<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های RYRA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RYRA</link>
        <description>[زنی كه رام نشد، تا ابد تمام نشد]      


35.699738,51.338060</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 12:52:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2218251/avatar/VVjbzU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>RYRA</title>
            <link>https://virgool.io/@RYRA</link>
        </image>

                    <item>
                <title>امشب</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%A7%D9%85%D8%B4%D8%A8-zihkvezaxl0o</link>
                <description>من روزها و روز ها را سپری کردم به امید اینکه عادی شودبه هر چیز که دستم رسید چنگ زدمبه هرکسی که  رسید متوسل شدممن به ابتذال و کثافتمن به هرچیز والا و مقدسمن به مذهب،به دروغ ،به حقیقت،به خشم و به آرامشمن به شور، به عشق، به باور،به خاطره،به رویا ،به جهان و فلسفه من به کتاب،به شعر، به روزنامه من به قلم،به وبلاگ کوچکم،به نوشتن حین غم و رنجمن به عروسک کوچکم که از کودکی تلقین کرده بودم زنده و بیدار استمن به هرکس که در آغوشش جا شدم،به هرکس که دستم به قلبش رسید،به هرکس که راه نجات را بلد بودمن به صدای مرضیه،به ویگن ،به آواز بنان،من به غمگین ترین نواهای آن زن گیلکمن به گیلان،من به جرعه جرعه ی گیلان عزیزم،من به حیاط کوچک پشت خانه ،من به دریا و به گریستن با صدای بلند کنار قلعه رودخانمن به رودسر ،به لاهیجان، به رودبار، ماسال و املش و انزلیبه بوی باران،به طعم گیلاس،به خاک،به پاییز و زمستانبه ریرای ۱۱ ساله که گوشه ی دفتر خاطراتش نوشت «امشب زیادی تاریک است»من به محبت تمام نشدنی ام که سهم برادر کوچک تر استمن به سیگارم به قهوه های وقت و بی وقتم، به پرخوری و کم خوری،به احمقانه رادیو گوش دادنبه آن صندلی سبز اتاق درمان و خودکار تراپیستم که مدام میجنبدبه کتابهای اورینا فالاچی و شل سیلور استاین در کتابخانه ی قدیمی خالهمن به تک تک آن کابوس ها و رویاها،به قول و قرار هایم،به مسئولیت های ریز و درشتممن به گذشت و بخشش،به کینه و نفرت،به بغض و حسدمن به دوستانم،به رقص ها و قهقهه های دیوانه وارمنمنمنمن به همه چیز چنگ زدممن به همه چیز تن دادماما چنگ و تنم جان کافی نداشتچه عیبی دارد که اعتراف کنم قدرتش را نداشتم؟چه عیبی دارد که بنویسم عادی نشد و هرگز عادت نکردم؟چه عیبی دارد اگر بگویم زور عادی نشدنش از من بیشتر بود؟ چه عیبی دارد که هنوز ریرای ۱۱ ساله هستم و گوشه ی دفتر خاطراتم مینویسم                  «امشب زیادی تاریک است»</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 01:11:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو مقصری.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%B1%DB%8C-vetiaeudztgj</link>
                <description>حالا همه ی اتفاقای بد دنیا تقصیر توعهاینکه هوا گرمه و من زود به زود خون دماغ میشماینکه کتاب خوندن مثل قبل برام لذتبخش نیستاینکه وسط کمدی ترین فیلم دنیا بغض میکنماینکه راننده ی اسنپ زیاد صحبت میکنهاینکه صدای دریل خونه ی همسابه رو مغزمهو اینکه فیبی والر انقدر‌ ازم‌ دوره که شاید هرگز نتونم بغلش کنم .حالا توی همه ی اتفاقای بد دنیا فقط و فقط تو مقصریمقصر اینکه لبای من همیشه خونیهمقصر اینکه جوجه اردک بچگیام افتاد و مردمقصر اینکه من از هیچ سازی نمیتونم هیچ صدایی دربیارممقصر بوی عودی که دوست ندارممقصر کتابی که برام جالب نیست و خودمو مجبور میکنم تا اخر بخونممقصر حالت تهوع های استرسی من وقتی گوشیم زنگ میخورهمقصر استعدادی که‌توی نقاشی ندارممقصر تولدی که قرار نیست توش برقصمو مقصر اون زن زیبایی که هنوز بهش فکر میکنم و هیچوقت برای همکلام شدن باهاش قدم برنداشتمحالا و اینجایی که من وایستادمتو مقصر خشک شدن گل رز روی میزمیتو مقصر تموم شدن همزمان ریمل و رژگونمیتو مقصر ریختن قهوه روی کتاب موردعلاقمیتو مقصر فراموش شدن اسم نمایشنامه ی مورد علاقمیتو مقصر افتادن پالت سایه و پودر شدنشیتو مقصر خوردن انگشت پام به گوشه ی مبلیتو مقصر دعوای من با پیرمرد توی خیابونیتو مقصر لنگ زدن و ناله کردن گربه ی تو کوچه ایتو مقصر گم شدن کتاب شعرای فروغیتو مقصر گرایشای جنسی عجیب توی وجودمیتو مقصر رنج مشترک من و قبیله ی کوچیکمیتو مقصر پادکست کسل کننده ی پلی شده توی گوشمیتو مقصر همه ی رفتارای بیمار گونه ی منیحالا و اینجایی که من وایستادمتو این ساعت و دقیق و ثانیهتو بدترین و مقصر ترین آدم دنیاییتو باعث خشم تموم نشدنی منیتو خالق هزاران زخمی و خالق قهاری هم هستیتو کی یا چی هستی؟نمیدونمبذار نشناسمت ولی مطمئن باشم تو مقصری.مطمئن باشم تو مقصر ترین آدم دنیایی.</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 15:00:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدت زیادی نمیشود</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%AF%D8%AA-%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-aepxxdtyiuto</link>
                <description>من برای تو روزهاست نامه نمینویسمروزهاست شروع نامه هایم با( حال ریرای تو خوب است)شروع نمیشودچون حالا ریرا برای تو نیست، حتی اگر نامی هم که برایش انتخاب کردی هنوز سر در ویرگولش یا در زبان دوستانش باشدبعد از تو مرد بعدی برای من نام دیگری انتخاب کردمیگفت به معنای ستاره ی منتخب استراستش مرد بعدی را دوست نداشتممرد بعدی هم احتمالا آنقدر ها که میگفت دوستم نداشت و میفهمیدم در ذهنش یک چلنج بزرگ هستم که چون مدتهای مدید به دستش نمی آمدم حرص و ولعِ داشتنم،نگهش داشته بودمرد بعدی نمیفهمید من از (دخترم) خطاب شدن و مراقبت های دقیقه ای حالت تهوع میگیرم و راستش مرد بعدی اصلا تقصیری نداشت .من با تمام مردهای بعدی شبیه به آشغال های سرگرم کننده رفتار کردمدور انداختمشانو هربار عذاب وجدان گرفتمو بله تقصیر ها همه گردن من بود.ریراروزهاست از ریز کارهای روزمره ام برایت نامه در نیاورده ام که تو به مسخره ترین شان هم افتخار کنی و از کاه هایم کوه بسازی که کم نیاورم.راستش روز هایم هنوز مسخره استبیدار میشوم و به سقف طولانی مدت نگاه میکنم و از تصور اینکه مجبور هستم تخم مرغ آب پز به جای شکلات صبحانه بخورم بدنم بند به تخت میشود.نمیدانم شاید هم از اینکه باز به عنوان یک زن دراین خراب آباد چشم باز کرده ام کلافه باشم‌.قرص های تیروئدم را میخورمآهنگ های تکراری لانا را پلی میکنمورزش میکنم،پوست لبم را میکنم،اصطلاحات فرندز را توی دفترم‌مکتوب میکنم،تماس های تلفنی ام با دوستانم زیادی طولانی میشودماگ هایی که همه شان رد کافئین گرفته اند را از روی میزم جمع میکنم که تا شب دوباره رهایشان کنم سر همین میزکلاس های پشت گوشی و صداهای مدام قطع ووصل شده دیوانه ام میکند و دلتنگ خوابگاه میشومتوی آینه موهایم را بالا میکشم که به کوتاه کردنشان راضی شومبا مصیبت به توییتر وصل میشوم و اخبار میخوانمو راستش احتمالا حالا به ذهنت هم خطور نکند آن نوجوان خشونت ستیز به چه افراطی افتاده و روزها در ذهنش لا به لای اخبار مملکت به چه چیز هایی فکر میکند.سعی میکنم جزوه ی دارو های قلب را تمیز بنویسم و از خودم عصبانی نشوم اگر نام داروهای سیستم عصبی را مدام به جای هم استفاده میکنمو وقت گیر اورده ام تا گزارش همه ی مریض هایی که طول یک ترم از پروندشان عکس گرفتم و در گالریم خاک میخورد را باز کنم و مرور کنماحتمالا برایت باور کردنی هم نیست که بالاخره با بیمارستان آشتی کردم.پاکت سیگار را جای صعب العبوری جاسازی کردم که برای کشیدنش به زحمت بیفتم و بیخیال شومو بله.نتیجه بخش بوده.تا حد امکان پا از خانه بیرون نمیگذارممطمئنم فراموش نکردی که من تا چه حد از این شهر بیزارماز خیابان هایشاز رانندگی مردمشاز بافت خانه هایشاز هوایی که نمیگذارد درست نفس بکشمو مطمئنم میتوانی حدس بزنی میان جنگ بمب در شهر دیگری را به آرامش در این شهر ترحیح دادماین سالها تلاش هایم نتیجه داده و کنترل گر بودنم را کنترل کرده ام و میلیون ها بار برای خودم تکرار کرده ام که مسئول کنترل کردن تمام آدم های اطرافم نیستماین را هم خوب یادت است که این یکی ارث مامان است و عجالتا من مقصر این یکی نیستمتا یادم نرفته بگویم رابطه ام را با مامان هزار بار تعریف کرده و نابود کرده امپذیرفتم ما تا همیشه بلای جان همیم و جانمان برای هم در میرودتناقض احمقانه ای دارداین را میدانم و چاره ای نمیابممن لابه لای روزمرگیم هایم یادم افتاد مدتهاست برای تو نامه نمینویسممدت هاست از دهان تو ریرا خطاب نمیشوممدتهاست به دستبند های چرم روی مچ تو زل نزده ام و مدتهاست نوک انگشتت هایت را نبوسیده اماما مدت زیادی نمیشود که گلی که برایم فرستاده بودی را همراه تکه کاغذ میانش وحشیانه به سطل آشغال انداختم.مدت زیادی نمیشود که رها کردن برایم مثل اب خوردن شدهمدت زیادی نمیشود در دوستت دارم گفتنِ غیر واقعی،تبحر پیدا کرده اممدت زیادی نمیشود.مدت زیادی نمیشود.</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 24 Apr 2026 19:10:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انقلاب ما انفجار گور بود.</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%D8%A7%D9%86%D9%82%D9%84%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%AC%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF-yiw6m9r9ihfa</link>
                <description>بخش هایی پراکنده از داستان کوتاه« فتحنامه مغان» اثر «هوشنگ گلشیری» درباره انقلاب ۵۷:تاریخ نگارش داستان:«آذر ۱۳۵۹»گفتیم: «خب، بله، شیشه سینماها را که می‌شکستیم فکر می‌کردیم این سینما نیست که داریم می‌شکنیم، داشتیم به آن ابتذال، حافظ آن ابتذال حمله می‌کردیم. سنگ به شیشه بانکی که می‌زدیم دشمنی با شیشه‌ها یا حتی کارمند بانک نداشتیم اما…»گفت: «خب حالا چی شد؟»گفتیم: «اما آخر همان مجسمه چی؟ یادت رفته است؟»دستمال دست گچ گرفته و آویخته به گردنش را درست کرد، انگار بخواهد یادمان بیاورد، گفت: «من که گفتم یک‌دفعه دیگر هم افتاد.»گفتیم: «دیگر برنمی‌گردد...»دور پایه میدان امام را یک پارچه سبز کشیدند، با صدوق رفتیم، گفتیم:«می‌بینی؟ نیست. آن اسب شیهه زن و آن سوار که انگار می‌خواست تا ابد بتازد دیگر آن بالا نیست. باید تحمل کرد. مبارزه است. سر این چیزها نباید ناامید شد.»صدوق می‌گفت: «همه‌اش روضه است، همه‌اش گریه است. یک‌دفعه بگوییم زنده‌باد مرگ، بگوییم زنده‌باد گورستان.» ما هر چهار نفر برگشتیم و بیرون را نگاه کردیم. نمی‌شد، آن‌هم این‌طوری. همین چند روز پیش شنیدیم که یکی را حد زده‌اند، حد شرعی، هشتاد ضربه. فکر کردیم نشنیده است. گفتیم: «حد می‌زنند. چند تا را تا حالا زده‌اند، جلو چشم مردم، خوابانده‌اند و زده‌اند.» گفت: «می‌دانم. باید بزنند. امیر مبارزالدین محمد هم همین کار را کرد، خودش هم به دست خودش حد جاری می‌کرد. شما که باید خوانده باشید، – درِ میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشایند، – همیشه هم اول از همین زهرماری شروع می‌کنند، بعد روزی می‌رسد که حتی نمی‌گذارند فردوسی را توی قبرستان هامان خاک کنیم.»نه، تا حالا این کار را نکرده بودند، اما بچه‌ها می‌گفتند شعرهای فردوسی را از کتاب‌های درسی حذف کرده‌اند. گفتیم: «این‌طورها دیگر نیست، حالا فرق می‌کند.»گفت: «می‌دانید، بیست‌وچند سال، هرسال، ۲۸ مرداد می‌رفتم بیرون، می‌آمدم میدان شاه. چه جمعیتی بود. می‌خواستم داد بزنم که بابا ما این را یک‌بار کشیدیم پایین یک‌بار فرارش دادیم، اما می‌دیدم هیچ‌کدام یادشان نیست، یا اصلاً ندیده‌اند، نخوانده‌اند. می‌ایستادند، همه، دور میدان و به مارش نظامی گوش می‌دادند.»گفتیم: «مگر خودت نمی‌گفتی، من می‌بندمش، اگر این بی‌پدر برود، در میخانه را تخته می‌کنم، تا عمر هم دارم بهش لب نمی‌زنم. یک لچک هم سر دخترم می‌کنم؟»محمدی می‌گفت: «به دخترم گفتم، ببین بابا، کسانی می‌خواهند با همین چیزها بین مردم تفرقه بیندازند. تا ما سر چارقد و چادر توی سر و مغز هم بزنیم، آن‌وقت دوباره بیایند به چهارمیخمان بکشند. شیلی که یادت هست، برو بخوان، ببین زن‌هایش چطور مانع تعمیق انقلاب شدند.»تازه به نفع جیبمان، یکی یک چارقد سر زن و دخترت می‌کنی، یک شلوار هم می‌دهی بکشد به پاش و یک پیراهن گل‌وگشاد هم تنش می‌کند. آرایشگاه‌ها را هم بستند، بستند!ما هم می‌رفتیم و می‌گفتیم، مرگ بر آمریکا. حسن آقا بزاز می‌گفت: «امپریالیزم که شاخ و دم ندارد، همین چیزهاست، همین قر و فرهاست. سینما هم نباشد، نباشد. من که شهید ندادم تا باز همان فیلم‌ها را بیاورند. من موسیقی می‌خواهم چه کنم؟»گیرم که یکی دو کتاب‌فروشی را غارت کردند، حتی ریختند و کتاب‌ها را وسط خیابان توده کردند و آتش زدند، خوب، بزنند. دوباره چاپ می‌کنند، دوباره می‌نویسند. به دایی بچه‌ها می‌گفتیم: «مگر می‌شود جلو تحول را سد کرد، زمان را به عقب برگرداند؟»می‌گفت: «می‌شود، می‌بینی که می شود.»می‌گفتیم: «بله، در کوتاه‌مدت می‌شود، اما…»داد می‌زد که: «آخر تحول هم ابزار و اسباب می‌خواهد، دانش می‌خواهد. وقتی این‌ها را از بین ببری، به عصر حجر هم می‌شود برگشت.»مزخرف، همه‌اش مزخرف. واقعاً حیف آدمی که حنجره از خودش باشد، اما صداش، صدای غیر. پسر صدوق را که گرفتند، آمد که: «دیدید گفتم؟»گفتیم: «خب؟»گفت: «من خودم دیدم. دک و دنده‌اش را خرد کردند، با چوب. این‌ها اوباش‌اند، هیچ‌کدامشان‌ هم آشنا نبودند، از جاهای دیگر می‌آورند.»گفتیم: «درست می‌شود.»گفت: «چی درست می‌شود؟ می‌گویند به صورت یک زن اسید پاشیده‌اند، می‌گویند به بازوی یک دختر سوزن زده‌اند، سوزن تزریق کرده‌اند. دستش فلج شده.»گفتیم: «شایعات است، ضدانقلابی‌ها این‌ها را شایع می‌کنند. مگر ندیدی گفتند، سینما رکس را هم این‌ها آتش زده‌اند.»گفت: «مگر مجبورند خط بدهند. وقتی بگویند، این فیلم‌ها همه تولید فساد می‌کنند، سینما مرکز فساد است، لانه کفر است، یکی، صادق‌ترینشان، فکر می‌کند، خب، جهاد همین است، بنزین می‌ریزی دورتادور سینما و یک کبریت، تا قلعه دشمن با همه کفار حربی دود بشوند و بروند هوا. حالا تو برو یخه آن آدم را بگیر. نه، من می‌گویم یخه آن فکر را باید گرفت.»گفتیم: «خوب کسانی هم هستند که می‌خواهند نگذارند مبارزه با امریکا به سرانجام برسد، این انقلاب پیروز بشود، می‌خواهند خون آن‌همه جوان پامال بشود.»گفت: «انقلاب؟!!! این فقط بالا آوردن امعاء و احشاء است، همین، انگار یکی کارد بزند توی شکم خودش، دل‌وروده‌اش را بریزد بیرون و بعد هم جار بزند که بیایید ببینید.»می‌گویند: «ببینید، چطور صورت‌هاشان را بسته‌اند.»با چپیه عربی بسته‌اند، پشت به دوربین، و تفنگ‌ها بر سر دست. صف ضدانقلابی‌ها هم آن روبه‌رو است با چشم‌های بسته و دست‌های باز، ایستاده بر دو پا، بی‌هیچ دیواری در پشت یا تیر چوبی. می‌گویند: «می‌بینید، آن گوشه را؟»می‌گوییم: «بله می‌بینیم. یک بسته است، یک‌چیز سفید خفته بر زمین.»می‌گویند: «با پای شکسته تیرخورده روی برانکار آورده‌اند و خوابیده اعدامش کرده‌اند.» همه‌اش دست بریده، پای قطع‌شده، عکس قبر. چقدر مرگ! زنی بر قبری ضجه می‌زند و کنارش، دو چشم سیاه و گشوده دختری نگاه می‌کند، نگاهمان می‌کند. دیگر ارزان شده است، انگار مرگ را سبیل کرده باشند، انگار دوربین تلویزیون را گذاشته باشند توی قبرستان، انگار میکروفن رادیو را ببری بدهی دست همه قاری‌های قبرستان‌های دنیا. صبح هم که بلند می‌شوی انگار با مرده خوابیده باشی. جمعه‌ها با سرهای سنگین و مزه گس گوشت مرده در دهانمان و بوی کافور زیر بینی هامان می‌رفتیم روی نیمکت‌های میدان کهنه می‌نشستیم و به فواره‌ها نگاه می‌کردیم، و بعد هم می‌رفتیم نماز جمعه.یکی‌مان را دراز کردند. دوتایی پاهایش را گرفتند و دو تا دو دستش را پارچه‌ای سیاه روی سرش انداختند، دامن پارچه را جمع کردند و در دهانش چپاندند، و زدند. صدایی نمی‌آمد، از هیچ‌کسسروصورت بر خاک گذاشتیم، بر خاک سرد و شبنم نشسته اجدادی، و منتظر ماندیم!که ما هنوز هم منتظر مانده ایم!که ما هنوز منتظر مانده ایمکه ما هنوز...</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 16 Jan 2026 21:49:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنگ است.</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%AC%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-lytf9hbunree</link>
                <description>میان اشک های بی امان چشم باز کردمانگار بی پناه که میشوم به آغوش نوشتن پناه می آورمپشت گوشی با چشم های خیس برایش تایپ میکنم:دلهره رهایم نمیکندآرام نمیشومپرانول اثر نداشتتا کجا باید روزها با اضطراب اخبار توییتر آغاز کنم؟میگویم:خشمگینم!آنقدر خشمگین که دیگر هیچ چیز قلبم را نرم نمیکندهیچ صحنه ای دلم را نمیسوزانداز مرگ این اهریمنان ذره ای غبار غم روی دلم نمینشیندذره ذره به خاک و خون کشیده شدنشان قلبم را گرم گرم میکنددر عزایشان هم قلبم شاد استانگار جنونِ انتقام در تنم پیچ و تاب میخوردانگار نیاز دارم با چنگ و دندانم به وحشی ترین حالت ممکن انتقام چندین و چند سال زخم را بگیرممیگویم: غمگینم!نه از آن غم های سانتیمانتال که سیگار بکشم و آهنگ گوش دهم و نم نم اشک بریزمدچار غم جنون آوری هستم که لبریز شدهانگار عزیز ترین آدم زندگیم جان سپردهگویی صدای فریاد های برادرم را از سلول شنیده امانگار به خواهرم شلاق زده اندگویی مردی که دوستش دارم در هواپیما سوختهانکار لنگه کفش قرمز روی زمین برای کودک من بودهگویی موهایم را بعد از مدت ها بریده امانگار در آن گرگ و میش پاهای برادر خودم بالای دار لرزان و آویزان استمیگویم مضطربم!نه از آن اضطراب هایی که سر دیر رسیدن به قرار داشتمبه واقعی ترین شکل ممکن مضطربم.مثلا شبی را که تا صبح نخوابیدم و قلبم دربیمارستان دی بودمیترسیدم بخوابم و صبح خبر مرگ عزیز ترین فرزند ایران را بشنوممثل اضطراب شب حمله به دانشگاهمثل اضطراب شب آتش سوزیمثل اضطراب دم اذان صبحمثل روزهایی که با تماس های بدون شماره وحشت میکردممثل اضطراب روز سقوطمثل اضطراب شبی که به من گفته بود میرود سمت اکباتان و تا صبح خبری از او نبودمثل اضطرابی که در قلبم وول میخورد و میگوید:نکند راهی جز مهاجرت برایمان نماندمیگویم: متنفرم!نفرت دارد در تک تک سلول های تنم رشد میکندنفرت ریشه دوانده در عمیق ترین لایه های جانمنفرت را بالا نیاورده امنفرت را در قلبم زنده و بیدار نگه داشته امکه بدانم و یادم باشد جنایتکار را نه باید فراموش کنم و نه باید ببخشممیگویمکلمات را باد میبردجنگ است عزیزکمقلم را در دست نویسنده شکسته اندجنگ استلب شاعر را بهم دوخته اندجنگ استروی حنجره ی خواننده سیگار خاموش میکنندجنگ استانگشت های نوازنده را میشکنندجنگ استبه خبرنگارانی که در این ملغمه ی کثافت هنوز شرافت دارند هزاران انگ زده اندجنگ استزبان منتقد را از حلق بیرون میکشندجنگ استشبانه می آیند پرندگان امید را از روی شاخه های قلبمان به غنیمت میبرندتو قلب جوان مرا گرم کنکه یخ نزندکه ایمان را فراری ندهدکه تاب جنگ‌را داشته باشدکه تاب جنگ‌را داشته باشد</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jan 2026 03:47:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پوچ و توخالی</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D9%BE%D9%88%DA%86-%D9%88-%D8%AA%D9%88%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-ywgc99qzczbp</link>
                <description>من حس میکنم پوچ‌و توخالی شده امشبیه به یک کابوس به تمام معناشمع های زیادی روشن نمیکنمکتاب های زیادی نمیخوانمقلم را طولانی مدت دست نمیگیرم و هیچ نوشته ی به یاد ماندنی هیچ جایی باقی نمیگذارمچیزی در قلبم به یکدفعه فرو نمیریزدپرنده ای هرچند پرنده ی افسرده ای هم در قلبم پر نمیزندمنتظر کسی نمیمانم،لب های کسی را طولانی مدت نمیبوسمبه سینه های عریانم در آینه زل نمیزنمموهایم پیچ و تابی ندارد و به طرز کسالت باری صاف و یکدست شدهناخن هایم روزهای طولانیست بی رنگ ماندهقهوه هایم خوب از آب در نمی آید،عطر های خاطره انگیزی نمیزنمهیچ خاطره ای در ذهن رنجورم نمیپرورانمخیالبافی نمیکنم و در خیال هایم خفه نمیشوماز ته دل قهقهه نمیزنم و از عمق جان زار زار گریه نمیکنمرمان ها به دلم نمینشیندجمله ای هایلایت نمیکنمآهنگ ها لحظه ی خاصی را برایم یادآور نمیشوندپوچ و توخالی شده امهمه ی آن چیزی که من بودم فراموش شدهحالا نه متن های خوبی مینویسمنه کتاب های فاخری میخوانمنه شعرهای زیادی به وجد می اوردمنه عاشق بودن را بلدم و نه نفرت از ته دل رادر خلا دست و پا میزنم،در خلا زندگی میکنم،در خلا نفس میکشمو مدام به ریرا فکر میکنمکه دست هایش موقع نوشتن چگونه میچرخیدآهنگ های مورد علاقه اش یادآور چه کسی بودیا معمولا چه زمانی با قلم شبیه سیگار رفتار میکرداحساساتش چه زمانی طغیان میگرفت و لرزش دست هایش چه زمانی اوج‌میگرفتمدام به موهای فر پر هیاهویش فکر‌میکنمبه وحشت های گلوگیرشبه شجاعت عجیب و غریبشبه سینه ی ستبر شده و هر لحظه ای که برایش خالی از شک میگذشتهر چه سعی میکنم ریرا را به یاد نمی آورمگمش کردم و حالا گمشده ترین ادم جهانمدلم میخواهد دست خودم را بگیرم و دنبال ریرا بگردیمتا از او سوال های بینهایت بپرسمبپرسم نترسیدن چه طعمی داشتبپرسم قهوه هایش چگونه انچنان بی نقص میشدبپرسم به چه زبانی با ماه حرف میزدیا حتی بپرسم موقع گریه صدایش چطور رسا باقی میماندگمش کردمو حالا گمشده ترین ادم جهانم</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 17:16:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زن غمگین و خط چشم آبی</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%B2%D9%86-%D8%BA%D9%85%DA%AF%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%AE%D8%B7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-mxlxfy96ijne</link>
                <description>پاکت سیگارمو جا گذاشتم توی جیب شلوار جینم که مونده توی کمد خوابگاهچون فکر میکردم قراره زود برگردم و شبا که هوا خنک تره با فاطمه گوشه ی حیاط توی اون آلاچیقا بکشیمولی جنگ شد حالا حتی نمیدونم آیا میتونم وقتی سرمو گذاشتم روی پاهای فاطمه سیگار دیگه ای بکشم یا نهکتاب سمفونی مردگان رو جا گذاشتم روی میز کتابخونه طبقه ی بالای خوابگاهچون دلم میخواست نصف شب توی ظلمت ترین وقت شب برم اونجا و بخونمش و بخاطر پیچیدن صدای باد از پشت پنجره لرز بیوفته به دلماما حالا توی اتاقمم و دارم کتاب برادر کوچیکه رو میخونم و و برعکس کتابی که رها بهم داد پر از خطکشی و جمله های کوتاه توی حاشیش نیست که دلمو گرم کنهمریم عجیب ترین و مثل همیه قشنگ ترین تبریک تولدشو برام نوشته و من به این فکر میکنم که نوشتن جمله ها از راه دور دیگه ارضام نمیکنهپوست بدنم به بغل شدن احتیاج دارهصورتم به بوسیده شدنو گوشم به شنبدن صدای آدمای مورد علاقم از نزدیک ترین حالت ممکنمغزم این روزا بزرگ شدهانقدر بزرگ که کلمو به زور روی تنم نگه داشتمحتی آهنگای گوگوش هم سبکش نمیکنهآقای(آ) بهم پیام داده که ببینه توی این شرایط حالم خوبه یا نهادای آدمای عاشق رو در میاره و مثلا میخواد تظاهر کنه براش مهم نیست توی آخرین مکالممون بدترین حرفای دنیا رو بهش زدم و تهدیدش کردم که اگه باز نزدیکم بشه کبریت میکشم روی زندگیشاز نوتیفش حالت تهوع میگیرمتوان جنگیدن باهاش رو ندارم دیگهمثل روزی که بیخیال قرار گذاشتن باهاش و مشت کوبیدن توی صورتش شدم«فقط براش مینویسم«کاش انقدر آدم بدی نبودیو پیام های بعدیش رو نادیده میگیرمساعت شش صبح کلی میسکال و پیام از دوستام دارمکه خلاصش اینهاونجا رو زدن؟نزدیکت بود؟خوبی؟مینوسم که صدای انفجارو شنیدمولی منگ بودم و از جام بلند نشدمفقط خوابمو ادامه دادمو فاطمه باز این فرضیه رو مطرح میکنه که شاید یواشکی دراگ خاصی مصرف میکنم که هیچ شرایطی نمیتونه مضطربم کنهولی حقیقت اینه که گاهی مضطرب میشمفقط به قدری نادیدش گرفتم که شاید دیگه واقعا جایی توی قلبم ندارهحالا ساعت دوازده شبهآهنگ عاصی شاهین نجفی برای بار هزارمه داره پلی میشه و مثل یه دیوونه ی به تمام معنا مدام تکرار میکنه:(خدای را ببر از یاد که بر او پناهی نیست)جمع شدم گوشه ی تخت و به شمعی که آب میشه زل زدمده صفحه از کتابو‌ خوندمشمعو برمیگردونم روی کف دستم و سوزش پارافین ضربان قلبمو تند میکنهیادم رفته بود که چقدر این سوزشو دوست دارم.یادم رفته که چیزای احمقانه منو تا چه حد سرزنده میکنه</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 00:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو برای من نیستی.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-jyajmtow3sta</link>
                <description>باز چشم باز میکنم و میبینم میانه ی باتلاقمدست و پا میزنمصدا نازک میکنمابرو برمیدارمخط چشم قرمزم را محکم تر میکشممیان رنگ های مورد علاقه ی تو در به در میشوماما باز هم تو برای من نیستیمرا میبوسیمحکم تر و عاشقانه تر از همیشه میبوسیدست لای موهای پریشان شده ام میکشی و بو میکنیو آنچنان تنگ در آغوشم میکشی که در تنت حل شوماما عزیزِمن ،باز هم تو برای من نیستیبرایت مینویسم این احساس چیزی فراتر از دوست داشتن است و من اصلا نمیتوانم کسی را صرفا دوست بدارممن فقط مجنون میشومدیوانه میشومو احمقانه دلم‌ میخواهد از جانب تو آسیب ببینمآسیب های جبران ناپذیر و ویران کنندهو اما بازهم در پایان تمام این اعتراف های تکراری میدانم و میدانی که تو برای من نیستیبه من میگویی چشم هایم را دوست داری و طرز صدایم رابه من میگویی در خیالات و افکارت جای بزرگی دارمبه من میگویی زود به زود دلتنگم میشوی به من میگویی وابسته ام هستی و از شدتش واهمه داریبه من میگویی شانه هایم برای حرف هایت امن استبه من چیزهای زیادی میگویی اما عزیزمتو برای من نیستیدر هر قدمی که برمیدارم و در هر نفسی که میکشم در هر بوسه ای که روی لب تو میکارم در تک تک ثانیه هایی پا به پای تو سیگار میکشمدر هر شبی که به دیوار تراس خانه ی تو تکیه دادم و آشپزی کردنت را تماشا کردمکسی در ذهن من فریاد میکشد توی برای من نیستیدر خواب و بیدارمدر خوشی و ناخوشی امدر مرگ و جنونمدر وحشت و عصیانم کسی در ذهن فریاد میکشد که تو برای من نیستیمهم نیست چقدر شجاع و بی پروا باشممهم نیست چقدر قوی باشم یا تا کجا روی احساساتم کنترل داشته باشممهم نیست سرتا پایم نشان از دختر مورد علاقه ی تو داردمهم نیست که من تنها زنی هستم که موهایش بوی سیگار تو را میگیردعزیز منتو برای من نیستیمیبینی ؟میدانی و میدانم اما ما هرگز دست از دست و پا زدن در این لجنزار خود ساخته برنمیداریم</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 07 Mar 2025 22:33:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک زنِ فراری</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D9%90-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-kdyw9ueoha7i</link>
                <description>یک روز زن توقف ناپذیری هستم که دنیا رو تصاحب کردمقدرتم شعله میکشه و میتونم به تمام چیزهایی ک میخوام برسمپوست بدنم داغه و احساس میکنم خون توی رگم میجوشهقوی ترین دست های دنیا رو دارم و تک تک سر بندهای انگشتم قادر به کاری هستنیک روز زن رنجور و خسته ای هستم که رنج توی استخونای بدنم رسوب کردهتپش قلبم کُنده و به این فکر میکنم آیا ممکنه لحظه ای بایسته؟تخت خواب بدنمو توی خودش بلعیده و بیرون اومدن از این گرداب،نشدنی ترین کار ممکنه!دستهام ضعیفن.به قدری که لیوان آب براشون سنگینه.یک روز زن هوسباز و سرکشی هستم که به هیچ چیز جز لذت فکر نمیکنمتمام فکر و ذکرم ترسیم پیچ تاب بدنمهاحتیاط برام تعریف نشده و خطر میکنم و از مرور خطر کردنم لبم میخندهبرای تجربه ی تازه دست به هرکاری میزنم و هر عاقبتی رو میپذیرمپوست صورتم پر از طرواته و محتاج پرستش کردن و پرستیده شدنم یک روز زن محتاطی هستم که از کوچک ترین ریسکی وحشت دارمبرای دقیقه به دقیقه از قبل برنامه دارم و بی برنامگی برام مثل سقوط به قعر یه دره ی تاریکهبه قدری توی اضطراب روزمرم غرق شدم که دیگه فرد جالبی برای همصحبتی نیستمذهنم پاک میشه و هیچ شعری برای خوندن پیدا نمیکنمباور هامو دور میریزم و برای ارامشم همرنگ جماعت میشم حتی اگر از رنگشون بیزار باشمیک روز عاشق ترین زنی هستم که در تمام عمرت شناختیاحساسات  از زیر پوست نازکم دیده میشهمیل به بغل کردن،بوسیدن،حمایت کردن عشق ورزیدن اوج میگیرهمهربون و دلسوز و فداکارمچشمام  برق میزنه و لطیف ترین جمله هام رو برای تو به کار میبرمبوی ادکلنت رو حفظ میکنم و قلبم برای کوچک ترین رفتار هات آب میشهبغلم امنه و تمام رنج و دردت رو برای خودم میخوامیک روز زنی هستم عصبی و بیزار از جمیع احساساتخونم رو ابر گرفته و مدام میبارملرزش نامحسوس همیشگی دستم شدت میگیره به حدی که هرکسی میبینهپرخاشگرم و از اینکه کسی بدونه توی عصبانیت چه کارهایی ازم برمیاد،ابایی ندارمتن صدام بلنده و لطافتی توی رفتارم نیستکندن پوست لبم شدیدتر میشه و مدام به این فکر میکنم کاش قاتل بودم و با کشتن آدم ها خشمم ذو آروم میکردمامروز اما بیشتر از همیشه اون زن فراری هستم که به هیچ جایی تعلق ندارهبدون هیچ باور و ایمانیخالی از هرگونه احساس صمیمیت و آشناییشبیه یک زن مهاجرت کرده به غریب ترین کشور دنیام که غربتش رو میپرستهشبیه عطر غذاها و خاطراتی که دل کسی براشون تنگ نمیشهشبیه یک خاک بی حاصل شبیه کلمه های بیات شده ای که دیگه جایی نوشته نمیشهشبیه دیوار نگاره ی پرشوری که زیر سیمان دفن شدهشبیه منزنی که هیچ قبیله و خونه ای نداره.</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 00:21:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ری را</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%B1%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-ad1e8tkiyhpi</link>
                <description>من بیشتر وقت ها آدم خوبی نیستم.با خانواده وقت کم میگذرونم و از سفر های خانوادگی فرار میکنم.وقت عصبانیت آدم ها رو تا سر حد مرگ میرنجونم.هیچوقت توی چارچوب سنت و فرهنگ  جا نمیشم.تمام زندگیم در حال له کردن تابو بودم.مدام کالری شماری میکنم.همیشه توی ویدیو کال به مامان دروغ میگم که حالم خوبه و همه چیز مرتبه.واقعیت اینه که من انقدر که توی اجتماع مودبم، مودب نیستم و در جمع دوستام پیش میاد که از فحش های رکیک حتی گاهی ضد زن استفاده کنم.بارها و بارها در طول هفته لاکی رو میزنم و لب پرش و میکنم و پاک میکنم باز از اول میزنم.در همه ی دوره های زندگیم افراط کردم.اکثر مواقع خودم رو به همه ترجیح میدم.هنوزم آوای بعضی از دعاهای مذهبی تحت تاثیر قرارم میده و بابتش خودم رو سرزنش میکنم.توی سن کم چیزهایی که خط قرمز بود رو تجربه کردم.حوصله ی سریال دیدن ندارم و  نود درصد کارکترای معروفی که آدما راجعش صحبت میکنن رو اصلا نمیشناسم.بارها بدون توضیح قبلی تمام شبکه های مجازیمو پاک کردم.توی تجربه ی لذت جنسی بی محابا هستم.به شستن صورتم و زیاد مسواک زدن اعتیاد دارم و روتختیمو مدام  میشورم چون از بوی شوینده م‌وقع خواب لذت میبرم.از صدای والد درونم که هیچوقت ازم راضی نمیشه بیزارم.برای برادر کوچیکه اونقدری که باید وقت نذاشتم.به خودم اجازه میدم که ورزش رو هربار ول کنم.پازل های بزرگو بارها و بارها تا نصفه چیدم و رها کردم.ده بار تصمیم گرفتم سیگارو ترک کنم و شکست خوردم.اکثر مواقع جواب تلفنمو نمیدم و بعد میگم که نشنیدم تماس گرفتید.دستم سنگینه و تا حالا چند بار توی عصبانیت به طرف مقابل سیلی زدم.درس خوندن رو دوست دارم ولی ازش برای فرار کردن از آدما هم سواستفاده میکنم .بعدر از مسواک زدن شکلات میخورم.از برق لب زیاد استفاده میکنم.همیشه یادم میره قاشق رو بذارم توی فریزر که بعد از گریه باهاش پف چشممو بگیرم.موهامو خشک نمیکنم و با موی خیس میخوابم.از شمع اونجوری که مردم عادی استفاده میکنن،استفاده نمیکنم.شب ها قهوه میخورم و معمولا تا نصف شب به سقف زل میزنماز توضیح دادن کارایی که در طول روز برای سرپا موندن انجام میدم ،بیزارم‌فکر کنم بابا رو از مامان بیشتر دوست دارم ولی الکی میگم به یه اندازه عاشقشونم .نمیتونم خوردن شیرینی رو متوقف کنم.تقریبا تمام چیزهارو به پرخطر ترین شکل ممکن تجربه کردماز ضعفی که عشق توم بوجود میاره لذت میبرم.روی کله شق بودنم اسم شجاعت میذارم.چندین کتاب نصفه دارم و بازم کتاب میخرم.اگر کسی اکانت توییترمو پیدا کنه و بفهمه پشت اون اکانت ناشناس منم احتمالا خیلی بد میشه.هزار تا نامه نوشتم که هنوز به صاحبش تحویلشون ندادم.به توصیه های تراپیستم عمل نمیکنم.توی هوای سرد با یه لایه تاپ ساعتها بالای پشت بوم رژه میرم.از اینکه سرما بخورم خوشم میاد.پوست لبمو زیاد میکنم صرفا بخاطر مزه ی خونش.در حالی که ریملمو پاک نکردم گریه میکنم چون رد سیاهشو روی پوستم دوست دارم.از نور خورشید متنفرم و پرده هارو میکشم تا شب برسه و برای ماه زیبا بمیرم.سعی میکنم دلسوز باشم در حالی که واقعا نیستم.با اینکه میدونم بعضی آهنگا منو تا کجای سیاهی میتونه بکشونه بازهم گوش میدم.توی صحبت رو در رو با آدما ناخوآگاه زیاد به لبشون خیره میشم این معذبشون میکنه.اگر کسی به گل خشکام دست بزنه دیوانه میشم.خودمو توی دایره ی امنم زندانی میکنم.در نهایت چیزای زیادی هست که دوستشون ندارم اما اعتراف به اینکه آدم خوبی نیستم رو دوست دارم.</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 18 Oct 2024 23:44:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو گم شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-sf0znnbvayle</link>
                <description>دیروز که بغض کرده بودم ، وسط ویدیو کال ازم پرسیدتو برای رها شدن از این احساسات چیکار کردی؟فکر کردمفکر کردمفکر کردمبه تصویرش که هی شطرنجی میشد نگاه کردم و گفتم :فرار کردم!من اونقدر قوی نبودم که بمونم ومشکلاتو حل کنممن همیشه فرار کردماز خانوادماز خاطراتماز مشکلاتی که میشد حل بشه و نشداز هرکسی که آشناستاز تمایلاتماز احساسات ضد و نقیضماز هزاران هزار صفتی که من رو حتی با خودم غریبه کردهاز پمپاژ شدن خون توی رگام و لرزش دستماز ناشی بودنم توی بیان صداهایی که تو سرم وول میخوره&quot;صداش قطع و وصل میشه&quot;&quot;دوباره میپرسه :این وسط چی ناراحتت میکنه؟&quot;فکر میکنمفکر میکنم:خود سانسوری!من تا حد مرگ خودمو سانسور میکنمتظاهر میکنم و ریرا رو پشت ادمی که نیست قایم میکنمچون میخوام ازش محافطت کنمچون این دختر برام عزیزه و هیچ جوره نمیخوام روحش آسیب پذیر تر از این بشه!تفکرات* ری را *رو سانسور میکنمگرایشات *ری را *رو سانسور میکنمخواسته های* ری را *رو سرکوب نه !ولی سانسور میکنمحرفایی که قراره به گوش بقیه برسونه رو سانسور میکنمشاید چون تو جامعه ی همیشه سانسور شده ای بزرگ شدمدلم نمیخواد بیرون از خونه ادم آشنا ببینمدلم نمیخواد رفیقام بیش از حد وارد حریم احساساتم بشندلم نمیخواد بفهمن تو سرم چی داره میگذرهمن زیاد مرزام‌ رو پر رنگ میکنم جوری که به خودم میام و میبینم، ادم فقط به تعداد انگشتای یه دستم توی روزمرم جا دادممن از آدمایی که هویتمو میشناسن میترسمهمیشه غریبه هارو ترجیح میدممثلا توکه غریبه ترین آدمی بودی که میتونستی وارد زندگی من بشی*لبخند میزنه*&quot;میگه :چرا خود سانسوری ازارت میده؟مگه نمیگی سلاحته برای محافظت از خودت؟&quot;اشکی که از اول مکالممون سعی داشتم سریز نشه، سریز میشهسریع پاکش میکنمکه میگه : لازم نیست اینجوری با بغض حرف بزنی،گریه کن!میگم خب ثمرش چی بود؟ثمره ی این خودسانسوری رو شبها توی خوابای نصفه و نیمم میبینممثل دیشب که توی کابوسجیغ زدم، گریه کردمترسیدمصورتم عرق کردنوک انگشتام یخ زدولی نتونستم بیدار شمتوی کابوس موندم و هزار بار مُردمانگار بدنم داشت ازم انتقام میگرفتبیدار که شدم نفس کشیدن برام سخت بودکف دستام رد ناخنام مونده بود&quot;میگه اگه بپرسم چه خوابی دیدی ناراحت میشی؟&quot;میگم خوب یادم نیستفقط یادمه یه گله ادم بودن که زمین تا اسمون با من متفاوت بودنانگار جای اشتباه متولد شده بودمانگار آدمای دورم اشتباهی بودنانگار اصلا سر جام نبودمپوست لبمو میکنم و میگم دیروز که بهاره کیک تولدمو گرفت جلوی صورتمو گفت آرزو کن الکی چشمامو بستم ولی هیچ آرزویی نکردمیعنی خیلی فکر کردم ولی آرزو روپیدا نکردمآرزو گم شده و منم باهاش گم شدم و ترسناک تر از اون اینه که آدمای امنم رو هم دارم گم میکنمچشماش گرم و مهربونه و تشویشمو اروم میکنه میگه :&quot;تفاوت همیشه سختهرشد کردن از اون سخت ترمگه میشه بخوای رشد کنی و بین تو و اطرافیانت تفاوت بوجود نیاد؟مگه میشه قدرت رشد کردنو داشته باشی اما جرات متفاوت بودنو نداشته باشی؟میگه ریرا جانمیتونی تو باتلاق بمونی و جلوی رودخونه مغزت سد بچینی و بذاری افکارت بگنده!ولی پذیرفته بشی و از متفاوت بودن اذیت نشییا میتونی ریرا رو از قفس رها کنی و بهش جرات پرواز بدیبذاری بالهاشو باز کنهبذاری حقیقت رو بفهمه ولو به قیمت طرد شدنکدومو انتخاب میکنی؟اون حرف میزد و من فقط همین یه بیت از &quot;حسین جنتی&quot; تو سرم میچرخیدآب از سرم گذشته و بارانم آرزوست!سد بسته‌اند و لذّتِ طغیانم آرزوست</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jun 2024 13:15:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از من رها نمیشوی.</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%DB%8C-y2oktb0jik0i</link>
                <description>از کجا می آیی اندوه؟از کجا می آیی که تمام و رها نمیشوی؟از کدام برگِ کدام درخت قطع شده پرواز کردی؟از دل کدام ماهی مرده ی شناور در کدام دریا مرا پیدا میکنی؟از شانه های کدام دیکتاتور در کجای تاریخ برخاستی و بر شانه ی من افتادی؟از بام کدام خانه ی متروکه سر میخوری به قلب من؟از رنج های انباشت شده در جان کدام زن،آزاد شده ای؟از موهومات کدام پیرمرد طرد شده برخاستی و مرا پیدا کردی؟از بانگ جنگ در کدام جغرافیا راهت را به جغرافیای من کشاندی؟از چشم های به خون نشسته ی کدام جلاد آمدی در چشم های بیگناه من؟اندوه!از خاکستر کدام جسد سوخته بر سر من آوار میشوی؟در صبح ها که بیدار نمیشوم و شبهایی که نمیخوابم در بهار هایی که به تابستان نمیرسانم و در پاییز هایی که کلیشه نمیسُرایمدر گرگ میش صبح که دیوانه وار و بدون هدف در خیابان میگردمدر تک تک صفحاتی که دیگر ورق نمیزنمبا من و در کنار منیدرست مانند یک یار وفادار قدیمیمانند رد خون روی لباسممانند معده درد های عصبی نصف شبمانند نوزاد گرسنه و سینه ی مادرمانند درخت زیتون خانه ی مادربزرگ که ریشه هایش سالها از عمر من دراز تر استمانند مشت مشت قرص های بیفایده ی در معدهمانند من و این سوال همیشگی که آیا  این بود زندگی؟مانند داستان روزمره ی انسان و رنجبه جان من چسبیده ای و لحظه ای مرا رها نمیکنیدر فراز و فرود مندر خواب و بیدار مندر‌ آسودگی ورنج مندر صبر و طغیان مندر جنگ و صلح مندر عشق و فراغت منبا منی و از من رها نمیشویدر آنجا که دیگر هرگز نوایی از انسانیت بلند نمیشوددر جایی که آبش روان نیست و ما آب راکد میخوریم که روح راکدمان ارضا شوددرجایی که من صدایی برای نعره کشیدن ندارمدر جایی که آسمانش پروانه ای ندارد و رنگین کمانش نماد است که جگرم را بسوزانددر جایی که خانه هایش سرد و ساکت و غبار گرفته استاز کجا می آیی اندوه؟از کجا که تمام و رها نمیشوی!</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2024 23:24:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتراف نامه</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%81-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-cqyophoqexwf</link>
                <description>هدی میگه جلساتمونو کتبا بنویس رو کاغذ یا توی نوت گوشیتجاهایی که برات مهم هست رو هایلایت کنهدی میگه اسم آدمایی که براشون مهم هستی رو بنویس و بهشون فکر کنمیگه این کارو بکنم که بند نازکی که به دنیا وصلم کرده قطع نشه.میگه به حضورت توی زندگی اطرافیانت فکر کن به اینکه نبودنت میتونه چه آسیبی بهشون بزنهبهش زل میزنم و میگم این حضور ناقصم بیشتر بهشون ضربه میزنهمن رنجیدم و حالا میخوام که همه رو برنجونممن زخم های بزرگی روی بدنم دارم و میخوام روی بدن آدما رو زخمی کنممن از انباشت خشم خستم و میخوام خشمم رو روی ادما پیاده کنموقتی یه بچه ی ۱۶ ساله بودم اولین بار خودت بهم گفتی ورزش رزمی رو جدی بگیرم که تا حد زیادی از خشممو تسکین میدهمن تکواندو رو امتحان کردم و بینهایت دوستش داشتمبعد از اینکه بابا بهم گفت مچ دستام قویه بوکسو امتحان کردمعاشقش شدم و دنبال وقت اضافه که خودمو برسونم باشگاه.ولی خب میدونی ؟راه نجات این نبودبهش میگممن حقیقتا یادم نمیاد آخرین بار که وقعا دلم برای کسی سوخت کی بودهصحنه های دردناک جدیدامنو غمگین نمیکنهمن فراموش کردم آخرین باری که عذاب وجدان داشتم کی بودهمن خودخواه هستم و به هیچکس بیشتر از خودم اهمیت نمیدممن آدم فداکاری نیستممن آدم مهربونی نیستممن جواب محبت اطرافیانمو اونجوری که باید نمیدممیفهمم جلسه ی تراپی دوباره تبدیل شده به محلی که دارم توش اعتراف میکنمولی من عاشق اعتراف کردنماین چهارمین دفتر ۱۰۰ برگیه که تموم کردمو ذهنم هنوز آروم نگرفتهانگار زنده هستم که اعتراف کنم و بابت اعتراف هام سرزنش بشمولی هدی فقط بهم نگاه میکنهتوی دفترش یه چیزایی مینویسهو سرزنشم نمیکنهمن حرف میزنمهدی تند تر مینویسهبهش میگم هفته ی پیش توی عصبانیت آینه ی اتاقو شکوندمبهش میگم من دو هفته ی پیش  توی خیابون به زنی که دنبالم راه افتاد و به حجابم گیر داد محکم سیلی زدم          بابت جای انگشتام روی صورتش یا بابت اینکه گریشگرفت،ذره ای  عذاب وجدان ندارمبهش میگم دوباره چشمامو میبندم و صدامو تا حد ممکن بلند میکنم و فراموش میکنم آدمی که رو به روم ایستاده قلب دارههدی حتی توی چشماش هم محکومم نمیکنه[جلسه تموم میشه]و من فکر میکنم که شاید اعتراف هام توی اون اتاق اغراق آمیزن؟شاید اونقدری که فکر میکنم بُعد تاریک نداشته باشم؟شاید این دختر بچه ی معصومی که نشسته توم رو دارم زیادی بد جلوه میدم؟دختر دایی برام این عکسو میفرسته یه نقاشی از بچگیامه که گذاشته پشت قابشقلبم نرم میشه و به این فکر میکنم ریرا وقتی موهاشو دو گوشی بسته و این نقاشی رو کشیده به چی فکر میکرده؟از چیزی عصبانی بوده اصلا؟میدونسته انباشت خشم چجوریه؟هدی میگه: مراقب صدای والد درونت باش که توبیخت نکنهمراقب باش که ریرا رو آزار ندهمراقب باش بابت اشتباهاتی که مقصرشون تو نیستی سرت فریاد نکشه.کتاب نامه های فروغ برای شاپور و میخونمفروغ یه جا نوشته:تو حق داری مرا کتک بزنی زیرا من بد شده امخیلی بد شده امعوض اینکه تو شوهر خوب و دور افتاده ام را با حرف های شیرین تسلی بدهم مرتب به تو فحش میدهمزبان مرا باید بریدمن سزاوار این مجازات هستم)))چند بار میخونم باور نمیکنم اینا رو فروغ نوشته باشهو در نهایت غمگین میشم که فروغ هم از خودش دربرابر والد درونش مراقبت نکرده.کاش میشد بغلش کنم.خودم روفروغ روو تمامی کودک های بالغ شده ی بی پناه رو!</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Thu, 28 Mar 2024 23:10:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دارم سرم را گرم میکنم</title>
                <link>https://virgool.io/atighefroshi/%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D8%B1%D9%85-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-mfjiyyhsxaka</link>
                <description>سر درد دارمدچار دلهره و تشویش و سردرگمی هستماسترس را در تک تک سلول های بدنم حس میکنمزیر ابروهایم درآمده و حوصله ی تمیز کردنش را ندارمدردر پریود امان نمیدهد و لعنت میفرستم بر بدن زنمیخواهم تمام این اتفاقات را بیندازم گردن هورمون های بدبخت زنانه ام؟اما نه!نمیشود هربار این حالات را گردن این و آن بیندازمشاید خودم مقصر هستمدر کابینت را باز میکنم و دعا دعا میکنم قهوه تمام نشده باشدتمام نشده!قهوه به دست روی مبل میفتم و گوشی خالی از شبکه های اجتماعی را بالا و پایین میکنمباز لب و لوچه ام کش می  آیدنهایتش این است که سراغ یکی از مناظره های نیمه کاره ی وریا امیری بروم یا ویس های فاطمه اختصاری را بار ها گوش کنماوضاع که خراب تر شد شعر های مهدی موسوی را برای صدمین بار با صدای شاهین پلی کنم قرار بود همین یک روز را به خودم استراحت بدهم و به هیچ کاری دست نزنمچرا هیچ کاری نکردن انقدر طاقت فرساست؟چطور بعضی هیچوقت هیچ کاری نمیکنند؟ده بار جلوی اینه لباسم را بالا زده ام برای عضله های از دست رفته ی شکمم که حاصل ماه ها باشگاه نرفتن است غصه خوردمو در نهایت فکر میکنم که بیخیال بابا!نباید برای چیزهایی که چاره دارد غصه خوردغصه هایت را نگه دار برای اینهمه مشکل بدون چارهاین سومین باریست که از صبح رنگ لاکم را عوض میکنم و دوبار هم به فکر رنگ کردن موهایم افتادم که خداروشکر بر امیالم غلبه کردمامروز پذیرفتم که دچار انزوا شدمهیچوقت فکرش را هم نمیکردم تا این حد از جامعه گریزان باشمیکی از دوستان دوران دبیرستان پیام میدهد که حالم را بپرسداز او تشکر میکنم و درپایان میگویم دلتنگش هستمدروغ میگویم... حتی یک ذره هم دلتنگش نیستماما خب شاید بیان دلتنگی دروغین جزئی از آداب معاشرت باشدبه عکس پروفایلش نگاه میکنم و میبینم آدمیزاد چقدر عجیب استچقدر زود برای هم غریبه میشویمروزگاری هرروزم را با این آدم تقسیم میکردم و بارها به شانه اش تکیه زدم و از همصحبتی با او لذت برده امحالا اما انگار از رابطه مان همین تبریک ها و احوالپرسی های مصنوعی باقی ماندهسهیل میگوید باز هم کنترل خشمم را از دست دادم و گلوله هایم را بدون توجه به احساسات ادم ها به سمتشان نشانه میگیرمراست میگویداما بار احساسات خودم مثل یک تابوت روی شانه هایم سنگینی میکند و به اندازه ی کافی مراقبت از ریرا از من انرژی میبردراستش دیگر آدم مراقبت از دیگری و احساساتش نیستماما هیچکس هم اندازه ی سهیل نمیداند چه تلاشی برای کنترل خشم و عصبانیتم در این سالها کرده امری را و جای اشکنامه ای که دیروز از جانب شخصی عزیز به دستم رسید را هزاران بار خوانده امبه سینه ام چسباندم و گذاشتم کنار باقی نامه هاحسش میکنم که نشسته توی خوابگاه و برایم جملاتی نوشته که آرامم کنددیروز  این برگه را پیدا کردم به این فکر کردم این آدم را چقدر دوست دارم.چقدر دوستش دارم که هنوز در دنیای ارتباطات مجازی برایم نامه مینویسدچقدر دوستش دارم که به من فکر میکند و برایش مهم است که خوشحال باشمروزی به او خواهم گفت که نامه هایش تمام نور امید در زندگی ام بوده وقتهایی که تیره و تار میشدماگر از من میپرسی باید بگویمدست هایم همیشه یخ زده استاقیانوس آبی توی سینه یخ زده استکلماتم یخ زده استتو میگویی مدل نگاه کردنت یخ زده استبله عزیزدلم یخ زده ام تا مغز استخوانمراستش غریبه امهمه جابیش همه کسدارم سرم را گرم میکنم که تشخیص آخر تراپیست درباره ی خودم از یادم بروددارم سرم را گرم میکنم که فراموش کنم اینجای زندگی را چقدر دوست ندارمدارم سرم را گرم میکنم که فراموش کنم مدتهاست برای نوروز اشتیاقی ندارمدارم سرم را گرم میکنم که بیخیال فیلم ها و سریال های نصفه و نیمه بشومدارم سرم را گرم میکنم که خودم را بابت روزهای از دست رفته ببخشمدارم سرم را به جزوه و کتاب گرم میکنم که یادم برود خودم را گم کرده امخودم را به مذبوحانه ترین حالت ممکن گم کرده ام و پیدا نمیکنم</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Sat, 09 Mar 2024 14:53:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نسل همیشه ترسیده</title>
                <link>https://virgool.io/fboard/%D9%86%D8%B3%D9%84-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%AF%D9%87-lzgwksy7xtv3</link>
                <description>عزیز دلمتو ترسیدیتو همیشه ترسیدیتو از اینکه پدر بزرگت کمونیست بود میترسیدیتو از اینکه بابا در جوانی اش چندباری ویسکی خورده میترسیدیتو از اینکه مادرت از تو راضی نباشد میترسیدیتو از اینکه پزشک خوبی نباشی میترسیدیتو ازاینکه وزن اضافه کنی میترسیدیتو از اینکه مادر خوبی نباشی میترسیدی و بار ها با جدیت از من پرسیدی ایا مادر کاملی بوده ام یا نه؟تو از اینکه همسایه ها دیش ماهواره را ببینند میترسیدیتو از همسایه ی سر کوچه ی محله ی کودکی هایت میترسیدی چون دیگران میگفتند در جوانی اش در زندان های شاه بازجو بودهتو از نوار کاست های پر شده از صدای هایده و گوگوش که دایی نوجوانت قبل از شهید شدنش در کمد قایم کرده بود میترسیدیاز صدای خندیدن بلند و آوار خشم پدرت میترسیدیتو از نامه های عاشقانه ی خواهر ۱۳ ساله ات میترسیدیتو از مدیر مدرسه ات که موی بافته شده ات را به جرم بیرون افتادن از مقنعه برید میترسیدیتو از ناظم دبیرستانت که زنی درشت اندام بود وهمیشه سیاه میپوشید وحشت داشتیمیگفتی دختر سه ساله اش میان بمباران جنگ در جنوب زیر آوار مانده و حالا آن زن عاری از هرگونه حسی بودهتو از زنگ تلفن که اخبارش ناگوار بود میترسیدیاز بوی کافوری که از گلزار می امد صبح ها که در راه مدرسه بودی، میترسیدیتو از تجربه و ریسک کردن ترسیدیاز شیطنت دوستانت در جوانی میترسیدیاز تجمعات دانشگاهی‌ وقتی دانشجو بودی میترسیدیعزیز دلماز تکه اکلیلی که در نوجوانی هایت توی جیب بزرگ مانتویت قایم میکردی که بمالی پشت پلکت میترسیدیاز آن لاک رنگ و رو رفته ای که در ۲۰ سالگی برای اولین بار زده بودی میترسیدیتو میگویی از اینکه در کودکی در روضه ها گریه ات نمیگرفت میترسیدیاز اینکه تنها در کوچه ی خالی قدم بزنی میترسیدیاز اینکه تنها در اتوبوس بنشینی میترسیدیاز بار گناه عاشق شدن میترسیدیاز اینکه قبل از ازدواج رسمی بار ها یواشکی با  بابا  قرار میگذاشتی میترسیدیاز اولین باری که بوسیده شدی میترسیدیتو از من میترسیدیاز اینکه ترس توی دلم جا ندارد میترسیدیاز موی مناز ترقوه ی بیرون افتاده از لباسماز حرف هایی که میزدماز سوال های که میپرسیدماز خشمم و ناسزاهایی که در عصبانیت نثار باور های دینی میکردم از پسر خاله ی نظامی ات که شاهد بحث های سیاسی من بود،میترسیدیاز اینکه به تو میگویم مردن در جوانی برایم جالب است از اینکه پسر کوچکت بیش از حد تحت تاثیر من است از اینکه در استاندار های تو و جامعه هرگز جا نشدم میترسیدیو من به این فکر میکردم چقدر عجیب است آدمی از زاده ی رحم خودش بترسدآخ عزیز دلم میبینی؟من ناتوان تر از این بودم که ترس را از قلب مهربانت بزدایمناتوان تر از آنکه جوانی سوخته ات را به تو باز گردانمناتوان تر از دقیقه ها و ساعت ها و نظم بی شرافت تاریخ.</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Tue, 27 Feb 2024 12:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه چیز بیهوده است مامان</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%87%D9%85%D9%87-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-bweze7zldtgg</link>
                <description>همه چیز بیهوده است مامانلاک مورد علاقه ام را زدمغذای مورد علاقه ام را خوردمکتابی که میخواندم را دوست داشتمساعت ها نشستن پشت میز و غرقه شدن در جزوه هایم‌ را دوست دارمقهوه را آنطور که باید درست کردمبه گربه سیاه و بچه هایش غذا دادمبوسیدمشفروغ زیباپس چرا هنوز زندگی پوچ است ؟با نیلا به کافه ی جدید رفتمپسر باریستایی که دلش را برده را نشانم دادبه او و به برق چشم هایش لبخند زدمبه ذوق زده بودنش برای چند دقیقه همکلام شدن با او درباره ی طعم قهوه  عربیکا که ته مزه اش ترش نبود این بار!لبخند میزنم اما هنوز پوچمچرا نگفته بودی زندگی تا این حد پوچ است مامان؟برادر کوچک تر با بابا هماهنگ کرده، به یک گلفروشی آنلاین سفارش گل دادهدر را باز میکنم سه دسته ی گل نرگس مستم میکندزنگ میزنم که از عزیزکم که هنوز حتی بلوغ به صدایش هم نرسیده و همچنان کودکانه حرف میزند،تشکر کنممیگوید به مناسبت ولنتاین برایم گل فرستاده و وقتی مرا ببیند نامه ای که نوشته را هم تحویلم میدهدتوضیح میدهد روز عشق برای من و بابا و مامان کادو خریده چون عاشقمان استقلبم تند میکوبد که تو اصلا کی انقدر بزرگ شدی کوچولو ؟چقدر دوستت دارم چقدر برای روزهای من لازمیمتن های قدیمیم را مرور کردمدلم برای ذهن ریرایی که انها نوشته تنگ شدبرای دخترک ۱۶ /۱۷ ساله ی پر از رویایماز صبح تا شب به خودم میجنبم و کم میخوابم اما بازهم عقبماز همه چیز عقبماز زندگی و زنده بودن و جوانی عقب ماندماز خودم از شور و شعراز باورهایم عقب ماندماین مدت تنها زندگی کردن مجبورم کرد همه چیز یاد بگیرمیاد گرفتم چطور باید اب آکواریوم را خالی کنم و ماشین لباس شویی چگونه روشن میشودیاد گرفتم ظرف ها  خود به خود شسته نمیشوند و در تنهایی زندگی کردن اصلا خستگی معنا نداردیاد گرفتم لامپ عوض کنمیاد گرفتم خرید ها را بسته بندی کنم و پیشبینی کنم هر ماده تا چند وقت دیگر تمام میشودیاد گرفتم غذا هارا سریعتر و بدون کثیف کردن ظرف های زیاد درست کنمیاد گرفتم میان هق هق گریه اگر سینک بسابم حالم بهتر بهتر میشودیاد گرفتم اگر همه ی کار ها برعهده ی خودت باشد لاک ناخنت زود لب پر میشودیاد گرفتم از کدام عود استفاده کنم که سر درد سراغم نیایدیاد گرفتم لباس ها را چطور تا شده بچینم که کمتر چروک شودراستی ببخشید که به تو میگفتم وسواس داری که اگر اشپزخانه تمیز نشود شب ها خوابت نمیبردمن هم تا نصف شب اشپزخانه را جمع و جور نکنم نمیتوانم در خواب غرق شوم دلش نمیخواست  خودش را نجات دهددر مسیر تراپی تا خانه گریه نکردمدر حال نوشتن احساساتم روی کاغذ گریه نکردمنرگس که پشت تلفن برای برادر از دست رفته اش زار میزد گریه نکردمبا مریم از تمرکز از دست رفته ام حرف زدم و گریه نکردمماگ عزیزم افتاد و شکست گریه نکردممیبینی؟یعنی بزرگ شده ام مامانیعنی سعی میکنم که بزرگ باشمچون فکر کردم در بزرگ شدن و بزرگی کردن معنا نهفته باشد.یعنی من تمام سعیم را کردم زندگی را معنادار کنماما معنا نداشت فکر میکنم یعنی باید گوشه ای چمپاتمه میزدم تا تمام میشد؟دست و پا زدن های بی موردم برای کیست؟برای کدام زندگی؟کدام مفهوم؟کدام معنا؟....</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 19:49:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غبار غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%BA%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-cgdwfmwizixj</link>
                <description>من از کدام دیار آمدم که غبار غربت از روی شانه ام پاک نمیشود؟قبیله ی من کجا مانده که این چنین دور از آنها جانم آرام آرام از من میگریزد؟باور هایم میان کدام کوهسار جاماند که هرچه نعره سر دادم به من باز نگشتند؟باورهایمباورهایمباورهایمگمشان کردمدست هایت کجا هستند که پوست سر من این چنین بیتابانه لب باز و بسته میکند و تشنه است ؟پرنده ی غمگینم را چه کسی پر داد؟همان که در قلب ویرانه ی من خانه بنا کرده بودآزادی مخروبه ام را کدام حرامزاده ای دزدیده که هرچه سر میگردانم پیدایش نمیکنم؟کابوس های میان خواب های نصفه و نیمه ام را چه کسی بدون اجازه برداشت؟آواز های پشت حنجره ام در کدام سیاهچاله مانده که بغض های نفرت انگیز به خوشان اجازه ی جانشینی داده اندشرم مقدس توی نگاه من به سوی کدام آسمان پرکشید و با چه جراتی این بیباکی در کاسه ی چشمانم جا خوش کرد؟لباس های دامن دار من در کدام کمد خاک میخورند؟چرا نمی آیند و دوباره مرا با زنانگی ام آشتی نمیدهند؟میل من به دیدن خورشید در سحرگاه کجا گریخته؟چرا در قلبم پروانه ای پر نمیزند برای جهانی که زندگی را دوباره از سر گرفته؟آنکس که زبان من را میفهمید را در کدام دره پرت کرده اید؟کلید این درها کجاست؟از انسان ترسیده، پناه برده ام به پشت این درها و دست هایم دیگر تاب مقاومت ندارندقبله گاه من را تو به یاد داری؟من فراموشش کردم.من پرستیدن را مدتهاست فراموش کرده اممیل به ماندنمیل به نفس کشیدنمیل به ساختنمیل به ادامه دادندارد رنگ میبازدحالا این میانتو بگوچه کسی مرا بیگانه ساختکه کنار تو بیگانه باشمکه کنار همه جانداران بیگانه بخزمکه میان قلب آنکه دوستم دارد بیگانه باشمکه در پس نگاه های دزدکی کسی که دوستش دارم بیگانه باشمکه در میان لذت های جاویدان بیگانه باشمکه در میان غصه های نشسته در دلت بیگانه باشمچه کسی مرا اینگونه بیگانه ساخت؟که من، من را نمیشناسدکه من از من میترسدکه من، من را سرزنش میکندبابا میگفت زخم ها آدم را اصیل میکنندزخم ها مرا اصیل نکردزخم ها انتقام تمام احساساتی بودند که ازشان شانه خالی کردم</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 13:52:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابتذال به تمام معنا</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%A7%D8%A8%D8%AA%D8%B0%D8%A7%D9%84-%D8%A8%D9%87-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-bnp3igvu9xge</link>
                <description>سلام.صادقانه من ابتذال به تمام معنا هستممن مخالف هر آنچه عقیده ی قلبی توست،هستممن در جانِ بی جانم جنین نامتقارنی پرورش میدهممن روح کثیفی را هر دقیقه به دوش میکشممن شیفته ی سرنگون کردن قوانین و زیستن به بی بند و بار ترین شکل ممکنممن از هر آنچه که هستاز تمام بندهای اویخته شده به پایتاناز تمام آنچه که حرمتی برایش قائلیداز تمام مصلحت اندیشی هااز نرمالیزه کردن جنایت و اجبارمتنفرمسلام.این من هستم .پوست و گوشت و استخوان و رگ و باقی مخلفاتاین من هستم با یک عمر کوتاه درب و داغاناین من هستم خسته از رعایت حال این و آناین من هستم یک کوه خشماین من هستم منزجر ...از لبخند های محجوبانه اتاز کله ی پایین انداخته اتاز متانتت هنگام صحبت کردناز اینکه در عشق ورزیدن تا این حد ناشی هستیاز بال پروازی که نداریاز بهایی که برای نگه داشتن اندک آزادی مخروبه ات نمیپردازیاز زندگی ساکنِ لجن گرفته ات که ذره ای ریسک نپذیرفتهاز تو که زیستن در لذتِ جاری بودن ترس به جانت می اندازداز تو که دل کندن از تعلقاتت را بلد نبودیمن آدم های فروان را دوست دارمجانم برای آدم های فراوان در میروداما دیگر تاب آدم های معلق را ندارمترس در چشم تو همه ی آن چیزیست که در زندگی با آن جنگیده املرز نشسته در دلت را خونِ دل خوردم که از دل خود پاک کنمآن جایی که تو پا پس میکشی را هزار بار شروع کرده ام و به پایان رساندملحن آرام احمقانه ات که سعی در مجاب کردن من دارد حالم را بهم میزنداز گوش های حصار کشیده شده ات که هر نوایی از آدمیت را که میشنود گمان میکند وسوسه ی اهریمن را شنیده، گریزانماز دلسوزی هایت که برخاسته از حماقت است ،خسته امو این تمام چیزیست که سالها در گوشت فریاد زدمتو ؟تو گوش هایت را محکم تر از پیش گرفتیگفت:آب و دانه هست،کجا بهتراز قفس؟⁣محضِ جواب او پر و بالی به هم زدیم!(حسین جنتی)</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 00:26:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بگذار از اولِ اولش بگویم</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%A8%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%90-%D8%A7%D9%88%D9%84%D8%B4-%D8%A8%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%85-ltjmwjpqjrab</link>
                <description>بگذار از اولِ اولش بگویممن دلم میخواست بدون هیچگونه تعلقی زاده شومبدون جنسیتبدون جبهه ی فکری خاصبدون مذهببدون عشقبدون ایمان و باورو فضیلت ها و کثافت های اخلاقیمن دلم میخواست بدون&quot; مادر&quot; و&quot; پدر&quot; و &quot;دوست&quot; و&quot; آشنا &quot;و&quot; اقوام&quot; و &quot;هموطن &quot;و &quot;وطن &quot;و مرز &quot;و&quot;میهن دوستی&quot; و &quot;چارچوب&quot;و&quot;قانون &quot; و&quot; دادخواهی &quot; و&quot; خیر خواهی&quot; و &quot;سیاست&quot; و &quot;لجنزار فکری&quot; زاده شوم.دلم میخواست به دور از جعبه ی سیاه وحشی خانه ی مان و اطلاعات خزعبلشبه دور ازهرگونه رسانه ی داخلی و خارجی و خودی و غیر خودی ومعاند وغیر معاند وخیر خواه و شر خواهزاده شومدلم میخواستبدون هدف و آرزو و دستاورد و تلاش و یا جان کندن و ثروت و خانه و ماشین و قیمت دلار و تحریم و ویروس و ویرانیو به دور از جنگ و تحجر و حرامزادگی متولد شومدلم میخواست بدون فکر و خیال و رویابدون محل تولدبدون زمان تولدبدون نام و نام خانوادگیبه دور از اسم و رسم و نجابت و لطافت و عطوفت و دلسوزی و مطالبه گری و درماندگی و اعتراض واغتشاش و سقوط و عروجبه دور از عزا و عروسی و الکل و رقص های ترسناک و مستی و گریه ی بعد از آندلم میخواست به دور از&quot; تهدید &quot;و&quot; قتل&quot; و&quot; جنایت&quot; و&quot; لجاجت&quot; و&quot; مردانگی&quot; و زنانگی &quot;و &quot;گرایشات جنسی &quot;و &quot;تراپیست&quot; و&quot; قرص های ارامبخش&quot; زاده شومدلم میخواست بدون پیشینهبدون آیندهبدون تاریخدلم میخواست بدون ساز و صدا و آواز و رقص های محلیبدور از سال نو و تبریک و بوسه و حسرت و مرگ ، زاده شومخلاصه اش را بگویمدلم میخواست یک&quot; من&quot; باشمو یک دنیا &quot;هیچ&quot; اطرافم باشد!به راستی این&quot; هیچستان &quot;کجاست که آدمی بعد از دویدنهای فراوانبا یک قلب زنگ زده ی بی رمقبه زیر سایه منحوسش پناه میبرد؟حالا تصور کن آدم سالیان سال در قربانگاه به انتظار تیغ بنشیند و قربانی هم نشود.«فرار بی‌فرجام»</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 22:02:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رنج عظیم من</title>
                <link>https://virgool.io/@RYRA/%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D8%B9%D8%B8%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-qvo1tbvabxvt</link>
                <description>باژگون پرسید: شما یادتان می آید آخرین بار با چه کسی از بزرگ ترین رنجتان حرف زده اید؟جواب ها زیاد بودکسی میگفت: نه من در تنهایی زاده شدم و تنهایی در من زاده شدهکسی میگفت: بله با پدرمدیگری حرف از رفیق ده ساله اش زدیکی آن میان خود باژگون را مخاطب قرار داد و گفت: با خودت صحبت کردم.کسی گفت؛ مگر رنج عظیم بر زبان میرسد؟رنج عظیم میماند و جانت را میبلعد .کسی گفت: با رنجم رفیق شده ام ، رنجم را دوست دارم .دیگری نوشت: من یک ویرانه ی به تمام معنا هستم،چرا آجر هایم را به سر این و آن بکوبم؟یکی این میان تصمیم داشت رنج عظیمش را با همه ی ما در میان بگذارد&quot;رنجش شکاف عمیق بین او مادرش بود &quot;با قلب فشرده و چشم پر اشک گفت : مثلا مامان این قرآن را سرگرفته و با آن مداح چیزهایی تکرار میکند و بلند بلند گریه میکندهمه این هارا در همین خانه انجام میدهدهمین جایی که من نفس میکشمهمین جایی که من دیگر &quot;خدایی&quot; نمیبینمدیگری گفت رنجم را با مردی در میان گذاشتم که فکر میکردم عاشقش هستم حالا رنج مانده و او رفته به گورستان احساساتم!دختری که کمی از موهای مشکی اش را آبی کرده بود گفت: رنج من این است بدون مشقت نمیتوان پرواز کرد ........زندگی در این وطن بیش از حد تحقیر آمیز شده.یک نفر آن میان با صدای ارام گفت هیچکس.من از بیان رنج حتی بیشتر از جنگیدن با آن وحشت دارممردی گفت رنجم مختصر است و جان فرسا &quot;از عمق جان خواستم و نشد&quot;همین.آن یکی گفت رنجم را یک روز سپردم به دریا و ارزو کردم که غرق شود،آدم بددلی نیستم،طاقت دیدن مرگ مورچه ای را هم ندارم اما با تمام وجود آرزو کردم که میان موج های دریا بماند و جان بدهد.پسرک لاغر اندامی گفت زندگی من قصه ای ندارد ،حتی خاطره ای ندارم کاش یکبار رنج را تجربه میکردمیکنفر پوزخند زد و گفت رنج من&quot;منم&quot;،به چه کسی میتوان گفت آن که جان سپرد به دست خود به قتل رسیده بود؟صدایش را صاف کرد و گفت بیان رنج خودش مولد رنجی دیگر است.چرا بگویم؟من؟من آخرین بار با بزرگ ترین رنجم سر روی یک بالشت گذاشتمآخرین بار اشک را پس زدم روی رنجم را خوب تماشا کردمرنجم را مکرر بوسیدمرنج عظیم من حتی از تمام آسودگی ها و آرزوی مردمان، ستودنی تر بود...رنج عظیم تو کجاست؟</description>
                <category>RYRA</category>
                <author>RYRA</author>
                <pubDate>Thu, 09 Nov 2023 12:41:52 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>