<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raha66</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RT6</link>
        <description>بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین🌱</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 09:49:34</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3525926/avatar/azogpX.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raha66</title>
            <link>https://virgool.io/@RT6</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میدونی که یلدا ...</title>
                <link>https://virgool.io/@RT6/%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-dnkshkfncr5s</link>
                <description>_ مادر هندونه ها و انار هارو ریختین توی حوض ؟+ بله عزیزجون خیالت راحت_ والا ننه همچین که میگی خیالت راحت ته دلم میلرزه+ بیا و مارو مسخره‌ی خاص و عام نکن عزیزفربد دوان و فریاد کشان به سمتشان می آید : ×عزیییززز! مژه بده مژده _ چی شده مادر تو که منه پیرزن ترسوندی× قربونت برم ترس چیه؟! پیرزن کیه ؟! بگو کی امشب میاد ؟_ وای مادر نکنه مسعودم داره میاد ؟× بله عزیز جون چشم و دلت روشن ! مژدگونی مارو یادت نره لطفا عزیز با تک خنده ای می‌گوید: ای پدرسوخته ! همیشه ام که دنبال فرصتی ؛ چشم. فعلا پاشو اون ریسه هارو بیار وصلشون کن ، جا میندازیم تو حیاط میشینیم.× به روی چشم سلطانم+کم مزه بریز پسر ببین عزیز چی میخواد × کاسه ی داغ تر از آش و چه به این دخالتا+ وخی اینقد شیلنگ تخته ننداز کلی کار داریم× خب کارگر هم زیاد داریم ، نمونه ش خودِ تو+ فربد خدا سر شاهده دستم بهت برسه من میدونم و تو× فعلا ک نمیرسه ما رفتیم عزت زیاد   از همین ابتدای کوچه صدای قهقه های فربد و نیکراد و غرهای عمو به استقبال ام آمده اند! لبخند بر لب به سمت در کوچیک و کرمی رنگ خانه ی بی بی میرم ؛ مثل همیشه مزین عشق و آرامش است.   در بدو ورود با آغوش باز نیکراد مواجه می‌شوم ، عطر تنش مرا یاد بچگی مان می اندازد ، بازی های توی کوچه ، توپ چهل تیکه و شیشه ی شکسته همسایه ها و...با همه ی اهالی خانه سلام و احوال پرسی گرمی می کنم و غرق در تماشای خانه ی بی بی می شوم . حیاط نسبتا بزرگ اش حالا تمیز و آکنده از ریسه و چراغ و حوض تا آنجا که بشود سرشار از انار و هندوانه است. بچه ها دور حوض دنبال هم می دوند و خاطرات سال های گذشته را برایم بر صفحه ی یاد آوری می آوردند.   حالا به اتفاق همگی و به بهای این #یلدای دوست داشتنی کنار هم جمع شده ایم تا پاییز را بدرقه کنیم و به استقبال زمستان برویم.○ راستی عزیزجون ! آقاجون کجاست؟+ رفته حجره مادر یکم دیگه میاد ،برای چی ؟○ چیزی نیست ، آخه از وقتی اومدم ندیدمش!+ میاد عزیزکم .   همه بودند ، بعضی هاشان را پس از چند سال میبینم ، برخی چین های دور چشم انداخته اند و بعضی موهای سفید ،  صمیمیت و صفای جمع شان اما ذره ای تغییر نکرده است! کرسی را روی فرش پهن شده در حیاط می‌گذارند و همه می نشینیم ، شوخی های فربد و فال حافظ ، با اقتدار شاهنامه خواندن بردیا و نگاه پر افتخار آقاجون و صدای قهقه هایی که تا کوچه های همجوار می رود ، مرا وارد دنیای دیگری می‌کنند ؛ درست آنجا که خون در رگ های زندگی جریان دارد. نسترن سینی پر از چای را می آورد، و سرمای این شب را با عطر هل و دارچین ادغام می‌کند تا بار دیگر آرامش وارد تک تک یاخته هایمان شود.    چشمم به استکان و نعلبکی ها می خورد .خدای من! خانه همان خانه است ! سماور و قوری ، استکان های باریک و نعلبکی های طرح دار جهاز بی بی ، پشتی های قرمز و بالشتک های گرد و گرامافونِ آقاجون! گویا اینجا روح مان را جا گذاشتیم و تنها با جسم مان به شهر روانه شده ایم.   با صدای بلند مهران رشته افکارم پاره می شود و از چهره اش خنده ام می‌گیرد،  چای داغ را سر کشیده و از سوختگی زبانش را بیرون گرفته و سعی دارد با دستش آن را باد بزند!!   هوا کم کم رو به سردی سوق میکند ، همه چیز را جمع میکنیم و به داخل خانه پناه می بریم . در پذیرایی بزرگِ خانه ی بی بی رخت خواب پهن می کنیم و همگی عرصه ی جان را به تشک های نرم و پتوهای گرم بی بی می سپاریم . نسیم طاقت نمی آورد و پیشنهاد دیدن یک فیلم را می دهد ، به انتخاب جمع قهوه تلخ را بر می‌گزینیم و کاسه ی انار و هندوانه به دست ، آن را تماشا میکنیم. فربد که همان دقایق ابتدایی به خوابی عمیق فرو می رود و پویان در حال سلفی گرفتن با دهان باز او در هنگام خواب است .    شب یلدای امسال من اینگونه سپری شد ، می‌دانم که از بهترین و به یادماندنی ترین خاطرات ام خواهد بود. صبح با خداحافظی و بدرقه ی عزیز و آقاجون مسیر را به سمت پایتخت باز خواهم گشت.  این بود قصه ی #یلدای دوست داشتنی من ، شما چه قصه ای دارید؟!</description>
                <category>Raha66</category>
                <author>Raha66</author>
                <pubDate>Thu, 19 Dec 2024 01:03:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه لحظه بیا...🌙🧸</title>
                <link>https://virgool.io/@RT6/%DB%8C%D9%87-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%F0%9F%A7%B8-lep6icl64ugm</link>
                <description>| من دلتنگ شدم🥀|    دوست دارم دوباره تجربه کنم؛ زنگ ورزش بارون میزنه و همه موندن توی کلاس ،یه عده دور هم جمع شدن برای بازی،یه سریا حرف میزنن، تک و توکی درس میخونن، و من کنار پنجره سرم رو روی دستم گذاشتم و به قطره‌های بارون روی شیشهٔ پنجره نگاه می‌کنم،صدای مبهم کلاس با صدای تیزوتند رعد و برق و بارون یه ملودی سرشار از آرامش در مغزم ایجاد کرده. احساس می‌کنم زمان همینجا متوقف شده.    ‏ چقدر دلم تنگ شده برا اون موقع ها...کاش می‌شد دوباره تجربه کرد خنده‌های از ته دل و خوشی های ساده رو ! یه گوشه حیاط دور هم جمع می‌شدیم و از زمین و زمان حرف می‌زدیم ؛ گاهی بازی می‌کردیم و خلاصه هر چه بود بی دغدغه و مشغله بود.   ‏   ‏</description>
                <category>Raha66</category>
                <author>Raha66</author>
                <pubDate>Sun, 15 Dec 2024 10:39:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;زمستان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@RT6/%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-trfjn5xumtql</link>
                <description>لحظه ای بنگر مرا                               نگران ام نگران اگر این حال من است                   وای به حال دگران مستانه می خندم ولی            کارد رسیده به استخوانکاش بود کسی که گویمش        قصه های سحر گهانشانه ای محتاجم                    بهر اشک های بی کرانبیا که بی تو نیست مرا        این زمستان را تاب و توانآری بنگر مرا...     </description>
                <category>Raha66</category>
                <author>Raha66</author>
                <pubDate>Mon, 23 Sep 2024 01:41:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اقبال&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@RT6/%D8%A7%D9%82%D8%A8%D8%A7%D9%84-jqpwupwmdzhq</link>
                <description>نباشد زِ من یادی هرگز چنین که آسوده خواهد بُوَد بر زمینز دیو و ددان در آسایش استز اقبال خویش در آرامش استمباشد مرا لحظه ای بی گزند رها هر چه دیو ز سیم و ز بندبه پیکارم هر بار آید یکی به تحقیر برآید سپس دیگریچنین بخت شوم را نخوام دگرنباشد مرا بر لب حرفی دگرRaha66✍️</description>
                <category>Raha66</category>
                <author>Raha66</author>
                <pubDate>Sun, 22 Sep 2024 02:13:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@RT6/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%85-paryx0umkmpo</link>
                <description>بیداری یا مرگ؟!نمیدانم که بیداری ست یا مرگ ام ؟!ولیکن سرد و بی جان ام  هر چه بیش می‌گذرد از شب خودم را خوش نمیابم !! مرا کی شد چنین حالی ؟ مرا کس داده دشواری؟ ز قهر و بغض پر کینه به چهر غم در آیینه</description>
                <category>Raha66</category>
                <author>Raha66</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 03:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>