<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های غزل میر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Qazalmir</link>
        <description>هیچکی تنهایی مارو نداره..</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:30:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/71866/avatar/3VJvSr.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>غزل میر</title>
            <link>https://virgool.io/@Qazalmir</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدایی از طبقه سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%A8%D9%82%D9%87-%D8%B3%D9%88%D9%85-irirjb2u7ajr</link>
                <description>«برای آرین عزیزم که ۱۱۶ روز است در میان ما نیست اما همواره در یاد ما حضور دارد.»از تراس، باریکه نوری بر میز چوبی کوچکی که کنار پرده قرار داشت، می‌تابید. فنجان چایم روی میز گذاشتم و مانند هر بعدازظهر، در افکار دردناک خودم فرو رفتم. مدتی بود با خودم کلنجار می‌رفتم. هر از گاهی گوشی را چک می‌کردم که نکند مادرم تماس گرفته باشد. در بیمارستان بستری بود؛ دو روز پیش خودکشی‌ای نافرجام داشت. هرچند حال من از همه‌شان دلگیرتر بود و در حس ناتوانی خودم فرو می‌رفتم.کاری از دستم برنمی‌آمد؛ نه برای پدرم، نه برای مادرم و نه حتی برای خودم. حال من حتی از گذشته‌ام هم بدتر شده بود و افسردگی مانند یک باتلاق بی‌انتها مرا به داخل خود فرا می‌خواند. در همین فکرها بودم که زنگ در به‌صدا در آمد. نمی‌دانستم چه‌کسی ممکن بود با من کاری داشته باشد؟منتظر کسی نبودم، کسی را هم نداشتم که سراغم را بگیرد. تنها همسایه‌ای هم که داشتم؛ پیرزن اخمو و بداخلاقی بود که حتی سلام‌هایم را هم به‌سختی پاسخ می‌داد. در آپارتمانی که زندگی می‌کنم، قبلا چند نفر دیگر نیز زندگی می‌کردند؛ همسایه طبقه دوم و همسایه طبقه چهارم. اما هرکدام در بازه‌های زمانی متفاوت از اینجا رفته بودند و فقط من و پیرزن ساکن طبقه اول مانده بودیم.پشت در ایستادم و در را نیمه‌باز کردم. خشکم زد، فرو ریختم. برادرم پشت در ایستاده بود. برادری که دو ماه پیش او را از دست داده بودم. برای لحظه‌ای گیج شدم و با شتاب در را بهم زدم. با خود فکر کردم که به خیالم می‌آید. قطعا خیالاتی شده بودم. چطور ممکن بود او آن‌جا باشد؟ برادری که خودم وقتی خاک را روی جسم بی‌جانش می‌ریختیم نظاره‌گر بودم و با اشک‌هایم به دانه وجودش آب داده بودم؟وحشت کرده بودم. گنگ، مات و مبهوت از چشمی در بیرون را نگاه کردم. همان‌جا ایستاده بود و با همان نگاه آشنا اما غمگین به در زل زده بود. قطعا دیوانه شده بودم. از ترس به‌خود می‌لرزیدم و با خود فکر می‌کردم که می‌دانستم رفتنش یک کابوس است اما حالا نمی‌دانستم خواب بودم یا بیدار! سرم را که گیج می‌رفت بین دستانم گرفتم و کنار در زانو زدم. وحشت سراسیمه مرا در آغوش می‌کشید و فقط اشک می‌ریختم. نمی‌دانستم باید در را باز کنم و بعد از این همه دلتنگی او را در آغوش بکشم یا پشت در بمانم و به این فکر کنم که برادرم آن‌شب واقعا رفته است. بی‌هیچ دلیلی، بی‌هیچ نشانه‌ای و بی‌هیچ منطقی. یک شب خوابیده و صبح بیدار نشده است. همین. به همین سادگی ما را تنها گذاشته است.از پشت چشمی دیدم که برادرم یا هر کس که شبیه‌اش بود، رفته است. سراسیمه از لرز پلیور طوسی‌ام را برداشتم و از پله‌ها پایین دویدم. تصمیم گرفته بودم برخلاف میل باطنی‌ام سراغ پیرزن همسایه بروم و تنها نمانم. به در خانه پیرزن که رسیدم چند بار پشت هم در را کوبیدم. ابتدا صدای سگ بزرگ پیرزن آمد که واق می‌زد و از جا پریده بود تا سپس صدای خفه‌ای از پیرزن بلند شد که با غرولند می‌گفت: «پاشنه در را از جا درآوردی! صبر کن دیگر.»کمی صبر کردم و پیرزن با عصبانیت در را باز کرد. سگش دنبالش راه افتاده بود و صدای بلند تلویزیون از پشت سرش به گوش می‌رسید. من من کنان پرسیدم: «می‌شود بیایم داخل؟» و با صدای بلند زیر گریه زدم. پیرزن هر چند اخم کرده بود اما دلش سوخت، از پشت در کنار رفت و مرا به داخل خانه راه داد. بوی چای کهنه فضا را پر کرده بود. هیچ‌چیز نپرسید که چرا به این روز افتاده‌ام و من هم هیچ‌چیز نگفتم. لابد فکر می‌کرد دختر جوانی که تنها زندگی می‌کند، برادرش را به‌تازگی از دست داده و خانواده‌اش در حال فروپاشی است، امری کاملا عادی است.وقتی به خانه بازگشته بودم، غروب شده بود. خودم را قانع کرده بودم که از سوگ از دست دادن برادرم دچار خیالات و وهم شده‌ام. تمام مدتی که در خانه پیرزن بودم، برایم چای آورده بود و با صدای بلند به تماشای تلویزیون با سگش ادامه داده بود. در ظاهر بی‌تفاوت به‌نظر می‌رسید اما در حقیقت نگاهش پر از سوال‌های ناگفته بود. مطمئن بودم پیرزن می‌داند که چرا همسایگان دیگر از آپارتمان رفته‌اند اما اصلا به‌روی خودش نمی‌آورد. با اینکه همواره خود را ساکت و بدون تمایل به ارتباط با دیگران نشان می‌داد اما سعی داشت سر از کار این و آن دربیاورد. در این تلاش بسیار هم موفق بود.شب مادرم تماس گرفت. گفت که از بیمارستان مرخص شده است اما حال و روزش تعریف چندانی ندارد. دست‌بندی که برادرم برایم درست کرده بود را کنار تختم گذاشتم و با فکر روزهایی که بعد از رفتنش می‌گذشت شب را سر می‌کردم؛ روزهایی که انگار هر چقدر عادی جلوه‌اش می‌دادیم، اصلا عادی نبودند. روزهایی که همه‌چیز از بنیان فروپاشیده بود و شب‌هایی که هرکدام منتظر مرگ غیرمنتظره دیگری بودیم. روزهایی که خاطرات خنده‌دار و یادگاری‌ها دیگر خنده‌دار و جالب نبودند و قلب من را همچون ضربات متعدد چاقو، به‌درد می‌آوردند.در همین خیالات بودم که به‌خواب رفتم اما با صدای بلندی از خواب پریدم. صدا از بالا بود، طبقه چهارم. صدای اینور و آن‌ور کردن وسایل و صحبت‌های دو نفر که با خود گفتم حتما همسایه‌های جدید هستند که دارند شبانه اسباب‌کشی می‌کنند. ولی چرا شبانه اسباب‌کشی می‌کردند؟با عصبانیت و اعتراض به این بی‌احترامی، لباسم را پوشیدم و قفل در را باز کردم. پله‌ها را دو تا یکی بالا رفتم پشت در بسته طبقه چهارم رسیدم. صدای مشاجره‌ای از داخل به‌گوش می‌رسید. شباهت صدای پسر جوان به برادرم مرا پشت در نگه داشت و جلوتر نرفتم. هر دو صدایی آشنا بودند. با خودم گفتم دوباره دچار وهم شده‌ام. لابد دیگر عقلم را کامل از دست داده‌ام! همان لحظه صدای دستگیره در آمد و در تاریکی پله‌ها ایستادم. وقتی نور به زنی که بیرون می‌آمد برخورد کرد، دیدمش! به‌وضوح دیدمش. او، من بود. دقیقا خود خودم بود. با همان چهره، بدن و با همان پلیور طوسی. حتی طرز ایستادنش، همان خم خفیف شانه‌ها، همان بود. با صدای من به پسری که پشت در ایستاده بود گفت: «باشه می‌روم برایت سیگار می‌گیرم. با آن‌که می‌دانی من سیگار نمی‌کشم اما هر شب من را می‌فرستی برایت سیگار بگیرم!»این لحن، لحن من بود. لحنی بود که من با برادرم صحبت می‌کردم. پسر پشت در بیرون آمد و گفت: «همین یک‌شب دیگر. قول می‌دم فردا شب خودم بروم.»خشکم زد. احساس گم‌گشتگی و گیجی سر تا پایم را فرا گرفت. چه‌اتفاقی در حال رخ دادن بود؟ آیا به آپارتمانم در جهانی موازی رفته بودم یا خواب می‌دیدم؟ دیوانه شده بودم؟ با خیال این‌که همه این‌ها خواب است به سمت خانه دویدم و در را پشت سرم قفل کردم. پتو را روی سرم کشیدم و شروع به اشک ریختن کردم. نفهمیدم کی دوباره خوابم برد اما یادم است تا ساعت‌ها صدای بحث و جدل خودم را با برادرم از طبقه چهارم می‌شنیدم.صبح با خستگی از خواب بیدار شدم. صبح‌ها برایم دردناک‌تر از هر زمانی بودند چرا که صبح بود که فهمیده بودم برادرم مرده است. با مادرم تلفنی صحبت کردم و برایش تعریف کردم دیشب چه شده است. هر دو پشت تلفن گریستیم و او در نهایت پیشنهاد کرد بهتر است دکترم را ببینم. آرام با سنگ‌های دست‌بند برادرم بازی می‌کردم و تصمیم گرفتم برای ناهار امروز کمی بیشتر غذا درست کنم و لطف دیروز پیرزن را جبران کنم. هرچند که او اهمیتی نمی‌داد.در حین آشپزی به این فکر کردم که چه می‌شد اگر این‌ها واقعی بود. برادرم زنده بود و همه‌چیز را برایش تعریف می‌کردم. در آغوش می‌گرفتمش و مثل بچگی‌هایش دست‌هایش را می‌گرفتم. آیا مثل من و برادرم در طبقه چهارم باز هم هر شب بحث می‌کردیم اما می‌خندیدیم، یک‌شبی بالاخره خودش می‌رفت سیگار می‌گرفت، وقتی در آغوشم می‌گرفت کنار می‌کشیدم یا همه‌چیز فرق می‌کرد؟ اگر او از مرگ برگشته بود چی؟ دوباره همه‌چیز عادی می‌شد و یادم می‌رفت چقدر دوستش دارم؟ اگر من آن خواهر بزرگ‌تری که در پیری زودتر می‌مرد، بودم چطور؟ من هنوز منتظر بودم از این کابوس وحشتناک بیدار شوم.ناهار را آماده کردم و رفتم که برای پیرزن ببرم. اما به طبقه دوم که رسیدم چیزی روی در توجهم را جلب کرد. یک آگهی ترحیم بود که اسم و عکس من را رویش چاپ کرده بود. جا خوردم و ظرف غذا روی زمین پخش و پلا شد و تکه شیشه‌هاش هر کدام به‌طرفی رفتند. نکند من مرده بودم؟ چه اتفاقی داشت می‌افتاد؟ طبقه دوم ساختمان ما که ماه‌ها بود که خالی بود!از داخل خانه طبقه دوم صدای شیون و زاری می‌آمد. صدای برادرم بود. گوشم را به در چسباندم و گوش دادم. «خودم را می‌کشم. باید خودم را بکشم. من باید به‌جای خواهرم می‌مردم.» شوکه شده بودم و فقط به خود  می‌لرزیدم. صدایش گونه‌ای بود که گویا از انتهای سینه‌اش کنده می‌شد. تصمیم گرفتم در بزنم و حتی اگر همه این‌ها خواب باشد، نگذارم برادرم از سوگ من، خودش را بکشد.می‌خواستم به او بگویم من زنده‌ام! من اینجا هستم و حالم خوب است. در را که زدم، در را باز کرد و بعد با صدای محکمی در روی صورت من بسته شد.بعدازظهر پاییزی، از تراس باریکه نوری بر میز چوبی کوچک کنار پرده می‌تابید و فنجان چای روی میز نصفه و نیمه بود. آرام بیدار شدم و فهمیدم برای چند دقیقه خوابم برده است. عجب کابوس‌های بدی می‌دیدم. چقدر عجیب بود. انگار در سه طبقه موازی بین مرگ و زندگی معلق شده بودم. دلتنگ برادرم بودم اما حسم گویا پیچیده شده بود. زنگ در خانه به‌صدا درآمد و سراسیمه با ترس به‌سمت در دویدم. پیرزن بود و داشت گله می‌کرد که جدیدا خیلی سر و صدا می‌کنم، چرا که صدایم از هر طبقه به‌گوش می‌رسد.</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 15:27:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندان خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-zqapr1g4oflc</link>
                <description>*این داستان نمادین است. لطفا آن را جدی نگیرید.در کنار هم‌بندی‌هایم نشسته‌ام. آفتاب از لابه‌لای میله‌ها به صورتمان می‌تابد. هیچ‌یک، یک‌دیگر را نمی‌شناسیم و نمی‌دانیم چطور به اینجا آمده‌ایم. فقط شماره‌هایمان را به‌یاد داریم که صبح به‌ما داده شده، نام‌هایمان و آخرین رخدادها، در شبی مه‌آلود.هیچ‌کس ذره‌ای دم نمی‌زند تا زمانی که در زندان کوبیده می‌شود و شماره یکی از ما صدا زده می‌شود. آسمان از آبی روشن به تیره‌ترین حالت خود چهره برمی‌گرداند و ابرهای خشمگین سرتاسر آسمان را دربرمی‌گیرند. آفتاب داغ جای خود را به‌صاعقه می‌دهد و من به‌خود می‌لرزم.دوباره در زندان با تکانه شدیدی به‌لرزه درمی‌آید و نگهبان برای دومین بار صدا می‌زند. هیچ یک از ما از جای خود تکان نمی‌خورد. صاعقه شدیدتر می‌شود و تخت خواب چوبی گوشه سلول به‌لرزه درمی‌آید. مگر او چه‌کسی است که هربار با صدا زدنش، آسمان و زمین به‌رعشه می‌افتند و طوفان به‌پا می‌کنند؟ اگر آن‌چنان قدرتمند و مهیب است، پس گناهش چیست و در این زندان چه می‌کند؟ اصلا همچین فردی چگونه می‌تواند در بند شود؟این‌بار با تکان در، او بلند می‌شود.دست‌هایش را به سینه‌اش قلاب می‌کند و بلند می‌گوید: &quot;کافی است.&quot;نگاه همه به او دوخته شده است. انگار یکی از ما منتظر است تا او خودش را معرفی کند و نام واقعی‌اش را بگوید. و او می‌گوید: &quot;من جسارت هستم.گویا تاوان همین بودنم را پس می‌دهم.&quot;خشکم می‌زند. جسارت؟ آن‌که فقط در داستان‌ها و افسانه‌ها نامش را می‌شنوی، آن‌که همواره در تاریخ دوش به دوش قهرمانان و پهلوانان و اساطیر بوده است و در درون مردی با تبر روبه‌روی سنگ‌ها و بت‌ها، در درون زنی میان نبردی با زندگی، در درون کودکی هنگام رها کردن یک بادبادک و ولو کردن پاهایش در آب سرد رود. جسارت چه‌گناهی مرتکب شده بود؟ چرا حالا در قلب فریادی از ناعدالتی نبود یا در سر پرستاری که کودکی را نجات می‌دهد؟اما پیش از اینکه پاسخ سوالاتم را دربیایم، او از در بیرون رفته بود. انگار مانند سایه‌ای در تاریکی محو شده بود و دیگر هیچ تصویری از او وجود نداشت، انگار به پشت آیینه رفته باشد.آسمان باز از خاکستری به آبی روشن باز می‌گردد. یکی از ما بلند می‌شود و پتوی مچاله روی تخت را کنار می‌دهد و زیر آفتاب دراز می‌کشد. انگار همه ما بعد از صحبت جسارت، جسارت صحبت کردن با یکدیگر را پیدا کرده‌ باشیم؛ سکوت را می‌شکنیم. او از روی تخت می‌گوید: &quot;شما هم مثل من نمی‌دانید چرا زندانی شده‌اید..؟ حتی از شب آخر نیز چیز زیادی به‌یاد نمی‌آورم. فقط حس می‌کنم سرم درد می‌کند.. حالا که فکر می‌کنم می‌بینم انگار در یک سقوط بوده‌ام. اما..&quot;یکی دیگر از ما که از ابتدا در کنج سلول کز کرده است، ناگهان او را قطع می‌کند و می‌گوید: &quot;من هم آنجا بودم و اتفاقا برخلاف تو خیلی هم خوب یادم است. چون من از خیلی وقت پیش آن‌جا بودم و حتی در آن‌جا خانه‌ای ساخته بودم. همه شما را قبلا دیده‌ام. حتی حدس می‌زنم چرا ما الان این‌جا هستیم.&quot;دوباره سکوت برقرار می‌شود. او از کجا ما را می‌شناسد؟ آن‌که روی تخت است چرت می‌زند و آن‌که در گوشه اتاق است، دوباره سرش را به‌پایین انداخته و در خود فرو می‌رود. یکی دیگر هم گوشه دیوار ایستاده است و انگار مدام دارد سعی می‌کند دیوار را با مشت‌هایش سوراخ کند. یکی هم ناخن می‌جود. من فقط دست‌هایم را باز و بسته می‌کنم و به زانوهای ترک خورده‌ام نگاه می‌کنم.بار دیگر در کوبیده می‌شود و شماره دیگری را صدا می‌زند. آسمان ثابت است، تغییری نمی‌کند. آن‌که روی تخت چرت می‌زند از خواب می‌پرد و با بیخیالی به‌سمت در می‌رود. قبل از خارج شدن رو به ما می‌کند و می‌گوید: &quot;رفقا! نمی‌دانم ما را کجا دارند می‌برند اما کلید این زندان در نهایت پیش من است. یادم رفت خودم را به شما معرفی کنم. من رهایی هستم. اگر این‌جا گیر افتادید، هر طور شده من را پیدا کنید.&quot;رنگ از چهره همه پرید. رهایی مثل مو در باد یا مثل موج در دریا یا مثل شن روی کوه‌ها. رهایی، آزادی از تمامی قید و بندها. برای همین از سقوط حرف می‌زد. سقوط؟ حالا من هم دارد یک‌چیزهایی یادم می‌آید. وثتی برگشتم رهایی مانند یک پیراهن سفید بلند که در نور فرو می‌رود، از در بیرون رفته بود.رو به غمگین کنج دیوار کردم. برای اولین بار تصمیم گرفتم چیزی بگویم و از او پرسیدم: &quot;تو گفتی همه ما را می‌شناسی. چطور می‌شناسی؟ خودت کیستی؟&quot;او دوباره سرش را بالا آورد و با بی‌حوصلگی و تامل پاسخ داد: &quot;خیلی خب. حق داری مرا به‌یاد نیاوری، این طبیعت توست. تو از همه بیزاری. تو ما رو به‌اینجا کشیدی. من غم هستم. غم بسیار. همیشه در همه‌جا هستم. وقتی می‌خواهی زاویه قائمه ماه را با گونیا بسنجی، وقتی ساعتت را نگاه می‌کنی و عقربه‌ها حرکت نمی‌کنند، وقتی از دست می‌دهی، وقتی به‌دروغ می‌خندی پشت خنده‌هایت، وقتی بی‌صدا می‌شکنی، وقتی غزل می‌سرایی،..&quot;در این میان ناگهان آن یکی مشت محکم‌تری به دیوار کوبید و دیوار فرو رفت. رد قرمزی از مشت‌هایش سرازیر شد و با درد و عصبانیت روی زانوهایش خم شد و دستش را محکم فشرد. آن‌یکی که ناخن می‌جوید شتابان به سمتش دوید و دستانش را گرفت. او را به‌سمت شیر برد و خون دستانش را در آب شست. همه‌جا پر از خون شده بود. دستانش را با پتوی روی تخت پیچید و آرام گفت: &quot;من اضطرابم. وقتی می‌آیم همه به‌خود می‌لرزند. معده‌ات جوری پیچ می‌خورد که دلت می‌خواهد زندگیت را بالا بیاوری. &quot;بعد از آن دوباره ابر جلوی خورشید را گرفت و آسمان شروع به رعد و برق کرد. اضطراب با نگرانی به دست‌های پر از خون اشاره کرد و از او خواست صحبت کند. او گفت: &quot;من خشمم؛ مانند همین صاعقه.&quot;حالا همه‌چیز داشت روشن می‌شد. از رخداد آن‌شب به‌یاد می‌آوردم. قبل‌تر هم او را دیده بودم. یعنی روزهای زیادی را با او می‌گذراندم. دخترک را می‌گویم. طفلکی پر از غم، اضطراب و خشم بود. از بود و نبودها و از آنچه در تمام زندگی به‌سرش آمده بود. از حسی که به خودش داشت. از نگاهی که با غم به دستانش می‌کرد. از زبانش که می‌گرفت، از پدرش، مادرش، برادرش. از تنهایی‌اش. از چهره‌اش که رنگ‌پریده بود، از موهایش که زیر حجاب می‌رفت، از چشمانش که تاریکی در آن خانه کرده بود. از دویدنش صبح تا شب برای آینده و پول. از چیزهایی که می‌فهمید و چیزهایی که نمی‌فهمید. از فریاد جامعه. از چیزهایی که می‌خواست و به‌آن‌ها نرسیده بود. از احساس گناهی که روزها و شب‌ها دنبالش می‌کرد، مانند یک‌سایه.حالا باران شدیدی می‌بارید و هوا طوفانی شده بود. تازه به‌یاد دخترک افتاده بودم. آن رخداد همین بود. خودکشی دختر و جسارتی که به سراغش آمده بود و رهایی بعد از سقوط. همه‌چیز برایم روشن شده بود.غم گوشه‌ای می‌گریست، خشم فریاد می‌زد و اضطراب به پاهایش چنگ می‌انداخت. تک به تک آن‌ها در نهایت با نگهبان رفتند و در تمام مدت من نشسته بودم و تنهایی کتابی را می‌خواندم که از زیر تخت داخل سلول پیدایش کرده بودم؛ &quot;چطور به قهقرا نرویم (خلاصه حقوق یک زندانی)&quot;.برای آخرین بار، نگهبان هم به‌سراغم آمد و این‌بار شماره‌ای را خواند که شماره من بود. بدون هیچ حرفی با نگاهی بیزار به‌راه افتادم و از در سلول به‌بیرون رفتم. از راهرویی طولانی گذر کردم و به‌اتاقی رسیدم که باز همه در آن‌جا جمع بودند و جنون بالاتر از همه و روبه‌روی ما نشسته بود. او سر خم کرد، کاغذی را نگاه کرد که تصویر دختر در آن بود و غزلی زیرش نوشته بود. نگاهی به من انداخت و گفت: &quot;تو دلیل اصلی این جنایت شناخته شده‌ای. در این دادگاه هیچ شانسی نداری؛ نفرت. تو باعث شدی این دختر از زندگی‌اش متنفر شود و دیگر نتواند با غم و خشم و اضطراب خود کنار بیاید. تو روزها و شب‌هایش را خوردی.&quot;هق هق غم شدیدتر شده بود. باید به جرم قتل دختر محاکمه می‌شدیم. همه ما. ما در خیال او بودیم و روزهایش را سیاه کرده بودیم. اما چرا من..؟ در کنار هم‌بندی‌هایم حالا شکسته بودیم. دختر پریده بود. در خواب و احساساتش گیر افتاده بود و حالا راه برگشت نداشت.جنون با جدیت انگار که ذهن مرا خوانده باشد گفت: &quot;نفرت. نفرت در جهان از هر احساسی قوی‌تر است. حتی عشق.&quot;</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 00:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریز به بیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-p41hkrhlrpv6</link>
                <description>بوی گند بدنت همه‌جا را برداشته. باید خودت را در سرابی این نزدیکی‌ها بشوری. پس کی می‌خواهی بیخیال شوی؟ اینجور آس و پاس زل زده‌ای به خیابان‌ها از پنجره ولی جرئت یک قدم جلو رفتن را هم نداری. اصلا چند روز است غذا نخورده‌ای؟ حرف می‌توانی بزنی یا زبانت را هم انداخته‌ای بیخ گوشت؛ کنار همان کارهای بیهوده‌ای که هرروز قول می‌دهی فردا انجامشان می‌دهی؟ شده‌ای عینهو یک جسم بی‌جان. نه اینکه من بدم بیاید ها! نه. نگرانت هم نیستم. اصلا فرقی ندارد برای من که می‌خواهی زنده بمانی یا بمیری. اصلا خودم خواستم دخلت را بیاورم و بیاورت اینجا، توی یک بیابان برهوت.نمی‌دانم. شاید من غول بی شاخ و دم این بیابان باشم یا شاید هم بادی که می‌وزم و می‌گذرم و سر راهم کلاه چند نفر را پس معرکه می‌اندازم. به‌هرحال تخم آدمیزاد همین است. باید بیفتد به جان خانه‌اش که سال‌ها در آن زندگی کرده، تکه تکه‌اش کند و هیچ تکه‌ای‌اش را هم به فقیر فقرا ندهد. اگر بدهد پس‌فردا روزی؛ همان را می‌بینی که با ماشین آخرین مدلش در حال پیچ و تاب زدن در خیابان‌هاست و تو می‌فهمی که تمام این سال‌ها که خانه‌ات را تکه می‌کردی و می‌گذاشتی دهان بچه‌های بی‌پول کوچه و خیابان، فریب خورده‌ای. بعد از خودت بدت می‌آید و کم کم با هر تکه خانه‌ات احساس دل آشوبه می‌کنی. نعنا دم می‌کنی می‌خوری و به سقف دراز می‌کشی اما هیچ‌جوری حل نمی‌شود که نمی‌شود. باید بالا بیاوری.اینجاست که برمی‌داری تکه‌های خانه‌ات را دور می‌ریزی، دستشان را می‌گیری و سر به بیابان می‌گذاری. بعد یادت می‌افتد چه کارهایی کرده‌ای و چه بلاهایی سر این و آن آوردی. چه اشتباهاتی کرده‌ای و چه دو راهی‌هایی را که کج رفته‌ای. برای همین هم آوردمت اینجا. تو دل‌رحمی. خوی بی‌رحمی نیاموخته‌ای و اگر من اینجا بنشینم و تا صبح زار بزنم، راضی می‌شوی، به‌چیزی که حتی نمی‌خواستی انجامش بدهی. برای من فرقی ندارد که یک تیر خلاص توی سر کدام مفنگی‌ای خالی می‌کنم یا گرفتگی گلویم را در کدام گوری چال می‌کنم. تو هستی که می‌خواهی همه را سر به راه کنی و اگر گلویت گرفت هم، درجا می‌زنی زیر گریه. حتی برایت مهم نیست که بقیه دارند موقع گریه کردن تماشایت می‌کنند. دارند مسخره‌ات می‌کنند و دستت می‌اندازند که برای زنگ ورزش شلوارت را برعکس پوشیده‌ای.اصلا خدا بیابان‌ها را برای همین ساخته. که بروی گم و گور شوی و فکر کنی و نشخوار کنی و مدام قلنج انگشتانت را بشکانی و پوست ناخن‌هایت را قورت دهی. من با تو که شوخی ندارم. جدی جدی‌ام. اما انگار نمی‌خواهی باور کنی که الان 121 روز شده که تنهایی افتاده‌ای گوشه دیوار و آنقدر به قاب عکس خیابان‌ زل زده‌ای که خیال می‌کنی ماشین‌هایش حرکت می‌کنند. راستی؛ وقتی داشتیم میامدیم اینجا فراموش کردم که بپرسم. تو چه‌کاری کرده‌ای که از آن پشیمانی؟آدم‌ها از چیزهای زیادی پشیمان می‌شوند حتی اگر غذا دادن به گربه‌ای باشد که هرروز روی پادری خانه‌اشان دستشویی می‌کند. یا مثلا ممکن است از اینکه در خیابان از کنار دست‌فروش لیف‌فروش بی‌اعتنا گذشته باشند. می‌بینی؟ همه‌مان درگیر یک مشکل خیلی بزرگ و حل نشدنی هستیم. دلمان می‌سوزد. گز گز می‌کند و باید برایش یک کاری انجام بدهیم. به‌جای نعنا دم کردن، می‌رویم یکی را پیدا می‌کنیم که سوزش دلمان را سرش هوار کنیم و اسمش را بگذاریم دوست داشتن. می‌رویم دست مادرمان را می‌بوسیم و برایش گل می‌گیریم که وجدان بی در و پیکر خودمان را راحت کنیم که چقدر در دبیرستان دروغکی گفتیم که می‌رویم کتابخانه و رفتیم در خیابان‌ها پرسه زدیم و عیاشی کردیم. الکل خوردیم و بعد توبه کردیم و رفتیم به روحانی مسجد محله‌مان پول دادیم و خون اهدا کردیم تا سر خودمان را گرم کنیم که به! چه آدم‌های مفیدی هستیم. می‌‌رویم تمام فال‌های پسربچه‌ای را می‌خریم و برای کودکی که گریه می‌کند بادکنک می‌گیریم و لبخندهای کذایی تحویل جماعت می‌دهیم که یعنی من را می‌بینید؟ من فرشته‌ای بی‌گناه و دل‌نازکم و با اینکه خط و خال درونم کمتر از هفت تا نمی‌شود؛ ولی یکی‌اش را برای شما رو می‌کنم که خودم را هم قانع کنم که همان یک دانه است.کلا تخم و ترکه آدم همین است. منتاقض. در بند احساسات و وهم و خیال خودش. دقیقا مثل من و تو که حالا اینجاییم؛ در این بیابان بی‌صاحب. برای همین هم آوردمت اینجا. حرف زدن که فایده‌ای ندارد، نه تو گوشت بدهکار است و نه من حرف حالیم می‌شود. جفتمان یک‌دنده‌ایم. ولی بحث من فرق دارد. من می‌خواهم بشریت را نجات بدهم! اگر امروز این تناقض را از بین ببرم فردا دیگر آدمی پیدا نمی‌شود که بیاید مثلا برای ما شعر بگوید، چمباتمه بزند کنار شوفاژ و غصه بخورد که چرا نتوانسته برای بچه‌اش دوچرخه بخرد، بنشیند لب حوض، ماهی‌ها را چنگ بزند و به رفیق غرق شده‌اش فکر کند. یا مثلا کسی که بخواهد بیاید گل و گیاه علم کند و با عشق آبش بدهد که شاید یک‌روزی، میوه بچیند. کشتن تو برای من؛ نجات بشریت است و من می‌خواهم اولین نفری باشم که همچین انقلابی به‌پا می‌کنم. اصلا برای همین آوردمت اینجا که خودم از میانت ببرم، ببرمت بالای پشت‌بام، هُلت بدهم پایین، ببندمت به ریل قطار، سلاخی‌ات کنم و با ماشین از رویت رد شوم! برای همین هم هست که 121 روز است که گورت را در این بیابان با پنجه‌های خودم کنده‌ام و نه پنجه‌های هیچ سگی. برای همین است که در اعماق وجودم کشتمت. کشتمت! برای همین است که 121 روز است آس و پاس افتاده‌ام گوشه دیوار و آنقدر به قاب عکس خیابان‌ زل زده‌ام که خیال می‌کنم ماشین‌هایش حرکت می‌کنند، لام تا کام حرف نمی‌زنم و لب به آب و غذا نمی‌زنم و شدم عینهو یک جسم بی‌جان. فکر نکنم روستایی در این نزدیکی باشد؛ چون 121 روز است که هیچ‌کس بوی گند جسدم را پیدا نکرده است.</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jan 2023 02:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مبارزه این‌بار به‌سراغ زنان می‌آید..</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B2%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D8%A2%DB%8C%D8%AF-ditcimkryoke</link>
                <description>دختربچه‌ای‌ 10 ساله‌ در بعدازظهری آفتابی، در حالی که خانه رو به تاریکی می‌رود، تنها پای کامپیوتری قدیمی نشسته و به صفحه‌نمایش چشم دوخته است. وقتی به‌خودش می‌آید، خود را شیفته آنچه می‌بیند که در صفحه نمایشی کوچک نقش بسته و با حرکت انگشتانش بر صفحه‌کلید به حرکت درمی‌آید. اما همه‌چیز به زیبایی این تصویر نمی‌ماند و کشمکش‌ها در خانه برای خریدن «پلی‌استیشن» و «بازی‌های ویدیوئی» آغاز می‌شود. دختر به‌ناچار تسلیم تصمیمات پدر و مادرش می‌شود اما باز هم ساعت‌های او با بازی‌‌‌های ویدیوئی سپری می‌شود. گاهی برای بازی‌ کردن به «پسرخاله‌ها» یا «پسرعمه‌ها» متوسل می‌شود و گاهی هم پدرش را راضی می‌کند که به جمهوری بروند و با دقت بسیار، بازی‌هایی را برایش بگیرد که مناسب سن و «جنسیت‌»اش است. دختر بزرگ‌تر می‌شود و با شیطنت و بازیگوشی بسیار به گیم‌نت می‌رود، جایی که همواره محیطی «پسرانه» نامیده می‌شود. شاید گاهی از سمت پسرها «غیرحرفه‌ای یا اصطلاحا نوب» خطاب شود (هرچند که حرفه‌ای هم بازی کند!) اما با این‌همه، اهمیتی نمی‌دهد و حتی برای رهایی از آزار و اذیت‌ها، سعی می‌کند با اسمی پسرانه وارد بازی‌های آنلاین شود..! اما سال‌ها می‌گذرند و دختر در هنگام گرفتن مهم‌ترین تصمیم زندگی‌اش، یکی از سخت‌ترین‌ها را انتخاب می‌کند؛ بازی‌سازی.امروز سال‌ها از کودکی من گذشته است، اما هنوز گاهی از خودم می‌پرسم: آیا بازی‌ کردن یک‌کار پسرانه است؟ اصلا معیار تعیین دخترانه یا پسرانه بودن چیزی، چه می‌تواند باشد؟ برای یافتن پاسخ، نگاهی به پیشینه بازی‌های ویدیوئی و رابطه آن با جنسیت می‌اندازیم.«لارا کرفت» در بازی «قیام مهاجم مقبره» (Rise of the Tomb Raider) که در سال 2015 منتشر شد و لارا در آن، ظاهری عادی‌تر نسبت به نسخه‌های قبلی خود گرفته بود.این‌روزها کسی نیست که چهره جذاب و حرکات فوق‌العاده «لارا کرفت»، شخصیت مشهور سری بازی‌های «تومب ریدر» را به‌یاد نیاورد. اگر دنبال‌کننده حرفه‌ای این عرصه باشید، قطعا نام شخصیت‌های زن دیگری مانند «جیل ولنتاین» یکی از شخصیت‌های سری بازی‌های «رزیدنت اویل»، «لایتنینگ» در «استارکرفت»، «سیری» و «ینیفر» در «ویچر»، «الوی» در «هورایزن زیرو داون» و «النا» در سری «آنچارتد» را شنیده‌اید. هرچند که اغلب این کاراکترها نقش مکمل‌هایی مانند همسری، مادری و.. را ایفا می‌کردند اما ظاهرا شروع خوبی برای ورود زنان به عرصه بازی‌های ویدیوئی به‌شمار می‌آمدند. شروعی که امروز، نتیجه آن را به‌خوبی می‌توان در بازی‌های «دیترویت: بیکام هیومن» و «لست‌آوآس2» (که به‌تازگی منتشر شده است) با وجود شخصیت‌های قابل بازی کردن(Playable) «کارا» و «الی» دید. یکی از تغییراتی که در طراحی این کاراکترها بسیار مشهود است، ظاهر انسانی‌تر شده آنهاست. پیش از این، استفاده از کاراکترهای زن بیش‌تر استفاده‌ای ابزاری و جنسی به‌حساب می‌آمد و ظاهر‌ آنها بسیار غلو انگیز و بزرگ‌نمایی شده بود و نه برای بازی‌کنان زن بلکه باز هم برای بازی‌کنان مرد در دسترس قرار می‌گرفت. هم‌چنین رفتارهایی که در بازی مقابل این کاراکترها صورت می‌گرفت، رفتاری خشونت‌آمیز و حتی دور از انسانیت محسوب می‌‌شد که نه تنها جذابیتی برای زنان نداشت بلکه حس ناخوشایند دورافتادگی از این صنعت را برایشان رقم می‌زد. حتی زمانی که از آنها قهرمانی قوی و مبارز ساخته می‌شد، شخصیتی با خلق و خوی پسرانه و دور از زنانگی بود، گویا زن‌ها برای بهبود خودشان باید مرد می‌شدند! اما واقعا دلیل این‌ها چه بود؟برای بررسی این موضوع، بهتر است این سه پارامتر را درنظر بگیریم:1) تعداد پلیرها وگیمرهای دخترطبق آخرین آماری که از سایت معتبر استتیستا (Statista) گرفته شده است، در سال 2019 (1398)، 46درصد از گیمرها دختر بودند که این نسبت به سال 2006 افزایشی 8 درصدی داشته است. این آمار به‌خوبی نشان می‌دهد که تعداد گیمرهای زن و مرد با یکدیگر تفاوت چندانی ندارد و دارای توازنی تقریبی است. پس حالا دیگر در عصر جدید تعداد پلیرهای دختر، نمی‌تواند بهانه مناسبی برای سوق دادن این صنعت به سمت مردان و تک‌جنسیتی خطاب کردن آن باشد. البته سایت کوانتیک‌فاندری (Quanticfoundry) نشان می‌دهد که سبک بازی‌هایی مورد قبول بین دختران و پسران متفاوت است. برای مثال تمایل دختران به بازی‌های کژوال و شبیه‌سازی بیش‌تر و از همه کم‌تر به بازی‌های ورزشی گزارش شده است.3 دلیل اصلی می‌تواند برای توجیه این آمار وجود داشته باشد: دختران و پسران سلیقه‌ها متفاوتی دارند. هرچند که بخواهیم آن‌ها را از نظر جنسیتی برابر قرار دهیم اما نمی‌توانیم منکر روحیات متفاوت آن‌دو بشویم. منظور این نیست که لزوما دختران لطیف و پسران خشن هستند. بلکه به این معنی است که انگیزه آن‌ها برای بازی کردن متفاوت است. طبق یک تحقیق، انگیزه زنان برای بازی کردن «تکمیل» و «خلق کردن» و برای مردان «رقابت» و «تخریب» است. این می‌تواند یکی از دلایلی باشد که دختران کم‌تر به سمت بازی‌های سبک شوتر یا اکشن کشیده می‌شوند. (هرچند که این به‌این معنی نیست که سبکی بر دیگری برتری دارد و مثلا سبک کژوال در رده پایین‌تری قرار بگیرد) یکی دیگر از دلایلی که زنان شاید علاقه کم‌تری به این سبک‌ها نشان دهند، این است که در این بازی‌ها زنان «نادیده» یا «مورد خشونت» قرار می‌گیرند. این رفتارها می‌تواند حتی شامل مورد سرزنش قرار گرفتن از طرف جامعه و یا خود بازی‌ها باشد. همچنین وجود خشونت‌‌هایی علیه زنان اعم از تجاوز، نقش‌های منفی و بدجنس کاراکترهای زن، ظاهر اغراق آمیز کاراکترها (که شاید عامل سرخوردگی برای زنان هم باشد) و.. دلیل آخر بیش‌تر بحث مفصلی است که به رابطه دوسویه جامعه و بازی‌سازان می‌پردازد. یعنی عرضه و تقاضا در مقابل هم قرار می‌گیرند. بازی کردن هنوز هم نه فقط در ایران، بلکه در کشورهای دیگر هم برای زنان نوعی ساختارشکنی به‌حساب می‌آید (هرچند در جامعه ما این موضوع گاهی برای پسران هم صدق می‌کند!). دختران هنوز هم آگاهی کم‌تری از تنوع بازی‌های ویدیوئی و پلتفرم‌های متفاوت دارند. آگاهی عمومی برای رسانه‌ای به این پهناوری وجود ندارد و اگر کسی بخواهد این عرصه را دنبال کند، خودش باید به‌دنبال آن برود. به‌فرض مثال، وقتی من در مدرسه راجع به تصمیم‌ام برای بازی‌ساز شدن به دوستانم می‌گفتم، برای آن‌ها مسئله گنگی به‌نظر می‌آمد اما وقتی بیش‌تر می‌فهمیدند، به‌ ‌آن علاقه‌مند می‌شدند. تا وقتی سطح آگاهی درباره بازی‌های ویدیوئی در بین دختران و پسران به‌‌توازن نرسد، آمار پلیرها نیز به‌‌نوعی اریب محسوب می‌شود و بازی‌سازان هم تلاش کم‌تری برای از بین بردن نابرابری جنسیتی می‌کنند.2) طراحی رفتاری کاراکترهای زن در بازی‌هادر مورد طراحی ظاهری کاراکترهای زن به‌اندازه کافی در بالا بحث کردیم. اما چرا پسرها می‌گویند نمی‌توانند با کاراکترهای زن در بازی‌ها ارتباط بگیرند؟ آیا برعکس این قضیه هم صادق است و دختران نمی‌توانند با کاراکترهای مرد ارتباط بگیرند؟قطعا برای هر فرد ویژگی‌‌های متفاوتی وجود دارد که اگر آن را در کاراکتری از بازی بیابد، خود را به او نزدیک می‌بیند و می‌تواند به‌خوبی با آن ارتباط بگیرد. هرچند که شاید این موضوع در اکثر مسائل شخصی واقع شود ولی قطعا همان‌طور که برای پسرها، قهرمانی از جنس خودشان دارای جذابیت است و خودشان را به جای «کریتوس» در «گادآووار» یا «مکس پین» می‌گذارند، دخترها هم حس خوبی با دیدن قهرمانی از جنس خودشان می‌گیرند و انگیزه بیش‌تری برای بازی کردن پیدا می‌کنند. اما این به‌ معنی این نیست که دختران نمی‌توانند با کاراکترهای مرد ارتباط بگیرند و برعکس (همانطور که من بیش‌ترین ارتباط را با «نیتن دریکِ» بازی‌های «آنچارتد» گرفته‌ام).به گزارش بی‌بی‌سی، خانم هانیور حالا می‌گوید: «همه کسانی که می‌شناسم ترجیح می‌دهند با شخصیت زن بازی کنند.» حتی بعضی مردان خواستار بیش‌تر شدن تعداد شخصیت‌های مونث بازی و کم شدن آن‌دسته از شخصیت‌های زن و مرد بازی شده اند که جنبه‌های جنسی آنها بسیار پررنگ شده است. خانم هانیور می‌گوید: «هرچه قهرمانان داستان بیش‌تر به افراد واقعی شبیه باشند، زنان بیش‌تری به این بازی‌ها تمایل پیدا خواهند کرد.»اما مرحله دیگری وجود دارد که بخش اعظمی از آن بر دوش طراح بازی و طراح کاراکتر قرار می‌گیرد. ارتباط گرفتن با کاراکتر برای پلیر بعد روانی بزرگی را شامل می‌شود که نظیر دیالوگ‌ها، ظاهر و اسکین‌ها، حرکات بدنی، مهارت‌ها، انتظارات پلیر از او، ماموریت‌ها و داستانی که پشت کاراکتر وجود دارد، است. کاراکتر می‌تواند ازنظر طراحی و ساختار، درونگرا یا برونگرا باشد، احساسی یا منطقی باشد، حسی یا شهودی باشد و ساختارگرا یا منعطف باشد(ساخت کاراکتر بر اساس MBTI). پس ارتباط گرفتن با کاراکتر ابعاد بسیار بزرگ‌تری از جنسیت را دربرمی‌گیرد. درنظر گرفتن خصیصه‌های واقعی زنان و مردان، بیش‌تر می‌تواند کاراکتر را نزدیک به مخاطب و واقعیت و دور از کلیشه‌ها نشان دهد. یعنی «شکست‌پذیر بودن»، «ضعف»، «علاقه‌مند بودن به آشپزی یا آرایش»، «جذابیت جنسی و همواره جوان ماندن» و.. شاید لزوما خصیصه دختران و «خشونت»، «تکبر»، «خودخواهی» و.. خصیصه پسران نباشد و این کلیشه‌های دور از واقعیت به‌گونه‌ای بر تحمیل این خصیصه‌ها به جنسیت‌ها برآید و بخواهد خصوصیاتی که باید بیش‌تر «فردی» باشند را جنسیتی بنامد. این نه‌تنها برای زنان، بلکه می‌تواند برای خود مردان هم زیان‌بار باشد. یعنی همانطور که همه زن‌ها شکست‌پذیر و ضعیف نیستند، همه مردان هم خشن و متکبر نیستند و این کلیشه‌ها هم تاثیری منفی بر شخصیت آن‌ها دارد(مخصوصا پسرانی که هنوز به نوجوانی نرسیده‌اند) و هم تصویر آنها را در جامعه منفی می‌کند.3) زنان بازی‌سازاز دیگر عواملی که باید مورد بررسی قرار گیرد، تعداد انگشت‌شمار زنانی است که در این صنعت فعالیت می‌کنند. طبق تحقیقات بنیاد بازی‌های رایانه‌ای در ایران نه‌تنها تعداد زنان فعال در این عرصه کم است بلکه همان تعداد کم هم نقش ناچیزی در تولید مستقیم محتوای بازی‌ها دارند. به‌فرض مثال در مرحله اول بیش‌تر نقش‌های مدیریتی و بازاریابی، در مرحله بعدی انیمیشن‌سازی و گرافیک و در مرحله آخر طراحی بازی و برنامه‌نویسی دارند. هرچند که با حضور بیش‌تری از زنان در عرصه تکنولوژی، رسانه و برنامه‌نویسی تعداد زنان بازی‌ساز افزایش داشته، اما هنوز هم می‌توان در این صنعت به محدودیت‌هایی نظیر القای حس ناامنی از طرف مردان در شرکت‌های بازی‌سازی، عدم اجازه زنان به پیشرفت و ترقی و به‌وقوع رساندن ایده‌هایشان در طراحی، نداشتن ساعت‌های نیمه‌وقت برای آن‌ها و.. اشاره کرد. این‌ها خود می‌تواند از دلایل مهمی باشد که این صنعت پیشرفت قابل‌توجهی در برابر شدن نداشته و هنوز هم از کلیشه‌های قدیمی در بعد روانی ساخت کاراکترها استفاده می‌کند. البته هرگز نمی‌توان منکر وجود افراد با ارزشی مانند «کارول شاو» (Carol Shaw) نخستین زن برنامه‌نویس بازی، «دونا بیلی» (Dona Bailey) نخستین زنی که بر روی آرکید کار کرد، «روبرتا ویلیامز» (Roberta Williams) هم‌بنیان‌گذار سیرا و .. شد ولی همواره احساس نیاز به افراد بیش‌تری به این‌شکل در صنعت امروز بازی‌سازی احساس می‌شود.«کارول شاو» نخستین زن برنامه‌نویس بازیدر نهایت، روزی می‌رسد که تجربه بازی کردن برای تمام دخترانی که از سن کم بازی کردن را شروع می‌کنند و یا به سمت طراحی بازی می‌روند، تجربه‌ای خوشایند باشد و برابری جنسیتی هم در بازی‌ها و هم در بین بازی‌کنان رعایت شود و بازی‌هایی بالانس شده و فارغ‌ازجنسیت برای هر دو طرف ماجرا، وجود داشته باشد.</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 13:01:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این گودال برایم چه تنگ بود</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A8%D9%88%D8%AF-vwyy4uiyrpuc</link>
                <description>چند سالی بود درخواب‌هایم گم شده‌ بودم. هرشب، ساعت که از نیمه می‌گذشت، خستگی‌هایم را دور می‌ریختم و بی‌هراس روی صندلی چوبی توی تراس لم می‌دادم و قهوه‌ام را سر می‌کشیدم. انگار این فنجان‌های گرم دستم را می‌فشردند تا از کابوس‌های شبانه‌ام گریزی یابم. آرام و بی‌هیچ صحبتی می‌نشستم و به دیوارهای روبه‌رویم آنقدر زل میزدم تا پیش چشمانم، سفیدی جایش را کبودی می‌داد. دیوارها از سکوت وحشتناک من دیوانه می‌شدند و هربار یکی از آن‌ها می‌پرسید که چه در سر من می‌گذرد؟آن هنگام که سایه ستارگان روی پرده اتاقم نقش می‌بستند پاره پاره‌های مغزم شروع به فریاد کشیدن می‌کردند، و این صدا گوش‌هایم را کر می‌کرد. خودم را در آینه خرد شده اتاقم تنها میافتم؛ دختری با موهای بهم ریخته و پیشانی که از عرق سرد پر شده ‌بود. چشمانی قرمز که در آیینه، سراسیمه دنبال خودش می‌گردد تا بلکه آن را در انعکاس رویاهایش پیدا کند. حالا من ایستاده بودم. دیگر لیوانی دستم نبود و یادم نمی‌آمد کجا آن را زمین گذاشته‌ام. به کفش‌هایم که گوشه اتاق خاک می‌خوردند، زل زده بودم و از خودم می‌پرسیدم: چندوقت است که آن‌ها طعم خیابان‌ها را نچشیده‌اند؟دیوارها آرام، تنگ و تنگ‌تر می شدند و سنگینی خودشان را روی کولم می‌انداختند. چشمانم به تیره مایل می‌شدند و گه‌گاهی دچار وهم و خیال می‌شدم و خودم را درمانده در گودالی عمیق و سیاه می‌دیدم. انگار کسی نبود دستم را بگیرد و من در این چاه چرک‌آلود وهم دست و پا می‌زدم و بوی تعفن از مغزم به مشامم می‌رسید!به یاد کفش‌هایم در گوشه اتاق می‌افتادم. اما نمی‌توانستم آن‌ها را به پا کنم و قدم بزنم. پاهایم نای قدم زدن نداشت. به یاد می‌آوردم که آخرین بار چقدر برای گرفتنشان از آب رودخانه، دویده بودم. همه چیز در ذهنم، شروع به تغییر شکل دادن کرده بود. ماه شکل برج‌های مرتفع و کثیف شهر و آیینه، بوی آرزوهای کهنه مادرم را می‌داد. کفش‌هایم هنوز بوی ماهی مرده می‌دادند.
گیج بودم و خسته! حس می‌کردم در زندگی دلقکی هستم که لبه طناب قدم می‌زند و پایین را که می‌دیدم سوسمارها دهانشان را برای من باز کرده بودند و با ولع، منتظر کوچکترین خطای من بودند.صدای کوبیدن پا روی تکه‌های خرد شده آیینه آمد. برگشتم و خودم را از کابوسی که لحظه‌ای به سراغم آمده بود بیرون کشیدم. تمام صورتم از عرق سرد خیس بود. چطور خوابم برده بود به‌گونه ای که انگار بیدار بودم؟ جوابی نداشتم. با آنکه آنقدر خسته بودم که انگار سالها بیدار بوده‌ام، نمی‌خواستم بخوابم. از پشت شیشه تراس به کفش‌هایم نگاه کردم. سرجایشان بودند. نفس عمیقی کشیدم و جرعه دیگری از قهوه ام را نوشیدم. راستی کفش‌های من چه رنگی بودند؟</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Sat, 01 Feb 2020 15:18:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیمه شب را پیمودم</title>
                <link>https://virgool.io/@Qazalmir/%D9%86%DB%8C%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D9%85%D9%88%D8%AF%D9%85-dxdq25wzhkov</link>
                <description>از خواب پريده بودم. ساعت 3:00 بود.باز هم همان كابوس تكراري به سراغم آمده بود. عرق سرد را از روي پيشاني‌ام پاك كردم و به نور ضعيفي كه از لابه‌لاي پرده بيرون مي‌زد، چشم دوختم. پرده، توري و سفيد و در اثر گذر زمان نازك شده بود. نوري كه از آن مي‌گذشت حاصل چراغ‌هايي بود كه تا اين موقع از شب روشن مانده بود. نور همواره روي ميز چوبي كنار دیوار مي‌افتاد و مجسمه‌هاي روي آن را به طرز عجيبي بزرگتر و با صورت‌هاي سهمگين جلوه مي‌داد.هنوز نتوانسته بودم خودم را از كابوس وحشتناك‌ام بيرون بكشم. شش ماه بود. يعني تا هفته ديگر، دقيقا مي‌شد شش ماه كه اين بار سنگين را به دوش مي‌كشيدم. هرشب نبود. شايد در ماه يك يا دو بار اتفاق مي‌افتاد اما هربار، تا چند روز من را بهم مي‌ريخت و دچار بي‌خوابي مي‌كرد. اكثر اوقات وقتي بيدار مي‌شدم و ساعت را ميديدم 11:11 را نشان مي‌دیدم. نمي‌دانستم چرا بايد همواره خواب فردي را ببينم كه هرگز او را در واقعيت نديده بودم؟ آشنا بود. گویا من او را مي‌شناختم. شاید مدت زيادي نبود كه او را مي‌شناختم اما انگار از كودكي با او بزرگ شده بودم. هربار كه به ياد او مي‌افتادم حس وارد شدن به مكاني را داشتم كه تا به حال به آنجا نرفته بودم اما ميدانستم انگار آنجا بوده‌ام.چهره اش را نمي‌ديدم. حتي در واضح‌ترين خوابها هم هرگز چهره كسي را نديده بودم. نميدانم از كجا، اما انگار مي‌دانستم كه او كيست! حسي را که از او دریافت می‌کردم، بيشتر از هر احساسي در دنياي واقعي و عميق تر از آنچه كه بود درك ميكردم.از تخت بلند شدم و سيگاري آتش زدم. باز هم، بي خوابي به سرم زده بود و نمي‌دانستم چطور بايد تصوير كابوس را از ياد ببرم. سيگار را از عمق وجودم فرو دادم. با اضطراب به كابوسي كه ديده بودم مي‌انديشيدم. ته مانده آب در ليوان را نوشيدم و سعي كردم به چيزي جز كابوسم فكر كنم. متوجه شده بودم كه فضاي اين کابوس‌ها، فاصله زيادي از جايي دارد كه من زندگي ميكنم. شايد در شهري ديگر، كشوري ديگر و يا حتي دنيايي ديگر!حتي به ياد دارم، يك‌بار خواب ديده بودم كه در شهري پر از نور و رنگ قدم ميزنم. هوا تاريك بود اما توانستم آبشار بزرگي را از دور ببينم. دریافتم كه درNiagara هستم.در خيال شيرينم قدم مي‌زدم كه ناگهان ديدم او در طرف دیگر خيابان ايستاده و با چشم‌هاي تيره به من زل زده بود . گويا منتظر چيزي بود. وقتي متوجه حضورش در آنجا شدم، به سمت من آمد و چشم‌هایش را به من دوخت.باز هم آن احساس شدید در خون‌هایم دویده بود و تپش‌های سریع قلبم را حس می‌کردم. شروع به قدم زدن كرديم. در آن خيال هيچ چيز جز شور و شعف عجيبي كه در دلم داشتم را حس نمي‌كردم. اما هنگامی که از خواب پريده بودم، حسي تهي و پوچ حاصل از دست دادن آن خيال شور انگيز داشتم. به طور ناخودآگاه غمگين شده بودم.دیوانه‌وار فکر میکردم و نمی‌توانستم حتی لحظه‌ای چشم فرو ببندم. گاهي فكر مي‌كردم ريشه اين خواب‌ها از كدام بستر سر بيرون زده بودند؟ تماما حاصل افكار و ناخودآگاه من بودند يا از دنيايي ديگر مي‌آمدند و به من الهام مي‌شدند؟ حاصل فرود آمدن از جهاني ماوراء بودند يا حاصل برخاستن از سر مضطرب و وهم‌زده من؟ این افکار دیوانه ام می‌کردند. كل اتاق را اندازه كيلومترها پيموده بودم. به یاد آوردم که هرسال اتاق كوچكتري به من داده بودند. هربار كه اتاقم كوچك‌تر شده‌بود، فكر‌هايم بيشتر شده بودند؛ در نتيجه مسافت بيشتري را براي پيمودن نياز داشتم. اما همین اتاق چند متری بود که من آن را به اندازه کیلومترها پیموده بودم و بدون هیچ گله‌ای از سیمانی بودن زمینش، آن را پابرهنه زندگی کرده بودم.ساعت 4:45. آخرين نخ از پاكتم را روشن كردم و به بي‌خوابي كه اينطور، مانند الكل در خون‌هايم دويده بود، فكر كردم. جرعه‌اي ديگر آب نوشيدم و سعي كردم چشمانم را ببندم. وهم همه چیز را از یاد من برده بود، حتی به ياد ندارم دقيقا چه ساعتي به خواب رفته بوده بودم اما زماني كه بيدار شدم ساعت رومیزی 11:11 را نشان مي‌داد.</description>
                <category>غزل میر</category>
                <author>غزل میر</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2019 21:05:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>