از حرکت به سمت بلشویک‌ها، در رشت از انقلاب اکتبر با عبارت «نور خیره‌کننده» یاد کرد که مردم ایران برای زنده‌نگه‌داشتن این روشنایی، بایستی در مسیر اتحاد با شوروی قرار گیرند.مذاکرات روز اول میرزا و راسکولنیکف به سبب تفاوت‌های بنیادی، بی‌نتیجه ماند. میرزا، مخالف تبلیغ عقاید کمونیستی در گیلان بود و آن را با روحیه مذهبی مردم منطقه در تضاد می‌دانست؛ از سویی طرف بلشویک نیز تداوم عقاید و باورهای کنونی مردم را زمینه‌ساز تسلط مجدد انگلیسی‌ها می‌دانستند. مذاکرات در خرداد با حضور سرگو اورژونیکیدزه، انقلابی شهیر گرجی به شکل سه‌نفره تداوم یافت و در نهایت، توافق طرفین، منجر به شکل‌گیری جمهوری شوروی گیلان شد. در این توافق، بر موارد زیر تأکید شده بود: اجرانشدن اصول کمونیسم، تأسیس جمهوری انقلابی موقت، تأسیس مجلس منتخب مردم پس از ورود به تهران و دخالت‌نکردن روس‌ها در امور ایران. در 14 خرداد، میرزا در رشت ظهور جمهوری گیلان را اعلام کرد و در بیانیه رسمی خویش، اصول سلطنت را، که در سال‌های قبل خود را حامی آن می‌داسنت، ملغی اعلام کرد و کمیته انقلاب سرخ را، مشابه بلشویکی آن و با استعمال لغات مخصوص خود مانند کمیسر به جای وزیر، برپا کرد.پیش به سوی انقلابات شرقیهمانطور که اشاره شد، ارتباط‌گیری بلشویک‌ها و میرزا، امری اتفاقی یا خودجوش نبود؛ بلکه طرح و نقشه‌ای در پس آن بود که پس از بین‌الملل سوم ریخته شده بود. شوروی، جبهه انقلابات غرب را با ارسال ارتش سرخ به لهستان کلید زده بود و از طرفی دیگر، برای آغاز این امر در شرق، چشم به ایران دوخته بود. این مسئله در تلگراف ارسالی میرزا به لنین به چشم می‌آید که در آن، کوچک‌خان اعلام کرد: «به زودی تمام دنیا با یگانه نظام ایده‌آل انترناسیونال سوم اداره خواهد شد» که مراد از آن، شکل‌گیری انقلابات جهانی از طریق احزاب کمونیست سرتاسر جهان با کمک نیروهای ارتش سرخ بود. میرزا، بیش از هر چیزی، یک فرد مورد وثوق جامعه بود؛ نه تئوری‌پرداز بود و نه استراتژیست اما میانجی‌گر زبردستی بود و می‌توانست میان گروه‌های مختلف، ائتلاف و همبستگی‌های موقت ایجاد کند. جنبش پیش از حضور بلشویک‌ها در حال مرگ بود اما اکنون به حالی دیگر درآمده بود؛ کوچک‌خان اکنون در مرکز جمهوری گیلان قرار داشت اما دیگر توانایی میانجی‌گری پیشین را نداشت، چپ‌های غوغاسالار، با کمک پدرخوانده‌های روس، دست بالا را داشتند. مفاد قرارداد، یکی‌یکی در حال نقض‌شدن بود. جناح جپ و به خصوص حزب عدالت، آزادانه مرام اشتراکی را تبلیغ می‌کرد و به ستیز با دین و مذهب روی آورده بود. علاوه بر این، جناح چپ خواستار اصلاحات ارضی به نفع خلق بود؛ مسئله‌ای که میرزا از ابتدا با آن سر عناد داشت اما اکنون، جناح چپ به دنبال ایجاد آن بود. اما در تیر 1299، با حضور آوتیس میکائیلیان، پازل بلشویک‌ها برای کمونیستی‌سازی ایران تکمیل شد. وی آمده بود تا برنامه بین‌الملل سوم را با کمک احسان‌الله‌خان، به اجرا بگذارد.در اردیبهشت و خرداد 1299، در کنگره‌های منطقه‌ای بلشویک‌ها، بحث در خصوص ایران بسیار گرم بود؛ میکائیلیان به دنبال پیاده‌سازی اصول لنینی برای دست‌یابی به انقلاب کمونیستی بود اما حیدرخان عمواوغلی، با توسل به پیشاسرمایه‌داری‌بودن ایران و همچنین قدرت مذهب در این جامعه، دست‌یابی به انقلاب با شیوه لنین را غیر ممکن می‌دانست. این کنگره‌ها در نهایت نظریات میکائیلیان را تصویب نمود. تئوری میکائیلیان به اجمال بر چهار پایه استوار بود: انقلاب ایران بایستی با رهبری حزب کمونیست صورت بگیرد، انقلاب بایستی با رهبری حزب کمونیست، به طور میانبر از فئودالیسم به کمونیسم برسد، انقلاب ارضی بایستی بدون توجه به پیامدهای آن به فوریت انجام شود و در نهایت، تمام اقدامات انقلاب ایران بایستی در راستای فرامین لنینی صورت پذیرد. این موارد با حضور میکائیلیان در ایران و برگزاری نخستین کمگره حزب عدالت، موبه‌مو به فاز اجرایی درآمد. حزب عدالت خود را به حزب کمونیست ایران تغییر نام داد و در این حزب، تصمیم گرفته شد که میرزا از جمهوری کنار بگذارد. این تصمیم، در 9 تیر اعلام و میرزا نیز به نشانه اعتراض به فومن رفت. کمیته انقلابی، مالکیت عمومی اعلام کرد و تلاش‌هایی برای انجام فرامین لنینی صورت داد؛ من جمله آ؛از اصلاحات ارضی،  پرداخت اجاره‌بهای منازل به خزانه دولت، جاروکشی خیابان‌ها توسط اشراف، غارت منازل اعیان برای ازبین‌رفتن آثار سرمایه‌داری و جشن‌گرفتن زادروز لنین. این اعمال بیش از آن‌که رنگ موفقیت به خود ببینند، بیشتر مسبب گرایش مردم، به ویژه روحانیون و تجار، به سمت انگلیس و دولت شاهنشاهی شد. وصف اوضاع گیلانِ تحت حاکمیت سرخ در نامه‌های میرزا آمده است: «اکنون سه ماه و نیم است که زمام انقلاب در دست شماهاست. گیلان وسیع و پرنعمت به صورتی در آمده که از تهیه معاشش عاجز است... هزاران نفر از ترش غارت و کشته‌شدن و ننگ ناموس در جاده‌های قزوین و جنگلهای گیلان آواره‌اند...». مع‌الوصف، چپ‌های ایرانی در آستانه اولین شکست خود بودند.حیدرخان و پایان جمهوریبا نمایان‌شدن افق‌های شکست نظریات میکائیلیان در گیلان، کنگره منطقه‌ای شهریور در باکو، گرایش به سمت نظریات حیدرخان پیدا کرد. حیدرخان، بر اقتصاد پیشاسرمایه‌داری ایران، نقش روحانیون و مذهب در این جامعه و همچنین چنبره فئودال‌ها بر دولت در ایران، بیشتر از آنکه به سوی انقلاب کمونیستی در حرکت باشد، در حال گام‌برداشتن به سمت انقلاب ملی است. نظرات متعادل‌تر حیدرخان و توجه وی به نیروهای مترقی جامعه ایرانی که سبب اتحاد آنان برای انقلاب می‌شد، موجب شد که در مهر 1299، وی به عنوان دبیر حزب کمونیست ایران، انتخاب شود. این انتخاب هرچند سبب شد که آشتی دوباره به حاکمیت جمهوری بازگردد، اما جمهوری این‌بار توخالی‌تر از گذشته بود. نقش روس‌ها در جمهوری دوم گیلان که به مرداد 1300 تشکیل شده بود، کمرنگ‌تر از گذشته بود و بازگشت میرزا به قدرت نیز، بی‌تکلیفی را بر جمهوری استوار کرد.جمهوری دیگر نه سرخ بود و نه آن‌که دیگر داعیه ایران‌دوستی داشت؛ مولود تناقضی بزرگ بود که هرگز نتوانست به شکلی پایدار دست پیدا کند.از طرف دیگر، شوروی متنبه شده بود که صرفاً بایستی به استقرار سوسیالیسم در مرزهای خود راضی باشد و ایده انقلاب جهانی چندان موفقیتی به بار نخواهد آورد. آنان به دنبال برآمدن سرمایه‌داری در ایران بودند که پس از آن، جامعه ایرانی به سمت انقلاب کمونیستی حرکت کند. این کشور با دو عهدنامه با دولتین ایران و بریتانیا، مواضع خود را با دو کشور درگیر در گیلان تقویت کرد و چنین، دست از حمایت از جنبش برداشت. شوروی سود خود را از ماجرای گیلان کرده بود و حالا به دنبال خروج از این مهلکه بود. در طرف دیگر نیز، پس از تهدیدهای احسان‌الله‌خان در اواخر سال 1299 مبنی بر تصرف تهران، اکنون رضاخانِ در قدرت، به دنبال برچیدن بساط آنان بود و درنهایت نیز، در مهر 1300، رضاخان، مرگ جمهوری شوروی گیلان را رقم زد.جان کلام آن‌که جمهوری شوروی گیلان، نتیجه اعتماد میرزا به بلشویک‌های قفقازی بود؛ میرزا زاهدتر از آن بود که بتواند این جنبش را به سرانجامی برساند و بلشویک‌های جوان، به دنبال تحقق‌بخشیدن به ایده‌های لنین در سرزمینی دیگر بودند. بلشویک‌های قفقازی، در گام نخست و بدون درکی از ساختار جامعه ایرانی، به شکلی همه‌جانبه به دنبال برپایی جامعه کمونیستی در آن بودند که پس از 3 ماه، شکست را به چشم خود دیدند و پس از آن، با آن‌که مشی معتدل‌تری اتخاذ کردند، عدم پشتیبانی پدرخوانده روس و ظهور رضاخان، عمر جمهوری‌ سرخ را در ایران، بسیار کوتاه ساخت.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jun 2020 21:56:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این نشانِ خواستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-kke8aqvnqia5</link>
                <description>مسافرت پادشاهان قاجار به ممالک فرنگ و بازدید آنان از کشورهای متجدد غربی، به انضمام مخارج بالای آن که عمدتاً از طریق استقراض از همان کشورها تأمین می‌شد، نتایجی مادی و معنوی نیز در برداشته است که مهم‌ترین آن، افتادن فکر اصلاح و تجدد به سر پادشاهان قجر بود. اما در گوشه‌وکنار چمدان سوغاتی‌های سلاطین ممالک محروسه، یک نشان سلطنتی نیز به چشم می‌خورد که گاه، این سلاطین را جهت اخذ آن از دربار پادشاهی متحده بریتانیا، به زحمت انداخته است؛ نشان سلطنتی «بند جوراب» که سه شاه ایران، یعنی ناصرالدین‌شاه، مظفرالدین‌شاه و سلطان احمدشاه در پی دریافت آن بودند و البته آخری، مثل سایر رویدادهای پادشاهی‌اش، ناکام ماند. این نوشتار، نگاهی مجمل به این حوادث می‌اندازد. بند جوراب؟بالاترین نشان کنونی سلطنتی پادشاهی متحده بریتانیا و ایرلند شمالی، علاوه بر نام عجیب‌اش، تاریخچه عجیبی نیز دارد. این نشان، در سال 1324 میلادی به وجود آمد. وجه تسمیه آن نیز، ریشه در ماجرای رقص ادوارد سوم، پادشاه وقت و کنتس سالزبوری دارد که در میانه رقص، بند جوراب کنتس به پایین می‌افتد و این اتفاق سبب خنده‌آمدن درباریان می‌شود. پادشاه، از واکنش درباریان به خشم آمد و چنین گفت: «شرم بر کسی باد که چنین کاری را بد پندارد». پس از این، شاه انجمن گارتر را با حضور 26 تن و ریاست خویش تأسیس نمود که نشان بند جوراب، اعطایی آن است و به دست خود شاه، به دیگران اهدا می‌گردد. این نشان، موروثی نیست و پس از مرگ فرد، اجباراً به دولت بریتانیا باز می‌گردد. ظاهر این نشان، از یک صلیب جرج که در یک بند جوراب قرار گرفته، تشکیل شده است و همین قرارگیری صلیب در میانه آن، همواره دلیلی بوده تا پادشاهان بریتانیا از اهدای آن به غیر مسیحیان، خودداری کنند اما مناسبات سیاسی، تا حدودی این قاعده را نقض کرده است.ناصرالدین‎‌شاهایران عصر قاجاری، عرصه کشکمش دو قدرت همسایه یعنی روسیه و بریتانیا بوده است که عموماً، با وجود نفوذ بریتانیا در جنوب ایران و خلیج فارس، روسیه دست بالا را داشته است. بدین سبب، بریتانیا همواره تلاش داشته است که به نحوی با حرکت میان روسیه و دولت ایران، از منافع خود در ایران حفاظت کند. می‌توان علت اهداء این نشان به ناصرالدین‌شاه در سفر اول خویش به انگلستان را نیز ریشه‌دار در چنین مسئله‌ای دانست. البته ناصرالدین‌شاه، اولین پادشاه غیر مسیحی نبود که نشان بند جوراب از سوی دربار بریتانیا به وی اهدا می‌شد، بلکه پیش از وی، سلطان عبد العزیز عثمانی نیز به دریافت این نشان نائل آمده بود.ناصرالدین‌شاه در روزنامه سفر خویش در مورد دریافت این نشان نوشته است: «لرد شامبرلاند که وزیر دربار پادشاهی است نشان ژارتیر مکلل به الماس را که به زانوبند [ترجمه دیگری از بند جوراب] معروف و از نشان‌های معتبر انگلیس است، برای ما آورد، پادشاه [ملکه ویکتوریا] برخاسته، به دست خود نشان را به ما زدند و حمایلش را انداختند. جوراب بند بلند را هم دادند...». شاه در باب اهمیت این نشان نگاشته است: «... این شد که آن را نشان اول دولت قرار داد و سوای پادشاه انگلیس که رئیس اداره این نشان است به شاهزادگان انگلیس و سلاطین خارجه به احدی این نشان داده نمی‌شود و عده حاملین این نشان هم از داخله و خارجه زیاده از 26 نفر نباید باشد». مع‌الوصف، شاه به دریافت این نشان نائل آمد، اما از آن‌جا که این نشان موروثی نیست، دیگر نوادگان شاه نیز به صرافت دریافت آن افتادند.مظفرالدین‌شاهسنت سفرهای خارجه که توسط ناصرالدین‌شاه در میان خاندان سلطنتی بنیان گذاشت، توسط فرزند وی، مظفرالدین‌شاه نیز تداوم پیدا کرد. وی، سه مرتبه قصد فرنگ کرد که بار دوم آن از دربار شاه ادوارد هفتم دیدار کرد و در طی ماجراهایی تواسنت همانند پدر، به نشان بند جوراب نائل آید. ماجراهایی که در سطح یک بحران بین‌المللی مابین دولتین ایران و انگلستان رخ نمود.پیش از آغاز سفر دوم، مظفراالدین‌شاه جهت تأمین هزینه‌های سفر، درخواست وامی از بریتانیا کرد که این درخواست شاه، با مخالفت روبه‌رو شد. بدین سبب، دولت ایران این وام را از روسیه تقاضا نمود که با موافقت این دولت همراه شد و این مسئله، در دل وزیر مختار وقت بریتانیا در تهران، ترس بینداخت و به شاه، بدون اطلاع دربار بریتانیا، پیشنهاد بازدید از انگلستان و متعاقباً دریافت نشان بند جوراب را ارائه نمود. این مسئله با موافقت شاه همراه شد: «حضرت خودمان به بلاد انگلیس سفر می‌کنیم و نشان بند جوراب را مثل حضرت پدرمان از پادشاه انگلستان دریافت می‌کنیم». اما عدم اطلاع دربار پادشاهی متحده از اقدام دولت، به مانعی جدی برای اهدای این نشان تبدیل شد. ادوارد هفتم پس از شنیدن این مطلب که قول اهدای این نشان به شاه ایران داده شده است، با آن مخالفت نموده و حکم کرد: «از این به بعد، نشان بند جوراب، که صلیب سنت جورج را در وسط طرحش دارد، به هیچ وجه به هیچ فرد کافری [غیر مسیحی] اعطا نخواهد شد». شاه بریتانیا تصمیم داشت که نشانی پایین‌تر به مظفرالدین‌شاه اهدا کند که این مسئله با ناراحتی سلطان ایران همراه شد. این ناراحتی، می‌توانست فاتحه نفوذ و حفظ منافع انگلستان در ایران سخت به خطر بیفکند. بنابراین، دولت‌مردان بریتانیایی و ایرانی به تکاپو افتادند که به نحوی ماجرا را فیصله دهند و برای شاه، نشانی مانند بند جوراب، بدون صلیب سنت جورج طراحی کردند. این اقدام ظاهراً با تأیید شاه انگلستان صورت گرفته بود اما این اجتهاد شخصی وزیران کابینه بود و نشان جدید، به دست شاه بریتانیا به دریا افکنده شد. شاه ایران که از عدم دریافت نشان ناراحت شده بود، لندن را به حالت قهر ترک کرد و به تهران آمد. ماجرای اهدای نشان به مدت دو ماه به درازا کشیده شد و در نهایت با کشیده‌شدن کار به پذیرش استعفای کابینه یا اهدای نشان به پادشاه ایران، ادوارد هفتم انجام عمل را می‌پذیرد: «جهت جلوگیری از مشکل با روسیه و با انگیزه وطن‌پرستانه و با حس مسئولیت فوق‌العاده و البته با نهایت اکراه، موافقت خود را با اعطای نشان بند جوراب به مظفرالدین‌شاه قاجار، پادشاه ایران، اعلام می‌کنیم. لکن این مسئله را روشن می‌کنیم که از این به بعد این نشان به هیچ پادشاه غیر مسیحی اعطا نخواهد شد...». البته این قید شاه نیز اندکی بعد شکسته شد؛ چنان‌که امپراتور ژاپن پس از اعطای نشان به مظفرالدین‌شاه، وی نیز خواهان دریافت این نشان شد و پادشاه بریتانیا، مجدداً مجبور به اعطای آن به یک سلطان غیر مسیحی دیگر شد. در این بین، لازم به ذکر است که محمدعلی‌خان علاءالسلطنه به عنوان وزیر مختار ایران در لندن، مساعی بسیار داشت تا این نشان به شاه ایران اعطا شود و از این رو، شاه به وی لقب شاهزادگی داد.سلطان احمدشاه قاجارمسئله اعطای نشان بند جوراب به احمدشاه جوان، در همان سفر اول وی به بریتانیا توسط مهدی‌خان علاءالسلطنه و هم نصرت‌الدوله فیروز، مطرح گردید. اندکی پیش از شروع عزیمت سلطان از تهران، قرارداد 1919 مابین دولتین ایران و بریتانیا منعقد شده بود و روابط دو کشور، در وضع حسنه‌ای قرار داشت. این قرارداد و آغاز دوران برتری بریتانیا در ایران، دستاویزی شد تا اؤلیای امور خارجه ایران، خواهان اعطای این نشان به سلطان شوند. فرزند محمدعلی‌خان که نشان فوق را برای جد احمدشاه به ارمغان آورده بود، تلاش‌ اولیه را آغاز کرد و در مذاکرات تمهید مقدمات سفر شاه به بریتانیا، این درخواست را به طور رسمی به وزرات خارجه بریتانیا ارائه کرد. پس از این، در مذاکرات بین نصرت‌الدوله فیروز و لرد جرج کرزن، وزرای خارجه دولتین، این خواسته مجدداً از سوی نصرت‌الدوله مطرح شد که با ادله‌ لرد کرزن، دولت ایران دیگر این پیشنهاد را ارائه نکرد. کرزن بیان کرد که اعطای مجدد این نشان، به سبب عذر شرعی آن، ممکن نیست و علاوه بر آن، شاه ایران بسیار جوان است و استعداد و توانایی خاصی از خویش به نمایش نگذاشته که وی را شایسته دریافت این نشان سازد. علاوه بر این، شاه در حال حاصر به طور ماهیانه 15 هزارتومان به وجه آن زمان، مقرری از وزرات امور خارجه دریافت می‌کند که روابط مابین را تحکیم می‌کند؛ بنابراین، اکنون مطرح‌کردن این پیشنهاد، به صلاح نیست  و شاه در سفر بعدی خویش، این خواسته را تکرار نماید. مع‌الوصف، احمدشاه از دست‌یافتن به این نشان باز ماند. آن‌گونه که همسر کرزن، گریس داگن، گزارش می‌کند، احمدشاه از عدم دریافت این نشان بسیار ناراحت بود: «...اما به زودی از گوشه و کنار شنیدم که مهمان عالی‌قدر [احمدشاه] از اینکه نتوانسته است به دریافت نشان زانوبند (که قبلاً به پدربزرگش داده شده بود) نایل گردد بینهایت ملول و افسرده است».</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jun 2020 15:00:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جدایی خیانت‌بار</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%AC%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-kxhqxjstk3y0</link>
                <description>جدایی بحرین از ایران و پایان مناقشه دیرینه ایران و انگلستان بر سر حاکمیت بر این مجمع‌الجزایر، از جمله حوادث مهم تاریخ معاصر ایران در قرن چهارده شمسی است که حوادث و تجربیات تلخی را از گذشته تاریخی ایرانیان، یادآوری می‌کند. اما ریشه این منازعات چه بود؟ چگونه این جدایی رخ داد و چه عواملی سبب شد که ایران از حق تاریخی خویش بر جزایر بحرین دست بشوید؟ این نوشتار سعی دارد به شکلی مجمل به این پرسش‌ها پاسخ دهد.پیوستگی باستانیبحرین از جمله سرزمین‌های باستانی متعلق به گستره ایران‌زمین است. آن‌گونه که فریدون آدمیت در اثر «جزایر بحرین» نشان داده، از دوره هخامنشی و اقتدار دریایی ایرانیان بر خلیج فارس تا زمان حمله اعراب به ایران، بحرین تحت حاکمیت ایران قرار داشته است. در دوران پس از اسلام و تشکیل دولت‌های ملی در ایران، این حاکمیت توسط پرتغال با اشغال هرمز و جزایر مرتبط با آن، دچار دوره‌ای فترت شد اما حکمرانان صفوی به کمک انگلیسی‌ها، جنوب ایران را از اشغال خارج ساختند. در دوران نادر نیز، این حاکمیت مجدداً تثبیت شد.در زمانه درگیری میان لطفعلی‌خان و آقامحمدخان قاجار، خاندان خلیفه، از قبیله عتوبی، به بحرین یورش بردند اما این هجوم به معنای جداسازی بحرین از ایران نبود؛ چرا که خاندان خلیفه، به واسطه هم‌نژادی ساکنان بحرین با مردم ایران، به فتحعلی‌شاه ابراز وفاداری کردند و در بحرین، سکه‌های قجری رواج داشته است.اما در آغاز قرن نوزدهم، با توجه به نقش حیاتی خلیج فارس برای انگلستان به جهت دسترسی به هند، این کشور به دنبال ایجاد امنیت و به تبع آن، مانع از دسترسی دول اروپایی به هند شود. بر این اساس، عهدنامه اساسی در 1820، قراردادی میان انگلستان و امرای شیخ‌نشین حوزه خلیج فارس، منعقد شد. این قرارداد، با حاکمیت ایران بر بحرین در تضاد بود و به واسطه اعتراضات ایران، دولت بریتانیا در چند مکتوبات، حق ایران بر بحرین را به رسمیت شناخته‌اند؛ چنان‌که ویلیام بروس و شاهزاده حسنعلی‌میرزا فرمانفرما در مکتوبات خود به این موضوع اشاره نموده‌اند.اما با گسترش قدرت بریتانیا، این کشور در پی ثبیت قدرت خویش در این منطقه و به دنبال امضاء قرارداد تحت‌الحمایگی با حاکم بحرین، شیخ محمد بن خلیفه بود اما از آن‌جا که شیخ خود را تابع ایران می‌دانست، مکاتباتی با دربار ناصرالدین‌شاه می‌نماید اما به جهت ضعف دولت مرکزی ایران، این طلب مساعدت راه به جایی نمی‌رود و این قرارداد در 1861، منعقد می‌گردد. در دوران استقرار مشروطیت در ایران، مسئله بحرین مجدداً به عنوان مطالبه مطرح می‌شد. در سال 1301، جمعی از متنفذین ایرانی بحرین به مجلس نامه و تلگرافاتی گسیل نمودند و در آن، از فشارهای اکثریت اعراب و ستیزه‌جویی بریتانیا با فرهنگ ایرانی گله کردند. مجلس چهارم نیز بر این اساس، یک کرسی به بحرین اعطا نمود اما این راهبرد به منصه ظهور نرسید. در مجموع در دوره قاجاریه، ایران یازده‌بار در خصوص بحرین به انگلستان اعتراض نمود که عایده درخوری نداشت اما همچنان ایران دست از حاکمیت خویش بر بحرین نکشید.پیشنهاد فروشدر دوران رضاشاه، در مجموع دو دعاوی از سوی ایران به جامعه ملل در خصوص موضوع بحرین ارائه شد؛ نخست، بحث پیمان جده و حمایت عربستان از منافع بریتانیا در بحرین و دیگری، بحث حضور شرکت‌های نفتی در بحرین که ایران خواهان حق خویش از استخراج نفتِ بحرین بود. در این مکاتبات، ایران بر اساس اسناد پذیرش حاکمیت ایران از سوی بریتانیا به دنبال اثبات حق خویش بود و بریتانیا نیز وجود چنین حقی را منکر می‌شد. اما آن‌چه در میان این مکاتبات حائز اهمیت است، مذاکرات میان ایران و بریتانیا جهت مصالحه بر سر بحرین بود؛ جایی که ایران، نخستین‌بار بیان کرد که «می‌تواند» از حق خود بر بحرین چشم‌پوشی کند.در دی‌ماه 1307، تیمورتاش در مذاکره با سفیر بریتانیا در ایران، دیوی کلایو، دو پیشنهاد در خصوص مصالحه مطرح کرد؛ نخست، ارجاع منازعه به یک دادگام صالحه و تمکین طرفین به رأی دادگاه و دیگری، سازوکار انتقال بحرین به ایران بود که مشتمل بر سه مرحله که در ابتدا بریتانیا حق ایران بر بحرین را به رسمیت بشناسد، سپس این حق را به بریتانیا بفروشد و در انتها، بریتانیا این حق خود را به عنوان مالک به هر فرد ثالثی تفویض نماید. این پیشنهاد، مورد موافقت وزیر امور خارجه بریتانیا واقع نشد و آنان به دنبال این مسئله بودند که ایران تصدیق کند که هیچ‌گونه حقی بر بحرین ندارد و روابط میان بحرین و بریتانیا را بپذیرد. سپس تیمورتاش پیشنهاد دیگری مبنی بر پذیرش هم‌زمان استقلال شیخ بحرین از سوی دولتین در ازای دریافت عدوات و تجهیزات نظامی را مطرح ساخت که مجدداً با مخالفت بریتانیا روبه‌رو شد. واگذاری دختردر دوران پهلوی دوم، رفته‌‎رفته قوت بریتانیا به واسطه جنگ جهانی دوم، کاسته شده و جنبش‌های ملی‌گرا نیز در ایران در حال سرکشیدن بود. مسئله بحرین، در دهه 20 و 30 به شکل دستاویزی برای حفظ وجهه دولت ایران و کسب منفعت سیاست‌پیشگان مطرح می‌شد. در دوران نهضت ملی‌شدن، مصدق مسئله بحرین را مسکوت نهاده بود. اما در دهه 30، به واسطه کودتا، قضیه بحرین شکلی نوین پیدا کرد. بازگرداندن بحرین به ایران، می‌توانست به وجهه دولت پس از کودتا نزد مردم کمک کند. چنین، در آبان 1336، مجلس بحرین را به عنوان استان چهاردهم ایران معرفی و دو کرسی نیز به آن اعطا نمود. در همین سال، منوچهر اقبال، نخست‌وزیر وقت، بیان کرد که با دولت‌های طرف پیمان با بحرین، قطع ارتباط خواهد نمود. اما این سخنان هیچ جنبه عملی نداشت و بیشتر موجب استهزاء مردم و بیگانگان بود؛ چنان‌که سفیر وقت شوروی در مرداد 40 خطاب به وزیر امور خارجه می‌گوید با وجود تمامی اقدامات فوق، چرا ارتش بریتانیا همچنان در خاک شما قرار دارد؟در دی‌ماه 1346، دولت بریتانیا اعلام کرد که نیروهای نظامی خویش را از خلیج فارس، خارج خواهد کرد. در این مقطع، ایران بر خلاف زمان‌‎های گذشته، از موقعیت بهتری برای اثبات حقانیت خویش برخوردار بود؛ چرا که بریتانیا خواستار خروج از منطقه بود، ایران روابط مناسب و گرمی با آمریکا داشت و همچنین می‌توانست از سازوکار حقوقی سازمان ملل استمداد جوید. در زمستان 1347، ورق به شکل عجیبی بازگشت. شاه در دهلی نو، در پاسخ به سؤال خبرنگاران در خصوص بحرین اظهار کرد: «اگر اهالی بحرین نمی‌خواهند به کشور من ملحق شوند، ایران ادعای ارضی خود را پس می‌گیرد و خواسته اهالی بحرین را اگر از نظر بین‌المللی مورد قبول قرار گیرد، می‌پذیرد». این سخن شاه، این فرصت را از ایران گرفت. بنا به قول امیرخسرو افشار، دلایل شاه برای بیان آن سخن، به اجمال چنین است: عرب‌زبانی مردم منطقه، به‌صرفه‌نبودن صید مروارید، ذخایر نفت اندک، هزینه‌بر‌بودن نگه‌داری از بحرین و نیاز به اقدام نظامی برای این امر. به درستی مشخص نیست که چه کسی این دلایل را به شاه القا نموده، از خاطرات علم بر می‌آید که او پاره‌ای از این دلایل را به وی بیان کرده است، از طرفی، برخی دولت بریتانیا را مسئول القای این نظرات می‌دانند. این دلایل، به نظر چندان متقن نمی‌آیند؛ چرا که ذخایر نفت بحرین اکنون بالغ بر 80 میلیارد بشکه نفت تخمین زده شده است، امکان بازپس‌گیری آن از طریق امور حقوقی نیز وجود داشته است، چنانکه در سال 1334، فریدون آدمیت در کتاب جزیره بحرین، مبانی تاریخی و دیپلماتیک این حق را به خوبی شرح داده بود.  علاوه بر همه این مسائل، اهمیت استراتژیک و ژئوپولتیکی بحرین، بر همه مضار احتمالی آن می‌چربد. از سویی، نفی بازپس‌گیری نظامی بحرین نیز بعدها رنگ‌می‌بازد، چنان‌که ایران در خصوص جزایر سه‌گانه تهدید به اشغال نظامی این جزایر می‌کند و در عمل نیز چنین کرد و پیش‌آمدن آن در مورد بحرین نیز می‌توانست با حمایت قدرت‌های وقت از جمله آمریکا همراه باشد. دودلی شاه از اقدام خویش، بعدها خود را نشان می‌دهد؛ در فروردین 1348، شاه خطاب به علم می‌گوید که از نظر وی، قضاوت تاریخ چیست: «...آیا فکر می‌کنی در آینده ما را خائن خواهند گفت یا خواهند گفت کار بزرگی انجام دادیم...».در اسفند 1348، ایران از سازمان ملل خواست تا نظر مردم بحرین را اخذ کرده و تکلیف بحرین را روشن سازد. شیخ بحرین با برگزاری رفراندوم مخالف بود و سازمان ملل به رهبری ویتوریو گیچیاردی، اقدام به برگزاری نظرخواهی کرد؛ بدین معنی که از برخی خاندان بحرینی در مورد وضعیت آتی بحرین پرسش شد. در نهایت او به سازمان ملل گزارش کرد که اکثریت مردم بحرین، به جز اندک اشراف ایرانی، خواهان استقلال از ایران و بریتانیا هستند. در اردیبهشت 1349 این گزارش از سوی سازمان ملل تأیید و مجلسین ایران نیز در 21 اردیبهشت با مخالفتی اندک، آن را تصویب کردند. دولت شاه، با بکارگیری اکثریت جراید وقت در پی القای این مسئله بود که بحرین اندک اهمیتی نداشته و از‌دست‌رفتن آن نیز مسئله حائز توجهی نیست.البته ترس از تظاهرات نیز در دل داشتند. در همان روزها، ایران بر اسرائیل در مسابقه فوتبال پیروز شد، علم نوشت: «شاه شانس آورد که کسی از فرصت استفاده نکرد تا در مورد بحرین تظاهرات کند». در اردیبهشت 1350، هویدا در جلسه خصوصی حزب ایران‌نوین، جدایی بحرین از ایران را به جدایی «دختر از مادر و رفتن به خانه شوهر» تشبیه و هدف اصلی ایران از این اقدام را صلح‌طلبی در منطقه اعلام کرد. در نهایت، بحرین در 23 مرداد 1350، رسماً اعلام استقلال کرد.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2020 12:39:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مظنونِ همیشگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%85%D8%B8%D9%86%D9%88%D9%86%D9%90-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%DA%AF%DB%8C-qftfchtaqnty</link>
                <description>یپرم‌خان ارمنیمشروطه دوم، مملو از تضادها و درگیری‌هاست. بعد از آن‌که خطر استبدادیون، حداقل در ظاهر، رفع شده بود، اینک نوبت به درگیری میان جناح‌های داخلی مشروطه رسید و دو جناح اعتدالیون و دمکرات‌ها وارد جنگی تمام عیار تا پایان مجلس دوم شدند. حوادث رخ‌داده در این دوره کوتاه، بسیار مهم و غیر قابل گذشت‌اند و در بسیاری، اشتباه جمیع نیروهای مشروطه‌خواه بارز است؛ بنابراین، یافتن مقصر از میان خود، کاری دشوار است که وجود یک غیر با ناهمسانی بسیار که از قضا مسئولیتی خطیر در آن زمان داشته باشد، کار را آسان می‌سازد. یپرم‌خان، فردی با ویژگی‌های بالاست؛ مردی ارمنی و نامسلمان که حتی توانایی تکلم به زبان فارسی در بدایت امر نداشت و در پسااستبداد صغیر، به ریاست نظمیه تهران رسیده بود. یپرم، از سوی پاره‌ای از تاریخ‌نگاران و همچنین جریانات سیاسی محافظه‌کار، با سه اتهام بزرگ روبه‌رو است: آمریت در اعدام شیخ فضل‌الله، عاملیت در واقعه پارک اتابک و فراری‌دادن حیدرخان عمواوغلی از ایران، آمر ترور آیت‌الله بهبهانی. این نوشتار به دنبال بررسی فرضیه متهم‌بودن یپرم‌خان در موارد مذکور است.کیستیِ یپرمیپرم در سال 1868 در گنجه متولد شد. وی از جمله مبارزین ارمنی با امپراتوری عثمانی در ارمنستان غربی بود که به اسارت روسیه درآمد. وی به شکلی معجزه‌آسا توانست از اسارت روسیه بگریزد و بعد از اتفاقاتی به ایران آمد. در رشت، به همراه تعدادی از کارگران ارمنی و قفقازی، فوج ارمنی را تشکیل داد که به همراه محمدولی‌خان تنکابنی، در فتح تهران شرکت جستند و اردوی شمال را تشکیل دادند.پس از فتح تهران و در زمانی که مشروطه‌خواهان مشغول گماردن افراد به سمت‌های گوناگون بودند، یپرم را به واسطه هم‌چنین سوابق مبارزاتی، به ریاست نظمیه تهران و همچنین فرماندهی قوای دولتی گماشتند. یپرم، به گواه شاهدین، چندان مایل به انجام خدمت در این پست نبود اما از آن‌جا که تأمین امنیت در آن زمان بسیار حیاتی بود، وی برای خدمت به مشروطیت، این مسئولیت را برگزید. امری که علاوه بر مخاطرات ذاتی، با دشواری‌هایی غیر طبیعی نیز روبه‌رو شد. اتهام اول: اعدام شیخابراهیم صفائی در رهبران مشروطه نوشته است: «فجیع‌ترین جنایتی که مشروطه‌خواهان در این ایام مرتک شدند اعدام شیخ  فضل‌الله نوری بود. این عمل بروحانیت لطمه بزرگی زد و یپرم در این جنایت اصرار ورزید، سپهدار نیز راضی بود و سردار اسعد هم سکوت کرد...». چنین صفائی، در بیوگرافی یپرم، وی را مصر و بیشتر از بقیه سران به امر اعدام مقصر می‌داند. نیز با یک جست‌وجوی ساده، مشخص می‌گردد که یپرم، به عنوان قاتل شیخ فضل‌الله در فضای مجازی معرفی می‌گردد. در حقیقت، مشخص نیست که سبب تقصیر یپرم چیست؟ آیا صرف اجرای حکم توسط اداره نظمیه، می‌تواند سبب جرم باشد؟آن‌گونه که در یادداشت‌های یپرم بر می‌آید، تصمیم بر اعدام شیخ را از جمله مصوبات مجلس فوق‌العاده بیان می‌کند که پس از فتح تهران تشکیل شده بود و امور را تا تشکیل مجلس، حل‌وفصل می‌کرد. یپرم بیان می‌کند که برخلاف انتظار، شاهد شادی مردم بودند و حتی از پسر شیخ، شیخ مهدی نیز نام می‌برد که از مرگ پدر دل‌شاد بود، هرچند این قضیه توسط ملک‌زاده رد شده است. آن‌گونه که ذکر رفت، مجلس فوق‌العاده دستور دستگیری شیخ را صادر می‌کنند. مجاهدین، پس از نبردی با حدود 50 محافظ شیخ در  مقابل خانه‌اش وی را دستگیر می‌کنند. در هیئت دادگاه انقلابی نیز، هیچ فرد نامسلمانی حضور نداشته و ریاست نیز بر عهده شیخ ابراهیم زنجانی بود که بر اساس مفاد مختلف و ایضاً تلگراف آیات ثلاث نجف، رأی به اعدام شیخ می‌دهد. در این بین، روایتی از دادگاه توسط نادعلی، پیشکار شیخ در دست است که مشخص می‌کند نه یپرم در دستگیری فضل‌الله حضور داشته و نه جزئی از هیئت دادگاه بوده است: «یپرم... وارد تالار شد و پنج شش قدم پشت سر آقا برای او صندلی گذاشتند و نشست. آقا ملتفت آمدن او نشد...یک مرتبه آقا از مستطنتقین پرسید، کدام یک از شما یپرم هستید؟...آقا سرش را برگرداند و با تغییر گفت یپرم تویی؟ گفت: بله شیخ فضل‌الله تویی؟ آقا جواب داد: بله منم!». چنین، طرفین حتی از یکدیگر نیز شناختی نداشتند و یپرم نیز در جمع هیئت دادگاه حضور نداشت. یپرم بعد از این مکالمه کوتاه، دادگاه را ترک می‌کند. مشخص نیست که یپرم‌خان بدون حضور در مجلس فوق‌العاده، بدون حضور در دستگیری وی و بدون حضور در هیئت دادگاه، چگونه نقشی در اعدام شیخ داشته است؟ و یا، اصرار وی، چگونه بر حکم آیات ثلاث نجف مبنی بر افساد فی الارض شیخ می‌چربد و چگونه کیفرخواست شیخ ابراهیم، از وزن کمتری نسبت به اصرار احتمالی یپرم داشته است؟اتهام دوم: واقعه پارک اتابکصفائی در خصوص پارک اتابک نوشته است: «در روز 30 رجب باتفاق سردار بهادر مأمور قلع‌وقمع مجاهدین آذربایجانی در پارک اتابک شد و کسی که خود بمجاهدین‌بودن افتخار می‌کرد، مجاهدین را بگلوله بست». محافظه‌کاران کنونی نیز، این نظر را داشته و واقعه پارک اتابک را از گناهان نابخشودنی یپرم عنوان می‌کنند.به واقع، غائله پارک اتابک، از جمله حوادثی است که تمامی جریانات مشروطه‌خواه در آن صاحب تقصیر‌ند؛ چه ستارخان و باقرخان، چه سپهدار اعتدالیون و چه سردار اسعد و دمکرات‌ها. در حقیقت، جرقه واقعه پارک با حضور ستارخان و باقرخان در تهران آغاز شد. آنان که به واسطه قرارداد 1907 و تسلط روسیه بر آذربایجان، از تبریز رانده شده و راه تهران در پیش گرفتند. در پایتخت، جدال میان اعتدالیون و دمکرات‌ها به شدت اوج گرفته بود. از سویی، اوضاع مجاهدین مشروطه پس از فتح تهران، بسیار وخیم بود؛ آنان کار گذشته خود را از دست داده بودند و خواهان شغلی مناسب در دولت بودند. چنین، گذران زندگی نیز بر آنان سخت شده بود. علاوه بر این، به همراه داشتن اسلحه، مخاطراتی در شهر ایجاد کرده بود که دولت را به صرافت خلع سلاح عمومی انداخت. چنین نیز شد، اما گروه‌های نزدیک به اعتدالی، حاضر به انجام این کار نبودند. مایه اصلی مخالفت، رقابت و کینه‌توزی با سردار اسعد بختیاری، وزیر جنگ وقت بود؛ چنان‌که سردار محیی و ضرغام‌السلطنه به واسطه گذشته و باقرخان نیز به واسطه وابستگی به اعتدالیون، در مخالفت با سردار اسعد بودند.در این میان، با ترور بهبهانی و همچنین علی‌محمدخان تربیت، مجلس شدیداً به دنبال خلع سلاح افتاد و در نتیجه، سرداران اعتدالی و چندی از سرداران بختیاری، به مجلس آمده و قسم خورده که اسلحه‌ها را تحویل خواهند داد. در این بین، ستارخان بیشتر از بقیه، به انجام این امر، مصر بود. اما مجاهدین، و بیشتر از آن سرکرده‌های آنان، مخالف بودند. مجاهدین از این گله داشتند که بختیاری‌ها اسلحه خویش را تحویل نداده‌اند، هرچند کسروی می‌گوید که آنان به لباس «سپاهیان دولت» درآمده بودند و به این دلیل اسلحه گرفتند، و همچنین خواهان پرداخت مقرری‌های عقب‌مانده خویش بودند. گروه‌های مخالف در پارک اتابک گرد هم می‌آیند و ستارخان نیز به آنان می‌پیوندد. دولت به مجاهدین دستور می‌دهد که ظرف 48 ساعت، اسلحه‌ها را تحویل دهند. این مدت می‌گذرد و نبرد آغاز شود که در نهایت، ستارخانِ زخمی، تسلیم و مجاهدین خلع سلاح می‌شوند.واقعه اتابک، بسیار مبهم است اما همچنان می‌توان از دل آن می‌توان سره از ناسره را تشخیص داد. اول اینکه دقیقاً مشخص نیست که آیا یپرم‌خان در واقعه اتابک حضور داشته یا خیر، چنان‌که سردار اسعد، بهادرخان را تنها فرمانده آن روز ذکر می‌کند. دوم، مشخص نیست که کدام قوا در ابتدا شلیک کرده است؛ روایت‌ها متناقض است و حتی ‌المار و سردار اسعد، مجاهدین را در آغاز نبرد مقدم شمرده‌اند. سوم، در تمرد مجاهدین از فرمان دولت و احتمال شکل‌گیری بلوا در پارک اتابک، به واسطه تمرکز تمامی مخالفین وقت در یک مکان، شکی نیست و نظمیه، وظیفه‌ مقابله داشت. در شکل‌گیری این واقعه، بسیاری نقش داشته‌اند؛ از سردار اسعد و قوام‌السلطنه تا اعتدالیون که دست از حمایت مجاهدین برداشتند، اما به هر نحو، بحران شکل گرفته بود. ریشه‌های بحران مشخص است و سران مملکت، کار را به شورش مجاهدین کشاندند اما در این بین، وظیفه یپرم‌خان به عنوان رئیس نظمیه چه بود؟ او تنها به وظیفه عمل کرد و آوردن دلایلی چون کینه یپرم از ستارخان، نادیده‌گرفتن حقایق استاتهام سوم: فراری‌دادن حیدرخانصفائی نوشته است: «او موجب استخلاص حیدر عمواوغلی محرک اصلی توطئه را هم فراهم آورد. بهمین مناسبت جمعی از مردم یپرم را هم متهم باطلاع از توطئه قتل کردند». اکنون ما می‌دانیم، آیت‌الله بهبهانی با فرمان حیدرخان به قتل رسید اما این اتهام، ساده‌دلانه‌ترین اتهام یپرم‌خان است. مدرک اصلی برای این اتهام، گفتاری از محمود محمود است که در آن، محمود ذکر می‌کند که یپرم متوجه محل اختفای حیدرخان می‌شود و به واسطه میرزا محمد نجات، از اعضای دمکرات مجلس، وی را از ایران فراری می‌دهد. این ادعا، توسط مدارک و خاطرات صادق‌خان مستشارالدوله، وزیر داخله وقت رد می‌شود که دقیقاً یپرم به اطلاع وی رسانده که به دستور دولت و پس از عدم اثبات جرم حیدرخان در ترور بهبهانی، وی از ایران تبعید و یپرم او را روانه کرده است. همان‌گونه که ملاحظه شد، یپرم بیش از هر چیزی، در اجرای فرمان دولت می‌کوشید و دغدغه‌ای جز برقراری امنیت در کشور نداشته است. او خود مجاهد بود اما می‌دانست که مشروطه بیشتر از مجاهد، به مجری و حافظ قانون نیاز دارد. در نهایت، یپرمِ گناهکار برای برخی، در جنگ با سالارالدوله شورشی در نزدیکی قلعه شورجه کشته شد.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2020 23:03:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاقانِ غرق در خون</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%AE%D8%A7%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%BA%D8%B1%D9%82-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D9%86-omkpp9hajqbb</link>
                <description> گلوله‌ای که میرزا رضا کرمانی شلیک کرد، به آسودگی در بین دنده پنجم و ششم سلطان صاحب‌قران جاخوش کرد و زاویه مقدسه حرم عبدالعظیم حسنی را سرخ‌گون ساخت. این گلوله، تنها جان مقتدرترین سلطان قجر را نگرفت، بلکه بر بسیاری از وقایع نقطه پایان گذاشت و فصل‌های جدیدی را در تاریخ ایران آغاز نمود؛ امنیتی که تا پایان سلسله رخت بربست، مشروطه‌ای که یک دهه بعد به ثمر نشست، سلسله‌ای که به تعبیر تاج‌السلطنه، پس از ترور به زوال سلام کرد و جاافتادن رسم مذموم ترور سیاسی، همه و همه من جمله ثمرات آن شلیک کذایی بود. این نوشتار بر آن است که به پاره‌ای از حواشی پیرامون این واقعه مهم به شکلی مجمل بپردازد.شاه‌کشیشرح اصلی واقعه بسیار متواتر و شرح آن در اقوال و کتب بسیار آمده است. شاه در آستانه پنجاه‌سال زمام‌داری به حرم عبدالعظیم به جهت زیارت مشرف شد اما میرزا رضا که در صحن کمین کرده بود، از زیر عبا تپانچه روسی را بیرون کشید، نامه شکوایه خویش را پرتاب کرد و به سمت شاه شلیک نمود. بیان شده که هنگام شلیک، «شاه‌شکار» فریاد زده : «انتقام سید جلال‌الدین» که سال‌ها قبل در همین مکان بست نشسته بود و سپس از سوی دولت ایران نفی بلد گشت. شلیک به شاه آسان بود اما دولت عِلیّه ایران را با هزار مشکل ریز و درشت روبه‌رو ساخت. ضارب که در بین زنان بود، به دست آنان اسیر شد و چنین بیان شده که معین‌السلطان، با کارد گوش میرزا رضا را برید. امین‌السلطان، در اولین گام دخالت کرد و قاتل را از دست جمعیت عصبی و ترس‌خورده نجات داد. سپس رو به شاه کرد که احیاء‌الملک بر بالین وی بود. شاه جا در جا مرده بود: «با کمال تأمل انگشت خود را چندین بار داخل و خارج و میان قلب‌ را هم امتحان کردم و مطمئن شدم که قلب به کلی از کار افتاده و شاه مدتی است که مرده». مرگ شاه، مرگ دولت بود و آغاز هرج‌ومرج و در خطربودن جان همه دولتیان. امین‌السلطان، شاه را به درون اتاقی کشاند و به جمعیت گفت که تیر به پای شاه اصابت کرده و شاه سالم است اما توان لازم را ندارد و فردا سلام عام خواهد داشت. جسد شاه را می‌بایست بدون اینکه جماعت متوجه مرگ وی بشوند، از زاویه مقدسه خارج کنند. برای این کار، جسد شاه را با البسه رسمی، به همراه چند تن از وزرا و اؤلیای دولت، در کالسکه نشاندند و چنان برخورد کردند که گویی شاه زنده و سرحال است و اتفاقی رخ نداده. معیرالممالک در این خصوص ذکر کرده: «در کالسکه پدر ملیجک امین‌خاقان همچنان در پشت سر شاه را روی زانو نگاه داشت، اتابک  روبرویش قرار گرفت و مانند آنکه با وی سخن می‌گویند، گاه بلخندی می‌زد و زمانی سری می‌جنباند تا به شهر رسیدند و یکسر به قصر گلستانش بردند». در این بین، اتابک گاهی دست شاه مرده را بلند می‌ساخت تا چنین وانمود کند که شاه به رعایا ابراز تفقد و دوستی می‌نماید.چنین، شاه را به قصر بردند. پس از یک روز، شاه را تغسیل و کفن نمودند که البته نقل است که شخص شاه، کفن نداشت و کفن علیرضاخان عضدالملک را به تن شاه کردند. ظهیرالدوله نقل کرده است: «زخم شاه را درست دیدم همچون دست قضا مهر زده بود که اگر شخص می‌خواست قراول برود و در کمال دقت قلب را بزند، یقیناً آنطور نمی‌زد... دیدن زخم شاه که سرخ و خونی بود در آن بدن خیلی سفید بی‌عیب چشم را بی‌اندازه متالم می‌کرد».  پس از دو روز، همه مردم به راز بزرگ حرم پی بردند. جهانیان نیز از این رویداد باخبر شدند و در روزنامه‌های انگلستان و آمریکا این مسئله بازتاب پیدا کرد؛ هرچند در عثمانی، برای آنکه شلوغ نشود، خبر دادند که شاه ایران به بیماری فوت کرده است. مظنونین همیشگیضارب ناصرالدین‌شاه مشخص بود اما باورکردن آن‌که سید اسدآبادی و مرید بی‌بضاعت‌اش، آن سلطان پرابهت را به کام مرگ کشانده است، بسیار سخت بود. این باورناپذیری، چندین علت داشت که می‌توان به استنطاق ناقص و پرابهام قاتل و همچنین، درگیری‌های فراوان درون دربار اشاره کرد. اولین مظنون به دست‌داشتن در قتل سلطان، امین‌السلطان اتابک است و این مدعا، در کتاب خاطرات تاج‎‌السلطنه آمده است. دختر شاه، میرزا رضا را تحت تأثیر جلال‌الدین، که به وصف شاهدخت یک آنارشیست بود، می‌دانست اما اجرای عملیات ترور، با هم‌دستی امین‌السلطان و صنیع‌الدوله، یا همان اعتمادالسلطنه، صورت گرفته است. تاج‌السلطنه ذکر می‌کند: «در همین ایام... پس از چندی با ترک وطن با دستورالعمل از طرف سید به تهران آمد. کاغذی از سید مزبور به صنیع‌الدوله داشته است. صنیع‌الدوله...کاغذ سید را با این مرد به صدراعظم ارائه داده  او هم برای  خیال ثانیه خود، وسیله بهتر از این پیدا نمی‌کند و این مرد را اغوا می‌نماید که پدر من را بکشد». سپس او در ادامه، شرحی از مذاکرات میرزا رضا و اتابک ارائه می‌دهد که چند‌وچون حضور شاه در زاویه را به اطلاع ضارب رسانده است: «چند روز قبل از این قضیه، صدراعظم و صنیع‌الدوله به حضرت عبدالعظیم رفته، در سر قبر جیران [همسر مورد علاقه شاه] با همین میرزا رضا گفتگوی زیادی می‌کنند. پس از مراجعت، صنیع‌الدوله طاقت این خیانت عظیم را نیاورده سکته می‌کند و می‌میرد لیکن صدراعظم با کمال قوت قلب و وقار، منتظر نتیجه می‌شود». برای این مدعای خود، شاهدخت چند دلیل دیگر نیز اقامه می‌کند، من جمله اینکه اتابک، شاه را به زیارت‌کردن تحریک می‌کند و وی را ترقیب می‌سازد که زاویه را مانند همیشه، قرق‌ نکنند. اما انگیزه اصلی اتابک چه بود؟ تاج‌السلطنه شرح می‌دهد که شاه قصد داشته که اتابک را عزل و مجازات کند. در این خصوص، دو روایت مشابه موجود است؛ نخست آنکه اتابک این روایت را از زنان حرمسرا دریافته است و دوم آنکه شاه پیش از عزیمت به زیارت، به انیس‌الدوله بیان می‌کند که اتابک را پس از برگزاری جشن، معزول و مجازات می‌نماید. چنین، اتابک به قتل شاه مصم گشته بود. همچنین، روایتی که از اعدام میرزا رضا در تاریخ بیداری آمده است، بر قوت این فرضیه می‌افزاید؛ جایی که بیان شده اتابک آخرین نفری بوده که با قاتل دیدار داشته و میرزا پای چوبه دار، سخنانی به زبان رانده که به واسطه همهمه به گوش نمی‌رسیده و گویی، در حال پرده‌برداری از رازی بزرگ بوده است.اما این روایت، تنها یک سو ندارد. افرادی از مقربین شاه نیز در حمایت از اتابک، مطالبی قلمی کرده‌اند. ظهیرالدوله در کتاب «تاریخ بی‌دروغ» نه تنها از اتابک چهره‌ای ساعی و دلسوز ارائه می‌دهد و برخی مدعیات تاج‌السلطنه را رد می‌کند، بلکه در این قضیه، به نحوی نگاه‌ها را به سمت نایب‌السلطنه کامران‌میرزا برمی‌گرداند. در این کتاب، ذکر شده که برخلاف دیدگاه شاهدخت، شاه بسیار مصر به حضور در زاویه بوده است و اتابک تلاش داشته که وی را منصرف سازد یا حداقل خود در این سفر همراه شاه نباشد. همچنین، شاه خود دستور به عدم قرق حرم داده و بیان کرده است که «می‌خواهم مانند مردمان عادی زیارت کنم».علاوه بر ظهیرالدوله، احیاءالملک نیز روایتی مشابه بیان می‌کند که اتابک پس از اینکه شاه به حضور وی در حرم اصرار دارد، این مصرع از مولوی را زمزمه کرده است: «دشمن طاووس آمد پر اوی» اما ادامه آن را تقریر نکرد: «ای بسا شه را که کشته فر اوی». علاوه بر این، کاساکوفسکی، فرمانده قشون قزاق، از آخرین دیدار اتابک و میرزا نقل می‌کند که در آن دیدار، اتابک همچنان تلاش داشته که میرزا اعترافاتی دیگر در زمینه قتل داشته باشد و خود را از اعدام برهاند. چنین، بحث در خصوص مشارکت اتابک یا دیگران در این قتل، بسیار است و کدربودگی‌ها نیز فراوان.بدشانسی‌های تاریخیعلاوه بر این جدلیات، چندین «اگر» مهم و اسف‌ناک نیز در این واقعه مستتر است. شاه می‌توانست مانند سوء قصد پیشین، از این واقعه نیز جان سالم به در ببرد اگر کمی شانس با او یار بود. آنگونه که کاساکوفسکی نقل می‌کند، شاه یک بیماری مادرزاد داشته که وی را محکوم به مرگ کرده بود: «قلب شاه بسیار بزرگ بود، در دم جان سپرد، اگر به اندازه طبیعی بود گلوله به قلب اصابت نمی‌کرد».  مورد دیگر، آن است که نقل شده تپانچه میرزا رضا بسیار مستعمل بوده و اگر فاصله وی با شاه اندکی بیشتر بوده یا آنکه شاه لباسی ضخیم‌تر به تن می‌داشت، ممکن بود که از شدت جراحات کاسته شود و خاقان صاحب قران، به کام مرگ فرو نرود.اما یک اگر مهم دیگری نیز تاج‌السلطنه در خاطرات خویش ذکر می‌کند و آن‌هم اینکه شاه پس از جشن قرن، به دنبال انجام اصلاحاتی اساسی در راستای تفویض قدرت به مردم بوده است: «و حال هم با این نقشه که کشیده و این تهیه که برای رعایا نموده‌ام که: پس از قرن، به آن‌ها حق بدهم، مالیات را موقوف کنم، مجلس شورا را برای ایشان افتتاح کنم، از ولایات وکیل از طرف رعایا در آن منجلس بپذیرم؛ گمان نمی‌کنم صلاح رعیت در قتل من باشد». اما کسی نمی‌داند، که آیا به راستی شاه چنین گفته و علاوه بر آن، اگر کشته نمی‌شد، چنین می‌کرد؟</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2020 22:41:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صوم در ممالک محروسه</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%B5%D9%88%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%85%D8%A7%D9%84%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D8%B1%D9%88%D8%B3%D9%87-vmbfj9njm1br</link>
                <description>ماه رمضان و تغییر ناگهانی شیوه زندگی مسلمانان، از جمله خصیصه‌های جالب توجه برای اغیار و بیگانگان است؛ ماهی که مردم از خوردن و نوشیدن امتناع می‌ورزند و زندگی خود را از روز به شب منتقل می‌سازند. این مسئله از چشم سیاحان غربی که برای مدتی مهمان سفره ایرانیان شده‌اند، دور نمانده و اکثریت آنان، در مورد ویژگی‌های رمضانِ ایرانی، تفصیل‌هایی ارائه داده‌اند. این نوشتار به دنبال آن است که گزیده‌ای از این گزارش‌ها را ارائه دهد.چیستی ماه رمضانمسئله ماه رمضان و پایبندی ایرانیان به مجموعه باورها و مناسک این ماه، برای سیاحان غربی کاملاً هویدا و مبرهن است. چارلز ویلس در این باره ذکر کرده است: «در نزد مسلمانان روزه چنین معنی شده است که می‌باید از طلوع فجر الی غروب آفتاب هیچ چیز ننوشند، نخورند و صرف دخانیات نمایند». دوروتی دو وارزی نیز، چنین تعریفی ارائه می‌دهد: «در این ماه مردم فقط در فاصله غروب تا طلوع آفتاب می‌توانند بخورند و بنوشند و دود کنند». البته این سیاحان، با پدیده امساک از خوردن و نوشیدن چندان بیگانه نیستند و این اعمال ایرانیان، برای آنان تا حدودی آشناست؛ چنانکه ویلس در این باره می‌گوید: «روزه‌داری بر حسب اختلاف مذاهب به چندین نوع پاسداری می‌شود...اکثر مسیحیان مشرق‌زمین حرمت پرهیز را خیلی سخت ملاحظه می‌کنند» و چنین او بیان می‌کند که روزه‌داری تنها منحصر به مسلمانان نیست. لیدی شیل نیز، در خصوص روزه «لِنت» آیین کاتولیک و روزه مسلمانان، به شکلی مجمل می‌گوید: «من دقیقاً نمی‌توانم روزه مسلمانان در ماه رمضان را با روزه لنت کاتولیکها مقایسه و تعیین کنم که کدامیک از آنها مشکلتر است. ولی همینقدر می‌دانم که در روزه کاتولیکها نوشیدن مایعات مشکلی ندارد ولی در عوض نباید بیش از یک وعده غذای ساده در هر 24 ساعت صرف کند...».بنا به اقوال سیاحان، اکثریت ایرانیان پایبند به روزه‌داری هستند؛ در این بین، به نظر شیل، زنان تعصب بیشتری دارند: «تقریباً مردم و به خصوص طبقات پایین در چنین ماهی روزه می‌گیرند و باید گفت که این امر مخصوصاً در بین زنها کاملاً اجرا می‌شود و این طبقه بقدری در مورد روزه‌داشتن تعصب به خرج می‌دهند که حتی اگر شوهر یکی از آنان در امور مذهبی لاقید باشد، باز هم جرأت طفره‌رفتن از روزه را ندارد...». ویلس نیز به گروهی اشاره می‌کند که در حفظ روزه خود، متعصب‌تر هستند: «علمای اعلام و طلاب و سادات و عموماً پیرمردان بقدری روزه را پاسداری می‌نمایند که همیشه سعی دارند که غفلتاً آب دهانشان از گلوی آنها فرو نرود بخصوص وقتی که از یک مکان پر گرد و خاکی عبور می‌نمایند با یک پوشش و یک دستمالی صورت و دهان خود را به قسمی می‌پوشانند...». علاوه بر این، شیل می‌گوید که شرابخواران، در این ماه، به حرمت رمضان، از می‌گساری، خودداری می‌ورزند.خارج از قاعدهچنانکه ذکر شد، اکثریت ایرانیان، روزه‌گرفتن پایبند بودند اما گروهی نیز از این قاعده مستثناء بودند؛ بخشی مطابق شریعت و برخی نیز خلاف شریعت. پولاک در این‌باره می‌گوید که صوفیان زیر بار روزه و امساک از خوردن به شکل مقرر نمی‌رفتند: «بسیاری از متصوفه نیز به هیچ‌وجه زیر بار امساک مقرر نمی‌روند. هرگاه ناچار باشند برای حفظ ظاهر با دیگران در افطار شریک می‌شوند ولی باز در نهان در حین روز نیز دلی از عزا در‌می‌آورند». جالب، واکنش این قبیل افراد به یکدیگر است که پولاک ذکر می‌کند: «هرگاه دو تن از این گناهکاران که یکدیگر را خوب می‌شناسند با یکدیگر روبه‌رو شوند یکی خیلی جدی به مخاطب می‌گوید که سخت لاغر شده‌ای و طرفین یکدیگر را دلداری می‌دهند که زیادش رفته و کمش مانده است؛ هنگام غروب باز چنان می‌کنند که از گرسنگی نا ندارند و با ولع تمام به غذا خیره می‌شوند». ویلس نیز در این باره می‌گوید: «اشخاصی که با کمال جسارت قانون عمومی را برهم زده‌اند روزه را در خلوت می‌خورند... اشخاصی هستند که تلون مزاج دارند و دیگری آنهایی که پیرو دین باب هستند». همچنین، ویلس می‌گوید که ایرانیان در فرنگ، پایبندی کمتری به ماه رمضان دارند.دسته‌ای دیگر که گمانه‌زنی در خصوص آن‌ها عدم پایبندی به روزه در میان آثار سیاحان به چشم می‌خورد، حکام و بلندپایگان دولتی است؛ در این مورد ویلس می‌گوید: «اگرچه اعلی‌حضرت شاه و سایر حکام  ایالات ایران می‌توانند که از عادت عمومی اهالی ایران چشم پوشیده و روزه نگیرند ولی غالباً آن است که آنها هم مانند سایرین در کمال خوبی و امساک روزه می‌گیرند...». دروویل در این مورد می‌گوید: «با این حال عده زیادی مخصوصاً از زمره بزرگان به هیچ وجه تن به ریاضت‌های ماه رمضان نمی‌دهند... روزی یکی از منشیان وزارت که چند روزی در ماه رمضان در منزلش بسر می‌بردم دستور میوه داد و خودش پیش از من شروع به خوردن کرد، من از اینکار حیرت کردم. به پاسخ گفت: خاطرجمع باش، کفاره‌اش را می‌دهم».افطار و سحرِ قجریروزه‌داری متناسب با مدت‌زمان امتناع از خوردن و آشامیدن، امری سخت است که تنها با اراده ایمان ممکن می‌شود. متناسب با حجم این سختی، دو وعده غذایی این ماه، یعنی افطار و سحر، بسیار برای روزه‌داران، مهم و حیاتی است. سحر، در نیمه‌های شب رخ می‌دهد و برای تحمل گرسنگی و تشنگی طول روز، حیاتی است. ویلس در مورد سحر ذکر می‌کند :«در وقت سحر یک ساعت یا کمتر که به طلوع آفتاب مانده است در بالای منارهای ایران مؤذنها بالا رفته و به صدای بلند فریاد می‌زدند که قدت آب است و تریاک! مسلمانان از استماع این صدا با کمال عجله سحری صرف نموده و بعد از فراغت صرف از غذا مشغول صرف دخانیات می‌شوند. بعد قدری هم آب می‌نوشند و بسیاری از آنها در این وقت یک حب تریاکی می‌خورند و چون صدای تریاک آن‌ها را از نوشیدن و خوردن و صرف دخانیات اطلاع داد، آن وقت همگی به خواب می‌روند».در طول روز نیز، کارها عمدتاً به حالت نیمه‌تعطیل در می‌آید و بیشتر افراد، برای غلبه بر شدت روزه، به خواب می‌روند. لیدی شیل در این باره می‌گوید: «زنهای ایرانی خدمتکار من عادت داشتند... تمام مدت روز را بخوابند. البته این موضوع خیلی باعث ناراحتی من بود...در ضمن نمی‌توانستم آنها را از این کار سرزنش کنم... آنها معمولاً با حالت التماس به من می‌گفتند: خانم مرا بکش، ولی نمی‌توانم روزه نگیرم». دروویل نیز می‌گوید، در طول روز کمتر افراد در کوی و برزن حضور پیدا می‌کردند و بیشتر به خواب فرو می‌رفتند. اما پدیدارشدن غروب آفتاب، روزه‌داران برای افطار یا به خانه مراجعت نموده یا آنکه به سمت دکان‌های خوراک‌پزی رجوع می‌کردند. دو وارزی در این خصوص بیان کرده: «مردم باشنیدن صدای شلیک توپ باخبر می‌شوند که ساعت موعود فرا رسیده و می‌توانند اولین دور غذا را صرف کنند... اگر کسی در آن لحظه با خانه زیاد فاصله داشته باشد ، باید جلوی یک چایخانه بایستد تا چیزی بنوشد و یا دود کند». ویلس نیز در این باره می‌گوید: «قبل از غروب آفتاب روزه‌داران اطراف دکان کبابی و سایر مأکولات هجوم آورده آن‌ها را احاطه می‌نمایند و قلیان‌ها را تر و تازه نموده و مهیا می‌نمایند و وقتی که تمام کارها را به انجام رسانیدند آن وقت انتظار غروب آفتاب را می‌برند...».سختی‌های رمضانهمانطور که ذکر شد، رمضان سختی‌های خود را دارد که از چشم سیاحان دور نمانده است. اولین مسئله، در کار خانه است که دو وارزی بدان اشاره نموده است: «نوروز... با دردسری که ماه رمضان برای زن‌ها فراهم می‌کند قابل مقایسه نیست...رتق و فتق کارهای معمول به معضلی تبدیل می‌شود، چون نمی‌شود از مردی که تا شب روزه است، توقع داشت  کار روزانه‌اش را مثل همیشه انجام دهد».علاوه بر این، قرارگیری ماه رمضان در تابستان‌‎های سوزان، تشنگی و معضلات روزه را دوچندان می‌کند؛ دروویل در این خصوص ذکر می‌کند: «اگر ماه رمضان مصادف با فصل تابستان شود، روزه‌داران به شکنجه طاقت‌فرسا تن در می‌دهند... من خودم بارها ایرانیان روزه‌دار را به چشم دیده‌ام که با بی‌صبری تمام منتظر غروب آفتاب بوده‌اند تا حریصانه خود را به سوی آب برسانند و یاهندوانه‌ای را سربه‌نیست کنند».علاوه بر این موارد، به سبب فشار و ضعف روزه‌داری، کارها به سختی پیش می‌رود و عموماً کارکردن بسیار دشوار است و لاجرم، مخارج زندگی نیز افزایش پیدا می‌کند. ویلس در این خصوص بیان کرده است: «عملجات در ماه رمضان فقط از صبح الی ظهر به کارهای مختلف مشغول می‌شوند... تمام کارها عموماً گویا به عهده تعویق است چه در مغازه‌ها تقریباً تا نصف روز بسته است و ادارات دولتی هم روزها تعطیل است و عموم کارها از اول این ماه الی آخر گویا به کلی در عهده تعطیل است..». پولاک نیز در این مورد خاطرنشان کرده است: «در شهری که غالب سکنه آن از حاصل دسترنج خود زندگی می‌کنند و در نتیجه کارها و پیشه‌ها باید مسیر عادی خود را طی کنند، رمضان باعث اتلاف فراوان وقت و نیروی کار می‌شود... صرفه‌جویی در مخارج فقط جنبه ظاهری دارد و بر خلاف آنچه در بادی امر بنظر می‌آید، میزان هزینه زندگی بیشتر از مواقع عادی است...». </description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2020 22:50:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای آزادی، در هر زمان و مکانی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C-gekxunk3dq04</link>
                <description>هوارد باسکرویل، شهید دوران استبداد صغیرحکایت تلاش برای آزادی گویی مرز نمی‌شناسد و این درس را باسکرویل به جهانمیان آموخته است؛ استاد تاریخی که گویی متوجه کاستی روایات تاریخی شده بود و با خون خود صفحه تازه‌ای به تاریخ بشریت اضافه کرد: «برای آزادی بجنگ، حتی اگر سرزمین تو نباشد». «ما را ز سر بریده می‌ترسانی؟» در ادبیات سیاسی ایران بسیار کاربرد دارد و به مضمون ایستادگی استعمال می‌شود. اما کم پیش آمده که مصرعی پیشین آن یادآوری شود؛ مصرعی که شاعری ناشناس برای مانایی حماسه سیصد گل سرخ و یک گل «نصرانی» سروده است.هوارد کانکلین باسکرویل زاده 10 آوریل 1885 میلادی که در شهر نورث پلات ایالت نبراسکا دیده به جهان گشود. او در جوانی رهسپار دانشگاه پرینستون شد و در رشته الهیات فارغ‌التحصیل گشت.ماجرای عزیمت وی به ایران با دعوت دکتر ویلسون آغاز می‌شود. چندی است که موسسات خیریه و مذهبی آمریکایی در ایران چند مدرسه و بیمارستان تاسیس کرده‌اند و از باسکرویل جوان دعوت می‌شود که برای تدریس در مدرسه مموریال(پروین کنونی) به تبریز برود.باسکرویل ابتدا به تدریس تاریخ عمومی پرداخت و اندکی بعد با پیشنهاد دانش‌آموزان، به آموزش حقوق بین‌الملل پرداخت. کمتر از یکسال از حضور باسکرویل در تبریز می‌گذشت که ایران در دامگه حادثه قرار گرفت. محمد علی شاه عناد خویش با مشروطه را هویدا ساخت و کلنل لیاخوف روس، قلب نوباوه دموکراسی ایرانی را به توپ بست.اعتراض‌ها نسبت به اقدام شاه و همچنین حمایت از مشروطه در اکثر شهرهای ایران شدت یافت اما حال و هوای تبریز با شهرهای دیگر دگرگون بود. تبریز در حقیقت گلوگاه اتصال فرهنگی ایران با غرب محسوب می‌شد و از سویی به سبب سنت حضور ولایت عهد در تبریز، اهمیت سیاسی دوچندانی در سپهر سیاسی وقت ایران داشته است.بدین سبب خشم «سایه خدا» بیش از هر شهری گریبان‌گیر تبریز شد و برای سرکوب مجاهدان تبریزی، لشکری مجهز به توپ و مسلسل از مراغه، قراجه داغ، قزوین و همدان به تبریز گسیل ساخت. چهار ماه تبریز را محاصره کردند. پایداری تبریزیان با وجود تلفات بسیار اما همچنان ادامه داشت. اندکی پس از آغاز لشکرکشی شاه به تبریز، سکنسول‌های دُوَل خارجی از شاه خواهان کنار گذاشتن سهمیه آرد جهت حفظ جان شهروندان خارجی ساکن تبریز شدند اما شاه در مقام مخالفت برخاست و دستور داد که تمامی اتباع خارجی بایستی از تبریز خارج شوند اما شهروندان خارجی چنین نکردند. وانگهی آنان بنا به دستور دولت‌های مطبوعشان، از دخالت در قضایای ایران منع شدند.حال و هوای شهر بر باسکرویل جوان اثر گذاشته بود و وی را دچار تحولات درونی ساخته بود. صادق صادق‌زاده شفق، از شاگردان باسکرویل که نقش مترجمی او را بر عهده داشت بیان می‌کند: «او همواره تکرار می‌کرد که نمی‌تواند آرام بنشیند و از پنجره کلاس مردم گرسنه شهر را تماشا کند که برای حقوق خود می‌جنگند».اما با ترور سید حسن شریف‌زاده- دوست هوارد- او نیز تصمیم می‌گیرد که به جرگه مجاهدان بپیوندد. وی به سبب آموزش‌های نظامی که در آمریکا دیده بود، جمعی قریب به 150 نفر از شاگردان خویش را گرد آورد؛ شاگردانی که قریب به اتفاق از توانگران و دارایان تبریز بودند. باسکرویل گروه خویش را «فوج نجات» نامید. به سبب آنکه مدرسه مموریال فضای مناسب برای مشق نظام نداشت و هم آنکه دکتر ویلسون مطابق فرمان سرکنسول از فعالیت باسکرویل رضایت نداشت، او محل مشق را حیاط مسجد ارگ تعیین نمود.به هر روی سرکنسول از فعالیت‌های باسکرویل در تبریز با خبر شد. در آن زمان تقریبا 350 نفر به عضویت گروه فوج در آمده بودند. در روزی که هم نمایندگان مجلس و هم سردار و سالار ملی در حیاط مسجد مشغول نظاره تمرین گروه فوج بودند، سرکنسول به مسجد ارگ آمد. او قاطعانه به باسکرویل اعلام کرد که به سبب تمرد از قوانین آمریکا مجازات خواهد شد. اما باسکرویل قویا از اقدام خود دفاع کرد. روایتی است که او با پس دادن پاسپورت خویش به همسر سرکنسول، گفت: «تنها فرق من با این مردم زادگاهم است و این فرق بزرگی نیست».در این میان، فرماندهان و نمایندگان هر کدام تلاشی برای منصرف ساختن باسکرویل انجام دادند اما افاقه نکرد. مدتی گذشت وباسکرویل به آموزش نظامی پرداخت اما هر چه زمان می‌گذشت از اعتماد ستارخان به گروه فوج کاسته می‌شد. بیش از همه به واسطه خامی باسکرویل جوان در جنگ و فنون نظامی سبب ریزش اعتبار فوج شد و افرادی که پیرامون او به مشق نظام می‌پرداختند به 150 نفر ریزش پیدا کرد.پیش از آغاز نبرد عام غازان در قره آغاج، او به اعضای کروه دستور داد که در شهربانی گرد آیند. پیش از آن عده‌ای برای دریافت توپه به سوی ستارخان روانه ساخت اما سردار ملی دست رد به خواهش آنان زد و بیان کرد: «میروید آمریکایی را بکشتن می‌دهید و توپ را را بدشمن گزارده میگریزید». چنین بود که ستارخان چندان با فوج تبریز همراهی نکرد وانگهی این عدم همراهی خللی در انگیزه اعضای گروه وارد نساخت.علوی‌زاده از مجاهدان گروه فوج بیان می‌کند که در ساعا ابتدایی نیمه‌شب تنها یازده نفر به محل موعود آمدند: «... دیگران یا خودشان ترسیده یا پس گزاردند. یا مادران و پدرانشان چون از آن آهنگ باسکرویل آگاهی میداشتند جلو پسران خود را گرفتند». اما اندکی بعد گروه‌های دیگر به باسکرویل پیوستند. علوی‌زاده روایت می‌کند که گروه منتظر آمدن سردار بوده‌اند و قرار هجوم به یک ساعت پیش از دمیدن صبح بوده است. اما چون سردار دیر به اردوگاه آمد، آنان پس از روشنایی صبح عازم قره آغاج شدند. در آغاز نبرد با قزاقان، باسکرویل پیش از همه گام بر می‌داشت و با آغاز آتش دشمن، وی مجروح شد: « حاجی آقا من تیر خوردم». و این آخرین کلام باسکرویل به شفق بود و پس از آن جان داد.باسکرویل به نوعی با بی‌تجربگی خویش، گروهی را به کشتن داد اما مرگ او سبب شد که دولت‌های بیگانه دیگر به بهانه در خطر بودن جان اتباعشان در تبریز، دستور به اتمام محاصره بدهند. طی مذاکرات سفرای روس و انگلیس به مدت شش روز آتش‌بس اعلام شد تا آذوقه برای مردم ارسال گردد.مردم تبریز اما برای باسکرویل پس از کشته شدن وی در راه آزادی و مشروطیت سنگ تمام گذاشتند.  کنسول وقت بریتانیا در تبریز خبر از برگزاری یک تشییع جنازه تاثیرگذار و پر از ماتم آن هم در اوج گرسنگی و جنگ خبر می‌دهد: «که در چنین بستر داغی از تعصب دینی اسلامی در تبریز کاملا بی‌سابقه بود». در مزار او، سید حسن تقی‌زاده در رسای مرگ او چنین گفت: «آمریکای جوان، باسکرویل جوان را فدای مشروطه جوان ایران کرد».انجمن تبریز به دنبال آن بود که مالیه‌ای برای مادرش فراهم آورد و به آمریکا ارسال کنند اما با مخالفت دکتر وانیمان آمریکایی روبه‌رو شد. او پیشنهاد داد که تفنگ باسکرویل را با حک کردن نامش و به انضمام پرچم ایران و تصویری از گروه فوج تبریز برایشان بفرستند. پنج روز بعد، ستار خان تلگرافی را برای والدیند باسکرویل بدین شرح ارسال کرد:  «ایران در غم از دست رفتن پسر عزیزتان در راه آزادی سوگوار است و ما قسم می‌خوریم که ایرانِ آینده همواره از او چون لافایت، در تاریخ به بزرگی یاد خواهد کرد و به مزار شریف او احترام خواهد گذاشت».فرش منقش به عکس باسکرویلاما جریان تقدیر از باسکرویل تنها محدود به شرح‌های مذکور نیست. پس از پیروزی مشروطه‌خواهان، زنان تبریزی فرشی منقش به عکس باسکرویل بافتند و برای والدین او ارسال کردند اما به واسطه جنگ جهانی اول هیچ‌گاه به دست او نرسید. در مدرسه مموریال نیز تالاری به نام او نامگذاری شد. عارف قزوینی نیز در رسای مرگ او چنین سروده است: ای محترم مدافع حریت عبادوی قائد شجاع و هوادار عدل و دادکرد پی سعادت ایران فدای جانپاینده باد نام تو، روحت همیشه شادو این قطعه بر روی سنگ قبر او در گورستان آمریکایی‌های تبریز ثبت شد. همچنان توسط عده‌ای ناشناس قبر او توسط گل تزیین می‌شود. در دوران معاصر نیز، مجسمه نیم‌تنه‌ای از او در سال 1383 ساخته شد و توسط سید محمد خاتمی در خانه مشروطه تبریز پرده‌برداری شد. با وجود برخی از انتقادها، مردم تبریز از این اقدام استقبال کردند. در زیر این نیم‌تنه حک شده: «هوارد سی. باسکرویل. او یک وطن‌پرست، یک تاریخ‌ساز بود».در نهایت از باسکرویل در اذهان این ترجیع‌بند باقی مانده است: سیصد گل سرخ، یک گل نصرانیما را ز سر بریده می‌ترسانی؟ما گر ز سر بریده می‌ترسیدیمدر محفل عشاق نمی‌رقصیدیمبرای مطالب بیشتر می‌توانید به کانال تلگرامی قجرتایمز مراجعه کنید:https://t.me/qajar_times</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sun, 19 Apr 2020 15:47:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساواک با شورت ورزشی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-eluaxtd7zpcb</link>
                <description>همایون بهزادی ناصر حجازی در روزهای منتهی به انقلاب، در مظان اتهام همکاری با ساواک بودند.تاریخ معاصر ایران، مشحون از کدربودگی‌ها و ابهامات است و این موارد، خاصه در مورد سلسله پهلوی، به واسطه نزدیکی به زمان حال ما، فزون‌تر است یا حداقل بیشتر به چشم می‌آید. یکی از این نقاط مبهم و در میدان منازعه، سرویس جاسوسی و امنیت رژیم پهلوی، ساواک است و این‌بار، مسئله دخالت آن در فوتبال و استخدام پاره‌ای از بازیکنان، مطرح شده است. این نوشتار، به دنبال آن است که به طور مجمل، نسبت میان فوتبال و ساواک را مورد کنکاش قرار دهد.نبش قبربهانه بازخوانی اتهامات و نسبت‌ پیشکسوتان فوتبال با ساواک یا دسته‌جات سیاسی سابق، برنامه نوروز فوتبالی شبکه ورزش بود که در محتواهای تولیدی خویش، در مورد تاریخچه دو باشگاه استقلال و پرسپولیس، به عمد یا سهو، نقش تیمسار خسروانی، مؤسس باشگاه تاج در تاریخ این باشگاه را کمرنگ جلوه‌ داده و از قضا، به ویژه تلاش‌های او در راستای ضربه‌زدن به رقیب، از طریق مناسبات قدرت را برجسته ساخته بود. این مسئله، اعتراض بازیکنان سابق و هواداران استقلال را برانگیخت. در این بین، حسن روشن، در صحبت‌هایی به این مسئله پرداخت که پاره‌ای از بازیکنان پرسپولیس، در استخدام اداره ساواک بوده‌اند: «چند نفر از بازیکنان پرسپولیس هم کارمند ساواک بوده‌اند! بله؛ کارمند ساواک بودند. البته شکنجه‌گر نبودند بلکه کارمند بودند». در ادامه سخنان روشن، دیگر پیشکسوت استقلال، علی جباری، سخنان روشن را تأیید و بیان کرد :« تعدادی از بازیکنان پرسپولیس کارمند ساواک بودند و دقیقاً این مسئله را می‌دانیم. برخی از این افراد به رحمت خدا رفته‌اند... اگر لازم باشد، اسم بازیکنان ساواکی پرسپولیس را فاش می‌کنم و به مردم می‌گویم آن‌ها چه کسانی بودند». سپس نوبت به پسر همایون بهزادی، علی بهزادی رسید که در این بین، از پدر در برابر سخنان روشن و جباری دفاع کند. بهزادی، پس از انقلاب، همواره سایه اتهام ساواکی‌بودن بر سر وی سنگینی می‌کرد و فرزندش، تصریح کرد: «پدر من یک کارمند ساده اداره هشتم جاسوسی بود که در سن 17 سالگی او را استخدام کردند... من هم می‌توانم با سند و مدرک ثابت کنم 5، 6 نفر از بازیکنان استقلال هم توده‌ای و هم چریک فدایی بودند و اسامی آنان را اعلام کنم».در این بین، هادی غفاری در مصاحبه‌ای با خبرآنلاین، نقبی به این کل‌کل‌های فوتبالی می‌زند و پرونده قدیمی «شکنجه‌گر فوتبالیست» را دوباره مفتوح می‌سازد: «ساواکی‌های فوتبالیست بزرگ که متأسفانه بعد از انقلاب، به آنان بها داده شد.ساواکی بودند، می‌دانم؛ کارمند ساواک بودند، در شکنجه‌گاه حضور داشتند و فوتبالیست هم بودند... مُرد رفت».اما ماجرا از چه قرار است؟ تا چه حد می‌توان از دخالت ساواک در ورزش و فوتبال سخن گفت و آبشخور این قبیل اتهامات چیست؟پا در کفش ورزشدرآمیختگی ورزش و سیاست، پدیده‌ای است که پیش از تولد ساواک در دهه 30 رخ داده بود. با تشکیل حزب توده و اقبال مردمی به آن، یکی از حوزه‌هایی که به اشغال حزب درآمد، عرصه ورزش و به طور خاص، فوتبال بود. چهره‌هایی شناس برای عامه مردم و مستغرق در سنت مردم‌داری پهلوانی و همچنین برخاستگی از قشر کم‌برخوردار جامعه، می‌توانست عایده‌های گوناگونی برای حزب داشته باشد. از جمله سمپات‌های حزب در ورزش، می‌توان به امیر حمیدی، عطاالله بهمنش و حسین فکری نام برد. نفوذ حزب در فوتبال نیز قابل توجه بود؛ برای نمونه، ناصر فخرآرایی، بازیکن تیم راه‌آهن، عامل ترور محمدرضاشاه در سال 1325 بود. اما پس از کودتای 28 مرداد و سپس تأسیس ساواک، تلاش‌ها برای ایجاد جو پلیسی و خفقان در حوزه‌های مختلف جامعه آغاز شد. این مسئله، در خصوص عالم ورزش، با توجه به حجم طرفداران آن، متفاوت و سخت‌تر از سایر حوزه‌ها بود. در دهه 30 و 40، محبوبیت ورزشکاران سیاسی نظیر غلامرضا تختیکه از طرفداران جبهه ملی و نزدیک به روشنفکران مبارز وقت، برای ساواک بسیار دشوار می‌نمود. چنین محبوبیتی عام و فراگیر و چالش‌های ناشی از آن، ساواک را به فکر اعمال محدودیت‌های شدید در راستای کاهش محبوبیت و یا حتی، بنا به احتمالات، قتل تختی انداخت. اتفاقی که از قضا در هتل آتلانتیک، هتل تحت اداره ساواک رخ داد و پیش از این، اقدامات ساواک در مورد عدم ورود به ورزشگاه‌ها و عدم شرکت در مسابقات، می‌تواند به قوت این فرضیه، کمک کند.اما تختی تنها نمونه این مسائل نبود؛ در اواخر دهه 40 و با حادث‌شدن واقعه سیاهکل، موج جدیدی از چپ‌گرایی و منش چریکی در میان جوانان شکل گرفت. پرویز قلیچ‌خانی، مهاجم سرشناس تیم پرسپولیس و تیم ملی، در بهمن سال 50، به دلیل فعالیت سیاسی و مطالعه کتب ممنوعه مارکسیستی دستگیر و بعدها با اعترافی تلویزیونی، اعلام پشیمانی کرد. چنین، حوزه ورزش، به عنوان یکی از ملتهب‌ترین حوزه‌های اجتماعی، نیاز به دقت بیشتر از سوی ساواک داشت و تجربه تختی نشان داد که بایستی از محبوبیت بیش از حد چهره‌های ورزشی و سیاسی جلوگیری کرد. این مسئله، می‌تواند سبب نفوذ ساواک در ورزش، مانند سایر اصناف، باشد.تا به امروز، تنها در خصوص یک نفر، مسئله استخدام در ساواک مشخص شده است و آن هم، مرحوم همایون بهزادی است. گرچه تکذیب و تأیید بسیار در این زمینه وجود دارد اما، گفته‌های خود بهزادی و فرزندش، مسئله همکاری با ساواک را روشن می‌سازد، اما کم و کیف آن، مبهم است. مرحوم بهزادی در آخرین مصاحبه خود، مسئله همکاری با ساواک را ریشه در تصمیم دولت برای اعطای حقوق به بازیکنان تیم ملی معرفی می‌کند؛ اما فرزندش، آنطور که پیشتر در متن آمده بود، استخدام پدر را از 17 سالگی و در اداره هشتم جاسوسی خوانده بود. روایتی دیگر از علت استخدام در دست است که گویی ابهام را کنار می‌زند. محمدرضا تهرانی در گفت‌وگویی با تسنیم، علت این استخدام را چنین بیان می‌کند: «... رژیم به این فکر افتاد... دیگر تختی دوم به وجود نیاید. بررسی کردند و دیدند که در بین ورزشکاران همایون بهزادی معروف است... رژیم گفت که باید بیاییم و او را در خودمان بیاوریم... آن‌طور که خودش می‌گفت ماه به ماه می‌رفت ساواک دفتر را امضا می‌کرد و حقوق را می‌گرفت».این مسئله همکاری با ساواک و استفاده از اطلاعات آن، در جایی نمود پیدا می‌کند. در سال 54، بهزادی بعد از ترک‌ راجرز، مربی پرسپولیس می‌شود و در اردیبهشت آن سال، در دیدار با تاج، بازی را واگذار می‌کند و در انتهای بازی، بیان می‌کند که چند بازیکن استقلال، مواد مخدر استعمال کرده و مدارک آن در  کلانتری یوسف‌آباد، موجود است. بنابراین، او خواستار تست‌گیری از بازیکنان تاج می‌شود که با دخالت آتابای، رئیس فدراسیون و عبده، مالک پرسپولیس، قضیه منتفی می‌شود. ماجرای جالب در این بین، دسترسی بهزادی به چنین اطلاعات و مدارکی است که به تقویت فرضیه همکاری وی با ساواک می‌انجامد.چه کسی ساواکی بود؟اما می‌توان ریشه این منازعات را به ماه‌های اولیه پیش و پس از انقلاب رساند. در دی‌ماه 57 و هنگامی که صدای شکسته‌شدن استخوان‌های رژیم به گوش می‌رسید، اتهام ساواکی‌بودن بر گرده همه بود و بایستی همگان می‌کوشیدند و تبرایی خویش از این اتهام را اثبات می‌کردند. از جمله این افراد، ورزشکاران و خاصه فوتبالیست‌ها بودند. دیدگاه چپ حاکم بر آن زمان، فوتبال را افیون توده‌ها می‌دانست و نمود آن در مطبوعات، بارز است. آیندگان مطلبی با این تیتر منتشر کرده بود: «ملتی را با شعار شش‌تایی‌ها، سه‌تایی‌ها، لنگی‌ها سرگرم می‌کردند و قهرمانان به صورت عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی، به بازی گرفته می‌شدند». همچنین، در مقاله «نصیری رئیس سابق ساواک، ساواکی نبود» نوشت: «نام جماعتی از ورزشکاران و عمله مطرب آمده... برادران و خواهران مبارز را شکنجه می‌دادند، نه برای پول، و ویسکی... بلکه این کار برایشان نوعی سرگرمی و تفریح بود». اما رفته‌رفته، موج اثبات عدم وابستگی به راه افتاد. ناصر حجازی و حبیب روشن‌زاده در بیانیه‌ای، ارتباط خود با ساواک را نفی کردند. خبرنامه جبهه ملی در 18 دی نوشت: «بی‌گمان ناصر حجازی دروازه‌بان تیم ملی ایران با آن چهره صمیمی را این تهمت‌ها سخت گران آمده  و او را رنجه داشته است». علی پروین نیز با امان‌نامه آیت‌الله طالقانی که در آن «چنین اتهامی را شایسته» وی نمی‌دانسته، رفع اتهام شد.در همین اثنا، آیندگان نوشت :«زمزمه در شهر بسیار بود که بسیاری پاطلایی‌ها و سرطلایی‌ها در جیب خود کارت ویژه داشتند و با اداره‌های خفیه در تماس بودند». منظور از سرطلایی، بهزادی بود. وی پس از انقلاب، با شناسایی ابراهیم بادپا، بوکسور تیم ملی، دستگیر می‌شود اما بدون اثبات اتهام شکنجه‌گری، پس از پنج ماه، آزاد می‌گردد. هم‌چنین، پدر حسن روشن، در اوایل دی در مصاحبه‌ای، اعلام کرد که فرزندش «ساواکی» نیست. روشن حتی پس از انقلاب نیز درگیر این اتهام بود و با معرفی خود به کمیته سعد‌آباد، بیان کرد: «حاضرم در هر دادگاهی حاضر شوم تا اگر کوچک‌ترین مدرکی درباره همکاری من با ساواک باشد، پای جوخه اعدام به سزای اعمالم برسم». اندکی بعد، آیندگان نوشت: «قهرمانان جرئت خارج‌شدن از خانه را ندارند، وحشت در خانه‌شان بیداد می‌کند. به‌لجن‌کشیدن قهرمانان ملی، مذبوحانه‌ترین تلاش نوکران استعمار است».جان کلام آنکه می‌توان از دخالت و یا همکاری مابین ورزشکاران و ساواک در گذشته سخن گفت و شاید مدارک متقنی در این زمینه وجود داشته باشد اما رویکرد فعلی که همچون گذشته، به دنبال اتهام‌زنی و فرافکنی است، کمکی به تاریخ و روایتی صاف از گذشته نمی‌کند.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Wed, 15 Apr 2020 22:46:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز قجری در آیینه فرنگی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%82%D8%AC%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%DB%8C%D9%86%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C-w1yoxzm8yahn</link>
                <description>اهمیت نوروز در جامعه ایرانی، بر کسی پوشیده نیست و سخن‌گفتن از آن، تکرار مکررات و بدیهی‌گویی است. این مسئله چنان در جامعه ایرانی پررنگ است که بیگانگانی که فرصت انس و الفت با این جامعه را پیدا کرده‌اند نیز تحت تأثیر خویش قرار داده است و در آثار و سفرنامه‌های خود، بخشی را به این جشن مهم ملی، اختصاص داده‌اند. این نوشتار بر آن است که برخی از وجوه این گزارش‌ها و مکتوبات در مورد نوروز را به اختصار بیان کند.ماهیت نوروزاکثر سیاحان، پی به ماهیت باستانی و ملی نوروز برده‌اند و بر حسب جامعه مذهبی عهد قجر، این مسئله موجبات تعجب آنان را برانگیخته است. آنان بیان کرده‌اند که نوروز به جمشید، پادشاه اسطوره‌ای ایرانیان باز می‌گردد و تلاش‌هایی نیز در جهت زدودن نوروز از تار و پود فرهنگ ایرانی صورت گرفته اما آنگونه که یاکوب ادوارد پولاک و کارلا سرنا بیان می‌کنند، نوروز را مقارن با واقعه غدیر و انتخاب حضرت علی(ع) به جانشینی پیامبر گرفتند و چنین میان جشنی ملی با مذهب شیعه، پیوند برقرار شده است. در این‌خصوص، اوژن اوبن نظر دیگری دارد و می‌گوید، میان ایرانیان، این اعتقاد وجود دارد که نوروز مقارن با خلقت حضرت آدم است.غربیان، انتخاب اعتدال بهاری به عنوان آغاز سال از سوی ایرانیان را هوشمندانه توصیف می‌کنند؛ چرا که به عکس سال میلادی که در کوران زمستان و سرما، نو می‌شود، سال شمسی با آغاز بهار که خود فصل شادی و سرور است. از آن‌جا که نوروز مقارن با اعتدال بهاری است، ایرانیان معتقد بودند که با ورود خورشید به نیم‌کره شمالی، زلزله‌ای رخ خواهد داد و چنین، سفره خویش را با این اعتقاد می‌آراییدند. لیدی شیل در این‌باره می‌گوید: «... در وسط خوراکیها نیز ظرفی پر از آب می‌گذارند و تصور می‌کنند که درست در لحظه عبور خورشید از خط استوا، بر اثر لرزه‌ای که در کره زمین حادث می‌شود آب داخل این ظرف به تکان در می‌آید».در سفره نوروز، مانند زمانه کنونی ما، نقش اول را هفت‌سین باستانی بازی می‌کند. اوژن اوبن ذکر می‌کند که هفت‎‌سین قجری چنین است: سیب، سرکه، سبزی، سنجد، سنگک و ماهی. ماهی از آن‌جهت در سفره هفت‌سین حضور دارد که به نام عربی آن، سمک، خوانده شده و چنین، در زمره سین‌دارها به حساب می‌آید. پیش از نوروز نیز، مردها به حمام رفته و پاها، دست و ریش را حنا می‌گذارند، شب پیش از نوروز نیز رشته‌پلو یا آش رشته می‌خوردند و معتقد بودند که با خوردن این خوراک، در سال نو، کارشان رونق خواهد گرفت.مراسم سلامسلام از جمله مراسم‌های ویژه عید نوروز در دوره قاجاری بوده که به دو شکل عام و خاص برگزار می‌گشت. سلام خاص، مخصوص درباریان و وزرا و هیئت‌های دیپلماتیک و بزرگان و اشراف بوده که در روز عید برگزار می‌شده است. صبح اول فروردین، پیک‌هایی روانه خانه افراد مدعو به سلام خاص می‌شده و آنان را با آوردن سینی از کله‌قند و نبات و شیرینی، به دیوانخانه کاخ گلستان دعوت می‌کرده است. مراسم، ظهر عید برگزار می‌شده و در آن، شاه با لباسی مخصوص و جواهرات حاضر می‌شده است.در سلام خاص، پادشاه فرارسیدن نوروز را تبریک می‌گوید و هنگام نطق ظل‌الله، همه به حالت تعظیم‌اند. سپس، وزرا و صدر اعظم و هیئت‌های دیپلماتیک، عید را به شاه تبریک می‌گویند. سپس شاه خلعت‌ها و پیش‌کش‌های افراد را دریافت کرده و هدایای شاه نیز، من جمله سکه‌های تازه‌ضرب خاصه نوروز را میان مهمانان توزیع کنند که گاهی در میان آن‌ها، سکه زر و سیم نیز بوده است. دریافتی‌های شاه بسیار بوده، گزارش از آن است مه در یک سال، قریب به 20 میلیون فرانک، پیش‌کشی دریافت کرده که البته در ازای آن، امتیازها و مناصبی نیز از سوی شاه، اهدا می‌شده است.سپس، بعد از آن، دیدارها با شاه شروع می‌شود؛ دیدارهای که می‌تواند به عینه تکلیف یک سال را روشن کند. در عصر قاجاری، از آن جهت که عقیده بر آن بوده که شاه، سایه خدا روی زمین است، در نتیجه افراد عادی نمی‌توانستند در حضور شاه بنشینند اما این مسئله چندان برای هیئت‌های دیپلماتیک فرنگی، جاافتاده نبوده و دربار نیز چندان انتظار آن را نداشته است که آنان، به این عقیده پای‌بند باشند. در نتیجه، هنگام دیدار شاه با هیئت‌ها، پولاک گزارش می‌کند که هیچ جنبنده‌ای پشت اتاق شاه نمی‌ایستاد تا نکند این صحنه را ببینند و مقام ظل‌الله در مظان تردید قرار بگیرد.دیدارهای دیگر شاه با وزرا و بزرگان و حکام ولایات بوده و از آن جهت که عمده عزل‌ و نصب‌ها در اول سال صورت می‌گرفته، پیش از آغاز سال نو، پیک‌هایی از جانبولایات به سمت شاه گسیل می‌شدند تا بتوانند منصب فعلی را حفظ کرده و یا آنکه به مرتبه والاتری دست پیدا کنند. پس از سلام خاص، بهترین فرصت جهت تکمیل رایزنی‌ها وجود داشته، چرا که شاه عمدتاً به واسطه سال نو، روحیه‌ای خوش داشته است. در این دیدارها، دریافت خلعت از سوی شاه، به معنای تداوم در سمت یا ارتقاست و عدم دریافت، به معنای عزل قریب‌الوقوع.سلام عام اما فردای عید برگزار می‌شده است و از همه آحاد مردم، دعوت به دیدار می‌شده است. در این مراسم، شاه با تجملات و بیشتری حاضر می‌شده است، با قلیان و قهوه و چاه پذیرایی می‌شده و برای مردم سخنرانی می‌کرده است. سپس، از صدر اعظم درباره اوضاع مملکت در سال آینده می‌پرسیده که مدام با پاسخ‌هایی مثبت، روبه‌رو می‌شده است. سپس امام جمعه تهران، خطبه می‌خوانده و شاعر دربار نیز، قصیده‎‌ای بلند در مدح شاه می‌خوانده است. سلام عام، در ولایات دیگر نیز برگزار می‌شده است، به این صورت که تمثالی از شاه و ائمه و نبی اکرم در صدر مجلس قرار می‌گرفته و باقی امور نیز اجرا می‌شده است. سنت‌های نوروزیاز جمله حکمت‌های نوروز، که همه نسبت به آن التفات داریم، نوشدن زمین و زمان است و ایرانیان، خود را از این قاعده مستثنا نمی‌دانند. پولاک ذکر می‌کند که خرید شیرینی برای عید نوروز از اهمیتی بسیار برخوردار است و سه ماه پیش از نوروز، کارگاه‌های شیرینی‌پزی یزد و اصفهان به کار مشغول‌اند و به نقاط مختلف کشور، شیرینی گسیل می‌دارند. همه خانواده‌های ایرانی، مبادرت به خرید شیرینی می‌کنند و هرکس به وسع خویش، در کمیت و کیفیت شیرینی مختار است. مسئله دیگر، میوه است و ایرانیان، آنگونه که پولاک ذکر می‌کند، به شکلی عجیب در حفظ میوه‌های فصول دیگر برای نوروز مهارت دارند و خربزه اصفهان، انار ساوه، گلابی نظنز و سیب دماوند، برای نوروز موجود بوده است. بعد دیگر خرید، خرید لباس و جامه است که در این زمان، پارچه‌فروشان خیاطان، بسیار مشغول‌اند. پولاک ذکر می‌کند که در عهد ناصری، شلوار پف‌کرده ابریشمین، پوشاکی بسیار دل‌فریب برای جماعد نسوان بوده است و البته، جیب مردان عهد قجر، چندان کفاف خرید آن را نمی‌داده است. پولاک در ادامه بیان می‌کند که این قبیل خریدها، بسیاری را مقروض می‌سازد: «... رعضی از رؤسای خانواده‌های پرجمعیت باید همه امکانات خود را تجهیز کنند و حتی وام‌دار هم بشوند تا این احتیاجات غیر قابل اجتناب خانواده خود را تأمین کنند».از دیگر سنت‌های نوروزی عهد قجر می‌توان به دیدوبازدید اشاره کرد؛ چنانکه اوژن اوبن می‌گوید، مردم عموماً با جملات «صدسال به این‌سال‌ها» و «طول عمر امام زمان» با یکدیگر احوال‌پرسی می‌کردند. این سنت، برای فرنگیان چندان دل‌پذیر نبوده و چنان‌‌که لیدی شیل می‌گوید: «... در عرض این دوره ما هم بایستی به ملاقات تمام آشنایان وزیر مختار که مقامی والا دارند، برویم و تمام روز را در اینگونه دیدارها تلف کنیم، که البته در هر یک از آنها سیلی از چای و قهوه بسوی مهمان‌ها سرازیر می‌شد. بعد نوبت به بازدید‌ها می‌رسید که عیناً همان تشریفات خسته‌کننده و آزاردهنده را بایستی تکرار کرد».از دیگر رسوم نوروز قجری، عیدی‌گرفتن و عیدی‌دادن است. این رسم از آنجا که خریدهای نوروز بر گرده خانواده‌ها فشار می‌آورد، راهی است که کم‌بضاعت‌ها از اشراف و بزرگان، مبالغی دریافت کنند و هم آن‌که در عقیده بسیاری، این عیدی‌ها شگون دارد و برای بهبود اوضاع در سال جدید، لازم است. اما این سنت نیز، چندان برای اروپاییان، نیکو نیست؛ دوروتی دو وارزی بیان می‌کند: «مردم طبقه پایین برای دریافت عیدی جنجال به پا می‌کنند؛ مستخدم‌ها برای این ماه دستمزد دو برابر مطالبه می‌کنند.برخی هدایای کوچکی از قبیل شیرینی‌های بدمزه چندرنگ یا گلدان‌های شیشه‌ای ارزان‌قیمت می‌دهند... و در مقابل توقع دارند که پول عیدی بگیرند».از دیگر عیدی‌بگیران نوروز قجری، دراویش هستند. هر ساله، پیش از نوروز، دراویش تمام کشور به تهران آمده و به دیدار نقیب‌الممالک می‌روند و وی به آنان می‌گوید کنار خانه کدام بزرگ‌زاده‌ای اطراق کنند تا عیدی بگیرند. ایرانیان نیز با آنان رفتار مناسبی داشتند و به آنان پلو و چلو می‌دادند و پس از یک هفته، مبلغی به درویش می‌دادند. این مسئله برای سفرا و بیگانگان قابل تحمل نبوده و برای رفع مزاحمت دراویش، گاهی به اموری نه‌چندان مناسب متوسل می‌شدند، چنان‌که دکتر ویلز و لیدی شیل می‌گویند که برای دفع مزاحمت دراویش از آب و ذغال منقل استفاده کردند تا درویش، از مقابل سفارت انگلستان، برخیزد و جایی دیگر برود.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Wed, 01 Apr 2020 21:58:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاهکل؛ آغاز وزیدن طوفان چریک‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87%DA%A9%D9%84%D8%9B-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7-g4zqwnnb2juf</link>
                <description>«به راه بادیه رفتن به از نشستن به باطل»؛ خلاصه‌ای از آنچه که فداییان و بعدتر مجاهدین انجام دادند؛ جوانانی که زخم‌خورده 28 مرداد و 15 خرداد بودند و زخم خویش را تنها با آتش گلوله التیام می‌بخشیدند، آنچه که فداییان آغاز کردند در ابتدا چونان بال زدن پروانه بود اما چندی بعد طوفان سهمگین آن آشکار شد.هجوم چند جوان مسلح به پاسگاهی در «سیاهکل» گیلان و پس از آن سرکوب گسترده از سوی رژیم پهلوی می‌توانست تنها برشی کوچک از تاریخ معاصر ایران تبدیل شود؛ اما «واقعه سیاهکل» سرآغاز هویدا شدن دُملی بود که ریشه‌های آن به دهه 30 شمسی باز می‌گشت و بهبود آن تا سقوط سلسله پهلوی ادامه یافت.«گروه جنگل» که به رهبری «علی اکبر صفائی فراهانی» مسئول هجوم به پاسگاه سیاهکل و رقم زدن واقعه سیاهکل بود، در حقیقت مولود شکست‌های سیاسی مداوم در دهه 30 و ابتدای دهه 40 بود. مجموعه‌ای از جوانانی که از نهضت ملی شدن صنعت نفت گام به گام به همراه نخبگان سیاسی مبادرت به مبارزه پرداختند، اما کودتای 28 مرداد 1332 و واقعه 15 خرداد 42، سرخوردگی و رخوت را برای جوانان مذکور به همراه داشت.عباس سورکی، ناصر آقایان، عبدالحسین مدرسی، حسین نعمتی،مهدی شهیدی، حسین ضیا ظریفی و «بیژن جزنی» هسته اولیه و از موسسان گروه مذکور بودند. تمامی این افراد بنا به گفته جزنی، فرد باسابقه و دانشجوی ممتاز دکتری فلسفه دانشگاه تهران، «از جوانان پرشور و انقلابی حزب توده بودند» که پس از کودتای 28 مرداد راهی نو را برای مبارزه می‌جوییدند: «جوانان انقلابی و پرشور که در حزب توده فعالیت می‌کردند، پس از این رویدادها و بسته‌شدن راه‌های مسالمت‌آمیز سیاسی... گروهی تحت عنوان گروه رزم‌آوران حزب توده را تشکیل و در جلسات خود عملکرد گذشته حزب توده و شوروی را نقد می‌کردند».این نظر تنها متعلق به گروه جزنی نبوده و در میان جوانان مذهبی‌تر فعال در سیاست نیز مطرح می‌گردد، چنان که بعدها در روزنامه مجاهد، ارگان سازمان مجاهدین خلق ایران نیز در توصیف رسیدن اعضای این گروه به راه حل مبارزه قهرآمیز چینن گفته شده است: «کشتار خونین سال 42، نقطه عطف مهمی در تاریخ ایران بود. تا آن هنگام مخالفان تلاش می‌کردند تا از طریق اعتراضهای خیابانی، اعتصابهای کارگری و شبکه‌های زیرزمینی با رژیم مبارزه کنند...پس از سال 42 گروههای چریکی می‌بایست از خود بپرسند که: چه باید کرد و پاسخ روشن بود: جنگ چریکی!».پس از مدتی این گروه متناسب با رویدادهای منتهی به واقعه 15 خرداد 42، اقدام قهری علیه حکومت را به عنوان تنها راه برای مبارزه انتخاب می‌کنند: «در شرایطی که تمام  حقوق اجتماعی سلب‌شده و نمونه آن هم، روش خشن در سرکوب قضایای دانشگاه و جبهه ملی و غیره بود، فعالیت‌های مسالمت‌آمیز بدون نتیجه است... و بنابراین مردم هم چاره‌ای ندارند جز توسل به زور، لاجرم فعالیت سیاسی به صورت علنی و غیرعلنی غیرممکن است...».از سویی جزنی در خصوص چگونگی مبارزه قهرآمیز دچار سردرگمی می‌شود، چرا که آخرین جنبش‌های مسلحانه در ایران، منتهی به وقایع پس از به توپ بسته‌شدن مجلس توسط محمدعلی‌شاه بوده است و از آن قریب به 50 سال گذشته است. در نتیجه امکان تقلید از نمونه‌های بومیِ تاریخی وجود ندارد. نتیجه سردرگمی جزنی و یاران در نمونه داخلی، نظر اعضا به نمونه‌های موفق خارجی جلب شد؛ در میان انقلاب‌های چین، ویتنام و کوبا، جزنی مدل کوبا را برای پیاده‌سازی در ایران محتمل‌تر دانست. چرا که همچون کوبا، در ایران نیز فقدان یک سازمان سیاسی منسجم احساس می‌شد. نگاهِ جزنی به کوبا به مثابه یک الگو و مرجع تقلید نبود؛ چرا که او متوجه تفاوت‌ نیروها و بازیگران سیاسی دو کشور بود: « مبارزه رژیم برای ما... همان نقشی را دارد که مبارزه با دیکتاتوری باتیستا برای خلق کوبا داشت... اما در اینجا دلیلی نیست  که قطعاً مبارزه با دیکتاتوری مستقیماً منجر به نابودی تمام سیستم شود».مدلی که جزنی و گروه او  در نهایت مدل «مبارزه هم در شهر و هم در روستا» رسیدند؛ چرا که مبارزه در روستا به علت آگاهی پایین سیاسی دهقانان موثر نبوده و از سوی دیگر، به علت اصلاحات ارضی چندان زمینه‌های مبارزه مسلحانه در روستاها وجود نداشت. جزنی به این مسئله آگاه بود که با دخیل کردن تغییرات حاصل از اصلاحات ارضی، دیگر توانایی انطباقی میان مبارزات مسلحانه سایر کشورها و ایران وجود نخواهد داشت اما آگاهانه از این مسئله چشم پوشاند تا همچنان تز مبارزه قهرآمیز را پِی‌بگیرد. از سویی تاکتیک اصلی این گروه، اعزام مبارز از شهر به روستا، به واسطه آگاهی‌های سیاسی و اجتماعی، و تبلیغ مسلحانه دهقانان بوده است.وانگهی برای آغاز یک جنبش چریکی، نیاز به پول و اسلحه مسئله حائز اهمیت است و جزنی نسبت به آن واقف بود. تلاش‌های این گروه برای یافتن منابع مالی و پول چندان پیشرفتی نداشت. حمید اشرف در خصوص عدم پیشرفت فعالیت‌ها از سوی این گروه می‌گوید: «افراد غالباً شاغل بوده و کادر حرفه‌ای در میانشان نبود و همین امر باعث میشد که برنامه‌هایشان خیلی کند پیشرفت کند».  در نهایت امر، کوشش سورکی و جزنی برای خرید سلاح از قاچاقچیان، موجبات دستگیری آنان را فراهم ساخت. پرویز ثابتی، رئیس وقت اداره یکم از اداره کل سوم ساواک در شرح دستگیری جزنی و سورکی در سال 46 می‌گوید: « عباس سورکی... دوقبضه سلاح کمری تهیه و آنها را در اختیار یکی از دوستان خود گذارده بود و این فرد با ساواک همکاری داشت...جریان به ما گزارش شد و پس از تحویل سلاح به سورکی، او به وسیله تیم‌های تعقیب و مراقبت و یک تیم عملیاتی، دنبال شد... مامورین تعقیب، چون سال‌ها قبل بیژن جزنی را تحت مراقبت داشتند،  او را شناخته و گزارش دادند که سورکی سرگرم تحویل سلاح به جزنی است. به علت آنکه فردای آن روز، قرار بود امیر کویت به تهران سفر کند،تصور ما این بود که شاید توطئه‌ای در جریان باشد... البته پس از مدتی معلوم شد  که توطئه سوقصدی در نظر نبوده و آنها طرحی برای حمله مسلحانه به بانکی در کشتارگاه تهران را در برنامه داشته‌اند... ظاهرا این اولین برنامه آنها در حمله به بانک‌ها... برای تامین هزینه عملیات‌ها بوده است».لیکن حمید اشرف، فرد مورد مبادله با حمید سورکی را «یک عنصر توده‌ای سابق» معرفی می‌کند و می‌گوید: این گروه به خاطر نفوذ یک عنصر توده‌ای سابق که در خدمت پلیس سیاسی بود و نقش نفوذ سیاسی  در گروه‌های چپ داشت، مورد شناسائی قرار گرفت».پس از هجوم ساواک به گروه جزنی در زمستان 46، تنها 5 نفر از کادر اصلی شناسائی‌نشده و خراج از نظر ساواک باقی‌مانده بودند. این افراد به مدت 8 ماه به ظور مخفی در تهران به زندگی ادامه دادند تا اینکه این افراد از دکتر واحدی، عضو تشکیلات تهران حزب توده درخواست مساعدت برای خروج از ایران کردند.  در نهایت امر و پس از رایزنی‌ها قرار بر آن شد که علی‌اکبر صفایی فراهانی و صفار آشتیانی از مرز خرمشهر عبور کرده و پس از مخابره  خبر سلامتی خود به 3 نفر دیگر، آن‌ها نیز از ایران عزیمت کنند. پرویز ثابتی در خصوص چرایی عدم خروج سه نفر دیگر- مشعوف کلانتری، محمد چوپانزاده و عزیز سرمدی- می‌گوید: «این 3 نفر ظاهراً به طور اتفاقی به وسیله مامورین ژاندارمری دستگیر و به ساواک تحویل داده شدند». این سه نفر به تهران بازگشت داده شده و هر کدام به چندین سال حبس محکوم شدند.اما دو نفر دیگر، خود را به سازمان الفتح فلسطین رسانده و تا سال 1348 در فلسطین تعلیمات چریکی می‌دیدند. این دو نفر، بدون اطلاع از اوضاع اعضای گروه جزنی، تصمیم به بازگشت به ایران می‌گیرند. آن‌ها با دریافت کمک از دبیر اول حزب توده، رضا رادمنش به ایران بازگشتند. بنا به قول حمید اشرف، این دو در هنگام بازگشت به ایران از فلسطین به همراه خود مقادیری اسلحه و مهمات می‌آورند. در سال 1349، گروه جنگل به سرپرستی صفائی فراهانی تشکیل می‌شود. بهار و تابستان 1349 به تکمیل کادر گروه جنگل گذشت و در نهایت امر، در 15 شهریور ، دسته شش نفری پیش‌آهنگان حرکت خود برای شناسایی مناطق جنگلی مازندران و گیلان از دره مکار چالوس آغاز می‌گردد. این گروه در حقیقت طی برنامه‌ریزی سابق، به دنبال 6 ماه ابتدایی را برای شناسایی مناطق و سپس حمله به یک پاسگاه نظامی جهت مصادره سلاح‌ها و مهمات بودند. نقل‌قول‌هایی در خصوص انتخاب سیاهکل برای آغاز هجوم نیز در دست است؛ چرا که هم از نظر نظامی، امنیت بیشتری داشته و امکان حمله هوایی و حضور تجهیزات نظامی سنگین در آن وجود نداشته و از سویی نزدیکی مردم منطقه به جنبش جنگل و بالا بودن سطح فهم سیاسی می‌توانست احتمال موفقیت گروه را افزایش دهد.پیش از آغاز عملیات شناسایی، صفایی فراهانی در خانه سیف دلیل صفایی حضور داشت، با گروه دیگری که خط و مشی چریکی را دنبال می‌کردند، دیدار کرد. این گروه منصوب به «مسعود احمدزاده» و «امیر پرویز پویان» بوده و به گروه احمدزاده- پویان معروف است. وانگهی پس از واقعه سیاهکل، باقی گروه جنگل در گروه احمدزاه- پویان ادغام شده و «سازمان چریک‌های فدایی خلق» را تاسیس کردند.لیکن پس از 4 ساعت مذاکره میان صفایی فراهانی و عباس مشعوف، دو تن چندان به دیدگاه مشترکی نرسیدند و صفایی فراهانی نتایج دیدار را در گفت‌وگو با صفایی چنین شرح می‌دهد: «این‌ها اهل مبارزه نیستند و فقط حرف می‌زنند». عباس مشعوف نیز در پاسخ به سوال مشابه صفایی می‌گوید: «دوست شما پیشنهاد نادرستی می‌کند و بدون اینکه شرایط محیط را در نظر بگیرد... پیشنهاد اعزام پنج نفر را به کوه، شروع بهترین مبارزه می‌داند... با ایشان اختلاف نظر فاحش و کلی داریم».گروه احمدزاده- پویان الگوی مبارزه خویش را بر مبنای تجربیات چریکی برزیل قرار داده و خلاصه دیدگاه آنان بر آغاز مبارزه چریکی در شهر دلالت داشته است. حمید اشرف نقل می‌کند: « گروه رفیق احمدزاده متکی بر تجارب و تئوری انقلاب بریل پیشنهاد جنگ چریکی شهری را می‌داد و معتقد بود که جنبش باید اول در شهر دور بگیرد و سپس کار در روستا متکی به مبارزه دور گرفته در شهر آغاز شود. ولی گروه جنگل پیشنهاد آغاز مبارزه همزمان در شهر و روستا را می‌داد... البته به تقدم عملیات در شهر معتقد بودیم ولی این تقدم از نظر ما فقط جنبه تاکتیکی داشت و به منظور آماده کردن افکار عمومی برای جذب و تاثیرپذیری بیشتر از عمل کوه بود».این مذاکرات در دیدار مذکور خلاصه نشد و حمید اشرف و مسعود احمدزاده دیدارهای دیگری را پِی گرفتند. در نهایت امر آن شد که پس از مصادره سلاح‌های پاسگاه سیاهکل، افراد جدیدی از گروه پویان به آن‌ها بپیوندند. حمید اشرف می‌گوید: « البته گروه رفیق مسعود هنوز بسیاری از کادرهای آن علنی بوده و در اکناف کشور مشغول به کار بوده و یا خدمت وظیفه را می‌گذراندند، عملاً قادر نبود  در مدت کوتاهی خود را آماده اعزام نفرات به روستا سازد». اما در میانه شناسایی، نوعی دلسردی و ناامیدی از فرایند اجرایی و اهداف آن به وجود آمده بود؛ اتفاقی که بعدها پیامدهای ناگواری برای گروه جنگل داشت. نمونه ابتدایی آن، رخدادهایی است که بر ایرج صالحی گذشته بود: «رضایت‌مندی آشکار روستائیان از دولت و شخص اعلی‌حضرت همایونی نظرم را جلب کرد. این عوامل باعث شدند که فکر جدایی از آن عده به سرم بیافتد. نخست تصمیم گرفتم که موضوع را با آنها در میان بگذارم ولی بعداً از جان خودم ترسیدم و تصمیم گرفتم  بدون اینکه به کسی چیزی بگویم از آنها جدا شوم، روزشماری می‌کردم تا روز موعود نزدیک شود».اما اندک اندک به واسطه طولانی شدن فرایند شناسایی و همچنین بی‌تجربگی این افراد، ظن ساواک را برانگیخت. حمید اشرف نقل کرده است: «دسته جنگل مرتبا مسئله طولانی شدن شناسایی را به رفقای شهریس تذکر می‌داد و هشدار می‌داد که هر آینه عملیات آغاز نشود امکان کشف دسته جنگل قبل از بهره‌برداری از عدم هوشیاری دشمن وجود دارد». صفایی فراهانی تاریخ عملیات را در نیمه دوم بهمن تعیین می‌کند. اما در اوایل بهمن‌ماه آن سال، در طی اغتششات درون دانشگاه، مهدی سامع و غفور حسین‌پور دستگیر می‌شوند. این دو نفر مرتبط با گروه جنگل بودند اما ساواک نسبت به آن آگاهی نداشت. حمید اشرف نیز خاطر نشان می‌سازد که «دستگیری حسین‌پور  به عللی غیر از ارتباط با گروه جنگل بود». گروه جنگل از دستگیری حسین‌پور آگاهی داشت و حسب آنکه وی اطلاعات کمی از عملیات سیاهکل داشته، کادر شهری جنگل چندان هوشیاری به خرج نداد. حمید اشرف نیز معتقد به این نظر معتقد است و گویی تا چندین سال بعد، اطلاعی از نقش مهدی سامع به دست وی نرسیده است.وانگهی سامع بنا به آن دلیلی که خود «بی‌انگیزگی و بی‌اعتقادی» بیان می‌کند، برنامه‌های گروه جنگل را افشا می‌سازد. در جلسه دوم بازرسی، سامع به طور واضح به همکاری خویش با ساواک اعتراف می‌کند: «... حتی موقع دستگیری دوم بود که مقامات محترم ساواک مرا در جریان گذاشتند که ممکن است دوستان شما کاری کنند که برای خودشان بد شود و من قبول کرده و قبل از عملیات آنها، اعتراف کردم». البته سامع با اعترافات خویش از مجازات گریخت و حسین‌پور به اعدام محکوم شد.پس از گذشت دو هفته از اعترافات حسین‌پور و سامع، افراد کادر شهر گروه جنگل دستگیر می‌شوند؛ در این مدت امکان اختفا برای آنان وجود داشته اما مدیریت یکپارچه و تصور بی‌خطر بودن دستگیری حسین‌پور آنان را از واکنش لازم واداشت. در نتیجه اسماعیل معین عراقی، محمد هادی فضلی و شعا‌عالله مشیدی در یازده بهمن، سیف دلیل صفایی در دوازده بهمن و خرم‌آبادی در بیست بهمن‌ماه دستگیر می‌شوند. پس از دستگیری آنان، ساواک پل ارتباطی کادر شهر و جنگل، ایرج نیری را یافته و اقدام به دستگیری او را در دستور کار قرار می‌دهد. از سویی صفایی فراهانی و صفاری نیز لو رفته و ساواک به تمام نیروهای استان، دستور شناسایی و دستگیری آنان را صادر می‌سازد. 16 بهمن ماه، حمید اشرف به اطلاع صفایی فراهانی می‌رساند که کادر شهری به طور کل از بین رفته و اوضاع مبهم است. از سویی احتمال دستگیری نیروهای بومی و انبارک‌های غذایی نیز وجود دارد اما فراهانی بر لزوم عملیات پافشاری می‌کند. پرویز ثابتی اینگونه تحلیل می‌کند که آن‌ها از بیم آنکه دستگیر شده و کاری از پیش نبرده باشند، هر چه سریعتر اقدام به عمل می‌کنند: «... چون آن‌ها متوجه شده بودند که ما یکی از افراد مرتبط را دستگیر کردیم و به سمت آنها پیش می‌رویم و به زودی دستگیر خواهند شد، برا اینکه یک اقدام عملی کرده باشند که کارهای آنها بیهوده نباشد، به پاساگاه ژاندارمری سیاهکل حمله کرده..».از روز هفده بهمن برای آنکه ایرج نیری از خطر دستگیری آگاه شود، «هادی بنده خدا لنگرودی» به روستای محل سکونت وی می‌رود. نهایتا در روز 19 بهمن دستگیر شده و ساواک نسبت به حضور گروه جنگل در منطقه آگاه شد. در نتیجه گروه جنگل به این نتیجه رسید که بایستی در همین روز عملیات را انجام داده و فرصتی دیگر در دست نیست.گروه یک ماشین فورد را تصرف کرده و به سمت پایگاه روانه می‌شوند. در پایگاه انتظار مقاومت داشتند اما چنین نشد. در حمله هوشنگ نیری به تصادف آسیب دیده و در مجموع با کشتن درجه‌دار پاسگاه و دو ژاندارم و مصادره ده قبضه سلاح بدون جمع‌آوری فشنگ از پاسگاه خارج شدند؛ هر چند که هادی بنده خدا در پاسگاه نبوده و به همراه فرمانده پاسگاه به لاهیجان رفته بود. صفایی فراهانی در بازجویی مورخ هفت اسفند 1349 می‌گوید: «در حمله به پاسگاه دچار آشفتگی بودیم اولاً ماشین خراب بود و ثانیاً عوض جیپ، ماشین گاز مقابل پاسگاه بود و ثالثاً فکر می‌کردیم که در پاسگاه با مقاومت روبه‌رو شویم زیرا که شاید محمدرضا(هادی بنده خدا) در زندان پاسگاه باشد».گروه جنگل از منطقه دور شده و در ارتفاعات سیاهکل چادر زدند. قرار بر این شد که صفایی فراهانی یا با رابط شهری ارتباط بگیرد یا آنکه به میان روستاییان رفته و با تبلیغ مسلحانه از آنان نیرو بگیرند. از سویی با رسیدن گزارش به شاه، او به رئیس کل ژاندارمری می‌گوید: «در اسرع وقت باید قلع‌وقمع یا دستگیر شوند و ضمناً هدف این عناصر مخرب به زارعین تفهیم شود که منظورشان خارج نمودن اراضی از دست آنها بوده و به نفع کمونیست‌ها اقدام نموده‌اند که به نفع آنها اراضی را تصاحب نمایند».گروه جنگل به روستاییان پناه برده و به دنبال جلب حمایت آنان بودند. یک شاهد عینی ماجرا که پزشک بیمارستان لاهیجان بود، می‌گوید: «... اعضا خود را به سختی بسیار خود را به ناحیه‌ای به نام گمل رساندند و به خانه  یکی از روستاییان پناه بردند... فردی به کوله‌پشتی آنان شک کرده و آن را باز می‌کند و اسلحه‌ها و نارنجک درونش را می‌یابد... خبرش را بلافاصله به سپاهی دانش منطقه دادند ضمن اینکه خودشان هم تصمیم گرفتند تا هنگام صرف شام روی چریک‌ها بیفتند و آن ها را با طناب ببندند و تحویل مامورانی که سر خواهند رسید بدهند». صفایی فراهانی در کتاب «آنچه یک انقلابی باید بداند»، این روایت را به نوع دیگری بیان می‌کند؛ هرچند جنبه حماسی آن پررنگ بوده اما با کلیت روایات دیگر هم‌خوانی دارد. پرویز ثابتی نیز می‌گوید: «... علی‌اکبر صفایی فراهانی به اتفاق  فرد دیگری به  روستاییان مراجعه و از آنها برای اختفا، تقاضای کمک می‌کند، به وسیله روستاییان دستگیر و ریسمان‌پیچ‌شده، به مامورین تحویل داده می‌شود».در نهایت امر، 13 نفر از گروه جنگل که در گیلان و تهران زنده دستگیر شده بودند، پس از محاکمه در دادگاه در اواخر اسفندماه 1349 اعدام شدند. عملیاتی که سراسر شکست بود، نه همراهی توده را به همراه داشت و نه آنکه توانست منجر به ادامه حیات این گروه و دستیابی به اهداف تعیین‌شده شود. اما تنها پیامی که برای سایر روشنفکران همراه داشته آن بوده که اختناق شاه شکننده است و بایستی برای عقب نماندن از قافله، دست به عمل بزنند.مهم‌ترین تاثیر سیاهکل برای دیگر گروه‌ها با مشی چریکی، بر مجاهدین خلق بوده است. گروهی که پیش از شکل‌گیری هسته اولیه فداییان تشکیل شده بود و برای اثدامات چریکی، بخشی از کادر خود را به فلسطین ارسال کرده بود. لطف‌الله میثمی از اثر حمله سیاهکل بر مجاهدین چنین می‌گوید: « حرکت فداییان در جمع مجاهدین تاثیر گذاشت. می‌گفتیم: ما می‌گوییم باید عمل کرد، ولی آنها زودتر از ما عمل کردند.... مجاهدین می‌گفتند: ما باید تور پلیسی را بشکنیم، تا تور پلیسی نشکند، هیچ استراتژی‌ای عملی نخواهد شد. به همین دلیل قیام شهری را مطرح کردند که ماموران ساواک و رجال منفور را ترور کنند و برخی اماکن را آتش بزنند. به دنبال آن، ارتش مجبور می‌شد در شهرها حکومت نظامی کند و با مردم درگیر شده و مردم هم متقابلاً درگیر می‌شدند».از سویی، گویی مجاهدین نسبت به پایگاه اجتماعی خود، نوعی برتری نسبت به فداییان احساس می‌کردند؛ میثمی ادامه می‌دهد: « از طرفی تحلیل می‌کردیم که به هر حال این تور پلیسی بود که فداییان را دستگیر کرد و مردم هم علیه ارتش و ساواک بسیج شدند. اینها قبل از اینکه به جنگل بروند، باید تور پلیسی را می‌شکستند. می‌گفتند: حدود 70 هزار ارتشی به سیاهکل اعزام شده و آنجا را محاصره کردند. مردم هم نقشی ایفا نکردند. بدون سروصدا هر بلایی سر آنها آوردند».این بحث‌ها موجد آن شد که مجاهدین برای اقدامی بزرگ‌تر برنامه‌ریزی کرده تا از رقابتی مستتر میان گروه‌های مبارز عقب نماند. از آن‎‌جایی که شاه در صدد برگزاری جشن‌های 2500 ساله شاهنشاهی بوده و از قضا امام خمینی(ره) نیز آن را تحریم کرده بودند، آن‌ها برای انفجار کارخانه برق تهران در زمان برگزاری جشن برنامه‌ریزی کرده بودند تا تهران در تقارن با یک رویداد بزرگ حکومتی در خاموشی فرو برود. اما ناتوانی و بی‌تجربگی سبب شد که ضربه بزرگی به کادر مرکزی مجاهدین وارد شود و پس از آن نیز مسئله تغییر ایدئولوژی سازمان مطرح می‌شود.مسئله حائز اهمیت آن است که دو گروه چریکی، بدون برداشت و درک صحیح از جامعه ایرانی وصرفاً به دلیل پیروزی الگوی چریکی در کشورهای جهان سوم دیگر، به دنبال پیاده‌سازی این الگو در ایران بودند. بدون آنکه از توانایی‌ها و تجربیات لازم مبارزه برخوردار باشند، تنها به واسطه ناامیدی از نخبگان باسابقه سیاسی کشور و برای خروج طبقه معترض از انفعال، به دنبال حرکت اما هرچند کور و بی‌فایده در جامعه بودند.علاوه بر به طور مشخص از میزان محبوبیت مبارزه مسلحانه و به تبع آن حاکمیت فضای رعب‌ و وحشت در جامعه خویش بی‌خبر بودند؛ چرا که تغییرات جامعه از ابتدای دهه 40 تا انتهای آن، سبب شده که گرایش اجتماع به فعالیت پرخطر سیاسی افول پیدا کرده بود. اما آنچه در نظر بسیار عجیب می‎‌آید، رقابتی ساده‌لوحانه در دست گرفتن گوی عمل در فضای سیاسی وقت است؛ عملی که صرفا برد تبلیغاتی آنی داشته و اگر تلاش روشنفکرانِ هم‌طیف این گروه‌ها وجود نداشت، عملاً این حادثه و مابقی حوادث این‌چنین چندان در حافظه تاریخی باقی نمی‌ماند.منابع:بهروز، مازیار- شورشیان آرمان‌خواهمیثمی، لطف‌الله- از نهضت آزادی تا مجاهدینآبراهامیان، یرواند- ایران بین دو انقلابنادری، محمود- چریک‌های فدایی خلقاشرف، حمید- جمع‌بندی یک سالهاشرف، حمید- جمع‌بندی سه سالهصفایی فراهانی، علی اکبر- آنچه یک انقلابی باید بداندقانعی فرد، عرفان- در دامگه حادثهمرکز بررسی‌ اسناد تاریخی- چپ در ایران به روایت ساواک، کتاب هشتم، چریک‌های فدایی خلق</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2020 18:23:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیکته کم‌شده، تولد، سورپرایز!</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%AA%D9%87-%DA%A9%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D8%B1%D9%BE%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B2-xoka5c5vw2jm</link>
                <description>عموما و نمی‌دانم دقیقا به چه دلیلی، از زمانی که توانستم فصل‌ها و ماه‌ها را بشناسم و سپس بشمارم، روز تولدم را به یاد داشتم. در ماه مذکور، به تعبیری دمار از روزگار والدینم در می‌آوردم که فلان روز، تولد من است؛ فلان چیز را بخرید! یا فلان روز، برویم بیرون، بهمان جا نرویم. البته این گزاره یک مثال نقض کوچک دارد و آن هم مربوط به دوم ابتدایی من است. سال ۸۴، زمستان. دوران ابتدایی من، به شدت دورانی شلوغ و پر از استرس بود. از بدو ورود به مدرسه، مادرم و کمی کم‌تر پدرم، بر روی درس و نمره‌ها و برتری و تفوق من در مدرسه، حساسیت شدیدی به خرج می‌دادند. به یاد دارم که کلاس اول، علاوه بر آنکه تکالیف معلم را انجام می‌دادم، مادرم جداگانه برای من سرمشق می‌گرفت و من تا پاسی از شب، به نوشتن مشغول بودم. البته تاثیر خودش را داشت اما این فشار و خستگی، خود بال‌زدنی بود که طوفان‌اش را من امروز حس می‌کنم.گاهی البته این حساسیت به شکل شکنجه در می‌آمد. به زور مثال، زمانی که در حروف الفبا به حرف &quot;ر&quot; رسیده بودیم، من به خاطر نقصی در زبان و آنکه دیرتر، حدود ۳ و نیم‌سالگی، تکلم را آغاز کرده بودم، توانایی در ادای درست این حرف را نداشتم. گاهی به &quot;ل&quot; کشیده می‌شد یا آنکه اصلا ادا نمی‌شد. حالت دوم اینگونه بود که به طور مثال، &quot;نقره‌ای&quot; را &quot;نقه‌ای&quot; ادا می‌کردم. حرف ر، بسیار مهم بود؛ چرا که میر، آن کلمه‌ای نبود که نتوانم ادایش کنم. بایستی هنگام بیان، صلابت و تحکم خاصی می‌داشت. باری، من دوستی در دوران ابتدایی داشتم که به جد، هیچ استعدادی نداشت. دیپلم هم نگرفت اما پدربیامرز، چنان حرف ر را تلفظ می‌کرد که گویی خداوندگار عزّ و جلّ تنها او را برای انجام این کار، آفریده است. روزی مادرم او را به خانه‌مان آورد، گفت ر را تلفظ کن فلانی و بعد رو به من می‌کرد و می‌گفت تو هم این کار را انجام بده! خلاصه ناتوانی از ما و تجلیل و جلوه‌گری از آن وی. شب که دوست برفت، مادر گفت امشب تا صبح نمی‌خوابیم، تا صبح ر را تمرین می‌کنی تا یاد بگیری! خدا را شاکرم که دکتری به مادرم گفت نمی‌تواند، اذیت‌اش نکن!جان کلام آنکه حساسیت روی نمره و درس و معلم شدید بود. روز تولدم، دیکته داشتم و شاید یادم بوده که امروز تولد من است، شاید هم نه. به هر تقدیر، در آن دیکته من سه غلط داشتم. سه غلط، من برای یک غلط باید کلی مواخذه و استرس و سین‌جیم تحمل می‌کردم، حالا سه غلط را چه باید کنم؟ این روند البته همچنان ادامه داشت تا سال اخر دبیرستان. یادم نمی‌رود که امتحان نهایی جبر را داده بودم و آمده بودم خانه دایی مادری‌ام، جایی که همه خرد و کوچک فامیلی مادرم جمع بودند. مادر پرسید امتحان چطور بود؟ گفتم ۲۵ صدم احتمالا غلط دارم، چنان بانگ بر زد که چرا؟ چرا دقت نمی‌کنی و فلان. خب شرمندگی باز هم از آن من بود،هر چند آن امتحان را نمره کامل گرفتم!خلاصه با ترسی فراوان خانه رفتم. هیچ نمی‌خواستم جز آنکه زود روز، شب بشود و حداقل، مجازات انروز اجرا نگردد. کاری اضافه نمی‌کردم. گویی حواس مادرم نبود که دیکته‌ای در کار بوده است. چیزی تپرسید و چیزی جواب ندادم. شب که رسید، زودتر از موعد همیشگی، بدون نزاع و تنش، مسواک زدم و خواستم که به رخت خواب بروم. به هال که آمدم، دیدم چراغ‌ها خاموش است و صدای پدر و مادرم از راهروی دربسته روشن مقابل می‌آید. با خودم گفتم، کار تمام است. مادر، دفتر دیکته و نمره را دیده است. دارد با پدر مشورت می‌کند که به یو تصمیم واحد برسند و چنین، تو یاوری در این میانه نخواهی داشت. قالب تهی کرده بودم. حواسم به در راهرو بود که چه زمانی باز می‌شود.همان جا خشک شده بودم انگار؛تکان نمی‌خوردم. ناگه در که باز شد، مادر و پدرم را دیدم که با یک کیک تولد و صورت‌های بشاش، به استقبالم می‌آیند. به معنای حقیقی کلمه، شوکه شده بودم.جدی تولدم بود؟ یعنی شور و مشورتی برای مجارات اخر شبی که عمدتا با محوریت پدرم صورت می‌گرفت، در کار نیست؟ آن شب، واقعا معنای جستن از دام اضطراب را فهمیدم، همچنین، مفهوم ملموسی از سورپرایز مثبت را درک کردم. مفاهیم و معناهایی که هنوز در زندگی من، گم هستند.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2019 14:47:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرصت‌ «اصلاح» گذران، تولد چریک‌های جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%AD-%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DA%86%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-xcfarlezzpdc</link>
                <description>«فرصت‌ها چون ابر بهاری در گذرند» و این جمله در خصوص فرصت‌های اصلاحات در ایران نیز به شدت قابل حس است. دوگانه اصلاح یا انقلاب در یکی از بزنگاه‌های تاریخی به وجود آمد و عده‌لی از جوانان ناامید، انقلاب را انتخاب و گویی انتحار کردند. اما چرا انقلاب و چرا اصلاح چنان خریداری نداشت؟به گزارش ایسنا- منطقه خراسان، از قضا پایه‌گذاران دو گروه سازمان مجاهدین خلق و سازمان چریک‌های فدایی خلق ایران از اعضای جوان و پرکار جبهه ملی بوده‌اند، اما در وهله‌ای از تاریخ به چنین گمانی رسیدند که دیگر فعالیت سیاسی و مدنی برای رسیدن به اهداف و رهایی از کژی‌های رژیم پهلوی کار ساز نیست.آنان با توجه به وقایع جهان و ایران، گمان کردند که با کاربت اسلحه و مشی چریکی می‌توان قدرت پوشالی شاه -البته به زعم خود را- نابود کرده و آرمان‌ها و اهداف برابری‌خواهانه خویش را محقق سازند. اما در رسیدن به برداشت چنینی جوانان جبهه ملی و امیدوار به اصلاح، چه عواملی و چه تصمیم‌هایی دخیل بوده است؟15 خرداد 42 و کشتار خونین مردم معترض به دستگیری امام خمینی، عامل اصلی گرایش محمد حنیف‌نژاد و سعید محسن به مبارزه مسلحانه اعلام شد. اتفاقی که پس از ذشت حدود یک‌سال از استعفای علی امینی و سقوط «امید» به اصلاح رخ داد.با روی کار آمدن دولت جان اف. کندی در آمریکا، دکترین او برای مبارزه با شیوع کمونیسم تغییرات لیبرالی است. این دکترین شامل حال تهران نیز شد و با فشار رئیس جمهور آمریکا، شاه اعلام کرد که به زودی یک انتخابات «آزاد» در ایران برگزار خواهد شد. امری که نشان می‌داد تا آن لحظه ایران شاهد انتخابات آزاد نبوده است. اتخاذ چنین تصمیمی از سوی شاه، اپوزوسیون داخل کشور را به تکاپو انداخت. از حزب توده اندک رمقی باقی مانده بود و اکثریت رهبران و کادر مرکزی آن یا در زندان بودند و یا اینکه برای ادامه فعالیت به خارج از کشور عزیمت کرد‌ه بودند. تنها امیدی که بود ازآن «جبهه ملی»، یادگار دوران مصدق‌السلطنه است.پس از کودتای 28 مرداد اما جبهه ملی و یاران باقی‌مانده تلاشی برای بازسازی و مرور روند‌های منجر به کودتای 28 مرداد نداشتند. وانگهی تصمیم جدید شاه آنان را به سرافت انداخت که دوباره گرد هم آیند. اتفاقی که به تعبیر منوچهر صفا، ناشی از به مشام رسیدن بوی «کباب انتخابات آزاد» بوده است. چنین وضعیتی و نیاز به بازگشت دوباره جبهه ملی به سپهر سیاسی ایران، از سوی افرادی نظیر خلیل ملکی احساس می‌شد. بحران‌های اقتصادی و فشار آمریکا شاه را بر سر یک دوراهی قرار داد. اجرای سیاست‌های لیبرالی و گشایش فضای آزادی در ایران تنها از عهده دو گروه بر می‌آید: گروه امینی که از قضا طرحی برای اصلاحات داشتند و جبهه ملی که فاقد هرگونه استراتژی برای اصلاحات اما صاحب پایگاه اجتماعی قدرتمند بودند.علی امینی پیش از این سفیر ایران در آمریکا بوده و خود را به دموکرات‌ها و کندی نزدیک ساخته بود. دارای مدرک دکترای رشته اقتصاد و حقوق از فرانسه که با ساختارهای قدرت در ایران آشنا بوده و از سویی در قرارداد کنسرسیوم نفتی پس از کودتای 28 مرداد نقشی فعال داشته است.جبهه ملی در آن زمان به واسطه مرد خوشنام در حصر احمدآباد پشتیبانی اجتماعی گسترده داشت و از سویی هر روز بر قدرت جنبش دانشجویی‌اش افزوده می‌شد. وانگهی جبهه ملی فاقد هرگونه طرح و استراتژی برای اداره کشور بود. در این شرایط جبهه ملی با وجود روابط نیکو امینی با واشینگتن، توانایی تحمیل خود به شاه را داشته اما بنا به شرایط مذکور، آمریکایی‌ها برای پیشبرد دکترین خود امینی را برگزیدند. او نقل می‌کند که شاه به طور رسمی بیان می‌کند که امینی یک گزینه تحمیلی است: «... و گفت خب برای شما که بد نشد. گفتم آقا برای من بد نشده آبروی مملکت رفته. یک شاه مملکتی که میگه من نمی‌خواستم دکتر امینی را، کندی گفت من قبول کردم...». امینی در حقیقت برای ایجاد «اصلاحات» اساسی در نظام زمین‌داری کشور، ایجاد فضای باز و وادارساختن شاه به سلطنت و نه حکومت روی کار می‌آید. او فضای پس از کودتای 28 مرداد را درک کرده و ایجاد «امید» دوباره را در میان جوانان زنده کند: « خب نظر من واقعا این بود که بعد از مصدق‌السلطنه و سقوطش و این آتمسفری که بوجود آمده باید سعی کنیم که این جوانان مایوس را یک مقداری در ایشان امید ایجاد بکنیم».امینی هنگام روی کارآمدن توافقاتی با شاه انجام می‌دهد. افرادی نظیر عطالله خسروانی، حسین ارسنجانی و نورالدین الموتی را به کابینه بگمارد و از سویی ارتش و ساواک را به شاه واگذارد. پس از انتصاب امینی در اردیبهشت 40، شاه به همراه فرح دیبا و پسر تازه‌مولودشان تهران را به مقصد نروژ ترک می‌کند.امینی پیش از شروع رسمی کابینه، به دیدار اعضای جبهه ملی می‌رود و اعلام می‌کند که با جبهه ملی دشمنی ندارد. از سویی خواهان برانداختن رژیم همچون مصدق نیست. به گمان او اکنون با توجه به رشد درآمد‌های نفتی، بهترین فرصت برای سرجانشاندن شاه است. او هیچگاه از برنامه اصلاحات ارضی خود دست نخواهد کشید و به جبهه ملی هشدار داد که اگر شاه بتواند کشتی آنان را غرق کند، ناگزیر جبهه ملی نیز با او غرق خواهد شد.او در این دیدار به اعضای جبهه ملی هشدار داد که وضعیت وخیم اقتصادی فعلی تنها به نفع شاه است و در این شرایط به دو دلیل توانایی برگزاری انتخابات مجلس را ندارد، هم ملاکان بزرگ طرفدار شاه با حمایت عمال او به مجلس راه پیدا خواهند کرد و هم با این اوضاع اقتصادی همچون مصدق قدرت برگزاری انتخابات را نخواهد داشت.اولین ثمره روی کار آمدن امینی و ایجاد فضای باز، میتینگ جبهه ملی در 28 اردیبهشت بود. گزارش‌ها از این قرار است که در این میتینگ بالغ بر 80 تا 100 هزار نفر شرکت داشته‌اند. تا آن زمان که روزنامه‌ها و جراید جرئت نام بردن از جبهه ملی نداشتند، اکنون برای تهییه خبر سر از پا نمی‌شناختند.اما جبهه ملی چندان حامی امینی نبود. آن‌ها به سبب حضور امینی در کنسرسیوم نفتی او را متهم به عامل انگلیس می‌کردند، نسبت فامیلی او با قوام را مایه ننگ می‌دانستند و روابط او با آمریکا نیز باعث بدبینی و ظن به او می‌شد. از سویی در هنگام انتصاب او به نخست‌وزیری شاه مجلس ملی را منحل کرده بود تا امینی بتواند به راحتی طرح خود برای اصلاحات عرضی را به پیش ببرد. جبهه ملی با وجود تفاهم در جلسه محرمانه با امینی و دریافت امتیازاتی نظیر فعالیت آزادانه اما یکصدا به مخالفت با امینی پرداختند. آن‌ها خواستار برگزاری هرچه سریع‌تر انتخابات آزاد بودند و اصلاحات ارضی را با توجه به «فئودالی» نبودن ایران، بی‌مورد می‌دانستند.برداشت جبهه ملی از فئودالی نبودن جامعه ایران اتفاقی میمون بوده اما مسئلهد اصلی اصلاحات ارضی خارج‌سازی زمین از دست دولت بوده که به واسطه ایجاد طبقه حامی، با توجه با منافع به گروه‌هایی اهدا می‌شد. وانگهی امینی در جلسه محرمانه با آنان در خصوص عدم توانایی در برگزاری انتخابات اتمام حجت کرده بود اما جبهه ملی از روی اصول غیرواقع‌گرایانه خود همچون دوران مصدق کوتاه نمی‌آمد.وانگهی نهضت آزادی که به سبب اختلاف بین مرحوم بازرگان و مرحوم یدالله سحابی در سال 1340 تشکیل شده بود، رویکردی مخالف با جبهه ملی اتخاذ کرده و رویکرد حمایت از امینی را در دستور کار قرار داد.لطف‌الله میثمی در خصوص این تضاد چنین می‌گوید: « تحلیل نهضتی‌ها این بود که جبهه ملی، به جناح انگلیس نزدیک شده و دنباله‌روی تیمور بختیار و به احتمال زیاد، شاپور بختیار شده است و به همین دلیل، با امینی درگیر شده است. در حالی که به نظر نهضتی‌ها، امینی محیط آزادی ایجاد کرده بود و شعار آزادی و امکانات بیشتری می‌داد و نباید با او برخورد تندی می‌شد».جبهه ملی در یک بهمن 1340 اما در دام شاه و استبدادیون افتاد. پیش از این دو دانش‌جوی دانشگاه تهران به واسطه فعالیت‌های سیاسی دستگیر می‌شود. مسئله‌ای که می‌توان آن را به وسیله دولت حل و فصل کرد.پیشتر جبهه ملی در 14 آذر با انتشار بیانیه‌ای با عنوان «قم فاستقم» به دنبال سقوط کابینه و برگزاری انتخابات آزاد بوده است. سرتاسر تهران این اعلامیه‌ها پخش شد و حتی بیژن جزنی و سعید محسن، دو بناینگذار گروه‌های چریکی بعد نیز دستگیر شدند. با فشارهای فراوان به جبهه ملی برگزاری تظاهرات لغو شد.اما در یک بهمن ماجرا متفاوت‌تر بود. همه چیز بسیار سریع رخ داد و کنترل ماجرا از دست سایر گروه‌های اپوزوسیون خارج شد. این بار خبر از دعوت مردمی نبود بلکه توده اصلی تظاهرات از قدرت تشکیلاتی جبهه ملی مایه می‌گیرد.برگزاری تظاهرات در دانشگاه موجب حضور نیروی نظامی در دانشگاه شد و باری دیگر پس از 16 آذر 32، پای نظامیان به دانشگاه باز می‌شود. چتربازها و کماندو‌ها بر خلاف قانون منع ورود نظامیان که پس از حوادث 16 آذر تصویب شد به داخل دانشگاه هجوم بردند.پس از این حوادث امینی بیانه‌ای منتشر ساخته و با صراحت اعلام کرد که او دستور هجوم به دانشگاه را نداده است و با کنایه و اشاره غیر مستقیم، روشن ساخت که شاهنشاه چنین دستوری را داده است.از میان خاطرات نقل‌شده، نقش محمد علی خنجی و مسعود حجازی در ترتیب دادن اعتصاب یک بهمن روشن است. حتی حجازی چند روز چیش از اعتصاب از سوی شهربانی دستگیر می‌شود وانگهی جهت برپایی اعتراضات از زندان آزاد می‌شود.میثمی می‌گوید که پس  تعطیلی دانشگاه- از بهمن 40 تا فروردین 41- بحث‌ها در خصوص شبهات اتفاقات آذرماه و بهمن‌ها میان دانشجویان بالاگرفته بود: « بعد از عید سال 41 که دانشگاه باز شد، دامنه اختلاف نظر، در میان دانشجوها هم وسعت پیدا کرد. بچه‌ها در مورد تاریخ  اول بهمن و 16 آذر و اینکه چرا از میان کسانی که دستگیر شدند، خنجی و حجازی آزاد شدند و چرا بچه‌های جبهه ملی را زندانی کردند، سوال کردند؛ ولی نماینده جبهه ملی، بانجم‌الملک و دکتر عبده و یکی دیگر مشورت کرده بود. .. ولی آنها پاسخی ندادند». جزنی در خصوص وقایع اول بهمن سال 40 می‌گوید: «یک جناح مرتجع با همکاری و کارگردانی دارودسته خنجی مدارس را به تظاهرات کشاندند و پای دانشگاه را به میان آورده و شدت عمل نیروهای مسلح که از قبل آماده این برخورد شده بودند، تظاهرات را به خون کشید. ضایعات و شدت برخورد این واقعه برای سقوط یک نخست‌وزیر مستمسک خوبی بود...»با این شرایط، جبهه ملی کاری کرده بود که شاه و استبدادیون هرگز قادر به انجام آن نبودند. تضعیف امینی اصلاح‌گر توسط اپوزوسیون و مخالفین شاه. شاه از این شرایط کمال استفاده را برد و توانست اطمینان خاطر کندی را در خصوص پیش‌برد اصلاحات مدنظر آمریکا را کسب کرده و از این نظر دیگر نیازی به امینی نبود. آمریکا گویی متوجه شد که با شرایط جدید، امینی توانایی اداره کشور را ندارد.در نتیجه ضعف تحلیلی، قضاوت‌های نادرست، فقدان رهبری قاطع و عدم دموکراسی درونی جبهه ملی به سوی یک شکست اجتناب‌ناپذیر حرکت می‌کند. جبهه ملی تحلیل‌های درستی از وقایع ندارد. خلیل ملکی هشدار داده بود که شکست امینی به دست شاه، نه تنها به نابودی اپوزوسیون دموکراتیک، بلکه به برقراری یک «دیکتاتوری» فاشیستی می‌انجامد.اما امینی در تاریخ 27 تیر 1341 به واسطه اختلاف با شاه بر سر کاهش بودجه نظامی استعفا کرد. محاسبات او بدینگونه بود که آمریکایی‌ها از او حمایت خواهند کرد و او باری دیگر بر سر کار خواهد آمد اما همانطور که پیشتر گفته شد، از اوضاع وقت ایران، آمریکایی‌ها ناتوانی امینی را دریافتند و گزینه شاه برای پیشبرد اهداف خود مناسب‌تر بود.پس از سقوط امینی، شاه حتی به جبهه ملی پیشنهاد می‌دهد که دو گزینه برای نخست‌وزیری پیشنهاد کنند که البته هر دو گزینه رد می‌شوند. این بار علم، نوکر شاه به وزارت می‌رسد. شاه برای تغییر وضعیت اجتماعی و رفع خطرهایی نظیر امینی و مصدق، کارت «انقلاب سفید» را رونمایی می‌کند.انقلاب سفید و ایجاد خرده‌مالکیت‌ها، دیگر شاه را نماد فئودالیسم در نشان نمی‌داد و دست‌کم برای مدتی طبقه کارگران حامی شاه  شدند. مسائل دیگر نظیر اصلاحات در قانون انتخابات و اهدای حق رای و وکالت به زنان، بافتار جامعه را تغییر می‌دهد.از سویی ایجاد روابط حسنه با شوروی، صدای معترض خارجی نزدیک را خاموش می‌کند. این وضعیت به شدت حزب توده و جبهه ملی را گیج کرده وبه انفعال کشاند. جبهه ملی که از دوره امینی به این سو فاقد یک برنامه جامع جهت مبارزه کشور بوده، در زمان به رفراندوم گذاشتن انقلاب سفید نیز کاری از پیش نمی‌برد.جبهه ملی تنها به انتشار یک بیانیه که بیشتر در خصوص کمبود آزادی در کشور و دیکتاتوری بوده و تنها در انتها از مردم خواسته که به انقلاب سفید «نه» بگویند، بسنده می‌کند. کشتار بی‌رحمانه 15 خرداد و شهادت بین 5 تا 6 هزار نفر که در اعتراض به انقلاب سفید و مسائل دیگر رخ داد، چیزی جز سیاست انفعال و گیجی نبوده است. چنین فضایی سبب شد که امثال جزنی، حنیف‌نژاد و محسن به این نتیجه برسند که بایستی راه جدیدی جست.جبهه ملی تا مدت‌ها دچار سرگشتگی بودو از تحلیل درست ماجرا باز مانده بود. در جلسه شورای مرکزی مهرماه 1342 و پس از کشتار 15 خرداد، چنین مبحثی مطرح می‌شود: ... رژیم ظاهرا مدعی انجام کارها و اصلاحاتی است که ما همواره در نظر داشته‌ایم، و می‌خواستیم انجام دهیم: آن آرمان‌های مترقی‌ای که ظاهرا مورد قبول همه است. مساله‌ای که هنوز باقی مانده این است که شاه بایستی سلطنت کند و نه حکومت؛ وظیفه دیگری که هنوز در پیش داریم و رژیم نمی‌تواند مدعی تحقق آن باشد، برقراری آزادی است...».نهضت آزادی هم در این شرایط دست کمی از دیگر جریان‌های سیاسی ندارد. عبدالرضا نیک‌بین از موسسان سازمان مجاهدین خلق از ضعف‌های نهضت آزادی در تحلیل شرایط و ارائه راهبرد می‌گوید: « ما در فضایی که از یک سو خلا  سیاسی و از سوی دیگر کمبود اطلاعات داشتیم، وارد جریان مبارزه شدیم. به خصوص 15 خرداد ضربه سنگینی به ما  وارد کرد و به شدت از آن متاثر بودیم. ما متآثر از همین فضا تصمیم به نقد نهضت گرفتیم. اولین نقد ما این بود که نهضت آزادی( نه فقط آن زمان که همین الان هم) یک باشگاه است نه یک حزب... دومین مساله تعلیمات نهضت بود... نهضت تحلیل مشخصی نسبت به اوضاع داخلی و جهانی نداشت... ما خواهان یک ایدئولوژی بودیم که تحلیل ما را سشکل بدهد. نهضت داده‌های اولیه مشخصی نداشت که بر اساس آن استراتژی و تاکتیک خود را مشخص کند...».در نهایت نیک‌بین و تعدادی دیگر از جوانانی که دغدغه‌ای جز آزادی و قانون نداشتند، دست به اسلحه بردند. شاید سرنوشت شوم آنان به دست افرادی رقم خورده که در شرایط درست، تحلیلی درست نداشته و با از دست دادن فرصت‌های حیاتی در شرایطی که تجربه تاریخی نیز موجود است، اشتباه بزرگان خود را دوباره تکرار می‌کنند.منابع: خاطرات سیاسی خلیل ملکی، شرکت سهامی انتشار، پاییز 1368اقتصاد سیاسی ایران، دکتر همایون کاتوزیان، نشر مرکز، نشر مرکزسازندگی آدینه، ضمیمه روز جمعه روزنامه سازندگی، شماره 126از نهضت آزادی تا مجاهدین، لطف‌الله میثمی، انتشارات صمدیه، زمستان 1380پروژه تاریخ شفاهی ایران دانشگاه آکسفورد، حبیب لاجوردی، جلد اول</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2019 16:23:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهبران فکری؛حاکمان اندیشیدن در عرصه عمومی</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%B1%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%81%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D8%9B%D8%AD%D8%A7%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B9%D8%B1%D8%B5%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C-zolxtt32kwxk</link>
                <description>مسئله رهبران فکری در حقیقت از دل نظریه انتقال تزریقی اخبار پاول لازارسفلد بیرون آمده است. وی در مطالعاتی که پیرامون نحوه تخصیص آرای شهروندان به سیاست‌مداران در فرایند انتخابات انجام داده است، به نتایجی دست یافت که به نحوی خلاف نظریه انتقال مستقیم گوبلز بوده و بر پیچیدگی انتقال اخبار و اثرگذاری آن بر شهروندان حکایت می‌کرد. بر خلاف یک جامعه مونیسته، که تحت سیطره یک دولت توتالیتر قرار دارد و به نحوی خود والد آن است، در یک جامعه پلورالیسته، وجود تعدد منابع اطلاع‌رسانی و حاکمیت فضای رقابتی در عرصه اطلاع‌رسانی، دیگر نهاد دولت در ارائه اطلاعات یکه‌تاز نبوده و در نتیجه آن چه که گوبلز از آن به عنوان انتقال به مثابه گلوله یاد می‌کرد ممکن نخواهد بود؛ چرا که اکنون گلوله‌های شلیک‌شده چندین مانع و یا اندام هدف عرضی و عاریه در مقابل خود دارد که از رسیدن گلوله به اندام هدف جلوگیری می‌کند. این موانع و یا اندام‌های فرعی در حقیقت برخاسته از ویژگی تکثرگرایی جامعه مدنظر است و یکپارچگی جامعه مونیسته دیگر در دسترس نیست و لاجرم، ایده و نتایج متفاوتی از آن فراچنگ می‌آید.آنچه که لازارسفلد در مقابل ایده گوبلز به عنوان بدیلی جدید در سازوکار انتقال اطلاعات مطرح می‌دارد، مسئله انتقال تزریقی اطلاعات است. او بیان می‌دارد که سازوکار شیوع اخبار در یک جامعه بر دو قسم مشتمل است: نخست، انتقال اطلاعات و اخبار از رسانه به رهبران فکری و دوم، انتقال اخبار و اطلاعات از رهبران فکری به شهروندان. بخش اول در حقیقت عملکردی به صورت بالا و پایین داشته و در حقیقت انتقال به صورت عمودی صورت می‌گیرد اما در بخش دوم، انتقال افقی است و سرعت انتشار آن نیز بسته به تعداد اتصالات رهبر فکری و سپس سرعت انتشار در ادامه ریشه میان شهروندان است.وانگهی، منظور از رهبر فکری در ایده انتقال تزریقی، افرادی با هویت سیاسی منسجم‌تر که جایگاه مشخص و معین در طیف‌بندی سیاسی جامعه داشته و از سمت دیگر، به سبب خصیصه‌های متنوعی از اقبال عمومی برخوردار است. این خصیصه‌ها می‌تواند اعم از دسترسی به منابع دست اول، برخورداری از قوه تحلیل یا کاریزمای سیاسی و اجتماعی باشد. با توجه به دو ویژگی مطروح، در نتیجه آنکه یک رهبر فکری با توجه به جذابیت و گرایش سیاسی، می‌تواند به نحوی در مسیر اطلاع‌رسانی عادی اختلال وارد سازد و خوراک اطلاعاتی شهروندان را دچار دگرگونی سازد. سازوکار این دگرگونی به نحوی است که یک رهبر فکری می‌تواند با تمرکز بر روی یک خبر یا حادثه و یا ارائه خبر آلترناتیو در مقابل خبر جبهه مقابل، مانع از اثرگذاری منفی اخبار بر طرفداران یک جبهه سیاسی گردد. به واقع، یک رهبر فکری می‌تواند تعیین کند که چه اخباری به دست شهروندان برسد و چه اخباری به دست وی نرسد. در گذشته، رهبرز فکری به طور عمده در اختیار روزنامه‌نگاران، نویسندگان و تحلیلگران مطبوعاتی و تلویزیونی بوده اما امروز با تغییر پلتفرم اطلاع‌رسانی، یکی از تاثیرگذارترین رهبران فکری، کاربران اینفلوئنسر توییتری است. از سوی دیگر، پس از انتقال اخبار از منبع به رهبران فکری، اکنون نوبت به انتقال به شهروندان می‌رسد. نحوه انتقال بدین صورت است که رهبر فکری، پس از انتخاب اطلاعات مناسب بر اساس سنجه‌های خویش، دست به انتشار آن در پرمخاطب‌ترین بستر خود می‌زند. نکته اساسی در نحوه انتشار ان است که بایستی توجه مخاطبان به واقع حقیقی داشت نه صرف تعداد بالای مخاطب؛ چرا که کلید پیروزی در انتشار اخبار، سرعت بالا و حجم گسترده انتقال اخبار است. در نتیجه، انتخاب یک بستر نسبت به سایر بسترها در این نکته نهفته است که مخاطبان هادی و سرعت هدایت در چه وضعیتی قرار دارد. به طور مثال، اعلام یک خبر یا تحلیل در ابتدا در یک روزنامه پرمخاطب نسبت به یک شبکه تلویزیونی پرمخاطب، ارجحیت دارد؛ چرا که تعداد مخاطبان هادی با سرعت هدایت بالا در مخاطبان تلویزیونی کمتر از یک روزنامه است. در دنیای کنونی نیز، ارجحیت اعلام یک خبر سیاسی در توییتر، بسیار بیشتر از اعلام آن در اینستاگرام است؛ چرا که توییتر از مخاطبان هادی و با سرعت هدایت بالا برخوردار است و سازوکار انتقال اطلاعات در توییتر نیز مزید بر علت است تا سرعت هدایت افزون گردد. هدف اصلی این نوشتار کوتاه، بیان مقدمه‌ای مختصر در خصوص اهمیت شبکه اجتماعی توییتر در اطلاع‌رسانی سیاسی بوده و تطبیق آن باشرایط موجود، مجالی دیگر می‌طلبد.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jul 2019 19:47:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بحران قدم نو‌رسیده مبارک!</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9-fgomd5aruueg</link>
                <description>شنبه، ۶ دی‌ماه زنی ۱۸ ساله جهت بررسی اوضاع و احوال جنینی که به درون داشت راهی سونوگرافی شد. دو سال از ازدواجش گذشته بود. در عنفوان نوجوانی به عقد نکاح مردی ۱۷ ساله در آمده بود و کنون در آستانه به دنیا آمدن فرزند اول بود. مرد قصه ما ۲۰ سال بیش نداشت و اندک زمانی پیش در آبان ماه کاری دولتی جسته بود و کارمند شده بود. دیگر دستانش ترک و پینه کارگری برنمی‌داشت.اما صبح شنبه مانند روزهای پیشین نبود. آب دور جنین رو به خشکی  و هر چه سریع‌تر بایستی زن به اتاق عمل می‌رفت. حکایت دنیا آمدن این کودک مانند رستم دستان و ژولیوس سزار بود و در آن روزگار چندان بدیع نبود. زن بستری شد و آماده جراحی اما خانم دکتر که از قضا از مهتران اطبا و حکمای وقت بود ناگه سر بزنگاه غیب شد. همه منتظر خانم دکتر گِلِینی‌مقدم بودند اما او تیغ برای شفای کس دیگری برکشیده بود.یک روز گذشت. چشمان زن چنان آب دو دیده روان ساخته بود و اضطراب وجودش را فرا گرفته بود که مادرش در بدو ورود به بیمارستان وی را نشناخت. فغان برآورد که کجاست دختر من! زن نوایی سر داد که منم مادر.هر چه زمان می‌گذشت اوضاع بحرانی‌تر می‌گشت. مرد به لطایف‌الحیل نشانی خانم دکتر را یافت و تا پشت در اتاق عمل پیش‌روی کرد. به سان اجدادش فریاد برآورد و دشنام داد. زن و فرزندش در آستانه مرگ بودند. خانم دکتر فردی دیگر را به جای خود گماشت و قرعه این رخداد به نام خانم دکتر رحمانی افتاد. سومین متخصصی که به بالین زن می‌آمد. اولی سپیده یزدانی نامی داشت و به سبب فقر خانواده از او قطع امید کرده بودند. هزینه عمل در بیمارستان خصوصی برای جوانکی بدون شغل پر از مشقت بود.یکشنبه ساعت ۴ بعدازظهر، از دل راهرویی پر از زنان باردار، زنی بدحال و نالان و گریان پا به اتاق عمل گذاشت. فرزند آمد اما بنا به قول دکتر جراح فقط یک ساعت تا مرگ فرصت داشت. چنان خَبه و کبود بود که او  را بدون فوت وقت به دروت دستگاهی فرستادند. بایستی برای زنده ماندن بجنگد. چنان سریع منتقل شده بود که فرصت اندازه‌گیری قد و وزن نبود. پدر و مادرش بعدها با ترازوی آشپزخانه او را توزین کردند.پدر و دایی او مدام در راهرویی که منتهی به اتاق حضور نوزاد بودند، قدم زنان انتظار می‌کشیدند. از دور می‌دیدند و غوغای دل را با اشک شوق برون می‌ساختند. از زن شیر می‌دوشیدند و چندان نبود که قوت او را تامین کند. او را با شیر خشک زنده نگه می‌داشتند.فردای تولد، اجداد حی او روانه بیمارستان بودند که دچار سانحه شدند. در چهارراه منتهی به خیابان، در تاکسی‌های نارنجی پیکان وقت، مادربزرگ پدری کودک تصادف کرد و دستش شکست. بد شگونی پشت بدشگونی. شانس با او یار بود که جامعه چندان خرافاتی نبود؛ چرا که ممکن بود عطای حضورش در این دنیا را به لقایش ببخشند.بر سر اسم نوزاد بحث بود. خاندان مادری به سبب نذر دخترشان او را رضا می‌نامیدند و خاندان پدری برای قدردانی و حفظ شان پسر شهیدشان او را نورعلی خطاب می‌کردند. گویی سر آسودگی نداشت. اضطراب و بخران پشت هم.روز سوم که نفسش چاق شد او را به مادرش نشان دادند. مادری که هم اتاق زنی مثل خودش بود. فرزند آن زن نیز در راه مانده بود و چنان بر وی گذشت که نوزاد مدفوع را خورده بود. تمام بدنش عفونی بود. زن در این شهر غریبه بود. بعد از مدتی مادرش به دیدار شتافت. جز شوهر نظامی‌اش کسی دیگر بر بالین او نبود.روز سوم بود که پدر فرزند را در بغل داشت، در راهرو آن خانم دکتر و رییس بیمارستان امام‌خمینی رهسپار اتاق عمل بود که با پدر نوزاد به صورت اتفاقی دیدار کرد. پدر به او نوزاد را نشان داد و خانم دکتر با بی‌خیالی تمام گفت خدا را شکر که سالم است.پدر لب گشود که اگر چنین نبود بیمارستان بر سرت خراب شده بود!وضع آن دوران چنین بود که مادر پس از گذشت سه روز از بیمارستان مرخص شود. گویی ترس از آل داشتند. مادر نوزاد دیروز همچنان نیز ترس دارد. چنان که خود علیرضا به هنگام نوزادی خواهرش دید. فریاد برآورد که نبایستی تنها باشد. پسر خشکش زد و کنار در ایستاد. او نیز از آل می‌ترسید.یک روز و یک شب کودک دو اسمه در خانه بود که زردی گرفت. دوباره بیمارستان و دوباره دستگاه. این بار هم مادر و هم پدر بر بالین بودند. ماجرا تا سه روز ادامه پیدا کرد. شنبه هفته‌ی بعد، پس از گذشت یک هفته پر از بحران، کودک برای بار دوم به خانه آمد. چند روزی از ماه رمضان‌المبارک ۱۴۱۸ گذشته بود.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Fri, 28 Dec 2018 00:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورزش به من نیومده!</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%87-fs24lkp1krna</link>
                <description>همچنان مشخص نیست که اولین بار من خودم گفتم برم کشتی یا مثل همیشه، ته غروب یکشنبه‌ای که بابام زود از سر کار میومد دست من رو گرفت برد باشگاه ثبت نام کرد. خودم باورم نمیشه گفته باشم بریم ورزش کنیم، اصلا در قاموس من نمی‌گنجه همچین حرفی!اما به هر روی من رفتم به باشگاه کشتی و حدود ۳ ماهی هم اونجا بودم. افتخارات زیادی داشتم مثلا یک دور همراه دارنده مدال برنز المپیک ۲۰۰۸ پکن دوییدم، البته اون موقع لقب (گی‌خوار) داشت، در دایره انسانیت واردش نمی‌کردن.البته اینطور نگاه نکنین، من واقعا اسوه و الگویی برای تازه‌واردها بودم. وقتی یه عده جدید می‌اومدند به باشگاه سریع مربی منو صدا می‌زد، همون اول می‌زد پس کلم و می‌گفت: مثل این خر نباشین، حرفمو گوش بدین، اون هیکل هم تکون بدین. بعد یه لگد می‌زد تو نشیمن‌گاهم و با گمشو مشایعتم می‌کرد.خب واقعا به دست اوردن این جایگاه به همین سادگی‌ها نبود و تازه داشت گوش‌هام می‌شکست و از مرحله تحقیر‌شونده به تحقیرکننده تبدیل می‌شدم که ناگاه مامانم گفت دیگه باشگاه تعطیل! گفتم چرا مادر من؟ گفت زشت میشی، ما همینجوری خانواده در حال انقراضیم، چشم یه ملت به توعه که این خاندان رو ادامه بدی.حالا یجوری گفت زشت میشی که قرار بود گوش‌های برد پیت بشکنه. تازه اون گوش‌های شکسته علاوه بر محیط باشگاه و توانایی زدن تو سر تازه‌واردها، بیرون باشگاه هم اعتبار داشت. به هر حال هر بی‌بهره و فرومایه‌ای اندک بازو و کول و زیربغلی پرورش می‌داد، با همین گوش‌های شکسته چه مرام پهلوونی به رخ کشیده نمی‌شد و چطور احتمال تشکیل خانواده بالا نمی‌رفت. حالا چی؟ با شکم گرد و سیبیل لاجون اصلا شانسی هست؟ چرا مادر همچین پتانسیلی رو نادیده گرفتی؟بعد کشتی خیلی خوب یادمه که بابام دستمو گرفت برد باشگاه فوتبال ثبت نام کنم. البته من به مادر یاداور شدم اونجا یه گوش می‌شکست، اینجا میرم فلج میشم زشت که هبچ علیل میشم می‌افتم رو دستت. ولی خب مادر گفت: نه قربونت معروف میشی از تلویزیون نشونت میدن اون ملت چشم به راه هم ایشالا خیالشون راحت میشه سرشون رو میذارن زمین، بعدشم پولدار میشی خوشگل هم میشی.به هر حال گفتم باشه ولی خود دانی مادر.رفتیم فوتبال. مربی فوتبال کلا ۲۶ سالگی رفت استقلال، دقیقه ۹۰ اومد وقت رو تلف کنه مصدوم شد تا اخر فصل و دیگه هم فوتبال بازی نکرد. ولی چنان خاطراتی از ملبورن و مارسی و آرژامتین و گل حسن روشن و ترس علی پروین از بازی اسکاتلند می‌گفت که واقعا بابام هم حس کرده این حداقل آشپز تیم ملی باید باشه وگرنه این کار با توپش حتی در حد توپ جمع‌کنی در حد گل‌کوچیک هم نبوده. به هر حال فوتبالیست کتاب‌خون این ویژگی‌ها رو داره دیگه.من اوضاعم جوری بود که تو رده‌بندی‌های سنی باشگاه نمی‌گنجیدم، یا باید تو زیر ۹ سال بازی می‌کردم یا بالا ۱۲ سال. این در حالی بود که ۱۰ سالم بود. انگار هیچ ۱۰ ساله دیگه‌ای علاقه‌مند به فوتبال نبود، همه تو کشتی داشتن پله‌های ترقی رو طی می‌کردن. عین وقتی که فامیل دور هم جمع می‌شدن، همه هم‌سن‌ها دختر بکدن، یه پسر نوزاد هم بود که داشت از مادر شیر می‌مکید. مابقی هم در سن ازدواج و اینا بودن. مثل وقتایی که فامیل جمع می‌شدیم و من تو هیچ دسته‌ای برای بازی کردن گنجیده نمی‌شدم، تو هیچ رده‌بندی سنی هم جوری نبودم که بازی گرفته شم. زیر ۹ سال هر کی دروازه‌بان مقابل بود از فردا دیگه نمی‌اومد باشگاه. روشی نبود که گل نزده باشم و واقعا با استیصال تمام از مربی می‌خواستن که منو بندازه بیرون از بازی. همین که میومدم بیدون دوباره همه چیز عادی می‌شد.تو بالا ۱۲ سال هم مشکل اینجا بود که واقعا همونی بودم که تو کشتی بودم. دیگه حتی توپ رو جلوم می‌انداختن می‌گفتن بگیر، باز هم دریبل می‌خوردم. رد شدن از من واقعا کار سختی بود، باید جلوی خودت رو از خنده می‌گرفتی وگرنه مابقی کار چندان سختی نبود.مسئله اونجایی حاد شد که یهبازی حساس پیش اومد و ایم با بحران مصدومیت روبه‌رو بود. دقیقه ۹۰ ما یک هیچ جلو بودیم و نباید گل می‌خوردیم. واقعا موندم چرا مربی به من نگاه کرد. آخه مگه یادش رفته بود؟ ناموسا الان وقت فرصت جبران دادنه؟ با داد بلند شدم. جان مادرم قسم داد که حواست جمع باشه، فقط توپ اومد زیر پات بزن زیرش به سمت درازه حریف و خیلی روی دروازه حریف تاکید داشت.من با تعجب شدید پدرم که انگار داشت به مربی فحش می‌داد وارد زمین شدم. کرنر شده بود و رفتم تو محوطه. یه ان چشمم به یه پسره‌ی هم قدم افتاد؛ چ پایی چه گردنی عجب دستی. واقع چی میشد تو کشتی‌گیر بودی من چند تا فن روت اجرا می‌کردم؟ ناگهان بیژن درونم به ندا در اومد؟×بیژن؟+ها؟×بیژن؟!+بله بله×آفرین، هان نه بله. الان باید چیکار کنی؟+باید حواسم باشه بزنم زیر توپ؟×نه احمق، چرا انقدر خنگی؟+به جان خودم مربی همین رو گفتا×احمق، الان وقتشه نبوغ کشتی خودت رو نشون بدی، ببین چه گردنیه؟ چه پاییه؟ راحت میشه دست رو دورش قلاب کرد! الان وقتشه اون فنون کلاسیک مازنی رو اجرا کنی!یه لحطه نفهمیدم چی شد و به خودم که اومدم دیدم گردن اون پسره تو دستمه و داور بالا سرم ایستاده و نه تنها کارت قرمز نشون داده بلکه داره فحش و لیچار که بارم می‌کنه. فضای برای خود من هم عجیب بود که چطور بعد اجرای فن سالتو بارانداز داور اومد سمتم، اصلا چطور اجازه دادن که من همچین غلطی کنم که گویا همه تو شوک بودن واقعا چه اتفاقی داره می‌افته.گل که زدن من فقط فرار کردم.به باشگاه دنبالم کردن و جلوی اونها پدرم بود. از باشگاه که بیرون اومدم پدرم سریع پرتم کرد تو جوب آب. داد زد: پدر سگ گریه کن الان میان می‌کشنت.زدم زیر گریه و ملتی که اومدن با دو تا لگد پدرم و هزارتا قسم و ایه و حدیث راضی شدن جونم رو نگیرن. اینطور بود که اقاجان ورزش به من نیومده!</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Thu, 08 Nov 2018 20:55:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غیر تسلیم و &quot;رضا&quot; کو چاره‌ای؟</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B1%D8%B6%D8%A7-%DA%A9%D9%88-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-cmqoiwlhvgiu</link>
                <description>رضا آلاشتی را &quot; رضاشاه کبیر&quot; ساختند اما عظمت او به قدری بود که دامان خودشان را گرفت و سرنوشتی تلخ برایشان رقم زد. آمپول هوای پزشک احمدی تنها برای مخالفین کارساز نبوده و مقربینی که بیش از حد بزرگ و مهم شوند نیز چاره‌ای جز تسلیم و مرگ نداشتند.شهریور 1320 با حمله همه‌جانبه به ایران فصلی تازه از تاریخ این کشور را رقم می‌زند. روزگاری که دیگر ترس از رضاشاه، سکوت ایجاد نمی‌کند و حقایقی که به قدر 16 سال انباشته شده بود، افشا خواهد شد. از قضا در این مدت به خوبی روشن خواهد شد که چگونه کسی که خود را «پدر ملت ایران» می‌نامید حق پدری را برای سه سیاست‌مدار جمهوری‌خواه سابق و یاری‌رسان وقت، ادا کرده است.از قضا قتل‌های سیاسی متعددی در دوران سلطنت رضاشاه رخ داده است اما قتل سه نفر از نزدیکان و ذی‌نفوذان سلطنت و دولت بسی عجیب است. نه مثل فرخی یزدی و میرزاده عشقی به او تاخته‌ بودند و نه همچون مدرس پس از ناامیدی از مبارزه مدنی، نقشه قتل وی را ترسیم کرده بودند.در بهمن‌ماه 1320 و پایان یافتن عضر رضاشاه، ایران‌دخت تیمورتاش، مظفر فیروز و سلمان اسدی با مراجعه به شهربانی تهران جهت یافتن و مجازات قاتل پدران خود شکایت تنظیم کردند. فرزندان افرادی که سال‌هایی نه‌چندان دور، مجلس و کابینه بدون اشارات و فرمان آنان شکل نمی‌گرفت.مشهورترین و بانفوذترین فرد لیست مقتولان، سردار معظم خراسانی، عبدالحسین تیمورتاش است. او که روزگاری وزیر دربار، وزیر تجارت و فوائد عمومی، نماینده مجلس و فرماندار گیلان، کرمان و بلوچستان بود. اما سوظن شاه به او چاره‌ای جز مرگ برایش باقی نگذاشت.از موسسین حزب «اصلاح‌طلبان» در مجلس چهارم، پس از تاسیس سلسه پهلوی اما نقشی بزرگ در سیاست کشور برعهده دارد. بازیگر اصلی سیاست خارجی ایران است و در عرصه داخلی نیز قدرتی بیش از حد یک «خدمت‌کار شاه» داشته است.برای رضاشاه دو مسئله بسیار حیاتی است؛ به خطر افتادن جان خانواده سلطنتی و تهدید عمر سلطنت پهلوی. تیمورتاش که اکنون در کشورهای خارجه از او با عنوان «شاهزاده» پذیرایی می‌شود و در داخل نیز به قدری نفوذ دارد تا نمایندگان مجلس را له و علیه فلان وکیل بشوراند، حتما هم تهدید جان ولایت عهد محسوب می‌شود و هم گزینه احتمالی سلطنت پس از رضاخان.این مسائل رضاشاه را نسبت به تیمورتاش بدبین می‌‍سازد. سردار معظم خراسانی نیز متوجه این رفتار شده و حتی در جمعی خصوصی و به بیان مهدی‌قلی‌خان هدایت، با خواندن شعری از فردوسی چنین زبان به گلایه می‌گشاید: که رستم یلی بود در سیستانمنش کردم آن رستم داستانخود تیمورتاش در تقریراتی که در زندان داشته، خاطره جالبی از شب پیش از توقیف و دستگیری خود از مکالمه‌ای که بین او و رضاشاه صورت گرفته چنین می‌گوید: «تیمورجان. دستت را به من بده که می‌خواهم بار دیگر عهد دیرین را تجدید کنم. همیشه به خاطر داشته باش که من نسبت به تو بدی نکرده و نخواهم کرد. تو نیز نسبت به من و خانوده‌ام هرگز بد نکن.»شاه اما بعدتر و پس از دستگیری دیگر عطوفت سابق را نداشته و در دیدار با علی دشتی، تعبیر « از اول خلقت، چنین آدم خائنی وجود نداشته» درمورد او به کار می‌برد. و یا تقی‌زاده نقل می‌کند که شاه پس از دستگیری وی بسیار به بدگویی از تیمورتاش می‌پرداخت: «رضاشاه با تیمورتاش خیلی بد شد. دائما از او بد می‌گفت. پیش من که می‌گفت جواب نمی‌دادم. دلش هم از آن بابت پربود که چرا جواب نمی‌دهم.»سوظن و بدگمانی شاه که ایجاد شد، اقدامات دیگران جهت پرونده‌سازی و رساندن تیمورتاش به مخمصه نیزآغاز می‌شد. ابتدا تیمورتاش با چهار اتهام مالی و ارتشا روبه‌رو می‌شود. مهم‌ترین مسئله در جریان دادن امتیاز صدور انحصاری تریاک به حاج حبیب‌الله امین‌التجار اصفهانی رخ داده است و اتهام آن بوده است که در طی دادن این امتیاز، مبلغی از حساب شخصی امین‌التجار به تیمورتاش پرداخت می‌شود.اما چنین اتهاماتی دلیلی برای مرگ تیمورتاش نیست و پرونده‌سازان بایستی مسئله‌ای حادتر به سمع و نظر همایونی برسد تا بتوان نقشه قتل را اجرا نمود. نقشه‌ای که به قول تقی‌زاده شاه از ابتدا به دنبال اجرای آن بوده است. رضاشاه از ابتدای سلطنت به دنبال افزایش سهم درآمد ایران از قرارداد دارسی بوده است. در اثنای سال 1310 به سبب کاهش درآمد ایران از 800 هزار لیره به 200 هزار لیره، به انگلستان رفت تا مشکلات میان ایران و انگلستان بر سر مسئله نفت را حل کند.پس از این سفر و ناکامی تیمورتاش، او جهت ایجاد فشار به دولت انگلستان به شوروی رفته تا بتواند حمایت آنان در عرصه بین‌الملل را جلب کند. در این سفر کیف اسناد محرمانه تیمورتاش گم می‌شود و از سویی روزنامه‌های انگلیسی خبر از یافته شدن آن می‌دهند. آنان که وی را سدی دربرابر قرارداد نفتی با ایران می‌دانند، از او به سبب قدرت فراوان به عنوان پادشاه آینده ایران نام می‌برند.ز سویی دیگر، هنگامی که تیمورتاش در محبس بوده، باژانوف، مجری و دفتردار استالین از طریق عبور از ایران به غرب پناهنده می‌شود. او در این سفر بیان می‌کند که ارتباط عمیقی بین دفتر جاسوسی شوروی و تیمورتاش وجود دارد. ضربه نهایی آن وقت است که کاراخان، معاون وقت وزارت امرو خارجه شوروی به ایران می‌آید. پرونده‌سازان برای نشان دادن وابستگی تیمورتاش به شوروی تنها به یک دیدار نیاز داشتند، دیداری که با تهدید کاراخان صورت می‌گیرد. پس از این اتفاقات، دیگر رضاشاه نسبت به خیانت تیمورتاش مسجل شد. از سوی شهربانی به رضاشاه گزارش رسید که این دیدار حاوی یک پیام «رمزی» به تیمورتاش است. پیامی که ممکن است توطئه‌ای برای کشتن یا سقوط شاه.تیمورتاش در 9 مهرماه 1312 با فرمان رضاشاه و با آمپول هوایی که احمد احمدی، میرغضب وقت زندان قصر و ملقب به پزشک احمدی به کام مرگ رفت. عباسقلی گلشائیان در خصوص روز مرگ تیمورتاش و قضایایی که گذشته، بیان می‌کند: «در این گیرودار آقای راسخ می‌گفت بلی چند روز بود مبتلا به آنژین دوپواترین بوده. بیچاره نمی‌دانست آنژِن دوپواترین چیست... وقتی به دیوان جزا رسیدیم دیدم دکتر قزل‌ایاغ به قدری ناراحت است که روی صندلی افتاد... گفت تیمورتاش نمرد بلکه او را مسموم کردند. این حرف در نظر من غریب آمد بعد گفت اشتباه نکردم مسلم است او را کشته‌اند. گفتم پس چرا تصدیق کردید که به مرگ طبیعی مرد گفت می‌خواهی من هم مثل او بشوم؟»بلوشر، وزیرمختار وقت آلمان در ایران تائید می‌کند که انگیزه قتل تیمورتاش بایستی ترس رضاشاه از قدرت او بوده است: « چه اگر بلائی بر سر رضاشاه می‌آمد قدرت به تیمورتاش منتقل می‌شد. رضاشاه همه جا نگران است که ببیند آیا مردم فهم کاردانی که جاهطلب هم باشد وجود دارد، آن وقت برای تحکیم پایه‌های سلسله‌اش امر به قتل او می‌دهد. از فردی مانند فروغی بیمی ندارد... این آدم هیچوقت به دنبال تحصیل تاج و تخت نیست». تقی‌زاده نیز انگیزه رضاشاه از قتل را اینگونه شرح می‌دهد: «... به خاطر پسرش، پسرش کوچک بود. شاید فکرش هم درست بود. چون اکر از بین نمی‌رفت معلوم نبود که آدم کوچکی در مقابل شخصی مثل تیمورتاش چه می‌توانست بکند. احتیاط می‌کرد که بعد از خودش اشخاص باجربزه‌ای نباشند که مزاحم جانشینش بشوند».مرگ تیمورتاش، ضربه کاری به حلقه جمهوری‌خواهان مقرب به رضاشاه است. گام بعدی سردار اسعد بختیاری است. مرگی عجیب که بهتی بزرگ برای عالم سیاست ایران به همراه می‌آورد. جعفرقلی‌خان بختیاری اندکی بعد از مرگ تیمورتاش، به همراه شاه جهت اسب‌دوانی و تفریح به بابل می‌رود و وانگهی شاه آنجا دستور به دستگیری او می‌دهند.در دستوری که از بابل به تهران مخابره شد، علت دستگیری او چنین بیان شده: «چون بواسطه کشف سندی که شرکت جعفرقلی‌خان اسعد را با تیمورتاش در قضیه نفت می‌رساند و خودتان اطلاع دارید...» اما مهدی‌قلی‌خان هدایت علت دستگیری را توطئه علیه شاه بیان می‌کند: «... بعدها در ملاقات از شاه شنیدم: &quot;بلی! می‌خواهند محمد حسن میرزا رابیاورند. شهوترانی که از این بیشتر نمی‌شود! &quot;».در فروردین 1313 تصمیم به مرگ سردار اسعد بختیاری می‌گیرند. ابتدا از طریق مسموم کردن غذایی که از خانه برای او می‌آید، نقشه شوم خود را دنبال می‌کنند اما به سبب ازدیاد غذا، سم کارساز نیست و از سویی حتی نگهبانان زندان قصر نیز دچار مسمومیت می‌شوند. برای کشتن سردار اسعد چاره‌ای نمی‌ماند جز این که علنی‌تر وارد شوند. تلاش برای خوراندن غذای مسموم به سردار اسعد کارساز نیست و به ناچار در ده فروردین 1313 شخص پزشک احمدی به سلول سردار رفته و عمل انژکسیون را اجرا می‌کند.تیمورتاش و سردار اسعد دو شکار بزرگی بود که رئیس نظمیه محبوب رضاشاه، محمدحسین آیرم برای او انجام داده بود. کسی که چنان سیستم پلیسی حکومت رضاشاه را گسترده و کارا کرده بود که حتی گزارش دیدار روزانه افراد خانواده سلطنتی با دقت و کیفیت بالا در اختیار شاه قرار می‌گرفت. کافی بود اندک سوظنی نسبت به فردی ایجادشود و یا حتی آیرم از آن فرد دلخور شود، بایستی کار را تمام شده دانست.آیرم پس از قتل تیمورتاش و سردار اسعد، برای مدتی گویی نفر دوم حکومت رضاشاه می‌شود اما چندان تمایلی برای حکومت ندارد. او تا آنکه شاه متوجه فساد در گاردن پارتی می‌شود، به سرعت و به بهانه «لال» شدن خود را به اروپا می‌رساند. شاه نیز برای اینکه در عوض خدمات گسترده‌ی او در دو مرحله هزار لیره برای او ارسال می‌کند.محمدحسین آیرم که در آلمان به عنوان مقام عالی‌رتبه ایران تردد می‌کند، تلگرافی از سوی شاه دریافت می‌کند که پس از بهبودی به ایران بازگردد اما آیرم اعلان می‌کند که پزشکان حضور او در ایران را ممنوع کرده‌اند و چنین از دست رضاشاه متواری می‌شود.نفر بعدی این لیست، نصرت‌الدوله فیروز است که در خرداد 1308 دستگیر شده بود اما به سبب شفاعت پدرش، فیروز میرزا فرمانفرما از مرگ نجات یافته بود.غرور و تکبری که این شاهزاده قجری در دوران والی‌گری کرمانشاه به کاربسته بوده، از دل رضاشاه بیرون نرفته بود. روز عاشورای سال 1308 و در تکیه دولت رو به مهدی‌قلی‌خان هدایت می‌کند و می‌گوید: « آقای رئیس‌الوزرا، دیگر نصرت‌الدوله مورد اعتماد ما نیست». او در همان مجلس به رئیس نظمیه دستور دستگیری او را می‌دهد.حدس و گمان پیرامون چرایی دستگیری او زیاد است و باوجود ایجاد یک پرونده مالی، اما در شهر خبر پیچیده است که این دستگیری سیاسی است. علت اصلی توقیف حتی برای مهدی‌‍قلی‌خان هدایت که رئیس‌الوزرای وقت بوده نیز مشخص نیست و او تنها به حدس زدن اکتفا می‌کند: « علت رنجش شاه از نصرت‌الدوله باین غلظت معلوم نشد، حدس من این شد که باید ارتباط با صارم‌الدوله و قضایای فارس داشته باشد». قضایای فارس و صارم‌الدوله بر این دلالت دارد که گویی نصرت‌الدوله به دنبال تجهیز ایلات و عشایر فارس جهت توطئه علیه شاه است. گمان دیگر نگارش برخی مقالات تند علیه سلطنت و رضاشاه به تحریک نصرت‌الدوله است.نصرت‌الدوله البته به واسطه اتهامات مالی و ارتشا تنها به چهارماه حبس محکوم شده بود و شفاعت پدر کارساز بود. اما مرگ فرمانفرما، این اجازه را به رضاشاه را داد تا مقریبن نیز به قتل برساند. او در سال 1315 به سمنان تبعید می‌شود و یک‌سال در تبعید‌گاه باقی می‌ماند.در دی‌ماه 1316 چهارنفر از شرورترین افراد پایتخت برای انجام فرمان ملوکانه به سمنان گسیل می‌شوند. در زیرزمین خانه نصرت‌الدوله در سمنان به او سم می‌خورانند. اما صبر هیئت مرگ کمتر از این است که سم اثر کند. او را از پشت گرفته، بر زمین می‌کوبند و بر سینه او می‌‌نشینند و خفه کردن راه‌حل مرگی سریع برای نصرت‌الدوله است. هدایت در مرگ این افراد چنین می‌نویسد: «سینه‌زن‌های پای علم جمهوری و تغییر سلطنت یکی یکی پاداش خدمت می‌یابند. نصرت‌الدوله، تیمورتاش، سردار اسعددو تدین، از برای هیچکس امنیت نیست...».پزشک احمدی پس از سقوط رضاشاه، با رنگ‌کردن مو و جعل گذرنامه خود را به  عراق می‌رساند. این داروساز مشهدی این بار پیشه رمالی و دعانویسی را پی می‌گیرد. ایران تیمورتاش که از سایر افراد جهت ستاندن انتقام پدر مصمم‌تر است، خود را به عراق رسانده و با کمک متنفذین شیعه عراق، پزشک احمدی را به ایران باز می‌گرداند.دادگاه جهت محاکمه پزشک احمدی برگزار می‌شود و احمد کسروی نیز وکالت او را برعهده می‌گیرد و او بایستی بابت اتهام قتل فرخی یزدی، تیمورتاش، سردار اسعد و سایرین جوابگو باشد. دادگاه در نهایت رای به اعدام او می‌دهد.غلامحسین بقیعی از روز اعدام پزشک احمدی نقل می‌کند که سرانجام او  قاتلین حقیقی را معترف می‌شود: «... پس از نماز روی چهارپایه زیر چوبه دار ایستاد و فریاد زد: &quot; ای مردم من قاتل نیستم! یگانه گناهم اینه که دستور مافوقم را اجرا کردم و حالا چون از همه ضعیف‌ترم، همه چیز گردن من افتاده! قاتل اصلی سرتیپ مختاری و خود رضاشاهه! &quot; ». </description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Sun, 16 Sep 2018 15:32:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه علیه &quot;یکی&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B9%D9%84%DB%8C%D9%87-%DB%8C%DA%A9%DB%8C-aih3gfqdxiwd</link>
                <description>آیا ترامپ از معادلات سیاسی آمریکا کنار می‌رود؟ترامپ به انتها رسیده است؟ شاید خود او نیز این سوال را مطرح کند. آرایش سیاسی اخیر آمریکا، زمزمه عدم حمایت نیروهای ارشد دولت از ترامپ و تلاش روزافزون دموکرات‌ها برای کسب اکثریت در کنگره و سنا، آیا نفس‌های ریاست جمهوری ترامپ را به شماره انداخته است؟ روزگار برای سیاست‌مداری که نه ادب دارد و نه آداب، هر روز سخت‌ و سخت‌تر می‌شود. امروز دیگر تنها دموکرات‌ها و بازرس مولر تنها دشمن او نیستند و وضعیت به نحوی است که حتی کاخ‌نشینان واشینگتن نیز گویی دیگر حامی ترامپ نیستند.وضعیت کنونی ترامپ به طور کامل در سخنان او که در تجمع شهر بیلینگز ایالت مونتانا بیان شده، هویداست: «اگر استیضاح شوم مقصر شما هستید». ترامپ می‌داند  اگر انتخابات میان‌دوره‌ای کنگره و سنای آمریکا به نحوی رقم بخورد که دموکرات‌ها اکثریت را به دست گیرند، دیگر راهی تا پایان باقی نمانده است.در این وضعیت و با توجه به تحقیقات بازرس مولر و اعتراف مایکل کوهن، وکیل ترامپ و احتمال همکاری بیشتر او در پرونده دخالت روسیه در انتخابات ریاست جمهوری نوامبر 2016، دموکرات‌ها نیز به فعالیت خود برای پیروزی انتخابات افزوده‌اند.مایکل کوهن دیدار دونالد جونیور ترامپ با عوامل روس جهت دریافت اطلاعات برای تخریب هیلاری کلینتون را تائید کرده  و از سویی به پرداخت حق‌السکوت به بازیگر فیلم‌های مستهجن و مدل نشریه صحه گذاشته است.باراک اوباما رئیس جمهور پیشین آمریکا که دولت او از ابتدای کارزار انتخاباتی سال 2016مورد انتقادهای شدید ترامپ قرار می‌‌گرفته، اکنون سنت عدم دخالت روسای جمهور سابق آمریکا را کنار گذاشته و به عکس مواردی چون نطق در سالروز مرگ نلسون ماندلا، این‌بار به طور علنی به انتقاد از ترامپ و روزگار فعلی واشینگتن پرداخت.اوباما مردم و جوانان آمریکا را از «بی‌تفاوتی» بر حذر می‌دارد، تاریخ آمریکا را همواره عرصه منازعه بین افرادی که خواستار «جلو بردن جامعه» و آن‌هایی که خواستار «برگشت به عقب» بودند و در نهایت می‌گوید که در جای‌جای آمریکا می‌توان انرژی را حس کرد و مردم می‌گویند: دیگر «بس» است.در این شرایط جان کری نیز به انتقاد از ترامپ پرداخته است. نماینده آمریکا در مذاکرات هسته‌ای و به سرانجام رسیدن برجام، گفته تصمیم ترامپ برای خروج از برجام، ثابت کرد بی‌اعتمادی ایران به آمریکا درست بوده است.او بیان می‌کند که ترامپ علی‌رغم نظر وزیر دفاع، مقام‌های اطلاعاتی دولت و وزیر امور خارجه وقت تصمیم به خروج از برجام گرفته است. کری اقدام ترامپ را عاملی دانسته که سبب قدرت‌گیری نیروهای تندرو در تهران شده است.پس از ایراد این سخنان، ترامپ در توییتی بیان کرد که رقیب آتی او در انتخابات ریاست جمهوری جان کری خواهد بود و او از این مسئله بسیار خوشحال است اما جان کری این رخ‌داد را چندان محتمل ندانست و از قضا انتخابات سال 2018 را از انتخابات ریاست جمهوری 2020 مهم‌تر دانست.در این شرایط تلاش‌های بازرس مولربرای پیشرفت در چرونده دخالت روس‌ها در انتخابات 2016 و دموکرات‌ها برای پیروزی در انتخابات‌های میان‌دوره‌ای سال 2018، برای رسیدن به هدف مشترک استیضاح ترامپ بسیار به یکدیگر وابسته‌اند طبق قانون اساسی آمریکا، برای استیضاح هم به اعلام جرم از سوی دیوان عالی فدرال  و هم فضای سیاسی موافق استیضاح در کنگره نیاز وجود دارد. اما وضعیت ترامپ آنگاه سخت می‌شود که شاید عوامل درون کاخ سفید نیز به دنبال برکناری او باشند. این هشدار و وضعیت بغرنج با انتشار مقاله‌ای در روزنامه نیویورک تایمز تحت عنوان «من درون دولت ترامپ و بخشی از جبهه مقاومت در برابر او هستم» پیدا شد.در این مقاله بیان شده که عده‌ای در درون کاخ سفید، هسته مقاومت بی‌سروصدایی جهت خنثی‌سازی دستورکار و تمایلات «فاجعه‌بار» او شکل گرفته است. در این مقاله صریحا بیان شده که علاوه بر احتمال پیروزی دموکرات‌ها در انتخابات و تلاش‌های رابرت مولر برای به نتیجه رسیدن مسئله دخالت روس‌ها، دونالد ترامپ با معضل دیگری روبه‌رو است: مقام‌های ارشد در دولت که به دنبال خنثی کردن دستورهای او هستند.این مقاله تصریح می‌کند که علت شکل‌گیری این هسته مقاومت، فاصله گرفتن ترامپ از « ایده‌آل‌های محافظه‌کاری» است، از قبیل آزادی تفکر، بازار آزاد و مردان آزاد.در این مقاله اما این احتمال داده شده که این هسته خنثی‌کننده به دنبال برکناری ترامپ از طریق تمسک به متمم 25 قانون اساسی و درخواست اکثریت کابینه به کنگره جهت برکناری رئیس جمهوری وجود دارد. مسئله‌ای که ترامپ را بیش از پیش منزوی و به گوشه رینگ نزدیک می‌کند.این هسته مقاومت اما یک جلوه بیرونی نیز داشته تا از حالتی موهومی که ترامپ برای آن متصور شده خارج شود. باب وودوارد، خبرنگار افشاکننده واترگیت و عامل استعفای ریچارد نیکسون، در کتاب «ترس: ترامپ در کاخ سفید» نوشته که گری کوهن، مدیر سابق شورای ملی اقتصاد آمریکا برگه‌ای از روی میز ترامپ برداشت تا مانع از خروج ترامپ از توافق تجاری با کره جنوبی شود. این نامه که گویا در سپتامبر از میز کار ترامپ برداشته شده، در شبکه سی ان ان به نمایش درآمده است.پس از انتشار این مقاله، تمایل به یافتن نویسنده آن به شدت افزایش پیدا کرده است. بیشتر نگاه‌ها روی مایک پنس است، معاون رئیس جمهور. او به صراحت نوشتن این مقاله را رد کرده و نویسنده آن را «بی‌شرم» خطاب کرد. قدرت مایک پنس در دولت بر کسی پوشیده نیست. وزرای بهداشت و وزیر آموزش و پرورش و مقامات ارشد از گروه نزدیک به پنس بوده‌اند. در مسائلی چون طرح معامله قرن ردپای فراوانی از او دیده می‌شود به عکس آنچه مطرح است، معمار جدید نظم خاورمیانه است.پنس در چند ماه اخیر چندین ضیافت شام با حضور چهره‌های بانفوذ ترتیب داده و سفرهایی به اسرائیل و خاورمیانه داشته است. اقداماتی که بیشتر برای کاندیداتوری در انتخابات ریاست جمهوری صورت می‌گیرد. از سویی به مراتب نفوذ پنس در حزب جمهوری‌خواه نیز بهتر از ترامپ است و عدم دعوت از او برای حضور در مراسم تدفین مک‌کین بر این اختلافات دامن زده است.با توجه به پالس‌هایی که از کاخ سفید دریافت شده و آرایش سیاسی دموکرات‌ها، ترامپ در تنهاترین حالت ممکن از ابتدای ریاست جمهوری خود قرار گرفته است. از زمانی که مسئله استیضاح ترامپ مطرح شده، همواره جانشین شدن پنس به جای ترامپ در جامعه آمریکا مطرح بوده است. گروهی نیز چون اومارسو مانیگو، رئیس پیشین دفتر روابط عمومی کاخ سفید، روی کار آمدن پنس را اشتباهی بزرگ قلمداد می‌کنند.حال و روز آمریکای ترامپ چندان خوش نیست. روی کار آمدن ترامپ موجب خیزش دوباره جریان‌های راست افراطی و بعضا نژادپرست در آمریکا شده است. جامعه فعلی ایالات متحده در نزدیکی انتخابات میان‌دوره‌ای به شدت دچار دودستگی و تشتت است.از سویی اعمال تعرفه‌های تجاری سنگین روی کالاهای چینی، اروپایی و واردات فولاد از کانادا؛ کوک کردن ساز مخالف با سازمان تجارت جهانی، نقش راهبری دولت آمریکا در جهان به خطر خواهد افتاد و این مسئله چندان مورد غفلت دولت‌های اروپایی و آسیای شرقی قرار نخواهد گرفت. از سویی دیگر آغاز جنگ تجاری با چین، شرکت‌های آمریکایی از جمله اپل را با چالش‌ افزایش قیمت و تبعات اقتصادی آن روبه‌رو خواهد کرد. با شرایط و فضای کنونی که از ترامپ به جهان و جامعه آمریکا منتقل می‌شود و با گذشت زمان، تلقی اکثریت این است که ترامپ یک رئیس جمهور ناکارآمد و ناتوان است. رویه پیشین حزب جمهوری‌خواه و تفکر جدیدی که اتخاذ کرده در جذب آرا کارساز بوده و شاید به جای فردی مانند ترامپ که جهان سیاست را آشفته می‌سازد، فردی کارکشته‌تر مانند پنس جایگزین مناسبی باشد. اکنون با توجه به قوت گرفتن احتمال استیضاح، بایستی بدیلی برای ترامپ در جامعه مطرح شود، هم برای تصدی زودهنگام و هم برای انتخابات 2020.هرچه که می‌گذرد، ترس ترامپ برای رسیدن به انتها بیشتر می‌شود. او اخیرا گفته بود که با استیضاح او، بازارها آشفته خواهند شدو دموکرات‌ها با دانستن این موضوع نبایستی به دنبال انجام این رخداد باشند. در آخرین اظهار نظر نیز او برای نجات خویش رو به طرفداران خود آورده است و گویی دیگر خبری از حمایت فیل‌های سپهر سیاسی آمریکا نیست.آینده سیاست آمریکا به شدت با انتخابات اخیر گره خورده است و همه گروه‌ها به شدت به این امر واقف‌اند. شاید این انتخابات علاوه بر تعیین ترکیب جدید مجلس سنا و کنگره، ساکن جدید اتاق بیضی‌شکل را تعیین کند.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 16:17:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال و هوای صلح در سر 《 این》و《اون》</title>
                <link>https://virgool.io/@Qajar_Times/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D9%84%D8%AD-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%88%D9%86-zqla1ispdjca</link>
                <description>یک دیدار تاریخی!مدار 38 درجه به مدت 65 سال است که در شبه جزیره کره میان دو ملت  حکمرانی می‌کند. همانند «دیوار برلین» ، میراث دوران تزار سرخ جوزف استالین است و باقی مانده سال‌های جنگ سرد و تقسیم بندی جهان به دو بلوک مخوف شرق و غرب. اما امروز بعد از پایان خواب ترسناک سوسیالیسم برای جهان، این آخرین مرزبندی ایدئولوژیک از جهان رخت بر می‌بندد؟بعد از فروپاشی اتحادیه جماهیر شوروی و تغییر رویه جمهوری خلق چین برای توسعه ابعاد اقتصادی کشور و دست برداشتن از دیپلماسی مبتنی به ایدئولوژی و نگاه عقلانی به منافع ملی، اوضاع کره شمالی چندان مطلوب نیست. هرازگاهی آمریکا و سایر هم‌پیمانانش را یه جنگ و نابودی دعوت می‌کند، اما نیم‌نگاهی به حل معضلات از طریق مذاکره نیز دارد.دیدار تاریخی 27 اردیبهشت‌ماه کیم جونگ اون با مون جائه این سرآغاز دور جدید از مذاکره برای دست‌یابی صلح در شبه جزیره کره است. منطقه‌ای که پس از رهایی از امپراتوری ژاپن، به واسطه مبارزه جدید قرن بیستم هرگز رنگ آرامش را به خود ندید.نخستین جرقه التهاب در کره از تصرف قسمت شمالی توسط ارتش سرخ شوروی و قسمت جنوبی توسط ارتش ایالات متحده آمریکا شروع شد. پس از آن استالین از برگزاری یک انتخابات آزاد در سرتاسر کره که پیشنهاد هری ترومن، رئیس جمهور وقت آمریکا بود سرباز می‌زند و با حمایت از کیم ایل سونگ مقدمات  تشکیل یک حکومت کمونیستی در قطعه شمالی را آغاز می‌کند.جنگ کره اما با هدف یک‌پارچه سازی این منطقه توسط رهبر قطعه شمالی آغاز می‌شود و بعد از برجای گذاشتن بیش از دومیلیون کشته در تاریخ در ژوئن 1953 پایان می‌یابد. نزاعی که کره شمالی را بیش از پیش به سرسپردگی چین درآورد.پایان جنگ به معنای دورماندن بسیاری از خانواده‌های کره‌ای از یکدیگر بود. دو پاره کره که نقاط مشترک فرهنگی و تاریخی بسیاری از یکدیگر دارند، اکنون به دشمنان تراز اول خود تبدیل شده‌اند. حضور نظامی آمریکا در کره جنوبی به بهانه حمایت از این کشور در برابر هجوم همسایه شمالی، همواره بر تیرگی این روابط تاثیرگذار بوده است.اما کره شمالی تا قبل از زمان کنونی چندین دفعه اقدام به مذاکره با آمریکا و یا کره جنوبی کرده است، هرچند هر دفعه به بهانه‌هایی از طرفین توافق‌ها نقض شده است. آمریکا در دوران بیل کلینتون، در اکتبر 1994 با معامله «چهارچوب مورد توافق» گامی به سوی صلح در خاوردور برداشت اما پس از تغیر ترکیب  کنگره آمریکا و روی کار آمدن بوش پسر به نتیجه‌ای دست نیافت. دوران اوباما نیز «توافقنامه روز جهش» به نتیجه‌ی ملموسی دست نیافت.در حقیقت مذاکرات این دوره بسیار متفاوت از دوران پیش است. کره شمالی امروز به واسطه تحریم‌های شورای امنیت بسیار در تنگنا قرار گرفته و تنها شریک استراتژیک تجاری وی هم در حال کاهش مراودات اقتصادی است. از سویی دیگر این فرصت رایزنی با بازیگری هرچه تمام‌تر کره در حال شکل‌گیری است تا آمریکا، از دیدار خواهر رهبر کره شمالی در حاشیه المپیک زمستانی تا دیدار تاریخی دو رهبر کره که به دعوت رئیس جمهور همسایه جنوبی. دیداری که هرچند به مذاق کاخ سفید خوش نیامده است. مهم‌ترین تهدید روبه‌روی آمریکا تهاجم اتمی کره شمالی به خاک این کشور است و از این نظر که آزمایش‌های اخیر کره شمالی نیز  هدف‌قرارگرفتن آمریکا را ممکن ساخته است. در نتیجه این مذاکرات برای رفع سایه خطر برای آمریکا بسیار حیاتی است.از سویی دیگر این مذاکرات تنها یک‌جانبه نیست. کره جنوبی اکنون سوی رسمی این سلسله مذاکرات است. روی کار آمدن مون جائه این بهجای پارک گئون های، موضع کره جنوبی در اتحاد مجدد دو کره را تقویت کرده و حداقل رهبر کره شمالی در سخنان خود هدف کشورش را چنین بیان کرده است.در این بین کره شمالی نسبت به ایران در مذاکرات مشابه شرایط متفاوت و چه‌بسا بهتری دارد. برای همگان داشتن تسلیحات اتمی و خطرات آن اثبات شده، سایه یک جنگ اتمی احساس شده و از سویی دیگر تنها از کشور کره یک صدا بیرون می‌آید. در این بین تفاوت مناقشات منطقه‌ای را نیز بایستی در نظر گرفت. کره شمالی به جز ژاپن که در مذاکرات بیشتر با آمریکا همصداست، همسایگانی دارند که در تعامل و حل مسئله با مذاکرات تا حدودی نفع دارند. از سویی بازگشت کره شمالی بدون دستاورد از این مذاکرات هیچ سودی برای او ندارد، خشکسالی در نیمه شمالی و روابط رو به قطع تجاری با همسایگان وضعیت فلج‌کننده رقم زده است. شرایط پیش رو مذاکرات به دو نحو است، نابودی تسلیحات اتمی و درعوض دریافت کمک‌های اقتصادی و برچیده شدن تحریم‌های منزوی کننده و یا تن دادن به اتحاد مجدد با کره جنوبی دو مورد از محتمل‌ترین نتایج این مذاکرات است.در حالت اول اما سرنوشت خوبی در انتظار رهبر قدرت‌طلب  کره شمالی نیست. سرنوشت معمر قذافی و صدام حسین تکریتی به این شکل رقم خورد و هر دو بهد زباله‌دان تاریخ پیوستند. مدلی که جان بولتون پس از اعلام آن در مصاحبه با شبکه آمریکایی ای. بی. سی خشم سران کره شمالی را برانگیخت و مذاکرات با کره جنوبی را به حالت تعلیق درآوردند؛ هرچند به معنای ترک مذاکره با کره جنوبی و آمرکیا نیست.حالت دوم اما مزایا و معایب فراوانی دارد. تشکیل یک کشور واحد در گام اول متضمن نابودی تسلیحات هسته‌ای است. در گام دوم توسعه اقتصادی نیمه شمالی نسبت به حالتی که همچنان کره شمالی نامیده شود راحت‌تر اتفاق می‌افتد و چه بسا برای اقتصاد کره در بلند‌مدت مفید فایده باشد.اما مضرات آن نحوه تقسیم قدرت است. رهبر کنونی کره شمالی حتی برای بقای قدرت خویش حاضر به «شکرآب کردن» روابط خود با چجین شد و تا زمانی که کیم جونگ نام، برادر ناتنی و شوهر عمه خود را از صحنه قدرت حذف نکند، به این وضعیت ادامه داد. این مسئله در مورد انتخاب پایتخت آتی نیز صدق می‌کند.مسئله بعدی مشکلات فرهنگی و اقتصادی است. در وهله اول ترکیب دو کشور که سیاست‌های بلند‌مدت متفاوت داشته‌اند، چالش‌برانگیز است. آنچه در تاریخ مشاهده شده، اتحاد دوباره آلمان همچنان نتوانسته این تفاوت‌ها را به یکسان‌سازی منجر سازد.شاید فرصت مناسب فعلی تا چند سال آتی دست ندهد. آنچه از اتفاقات چهارشنبه دست‌آمده، کمرنگ‌تر شدن تاثیر آمریکا در مذاکرات دو کره در به نتیجه رسیدن آن موثر است. هرچه این مذاکرات مبتنی بر گفتمان کره پیش برود، احتمال دست‎‌یابی به نتیجه آن قوی‌تر و منجر به یک صلح پایدارتری می‌شود. کره جنوبی که در شرایط وخیم به فکر ایجاد اشتغال و کمک به همسایه کره شمالی است، بیشتر از آمربکا می‌تواند ضامن برقراری صلح در منطقه باشد.</description>
                <category>قجرتایمز | QajarTimes</category>
                <author>قجرتایمز | QajarTimes</author>
                <pubDate>Fri, 18 May 2018 23:06:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>