<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رسول کامبیزی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RK313soldier</link>
        <description>از مورخه‌ی پنجم اسفند ماه سال ۱۴۰۲ شروع به نوشتن کردم.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:54:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3959395/avatar/kAWnzN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رسول کامبیزی</title>
            <link>https://virgool.io/@RK313soldier</link>
        </image>

                    <item>
                <title>لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA-%D8%A8%D8%B1-%D8%AF%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%B4%D9%88%D8%AF-m4kmjrrxehfp</link>
                <description>عکس تزئینی است و توسط هوش مصنوعی تولید شده است- آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم/ دوریش برایم مشکله کاش که اونو می‌بستم!- اِ اِ اِ باز کدوم ورپریده‌ای رو منشی خودت کردی؟ که اینطور آهو خانومتون فرار کردن؟رویم را از آینه گرفتم و به سمتش برگشتم. دستانش را به کمرش سنجاق کرده است. گردنش را کج کرده و با چشمانش تمام بدنم را ورانداز می‌کند.- تو رو جان جدت بهم گیر نده اول صبحی. هنوز ساعت کاری شروع نشده تو دعوا رو شروع می‌کنی.- نه خُب من باید بدونم آقا چرا اینقدر تنوع طلب تشریف دارن که هر سه چهار ماه یه منشی عوض می‌کنن!- باور کن سهیلا جون! باور کن خودشون میرن.- حتما یه بلا ملایی سرشون میاری که میرن دیگه.- ای بابا! من چه کار کنم؟ یکیش اومد و گفت میخوام کار کنم بعدش هم اومد گفت کنکور قبول شدم. اون یکی هم که گفت بابام اجازه نمیده. این آخری هم که خودش ول کرد و نیومد.- تو گفتی و من باور کردم.- اصلا میدونی چیه؟ خودت پاشو بیا شرکت منشی باش. اینطور همیشه بالا سرم هستی و نظارت می‌کنی.- خُبه خُبه. همینم مونده بیام له‌له‌ی تو باشم. پس این توله‌هاتو عمه‌ام بزرگ کنه؟- خوب من چی بگم؟ الان هم یه دفعه همینطوری یاد شعرهای کودکانه افتادم.- اِ تو گفتی و من باور کردم. مرد گنده‌ی پنجاه ساله هوس آهو کردن؟ زلیل مرده. این همه تو خونت زحمت می‌کشم و تو اون وقت از این شاخه به اون شاخه می‌پری.- خُب منم زحمت می‌کشم. زحمت می‌کشم پول در میارم؛ تو هم زحمت خرج کردنش رو می‌کشی.جمله‌ی آخری را با چشمک و لبخند تحویلش می‌دهم. با مشت به سینه‌ام می‌کوبد و گریه کنان به آشپزخانه می‌رود.- همش بشور و بساب. لقمه درست کن. زنگ اول کوفت زنگ دوم زهر مار. بدم فسقلی‌هات بخورن و بعد تو شلوارت دو تا بشه.آب بینی‌اش را با آستینش جمع می‌کند.- همتون همینین. تا کمی پول میاد تو جیبتون میاد، فیلتون یاد هندوستان می‌کنه. منِ ساده رو بگو چقدر بهت اعتماد داشتم.- اوووه زن حسابی کجا می‌ری. همش یه شعر خوندم. چی بخونم؟ کفتر کاکل به سر های های رو بخونم خوبه؟- دیگه بدتر. آقا ترانه خون شدن. قبلا از این اخلاق‌ها نداشتی ور پریده.- چی بخونم؟ می‌خوای مداحی &quot;غیر تو هیچ کسی منو دوست نداره که&quot; رو بخونم؟- اِ ! خانم مذهبی تشریف دارن؟ همینه. از شما مذهبیا باید ترسید. چقدر مامانم گفت: «دختر به هیچ مردی اعتماد نکن».- اصلا میخوای هیچی نخونم لال مونی بگیرم؟- بمیری ایشالا که خبرت رو برام بیارن.در رو باز می‌کنم و با چشمک رو به سهیلا می‌گویم: «برای ظهر کجا بریم رستوران»؟با دهن کجی ادایم را در می‌آورد و در را می‌بندم.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۱۲/۰۶</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 13:58:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار انتظار</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-g0i5hlsf8orq</link>
                <description>عکس توسط هوش مصنوعی تولید شدهسرک می‌کشیدم تا ببینم چه موقع سر و کله‌ی این غول آهنی از پشت کوه آخری پیدا می‌شود. انگار همان نیم متر مشکل من را حل می‌کند. هوای خنک فصل بهار، به خوبی از زیر لباسم، پوستم را نوازش می‌دهد. باران صبحگاهی، عطر اردیبهشتی را دوچندان کرده است.خورشید به تندی خودش را پشت کوه می‌کشاند و من باید فانوس را روشن کنم.- مشتی! تو دست و بالت کبریت داری؟- آره پسرم! بیا برو خودت از تو اشکاف بردار.بی خیال آوردن کبریت می‌شوم. باز هم سرک می‌کشم و چیزی جز سیاهی نصیبم نمی‌شود. خورشید با رفتنش گرما را هم می‌برد.- فریدون! بیا تو بابا! خسته میشی. وایسادنت که قطار رو زودتر نمیاره. بیرون سرد شده.- آخه مشتی! قرارمون این بوده که من با فانوس تو ایستگاه منتظر باشم. همو که ندیدیم.- نیست اینجا هم شلوغه!هر دو پوقی می‌زنیم زیر خنده. مجاب می‌شوم که به درخواست مش رجب تن بدهم و داخل اتاقک سوزنبان ایستگاه بروم.نمی‌دانم آقای خراسانی راز بین‌مان را گفته یا باید فقط به فرد غریبه جا و مکان بدهم. سید که می‌گفت خودیست و فراری شده. حتما او هم مثل من سرش درد می‌کند برای دردسر. عکس آقا روح‌الله را از جیبم در میاورم و نگاهش می‌کنم. نمی‌دانم چرا؛ ولی چهره‌ی با ابهتش بدجور پاگیرم کرده است.- چیه پسر؟! تو هم نمی‌تونی دل بکنی؟- آخه مشتی هر چی میگه به خدا راس می‌گه. همه حرفش استقلال و عزت و شرفه. همش ناموس پرستیه. خیلی می‌خوامش به مولا. کاش زودتر بیاد. حکومتیا میگن هر کسی رو که عکس و اعلامیه تو خونش پیدا کنیم جنازشو هم دست ننه باباش نمی‌دیم.آهی سر می‌کشد و دستش را زیر عرق‌چینش سُر می‌دهد.- چقد جوون کشتن. تو میدون ژاله‌ی تهرون میگن اینقدر مردم رو کشتن که کوچه خیابون‌ها سرخ شده.در اشکاف را باز می‌کنم و کبریت را از لای قوطی‌ها بیرون می‌کشم.صدای سوت قطار من را از اتاق بیرون می‌کشد.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۲۹</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 18 Feb 2026 21:07:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب راحت</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-fre1m9w6at68</link>
                <description>عکس تولیدی هوش،مصنوعیدست از کار کشیدم و پشت پنجره رفتم. باران شدیدتر از صبح، در حال بارش است. بوی بهار زودتر از خودش، خودش را از لای پنجره به داخل اتاقم سر می‌دهد. سرشاخه‌های درخت روبروی اتاقم به سبزی متمایل شده است. هنوز به نیمه‌ی اسفند نرسیده چقدر زمین برای تازگی و زنده شدن عجله دارد.به ساعتم نگاه می‌کنم. نباید پیش مهندس بختیاری بد قول شوم. آن هم برای بار اول. باید تمام احتمال‌ها را در نظر بگیرم. مسافت، ترافیک بارندگی و حتی لذت پیاده‌روی خودم در زیر قطرات باران؛ همه را از ذهنم گذراندم.دسته کلیدم را از روی پیشخوان برداشتم و کت را پوشیده و نپوشیده به راه افتادم. در راهرو هنوز درگیر آستین کت بودم و مشغول کشتی گرفتن با آن. صدای ناز و ادا دار منشی شرکت، صورتم را برگرداند.- مهندس! کیفتون رو جا گذاشتین.عادت داشت آخر کلمات را کش بدهد. انگار چسب داخل دهانش ریخته باشند. حداقل داخل شرکت که کشدار حرف می‌زند.انگشت اشاره‌اش را زده بود زیر دسته‌ی کیف چرمی‌ام. کیف مثل پاندول به راست و چپ متمایل می‌شد. دست چپش را به کمر سنجاق کرده است.تشکری از سر ناچاری تحویلش دادم و به راه افتادم.این یکی‌اش را دیگر نخوانده بودم. لگد محکمی به لاستیک ماشین پنجرم زدم. به نظرم باید به منشی حواس جمع شرکت بگویم به زندگی شخصی‌ام هم نظارتی داشته باشد.دست بلند کردم برای تاکسی.- دربست؟- کجا؟- شمرون میرم حاجی!لبخندش به صورت گرد و توپولش می‌آمد. صدای آرام بخش‌اش جان می‌داد برای برنامه‌های رادیو. گوش رادیو را پیچاند و صدایش را درآورد.- بله شنوندگان رادیو ایران! امیدوارم گزارش امروزمون رو در هوای بارانی شهرمون شنیده باشین. حالا از اتاق فرمان یک وقتی بگیریم و دوباره برمیگردیم سراغ پیامک‌های شما.صدای آهنگ لری &quot;بارون بارون بارونه هی&quot;‌اش خنده‌ای روی لبم نشاند.- بله اولین پیامک رو از جناب آقای بختیاری داریم نوشته که &quot;مهندس! این رسمش نبود. شمرون سیل اومده و تو هنوز نرسیدی. خیس آب شدم&quot;.چشمانم گرد شد و ساعتم را نگاه کردم و دادی سر دادم.ساعتم بد موقع به عقربه‌هایش استراحت داده است.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۲۲</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Thu, 12 Feb 2026 18:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزاردستان</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-traqmefaxejd</link>
                <description>به نام خالق مهربانی‌هاو به نام خالق حضرت مادر🔰هزار دستاناز همان بچگی خیلی هوادارم بود. انگار همین یک فرزند را دارد. کاری هم اصلا به فهم و شعورم نداشت و از کارهایش و هواداریش برایم کم نمی‌کرد. شاید به جرات بتوانم بگویم که هیچ کدام از فرزندانش، اندازه‌ی من برایش هزینه نداشت و دلسوزی نکرد.چشم باز کردم و خودم را وسط جنگ دیدم. جنگی نا برابر با پدری که عین هشت سال جنگ را در جبهه بود و گاهی به ما سر می‌زد.برایمان هم مادر بود و هم پدر. از اولین چیزهایی که یادم می‌آید بارداری چهارم مادرم بود و خواهرم که هنوز طفلی شیرخواره و خواهری دیگر که از آب و گل درآمده بود. با اینکه سواد زیادی نداشت اما خوب به ما می‌رسید. به قول افغانی‌ها خودش را مصروف ما کرده بود.دایی‌ام می‌گفت: « ما میخواستیم برویم دعوا، با مادر تو می‌رفتیم. حتی مچ من را در مچ اندازی، می‌خواباند».از کمک درسی گرفته تا حرف شنیدن به خاطر بد درس خواندنم و تا چموش بازی درآوردنم، همه و همه را خودش به جان می‌خرید. حتی با اینکه پسر نوجوانی شده بودم و قدی به هم زده بودم. باز هم خودش می‌رفت و در سرمای تبریز آب شیرین برایمان می‌آورد و من را توصیه می‌کرد به درس خواندن بیشتر.موجودی حرص در‌آری مثل من.چقدر برایم پادویی کرد و زحمت کشید. فرزند اولش هستم و تک تک مسائل زندگی را از اول بودم. خاری نبوده که قبل از اینکه در روح و جسمم رفته باشد؛ مادرم آن را به جان نخریده باشد.اولین دکترم بوده و هست. اولین پرستارم. اولین معلمم. اولین کارگزار زندگیم. اولین معشوقه‌ام. اولین کسی که معنی ایثار و از خودگذشتی را نشانم داد. اولین محافظم که انگار سپری آهنی در برم کرده بود.در مورد خالق هستی‌ام حرف می‌زنم.در داستانک باید شخصیت‌پردازی کنم. اما چگونه؟چگونه او را تعریف کنم؟!اولین داستان زندگی‌ام را او برایم رقم زد. او مرا شخصیت پروری کرد.او مرا کارگردانی می‌کند.زندگی‌ام را او تدوینگری می‌کند. بدی‌هایش را قیچی می‌کرد و خوبی‌هایم را ارائه می‌داد.مادر... مادرمادر است و هزار دست. هزار دست با برکت. هزار جسم و هزار روح.و اما اکنون..هزار درد جسمی و روحی به جا مانده از آن همه از خودگذشتگی.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۱۱/۰۷</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 28 Jan 2026 20:12:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نماز ماکارونی</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-k4kqsxwstg6t</link>
                <description>ماکارونی برایم غذایی است در حد تعصب و ناموسی. سرم برود ماکارونی را از دست نمی‌دهم. بسیار دوستش دارم و برعکس همسرم زیاد اهل ماکارونی نیست و اگر هم درست کند به خاطر گل روی من است و اگر هم بخورد فقط ته دیگه‌ش را.از غفلت من سوء استفاده کرده بود و می‌دانست فعلا نمی‌توانم سر سفره‌ی ناهار حاضر شوم.سر سفره‌ی ناهار نشست و گفت: ته دیگ شما رو خوردم!- چه اشکال داره عزیزم! تو خوردی انگار من خوردم.از گفته‌ام پشیمان شدم. شروع کردم خودم را شماطت کردن. بین نفس لوامه و اماره دعوا و جنگی صورت گرفت. شانس آوردم که نفس مطمئنه‌ام وارد دعوای آن‌ها نشد.اماره گفت: آخه پسر این چه تعارفی بود که کردی؟! آدمیزاد ته دیگ ماکارونی رو به کسی دیگه میده؟- عیبی نداره، زنت بود اشکالی نداشت. اینم ایثاره دیگه؛ مگه نه؟!- ایثار؟! خجالت هم خوب چیزیه. مگه آدم هر جایی ایثار می‌کنه؟ ته دیگ اونم ته دیگ ماکارونی، عقل تو کلت نیست پسر؟!به دادشان رسیدم آن‌ها را که دست در گریبان یکدیگر شده بودند را از هم سوا کردم. به کنار اماره رفتم و به لوامه اشاره کردم که: «راست میگه دیگه. تو هم همش ارزشی نگاه می‌کنی. همش به فکر اینی که خودتو به دیگران نشون بدی».اماره دستانش را به نشانه پیروزی بالا آورد و قائله خاتمه یافت.اذان را گفتند و کنار سفره قصد نماز کردم. هنوز نتوانسته بودم ماکارونی رو ببلعم.رکعت اول را به آرزوی رسیدن به سفره‌ی ناهار تاخیری، خواندم و به سجده رسیدم. سجده اول را به جا آوردن همان و بوی ماکارونی هوش را از سرم به در کردن، همان.اماره نیشش تا بناگوش باز بود و ابرو بالا می‌انداخت. اما لوامه به نشانه‌ی تاسف فقط سرش را تکان می‌داد و به من اشاره کرد که: «دِ آخه لامصب حواست به سه رکعت نمازت باشه. رکعت اولت که بوی ماکارونی گرفت. حداقل اون دو رکعت دیگه رو به سرانجام برسون».برای رکعت دوم که بلند شدم، سوره حمد را به خیال ایثار پشیمان کننده‌ام گذشت.- آخه چرا من باید ته دیگ رو بدم زنم بخوره. اصلا چرا رک بهش نگفتم که خودم دهن دارم. مگه من آدم نیستم. چرا این زن‌ها همش به فکر خوردن حق ما مردها هستند؟!با بوی ماکارونی که به مشامم رسید فهمیدم رکعت دوم هم به سجده رسید.عزمم را جزم کردم که رکعت سوم را هر طور هست به یاد نماز باشم. کمربند همت را سفت کردم و برای خواندن تسبیحات اربعه برخواستم. تسبیحات را خوانده و نخوانده چشمم به ظرف ترشی و زیتون افتاد. هر دو را خانومم آماده کرده بود. همان طور وسط نماز به پشت دستم زدم.- اِ اِ اِ!  بهتر نبود اول ماکارونی رو کوفت می‌کردی بعد نماز می‌خوندی؟ مسخره کردیا.لوامه بود که باز یقه‌ی اماره را گرفته بود و بدبخت را تا مرز توبه و انابه و غلط کردم برده بود.باز بوی ماکارونی حالیم کرد که رکعت سوم را به سجده رسانده‌ام. در میانه‌ی تشهد و سلام با خودم گفتم: « خوب شد ته دیگش سیب‌زمینی نبود وگرنه نمی‌تونستم خودم رو ببخشم».راست است که گفته‌اند: «داغ شکم از داغ اولاد بدتره».🖌رسول کامبیزی🗓 مورخه‌ی ۱۴۰۴/۰۹/۱۴</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Sun, 21 Dec 2025 20:08:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروارید</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-gkbxuig8w71v</link>
                <description>ملائکه اطراف خدیجه را قرق کرده‌اند. هیچ کسی اذن ورود نداشت. فقط مریم و آسیه در حریم نبوی راه یافته‌اند. هر دو با آبِ طهور، وضویی ساخته بودند. روح ندا سر داد &quot;لا یمسه‌ الا المطهرون&quot;همگان تکبیر و لبیک سر دادند. جبرئیل لوحی پر نور آورده. زر کوب است و با عقیق یمانی تزئین شده است.سوره‌ی کوثر.جبرئیل هم بر حریم نبوی راه ندارد. لوح را تقدیم مریم می‌کند. مریم لوح را به داخل می‌برد و به خدیجه نازل می‌کند.بتول است و نفیسه.خدیجه لوح را باز می‌کند و همه جا روشن می‌شود.نور علی نور.فرشتگان، چشمان خود را می‌پوشانند.ناگهان جبرئیل ندا سر می‌دهد &quot; ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین آمنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما&quot;همگان صلوات می‌فرستند و کوچه باز می‌کنند. همسر خدیجه شمرده شمرده قدم برمی‌دارد. به همس قرآن می‌خواند. جبرئیل گوش تیز می‌کند. &quot; انا اعطیناک الکوثر&quot;محمد نبی، وارد حریم می‌شود. اما قبل از آن در پیشگاه حریم؛ سلام می‌کند.&quot;السلام علیکِ یا خدیجه الغراء&quot;خدیجه اشاره می‌کند.- نزدیک بیا محمدم!لوح را به سمت شوهرش می‌گیرد و با چشمانش اشاره می‌کند.- خذها به قوهمریم و آسیه به نشانه‌ی احترام به کناری ایستاده‌اند.نبی فرمود: «السلام علیکِ يَا مُمْتَحَنَةُ امْتَحَنَكِ اللّٰهُ الَّذِي خَلَقَكِ قَبْلَ أَنْ يَخْلُقَكِ فَوَجَدَكِ لِمَا امْتَحَنَكِ صابِرَةً»لوح به زبان آمد: «سلام بر نبی برگزیده‌ی خدا! بنده‌ی پروردگار عالم هستم و دختر و نور چشم نبوی. باعث و دلیل خلقت. از آدم تا خاتم. امتحانی سخت بر دوشم نهاده شده است».از آسمان نور می‌بارد. مثل باران.ملائک دسته دسته برای عرض تبریک و شاد باش به حریم خدیجه نزول اجلال می‌کنند و عروج.روح ندا سر می‌دهد: « إِنَّ اللَّهَ اصْطَفَاكِ وَ طَهَّرَكِ وَاصْطَفَاكِ عَلَىٰ نِسَاءِ الْعَالَمِينَ».🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۰۹/۲۳</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Sun, 14 Dec 2025 09:35:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سوخته‌ی بهشت</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%88%D8%AE%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-lcov2hmj6ngu</link>
                <description>پا تند کردم تا زودتر به کوچه‌ی بنی هاشم برسم. هر چه نزدیک‌تر می‌شدم ازدحام جمعیت بیشتر می‌شد. چند نفری را هیزم به دست دیدم. رعد و برق، آسمان را پاره کرده بود. آسمان سرخ و سیاه می‌شد. چیزی تا وقت فضیلت عصر نمانده بود.- چه می‌کنی ابا علی؟!عجول‌تر از آنی بود که جوابم برایش مهم باشد. او هم به قصد کوی بنی هاشم سرعت گرفته بود. رعد و برق آسمان، زمین را با خود همراه کرده بود و زیر پایم می‌لرزید. سمیر بی تاب‌تر از من بود. صورتش از شدت غضب به سرخی متمایل بود. خودم را به سمیر رساندم. چثه‌ای ریز و نهیفی داشت. پوستش مانند جلدی، اسکلت بدنش را پوشانده بود. چشمانش در گودی کاسه‌ی سرش فرو رفته بود. - چی شده سمیر؟ چرا اینجا اینقدر شلوغه؟!- نمی‌دونم بن حسن! سلمان می‌گفت باید خودمون رو برسونیم پشت مسجد النبی.چشم گرداندم تا سلمان را بیابم. سرم را برگرداندم. سمیر را دستگیر کردند و بردند.هر کسی هر چیزی دم دستش می‌رسید را در خانه‌ی داماد پیامبر می‌ریخت. باورم نمی‌شد. هنوز دو ماه از رحلت پیامبر نمی‌گذشت. این افراد برای چه اینجا جمع شده‌ بودند و چه می‌خواستند؟!با قد و هیکلی متوسط و لباسی قرمز مشعل به دست، کنار خانه‌ی پسر عموی پیامبر ایستاده بود. از لبخند روی لبش اصلا خوشم نیامد. لبخندش سیاه بود. مانند چهره‌اش. رعد و برق همچنان مشغول دوختن آسمان و زمین بود. اطراف خانه را قرق کرده بودند. مشعل را بر روی هیزم‌ها انداخت و آسمان هم رعد و برقی زد. آسمان غرید و خروشید. نه زمین قرار داشت و نه آسمان. بر روی زمین که همه چیز بر علیه داماد پیامبر بود، اما آسمان با اشک چشمش مشغول شست‌وشوی در خانه‌ی بهشت بود.🖌 رسول کامبیزیمورخه ۱۴۰۴/۰۸/۲۷</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 00:54:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان‌ها فرصت‌ها چالش‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D9%87%D8%A7-gssxje4umrwx</link>
                <description>انسان‌ها فرصت‌ها چالش‌هایه وقت‌هایی یه انسان‌هایی وارد زندگی‌تون میشن. در هر مکانی، در هر زمانی و در شرایطی. به هر اندازه و عمقی.بذارین کم کم بریم جلو، باشه؟گفتم مکانمثلا ترمینال بین شهری، یا مترو، یا ورزشگاه، یا خانه، یا محل کار یا هر جای دیگه.انسا‌ن‌هایی که ممکنه تو هر حالتی اون‌ها رو ببینی، یا ممکنه اونا تو رو تو هر حالتی ببینن. بستگی به خیلی قطعات داره که کنار هم بذاری و میزان اثر گذاری مثبت و یا منفی اون‌ها یا تو مشخص بشه.زمان:اینکه چه زمانی باشه و یا چه ساعتی؟ چه روزی؟ چه فصلی؟ چه سالی؟ توی چه سن و سالی قرار داری؟میدونی چی میگم؟شرایط:تو چه شرایط روحی و جسمی قرار داری؟ دیگران در چه شرایط روحی و جسمی قرار دارن؟آره! اینا اون چیز‌هاییه که اثر بخشی رو تحت تاثیر قرار می‌ده.اما حالا میخوام چی بگم؟!آفرین!نکته‌ی خوبی پرسیدی.بعضی چیزها هست که زبان مشترکه.مثل محبتمثل احتراممثل لبخندمثل دستگیریکمتر پیش میاد اگه اون چهار مورد بالا رو حتی روی حیوانات پیاده کنی، نتیجه‌ی عکس بگیری. چه برسه به انسان‌ها.امتحان کن.یه لبخند به یه عابر پیاده و ساعت رو پرسیدن، یا با چهره‌ی در هم و اخمو همون ساعت رو بپرسی، ببین چقدر فرق داره.حالا میزان اثرگذاری انسان‌ها رو میبینی چقدر وسیعه؟میبینی کار در حوزه‌ی نیروی انسانی چقدر زوایای پنهان و پیدا داره؟بیشتر ببخشیمبیشتر دستگیر باشیمبیشتر لبخند بزنیمبیشتر دلجویی کنیمبیشتر احترام بذاریمو در عوضکمتر حرف بزنیمکمتر دل بشکنیمکمتر رنج بدیمکمتر قضاوت کنیمکمتر آبرو ببریمکمتر اشک کسی رو در بیارییم.نگیم: ای بابا حالا یه حرفی زدم.یا نگیم حرف باد هواست.یا اینکه خدایی نکرده دهن به ناسزا و فحش باز کنیم چه برسه به الفاظ زشت و ناشایست.زبان از شمشیر بُرنده‌تره.به نظرم راسته که هر کی گفته: تعداد آدمایی که با زبان کشته شدند خیلی بیشتر از تعداد انسان‌هایی هست که با سلاح کشته شدند.این عمر زود گذر رو غنیمت بشماریمشاید ...شاید فردا نباشدیا برای منیا برای تویا برای اوشاید نتوانیم جبران کنیم.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۰۷/۳۰</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 22 Oct 2025 19:16:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصول سال</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%81%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84-m872mr09wsde</link>
                <description>فصول سالتو کتم نرفت که نرفت!هر چه خواستم بپذیرم که آخه بابا پاییز و زمستون هم جزء فصل‌های سال هستند و نعمت خدا، ولی به خرجم نرفت که نرفت. حتی بعد از ازدواج خواستم شاعرانه و عاشقانش کنم که به خوردم بدم و سرما و لرز و ... رو دوست داشته باشم ولی نشد که نشد.یعنی راستش رو بخوای طاقت گرما رو دارم ولی طاقت سرما رو نه. دست و پاهام گاهی همینجوری هم سردن چه برسه به پاییز و زمستون.شاید اگه بخوام از مزایای پاییز و زمستون رو انتخاب کنم، برف و برگریزانش رو بیشتر می‌پسندم اونم بخاطر برف بازی و پا گذاشتن روی برگها و شنیدن صدای خش خش اون‌ها.من عاشق بارون خنکم اونم وسط هوای گرم. زیر بارون راه رفتن رو خیلی دوست دارم. بارون سیل‌آسا نه‌ها. بارون نم نم. من بیرون رفتن و آتیش درست کردن اونم تو فصلی که هواش خنکه رو خیلی دوست دارم. اونم تنگ غروب. جوری که روشنایی و زردی آتیش تو چشما و صورت دلبرت دیده بشه. آتیش و سیب زمینی داغ و گرفتن دستاش. اینا رو دوست دارم. من رنگ سبز درخت‌ها و گیاها رو خیلی دوست دارم. حیف که هوای شمال شرجیه و منم بد عرق. وگرنه خیلی دلم میخواد اونجا باشم.یه روز اول صبح بعد از نماز رفتم کنار ساحل. آخ چه باد خوب و خنکی کنار ساحل میومد. کلی کیف کردم. چشمام رو بستم و باد به صورتم میزد و صدای موج دریا رو گوش می‌دادم. آرامش خالص. صد در صد بدون اعوجاج. همه‌ی اینا رو با هم جمع کنی؛ میشه ماه اردیبهشت، بارون نم نم، نزدیک غروب، کنار ساحل نسیم ملایم، با دلبر و جانان، یک آتیش باحال و یک کتری روی اون.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۰۷/۲۹</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Tue, 21 Oct 2025 20:08:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره بازی</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ydyh5gfgas9v</link>
                <description>دوست دارم بنویسماز خیلی چیز‌هااز خیلی جاهااز خیلی آدم‌هااز همه‌شوناونایی که تاثیر مثبت روم گذاشتن، تا اون‌هایی که روم تاثیر منفی گذاشتن. اون قدر منفی، که شاید بعد از پونزده سال نتونستم آدم سابق بشم. یا اون‌هایی که تاثیر مثبت تو زندگیم گذاشتن و مردونه کنارم بودن.آره گفتم از خیلی چیزها؛ مثلا دوران کودکی. مثلا اولین گلهایی که تو باغچه‌ی خونمون داشتیم. مثلا از اولین باری که یادم میاد که دهنم سوخت و کل خونه رو دویدم. یا اولین باری که زخمی شدنم رو یادم میاد. یا کبوتری که داشتم و خواهرم خفش کرد و مرد. یا از برکه‌ای که جلوی خونمون بود، با قوطی ماهی گرفتم.آره گفتم از خیلی جاها. از شهر امیدیه که در دوران کودکی زیر حمله‌ی هواپیماهای دشمن درس خوندم و راستش معنی وحشت رو نمی‌فهمیدم. بیشتر برام بازی بود تا ترس و وحشت. ترس و وحشت رو بیشتر از ایام جوانی به بعد درک کردم. آره کودکیم اگر جذابیت خاصی نداشت، ترس هم نداشت. یادم میاد اولین اذان‌هایی که شنیدم. از اولین ماه مبارک‌هایی که مادرم تو اون گرما روزه می‌گرفت و از گرما، صورتش رو به لیوان روهی یخ زده می‌رسوند. از اولین معنی نداشتن‌ها و حسرت خوردن. از این که هنوز هم دلم می‌خواد یه ماشین فلزی داشته باشم که درش باز میشه. البته دیگه این خواستن مثل خواستن کودکیا نمی‌شه.آره از آدماآدمایی که نگفتن کنارتیم، ولی مردونه بودن. هم دست دعاشون بدرقه‌ی راهم بود هم کمک‌شون. و برعکس آدمایی که لفظ زیاد میومدن ولی هر بار برای نبودنشون بهانه‌های صد مَن و یک غاز کنار هم ردیف می‌کردن. از اولین حسرت‌هانداشتن یه ماشین فلزینداشتن قایق تیوپینداشتن خودکار چهار رنگنداشتن جامدادی کتابیدر عوضشداشتن اولین توپ سه لایهداشتن اولین فوتبال دستیمداشتن آتاریداشتن خط‌کشی که میزدم دور دستم و دست‌بند می‌شد.داشتن موتور گازی تو سن هشت سالگی که با سرعت تو خیابون می‌رفتمداشتن دوچرخه کورسیآره!می‌دونیناینا فکر و خیالامهتازه اینا همش نیستولی گاهی یادشون می‌کنمگاهی نگاه می‌کنم می‌بینم مگه چند سال بود که اینقدر پر سرعت گذشت. در عین کوتاهی عمر چقدر چیز‌ها تجربه کردم.یادمه اولین نامه‌ای که برای دوستم نوشتم و اون جواب پنجمین نامه رو داد. فهمیدم قبلی‌ها رو دریافت نکرده. همیشه منتظرم روزی بهم زنگ بزنه بگه بعد از ۳۰ سال، چهار تا نامه‌ات رسید. مثل فیلما. مثل اخبارها.نمی‌دونمشاید روزی تو هفتاد سالگی پشت پنجره، وقتی نوه‌هام پوست سرمو می‌کَنن، باز هم به همین روز‌ها فکر کنم.اولین نوشتن‌هاماولین استاداماولین کسایی که تشویقم کردن و گفتن ادامه بده.یادم نمیره. هیچ کدومشون رو. تک تکشون رو. حتی اونایی که حالمو بد کردن.🖌 رسول کامبیزی🗓 ۱۴۰۴/۰۷/۲۷</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Sun, 19 Oct 2025 19:41:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهوه‌ای زرد سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%B1%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-kioxx3a729z1</link>
                <description>می‌دانی ثریا؟!نه نمی‌دانی.روزی که گفتی بیایم پارک آخر خیابان؛ یادت هست؟نمی‌دانم. دیگر به همه چیز شک دارم. حتی به اسمت هم.روزی که گفتی بیایم پارک. گفتی کاری داری. کاری واجب. گفتم: «حالا باشه یه وقت دیگه.»گفتی: «تنم طاقت نداره.»نگفتی؟!چرا گفتی!نفهمیدم چرا گفتی تنت طاقت ندارد. یعنی راستش، گیج بودم. تو را مثل خواهرم می‌دیدم اما من در کجا سیر می‌کردم و تو در کجا؟یادت هست؛ وقتی آمدم پارک نیلوفرانه روی گوشه‌ی صندلی کز کرده بودی؟دستت را زیر چانه زده بودی و به گل‌های حاشیه‌ی پارک نگاه می‌کردی؟!آنقدر حواست گرم گل‌ها بود که متوجه آمدنم نشدی. چند دقیقه‌ای بود که کنارت نشسته بودم.باد عطر جسم‌ات را به صورتم می‌زد.تو مشغول عطر گل‌ها بودی و من مشغول عطر تو.عمدا کفشم را به سنگ‌فرش‌های پارک کشیدم.تا چشمانت به من افتادند، برق زدند.برقش روی قلبم اثر گذاشت.می‌دانی از کجا فهمیدم؟دلم ریخت.پایم سست شد.همانجا بود که فهمیدم تنت طاقت چه چیزی را ندارد.دستت را روی پایم سُر دادی.دستت گرم بود ثریا.اما الان همه چیز سرد شده.دست‌هایتچشمانتگونه‌های سرختحتی بازوهای عریانتچرا؟!مگر نگفتی می‌مانی؟!ثریا به ثریا و رفت و من در رنگ‌های سرد پاییز جا ماندم.🖌 رسول کامبیزی🗓 مورخه ۱۴۰۴/۰۷/۰۳</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Oct 2025 14:14:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیلی به خدا بدهکارم</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%A8%D8%AF%D9%87%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85-fhqu193bx0xt</link>
                <description>عکس توسط هوش مصنوعی درست شده و ایراد داردمیدونین؟!داشتم به این فکر می‌کردم که خیلی به خدا بدهکارم. از نعمت‌هایی که بهم داده شده بگیر تا خطا پوشی‌ها و محافظت در مقابل دیگران.اما بعضی وقت‌ها یه برنامه‌ریزی‌هایی خدا برات انجام میده که اصلا نمیدونی چرا ولی زندگیت رو می‌کنی. بعدا در آینده می‌بینی چقدر خوب شد که اون اتفاق در گذشته برات افتاد و تو الان داری محصول و نتیجه ی اون اتفاق رو برداشت می‌کنی.چندین ماهه که همسرم وارد یک گروهی شده و داره فعالیت می‌کنه. و من می‌گفتم حداقل خیرش اینه که کمی روحیه‌اش تغییر می‌کنه. اما با این مهاجرتی که برام اتفاق افتاده دریافتم که خدا قبل از اینکه مهاجرت کنمُ برام کارسازی کرده و من الان دارم نون اون خمیر رو می‌خورم.خواستم بگم: ما خیلی به خدا بدهکاریم.خواستم بگم: بهش اعتماد کنیم. حتی اگه داریم درد میکشیم. شاید داریم از یه پیله بیرون میاییم.خدایا! لطفا حواست بهم باشه. نذار آسیبی بهم وارد بشه. شدیدا بهت نیاز دارمو السلامنویسنده: رسول کامبیزیمورخه: 1404/07/04</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Sep 2025 10:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دل‌نوشته‌ی عاشقانه</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AF%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-gwa5vqxybicu</link>
                <description>ماه چادر پوشمچادر آبیت چقدر به تو می‌آیدخیالم را به خیالت گره می‌زنم که شاید روزی بتوانم سر انگشتانم را دور دستت بپیچم.مثل گل پیچکمثل ریشه‌های درختقرص و محکم تو را در آغوش بگیرم و نگذارم از کنار تنه‌ی کهن سالم دور شوی.همین جا بمان.بمان و طراوت ببخششاید قبل پاییز، بهار را تجربه کنم.رسول کامبیزیمورخه ۱۴۰۴/۰۶/۲۵</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Tue, 16 Sep 2025 23:27:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم را به پنجره‌ات گره زدم</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%DA%AF%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D8%AF%D9%85-jnzbgin9njib</link>
                <description>میدانی آقا جان!امروز که از خواب با صدای هم‌همه زائرانت از خواب برخواستم، تعجب کردم. چرا امروز شلوغ‌تر از روزهای پیش است؟ باز هم از روی ایوان بال می‌زنم و می‌آیم. می‌آیم صحن مسجد گوهرشاد. امروز هوس کرده‌ام آب حوض مسجد گوهرشاد را به صورت بزنم. روی لبه‌ی حوض می‌نشینم و کمی بق بقو می‌کنم.می‌دانی ارباب؟!اینجا تنها جایی هست که کسی دست به من نمی‌زند.نه تنها ضامن آهویی که ضامن کبوترهای حرمت هم هستی.حتی کودکانی که زائرت هستند هم دستم نمی‌زنند و دنبالم نمی‌کنند.سرم را چند بار داخل حوض مسجد گوهرشاد خاتون می‌کنم و خارج می‌کنم. تمیز تمیز می‌شوم. سر سبک می‌کنم. به سرم زده حتی خودم را داخل حوض بیاندازم و حمامی بکنم. آب پاکی به بدنم بریزم.از حوض که بیرون می‌آیم نور خورشید به چشمانم مثل رنگین کمان می‌شود. قطره‌ای آب بر روی چشمم نشسته و نقش منشور را بازی می‌کند. نور خورشید را هشت پاره کرده است. از بین این رنگ‌ها سبز و زرد و آبی‌اش بیشتر به دلم می‌نشیند. صبر می‌کنم که بال و پرم خشک بشود و در صحن مطهرت بالی بزنم و خودنمایی کنم. اما صبرم تمام می شود ولی بال و پرم هنوز نم دارد. می‌دانم اگر بلند شوم دوباره مهمان همین مسجد می‌شوم. چند بار محکم بال می‌زنم که آب‌های لابه‌لای پرم بریزند و زودتر خشک شوند.بالاخره خشک می‌شوند. پرواز می‌کنم و می‌آیم روبروی باب السلام. جای نشستن نیست. امروز چه خبر شده که اینقدر زائر آمده است؟می‌دانی آقا جان؟!من زبان آدمیان را میفهمم اما آنها زبان مرا نمی فهمند. یعنی اگر بگویم: بقو بق بق بقو؟ یعنی چرا امروز شلوغ شده؟! کسی جوابم را نمی دهد.می روم روی ورودی خانم‌ها می‌نشینم. دختر جوانی به مادرش می گوید: «شهادت امام رضا بدجوری شلوغ شده. جای سوزن انداختن نیست.» مادرش تایید می‌کند و مشکل منم حل می‌شود. از روی ورودی خانم‌ها بلند می‌شوم و می‌روم صحن آزادی. پارچه ای بلند از بالا تا پایین انداختنه‌اند و بر رویش نوشته‌اند: «حیدر شدی که پشت در هی در بکوبند/ جای ملائک نیست که بال و پر بکوبند.»می‌دانی اربابم؟!راستش کیف می کنم که اسم شما علی است.گاهی خیال خودم را پرواز می‌دهم تا خودِ خودِ صحن و سرای نجف. زور بالهایم که به آنجا نمی‌رسد، اما بال و پر خیالم تا ثریا می‌رود. می‌گویم: کاش من هم کبوتر صحن و سرای نجف اشرف بودم. اما باز به خودم می‌گویم: «اسم آقای تو هم علی است. غمت نباشد.»حوض صحن آزادی را سرخ کرده‌اند. رنگ خون. قرمز قرمز. دختر و پسرهای کوچک از سر کنجکاوی دستان خودشان را داخل آب می‌کنند و انگشتان خودشان را باز می‌کنند و به قطرات آبی سرخی که از دستشان می‌ریزند نگاه می‌کنند.حتی آنها هم به من دست نمی‌زنند.می‌دانی آقا جان؟!من به تو می‌گویم: ضامن کبوتر. دلم غنج می‌رود برای ضمانتت.توی صحن آزادی گوشم تیز می‌شود. انگار کسی قربون و صدقه‌ام می‌رود.صدای حاج محمود کریمی است که می خواند...قربون کبوترایِ حرمت امام رضاقربون این همه لطف و کرمت امام رضاقربون این همه لطف و کرمت امام رضاکیف می کنم و به سرم می‌زند که بروم تا به خودِ خودِ ضریحت برسم. سر راه، عده ای سر مزار شهید رئیسی عزیز را دوره کرده‌اند. آینه و شمعدانی آن را برداشته‌اند چقدر زود فراموشش کرده‌اند و مشغول روزمرگی‌های خودشان شده اند. آقا جان!روی ضریحت پارچه‌ای سبز انداخته‌اند و کلی پارچه‌های کوچک ریخته شده که برای تبرک می‌اندازند روی ضریحت.از این بالا زن و مرد دیده می‌شوند.اما زن‌ها دلشکسته‌تر به نظر می‌رسند و اشک چشمشان به راه‌تر و من که آرزو می‌کردم کاش قطره‌ای از این اشک‌های خالص را می‌توانستم به منقار بگیرم و طعنه به کبوترهای نجف بزنم که منم گوهری دارم که کمی از زیبایی‌های دُر نجف را به یدک می‌کشد.رسول کامبیزییکم شهریور سال 1404</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Aug 2025 13:56:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت 4</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-4-fyy32pejcusw</link>
                <description>روز اول تمیزکاریدر گروه خانوادگی نوشتم:جاروبرقیپتو قدیمیپنکهاگه دارین بگینمادرم گفت: می‌خوای چکار؟- مادر من آخه این چه سوالیه😂 جمله که نمی‌خوام بسازم😂 برای خونم می‌خوام.راستش فکر هم نمی کردم خواهرم زنگ بزند و بگوید: من و بابا می‌خوایم بیاییم. بگو چی می‌خوای؟ البته بابا یه فرش دوازده متری می‌خواد بیاره. منم یه موکت بزرگ دارم. بقیه‌ش رو خودت بگو.منم هر چه به ذهنم رسید به خواهرم گفتم.قرار بود ساعت سه بعد از ظهر راه بیفتند، که بالاخره ساعت چهار و نیم مادرم خبر راه افتادنشان را داد.خیلی دلش می خواست که او هم بیاید ولی نشد. هم حالش خوب نبود و هم باید بچه‌های خواهرم را مراقبت می کرد. البته نه اینکه بچه سال باشند؛ نه. ولی بالاخره احتیاج به مراقبت دارند.کلی پیامشان دادم که به بیرجند برسند. قرارمان این بود که به پانزده کیلومتری بیرجند رسیدند خبر بدهند که بروم به استقبالشان. چون این روستا کنار جاده تابلو راهنمایی ندارد.خواهرم برایم شام آورد. دلتان نخواهد خیلی خوشمزه بود. خوردم. خیلی گرسنه بودم. هم کلی کار کرده بودم و هم ناهار چیزی نخورده بودم.پدرم در چالش نه به وانت شرکت کرده بود. هر چه از دستش برآمده بود داخل ماشین گذاشته بود. دو روزی پیشم بودند. خیلی لذت بردم. تنهایی هم اذیت و آزارهای خودش را دارد. روز اولی که دوباره تنها شدم، شب به فکر درست کردن اولین غذای دوران مهاجرتم افتادم. از قبل یک تن ماهی خریده بودم و خواهرم هم کمی گوجه و پیاز آورده بود. من هم افتادم به جان پیازها و سرخ کردنشان. گوجه ها را هم چاشنی‌اش کردم و منتظر شدم تا سرخ شود و البته هم بپزد. انتظار کار سختی بود. چون همان اول تن ماهی را هم قاطی‌اش کردم که با آب و روغنی که داخل تن ماهی دارد، همه‌ی مواد با هم سرخ شود و بپزد.وقتی آماده شد. کلی دلم غنج رفت. بالاخره می‌توانم این شکم خودم را سیر کنم. همانطور که قبلا هم گفته بودم زمان‌های غذایی‌ام را به دو وعده رساندم. صبحانه و شام. در این چند روزی که تنها شدم فکر خیلی چیزها به سرم زده.از اینکه قبلا با همسر و فرزندانم زندگی می‌کردم و خیلی از نعمت‌ها جلوی چشمانم بوده.از اینکه خیلی کارها می‌توانستم در کنار خانواده انجام بدهم و ندادم و برچسب نداشتن وقت بر آن ها زدم.از اینکه من با تنهایی و این بی انگیزگی چکار کنم؟ نمی خواهم مثل آب راکد باشم و بو بگیرم. باید حرکت کنم. حرکتی از جنس درونگرایی و برون زایی.اما چگونه؟!اما چطور؟!بدون انگیزه؟ 😔😔😔وای خدا!به دادم برس. تو این شهر غربت تنها کسی که خلوتم را باید پر کند خودت هستی. در خانه‌ی هر کسی بروم آدرس را غلط رفته‌ام.امشب هم قرار است شام دوم را بپزم.خانمی که در اینجا سوپر مارکت دارد را دیشب با او صحبت کردم. قرار شد هر روز یک نان برایم از نانوایی بگیرد و کنار بگذارد. ساعت کار نانوایی با ساعت آمد و شد من هم‌خوانی ندارد. عصر به مغازه‌اش رفتم و نان دوم را برای امشب از او گرفتم. امشب هم باید دست به دامان مرغ و تخم مرغ‌های خوشمزه اش شوم. امشب قرار است او مرا سیر کند.  رسول کامبیزی مورخه 1404/05/07</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 19:46:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت 3</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-3-jvzviyyulyhe</link>
                <description>عکس تزئینی استبسم الله الرحمن الرحیمروز اول خانهاز صبح که از خواب پاشدم بفکر صبحانه بودم. هتلدار چشمش به من افتاد و گفت: سلام جناب! - سلام صبحانه به راهه؟- بله قربان!- پس لطفا بیاریید و البته چای.چای برای ما خراسانی‌ها حکم نوشدارو را دارد. یکی از همکاران می گوید: من حبم با چایی باز میشه، اونم دو تا.صبحانه را آورده و نیاورده گفت: جناب شما کی تخلیه می‌کنید؟- امروز میرم.صبحانه عدسی بود. نه چندان گرم ولی چای‌اش حرف نداشت. سه فنجان خوردم. تقریبا هرگز این تعداد چای نمی خورم. شاید برای اولین بار بود.وسایل را جمع کردم و به موجر زنگ زدم. وعده کرده بود خودش کلید را به من برساند ولی شیفت است. عضو کادر درمان. انسان ساده و زحمت کشیده ای به نظر می رسد. و خانمش هم.قرار کردیم در املاکی که قراداد کردیم کلید را به من برساند. رفتم املاکی.- خانم صاحبخانه رو دیدی؟نه با آقاشون حرف زدم.- چک را که آوردی؟- بله بله!تا دسته چکم را از ماشین بیاورم که چک تخیله را بدهم، او هم قرارداد را آورد. کارهایش را کردیم و کلید را تحویل گرفتم و به سمت منزل دوستم حرکت کردم. هماهنگ کرده بودم که شلنگ و طی از ایشان بگیرم. به در خانه که رسیدم، دیدم همسرشان بسیار موقر با فرزندان قد و نیم قدش از راه رسیدن. بعد از سلام و احوال پرسی گفتند: دیشب منتظر شما بودم.- گفتم شاید استراحت می کنین دیگه مزاحم نشدم.شلنگ و طی را گرفتم و سر راه هم دو بطری آب  گرفتم. یکی یخ و دیگری خنک.نه یخچال دارم و نه آذوقه‌ی خاصی.کل وسایل در ماشینم جا شده بود. به در منزل جدید که رسیدم همه را خالی کردم. به جز قرآن‌ها و رحل آن.اول وسایل‌ها را در حیاط خلوت گذاشتم و شروع کردم به بستن دریچه ها کولرها با نایلون، که گرد و خاک به داخل وارد نشود و زحمت هایم را هدر بدهد. بعد از آن شروع کردم به شستشو.شیشه‌ها را تمیز کردم و پس از خشک شدن سرامیک‌ها پتوهای تمیز را بر روی کف اتاق پهن کردم.حالا نوبت حمام بود. آمدم آبگرمکن را روشن کنم اما با کلی بررسی متوجه قطع بودن گاز شدم و علتش را نفهمیدم. حریف این تن کثیف و عرقی نشدم. خودم را داخل حمام انداختم. آب سرد بود ولی از آنجایی که کلا عادت دوش گرفتن با آب سرد دارم، خیالی نبود. چطور می خواهم آب داغ جهنم را تحمل کنم، خدا می‌داند.پس از دوش گرفتن و شستن سرویس بهداشتی آمدم و نشستم روی پتو و در حال نوشتن تمرینی هستم که استاد نه چندان خوبم مرا به آن وادار کرده است. اخلاقش خوب است اما سختگیری می‌کند. وای به روزی که به من غضب کند. فقط یک کلمه به سمت من شلیک می‌کند. &quot; پسر  &quot;هنوز آب هم نخوردم. چه کنم که باید تمرین‌هایش را انجام دهم.تازه یک داستانک هم به من زور کرده و البته گفته است بدون طرح تنظیمی داستان سرایی نکنم.🖌️ رسول کامبیزی🗓️ مورخه 1404/05/02</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Jul 2025 17:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استاد و نوآموز</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-%D9%88-%D9%86%D9%88%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2-lro98oxfxcyx</link>
                <description>عکس تزئینی استبسم‌الله‌الرحمن‌الرحیمدم غروبی گوشی‌ام روی حالت سکوت بود. تا آمدم بردارم، اسمش را روی صفحه دیدم. به ندرت تماس می‌گیرد. راستش، هر وقت در کانال تلگرامش خرابکاری می‌کند، یاد من می‌افتد.شوهرش گفته بود: «قفل کودک کانال رو فعال کن!»هر دو خندیدیم.گوشی را برداشته‌ برنداشته، پقی زد زیر خنده. هنوز سلام نکرده، گفت: «می‌دونی دارم به چی فکر می‌کنم؟»با خنده گفتم: «سلام استاد! داشتین پشت سرم حرف می‌زدین؟»«نه بابا، با کی؟ داشتم فکر می‌کردم هر موقع کارم گیر می‌افته، زنگ می‌زنم به تو.»«اختیار دارین، هر وقت خواستین، زنگ بزنین.»حق استادی به گردنم دارد. اولین کسی که در ایتا به صفحه‌ی شخصی‌ام آمد و تشویقم کرد، خودش بود.در ایامی که تازه نوشتن را شروع کرده بودم و هنوز برای خودم گیج می‌زدم، او بود که دستم را گرفت. گفت: «می‌خونمت پسر!»کلی کیف کردم.تا دو و نیم بعد از نصف شب با هم حرف زدیم. به قول خودمان، کلی هندوانه زیر بغلم گذاشت.تعریفش را از هم‌گروهی‌ها شنیده بودم. گفته بودند نوشته‌ات را بده فلانی بخواند و نقد کند.راستش را بخواهی، ترسی از او در دلم بود.می‌گفتند یک خانم قاضی‌ست که از کنارش ده‌تا خانم قاضی دیگر درمی‌آید!با خودم گفتم: «یا خدا! این دیگه کیه؟! حتما کلی غلط‌غلوط ازم می‌گیره!»اما نتیجه درست برعکس آن چیزی شد که فکرش را می‌کردم.بی شیله‌پیله است. نشده از او کاری بخواهم و برایم نکند. همیشه کنارم بوده.گفتم: «استاد! کاش مرد بودین و می‌تونستم بیشتر از این‌ها مزاحمتون بشم.»خندید. خنده‌هایش را که می‌شنوی، فکر می‌کنی غمی ندارد، اما من می‌دانم...می‌دانم که دارد.حداقل می‌دانم خیلی‌ها از مشکلش خبر ندارند، ولی مرا محرم رازش دانسته.شاید بیشتر از یک شاگرد قبولم دارد.می‌خندد، اما همیشه برایم ابهت دارد؛ابهت استاد-شاگردی.یعنی راستش را بخواهی، اگر حرفی بزند و ایرادی از نوشته‌ام بگیرد، مثل نوجوانی‌ام که از دبیر ریاضی‌ام خوف می‌کردم، از او حساب می‌برم.حالا هم قبول کرده مرا به عهده بگیرد.نه گذاشت، نه برداشت و گفت: «اگر روزی پونصد کلمه ننویسی، ول‌معطلی!»آخرش تفنگش را گذاشت روی گردنم: «هر روز باید بنویسی، پسر!»این «پسر» را که می‌گوید، حساب کار دستم می‌آید. با همین کلمه نهیبم می‌زند.وقتی می‌خواهد چیزی حالی‌ام کند، می‌گوید: «پسر»اولین کتابی که بنویسم، شاید در ابتدای آن از او تشکر کنم.ممنونم، اولین حامی نویسندگی‌ام.🖌 رسول کامبیزی۱۴۰۴/۰۴/۲۹</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jul 2025 09:00:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دامادی داداش رحیم</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D8%AF%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%B4-%D8%B1%D8%AD%DB%8C%D9%85-pzc897wtjxq2</link>
                <description>عکس تزئینی استشب هنگام زیر آسمان پر ستاره‌ی دشت طلائیه، در محوطه‌ای که متعلق به گردان شهید نواب صفوی است، تک و تنها نشست‌ام.نه اینکه نگهبان باشم،نه . دلگیر از زندگی دنیایی بودم که روح و جانم دیگر طاقت زیستن در این کالبد را ندارد. یاد روایتی افتادم از کلام اهل بیت که فرمود : الدنیا سجن المومن.با سرنیزه‌ام بر روی خاک دشتِ پر لاله، نقش و نگار رسم می‌کردم ولی بدون هدف. مثل مادری که پرزهای فرش را بی هدف تمیز می کند ولی در فکر خیال خود غوطه‌ور است.از تحرکات نیروهای خودی حدس می‌زنم که در همین روزهای آتی، عملیات آفندی داشته باشیم. وسایل انفرادی‌ام را وارسی کرده‌ام که چیزی از قلم نیفتد.کوله پشتی - فانوسقه - دوربین - خشاب - جیب خشاب - قمقمه - پتو - کلاه آهنی - قطب‌نما - جیره جنگیصدایی مرا به خود ‌آورد ... بد نگذره حاج رسول!داداش رحیم است. لاغر و تر و فرز. با موهای خرمایی. با بینی باریک و بلند. ریش کم پشت و گونه‌های لطیفش با آن موژه‌های زیبایش ترکیب جالبی به صورتش داده بود و بر زیبایی‌اش افزوده بود. پاسِ دوِ شبِ منبع آب. از روبرویم گذشت و با تلنگرش دوباره مرا به سطح زمین برگرداند. دستی برایش تکان دادم و دوباره مشغول افکار خودم شدم. خاک جبهه بدجور پاگیرم کرده بود. دیگر علاقه‌ای به رفتن و برگشتن به زندگی در پشت جبهه را نداشتم. کاغذی با طرح استتار که در اختیار رزمندگان گذاشته بودند از جیبم در آوردم و شروع کردم به نوشتن وصیت نامه.بسم رب الشهداء و الصدیقیناشهد ان لا اله الا الله ...- سلام حاج رسول ای بابااین داداش رحیم دوباره پیدایش شد.- سلام آقا رحیم. چرا ترک پست کردی؟لبانش را گزید و گفت : آخه حاج رسول! این چه حرفیه؟ مگه میشه تو این شرایط آدم پستش رو ترک کنه. اونم پست به این مهمی.راست می‌گفت. پست منبع آب، خیلی مهم است. اما درد من ترک پست داداش رحیم نبود. دردم علاقه به تنهایی بود و بس.- داری چکار می کنی؟- اگه بذاری دارم وصیت می کنم.- عه ... بلا دوره حاج رسول. کجا با این عجله؟- سربه‌سر نذار داش رحیم. برو بذار تو حال خودم باشم.- حضور شما باید عرض کنم خواب از سرم پریده. تنها گزینه‌ای که می‌تونم کمی وقت باهاش بگذرونم تویی و بس. پس بی خودی تلاش نکن که از شرم راحت بشی.به محوطه‌ی گردان خیره شد و آهی کشید و ادامه داد:- مادرم پیله کرده بیا دختر عموت رو برات عقد کنیم. حرف‌ها زده شده. فقط منتظر من هستن.انگار او نیز تمایلی به بازگشت ندارد. چقدر ظاهرش با باطنش فرق دارد. داداش رحیم بذله‌گو داشت درد و دل می‌کرد و از علت به مرخصی نرفتنش صحبت می‌کرد. چشمهایمان لحظه‌ای به یکدیگر گره خورد. برق نگاهش بدجور خیره‌ام کرد. چشمانش کار آینه را کرد و تصویر ماه را به راحتی در آن شب می‌توانستم ببینم.چند صدای برخورد توپ به اطراف گردان آمد. صحنه به هم خورد و لحظه‌ای که تا چند ثانیه قبل پر از آرامش بود، شلوغ شد. رزمنده‌ها سریع وضعیتی پدافندی گرفتند. صدای صفیر سوتی ما را به خود آورد. هر دو سریع خیز برداشتیم. گلوله‌ی توپ به نزدیک ما اصابت کرد. پس از فرو نشست گرد و خاک، اول خود را وارسی کردم که زخمی نشده باشم. دردی پای راستم را آزار می‌داد. پشت ساق پای راستم ترکش خورده است. متوجه داداش رحیم که کمی آن طرف از من افتاده بود شدم و صدایش کردم.رحیم ... رحیمخبری از رحیم نبود. سینه خیز تا نزدیک رحیم خودم را کشیدم. تکانش دادم. یک ترکش کفگیری به پشت سرش خورده و در جا شهید شده است. داداش رحیم داماد شد و در حجله‌ی عروسی خود شادمان. اما نه با دختر عمویش. با حوریان بهشتی که وصف زیبایی‌شان در قالب این دنیا نمی‌گنجد. 🖊 رسول کامبیزی</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Sat, 19 Jul 2025 21:44:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیه</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-frgud2wm8nf0</link>
                <description>عکس تزئینی استسلام رفقا!شبتون خوش.خوبین؟خوشین؟شب جمعتون بخیر.چه خبرا؟!یادی از ما بکنین. جویای احوال بشین. منم گناه دارم.😁😁😁خوب دیگه شیطنت بسه، بریم سراغ اصل مطلب.هدیهیادمه اولین هدیه‌هایی که گرفتم مربوط به ختنه سورون بود. گولم زدن. کلی هدیه گرفتم که دُم به تله بدم که آخر هم دادم. متاسفانه در ایام کودکی این کار رو برام انجام دادن. و من اون صحنه‌های چندش برانگیز و درد آور رو یادمه. بخاطر همینه که میگن مستحبه که طی فلان روز کار ختنه انجام بشه.خوب حالا بگذریم باز از بحث فاصله گرفتم.کلی هدیه گرفتم. ازم عکس گرفتن و سور به همه کباب دادن. خدا رحمتش کنه عموم رو. زحمت کباب‌ها به ایشون رسید. استاد کباب بود.البته حالا که فکر می کنم می‌بینم اولین هدیه رو دو سالگی گرفتم. روز تولدم. یه اسبی که سوارش می‌شدم و هی‌اش می‌کردم. کاش می‌تونستم براتون عکس بچگی‌هامو اسکن کنم و بذارم. از الان خوشگل‌تر بودم. دافی بودیم برای خودمان.😁😁😁بعد برسیم به ایام مدرسه. در کلاس اول یا دوم بود که معلم هر دو کلاسم خانم قربانی بود. چهره اش یادم رفته. ولی کاش یه روز ببینمش. من هیچ کدوم از معلم‌های ایام تحصیلم رو نتونستم تا الان ببینم.تو کلاس اول یا دوم‌ام یه خودرو نفربر سبز بهم کادو دادن. الابته حدس می‌زنم کار پدر و مادرم باشه. چون مدرسه دولتی از این حاتم بخشیا نمی‌کنه.یادم میاد دینی کلاس سوم شدم - هشت - با افتخار 😁بعد دیگه چیز زیادی یادم نمیاد از هدیه گرفتن ها. تا رسیدیم به ازدوجَ یزدوجُ ازدواج.البته این وسط وسوطا مثلا خدا رحمتش کنه یه بار شوهر خالم منو برد کلا یه دست لباس برام خرید. کیف کردم. نو شدم. از خدا خواستم همونطور که اون روز ایشون برام لباس خرید و پوشاند، خدا هم براش جبران کنه و لباس بهشتی و توام با عافیت و آرامش بهش بپوشانه.یا مثلا پدربزرگ و مادربزرگم بهم پول می‌دادن. راستش نوه ی ارشد بودم.😁😁😁 دیگه بالاخره باید این مقام‌ها و منصب‌ها یه جاهایی به درد بخوره. مگه نه؟!بله داشتم می‌گفتم که رسیدیم به هدایای ازدواج.از هر جا که فکرشو بکنی برام می‌ومد. شاید باورتون نشه ولی در این هنگام حتی باجناق‌ها هم مجبورن هدیه بدن. البته در اینجا من داماد ته تغاری هستم و البته گل سر سبد و باید نقل محافل باشم.بعد کم کم هر چی سنم بالا رفت نمی‌دونم چطوری به این رسیدم که تولد هامو جدی بگیرم و بالاخره هدیه هم که می‌گرفتم. یادمه یه بار یکی دو سال گذشته بود که چون خواهرم شیرینی پزه با والدینم و خانواده ی خواهرم با یک کیک به شکل برنج و کباب برام تولد گرفتن. چون من کباب خیلی دوست دارم. البته شیطنت دختر خواهرم باعث شد که این کار رو برام انجام بدن. بذارید ببینم عکسشو دارم!عکس تزئینی نیستآره دارم. بفرما اینم دست پخت خواهرم برای تولدم.یکی از هدیه‌ها هم هدیه دادن یک انگشتر با نگین دُر نجف و سجاده ی بسیجی بود که نگین انگشترش اصل بود و یک نفر از عراق برای همکارم آورده بود. و سجاده هم که همکارم رفته بود سفر راهیان نور. این دو هدیه خیلی برام ارزشمنده.یه بارم تو حرم یک عراقی بهم مهر تربت کربلا داد. زبان تشکر که بلد نبودم ولی پیش اون همه نماز گذار فقط به من داد.راستش هدیه‌های دیگه هم بوده ولی یادم نیست.ولی بعضی هدایا هستند که هدیه هستند ولی به نظر نمیان.مثلاً عمری که پدر و مادر به فرزندانشون هدیه میدن. یا مثلاً دانشی که معلما به ما یاد میدن.اما الان یاد یه هدیه افتادم.تقریبا یک سال پیش یه پیرمرد رو تو خیابون سوار دوچرخه دیدم. خیلی صورت مهربونی داشت و لبخند قشنگی روی صورتش نشسته بود. جونی تازه بهم داد. خیلی حالم خوب شد. بله گاهی یه لبخند میشه یه هدیه. از خانواده‌ها تون و دوستانتون دریغ نکنید. گاهی خیلی زود دیر میشه. شب میخوابی. اما صبح بلند میشی می‌بینی رفیقت دیگه نیست که بغلش کنی.خدانگهدارتون</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Thu, 17 Jul 2025 21:52:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب خوانی</title>
                <link>https://virgool.io/@RK313soldier/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-kof3gcl7qbqn</link>
                <description>عکس تزئینی است.سلام رفقا!خوش باشینمیگم من خیلی مطالعه دوست دارم. میشه کمکم کنین تا اهل مطالعه بشم؟بقیه ی کلمات رو بخاطر این می نویسم که باید بالای سیصد کاراکتر بشه.یبلتیبنیب سیبنمبیریمت ذینمربمنیب سرنیبنرئإ»ر سنریبذنبین سرنبرنیبیبنی ذنبن  یمبدذیبیم یرنیذدنمی سرنمبنبیننبییننظی یمنببرسنبربید یبدبسسسمنرببن نسبن  سینمبذد نمیذدسمذامروز رفتم کمی خرید کردم و می خواستم برای کسی پول واریز کنم که نشد.یبتمیبذیمتیب ستبیبسمن بسمبذطنم یبردبیمنمن یبتذرسنرسیم سمبرسمنشسم مسرمن</description>
                <category>رسول کامبیزی</category>
                <author>رسول کامبیزی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 13:21:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>