<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه وحیدیان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RVahidian</link>
        <description>دوچرخه‌سوار؛ پژوهشگر حوزه شهر هوشمند و استارتاپ‌های شهری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 00:29:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3362/avatar/5UyQv4.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه وحیدیان</title>
            <link>https://virgool.io/@RVahidian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-lgs8p20iwqzd</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/hoswc3hfxbca-KLebP.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۴,۷۷۸ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۶۷ مرتبه پسندیدند و  ۲۵ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۸۳ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۳,۸۸۴ بار خوانده شدند و ۲۴۲,۲۰۳ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۳۳۲۰۵۷۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱۵,۶۱۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۳۳۲۰۵۷۹ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 14:13:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه راهی هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/daste2-fzn2dzeqacen</link>
                <description>مدت‌هاست وقتی دوستانم در واکنش به خوش‌گذرانی‌های من با آذرخش می‌گن «ای کاش ما هم دوچرخه داشتیم و مثل تو لذت می‌بردیم، اما خیلی گرونه!» بهشون جواب می‌دم خب خرید یه دوچرخه نو و مدل بالا تنها راه‌حل که نیست!در شرایط فعلی، دلایل مختلفی مثل اقبال عمومی به دوچرخه تحت تاثیر پاندمی ویروس کرونا و حفظ فاصله اجتماعی خریداران این وسیله بیشتر از قبل شده و متاسفانه با بسته شدن مرزها و توقف واردات، با کمبود در بازار دوچرخه و روند افزایشی قیمت آن مواجهیم. مثلا یکی از مدلهای شهری مریدا در مرداد ماه حدود سیزده میلیون تومن قیمت داشته و بعد از دوماه به قیمت هفده میلیون تومن رسیده.اولین کاری که به ذهنمون میرسه اینه که گوگل کنیم «خرید دوچرخه» و با انبوهی از نتایج در همون صفحه اول گیج بشیم :) اولین نتیجه جستجو از دیجیکالا رو که باز کنیم خودش یه دنیا عکس از مدلهای دوچرخه و قیمت میاره که شاید یه عده از جویندگان بتونن همینجا نیازشون رو پیدا کنن. حالا اگه اطلاعات بیشتری نیاز باشه که قبل از خرید پیدا کنین، میشه از راهنمای خرید دوچرخه‌شون هم استفاده کرد.یه گروه هستن که تنها به جستجوی آنلاین اکتفا نمی‌کنن و به خاطر اشتیاق به خرید دوچرخه، تو فروشگاه‌های قلمستان و گمرک تهران سرک می‌کشن و اگه وارد یکی از نمایندگی‌های جاینت بشن و قیمت مدلی با بدنه تمام کربن رو که خیلی سبکه بپرسن، احتمال زیاد از شنیدن پاسخ حدود پنجاه میلیون تومن چشماشون گرد بشه! خب طبیعیه که با توجه به این قیمت‌ها، احتمال زیاد با سرخوردگی پرونده خرید دوچرخه برای مدت طولانی بسته بشه. اما خرید دوچرخه نو تنها راه برای دوچرخه‌سواری نیست! چطور؟ اینطوری که:1- اگر ساکن تهران هستین در محدوده‌هایی از شهر دوچرخه‌های اشتراکی بیدود برای استفاده در دسترسه. زمانی که تازه دوچرخه‌سواری یاد گرفته بودم، حدود هفتاد کیلومتر ازین سرویس استفاده کردم. این دوچرخه‌ها سایز 24 هستن که تقریبا با تنظیم زینش، برای اکثریت جامعه قابل استفاده است. چون دنده ندارن، اکثرا در مسیرهای شرقی غربی و بالعکس و شمالی جنوبی استفاده می‌شن.دوچرخه‌های نارنجی بیدود و اپلیکیشنش که موارد متعددی رو در پایان هر سفر از فعالیت شما بهتون گزارش میده 2- در مناطق دیگری از تهران مثل دریاچه چیتگر، امکان اجاره ساعتی دوچرخه وجود داره. با مامانم برای یک ساعت از یکی از باجه‌های نزدیک ورودی شرقی چیتگر دوتا دوچرخه اجاره کردیم و دور دریاچه رو با هم رکاب زدیم. تجربه خوبیه که فرصت رکاب زدن گروهی رو راحت فراهم میکنه. گروه‌های زیادی رو دیدیم که در حال دور دور بودن. البته دوچرخه من دنده‌هاش صدا می‌داد و دوچرخه مامانم ترمز نمی‌گرفت :) به علت استفاده زیاد از این دوچرخه‌ها، استهلاک بالاست و باید قبل از استفاده از سلامتش مطمئن بشین. وجود مسیر اختصاصی دوچرخه، لذت رکاب زدن دور دریاچه رو دو چندان میکنه 3- راه حل سوم برای افرادیه که استفاده گهگاهی دوچرخه اشتراکی یا اجاره‌ای تمایلشون به رکاب زدن مداوم در شهر رو پاسخ نمیده و دلشون یه دوچرخه همراه برای خودشون می‌خواد و در ضمن هزینه زیادی رو هم نمی‌تونن برای این کار اختصاص بدن. خب پس برگردیم به گوگل و بنویسیم «دوچرخه دست دوم»! اینجا اولین نتیجه جستجو از دیوار ما رو وارد دنیایی از دوچرخه می‌کنه که به تازگی و با کلمه پر تکرار «در حد نو» در ادامه عنوان آگهی، منتشر شدن. با اسکرول کردن صفحه، این بار با تصاویری مواجه می‌شین که حرفه‌ای نیست و یا اطلاعات آگهی‌ها یک دست نیست. اینجا فروشنده‌ها افراد عادی هستن که به جای توی انباری گذاشتن وسایلی که دیگه بهشون نیازی ندارن، می‌فروشنش. قیمت‌ها هم اصولا از بازار دورچرخه نو پایین‌تره و دچار سوت کشیدن ممتد مغزی نمی‌شین. دوچرخه سایز 29 که در آگهی ذکر شده «خیلی خیلی تمیز و با نو هیچ فرقی نمیکنه» فرهنگ خرید وسلیه دست دوم در کشور ما شاید خیلی رایج نباشه و به نظر میاد فاصله زیادی بین آنچه ما در ایران دست دوم تلقی می‌کنیم (چیزی که کهنه و اسقاطه) و آنچه در فرهنگ غربی دست دوم محسوب می‌شه (حداقل پنجاه درصد عمر مفیدش مونده)، وجود داره. جدای از انتخاب درست دوچرخه‌ای که متناسب با نیاز ما باشه چه در حالت نو و چه در حالت دست دوم، لازمه در خرید با دقت دوچرخه رو بررسی و بعد معامله کنیم. در این لینک هم توضیحات ضروری برای رعایت در معامله گفته شده.وقتی برای انتخاب دوچرخه دست دوم اقدام می‌کنیم، نکته‌های مختلفی رو باید رعایت کرد. کمک گرفتن از یک مشاور خبره هم توصیه میشه اما راهنماهای مختلفی وجود دارن که نکات اصلی به خریدار متذکر می‌شن. مثلا راهنمای خرید دوچرخه دست دوم که مجله دوچرخه و طبیعت اون رو گردآوری کرده، از جامع‌ترین منابع بررسی فنیه و توصیه اکید می‌کنم اگر قصد خرید جدی دارین، با دقت بخونینش.  با توجه به این یک سالی که رکاب می‌زنم، درکی که از دوچرخه‌سواری با آذرخش کسب کردم و دوچرخه‌های رفقام رو دیدم دو نکته غیر فنی رو روی آگهی‌ها مرور می‌کنم:قیمت: آذرخشم یه دوچرخه مدل CAMP LEGEND 100 سایز 26 هست که همون پارسال بدون افزایش قیمت‌ها در رده ارزان قیمت‌های بازار بود. بودجه من حدود سه میلیون تومن بود که رفتم سراغ این مدل. داستان خریدش رو هم از اینجا می‌تونین بخونین. با توجه به اینکه پارسال ازش استفاده تفریحی می‌کردم و در ماه‌های اخیر به صورت روزمره دارم استفاده می‌کنم، پاسخگوی نیازهای من تا الان بوده. به عنوان یه دوچرخه‌سوار آماتور توصیه میکنم اگر واقعا قصد حرفه‌ای شدن ندارین و فقط می‌خواید لذت رکاب زدن رو هر وقت که دوست دارین تجربه کنین، هزینه زیادی رو برای خرید دوچرخه اختصاص ندین. به این توجه کنین که ممکنه از تو پارکینگ بدزدنش و یا اینقدر خفن و گرونه که جرات نکنین تو خیابون خلوت و یا تاریک به تنهایی رکاب بزنین!راستی همه پولتون رو به خرید دوچرخه اختصاص ندین. دوچرخه‌سواری لوازم متعددی نیاز داره که بدون اونها نمیشه با خیال راحت رکاب زد: مثل کلاه ایمنی، قفل، چراغ و .. . اینجا از وسایلی که باید همراه‌مون باشه، نوشتم. پس هزینه‌هاتون رو مدیریت کنین.جستجو: هر برند و مدلی که در آگهی دیدین و قیمتش هم با بودجه شما سازگار بود، حتما اطلاعات خرید نو همون مدل رو هم گوگل کنین و بخونین. تصاویر حرفه‌ای و تحلیل‌های تولیدکننده و نظرات خریداران رو بخونین. دیدن عکس‌های بهتری از دوچرخه بهتون کمک می‌کنه که خودتون رو سوار بر اون تصور کنین و ببینین عکس‌خورش چطوره! شاید بخندین ولی بعد از ورود دوچرخه به زندگی من، پای ثابت کلی از عکس‌هام آذرخشم بوده و حتی رنگش سلیقه من رو هم تحت تاثیر قرار داده. از اینجا می‌تونین داستان راه‌های زردرنگ آذرخش رو بخونین. سعی کنین انتخابی داشته باشین که به دلتون هم می‌شینه، چون دوست داشتن دوچرخه به خوش رکابی اون خیلی کمک میکنه :)) [ازین استدلال‌هاست که تو هیچ عطاری پیدا نمی‌کنین!]باز هم تاکید می‌کنم اگر دوچرخه‌سواری آماتور و غیرحرفه‌ای مد نظرتونه و دوست دارین طعم خوش رهایی رکاب‌زدن رو هر وقت که دوست دارین بچشین، همین امروز شروع کنین به جستجو توی آگهی‌های دوچرخه دست دوم و همرکاب عزیزتون رو پیدا کنین :)واقعا امیدوارم با سخت‌گیری زیاد خودتون رو از لذت رکاب زدن محروم نکنین!</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 09:12:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه باید همراه‌مان باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/equipment-t2rjpt4ksvws</link>
                <description>شاید بعد از کلی گشتن در فروشگاه‌های مختلف و چک کردن سایت‌ها و خواندن نظرات کاربران، وقتی دوچرخه‌ای نو یا دست دوم را می‌خریم؛ به‌نظر برسد کار تموم شده و آماده رکاب‌زدن در خیابان هستیم. اما باید بگم اینطور نیست! برای رکاب‌زدن در معابر شهری به وسایل ضروری نیاز است: الف) اولین مورد کلاه ایمنی‌ است که یک جزء ضروری برای دوچرخه‌سواری در شهر بوده که وزن بالایی ندارد و استفاده از آن راحت است. تنها قسمت‌های حساس سر را بدون آنکه دچار گرمازدگی یا احساس خفگی شوید، می‌پوشاند. رنگ‌های روشن و انعکاسی برای بهتر دیده شدن در ترافیک شهر و شرایط نور کم مناسب هستند.ب) چراغ دوچرخه دومین موردی است که باید به آن توجه کنیم. از خطرات بزرگی که دوچرخه‌سواران در شهر با آن مواجه‌‌اند، برخورد با خودروها است و راه‌حل آن دیده شدن در تمام اوقات برای رانندگان است. استفاده از چراغ‌های مخصوص برای شب و شرایط نامناسب آب و هوایی به بهتر دیده شدن شما توسط سایرین کمک موثری می‌کند و احتمال تصادف را کاهش می‌دهد. ج) قفل مناسب با بالاترین میزان امنیت برای دوچرخه نکته بعدی است. بهترین مواد برای قفل دوچرخه، فولاد سخت و موادی مانند تیتانیوم هستند. قفل‌هایی با قیمت بیشتر از فولاد سخت ساخته شده‌اند و هیچ راهی برای باز کردن و نفوذ به آنها وجود ندارد مگر اینکه دزدها زمان بسیار زیادی را برای باز کردن قفل صرف کنند. در کنار داشتن قفل مناسب، محل پارک دوچرخه نیز اهمیت دارد؛ زیرا مهم است دوچرخه به کمک قفل به محل محکمی بسته شود. نکته اینجاست که برخی از قطعات مانند چرخ‌ها قابل باز شدن هستند، اما با این حال لازم است قفل را به بدنه دوچرخه ببندید. د) احتمالا دستکش مخصوص دوچرخه‌سواری در نگاه اول بی‌اهمیت به‌ نظر ‌آید ولی نخستین قسمت از بدن که در زمین‌خوردن‌ها با سطح زمین تماس پیدا می‌کند، دست‌ها و مخصوصا کف دست است. دستکش می‌تواند دستان را در مقابل خراش و جراحت در زمین‌خوردن‌ها محافظت کند. امیدوارم در کنار اهمیت دادن به مدل دوچرخه، این وسایل ضروری را همراه آن تهیه کنید تا دوچرخه‌سواری ایمن و لذت‌بخشی را در شهر داشته باشید.این مطلب با کد 112013 در روزنامه همشهری روز شنبه 12 مهر 1399 در این لینک منتشر شده است.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 14:28:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>متمرکز به جلو</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/accident-afbj1q0z9bic</link>
                <description>باشه باشه، قربانت. می‌بینمت [صدای برخورد شدید] .. با تجمع عابران پیاده، راننده خودرو هم پیاده میشه، بعد از چند دقیقه صدای آژیر آمبولانس برای رساندن خودش به محل حادثه از دور به گوش می‌رسه.از اساسی‌ترین نکات در حفظ ایمنی در حین دوچرخه‌سواری شهری، تمرکز ممتد به جلو است که برای دوچرخه‌سواران حرفه‌ای و آماتور هر دو به یک میزان اهمیت دارد. رکاب زدن در شهر شرایط به خصوصی دارد، هر چیزی در طول مسیر پیش روی دوچرخه‌سوار در صورت یک لحظه غفلت، می‌تواند به مانعی خطرناک و حادثه‌ساز تبدیل شود.خیابان‌های شهر پر از عابران پیاده‌ای است که ناگهان به وسط خیابان می‌آیند یا پر از موتورسوارانی که برای یک ثانیه زودتر رسیدن به مقصد حاضرند سرعت نور از بین خودروها مارپیچی حرکت کنند و یا خلاف جهت مسیر تردد کنند، حتی ممکن است خودرویی با دیدن جای پارک خالی ناگهان تغییر مسیر دهد و یا در خودروی پارک شده‌ای ناغافل باز شود و .. همه این موارد باعث می‌شود شرایط تردد در خیابان نیازمند هوشیاری ویژه‌ای باشد و صحبت کردن با تلفن همراه و یا استفاده از هدفون برای گوش دادن به موسیقی که مانع شنیدن صدای محیط و کاهش تمرکز به جلو می‌شود، برای دوچرخه‌سواران خطرناک و حادثه ساز شود.در تمام مدت رکاب زدن بایستی به جلو متمرکز بود چون هر لحظه ممکن است نیاز به ترمز یا تغییر جهت باشد.تمرکز ممتد به جلو در کنار دقت در شنیدن تمام صداهایی که از اطراف به دوچرخه‌سوار نزدیک یا دور می‌شوند، می‌تواند به واکنش به موقع کمک کند. در صورت نیاز به صحبت و گفتگوی تلفنی، منتهی الیه سمت راست مسیر و با فاصله از جریان تردد خیابان توقف کنیم و مجددا با تمرکز به جلو به مسیر ادامه دهیم. حادثه در کمین است و یک لحظه غفلت ممکن است دوچرخه سوار را برای مدتی از لذت رکاب زدن محروم کند.این مطلب با کد 111279 در روزنامه همشهری روز شنبه 5 مهر 1399 در این لینک منتشر شده است.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 17:34:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدارا کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/toleration-kkexc3p9xbxo</link>
                <description>جمله «شهر ما، خانه ما»، به گوش همه ما آشناست و بیدرنگ ما را پرتاب نکردن زباله به خارج از خودرو و حفظ پاکیزگی شهر مثل خانه خودمان می‌اندازد. اما این همه ماجرای نیست. در مدت قرنطینه که به اجبار مدتی همه خانه نشین شده بودیم، سعی کردیم از فضاهای خانه‌مان بهینه‌تر استفاده کنیم. مثلا ممکن بود از آشپزخانه به عنوان دفتر کار استفاده کرده باشیم تا همزمان در جلسه باشیم و چشممان به غذای روی گاز باشد. حتی ممکن است در گوشه‌ای از پذیرایی ورزش کرده‌ایم و همزمان عضو دیگری از خانواده، اخبار شیوع کرونا در جهان را از تلوزیون پیگیری می‌کرده. اینها به این معناست که تقریبا مسالمت‌آمیز در فضای محدود، زمان بیشتری را با یکدیگر سپری کردیم.با شرایط فعلی شیوع کرونا در شهر و حساسیت روزافزون به حفظ فاصله اجتماعی، تعدادی از همشهریانمان انتخاب کرده‌اند به جای استفاده از خودروی شخصی‌شان با دوچرخه در شهر تردد کنند. طبیعی است که به خاطر آسیب‌پذیر بودن دوچرخه سوار، احتیاط بیشتری برای عبور از کنار آن را می‌طلبد. همانند استفاده مشترک از فضاهای خانه، در سطح شهر و خیابان هم حفظ آرامش خیال و سلامتی همه همشهریان و کاهش حوادث ترافیکی، نیاز داریم با هم مدارا کنیم. زمانی که به عنوان راننده خودرو می‌خواهم به هر طریقی ماشینم را به خط ایست پشت چراغ برسانم تا اولین نفری باشم که به سمت دیگر چهارراه پرواز می‌کند و خودم را به دوچرخه سواری که منتظر سبز شدن چراغ بوده، نزدیک می‌کنم، ممکن است او هل کند و روی زمین بیافتد یا برای حرکت مجبور باشد صبور بوده تا من اول عبور کنم. وقتی شهر ما خانه ما باشد، من به عنوان راننده خودرو برای جلو ایستادن به اندازه حتی یک ماشین، هیجان زده نمی‌شوم و صبورانه منتظر سبز شدن چراغ می‌مانم. در این شرایط دوچرخه سوار به محض سبز شدن چراغ، با آسودگی خاطر از چهارراه عبور می‌کند.داشتن آرامش در تردد، حق هر شهروندی است.
مدارا کردن با دوچرخه سواران که این روزها بیش از پیش به دنبال سهم‌شان از شهر هستند از سوی رانندگان خودرو و موتورسیکلت که برای سالیان سال مالکان بلامنازع خیابان‌ها بود‌ه‌اند، مفهوم «شهر ما خانه ما» یا بهتر از آن «شهر خوب، شهروند خوب» را تداعی می‌کند.این مطلب با کد 110552 در روزنامه همشهری روز شنبه 29 شهریور 1399 در این لینک منتشر شده است.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 17:08:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زرد قناری</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/yellow-sodwfgz5x1to</link>
                <description>بنا به عادت همیشگی که با اشتیاق لوازم و تجهیزات یک مهارت جدید را می‌خریدم تا شروع به یادگیری کنم ولی بعد از مدتی رهاش می‌کردم، تصمیم گرفتم بعد از یادگیری دوچرخه سواری اقدام به خرید دوچرخه نکنم. به واسطه زندگی در مرکز شهر به ایستگاه‌های دوچرخه اشتراکی متعددی دسترسی داشتم. با ساخت یک حساب کاربری در بیدود و خرید کلاه ایمنی و یه جفت دستکش، به طور رسمی دوچرخه‌سواری را شروع کردم. اعتماد به نفسم زیاد شده بود ولی هنوز به اندازه‌ای نبود که در شلوغی خیابان‌ها رکاب بزنم. جمعه صبح‌ها که تقریبا شهر خواب آلود و خلوت بود، به سراغ نزدیکترین ایستگاه دوچرخه می‌رفتم و با کلی وسواس دوچرخه‌ای که ترمز، زین و زنگ سالمی داشت را انتخاب می‌کردم و ترسان و لرزان در پیاده‌روها رکاب زدن می‌زدم. حالا تک‌تک عابران پیاده و موتوری‌ها، موانع ورود موتور سیکلت به پیاده‌رو، جوی‌های آب و .. مانع متحرک و ثابتی بودند که برای عبور از هر کدام استرس شدیدی می‌گرفتم اما ذوق رکاب زدن باعث می‌شد که ادامه بدم. تصمیم گرفتم مقصد جذابی رو در پایان مسیر سرپایینی از سیدخندان تا خیابان انقلاب تعریف کنم تا انگیزه بیشتری برای طی مسافت به خودم بدم. هفته‌ها این کار رو تکرار کردم، حالا جسارت ورود به خیابان را داشتم و مثل یک وسیله نقلیه در منتهی علیه سمت راست حرکت می‌کردم. انتهای مقصد هم با یک فنجان قهوه و شیرینی تازه در کافه مورد علاقه‌م پذیرایی می‌شدم. در مسیر برگشت، دوچرخه اشتراکی را حاشیه پیاده‌رو فقل شده رها می‌کردم و با مترو به خانه برمی‌گشتم. بعد از دو ماه و اطمینان از اینکه دوچرخه‌سواری یک هوس زودگذر نیست، به فکر خرید دوچرخه افتادم. هرجا برای خرید دوچرخه رفتم به دنبال دوچرخه‌ای بودم که بتوانم سربالایی سیدخندان تا تجریش رو برم! در نهایت دوچرخه‌ای خریدم که البته دوچرخه شهری زنانه نیست و لاستیک‌هاش مدل کوهستان است. جزئیاتی که در خرید دوچرخه مناسب باید رعایت کرد، زیاده و البته همه اونها تحت تاثیر میزان مبلغی که قصد دارید هزینه کنید قرار میگیره. من هزینه زیادی برای خرید دوچرخه در نظر نگرفتم و تصمیم دارم بازه زمانی آماتوری را با یک دوچرخه ارزان سپری کنم و بعدها که حرفه‌ای‌تر شدم، دوچرخه بهتری بخرم. در این پست جزئیات بیشتری از خرید دوچرخه نوشتم.خنده‌دارترین عامل تعیین کننده‌ای که در خرید دوچرخه لحاظ کردم، رنگ بود. مثلا زرد رنگ باعث شده بود مردد باشم که آیا آذرخش رو بخرم یا نه چون تا قبل از آن هیچ لباس و وسیله‌ای نداشتم که این رنگ در آن خودنمایی کند. اما سرانجام دوست سیاه رنگی را خریدم که راه‌های زرد رنگ داشت و اسمش را آذرخش گذاشتم. بعد از چندین ماه همرکابی، حالا رنگ زرد قناری یکی از رنگ‌های مورد علاقه‌ من است که حتی موقع خرید لباس بهش توجه می‌کنم.دریاچه چیتگر دورترین نقطه‌ای بود که با آذرخش تجربه کردم :)این مطلب با کد 109810 در روزنامه همشهری روز شنبه 22 شهریور 1399 در این لینک به چاپ رسیده است.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 16:32:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرواز با پروانه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/butterfly-sbgclfs07xqw</link>
                <description>پارسال در میانه دهه چهارم زندگی، برای هدیه تولدم به پیشنهاد دوستی، به کلاس آموزش دوچرخه سواری رفتم. بله! کلاس آموزش دوچرخه‌سواری.در یکی از روزهای بهار زیبا و متفاوت تهران که شهر با پرواز گروهی پروانه‌ها زیبا شده بود، بر افکار مشوش «من نمی‌تونم»، «برای سن من دیر شده» و «اگه کسی من رو در حالی ببینه که نمیتونم تعادلم رو روی دوچرخه حفظ کنم چی!؟» غلبه کردم و اولین جلسه کلاس را در پارک آموزش ترافیک در پارک پلیس با یک خانم مربی مهربان شروع کردم. در پایان جلسه اول، هنوز نتوانسته بودم تعادلم را روی دوچرخه حفظ کنم و با بدن درد و حس سرافکندگی به خانه برگشتم. انگار نتوانسته بودم بار اول در آزمون شهر قبول بشم! هفته بعدی، پنج شنبه صبح همزمان که در ذهنم شاهد گفتگوی درونی «تو اگر می‌تونستی همون دفعه اول راه افتاده بودی! دیگه از سن تو گذشته و بی‌خیال شو!» بودم، رسیدم به کلاس و از مربی دوچرخه رو تحویل گرفتم. بعد از بیست دقیقه متوجه شدم که تعادلم را حفظ می‌کنم .. تمام هیاهوی «تو نمی‌تونی» به یک سکوت محض در ذهنم تبدیل شد و خوشحالی و لذتی را تجربه می‌کردم که مشابه آن را در آموزش مهارت‌ دیگری به یاد نداشتم.در همین حین که ذوق‌زده در محوطه پارک با دوچرخه می‌چرخیدم و از حس پرواز و رهایی لذت می‌بردم، بدون توجه وارد یه دسته بزرگ پروانه شدم. چشمانم را بستم ولی نتوانستم با همان سرعت دهانم را ببندم و .. . در دورهای بعدی یکی دوبار هم‌جهت با پروانه ها چند ثانیه‌ای رکاب زدم و شیرین‌ترین لحظه‌ها را تجربه کردم. در پایان جلسه دوم آموزش، باز هم با بدن درد اما خوشحال به خونه برگشتم. دیگه اثری از «من نمی‌تونم» نبود و همه وجودم از اعتماد به نفس لبریز شده بود و ذهنم با «هیچ وقت دیر نیست» و «خواستن توانستن است» پر شده بود.حالا یک سال و دو ماه از آن روزها می‌گذرد و یک رفیق مشکی با راه‌های زردرنگ و خوش‌رکاب به اسم آذرخش دارم که تقریبا حدود 200 کیلومتر با هم در تهران رکاب زدیم. درباره این تجارب بیشتر می‌نویسم.میدان سربند، بالاترین نقطه‌ای در تهران بود که با آذرخش تجربه کردم :)
این مطلب با کد 109202در روزنامه همشهری روز شنبه تاریخ 15 شهریور ماه در ستون دوچرخه در این لینک منتشر شده است. </description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 29 Sep 2020 16:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>با رکاب سفید همراه شو!</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/%D8%A8%D8%A7-%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D9%87%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%88-gskqnwdjnso0</link>
                <description>برای اولین بار در زندگیم به مناسبت روز جهانی دوچرخه‌، روز سیزدهم خرداد امسال، کل روز با آذرخش عزیزم در شهر تردد کردم. حس جالبی بود که با دوچرخه رفتم محل کارم و بعدازظهر هم از دم حجره صدرا و با رفقای گروه بازچرخ تا پارک شهر رکاب زدیم و شب خسته از رکاب زدن، با مترو برگشتم خونه.آذرخش کنار دیوار نوشته زیبای کافه پروژه د، فرهنگسرای نیاوران؛ عکاس: حمید قدرتیهمه شرایط برای ساخته شدن خاطره یک روز به یاد ماندنی مهیا بود تا اینکه روز بعد با خبر یک حادثه، دنیا در نگاهم تیره و تار شد ..خبر کوتاه بود و مصور: مرگ ونوس زرین خاک دوچرخه‌سوار زن در روز جهانی دوچرخه سواری به همراه تصویر دختری شاداب با لباس ورزشی ایستاده در کنار دوچرخه‌اشپیش خودم ازینکه چندسال اخیر برای ترویج دوچرخه‌سواری و به اشتراک‌گذاری حس دلپذیر رهایی و پرواز موقع رکاب زدن با دوستان و رفقا در شبکه‌های اجتماعی تلاش کردم، راضی بودم. ولی از «روز حادثه فوت ونوس» احساس کردم روشم باید تغییر کنه. حادثه میتونه برای هر کسی با هر وسیله نقلیه‌ای رخ بده اما مهم مواجهه با ترس از حادثه یا کاهش آسیب‌های احتمالی در حادثه است. پس الان وقت اینه تا روی افزایش آگاهی برای رفتار اصولی تمرکز کنم. در این مدت توییت‌های تلخ دوچرخه‌سواران و رانندگان رو می‌خوندم که از سمت بی‌ملاحظه‌ی حوادث گله‎‌مند بودن. در بین گله‌ها، توصیه‌هایی هم بود مثل اینکه به هیچ‌وجه از هدفون در حین رکاب زدن استفاده نکنیم، که لازمه همه برای حفظ ایمنی خودشون و دیگران، رعایت کنن. به ذهنم رسید در توییتر از دوستانم بخوام که تجاربشون رو بنویسن اما محدودیت کاراکتر و جمع و جور کردن محتواها کار رو پیچیده می‌کرد. از دوستان خوبم در ویرگول برای پیاده‌سازی این دغدغه که هنوز خیل شفاف هم نبود، کمک خواستم که با آغوش باز استقبال کردن. به لطف و کمک بچه‌ها، ایده رو پالایش کردیم و کمپینی رو طراحی کردیم که با هدف افزایش آگاهی جمعی نسبت به رکاب زدن ایمن دوچرخه‌سواران، اجرا بشه. در کنار این دغدغه و به خاطر تاثیر مثبت دوچرخه‌سواری در افزایش اعتماد به نفس و اجتماعی شدن کودکان، تصمیم گرفتیم بر اساس مشارکت همراهانمون برای تولید محتوای نوشته شده و خوانده شده در ویرگول، به بچه‌های خانه امید دوچرخه هدیه بدیم. از مربی ونوس هم درخواست کردیم در زمان تحویل دوچرخه‌ها به کودکان، برای آموزش دوچرخه‌سواری اصولی، همراه ما باشه. امیدواریم روح زرین از هدیه دوچرخه و آموزش به بچه‌ها، شاد بشه. برای دسترسی بهتر به علاقمندان به دوچرخه سواری به سراغ پلتفرم‌های آنلاین فروش دوچرخه رفتیم و از دیجیکالا و دیوار برای همراهی در این مسیر درخواست حمایت کردیم که مورد استقبال واقع شد و امید ما رو انجام کار پخته‌تر بیشتر کرد. برای اینکه نگاه تک بعدی و تنها از سمت دوچرخه‌سوارها نداشته باشیم، از بلد خواستیم تا با معرفی کمپین به رانندگان، فرصت دریافت نظرات اونها رو برای ما فراهم کنه که این همکاری هم میسر شد. برای شروع کمپین، روز جهانی بدون خودرو و سه‌شنبه یکم مهرماه انتخاب شد. به دلیل بازه زمانی بیست و یک روزه تور دو فرانس، معتبرترین رقابت جهانی دوچرخه‌سواری، طول مدت کمین رو هم سه‌هفته انتخاب کردیم تا همه فرصت مشارکت داشته باشن. نکته مهم بعدی این بود که ممکنه ایده برای نوشتن سخت به ذهن مخاطبانمون برسه، پس از تعدادی دوچرخه‌سوار که دوچرخه سبک زندگی‌شون رو تغییر داده بود و چندین‌نفر از حامیان فعال دوچرخه‌سواری شهری دعوت کردیم که برای شروع کمپین تجاربشون رو با همه به اشتراک بگذارن. وقتی تابستون امسال رو مرور می‌کنم، باورم نمیشه اون دغدغه و ایده خام حالا با حمایت، همراهی و همدلی جمع بزرگی از افراد و کسب‌وکارها، برنامه‌ریزی و شروع شده. از تک‌تکشون سپاسگزارم. همدلی و همراهی ها چنان دلگرم کننده بود که برای گام‌های بعدی و سری دوم کمپین در سال آینده هم برنامه‌ریزی کردیم.همه اینها باعث شد که باور کنم میشه غم بزرگ رو به کار بزرگ تبدیل کرد!امیدوارم در این سه‌هفته با ما همراه باشین و علاوه بر خوندن مطالب ارزشمند دوستان رکاب سفید، تجارب ارزشمندتون رو با محوریت دوچرخه چه به عنوان دوچرخه‌سوار و چه به عنوان راننده‌ای که با دوچرخه‌سوارن در شهر مواجه می‌شین، به زودی در کمپین بخونیم :) </description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 01:50:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندر باب معمولی بودن و آرامش بیشتر</title>
                <link>https://virgool.io/Thebest/koleposhti99-aosgk7ydkeac</link>
                <description>بعد از آخرین پستم در ویرگول (اوایل آذرماه) همچنان اتفاقات مهیبی در کشور و جهان افتاد که زندگی برای هیچ‌ کدوم از ما دیگه مثل قبل ازون نخواهد شد. امروز هم که در حال نوشتن هستم، در میانه اپیدمی بیماری هستیم که مسیر زندگی و فعالیت همه‌مون رو در ایران و دنیا تغییر داده و مبهم‌تر از قبل کرده. احساسی که در این مدت تجربه کردم مثل تجربه عبور توفان از روی داشته‌های مادی و معنوی‌ زندگی‌م بود و حجم ویرانی به بار آمده، نیازمند ساخت مجدد بود، چون چیزی‌های اندکی برای بازسازی باقی گذاشت.حالا که فرصت ساختن از پایه رو دارم شروع کردم به مشورت گرفتن. از دوستان قدیمی، جدید و متخصصین مختلف. خواستم این فرصت رو برای ساختن اصولی‌تر زندگی‌م استفاده کنم. حرف‌ها و نصایح خوبی شنیدم و به نقطه‌ای رسیدم که برای چیدن آجرها باید روش‌ها و عادات قدیمی که دیگه کارکردی نداشت و حتی افرادی که حضورشون در حلقه دوستان و معاشران انرژی بخش و مثبت نبود رو کنار می‌ذاشتم. سخت بود، جسارت می‌خواست که پوست‌اندازی کنم، پس کم‌کم و قدم به قدم شروع کردم. لحظاتی رو تجربه کردم که دلهره‌آور بود ولی مواقعی رو هم تجربه کردم که پالایش ارتباطات، مهارت‌ها، وقت گذرانی‌ها و عکس‌العمل‌هام لذت‌بخش و دلنشین بود. یک نکته برام مثل روز روشنه که نمی‌خوام این فرصت تغییر رو از دست بدم. در مقطعی از زندگی هستم که لازمه ریحانه جدیدی بسازم که باگ‌های اساسی نسخه قبلی رو نداشته باشه و برای ادامه زندگی و فعالیت در شرایط جدید، سازگارتر باشه. در صحبت‌ها و مشورت‌های متخصصان به دو باگ بزرگ در خودم رسیدم که آرامش و تعادل رو از‌م دور کرده بود: تمایل شدید به کنترل کردن و کمال‌طلبی منفی. این دو چنان در افکار، قضاوت و نگاه به خودم، زندگی و محیط اطرافم رسوخ کرده بودن که مجبور بودم فشاری چندبرابر واقعیت تحمل کنم و در مواردی کمر روح و روانم زیر سنگینی خودساخته خم شده بود. راه‌حل این بود که تمایل به تحت کنترل درآوردن همه فاکتورهای تاثیرگذار در وقایع و اتفاقات اطرافم رو کاهش بدم و دستیابی به بهترین یا کاملترین حالت رو با حالت معمولی  اون، جایگزین کنم.روی کاغذ این تغییر سخت نیست، حتی به زبان آوردنش اما سختی ماجرا از اونجا شروع میشه که بخوای توی دونه دونه موقعیت‌ها و فعالیت‌های روزمره این تغییر رو اعمال کنی! بدون شوخی باید بگم واقعا سخت بوده تا اینجا که دوماهی می‌گذره ولی تونستم که در مواردی تغییر رو اعمال کنم. حس خوبی دارم ولی میدونم مسیر پرچالشی هم پیش‌رو دارم ولی از هر یک موفقیت کوچکی که بدست میارم که از غیرقابل کنترل بودن شرایط نمی‌رنجم یا یه حالت متوسط و معمولی رو تجربه می‌کنم، یه ستاره توی قلبم می‌درخشه :)دلم به تغییر روشنه!این متن رو که شروع کردم یاد نوشتن کوله‌پشتی برای سال جدید افتادم. برای کوله‌پشتی۹۹ دوست دارم این دوتا باگ رو از کوله‌م دربیارم و به جاش عینک آنتی‌رفلکسم رو که ازین به بعد برای کار با کامپیوتر بهش نیاز دارم، بذارم تو کوله‌. البته دوچرخه عزیزم، آذرخش هم هست که تو کوله جا نمیشه :)</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 23:04:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حادث شد تا همه‌ را در ناامیدی غرق کند ...</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/drowning-btwrifiopy29</link>
                <description>از شروع آلودگی هوا، دویدن‌های صبحگاهی رو تعطیل کردم و این مدت به خاطر تنش‌ها و فشارهای روانی، علی‌رغم هوای سرد دوباره به استخر پناه بردم. مثل آدمای منگی که حتی شنا کردن رو فراموش کردن، فقط تلاش می‌کردم کمی در آب دویدن رو تمرین کنم. هربار که ساعت رو چک می‌کردم، چشمم به نوشته‌ها و تذکرات ایمنی و البته تابلوی جدید روی دیوار استخر می‌افتاد.  تابلوی جدید، لوگوی فدراسیون نجات غریق و غواصی بود که هر بار اون آدم در حال غرق شدن لوگو، نظرم رو جلب می‌کرد.هر بار بی‌اختیار به این تابلو خیره می‌شدم، انگار خودم رو در همون شرایط می‌دیدم .. الان که فکر می‌کنم می‌بینم بیشتر از هر زمان دیگه‌ای در این کابوس سیاه، قرآن خوندم و مناجات کردم. شاید حال دلم توصیف همین آیه بود:وَإِذَا مَسَّكُمُ الضُّرُّ فِي الْبَحْرِ ضَلَّ مَنْ تَدْعُونَ إِلَّا إِيَّاهُ ۖ فَلَمَّا نَجَّاكُمْ إِلَى الْبَرِّ أَعْرَضْتُمْ ۚ وَكَانَ الْإِنْسَانُ كَفُورًاو هنگامی که در دریا ناراحتی به شما برسد، جز او، تمام کسانی را که (برای حل مشکلات خود) می‌خوانید، فراموش می‌کنید؛ اما هنگامی که شما را به خشکی نجات دهد، روی می‌گردانید؛ و انسان، بسیار ناسپاس است.سوره الإسراء آیه ٦٧مثل کسی که در دریای ناامیدی و استیصال در حال غرق شدن بود، به اعتقاداتم چنگ می‌زدم تا کمکم کنه عبور کنم .. مبارزه‌ای در درونم شکل گرفته بود که نمی‌خواست امیدش رو که با سختی ساخته، از دست بده و در دریای بیکران ناامیدی غرق بشه .. به خاطر همه چیزهایی که با خون دل و با گذاشتن جوانی به پاشون در این جغرافیای دوست‌داشتنی ساخته بودم که به جریان آزاد اطلاعات و اینترنت وابسته بود! نمی‌خواستم رها کنم .. نمی‎خواستم خودم رو ببازم!زندگی هیچ‌وقت آسون نبوده ولی روزگاری پیش میاد که فرای تصور، تحمل و گنجایش روانی فردی و جمعی‌مان وارد یک برهه غیرقابل هضم می‌شیم که این مدت قطعی اینترنت مصداق بارزش بود. دیدن و تجربه این حجم استیصال جمعی ترسناک بود .. ولی بارقه‌ای از امید در جانم روشن بود و به هر جان کندنی از پس این طوفان زنده مانده!به نظرم جدا از مناجات‌هام، دو اتفاق دیگه موثر بودن:خودم رو با حلقه آدم‌های دوست‌داشتنی زندگیم محاصره کردم. اونایی که می‌شد بهشون غر زد، نالید و شکایت روزگار رو کرد، اونایی که صبورانه پای درد و دلاشون نشستم و اونایی که به نفس کشیدن و داشتن‌شون دل‌خوش بودم ..نوشتم، توی دفترم هر روز نوشتم .. از گیجی و خماری روزگاری که توی خونه فقط از روی موبایلم می‌شد سایت ویرگول رو باز کنم و از سایت پیوست اخبار رو بخونم. توی دفتر خاطراتم نوشتم تا یادگار بمونه و فراموش نکنم که چی کشیدیم.مسیر پیش‌رو به انرژی زیادی برای بازسازی و انتخاب سناریوی مناسب نیاز داره. روزهای سختی رو طی کردیم و همه خسته‌ایم. چه اونهایی که هنوز مثل من نور کوچکی از امید برای ادامه دارن و چه اونهایی که تحت شرایط سختی که گذروندیم، تصمیم جدیدی گرفتن. هر انتخابی که داشته باشیم مصداق «ققنوس در آتش می‌سوزد و دیگر بار از خاکستر خود زاده می‌شود» است. چه این زاده جدید به مسیر قبلی ادامه بده و یا به کاشانه دیگری پرواز کنه، جان مقدسی داره و پای هزینه‌هایی که برای انتخابش می‌ده باید بایسته ..</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Wed, 27 Nov 2019 21:29:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حالا دوچرخه چی بخرم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/buybike-rjuj1ax52szs</link>
                <description>چرا اصلا دوچرخه بخرم!؟بعد از سه ماه‌ونیم عضویت در سرویس دوچرخه اشتراکی بیدود و انجام بیست و چند سفر و طی مسافتی حدود هفتاد کیلومتر، برام قطعی شد که دوچرخه‌سواری رو دوست دارم و اگر دوچرخه بخرم، مثل سایر وسایل سرگرمی که خریدم، گوشه خونه خاک نمی‌خوره و حتما استفاده می‌کنم.از بس همه می‌گن بیدود سنگینه، باورم نمی‌شد اینهمه باش رکاب زدم :)می‌شد همون خرداد که کلاس آموزش دوچرخه‌سواریم تموم شد، دوچرخه بخرم ولی به خودم مدتی رو مهلت دادم تا از یک استارتاپ شهری استفاده کنم، چالش‌ها و نیازمندی‌هاش رو برای ارتقاء سرویسش متوجه بشم و کاملا بفهمم شهروندانی که از این سرویس استفاده می‌کنن، چه شرایطی رو تجربه می‌کنن. اما دیگه واقعا دوچرخه می‌خوام که سربالایی هم برم چون همه مسیرهایی که با بیدود رفتم یا خیابون‌های شرقی غربی بوده یا سرازیری‌های شمال به جنوب.واقعا دوچرخه می‌خوام اما چی؟همه افرادی که قصد خرید دوچرخه دارن ولی مثل من آماتور هستن و اطلاعات کافی نداشته باشن، سردرگم میشن. قاعدتا اولین کاری که می‌شه کرد، سرچ کردن در گوگله ولی در نتایج انبوه سایت‌های مشاوره، اطلاعات واحدی رو کپی پیست کردن و بر اساس اونها نمیشه فهمید که چی به چیه. بعد هم که بری داخل فروشگاه‌های رنگارنگ، که شرایط سردرگمی بدتر میشه.راه‌حل بعدی پرس‌وجو کردن از رفقای حرفه‌ای‌تره. مریم عزیز که از ابتدا مشوق دوچرخه‌سواری‌م بود لینک چندتا سایت رو برام فرستاد که مشخصات دوچرخه‌های میان رده رو معرفی کرده بود. یه سایت رو بیشتر چک کردم و داخلش مطلبی رو با عنوان «راهنمای جامع خرید دوچرخه» پیدا کردم. خیلی ناامیدانه لینک رو باز کردم و با پیش‌فرض اینکه باز یه مطلب تکراری دیگه‌ست، شروع به اسکرول کردم که جا خوردم! مطالبش بسیار کامل، شفاف و قابل درک نوشته شده بود :)سایت نشریه دوچرخه و طبیعت بسیار غنیه. «راهنمای جامع خرید دوچرخه»ش، رفته بود سراغ مقایسه برندها و مطالبی رو نوشته که به شما در فروشگاه کمک می‌کنه که بدونین که بر اساس بودجه، کاربرد و هدفتون سراغ چه چیزهایی برید یا نرید. من میدونستم که قرار نیست هزینه بیشتر از سه یا چهار تومن رو برای خرید دوچرخه اختصاص بدم چون هزینه‌های جانبی لوازم و لباس و .. هم بهش اضافه خواهد شد و در نتیجه با اینکه اولین فروشگاهی که رفتم و دوچرخه هاش رو تست کردم جاینت بود، اما گذاشتمش کنار چون حقیقتا نمیخوام دوچرخه‌سواری برای من تفریح پرهزینه‌ای باشه.بخش مهم راهنمای جامع سایت نشریه، قسمت «تفاوت برندهای درجه یک و دو و متفرقه» بود و مخصوصا این بخشش: «فرض کنید با هزینه هفت میلیون تصمیم دارید یک دوچرخه کوهستان بخرید. اگر این هزینه را صرف خرید یک دوچرخه برند درجه یک مثل جاینت کنید به مراتب لوازمی که روی آن دوچرخه قرار گرفته است با یک دوچرخه برند درجه دوم با همان قیمت پایین‌تر است. به یاد داشته باشید که شرکت‌های سازنده دوچرخه صرفا بدنه دوچرخه را می‌سازند و نه لوازم آن را!»همین جمله به من کمک کرد تا برم سراغ برندهای ارزونتر و فروشگاه‌های دیگه که اصرار کمتری به جاینت داشتن. رفتم سراغ فروشگاه فلامینگو که یکی از نمایندگی‌هاش نزدیک میدون رازی بود. سراغ برند رالی، کمپ و الکس رو گرفتم و تاکید کردم که مدل شهری می‌خوام اما برام مهمه که بتونم سربالایی شریعتی و ولیعصر رو تا تجریش رکاب بزنم و اگر فرصتی پیش اومد و خواستم به چالش صدکیلومتری بپیوندم و توی جاده خارج از شهر هم امکان داشته باشه رکاب بزنم. با گفتن این شرایط، چند مدل دوچرخه رو دیدم و تست کردم. تجربه من از دوچرخه‌سواری به بیدود محدود شده بود و تجربه ترمز هیدرولیک نداشتم. بعد از تست چند مدل که ترمز هیدرولیک داشتن، احساس کردم ترمز هیدرولیک چیزیه که حتما می‌خوام دوچرخه‌م داشته باشه. با توجه به سقف قیمتی و بعضا محدودیت رنگ [خنده‌داره ولی رنگ هم در انتخاب موثره :)))))] رسیدم به دوچرخه کمپ مدل Legend 100 که شهریه. توی فروشگاه سوارش شدم، فریمش کوچیکه و صرفا مردان نیست و قدرتش با 24 دنده همونی بود که می‌خواستم.دوچرخه کمپ مدل legend 100 سایز 26 با 24 دنده که یک نوع دوچرخه شهریهتا حالا با دنده کار نکردم، فروشنده بهم نشون داد با عوض کردن دنده‌ها چطور نیرویی که به پدال وارد میشه کمتر و بیشتر میشه. سه تا دنده چرخ جلو داره که برای تردد در خیابان توصیه شد روی 2 بذارمش و هشت تا دنده روی چرخ عقب که برای سربالایی روی 1 و برای سرپائینی روی 8 باشه مناسبه که در مجموع 24 دنده رو روی دو تا چرخ تشکیل میدن. خیلی تاکید کردن دنده‌ها رو فقط وقتی دارم پدال میزنم و در حرکت هستم عوض کنم! اگر به این نکته توجه کنم، دوچرخه‌م حالا حالا خراب نمیشه.انتخاب رو نهایی کردم و براش چراغ شارژی عقب و جلو، گلگیر عقب و جلو و حتی یه کلاه ایمنی جدید که رنگ مشکی و زرد داشته باشه، خریدم. خودش هم قفل رمزی داره. روی کارت گارانتی شرکت فلامینگو نوشته که تنه آلومینیومش بیست ماه ضمانت داره و دوشاخ شش ماه. با همه لوازمی که خریدم، همون محدوده قیمتی شد که می‌خواستم و الان راضی‌م :)این تجربه من از خرید دوچرخه بود، حالا من یه رفیق مشکی با راههای زردرنگ و خوش‌رکاب دارم که می‌خوام تجربه‌های دلنشینی از رکاب زدن در تهران رو برای خودم خلق کنم. شاید در آینده نزدیک بتونم جاده‌های جذاب‌تری رو هم تجربه کنم. شما هم خرید دوچرخه براتون چالشه؟ امیدوارم با مشخص کردن یه چارچوب، راحت‌تر انتخاب و خرید کنین.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Thu, 17 Oct 2019 21:22:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در باب ارتباط تنگاتنگ ذهن و جسم</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/running-qcrkoub37k8d</link>
                <description>سبک زندگی امروزی ما که احتمال فعالیت بدنی رو بسیار محدود کرده، دقت‌مان رو در انتخاب و خوردن خوراکی‌های سالم پایین آورده و در عین حال فرصت فکر و قضاوت بی‌امان در اختیارمان گذاشته؛ همگی شرایطی را پدید می‌آورد تا سلامت روح و جسم‌مان بر باد رود و روز به روز خموده‌تر ‌شویم. در گام بعدی هم افسردگی مهمان ناخوانده‌ای است که به سراغمان می‌آید و وضعیت بغرنج‌تر می‌شود. بر همین روال، زمانی که اواسط بهار امسال از نتایج چکاپ سالانه متوجه شدم کاین ره که می‌روم به ترکستان است؛ وضعیتم بغرنج شد. لازم بود رویه غلط سبک زندگی بدون تحرک و رژیم غذایی ناسالمم رو اصلاح کنم تا جلوی عواقب جبران‌ناپذیرش رو بگیرم. برای جبران کمبودهای بدنم به دارو پناه بردم ولی مصرف دارو به تنهایی فایده‌ای نداشت.موضوعی که به این شرایط نامطلوب دامن می‌زد، وضعیت فکر و ذهنم بود. به عنوان فردی با تم شخصیتی «متفکر» برخی اوقات، فعالیت دائم ذهنم برای درک محیط و اتفاقات بیرونی و ارائه انواع تحلیل‌ها درباره آنها شکنجه کننده می‌شد. متاسفانه هیچ دکمه کنترل کننده‌ای نداره و هرگز خاموش نمی‌شه. در این اوضاع، نوشتن موثره اما سرعت تولید فکر و خیال چنان بالاست که بعد از نوشتن مطلبی و سبک شدن ذهنم از ارائه آن، بلافاصله ذهنم درگیر موضوع دیگری می‌شه و روز از نو روزی از نو!برای عبور از این وضعیت پیچیده، در اواخر بهار دوچرخه‌سواری رو شروع کردم. یادگیری این مهارت، جدای از یک چالش ذهنی برای پذیرش توانستن، یک چالش جسمی بود آن هم در گرمترین ماه‌های سال! در مقابلِ آسایشِ فضای خنک داخل ساختمان و خودرو، شروع یک برنامه ورزشی در فضای باز که با تعرق فراوان همراهه باید انگیزه زیادی داشت تا علاوه بر تحمل درد عضلات، بتوان بر تنبلی و لذت سکون غلبه کرد. خوشبختانه تمایل شدیدم به یادگیری و کسب مهارت جدید به یاری‌ام اومد و روزهای متفاوتی برایم شکل گرفت. عضویت در شبکه اجتماعی استراوا و چشم‌و‌هم‌چشمی جذاب با دوستانم تونست مثل محرکی قوی برای افزایش فعالیت‌هایم عمل کنه. وقتی فعالیت ورزشکاران حرفه‌ای رو دنبال می‌کردم، متوجه چیز متفاوتی شدم. از توجه خاصشون به دویدن در کار دوچرخه‌سواری تعجب کردم و کنجکاو شدم که منم تجربه‌ش کنم. البته که حسادت تاثیر زیادی داشت :) همین‌طور که به دنبال بهانه قوی‌تری برای شروع دویدن بودم، دوستانم توصیه کردند تا کتاب «از دو که حرف می‎‌زنم از چه حرف می‌زنم» هاروکی موراکامی رو مطالعه کنم. خواندن این کتاب، اول باعث شد تا درس‌هایی که از دوچرخه سواری گرفتم رو بنویسم و بعد تا حدی دلایل نیاز به تحرک جسمی برای آرامش ذهن رو متوجه بشم. در بخش‌هایی از کتاب، موراکامی به این اشاره می‌کنه که:ذهن انسان تحت هدایت جسم عمل می‌کند. درست است؟ یا نکند برعکس باشد و عملکرد ذهن بر ساختار جسمی انسان تاثیر می‌گذارد؟ شاید هم اصلا ذهن و جسم ارتباطی تنگاتنگ با یکدیگر دارند و بر هم تاثیر می‌گذارند؟ارتباط بین جسم و ذهن برای من در این مدت ثابت شده بود. درگیر شدن جسمم برای مواجهه با چالش یادگیری دوچرخه‌سواری، نیروی بیشتری برای هضم چالش‌های محیط و مقابله با استرس رو فراهم می‌کرد. پس برای آرامش ذهنی بیشتر، دویدن رو هم شروع کردم. البته خاطره‌ی دویدن در دوران مدرسه بسیار تلخ بود. تنفسم مشکل داشت و نمی‌توانستم در زمان مناسبی تعداد دوری که مربی ورزش گفته بود رو تمام کنم. اما از اون روزها تا به امروز شرایط تغییر کرده بود. رکاب‌زدن و توجه‌م به نحوه تنفسم کمک کرده بود تا شرایط وخیم قدیم رو نداشته باشم. تمرین روز اول تمام شد، باورش سخته اما اولین تمرین دویدن رو انجام دادم و بعد از گذشت یک روز، با بدن درد و گرفتگی عضلات دست به گریبانم. توصیف موراکامی از شرایطی که به صورت طبیعی در مسیر خواستن و انجام دادن دویدن رخ می‌ده، کمک بزرگی بود تا مطمئن بشم اگر با سختی و دردی در مسیر دویدن مواجهه می‌شم طبیعی است و برای همه رخ می‌ده و با تحمل کردن، تمرکز و استمرار آن می‌تونم لذتی خاطره‌انگیز از دویدن برای خودم خلق کنم. به قول موراکامی که در توضیح عبارت «درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است» در دویدن می‌گوید:قضیه را می‌توان به این صورت مطرح کرد که آدم حین دویدن کم‌کم به این فکر می‌افتد که «کار عذاب‌آوری است دیگر نمی‌توانم ادامه دهم.» در آن صورت بخش عذاب‌آور آن یک واقعیت اجتناب‌ناپذیر و قطعی است ولی ادامه دادن یا ندادن آن اختیاری است، و به خود دونده بستگی دارد که چه تصمیمی بگیرد.منم انتخاب کردم خودم رو به چالش بکشم تا ارتباط قوی‌تری بین ذهن و جسمم برقرار کنم و انرژی که صرف تولید افکار و خیالات متعدد می‌شه رو به سمت توجه بیشتر به وضعیت جسمی‌م مثل ضربان قلب، ریتم تنفس و تقویت عضلاتم متمرکز کنم. امیدوارم بتونم نظم بیشتری به دنیای افکار و آشوب ذهنی‌م بدم و از هر دو ابزار نوشتن و فعالیت بدنی برای رسیدن به حال خوب استفاده کنم. هنوز برای نتیجه‌گیری خیلی زوده اما از نشانه‌هایی که می‌بینم به افتادن اتفاقات خوب امیدوارم!پ.ن: نوشتن که به نظرم در کل خوبه اما فکر کردم به جای اینکه منتظر بشم تا تاثیرات مثبت دویدن برام قطعی بشه، همین ابتدای راه دلایل و احوالاتم را ثبت کنم. این امکان وجود داره که بیان روش‌های رسیدن به حال خوب، به فرد دیگری هم کمک کنه یا بتونیم همفکری کنیم و نتیجه بهتری بگیریم.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Fri, 06 Sep 2019 23:18:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن به مثابه رها شدن</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/liberation-p3k73vm0jyic</link>
                <description>آدم درونگرا و ساکتی هستم ولی ذهن پر سروصدایی دارم و همیشه یه نفر اون تو داره حرف می‌زنه! همیشه! این سروصداها در مواقعی به حدی بوده که فکر می‌کردم باید مطلبی رو بنویسم تا از ذهنم خارج بشه و دیگه بهش فکر نکنم چون فکر کردن بهش به حد اشباع رسیده. متعدد موضوعاتی بوده که احساس می‌کردم باید با دنیای بیرون از خودم مطرحش کنم تا ذهنم از فکر کردن مداوم بهش خلاص بشه. برای این کار هم سال‌های سال توی دفتر خاطراتم می‌نوشتم و می‌نویسم. گاهی هم در فیسبوک پستی منتشر می‌کردم و بعد از بی‌رونق شدن فیسبوک هم در شبکه‌های اجتماعی مثل توییتر و یا اینستاگرامم به صورت کوتاه می‌نوشتم. چندسال پیش که با نشریه همشهری معماری همکاری می‌کردم، به عنوان دبیر بخش مدیریت شهری یک یادداشت برای نشریه نوشتم با عنوان «اعترافات یک ذهن ساکت»! در واقعیت هیچ وقت ذهنم ساکت نبوده، هیچ وقت! نوشتن اون متن کمک کرد که بخشی از خاطرات و احساساتم به عنوان یک شهرداری‌چی رو برای گروهی از مخاطبان مطرح کنم و خب شدت صداها کمتر شد. البته که به اشتراک گذاشتنش با دیگران حس عجیبی هم داشت.اولین تجربه از به اشتراک‌گذاری مطلبی که نوشتنش تا حدی درگیری ذهنی‌م رو کاهش داد.برای من نوشتن از درگیری‌های ذهنی، به سبک شدن و آرامش روحی کمک کرده حالا چه در دفتر یادداشتم چه در نشریه و چه حالا در فضای وب. این درگیری‌های ذهنی هم اغلب پیرامون موضوعاتی که برام مهم هستن شکل می‌گیره و میتونه شامل در حوزه تخصصی، عمومی و یا زندگی روزمره باشه. مثلا به علت پروژه کاری که در گذشته داشتم و علاقه ای که الان دارم، دوچرخه به موضوعی تبدیل شده که دوست دارم پیوسته راجع به اون بخونم و بنویسم. همین چند وقت پیش، وقتی دیگه به جایی رسیدم که هیاهوی زیادی توی ذهنم شکل گرفته بود و لازم بود درباره‌ش به تفصیل صحبت کنم، یک مطلب نوشتم که در این پست در دسترسه.نوشتن اون مطلب یک سری اتفاق رو مثل نخ تسبیح به هم وصل کرد و در اثر همین کار، ذهن خودم و احساساتم منسجم‌تر شد. اون نوشته، خلاصه اتفاقات دو سه ساله‌ای بود که من رو به نقطه احساسی فعلی رسونده بود. اون انسجام فکری و آرامش روحی بعد نوشتن که با «آخیش! بالاخره گفتمش!» خودش رو نشون داد، مزه شیرینی داشت و باعث شد بیشتر از هر وقت دیگه متقاعد بشم که باید بنویسم و با دیگران به اشتراک بگذارم.با توجه به حجم روزافزون هیاهوی ذهنی و نیاز مبرم به ساماندهی افکار، تمایلم به نوشتن منسجم و ساختارمند بیشتر شده. دوست دارم بنویسم و موضوعات رو از ذهنم خارج کنم. البته که تنبلی و فشار کارهای روزانه این علاقه رو تحت تاثیر قرار میده ولی جذابیت خوندن کامنت آدمهایی که با من همفکرن و تجربه مشابهی دارن، می‌تونه انگیزه خوبی باشه. اصولا منظم نوشتن به اراده قوی نیاز داره که خیلی برای شکل گرفتنش باید تلاش کنم.همه اینها رو گفتم که بگم خودم رو در ابتدای راه بلاگری می‌بینم. به عنوان یه توییتری پرحرف که اکانتی دارم خرده وبلاگی، سر سوزن ذوقی .. نوشتن منظم و منسجم رو تازه دارم تجربه می‌کنم که اگر بتونم تعهد به نوشتن رو در خودم تقویت کنم، میشه بعدترها بهم گفت بلاگر ولی الان زوده :)تو جریان کارها و یا کنجکاویهام وقتی در وب جستجو می‌کردم به صفحات آدماهایی می‌رسیدم که کوتاه از تجارب‌شون نوشته بودن. فکر می‌کنم می‌تونم موضوعات و تجاربی از زندگیم رو پیدا کنم که بخوام افراد بیشتری از اون مطلع بشن و خارج از هرج و مرج توییتر اون رو دنبال کنن. در نتیجه می‌خوام سرو شکل بهتری به نوشته‌هام بدم. حتی یه روزی همین پست‌های وبلاگی که از دوچرخه می‌نویسم مثل خاطرات موراکامی از دویدن، ممکنه تبدیل به کتاب کنم! :)البته این رو می‌دونم نوشتن باعث میشه که افکار و جملات آدم به راحتی در معرض قضاوت دیگران قرار بگیره اما از دوچرخه‌سواری یاد گرفتم که اولویت رو حال خوب خودم قرار بدم. پس با همه کم و کاستی‌هایی که قلمم داره، دوست دارم بنویسم تا در عمل رشد کنم و منتظر رسیدن وقت مناسب نباشم.این نوشتن همیشه موضوع مهمی در تکامل تمدن بشری بوده. در دنیای فناوری هم این نوشتن در وب به نظرم باید اهمیت بیشتری پیدا کنه. برای نشون دادن اهمیت برخی مسائل هم به صورت نمادین یک روز خاص رو برای گرامیداشتش اختصاص میدن که اقدام مناسبی برای جلب آگاهی عمومی محسوب میشه. مثلا روز 29 دی که روز ملی هوای پاک و یا 8 نوامبر که روز جهانی شهرسازی اعلام شده، در تقویم از روزهای مهمی برای من هستن. هر دوی این روزها به طرح مجدد موضوع و برنامه‌های مرتبط و افزایش آگاهی عمومی منجر میشه و یه جور یادآوری به جا در ذهن مخاطب عمومی و متخصص هم میتونه باشه.اختصاص روز 16 شهریور به نام روز وبلاگستان فارسی هم مهم و هم ضروریه. با توجه به تنوع تولید محتوا در روزگار ما، شاید در حال حاضر وبلاگ نویسی نه مخاطب گذشته رو داشته باشه و نه جذابیت دنبال کردن رو ولی اختصاص این روز و صحبت درباره وبلاگ فارسی و #روزوبلاگستان می‌تونه باعث بشه تلنگری به علاقمندان حفظ و توسعه زبان فارسی در دنیای فناوری باشه تا با همفکری و خلاقیتشون این فعالیت دلچسب رو برای سرپا نگه دارن.با وجود شبکه های اجتماعی مثل توییتر یا اینستاگرام، پادکست‌ها، بازی‌های جذاب و یا فناوری‌های VR و AR به نظرم همت بیشتر و ابزارهای متنوع‌تری لازمه که وبلاگ فارسی رو مجددا پر رونق کنه.نظر شمایی که تا اینجای نوشته من رو خوندین، درباره اهمیت وبلاگ‌نویسی و روز وبلاگستان فارسی چیه؟راستی با نظرم درباره جادوی آرامش‌بخش بودن نوشتن موافقین؟ اصلا تجربه نوشتن وبلاگ داشتین؟ یا دارین؟اگر در حوزه وبلاگ‌نویسی مثل خودم تازه‌کار هستین و یا بلاگر کهنه‌کاری هستین، خوشحال میشم لینکش رو برام کامنت بذارین تا بهش سر بزنم و ایده بگیرم. ممنونم :)</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2019 17:38:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آموزه‌هایی از دوچرخه‌سواری</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/cyclinglessons-bt3vqpfla49i</link>
                <description>کتاب «از دو که حرف می‎‌زنم از چه حرف می‌زنم» هاروکی موراکامی درباره دویدنش یکی از تاثیرگذارترین کتابهایی بوده که خوندم. از تاثیرات دویدن در زندگی شخصی و حرفه‌ایش گفته. به همه دوستانی که دویدن رو شروع می‌کنند یا قصد دویدن دارن، حتما توصیه می‌کنم این کتاب رو بخونن. ذهنیت رو نسبت به چیستی دویدن و سختی‌ها و لذت‌هاش شفاف می‌کنه. از این کار موراکامی ایده گرفتم و به ذهنم رسید تاثیراتی که این مدت از دوچرخه‌سواری تجربه کردم رو به صورت مکتوب با همه به اشتراک بگذارم:اولویت دادن به حال خوب خودمدر طول سالها آدم محافظه‌کاری بودم و در مواقع زیادی تلاش کردم شرایط دیگران رو درک کنم و توجه به خواست خودم رو در مرحله دوم قرار بدم. اما بعد از تجربه لذت‌بخش یادگیری دوچرخه‌سواری که کامل در این پست توضیح دادم، حالا شرایط کمی تغییر کرده و در تلاشم اولویت اول رو به حفظ حال خوب خودم اختصاص بدم.دوچرخه‌سواری در شهر، چالشی برای خروج از پوسته آدم محافظ‌کارِ موقر و تجربه سبکی وصف‌ناپذیره که البته برای خودم بسیار عجیبه. اوایل که در سطح شهر شروع به رکاب زدن کردم، نگاه‌های متعجب بخشی از جامعه و تصور اینکه با دیدن من چه فکری در ذهنشون شکل می‌گیره و چطور من رو قضاوت می‌کنن و چه عبارتی رو به زبان میارن، بهم فشار روانی وارد می‌کرد اما بعد از گذشت دو ماه، هر بار اهمیت این موضوع برام کمتر و کمتر شده که باعث میشه حس سبکی و لذت بیشتری رو تجربه کنم. مسلما سوهان روحی مثل این که مدام  فکر کنی «وای حالا مردم چی می‌گن!؟» رو بذاری کنار و به این فکر کنی که وای چقدر حالم بهتره، کیفیت تنفس آدم رو هم بهبود می‌ده چه برسه به اعصاب!اهمیت نگاه رو به جلوبه عنوان یک آماتور، مسیرهای پر مانع و تنگ یکی از چالش‌هایی بوده که از اول بابت اینکه نتونم به درستی ازشون عبور کنم و یا با برخورد بهشون مورد تمسخر عابران قرار بگیرم، می‌ترسیدم. این ترس هم درصد برخورد من با موانع مسیر رکاب‌زنی رو چنان افزایش می‌داد که گاهی دقت می‌کردم که هیچ مانعی رو بدون برخورد رد نشدم. یه دور باطل!این یکی از انواع موانع‌ ورود خودرو به سطح پیاده‌روست که مدتها به هیچ کدوم برای برخورد نه نگفتمجدای از اینکه دست‌هام برای کنترل فرمان ضعیف بود، ولی چالش اصلی «ذهنم» بود! ذهنی که از همه موانع فیزیکی مسیر یک مانع روانی ساخته بود تا بهم ثابت کنه دوچرخه‌سوار خوبی نیستم و قراره جلوی عابرین ضایع بشم! خیلی درگیر بودم که چطور این مانع ذهنی رو بشکنم، تا متوجه تفاوت نوع نگاهم به موانع فیزیکی شدم. اگر به جای نگاه کردن دقیق به مانع فیزیکی یک متری، به موانع فیزیکی یا المانی در ده متری نگاه می‌کردم، بدون اینکه منحرف بشم از مانع رد می‌شدم! ده‌ها بار امتحان کردم، به محض اینکه چشمم از ده متری به جلوی چرخ معطوف می‌شد، سریع به مانع برخورد می‌کردم اما اگه افق دیدم رو کنترل شده به جلو حفظ می‌کردم، به راحتی و با حفظ فاصله مناسب از موانع و مسیرهای تنگ عبور می‌کردم.دیدن مسیر ده متر جلوتر بهم اینطور موثر بود که می‌تونستم زودتر موانع رو ببینم و واکنش نشون بدم و ذهنم در عوض گیر کردن در حل چالش مانع جلوی چرخ، درگیر برنامه‌ریزی برای ادامه مسیر می‌شد و کمتر از گذشته به ترس و نتونستن فکر می‌کرد. بعد از چند بار که این روش جواب داد به خودم گفتم:همینه زندگی! هی بخوای ذهن و انرژیت رو درگیر چالش‌های دورت کنی، هدف اصلی رو فراموش می‌کنی! رهاش کن بره رئیس!بعضی چالش‌ها فقط با یه تغییر در زاویه نگاه حل می‌شن!لذت بیشتر با لبخند :)وقتی توی خیابون پیاد‌روی می‌کنم، مثل هزاران عابر پیاده دیگه‌ی اونجا هستم اما وقتی دوچرخه‌سواری می‌کنم به دسته‌ای تعلق دارم که عابران پیاده ممکنه فقط یک درصد از اونها رو در طول روز ببینن پس با احتمال زیاد به خاطر تفاوت به من و چهره من نگاه می‌کنن. از وقتی توی کلاس آموزشی توی مسیر پروانه‌ها و البته خلاف جهت‌شون رکاب‌زدم، یادم مونده که دهانم رو ببندم :) بعدترش هم چون استرس داشتم، با قیافه مضطرب یا متفکر رکاب می‌زدم و با همه وجود تلاش می‌کردم درست این کار رو انجام بدم. بعدترترش که تلاش کردم لذت ببرم و حس خوبم رو با سایرین به اشتراک بگذارم، سعی کردم لبخند بزنم و خوشحالی زیر پوستم رو به چهره‌م منتقل کنم. رکاب زدن با لبخند حس آرامش بیشتری در خودم ایجاد کرده و البته لبخند بیشتری دریافت کردم :)تا به امروز و در سطح دوچرخه‌سوار آماتور، خودسازی جسمی و روحی خوبی رو گذروندم. امیدوارم همزمان با پرورش جسمم، روحمم از موانع خودساخته ذهنی بیشتری رها بشه.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Aug 2019 23:49:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا دوچرخه‌سواری!؟</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/urbancycling-nyctgtwt7z9v</link>
                <description>از اردیبهشت ماه سال 1396 که کمیته نوآوری و کارآفرینی درون سازمانی رو با همکاران خلاق، فعال و داوطلبم  شروع کردیم به دنبال یک ایده شهری مناسب بودیم تا بهانه‌ای باشه برای یک کار نوآورانه گروهی در سازمان فناوری اطلاعات و ارتباطات شهرداری تهران و صد البته درک چالش‌های واقعی راه‌اندازی یک استارتاپ تا در مراجعات استارتاپ‌ها به سازمان برای جلب حمایت و توسعه کسب و کارشون، روش تعامل مناسب با اونها رو پیدا کنیم. وقتی به دنبال ایده مناسب بودیم، با یکی از مدیران دوچرخه‌سوار سازمان گفتگو کردیم. به سبک ارائه چالش، نیازمندی‌های توسعه دوچرخه‌سواری در تهران رو برامون توضیح داد. از دسته‌بندی‌های برنامه در حوزه‌های سازمان‌افزاری، سخت‌افزاری و نرم‌افزاری گفت که با توجه به توان تیم ما، حوزه نرم‌افزاری که فعالیت‌های مربوط به فرهنگ‌سازی و تبلیغات رو پوشش می‌داد و فناوری اطلاعات موثرتر می‌تونست کمک کنه، رو انتخاب کردیم.برای این ایده شهری که هیجان‌انگیز هم به نظر می‌رسید نام #شهرکاب رو انتخاب کردیم. طرح کسب و کار اولیه یک شبکه اجتماعی برای دوچرخه‌سوران شهری رو نوشتیم. برای اطمینان از مسیر حرکتمون چند نفر از همکاران دوچرخه سوارمون رو به تیم اضافه کردیم. پرسشنامه پر کردیم و فعالیت کاربران مختلف رو در شبکه‌های اجتماعی درباره دوچرخه رصد کردیم.کاربرد دوچرخه از منظر 174 نفر که پرسشنامه را پر کردندشهرکاب به عنوان یک نوع کارآفرینی سازمانی چالش‌های خاص خودش رو برای توسعه داشت. وقتی در جلسات اول کمیته نوآوری به همکارانم شرایط متفاوت دو نوع کارآفرینی رو توضیح می‌دادم، نمی‌دونستم واقعا تک‌تک اون شرایط رو در چند ماه آینده با گوشت و پوست درک می‌کنیم. کار بعد از حدود نه ماه تغییر ماهیت داد و پس از یک دوره توقف، با تغییر بخش‌هایی از کار به فرآیند توسعه دوچرخه در تهران تزریق شد.تا قبل از کار بر روی شهرکاب، دوچرخه‌سواری بلد نبودنم مهم نبود و دغدغه یادگیریش رو نداشتم. اما وقتی روی شهرکاب متمرکز شدیم، اینکه نمی‌تونستم ایده‌هایی که می‌دیم رو خودم به عنوان کاربر تست کنم و یا برای درک بیشتر کاربران باهاشون رکاب بزنم، خیلی تلخ بود و تبدیل شد به یکی از حسرت‌هام .. اما نه اونقدر که مجبورم کنه تا آموزش ببینم و شروع کنم به رکاب زدن.روزها و ماه‌ها گذشت. در اردی‌بهشت 1398 و بعد از یک برهه فشار کاری و بیماری جسمی، به دنبال یک چالش بودم تا از حال افسردگی خارج بشم که به ذهنم رسید دوچرخه‌سواری رو آموزش ببینم و البته غافلگیر هم شدم!توییتم وقتی همکارم غافلگیرم کرد و هماهنگ کرد تا آموزش ببینمبعد از این توییت، خانم مربی که همکارم مریم باهاش هماهنگ کرده بود، بهم زنگ زد و ساعت کلاس رو برام تنظیم کرد. عرف این کلاس‌های آموزشی شهرداری، پنج جلسه است که هزینه یک دوره حدود 100 هزار تومن میشه. قرار شد پنجشنبه 8 صبح برم پارک آموزش ترافیک پارک پلیس و بخش جدید و هیجان‌انگیز زندگیم رو شروع کنم. روز قبلش، مربی یه جزوه مختصر برام فرستاد و گفت قبل کلاس مطالعه کنم. خوندمش ولی تقریبا از هیجان هیچی تو ذهنم نمی‌موند! با خودم می‌گفتم تئوری به چه درد می‌خوره، زودتر برم سوار بشم!روز موعود همراه مامانم رفتیم پارک آموزش و خب مسیر رو گم کردیم و با تاخیر رسیدم به کلاس. جلسه اول با یه دوچرخه کوچیک آموزش رو شروع کردیم. اولش مربی گفت هرگز بدون کلاه ایمنی دوچرخه‌سواری نکن! و بعد یه کلاه سرم کردم و آموزش شروع شد. خیلی با دوچرخه کلنجار رفتم که سوار بشم و رکاب بزنم. اول راه رفتن و بعد یک پایی رکاب زدن رو تمرین کردیم. مدت کلاس یک ساعت بود و خب زمان جلسه اولم با همون چند حرکت به ظاهر ساده ولی بسیار سنگین تمام شد و نتونستم تعادلم رو حفظ کنم. قبلترها مریم بهم گفته بود که کلا کار دو ساعته و نگران نباش و سریع یاد می‌گیری. دلم به همین خوش بود که هنوز یه جلسه دیگه می‌تونم امیدوار باشم که در زمان‌بندی معمول می‌تونم چیزی رو آموزش ببینم. توی مسیر برگشت با مامانم خودمون رو سرزنش کردیم که چرا در کودکی این مهارت رو آموزش ندیدم و کار رسیده به سی‌وپنج سالگی!با توضیحات مربی عزیزم در جلسه اول آموزش، داشتم وارد یه دنیای جدید می‌شدم!الان که دارم عکس‌ها و ویدئوهای اون روز رو می‌بینم، می‌دونم جلسه اول که خسته برگشتم خونه، به ذهنم نمی‌رسید که اوایل جلسه دوم تعادلم رو حفظ می‌کنم و آزادانه رکاب می‌زنم! یا اینکه آموزشم تموم می‌شه و حالا منتظر رسیدن روزهای تعطیل می‌شم تا با دوچرخه‌های اشتراکی بیدود، مسیر جذابی رو تعریف کنم و خودم رو به چالش می‌کشم. حال لحظه‌ای که تونستم تعادل رو حفظ کنم رو اینطوری توصیف کردم:بهترین توصیف افکارم در لحظه حفظ تعادل روی دوچرخه!با اینکه هنوز دوچرخه نخریدم، اول از همه کلاه ایمنی رو خریدم و دستکش رو هم از همکار عزیزم مریم هدیه گرفتم. از اردی‌بهشت ماه 98 که جدی قصد کردم دوچرخه‌سواری یاد بگیرم، تا امروز که مرداد ماه 98 به آخراش می‌رسه؛ مجموعا 50 کیلومتر در سطح شهر تهران هم تو سربالایی پاسداران و هم تو سرازیری شریعتی، سهروردی و حافظ و مسیر ویژه کریمخان و بلوار کشاورز رکاب زدم. البته که اون دو کیلومتری رو که با بیدود تلاش کردم با شهردار تهران، #سه_شنبه_های_بدون_خودرو رو رکاب بزنم اما به گردش نرسیدم رو هم حساب کردم :) با توجه به این تجاربم باید تاکید کنم که دوچرخه سواری لذت رهایی وصف‌ناپذیری داره .. این مسیرهایی که با دوچرخه رفتم رو بارها در طول سالها به عنوان عابر پیاده تجربه کردم، یا سوار بر اتوبوس، خودروی شخصی یا تاکسی و .. اما تجربه سوار بر دوچرخه، درک محیطی متفاوتی از فضاهای شهری برام خلق کرده که به تجربه کردنش معتاد شدم. برای تداوم لذت این سرگرمی جدید، تلاش می‌کنم وضعیت جسمی بهتری داشته باشم، متنظم‌تر نفس بکشم، عضلات کمر، پاها و دستانم رو تقویت کنم و در مجموع بیشتر مراقب سلامتیم باشم.موقع کار روی شهرکاب، داشتن این نوع تحلیل‌ها در استراوا محال به نظر می‌رسید!سعی کردم به سوال «چرا دوچرخه سواری!؟» پاسخ بدم و آرزو کنم رویاهای محال همه برآورده بشه :)</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2019 01:35:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خِرد، حلقه گمشده توسعه شهری</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/wisdom-axrwchs8iekl</link>
                <description>در حاشیه نمایشگاه اینوتکس ۲۰۱۸، به عنوان یکی از سخنرانان TEDxTehranSalon به صورت کوتاهی از لزوم توجه به خِرد در توسعه شهری گفتم و اینکه شهر هوشمند ابزار رسیدن به توسعه‌پایدار است و نه هدف توسعه شهری. در زیر می‌توانید این سخنرانی را ببنید: https://www.youtube.com/watch?v=IESEGSIUyn8&amp;feature=youtu.be حالا به این بهانه، کمی بیشتر درباره موضوع و چرایی انتخابش می‌نویسم:   در شهرسازی پارادایم‌های متعددی وجود داشت که برای منِ شهرسازِ مجذوب کارآفرینی، استارتاپ‌ها و ایده‌های خلاق و نوآوری شهری که می‌تواند به درآمدزایی برسد و در عین حال مشکلات شهری رو حل کند، کسل‌کننده بود. تا اینکه تابستان سال 93 با مفهوم شهر هوشمند و آینده بهتر شهری آشنا شدم. در مفهوم شهر هوشمند که اختلاف نظرهای متعددی وجود دارد، یک نکته مشترک و جالب وجود داشت: دیده شدن مشارکت کارآفرینان و استارتاپ‌ها در اقتصاد هوشمند و افزایش کیفیت زندگی شهری که به نظر من این عالی‌ترین سطح از سطوح مشارکت شهروندی است.پژوهش در حوزه شهر هوشمند و آشنایی با تجارب شهرهای مختلف دنیا انتهایی ندارد و همچنان تا به امروز، با مرور اخبار و پیاده‌سازی ایده‌های جدید هوشمندانه، شگفت‌زده می‌شم. کافی است به مرور اخبار درباره ایده‌پردازی‌های ایلان ماسک یا فعالیت شهر هوشمند آمستردام و یا نتایج نمایشگاه سالانه شهر هوشمند بارسلونا بپردازیم.هماهنطور که می‌دانید در کشورمان برای تحقق مفهوم شهر هوشمند چالش‌های متعددی وجود دارد. به علت تحریم‌های مختلف خارجی و مسدودسازی‌های داخلی دسترسی به فناوری‌ روز دنیا سخت و در موارد بسیاری غیرممکن شده است. در دیدگاه من، مهمترین چالش توسعه تفکر و مفهوم شهر هوشمند، فقدان نگاه ملی و یکپارچه به این موضوع است. برای سنجش اقدامات فراوان بخش خصوصی و دولتی در دستیابی به اهداف شهر هوشمند، لازم است در ابتدا واژه هوشمند و الزامات آن تشریح و تصویب شود تا با تنوع مفاهیم و تئوری ها مواجه نباشیم و اقدامات بخش های مختلف کشور قابلیت ارزیابی و سنجش و رصد پیدا کنند. چالش بعدی آموزش است. آموزش دستیابی به اهداف شهر هوشمند باید در سطوح مختلف برای افزایش کیفیت زندگی شهروندی ارائه شود. چگونه یک شهروند هوشمند می توان داشت؟ این موضوع نیاز به آموزش دارد تا در کنار توسعه و پیاده‌سازی هوشمندی در شهر، استفاده و کاربرد آنها برای شهروندان امکانپذیر و آسان باشد.در کنار همه این چالش‌ها، سرمایه‌گذاری و همکاری بین‌المللی از موارد دیگری است که برای دستیابی به سطح قابل رقابت از شهر هوشمند به آن نیاز داریم. تجارب کشورهای مختلف و سرمایه‌گذاری روی پروژه‌های هوشمندسازی، به تحقق آنها کمک شایان توجهی می‌کند.در کنار این چالش‌های کوچک و بزرگ اما فرصت‌هایی وجود دارد که اگر به آنها توجه شود می‌تواند تغییرات کوچک و حتی بزرگی ایجاد کند. مثلا ما نیاز داریم تجارب خودمان را با یکدیگر به اشتراک بگذاریم. لازم است باهم برای رسیدن به اهداف شهر هوشمند تلاش کنیم و با مدیریت دانش حاصل آمده، شبکه دانشی را شکل دهیم تا این مفهوم در گوشه و کنار کشور قابل دستیابی و پیاده‌سازی باشد. لازم است جهانی بیندیشیم ولی ضروری است که محلی عمل کنیم و به گونه‌ای محلی عمل کنیم که بیشترین تطابق با شرایط اجتماعی، اقتصادی و محیط‌زیستی شهرهای کشورمان را داشته باشد.در کشورمان کلان‌شهرهای تهران، مشهد، اصفهان، شیراز و تبریز تلاش‌های قابل تقدیری برای تحقق اهداف شهر هوشمند انجام داده‌اند. همانطور که می‌دانید حرکت به سمت این موضوع نیازمند اختصاص اعتبار و توان فنی برای پیاده‌سازی از سوی شهرداری‌ها است و طبیعی است که کلان‌شهرها توان بیشتری برای اجرای این موضوع داشته باشند و شهرهای کوچکتر در سطوح پایین‌تری قرار گیرند. اما در سطح شهرهای با جمعیت کمتر، کرمانشاه و یزد به کمک نگاه همسوی مدیران استانی و شهری و درک درست از منابع و فرصت‌های استان‌شان، تلاش‌های ارزنده‌ای در این مسیر داشته‌اند. در مجموع تنها تهران در سطوح بین‌المللی شهر هوشمند نمود یافته است ولی همچنان مسیر طولانی برای قرار گرفتن یک شهر هوشمند در کلاس جهانی دارد.در ادامه بهتر است نگاه متفاوتی به شهر هوشمند داشته باشیم یا بهتر بگویم به واژه هوشمند. هوشمندی غایتی ندارد و با توجه به سرعت توسعه فناوری در سراسر دنیا، نمی‌توان نقطه‌ای را به عنوان انتهای هوشمندی متصور شد. اما آیا پیروی از این روند پرشتاب صحیح است؟ با احترام به حجم هوشمندی مورد نیاز در ابعاد زندگی شهری، آنچه تسهیل‌کننده و پیش‌برنده توسعه شهری به سوی پایداری است، خِرد بهره‌مندی از هوشمندی است. مفهوم شهر هوشمند ابزاری برای دستیابی به توسعه پایدار شهری است و نه هدف غایی آن و نباید در ورطه بی‌پایان هوشمندی غرق شد. آنچه کیفیت زندگی شهری را تضمین می‌نماید بهره‌گیری از خرد است تا به اندازه لازم و کافی از ابزارهای مختلف توسعه استفاده کند.غرق شدن در مفهوم شهر هوشمند تبعات منفی برای جوامع انسانی خواهد داشت. آیا سالمندان به راحتی از ابزارهای گوناگون و فناوری‌های متنوع استفاده می‌کنند؟ آیا اقشار کم‌برخوردار جامعه می‌توانند هزینه‌های بهره‌مندی از ابزارهای هوشمند و فناوری‌های روز را که روند قیمتی رو به رشدی دارند، پرداخت کنند؟ آیا می‌توان تعاملات انسانی در شهرها را هم‌پای توسعه فناوری، حفظ و تقویت نمود؟حواسمان باشد که یک آرمانشهر لزوما شهری پر از ماشین‌های خودران، سنسورهای هوشمند، نمایشگرهای لمسی و خیابان‌هایی انباشته از ربات‌های خدمات شهری نیست. این تصویری از یک شهر ماشینی است نه شهری انسان‌محور که بالندگی او را تسهیل می‌کند. زیاده‌روی در تفکر فناورانه، انسان را از محور توسعه خارج می‌کند که تبعات جبران‌ناپذیری خواهد داشت.ما در یک پیچ تاریخی قرار داریم، اگر همین یک‌بار فرصت داریم تا به کمک فناوری، شهر و شهروندان را به سمت توسعه‌پایدار هدایت کنیم بهتر است خردمندانه عمل کنیم.</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Fri, 30 Nov 2018 12:41:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که دراز است ره مقصد و من نوسفرم ..</title>
                <link>https://virgool.io/@RVahidian/koleposhti97-haspbbxnzqwp</link>
                <description>همیشه برای نوشتن کوله‌پشتی‌های سالانه استرس داشتم اما امسال با دوره‌های قبلی خیلی فرق داره و آماده و لبریزم برای نوشتن. از اسفند 95 که در حال تهیه پیشنویس‌های اولیه کوله‌پشتی96 بودم و خاطرم نیست که آیا آنلاین منتشرش کردم یا نه؛ تا امروز، زمین به جای یک بار دور خورشید چرخیدن، برای من چندبار چرخیده .. امسال سالی بود که بیشترین زمان رو خارج از منطقه امن زندگیم گذروندم و بسیار بر من سخت گذشت اما تلخ نبود. امسال سخت گذشت چون برای دستیابی به تک‌تک اهدافی که در سر داشتم باید فراتر و متفاوت‌تر از آنچه در همه این سالها بودم، رفتار می‌کردم. تعداد دفعاتی که فکر می‌کردم نمی‌تونم و باید صحنه رو ترک کنم اگر سه رقمی نباشه، حتما دو رقمی‌ست. ترس از نتونستن همراه همه این سیصد و پنجاه و اندی روزی بود از سال 96 بر من گذشت ولی آموختم که چطور کنترلش کنم و این رو به عنوان یک دستاورد مثبت در کوله‌پشتی سال بعدم قرار می‌دم.تجربه باارزش دیگری که امسال کسب کردم، این بود که ساده‌انگاری موضوعات و داشتن این تصور که اهداف شخصی اعضای یک گروه هرگز با هم تضاد پیدا نمی‌کنه؛ غلطه. بارها بابت ساده‌انگاری‌هام بهم برچسب احمق زده شد. این موقعیت‌ها رو فقط با عبارت «خب پس این تحلیلت اشتباهه و یاد بگیر بار دیگه اینقدر ساده نباشی» و کمی غصه خوردن سپری کردم. ساده‌انگاری رو از کوله‌پشتی 97م خارج می‌کنم ولی می‌دونم هنوز راه زیادی برای کمرنگ کردن این ویژگیم در سال 97 دارم.در مواجهه با همه چالش‌های 96، یک نیروی قوی درونی رو کشف کردم. می‌دونستم که در قلبم همچین انرژی وجود داره ولی هیچ‌وقت اینقدر قوی و پرنور نبود .. شاید دلیلش این بود امسال با چالش‌های سنگین‌تری مواجهه شدم که به انرژی بیشتری از همیشه نیاز داشتم. این نیرو کارکردی جادوئی داشت تا از میان مشکلات عبور کنم. روزهایی بود که خودم رو در سیاهی مطلق و بدون هیچ روزنه امیدی می‌یافتم ولی کمتر از چند روز گرمای خورشیدی در قلبم حس می‌کردم که مسیرم رو روشن کرده و  نگرانی‌ها رو به گوشه‌ای رونده تا بتونم زیبایی هدفی که دنبال می‌کردم رو مجدد ببینم و امیدوارانه ادامه بدم.برای رسیدن به خود ایده‌آلم لازمه این انرژی، انگیزه و امید درونی تقویت بشه و بهش بهای بیشتری بدم تا در اسفند 97 به شرط بقا و حیات، به ریحانه بهتری تبدیل بشم.پیشاپیش سال نو مبارک :)</description>
                <category>ریحانه وحیدیان</category>
                <author>ریحانه وحیدیان</author>
                <pubDate>Fri, 09 Mar 2018 13:27:57 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>