<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رعنا کرمانشاهی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@RaanaKsh</link>
        <description>رعنا، نعنا و حتی ناردونه - یه موجود نیم‌وجبی که سعی کرده و میکنه دل‌گُنده باشه.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:37:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18802/avatar/ixSdlP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رعنا کرمانشاهی</title>
            <link>https://virgool.io/@RaanaKsh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مسیری که هموار شد</title>
                <link>https://virgool.io/@RaanaKsh/httpsvirgoolioraanaksh%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%D8%AF-egrbfn5f1z49</link>
                <description>چند سال پیش که تصمیم گرفتم تو شهری که برای من غریب بود بمونم و استقلال رو هر چه بیشتر تجربه کنم، می‌دونستم راه آسونی نیست ولی مطمئن بودم می‌ارزه. من قدم تو این مسیر گذاشتم و پیش رفتم. دو سال با هم‌خونه زندگی کردم تا این‌که تصمیم گرفتم جدا بشم و تنهایی مسیر رو ادامه بدم. کِی به سرم زد؟ یک ماه قبل  از کرونا. چه زمانی باید خونه می‌گرفتم؟ تو اوج کرونا. چیکار باید می‌کردم؟ پیشگیری از کرونا.روز و شب تو دیوار و سایت‌های مشابه می‌گشتم. عکس خونه‌ها رو می‌دیدم. اگه خونه خالی بود و مستاجر نداشت(به خاطر کرونا) یه وقت‌هایی هم برای بازدید می‌رفتم.تا چی شد؟ قیمت املاک از رو سایت‌ها حذف شد؟ به علت صلاحدید مراجع ذیربط قانونی!کارم سخت شد. روزی حداقل ده جا زنگ می‌زدم و قیمت‌های نامربوط می‌شنیدم و افسرده می‌شدم.پا شدم با کلی ترس و لرز رفتم تا به مشاور املاکی‌ها سر بزنم. کار داشت سخت‌تر می‌شد. چون باید محله‌های مختلف می‌رفتم. با ادبیاتی حرف می‌زدم که برام ناآشنا بود و اون بین همش هم به این فکر می‌کردم یه وقت کرونا نگیرم.هر جا می‌رفتم تا می‌فهمیدن تنهام یا شرط‌های عجیب غریب می‌ذاشتن یا فکرهای ناجور به سرشون می‌زد. دیدم که میگم!چون آدمی نیستم که پا پس بکشم، همچنان از روی دیوار آگهی‌ها رو چک می‌کردم و زنگ می‌زدم. این وسط یه خونه با بودجه من پیدا شد. آگهی رو یه مشاور املاک گذاشته بود. گفت یه مورد دیگه هم دارم. باز عکس فرستاد. اما نپسندیدم! زمان داشت کم‌ می‌شد، انتخاب‌ها محدود و سخت شده بود و من دیگه از این همه گشتن کلافه بودم. یه شب داشتم تو گوشیم دوباره عکس‌هارو چک می‌کردم. چشمم به یه بالکن تو همون خونه‌ای افتاد که نپسندیده بودم. به نظرم جذاب اومد. همون لحظه پیام دادم. فرداش رفتم خونه رو دیدم، پسندیدم و اجاره کردم. یک ماه زودتر از زمانی که موعدم بود و  الان دقیقا یک سال و سه‌ ماهه که من تو خونه خودم هستم :)مسیری که هموار شد. به پاسِ تلاش من، به پاسِ وجود دیوار و به پاسِ عکس بالکنی که من خیلی ازش استفاده نمی‌کنم :))</description>
                <category>رعنا کرمانشاهی</category>
                <author>رعنا کرمانشاهی</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 01:42:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آنچه گذشت</title>
                <link>https://virgool.io/@RaanaKsh/%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-imgxlirprdfb</link>
                <description> سال قبل، در مجموع، سال خوبی برام بود. سخت اما نتیجه‌بخش.از بعدِ عید سال پیش تا تیرماه سخت گذشت. تصمیم داشتم تهران بمونم و خونه بگیرم(دو سال قبل‌تر، دانشجو بودم و ساکن خوابگاه). برام خیلی مهم بود که از کسی کمک نگیرم و خودم همه جوره پای تصمیمی که گرفتم بایستم. یه دوستی پیشنهاد داد با هم خونه بگیریم و افتادیم به املاک‌گردی تو تهران که آخر سر، یه شبی زد تو بُرجکم و گفت پشیمون شدم. من با گردن کج رفتم سراغ دو یاری که قبلا بهشون «نَه» گفته بودم و این شکلی ما سه تا شدیم همراه و با هم ادامه دادیم.ناگفته نماند که تو این مدت به دلیل فشاری که روم بود، همه جوره تو کارم سوتی دادم. مدیری دارم که سوتیام رو میشمرد اما در عوض هوامو داشت. این نوع رفتار تو اون مدت برام قوت قلب بود.بالاخره...شد هر آنچه که باید میشد. ما شدیم سه یار «دلگشا»، خونه‌مون. زندگی جدیدمون رو ساختیم. من یواش یواش به حالت عادی برگشتم. تعریف از خود نباشه، تو کارم خوب پیشرفت کردم. براش انرژی گذاشتم. تو این فاصله بالاخره از پایان‌نامه کذایی هم دفاع کردم و با قدرت بیشتری برای بهبود تو کارم تلاش کردم. تو میونه‌ی راه از محل کار و محیط کار دلخور شدم. تا مرحله کم آوردن پیش رفتم ولی نتونستم که کم بیارم. بیشتر تلاش کردم و سعی کردم مفیدتر و مؤثرترباشم. سال گذشته، بیشتر روزام به تنهایی و گوشه‌گیری گذشت. اما تو تمام اون مدت، این ذهنِ همیشه درگیر من به فکر راه چاره‌ای برای بهترین شدن بود.دو تا موضوع رو هم تجربه کردم که هیچ‌وقت فکر نمیکردم بخوام و بتونم.کم یا زیاد، خوب یا بد، آسون یا سخت، من از سال پیش راضی بودم و یاد گرفتم که برای سال جدید قوی‌تر و شادتر از قبل باشم. به این امید که آخر سال ۹۸ بیام و بنویسم سالی بهتر از پارسال.</description>
                <category>رعنا کرمانشاهی</category>
                <author>رعنا کرمانشاهی</author>
                <pubDate>Mon, 01 Apr 2019 13:39:11 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلِ خوش سیری چند؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@RaanaKsh/%D8%AF%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%86%D9%86%D8%AF-kl6xbqd6wmml</link>
                <description>اگه کسی پیشِ من از سختی‌ها، غم‌ها و ناراحتیاش بگه، تمام سعیم رو میکنم که خوشی‌های زندگی رو براش پررنگ‌تر کنم. اما این روزا دلِ خوش سیری چند؟!بیشتر روزها با اتوبوس میرم سر کار. مسیرم پر از آدمای مختلفه. آدمایی که این روزا از گرونی دلار نگرانن. از بالا رفتن قیمت شیر و تخم‌مرغ و رب گوجه عصبانی‌ان. از بس تلاش کردن و نرسیدن، کم آوردن. به فکر رفتن از ایرانن. میگن شرایط زندگی سخت شده. باید کَند و رفت.«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش/بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»و من...همش با خودم میگم دلِ خوش سیری چند؟! که بگیرم و بچسبونم گوشه دلِ تک‌تک این آدما که لذت ببرن از بودن و تلاش کنن برای موندن!اما...منی هم که همش تکرار میکردم «دریایم و نیست باکم از طوفان/دریا همه عمر خوابش آشفته است» این روزها از این همه آشفتگی خسته شدم.راستی دلِ خوش سیری چند؟!</description>
                <category>رعنا کرمانشاهی</category>
                <author>رعنا کرمانشاهی</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 15:17:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>