<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های راحله عابدی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@Rabedi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:37:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>راحله عابدی</title>
            <link>https://virgool.io/@Rabedi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیرمردی که شانزده ساله شد</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B4%D8%AF-h4j76iwbxjil</link>
                <description>پایه های تخت غژ و غژ صدا میکرد و حوصله اش را سر برده بود.کافی بود کمی جابه جا شود آنوقت توری زیر تشک ،بدنه و تمام اجزای تخت به آه و ناله می افتادند.اتاق به هم ریخته بود و لباس ها روی زمین درهم افتاده بودند‌‌.چراغ مطالعه روی میز هنوز روشن بود و کتاب بزرگ و قطوری روی صفحه مشخصی ایستاده بود‌.بیرون،باران تندی می بارید،دانه های درشت باران خود را به پنجره می کوبیدند و از درزهای کوچک دور قاب آن به داخل اتاق می رسیدند. هوای اتاق بوی نا میداد،بوی ماندگی.شاید یک هفته ای میشد که پنجره ای باز  و هوایی تازه نشده بود.پیرمرد با جثه ای نحیف و تکیده روی تخت نیم خیز نشسته بود و  پاهای لاغر و درازش که از انتهای تخت آویزان بود، مثل آونگ ساعتی که خواب مانده باشد روی هوا معلق بود.کلاه پشمی کرم رنگ و چرک مرده ای برهنگی سرش را میپوشاند با اینهمه پوست سرش از سرما کشیده میشد. کف پاهایش را که جوراب ضخیمی آن هارا پوشانده بود روی زمین گذاشت،تخت دوباره صدا کرد،آرام و با احتیاط بلند شد تخت این بار  ناله ی کشدار و بلند تری کشید و سپس آرام شد.پشت شیشه ی پنجره رو به حیاط ایستاد و بوی باران را از میان درزهای دور قاب سفید رنگ و زنگار گرفته ی آن به داخل بینی اش کشید. آسمان گرفته و خاکستری رنگ اما شفاف و تمیز بود.درخت ها بدون هیچ نشانه ای از حیات،لخت و عور وسط حیاط ایستاده بودند و تنها شاخه های نازک و بی جانشان با آمدن باد تکان میخوردند‌.زمانی باران تند میشد و لحظه ای فروکش میکرد،انگار که برای باریدن مردد باشد.چند ماه تنها ماندن در خانه و یاس عذاب آور پنهان در جانش،حسابی آزرده و زود رنجش کرده بود.کوچکترین رویداد غمگینش میکرد،حتی چهچهه زدن گنجشک،غار غار کلاغ،غژ غژ تخت،ریختن برگها ،کز کردن گربه اش گوشه ی اتاق که حالا معلوم نبود کجاست.و حالا این باران،انگار به داخل قلبش سرازیر میشد،ظاهرا اینجا پشت شیشه ایستاده و بدون هیچ واکنشی که بتوان عوالم درونیش را کشف کرد،خیره شده بود به معرکه ی باران،اما آشوب و تلخی گنگی که روحش را فراگرفته‌ بود دیده نمیشد.دوباره برگشت و کنار کمد لباس هایش ایستاد.لباسهایی تقریبا یک شکل و نامرتب.پالتوی بلند و سیاه‌ رنگی را به تن کرد،شال پشمی و ضخیمی را دور گردن چروک و باریکش گره زد و چترش را برداشت.میخواست روز متفاوتی داشته باشد،تکرار کسل کننده ای که روزها و ساعت ها به خود گرفته بودند،او را عبوس تر کرده بود.از میان حیاط بزرگ و درخت هایی که شبیه به خودش، بودند گدشت .همین که پا به کوچه گذاشت توپ سفید و سبکی به چترش خورد.تکان سختی خورد و کمی خودش را کنار کشید.پسرک سیاه چرده و لرزانی رو به رویش ایستاده بود و با پشت دست دماغش را می مالید.کمی احساس شرمندگی کرد،فکر کرد پیرمرد احمقی به نظر آمده و همین دمغش کرد.با اینهمه اهمیتی نداد،اینبار با سری افراشته تر و حواسی جمع تر به راه افتاد.باران فروکش کرده بود و پیرمرد با خود فکر کرد همراه آوردن چتر کار مزخرفی بوده،مثل پیرمردهایی رفتار کرده بود که حالا سر پیری بیش از همه وقت حرص سلامتیشان را میزنند..به قدری عصبانی شد که میخواست چتر را همانجا کنار ردیف بوته های کنار پیاده رو رها کند اما به ناچار آن را بست سروته کرد و مثل عصا به دست گرفت.دلش لک زده بود ویترین مغازه ها را دید بزند و سرکی هم به محله ی سالهای دورش بزند.سوار اتوبوس زهوار درفته و چرکی شد که تا خرخره پر از آدمهای خسته و مستاصل بود. میله ی بالای سرش را محکم چسبید و با فشار اندک شانه و دست  جلوتر رفت.صندلی ها به طرز تهوع آوری کثیف و مضحک به نظر می آمدند و با اینکه شیشه های دو طرف اتوبوس تا انتها باز بودند اما هوای گیج کننده و بدبویی شبیه هر چیز نفرت انگیزی داخل اتاقک را مسموم می کرد.مسافرها زل زده بودند به حرکت آسفالت سیاه رنگ زیر پایشان و به شدت درمانده می نمودند.بیرون اتوبوس باران از شتاب افتاده بود و آفتاب لذت بخشی رسیده بود وسط آسمان.حالا دیگر پیرمرد کمی خوش بین شده بود و با اینکه استخوانهایش از سرمای داخل اتوبوس به زق زق افتاده بودند،اهمیتی نداد و فقط لبخند ترحم برانگیزی لبهای باریک و کبودش را به هیجان انداخت.پیرمرد، انگار که از میله ی باریک بالای سرش آویزانش کرده بودند، قدش کشیده تر از قبل به نظر می آمد و گردنش با آن شیارها ی عمیق و درهم رو به جلو خیز برداشته بود.با اینهمه راضی به نظر میرسید و هیچ احساس رنج و خستگی نمیکرد. اتوبوس هنوز پر بود از مسافر.پیرمرد همینکه مجسمه اسب برنزی  داخل میدان را از پشت شیشه دید، با تمام توانی که در گلو داشت فریاد زد:_آقا نگه دار اتوبوس توقف کرد،پیرمرد از میان جمعیت انگار به بیرون پرتاب شد و اتوبوس دوباره به حرکت افتاد.روبه روی او،آن سوی میدان ماشین های زرد رنگ ، مسافر های خیس و عجول را که توی صف های نامرتب این پا و آن پا میشدند سوار میکردند و از روی آسفالت خیس و چاله های پر از آب با سرعت به راه می افتادند.پیاده روها ،امتداد خیابان و حتی چمن های باران زده میدان پر از جمعیت  بود.انگار باران همه را به هیجان آورده بود،زنها ویترین ها را می پاییدند و گه گاهی برای خرید چیزی به داخل  میرفتند، مردها جلوی مغازه ها بی هدف ایستاده بودند و سیگار دود میکردند .آنهایی‌هم که جوانتر بودند در گروه های چند نفره کنار جدول روی نیمکتهای رنگی‌نشسته بودند و با صدای آرام حرف میزدند و بلند بلند میخندیدند.لرز خفیف و مضظرب کننده ای سینه اش را به رعشه انداخت،چیزی در پستوی درهم و غبارگرفته ی ذهنش نبض گرفته بود،چیزی که حالا تنش را گرم کرده بود،مثل یادبودی گرامی.انگار شانه هایش صافتر شده باشد و کمرش راست تر.سرش را به طرز مبالغه آمیزی بالا گرفت،پاهایش که حالا به نظر نیرومند  می آمدند قدرت دویدن داشتند.او حالا دیگر پسربچه ی شانزده ساله ای بود که بیش از هر چیز و هر کس به هستی علاقه مند بود.از روی پل آهنی روی جدول تقریبا پرید و از این کار حسابی به وجد آمد.رو به روی ویترین فروشگاهی که اجناس زنانه داشت ایستاد، پیراهن های کوتاه و گلدار با لطافتی که حتی از پشت شیشه هم قابل درک بود و لباسهایی که تمام ظرافتهای زنانه را به یاد بیننده می آوردند،گیجش کرده بود.حرارت عجیب اما آشنایی زیر پوستش به جریان افتاد،شده بود همان پسرک آرام اما تبداری که روبه روی پانسیون دخترانه پشت درخت های پیاده رو دختر ک زیبایی را میپایید که بدنی سپید و صورتی آرایش شده داشت و با آن لباسهای دلفریب به وسوسه اش می انداخت.احساس شرم اوری بود اما حقیقت داشت،کتمان کردنی نبود.این را عکس پیرمرد که با نگاهی مایوس روی شیشه ی ویترین افتاده بود تصدیق میکرد.با خودش فکر کرد چیزهای دیگری هم هست که همینقدر لذت بخش باشد و درعین حال شرم آور نباشد.خب...حقیقتا دلجویی احمقانه ای بود.اینبار ویترین فروشگاه ها را با احتیاط و سرسری نگاه میکرد اما ذهنش هشیارانه به تقلا افتاده بود.رسیده بود به انتها ی خیابان.ردیف درختهای تبریزی و توت به آخر رسیده بود.عابرها در رفت و آمد بودند و هرکدام به سمتی میرفتند،گاه گاهی صدای بوق ماشبنی،قار قار سیاه کلاغی و فریاد دست فروشی به گوشش میخورد.آسمان روشن و به طرز غیرقابل باوری ابی می نمود و خورشید مثل زر ورق مچاله شده ای  در فراز و فرود بود.هنوز سرحال بود،از آخرین وعده ی غذایی که خورده بود تقریبا بیست و چهار ساعت میگذشت.آنهم نه خوراک درست و حسابی بلکه فقط غذایی شکم پرکن.برش کوچکی نان سبوس دار و کاسه ای سوپ گوجه که بوی آشغال میداد. در سمت دیگر خیابان درست روبه رو با محلی که پیرمرد ایستاده بود و با حالتی فراموشکارانه اطراف را می پایید،اتاقک کوچک و درهمی قرار داشت چسبیده به پارکینگ ساختمانی باریک و سرهم بندی شده.بیشتر به خلوتگاه درویشی چرک و لاابالی می ماند.تاریک  با سقفی کوتاه و تنها اسباب آن یخچالی پهن و کوتاه و پیشخوانی بود که با کوچکترین حرکتی پایه هایش لق میزد.پیرمرد از روی عادت دستهایش را به هم مالید،خرناسه ی سوت مانندی کشید و با قدمهایی بلند و کوتاه، مورب و مستقیم از خیابان پر تردد  ‌و عریض عبور کرد.روبه روی پیشخوان که رسید جوانکی نحیف  با نگاهی امیدوار روبه رویش ظاهر شد انگار سالها منتظر این لحظه باشد،با اشتیاق گفت:خوش اومدید،ساندویچ میل دارید؟پیرمرد جزئیات ظاهری او  را در روشنایی چراغ کم نور بالای سرشان  بهتر میدید.سری بزرگ و موهایی بی حالت ،گردنی باریک چشمانی که انگار بیننده را به ریشحند میگیرند و دهانی که بی شباهت به نان ساندویچی که تا لحظه ای دیگر زیر دندانهای مصنوعی پیرمرد نرم میشدند،نبود پیرمرد اما تنها سری تکان داد و روی صندلی جلوی مغازه به انتظار سفارشش نشست.به نظر میرسید این مکان توجه هیچ کس را جلب نمیکند،با خود اندیشید جایی دنج برای پیرمردها. باد خشک و بی رمقی میوزید و گوش های او را حتی از زیر کلاه،درد آلود میکرد.پاهایش را از هم باز کرده و  انتهای عصا مانند چتر را زیر چانه اش تکیه داده بود. .یک آن همه چیز به نظرش تغییر ماهیت داد.خیابان خلوت و آفتاب گیر در مقابل چشمهایش قدعلم کرد،فروشگاه های کوچک و بزرگی که تا آن موقع مثل دهان افعی آدم میبلعیدند حالا به کل محو شده بودند،حتی خودش هم پیرمرد پبزوری و ترحم برانگیز گذشته نبود‌.به هیجان آمده بود بلند شد چرخی زد دوباره نشست،طاقت نیاورد دوباره سرپا شد چند قدمی راه رفت یا بهتر است بگوییم جست و خیز کرد خودش را روی  شیشه ی مات و لکه دار پشت سرش ورانداز کرد.صورتی کشیده و چشمهایی سرزنش کننده به او خیره شده بود.دهانش مثل نان باگت برش نخورده ای بسته مانده بودترسیده بود ولی در عین حال ،خوشی جیغ مانندی در ته گلویش به غلیان افتاده بود.تصویر روی شیشه به آرامی حرکت توده ای مه بی وزن و روان،به جانب پیرمرد آمد.صدای خشک و نامفهومی از میان لبهای فشرده اش بیرون ریخت.دخترکی زیبا با صورتی گرد و پوستی سفید،در میان پیراهنی چسبان و کوتاه که رنگ قرمز و آتشینش تمام شفافیت و ابهام اطرافش را برجسته میکرد،از پستوی تاریک و پنهان اتاقک بیرون آمد. گیسوان سیاهش روی زمین کشیده میشد چنان ماری که در پی طعمه اش کشیده شود و او همچون تصویری خیالی که به روی آب بیفتد و موج بردارد،غیر قابل تمرکز مینمود. پسرک دستهایش را به جانب دختر دراز کرد و لحظه ای بعد پیرمرد با قدمهایی تند و مستقیم به دنبال آن دو روان بود..هنوز سراسر خیابان و گستره ی میدان شبح وار بر جای خود ایستاده بودند،باران اما بنای باریدن گذاشته بود و هرلحظه که میگذشت شدیدتر میشد.پیرمرد تقریبا میدوید و آن دو تصویر رویا گونه به آرامی بر او پیشی گرفته بودند.کمی بعد پیرمرد مقابل درب سفید و زنگار گرفته خانه اش ایستاده بود،آن دو نیز بودند مرموز و متبسم.پیرمرد در را که گشود انگار که مهمان عزیری داشته باشد عقب ایستاد و سپس داخل شد.از میان حیاط و درختان عریان گذشتند .داخل خانه گرم و نمناک بود و رایحه ای شبیه عود و چوب خیس نیم سوز دماغش را پر کرد.کنار شومینه روبه روی قاب عکسهای کوچک آویخته به دیوار ایستاد،چترش را  زمین انداخت و به پسرک جوان و نحیف ایستاده در عکس لبخند زد.آرامشی منزجر کننده داشت با این وجود یاس گزنده ای افکارش را مسموم میکرد.جسمش سرد و کرخت اما روحش تبدار و گداخته در پیچ و تاب بود. با حالتی رقت انگیز به سوی پنجره رفت،منظره ی پشت شیشه شبیه نقاشی آبرنگ در هم و تاریکی بود که پیرمرد دیوانه ای در حال جنون آن را کشیده باشد.بوی باران و چوب خیس سرحالش نیاورد،خانه آرام و رویاگونه بود.از اتاق صدای ترق تروق ممتد و کشدار پایه های تخت  بلند  بود.</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Mon, 19 Feb 2024 17:02:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر...قسمت هفتم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-mdjgakajsloj</link>
                <description>از رفتن به خانه می ترسم.،از تنها ماندن و زل زدن به در و دیوار واهمه دارم. گذشته طنابی شده که هر لحظه آویزانم می‌کند. آنقدر در هوا چرخ میزنم و چرخ میزنم که از نفس می افتم..... یک ماهی می‌شود افتاده ام روی خط روزها و سال‌های رفته. مثل اعتیاد می ماند... دچار میشوی، نشئه میشوی و بعد خمار لعنتی دیوانه ات می‌کند مجبوری دوباره و صدباره تکرارش کنی... آنقدر که به خودت بیایی و ببینی تمام شده ای مثل آخرین سیگاری که روی یادداشت های بی سرو تهت خاموشش کردی... این تنهایی از کجا شروع شد؟ بعضی چیزها را نمی‌شود از بعضی چیزها گرفت. مثل سوزاندن را از آتش، سرما را از برف، خیسی را از آب و تنهایی را از من. مادرم میگفت:فقط تو بعد ازمن غریب میشی، بقیه سرشون گرم خودشونه... آن‌وقت‌ها خیلی از حرفش مطمئن نبودم،اما حالا آن غربت را احساس میکنم. راه ها روبه رویم قد کشیده اند، کافه ها، رستوران ها، پارک ها، فروشگاه ها، همه و همه برای وقت گذرانی مهیاست اما جهان برای من همان مشتیست که برای گنجشک‌های اسیرشده در پنجه ی کودکان بازیگوش. شاهرخ میگفت گنجشکها برخلاف جثه شان گوشت خوشمزه ای دارند... یک روز آنقدر زیر درخت توت جلوی خانه کشیک دادو سنگ انداخت که چندتایی شکار کرد. مادر میگفت:معصیت است و روی دستش میزد اما شاهرخ شانه بالا می انداخت و غر میزد:نکنه آفریده شدن که فقط بخونن، خسته نشدن؟ آن روز وقتی گنجشک ها را گوشه ی حیاط گذاشته بود و رفته بود بساط بزم کودکانه اش را راست و ریس کن، درحالی که بغض گلویم را به درد آورده بود، برشان داشتم. گوشه ی باغچه را با بیلچه ی خان بابا کمی حفره کردم و خواباندمشان کنار هم. با عجله روی خاک را صاف کردم و برگشتم توی ایوان. دستهایم می لرزید، بغض مثل درد دندان توی تمام صورتم پیچیده بود. هم هیجان زده بودم هم غمگین و هم مضطرب. شاهرخ بیچاره ام می‌کرد. آمد و بدون حرف گشت دنبال گنجشکها، چندباری مردد نگاهم کرد،حیاط را با حوصله بالا پایین کرد و برگشت سمت من. چشمهای سیاه و کشیده اش را باریک کرد آنقدر که انگار از بین درز های نازک پرده ی اتاق نگاهم کند. _حتما پر درآوردن رفتن... آره؟ میخواستم باغچه را نگاه نکنم. تمام توانم را جمع کردم و با صدایی که بی شباهت به صدای گنجشکها نبود گفتم:_حتما گربه ی فاطی خله خوردتشون.عمیق تر نگاهم کرد. سری تکان داد و گفت:بگو چیکارشون کردی. بگی کاریت ندارم ولی خودم بفهمم حسابت رو میرسم. لحنش جدی بود و صدایش بی حوصله. آفتاب تابستان رسیده بود وسط حیاط و گرمای هوا حتی تا زیر سایبان ایوان می رسید. پیراهن طوسی رنگش به تنش ماسیده بود، چند تار موی سیاهش ، خیس عرق چسبیده بود به پیشانی اش و بوی تنش که آمیخته ای از آهن و چوب بود در هوا می رقصید. کمی این پا و آن پا کرد و فکر کردم در نگاهش مهربانیست. بغضی که تا چند لحظه پیش توی گونه هایم وول می‌خورد، افتاده بود روی زبانم. نمی‌دانم چه شد که گریه کردم و چطور شد همه چیز را اعتراف کردم.نشست روی پله های سیمانی حیاط. دستهای مشت شده اش روی زانوانش ضرب گرفته بودند. سرش را چندباری با شدت تکان داد. احساس گناه و ترس بازو در بازوی هم به جانم افتاده بودند. دلم میخواست کنار آن گنجشکها چال شده بودم... از همانجا که ایستاده بودم، بلند گفتم :_خب درشون بیار، اصلا خودم درشون میارم.راه افتادم که بروم. پاهایم به اختیار خودم نبودند، به هم میپیچیدند. از کنارش که رد شدم، انگار کنده ای را آتش زده باشند، بوی دود و درخت میداد... نگاهم نمی‌کرد. همینکه بیلچه را برداشتم نزدیکم شد. شانه هایش می لرزید و اطراف دهانش سفیدک زده بود. با پاهایش محکم روی خاک باغچه ضربه زد و شیار انداخت. بیلچه را با حرص از دستم بیرون کشید و آرام گفت:_چیزی رو که چالش کردی، هیچ وقت بیرون نکش. حتی اگه فقط چندثانیه زیر خاک بوده... همینکه خاک به تنش بخوره دیگه بیرون آوردنی نیست. باید روشو بپوشونی تا بگنده... مخصوصا اگه گنجشک باشه.کنار باغچه نشستم و زل زدم به آسمان مربعی شکل و بخارگرفته ی تابستان. خوشه های خالی انگور بی حال و رنگ پریده بالای سرم تاب می‌خوردند و کرم ها برای پاره پاره کردن خاطرات هزاران پرواز، در رخنه های تاریک خاک از هم پیشی گرفته بودند. . </description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 14:31:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر...قسمت ششم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B4%D8%B4%D9%85-pymce2oszwbk</link>
                <description>برف پاک کن های ماشین لخ لخ می‌کنند ، درست مثل کسی که دستهایش را بی هدف و ناهماهنگ تکان بدهد. شیشه کثیف و گلی ست اما اهمیتی نمی‌دهم.  نزدیک به شلوغ‌ترین اتوبان شهر، گوشی بی هوا زنگ می‌خورد. جا میخورم،حرف زدن با آدمها در دنیای واقعی،آزارم می‌دهد، اینکه برای پیدا کردن حرفی و چیدن جمله ای بارها ذهنم را بتکانم و باز هم چیزی نباشد که قصد گفتنش را داشتم. جواب میدهم:چرا هیچوقت هیچکس جز تو به من زنگ نمیزنه؟ دست دست می‌کند:دخترا رفتن شیراز، مهرداد هم با همکاراش دورهمی داره. دلم میخواد بزنم بیرون، با تو.... چطوره یکم حرف بزنیم و دور دور و بعد هم شام. مهمون من، همون رستورانی که کنار رودخونه ست، حوالی فشم. یکی دوباری باهم رفتیم... خیلی سال پیش. خودت گفتی بهترین جای دنیاست! _الان هم تعریف بهترین برام فرق کرده هم دنیا. میخوام برم خونه و فکر کنمنفس بلند و کشداری می‌کشد.. می‌داند که اصرار بی فایده س اما این بار انگار فرق دارد.. _باید ببینمت. اینقدر خودخواه نبا‌شفقط مانده بود او مرا خودخواه خطاب کند... چیزی نمی‌گویم، دیگر حرفی نمی ماند.تماس را قطع میکنم دوبار پشت سر هم زنگ می‌زند و هر دوبار تا آخرین بوق منتظر می ماند. فریبا تحمل کردن را خوب بلد بود، گوش بودن را... اما این بار من آدم حرف زدن نبودم. این حرف زدن به درد نمی خورد. تمام مسیر را چشم بسته  آمده بودم  و حالا تازه میخواستم نشانی را بپرسم... احمقانه است. گفته بودم دلم خانه را می‌خواهد، زل زدن به دیوارها و غرق شدن در خیالاتی که وصل بودند به روزهای دور،اما ناخودآگاه کشیده شدم به سمت خانه ی مادر. رفتم به شرق، می‌دانستم همت قیامت است اما عجله ای برای رسیدن نداشتم. وسطهای اتوبان، ترافیک سنگین بود اما همینکه باران دوباره بنای باریدن گذاشت، اوضاع بهتر شد. بالاخره رسیدم به خیابانی که از اول تا آخرش را زندگی کرده بودم. درخت های اینجا پیر بودند اما سبز، حتی در پاییز. انتهای خیابان می‌رسید به بلوار استقلال و ابتدایش، درست دوکوچه پایین تر، خانه ی ما بود.نشانه ی این کوچه، درخت سرو بلند و قطوری بود  که عمری بیشتر از این کوچه و آدم‌هایش داشت. وقتی می‌خواستیم به دوست یا آشنایی آدرس بدهیم، می‌گفتیم کوچه ی سرو. آنقدر این اسم را تکرار کردیم که دیگر همه فراموش کرده بودند نام اصلی این کوچه، فرهنگ است. شاهرخ میگفت این درخت سرو، جوانک مجنونی بوده که یک روز از خانه بیرون می‌زند و در کوچه پس کوجه های هر گم می شود... در این کوچه عاشق دخترک زیبا اما نامهربانی می‌شود... آنقدر برای دیدن معشوقه  سرکوچه کشیک می‌دهد که علف زیر پاهایش سبز می‌شود... رفته رفته خودش هم می‌شود درخت... این را میگفت و قاه قاه می‌خندید.. من اما هربار بغض میکردم و دلم برای پسرک مجنون میسوخت... آه شاهرخ.از ماشین پیاده میشوم. درست رو در روی درخت می ایستم. به اندازه ی آن روزها پر هییت است. بلند و سبز، آنقدر که هنوز هم برای دیدن بلندترین شاخه اش باید سرم را بالا بگیرم. دستم را روی پوست تیره و پیرش میکشم، سرم را نزدیک میبرم و لباس خشکش را بو میکشم. رایحه ی تنش تیری می‌شود و می‌خورد وسط قلبم. شاهرخ و نوچه های قد و نیم قدش از بس این درخت را بالا و پایین می‌رفتند، تمام تن‌شان بوی چوب و غبار میداد... نیمه های شب وقتی از ترس خورده شدن بغلش میکردم، همین بو را می‌داد. موهای سیاه و نا مرتبش، بدن نحیف و سبزه اش و دستهایی که همیشه سیاه بودند حتی  وقتی به زور مادر آنهارا با لیف و صابون رختشویی  برق می انداخت. هربار که با پاهای خاک و خلی به خانه می آمد، توپ و تشر بود که نثارش میشداول از همه زن عمو ملیحه که هر صبح راه پله ی باریک و ورودی گچکاری شده ی خانه را برق می انداخت و بعد مادربزرگمان، ننه نسا که با آن چشمهای روشن، دماغ آویزان و ابروان پرپشتش هنوز جوان و زیبا به نظر می آمد. شاهرخ می‌خندید و هولکی خود را می انداخت گوشه ی حمام و پاهایش را زیر آب بالا پایین می‌کرد. کارشکه تمام می‌شد مادر میگفت :(با پاهای خیس تو خونه راه نرو، فرشهارو که هر لحظه نمیشه شست) و او همیشه شانه بالا می انداخت و با حرص میگفت(پرنده میزاییدی که عوض راه رفتن، بتونه پرواز کنه) &quot;و من چقدر توی دلم به این حرفت میخندیدم.. دوباره چشمهای مادر از قاب کوچک و سیاه سفیدی نگاهم می‌کنند. اعلامیه ای چسبیده به سینه ی سفید و خط نخورده ی در خانه. چشمم می‌رود روی خطی که نام من در انتهایش نشسته و بعد ‌شاهرخ... از این که  شاهرخ آخرین اسم باشد، لجم می‌گیرد. چشمهای فرید حتی از پشت حروف اسمش هم مرا میپایند. نگاهم را میدزدم، لعنت به ترتیبی که سن و سال ایجاب می‌کند. احساس ترس و اضطرابی که مدتها بود به سراغم نیامده بود، طناب می‌شود و دور گلویم تاب می‌خورد. رگهای گردنم منقبض می‌شوند، چیزی نمانده فریاد بزنم. دستم را می‌گیرم جلوی دهانم و فریاد خفه ای میزنم. آنقدر خفه که انعکاسش در گوشهایم می‌پیچد. مادرم نگاهم می‌کند، درست مثل آن روز... دو، سه ماهی میشد به مدرسه میرفتم، دخترکی ریزه میره و منزوی که چیزی از پیچ و تاب حروف مبهم الفبا نمیفهمید، از اعداد بی سروته بیزار بود و بچه های دیگر مایه ی عذابش بودند. مدرسه ی ما دور میدان بود، میدانی بزرگ و پر از درختچه های توت، مجسمه های فلزی بدقواره و آدم‌های بیکاری که ظهرها روی نیمکت‌ها چرت می‌زدند. کلاس 1/3 ر طبقه ی اول ساختمان بزرگ و نوساز مدرسه قرار داشت و دیوارهایش پر بود از کاغذهای اکلیلی و ریسه های مقوایی رنگارنگ. کنار من روی نیمکت ردیف وسط، نجمه مینشست. دخترک سبزه و آرامی که ناخنهایش را می‌جوید و با مداد سیاه کوچکش گوشه ی دفتر مشقش چشم و ابرو می‌کشید. چشمهایی که همیشه گریه می‌کردند. آن روز وقتی گوشه ی حیاط منتظر مادر ایستاده بودم، صدایم کرد. زیپ کاپشنش را تا انتها بالا کشیده  وبا شالگردن سبزرنگش همه جای صورتش را پوشانده بود. فقط چشمهایش در چشمخانه می‌خندیدند. جلو آمد و با لهجه ای که شاید شمالی بود گفت:من یه عروسک دارم انگار می‌دانست جانم درمی ود برای عروسک. میخواستم همه چیز را درباره اش بدانم;اینکه چه رنگی ست، صدا می‌دهد یا نه و اندازه اش چقدراست... اما چیزی نگفتم. دوباره گفت:_مامانم میگه شبها که من میخوابم، پامیشه و راه میفته تو خونه. خود مامانم دیدتشاین دیگر غیرقابل تحمل بود، نمی‌توانستم چیزی نگویم، میترسیدم کلمه ها را گم کنم. زود و با شتاب جواب دادم:همچین چیزی نیست، عروسک که آدم نیست راه بره. دلم خنک شده بود، اما خدا خدا میکردم که راست نباشد، آنوقت از غصه دق میکردم.من فقط یک خرس بزرگ قهوه ای داشتم که نه راه می‌رفت ونه مثل آدمها شب راه می‌افتاد و خانه را می‌گشت. فقط وقتهایی که از ترس سرو صدا و دعواهای این و آن خودم را در کمد دیواری اتاقمان قایم میکردم ، بغلش میکردم و احساس می‌کردم او هم بغلم کرده است. مادر دیر کرده بود، اصلا نمی‌دانستم قرار بود امروز بیاید یا نه. دلم می‌خواست او از عروسک جادویی اش بگوید و من گوش کنم اما نمیشد. همين چند جمله هم زیادی بود. به قدر کافی دیر کرده بودم، باید میرفتم. هوا گرفته بود و ابرها در ٱسمان شلنگ تخته می انداختند،ذهن کودکانه ام آنها را دست در گردن هم میدید، کودکانی سرگرم لی لی و بدو بدو. کودکان آزادی که مفهوم‌ دیر و زود را نمی‌دانستند. نجمه بدون اینکه پلک بزند نگاهم می‌کرد، دستهای کوچکش داخل جیب‌هایش باز و بسته می‌شدند. راه افتادم که بروم. دوید دنبالم، اینبار دستهایش را گرفته بود به گوشه های مقنعه ی سفید رنگش که باد تکانش میداد. روبه رویم ایستاد:_بیا بریم خونه ی ما تا نشونت بدم. به خدا دروغ نمیگم، به جان بابا جانم... ایستادم، چرا مقنعه ی من تکان نمی‌خورد؟ خوب به خاطر دارم که روی چانه اش خال کوچک سیاه رنگی بود و ابروان پیوسته اش کم مانده بود آوار شود روی چشمهایش. _ولی میترسم. فکر کنم مادرم دعوایم کند. خندید _زودی میری خونه تون. خونه مون همین‌جاست، پشت مدرسه. قبول کردم......و دیگر چیزی جز تصاویری منقطع، سیاه سفید و شتابزده در خاطرم نمانده، درست مثل نگاتیوهای قدیمی که تصاویر مبهم و سوخته اش چیزهای محوی را تداعی می‌کند. کوچه ای کوتاه، باریک وبن بست،خانه ای کوچک و گرم، و عروسکی جادویی که شبها به دور از چشم همه، در خانه راه می‌رفت. ........ تمام مسیر را تا نزدیک خانه مان دویده بودم. هنوز تا شب خیلی مانده بود اما پاییز بود و سایه ی تاریک ابرهایی که انگار نزدبک بود روی سرم بیفتند... دوباره تصاویر سوخته و محو و کمی بعد تصویر مادرم با چادر نمازش که ازدور به سمتم می آمد. خانه ها، درختها، ماشین‌ها و تمام چیزهایی که آنروز آنجا بودند، دورتر می‌رفتند و صورت نگران و خشمگین مادر نزدیکتر میشد.....او رسیده بود به من و بعد سیلی محکمی که روی صورتم خورد. آن روز هم مثل امروز نگاهم میکرد.. ناامید و ملامت بار... سرم را نزدیک صورتش میبرم... _مادر تمام عمر دنبال چیزهایی رفتم که واقعی نبودن... کی دیده عروسک راه بره...؟مادر.... . . آمده بودم که آرام شوم، دیوانه شده بودم. اهمیتی نداشت که همسایه ها چه فکری می‌کردند و قرار بود پشت سرم چه بگویند.. نشستم روی زمین، جلوی خانه و یک ساعت تمام گریه کردم. مثل چشمهایی که نجمه بارها روی کتاب‌ها و دفترهایش کشیده بود. ...</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Sun, 18 Feb 2024 07:35:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر ...قسمت پنجم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-td5qi0ilarce</link>
                <description>جایی می ایستم، پاهایم انگار به زمین نخورده اند، مانند حباب نیمه جانی هستم که هی باد می‌شود، هی باد می‌شود و دست آخر بین زمین و هوا می‌ترکد.... با خودم لج کرده ام. برای بار هزارم از خودم میپرسم اینجاچه میکنم. برای توضیح چه چیزی به اینجا آمده ام. من با این لباس های سیاه و احساس بیهودگی عمیقی که در جانم متولد شده! اینجا روبه روی دانشکده ی هنرهای زیبا، به دنبال چه آمده ام... فکر می‌کنم که برگردم و خودم را در خانه حبس کنم. اطمینان دارم کسی نگرانم نخواهد شد، اطرافیانم عادت دارند که مدتی گم و گور شوم و بعد دست از پا درازتر برگردم. چند قطره باران روی سایبان بالای سرم می‌ریزد و صدا می‌دهد. از دانشگاه که بیرون میزنم چشمم می‌افتد به بساط کتاب‌های دست دوم و کهنه ای که کم کم دارند نم برمیدارند. فروشنده پسری بلندقامت با دستهایی دراز است، موهای حنازده ای دارد و دهانی که انگار به گفتن حرف مهمی باز مانده باشد. حواسش به بساطش نیست. زل زده به آن دست خیابان و چیزی را می پاید.، طاقت نمی آورم، نزدیک میروم و بلند می‌گویم. آقا کتابات خیس شدن بدون اینکه نگاهم کند گوشه‌ ی نایلون بزرگ و سفیدی را روی کتاب‌های باران زده می‌کشد و زیر لب می‌گوید.. نمیخری؟ خب... جای کتاب‌ها امن است. به یاد شاهرخ د لش میرفت برای کاغذ و کتاب، اولین کتابخانه ای که دیدیم، کتابخانه ی عموی مادرمان بود.. با چهارقفسه ی کوتاه و جمع و جور در اتاقی که فقط مخصوص مهمان ها بود. ظهر تابستان بود، مطمئنم کهتابستان بود از آنجا که باریکه ی نور از لابه لای تیرکهای چوبی سقف راه افتاده و روی فرشهای قرمز اتاق سرریز شده بود. پنجره که رو به کوچه ای قدیمی و خلوت باز می‌شد قاب دیواری آراسته به شاخه های ترد انگور بود، دانه های انگور مثل دانه های تسبیح حاج صفدر، پدربزرگمان، روشن و درشت بودند . اتاق بوی توتون و تنباکوی سوخته میداد، بوی کلاه پیرمردها وقتی بعد از گشت و گذار در روستا به خانه برمی‌گشتند و بوی فتیله ی سوخته ی توی چراغ نفتی... من حسابی ترسیده بودم ولی شاهرخ با کنجکاوی زل زده بود به کتاب‌های قدیمی و قطوری که روی هم سوار بودند... کمی بعد دست دراز کرد و تنها کتابی را که روی جلدش عکس های درهم و برهم داشت، برداشت. سالهابعد وقتی آن کتاب را در کتابخانه ی بزرگ دانشگاه و بین هزاران کتاب دیگر دیدم، در آغوشش گرفتم و یک دل سیر برای گوژپشت پنهان شده بین ورقهای کتاب و آن روز تابستانی گریستم.  چند قدم رفته را برمیگردم می‌گویم گوژشت نتردام رو داری؟  انگار که از قبل حدس زده باشد که چه میخواهم، دستش را می‌برد زیر کپه ی کتاب‌های قطور و چندساله و همان عکس درهم و برهم سالیان دور را بیرون می‌کشد... حالا که خوب نگاه میکنم جلد روی کتاب منظره ی کلیسایی متروک را نشان می‌دهد که سایه ی عجیب وتنهایی کنار ناقوسش چمپاتمه زده است،با خودم فکر میکنم چرا آن روز وقتی شاهرخ تصویر را نشانم داد، چیزی ندیده بودم؟! شاید چون هنوز آن زمان سایه ی تنهایی را نمی‌شناختم، چیزی که مدتها بود پشت سرم راه می رفت...  ...  کودکی ام در خانه ای بزرگ و پر جمعیت گذشت... حالا که عمیق تر فکر میکنم، همه مان تنها بودیم،من بیشتر. فرزند کوچک خانواده ای که چندسالی میشد به شهر کوچکتری آمده بودند تاشانس خود را در جایی غیر از زادگاهشان محک بزنند تامین مخارج زندگی به عهده پدر و عموی بزرگترم بود. مخارج ۱۲ نفر آن هم در شهری که حتی برای مردمان خودش هم خیری نداشت. پدرم مرد عبوسی بود، هیچ تصویری از کودکیم را به یاد ندارم که پدرم در آن خندیده باشد،اصلا بهتر است بگویم به جز چند برخورد چیز زیادی از او در آن سال‌ها در خاطرم نمانده است. او سنتی فکر میکرد، سنتی عمل می‌کرد و از هرچیزی  که با عرف، مذهب و عقاید سنتی اش در تعارض بود، فرار می‌کرد. نمازهایش را ب بلااستثنا در مسجد محل میخواند و تمام روزه هایش را می‌گرفت، حتی اغلب برای رفع گرفتاری آدمهای زیادی قدم پیش می‌گذاشت اما پدری نبود که هیچ دختری آرزوی داشتنش را داشته باشد. با اینهمه فریده را دوست داشت، مهشید هم اورا دوست داشت. او می‌توانست ماهی یکبار لباس بخرد، با پدر برای سوارشدن به چرخ فلک بیرون برود و آلاسکا به دست برگردد. می‌توانست شبها کنار پدر بخوابد روی تشک بزرگ و گلداری که مادر یک هفته ی تمام بالا پایین‌ش کرده بود تا به قاعده شود،با رویه ای به نرمی مخمل که همیشه بوی صابون عطردار میداد. او این امتیاز را داشت که گاهی ماتیک قرمز مادر را بردارد و روی تمام صورتش نقاشی بکشد،به جان فرید بیفتد و دق دل ما راهم سر ش خالی کند بدون اینکه توسری بخورد و توبیخ شود. فرید فرزند اول خانواده بود. 6 سالی از من و شاهرخ بزرگتر بود و دوسالی هم از مهشید. زورگو بود و جدی. از همان کودکی سعی می‌کرد مثل پدر باشد، به ندرت می‌خندید و زیاد فکر می‌کرد. از اینکه از او بترسند، لذت می برد، بزرگتر بود و ریاست طلب. پدرم چیزی بروز نمی‌داد اما وقتی فرید حرفی می‌زد یا کاری انجام میداد که باب طبعش بود، نگاهش روشن میشد و آلوده به فخری ساده لوحانه. همه ی ما بچه هامیدانستیم که فرید بیش از ما در برابر قوانین و افکار پدر عناد دارد  اما از آنجاکه تمام آن در درونش بود، در نگاه دیگران پسر خلف پدر، مطیع و به قولی جانشین اصلح او بود. شاهرخ اما نقطه ی مقابل او بود، باهوش سرکش مهربان و ز لال. پسری با جثه ای کوچک و قلبی بزرگ. من و او دوقلو بودیم،زاده ی سرمای روزهای آخر آذر ماه.  درست روزی که مادرم فکرش را نمی‌کرد، درد به سراغش می رود. گاهی اوقات که بی خوابی به سرمان میزد و آرام نمیگرفتیم، مادر داستان آن روز بارانی و سرد را برایمان میگفت و ما را حسابی بند رختخواب می‌کرد. او اینطور تعریف می‌کرد :یکی بود یکی نبود. زیر گنبد کبود، غیر از خدای مهربون هیچکس نبود تو این دنیای پر از هیاهو  یه مادر خوشحال با دو تا فرشته ی کوچولو و زیبا  توی دلش زندگی میکردن. اونا همش وول میخوردن و پا می‌کوبیدن که زودتر به دنیا بیان. تا اینکه توی یه روز قشنگ و ویژه، خدا تو گوش مامانی گفت :دیگه وقتشه درختا برگای طلایی و سرخشون رو فرش پای فرشته ها کردن و ابرا با خوشحالی بارون خدارو مثل برف شادی ریختن رو سر  درختا و دشتها و کوه ها... دوتا فرشته ی کوچولو که مثل ماه بودن حالا دیگه میتونستن حسابی ورجه وورجه کنن.. آزاد بودن و شاد..........  این داستان تولد ما بود، من و شاهرخ. البته مطمئنم چیزهایی را بین این دسته ی آراسته ی کلمات جا انداخته ام، شاخ و برگ دارتر از این حرف ها بود، آمدنمان، شادیمان و اشتیاقمان برای دیدن دنیا!  در عالم کودکی حسابی به خودمان می بالیدیم و هربار که از حرص کارهای فرید و مهشید آتش می‌گرفتیم، این افسانه ی زیبای دروغین آبی بود روی آتش درونمان. هر دوی ما بارها پیش خود اعتراف کرده بودیم که این داستان، اجتماعی از یک مشت کلمات نخ نمای مطرود است که ذهن درمانده ی مادر برای پناه دادن به اندوه ما در برابر آسیب دیگران می‌سازد و آنچه گذشته ی ماست حاصل جبر و طبیعت بوده و دنیایی که منتظرمان بود ،چیزی برایمان در چنته نداشته.</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Feb 2024 13:02:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر...قسمت چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-yxzngkul7lhn</link>
                <description>دلم میخواهد برگردم به کافه و از پشت شیشه ی بخار گرفته ی آن،به صفحه ی سیاه خیابان خیره شوم اما باید به خانه بروم و با اردلان صحبت کنم.حرفهای سیمین دلتنگم کرده است. کلید را دوبار میچرخانم تا در باز شود و این یعنی وقتی  من نبودم اردلان به خانه سر زده و رفته است. هوای گرمی که در خانه محبوس مانده به صورتم میخورد ولی با وحود سرمای سخت مچاله شده ی پشت در،لذت بخش نیست.ریسه ی کوچک و کم نور روی دیوار خاموش است و برای دیدن باید ابتدا به تاریکی عادت کنم.در آن سیاهی مطلق پیش میروم و مثل کسی که سالها کور باشد نه پایم به جایی میگیرد و نه مضطرب میشوم. قهوه جوش روی شعله ی خاموش گاز هنوز گرم است و مایع سیاه داخل فنجان کدر نشده است.  نفسم  بی اراده حبس شده است. اندوه تازه ای در دلم جوانه میزند، پیچک میشود و گلوگاهم را به سختی در بر میگیرد... پیچکهایی که همیشه سبز می مانند. ................ با صدای مادر بیدار میشوم‌،،،نه خیال است ‌و نه خواب‌.دو بار صدایم کرد و هر دفعه روشن تر از پیش.حتی به خاطر نداشتم که او مرده است.ناگهان پرده ی سیاهی که ذهنم را پوشانده بود‌،کنار رفت و سفیدی زننده ی‌آفتاب روی پلک هایم نشست..مثل آدمهای خواب زده چندبار خانه را بالا پایین کردم تا شاید جایی مادرم را غافلگیر کنم اما هربار هشیارتر میشدم و صداها را گم میکردم. تلفن چند باری زنگ خورد و کتری تمام وقت و بی جهت سوت پایان کشید ...دیوارها شروع کردند به حرکت و فضای خانه تنگ و تنگتر شد.خودم را با شتاب به خیابان پرتاب کردم.هوای سنگین پاییزی تا روی شانه هایم پایین آمده بود،آفتاب گاهی پیدا بود و گاهی گم میشد‌.بلاتکلیف... امروز میتوانم بدون یخ زدن زیر نگاه های این و آن، کنار مادر بنشینم و فقط به عکس بی روحش در قاب ساده ی چوبی خیره شوم.روزی که این عکس را گرفت‌‌،سرزده به خانه اش رفته بودم‌.چیزی از سردردهایش نمیگفت،شاید هم ما نمی شنیدیم.اغلب اوقات سر کیف بود و حافظ میخواند.تا مرا دید ،چشمهایش به خنده نشست .عکسهایی که آن روز از کاخ نیاوران گرفته بودم را نشانش دادم،میگفت که دلش میخواست همراهم بود و زیر درختهای کهنسال محوطه ی کاخ ،آواز میخواند.آخر او گاهی آواز هم میخواند،زیر لب و با احتیاط؛وقتهایی که خورشت جاافتاده اش را هم میزد،چای را در قوری گل سرخی اش می ریخت و ماتیک سرخ عطردارش را روی لبهایش میکشید.به او گفتم:تو آواز میخواندی و من از آواز خواندنت عکس میگرفتم.  خندید،خنده دار هم بود ...عکس گرفتن از زنی که سهم او از آلبوم خانوادگی،دو سه برگ خاطره بود. شال سرخابی مرا روی سرش گذاشت و گفت : فک کنم وقتشه که منم زندگیمو توی یه قاب شروع کنم. این بار نه او خندید و نه من،حرفش گنگ بود و فیلسوفانه. گفتم که اصلا عکس بی عکس اما او اصرار کرد و حال سر از یک مستطیل ابدی درآورده...لعنت به عکس های بی موقع. یادم می آید بچه که بودم ،هربار که شاگرد اول کلاس میشدم‌،قول میداد لوح تقدیرم را توی قاب بگذارد و مثل یک مدال  افتخار  بزند به سینه ی دیوار تا همه ببینند اما هربار وعده ی سال بعد را میداد.نمیدانم شاید پیش خودش فکر میکرد چه اهمیتی دارد کسی ببیند یا نه ،نمی خواست عادت کنم به دیده شدن ،اینکه منتظر نگاه بقیه باشم تا به خودم افتخار کنم...اگر مرا هم قاب گرفته بود،پیش از اینها از درد دیده نشدن مرده بودم... به او میگویم که اصلا ناراحت نیستم به خاطر وعده های سر نگرفته اش...زنی که مقابلش ایستاده در انزوای پیله ی تو در تویی گرفتار است که عاقبتش پروانه شدن نیست ۰۰۰۰۰ هنوز از اردلان خبری ندارم،،،حدس میزنم شب را در خوابگاه ،کنار دوستانش گذرانده و صبح هم روانه ی دانشگاه شده‌. هنوز کنار ردیف جدولهایی که به تازگی گلکاری شده اند،ایستاده ام؛مقابل چشمهایم مستطیلهای سیاه و سفید در امتداد هم دراز کشیده اند و در زهدان تاریکشان بلوغ تمام شده از هزاران زندگی را حل میکنند.آن همه ترس از دست دادن حالا عقده ی کلاف مانندی در گلویم شده است که تاب باز کردنش را ندارم....مادرم را در خیالم می بوسم ،آرام نمی شوم ..... ماشین را پشت دانشگاه، داخل کوچه ی خلوتی پارک میکنم.هنوز هم این قسمت از شهر هوای خودش را دارد،آغشته به بوی کاغذ و جوهر.پیاده رو های دو طرف خیابان جا به جا بساط کتابهای کمیاب و دست چندم پهن است و فروشنده هایی که بدون دادوبیداد ،گوشه ای نشسته یا ایستاده اند و خیره شده اند به عنوانهایی که روزی چندبار بالا و پایینشان میکنند. خیابان شانزده آذر را که رد میکنم ،پسر جوانی حدودا ۲۲ ،۳ ساله جلویم را میگیرد و قرآن کوچکی را به زور در دستم میگذارد،اول فکر میکنم ،فال حافظ است پس میزنم اما او آنقدر پاپیچ میشود که تنها اسکناسی که دارم میدهم و کتاب را هم برمیگردانم .با صدای کلافه ای میگوید:خانوم من که گدا نیستم...  برخلاف چند لحظه پیش سرحال نیستم ،تند جواب میدهم:فروشنده هم نیستی،ولم کن دیگه پا تند میکنم،میرسم به نرده های سبز رنگ محوطه ی دانشگاه.هنوز دست پاییز به درختان پیر و سرسلامت پشت نرده ها نرسیده.ابرهای خاکستری رنگی بالای سر خیابان قدم رو میروند،باد کتابها را یکی یکی ورق میزند و کلمات پس از سالها هوایی میخورند. هراز چندگاهی یکی دو قطره باران روی صورتم می نشیند ،من اما برعکس همیشه که تا سرما خیز برمی داشت ،در تن پوشم فرو میرفتم و یقه ی کتم را تا بالای گوشهایم میکشیدم، از گرمایی که مانند جیوه در رگهایم بالا پایین میرود،‌بی طاقت شده ام. حرفهایی را که باید بزنم از این ور و آن ور ذهنم بیرون میکشم و آنقدر کم و زیادشان میکنم که دل آشوبه میگیرم..بالاخره میرسم،نگهبان مشغول صحبت با پیرمرد ریزنقشی است که به نظر می رسد باغبان باشد ،به سرعت و بدون اینکه دیده شوم ،از در نیمه باز ورودی میگذرم .از پسر بلندقد و ژولیده ای سراغ دانشکده ی هنرهای زیبا را میگیرم .ساختمانی کهنسال و متواضع که پنجره های مربعی شکل بزرگی صورتش را بازتر کرده است.ردیف آجرهای کوتاه و بلندش ،پیر تر نشانش میدهد و پیچک های بالارونده اش در عین سبزی، پژمرده به نظر می آیند .ناخودآگاه دلشوره ی بی وقتی پیچ و تایم میدهد،دلم میخواهد راهی را که آمده بودم برمی گشتم و منتظر می ماندم زمان همه چیز را انجام ببخشد.پاسست میکنم .انگار چسبیده باشم به زمین.داغی عجیبی از پاهایم شروع میشود و همینجوری بالا می آید تا می رسد به گوشهایم.وسط سرم اما یخ و بی حس است...با خودم فکر میکنم آمدنم مسخره ترین کاری بود که می توانستم انجام دهم ،مگر چه کرده بودم که باید برای تلافیش تا اینجا می آمدم ،من تازه دیروز مادرم را گذاشته بودم توی دو متر گودال لعنتی و حالا ایستاده بودم وسط دانشگاه با حالی که حتی خودم  توجیهی برایش نداشتم....افتاده‌ام به جان خودم...قصد میکنم که برگردم ،مثل همیشه شده ام.گیج و مقصر و پر از احساس گناه...</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 18:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر...قسمت سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-bx7s4tfvqjbz</link>
                <description>مادرم زن ترسویی نبود اما در درون من آتشی بود که آرامم نمی گذاشت،آمیزه ای از اضطراب،ترس،فقدان.همیشه منتظر بودم واقعه ای رخ بدهد،حادثه ای که بی مادرم کند،دائما برای هر نداشتنی آماده بودم.بزرگتر که شدم این آتش خاموش نشد،خاکستر سالها رویش را پوشاند،اما پنهاش نکرد.اوایل  همین که مادرم برای کاری از خانه بیرون میرفت،کز میکردم گوشه ی پنجره.زل میزدم به مسیر کوتاه خانه مان تا ابتدای کوچه.مطمئن بودم که دیگر برنمیگردد.دلم به سختی می تپید و بغض در گلویم پیچ و تاب میخورد.آنقدر می نشستم و خیالبافی میکردم تا مادرم با قدم هایی آرام و نگاهی آرامبخش از پیچ کوچه پیدا میشد و من مثل کسی که بعد از ویرانی زلزله، عزیزش را سالم یافته باشد،سراز پا نمیشناختم.همیشه مهیای از دست دادن بودم. برای بار دوم شماره میگیرم و برای بار دوم جواب نمیدهد‌.عقب عقب می روم تکیه میدهم به سپر ماشین.در با صدای کشداری باز میشود،معطل نمیکنم و داخل میشوم.حیاط مثل همیشه تمیز و رفته شده است.انگار که بوی باران با رایحه ی برگهای خیس و خاک نم خورده درهم میشود و غمگین ترین نقطه ی قلبم را به هیجان می اندازد.سرم نبض میگیرد،ایوان خانه را تاریک میبینم،پله ها را دوتا دوتا بالا میروم و میرسم به سرسرا.با تن پوش سفیدرنگی به استقبالم می آید.نگاهم میکند،مطمئنم توقع نداشت اینقدر محکم باشم،شاید در انتظار مواجهه با دختری بود که در سی و هشت سالگی و در چهاردهمین روز از شروع پاییز فصلی که به خودی خود یاس آور است بزرگترین افسوس زندگیش را زیر خاکهای باران خورده ی بهشت زهرا مدفون کرده و بعد از اینکه یک دل سیر تمام اشکهایش را در آغوش کسانش ریخته و تسلیت شنیده،آمده تا کنار تنها رفیقش باقی دردهایش را بیرون بریزد و بنای گریه بگذارد..با احتیاط و آهسته بغلم میکند سرش را که برمیگرداند،دختری را میبیند که در سی و پنج سالگی هیچ چیز برای از دست دادن ندارد،خیالش از بابت ترسهای کودکی راحت شده،به کافه ی تاریکی رفته،چای تلخی خورده و چهار نخ سیگار را بی هوا دود کرده و تمام مدت به مادری فکر کرده  که نیست... روی مبل کوچک و سفید رنگی کنار پنجره مینشینم،درست روبه رویم تکیه میدهد به کتابخانه،پشت به آشپزخانه و خیره به چشمهایم. _فکر میکردم جور دیگه ای ببینمت سکوت میکنم _این آرامش نگرانم میکنه نگاهم روی صورتش میچرخد،چشمهای بی حالت و نگاه نافذی دارد ،مثل یک مادر مواخذه ام میکند. _مهشید عصبانی بود و فرید سعی میکرد خونسرد به نظر بیاد.نبودنت معذبشون کرده بود.. دهانم گس میشود نگاهم میرود سمت کتری روی گاز. متوجه میشود.خانه  پر میشود از بوی چای و هل. توی آشپزخانه پشت به من ایستاده و داخل پشقاب کوچکی خرما می چیند.آرام میگویم:_خرما نه. همه شان را برمی گرداند سر جایشان داخل کارتون کوچک قرمز رنگ.همانجا روی صندلی می نشینم.دلم میخواهد چیزی بگویم،چیزی که ربطی به آن روز نداشته باشد. _۱۵ سال پیش توی همین ماه بود که با هم آشنا شدیم.دوتامون کنار هم روی صندلی های چوبی کلاس کنار پنجره نشسته بودیم و منتظر شروع کلاس مثنوی بودیم.یادته؟ لبخند میزند سینی چای را روی میز میگذارد.یک لیوان و یک فنجان .. _و تو فکر کردی من ده سالی جوونترم _تو هم فکر نمی کردی من یه پسر ۳ ساله داشته باشم دستهایم را میگیرد دستهایش گرم است:_چون خیلی کوچولو بودی ناخودآگاه به یاد اردلان می افتم.با خودم فکر میکنم سر خاک نیامده بود.شاید هم حواسم نبود و ندیدمش. _امروز اردلانو ندیدم _نگران نباش.اومده بود غذاخوری. خیالم کمی آسوده میشود،دوباره خیره میشوم به بخار گرمی که از لیوان چای بلند میشود. _چطور به نظر میومد؟ _مثل مادرش. نگاهم با بخار چای بالا می آید و میرسد به چشمهایش. _چطور یعنی؟ _آروم. _اما من آروم نیستم.داغدارم.آدم داغدار ناگزیره به سکوت. _همه ی آدما دیر یا زود داغ میبینن.بالاخره از یه جایی باید شروع شه انگشتانم ضرب میگیرند روی میز.بی قرار میشوم.بلند میشوم کیفم روی زمین افتاده،قوطی دارو و بسته ی سیگار را برمی دارم.قرص سفید کوچکی را بین دندانهایم خرد میکنم.دهانم تلخ میشود مثل دم مار.گلویم فشرده میشود و میخواهم عق بزنم اما نمیزنم. قند کوچکی در دهان میگذارم،بی تاثیر است.دوباره می نشینم.باید چیز دیگری میکفت،باید اندوهم را بزرگ میدید،غم من خیلی بزرگ است،از اینکه سعی کند با کوچک جلوه دادن آن آرامم کند دیوانه میشوم.من حق دارم دیوانه شوم.چرا متوجه نیست.من نیاز دارم که درد بزرگم را کسی ببیند.من نیاز به تسلی ندارم،برای من اهمیتی ندارد که همه ی آدمها چطور میشوند،چه وقت داغ میبینند،یا هر مزخرف دیگر.من امروز نیاز دارم کسی منحصرا درباره ی من با من حرف بزند،تایید کند که از هم پاشیده ام و هیچکس مثل من غمگین نیست.اینجور تسلیت گفتن ها دیوانه ام میکند..با مهربانی صدایم میزند_ماهرخ سعی میکنم چیزی بگویم اما دهانم باز نمیشود.چای را در دهانم میچرخانم.بهتر شد._.بارها به چیزی فکر کردم که از انجامش واهمه دارم،به اینکه به زندگیم پایان بدم.احمقانه ست و شاید ترحم برانگیز.اما من بهش فکر کردم.بیشتر شب ها....درست میگی،بالاخره از یه جایی باید شروع بشه،.اما برای من خیلی ساله که شروع شده،با رفتن شاهرخ شروع شده.امروز دیگه مطمئنم تموم شد. باقی عمرم رو آرومم،ناگزیر. _اما تو هنوز اردلانو داری، چیزی در قلبم به تقلا می افتد:_نه ندارم،..میخواهد حرفی بزند،نمی گذارم._فقط دوستم باش،نه مادر،نه خواهر و نه هیچکس.یه دوست خوب فقط گوش میده،وقتی دوست داغدارش حرف میزنه فقط گوش میده.. لیوان چایم را سر می کشم.صدایم چسبیده به گلویم،بیرون نمی آید.خیلی آرام خداحافظی میکنم،خودش را می رساند به در حیاط.هوا تاریک شده و باد سردی میوزد.باران خیال باریدن دارد.میگوید بمانم.اعتنا نمیکنم.دنده عقب که میگیرم هنوز ایستاده و نگاهم میکند باد توی موهای نمدارش پیچیده و حوله ی سفیدش را تاب میدهد.سردم میشود.</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Fri, 16 Feb 2024 11:22:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر...قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@Rabedi/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-vjvcqkqohvy9</link>
                <description>یک ربعی میشود جلوی درب سفید و نه چندان تمیز اتاق سنجش نوآموزان ایستاده ایم.مادرم چادرش را زیر گردی صورتش مچاله کرده و زل زده به دستگیره ی در.کم کم میخواهم شروع کنم به بدقلقی نگاهم میگیرد به چشمهای آرام و روشن مادرم.سرسری دستی روی سرم می کشد و آرام میشوم.در بار میشود دختر سبزه رو و بی حوصله ای با عجله بیرون می آید و به سمت مادرش که انتهای راهرو روی صندلی فلزی زهوار در رفته ای نشسته میدود.ترس و گیجی عمیقی مرا به هیجان می آورد،دستی به داخل هلم میدهد و در بسته میشود.حالم گرفته است،انگار سیلی خورده باشم یا کسی دستم انداخته باشد .روبه روی من و پشت به پنجره ی عریض و سبز رنگ اتاق خانم مسن و چاقی نشسته و چیزی مینویسد،انگار چهره اش را نمیبینم .نمیدانم عاقبت نگاهم میکند یا نه.حتی یادم نیست بین ما حرفی رد و بدل میشود یا فقط او می نویسد و من نگاهش میکنم.تنها چیزی که در حافظه ام ثبت شده تصویر رنگارنگی از حروف الفباست روی دیوار،همین.از اتاق که بیرون می آیم میچسبم به پایین چادر سیاه مادرم و الکی بغض میکنم. از ساختمان که بیرون می آییم هوا گرفته و ابریست.حیاط بزرگ و خلوت مدرسه به دلشوره ام می اندازد،گرفته میپرسم:_حالا کجا میریم؟ مادرم پوشه ی آبی رنگی را که همین چندلحظه پیش مهر خورده به آرامی داخل کیفش میگذارد و با خستگی جواب میدهد:_خونه.نمیدونم زن عموت ناهارو بار گذاشته یا نه..بعد با نگرانی تگاهم میکند:_ عصرم نوبت شاهرخه..خدا کنه ختم به خیر شه. و من خوب میدانم که ختم به خیر میشود.شاهرخ باهوش و خوش سر و زبان است،تازه تمام رنگها را یاد گرفته و تا ۲۰ هم می نویسد. تنها ایرادی که دارد حرف گوش ندادن و لجبازیست.وقتی روی دنده ی چپ بیفتد،حتی پدر حریفش نمیشود،برای همین زیاد کاری به کارش ندارند و پاپیچش نمی شوند.مادرم میگوید درسته که تو یه روز و با اختلاف بیست دقیقه به دنیا آمدید اما زمین تا آسمان با هم فرق دارید.شاهرخ کله شق و خود مختار،و تو آرام و بی زبان..مثل مادرت بی سر و زبانی،خدا عافیتت را به خیر کند...و من از همان کودکی میدانستم دعای عاقبت بخیری برای من مثل باران خواستن وسط مردادماه آن هم در کویر است... خانه مان بزرگ و جادار بود.۵ تا اتاق داشت،اتاقی که چسبیدع به ذیوار راه پله بود و حمام مجزاهم داشت برای عمو فرخ و زن عمو ملیحه بود،مادربزرگ و پدربزرگ و عمه رخساره هم در اتاق ۱۲ متری و خلوتی که فقط یک تخت فلزی برای خواب مادربزرگ داشت استراحت میکردند و گاه گاهی که زن و شوهر حرفشان میشد آقا بابا را می فرستاد به پذیرایی و خودش میماند و دختر مریض و بی زبانش ،بعضی اوقات که حوصله ام سر میرفت بهشان سر میزدم مادربزرگ یا روی تختش نشسته  نماز میخواند یا چشمهایش را میبست و شاید میخوابید،عمه رخساره اما اگر داروهایش را میخورد از صبح تا غروب کنار پنجره ی کوچک اتاقشان مینشست و به حیاط سیمانی و باغچه ی بی رونق آن چشم میدوخت.من هم گاهی کنارش مینشسنم اما دلم برای چشمهای تا به تا و دهان بی دندانش  میسوخت و با بغض به سراغ بازی نصفه و نیمه ام میرفتم.در خانه ی درهم و شلوغ ما اتاقی که بزرگتر بود و پنجره هایش با پرده های کرم رنگ پوشیده میشد برای عمو فرهاد بود.عمو فرهاد تازه دانشجو شده بود.لاغر و دراز بود موهای پرپشتی داشت و چشمهای درشت.وقتی کتاب میخواند عینکی با شیشه های گرد و ضخیم به چشم می‌گذاشت و همیشه عصبانی بود.هیچوقت دلم نمی خواست از اتاقش بیرون بیاید،وقتی در خانه میچرخید احساس ناامنی میکردم،انگار لشکری بیگانه میان خانه مان قدم رو میرفت که در پی آسیب رساندن به دیگران بود.هروقت در اتاقش باز میشد، آشپزخانه و   زیر چادر مادرم بهترین پناهگاه دنیا بود.کوچکترین اتاق خانه که روبه روی اتاق مادربزرگ بود و پنجره ی کوچکی رو به حیاط داشت برای ما بود؛من شاهرخ ناآرام،مهشید وراج و فرید زیاده خواه و همیشه ناراضی.تصور کنید چه شبهای سختی را میگذراندیم.پدرم فراخ میخوابید،با بالشی مجزا و رختخوابی که همیشه بوی صابون عطر دار میداد.مادرم مرا کنار خودش میخوابند،میچسییدم به دیوار.شبهای تابستان هوای اتاق دم میکرد،پنجره هم که باز میماند پشه ها عاصیمان میکردند.نیمه های شب از گرمای زیاد بیدار میشدم پیراهنم را بالا میزدم و بدن تبدار و کوچکم را میچسباندم به سینه ی سرد و نمدار دیوار.گاهی خیالبافی میکردم و سایه های روی سقف اتاق  را دستهایی دراز شده برای یه دام انداختم تصور میکردم،آنوقت خودم را به آغوش مادرم میفشردم که بوی خستگی و خواب میداد،بوی تنش را... خانه مان هیچگاه خلوت نبود،همیشه مهمان بود که می امد،چه آنهایی که میشناختم و شام و ناهارشان هفته ای یکی دوبار در خانه ی ما بود و چه کسانی که عید به عید پیدایشان میشد و چشم ما بچه‌ها را روشن میکردند.مهمان که می آمد به امر مردان خانه،باید به زیرزمین کوچک اما دلچسب خانه می رفتیم و خودمان را مشغول بازی،آن هم بازی بی سر و صدا میکردیم.آنقدر آنجا می ماندیم تا اول همهمه ی  خداحافظی بلند شود و بعد سایه های سیاهی که روی دیوار حیاط بودند کم کم کوتاه و کوتاه تر شوند و مادر با چادر گلدار دور کمرش و صورتی که از خستگی پختن و شستن و لبخند زدن آویزان و مچاله است سر برسد و بچه های بیچاره اش را زیر بال و پر بگیرد.مادر همیشه سهم ناچیز خودش از غذا را که زیر دم کنی پنهان کرده بود با ته مانده ی قابلمه ها درهم میکرد و به خوردمان میداد.خودش هم می نشست و کمک میکرد تا تندتر بخوریم،قاشق شاهرخ را پرتر میکرد،لقمه ی مهشید را بزرگتر میگرفت،ناز فرید را میکشید و مواظب بود کسی دست به بشقاب من نبرد...خواهر و برادرهایم که میخوابیدند،مادر آخرین بشقاب را آب میکشید و زن عمو ملیحه تازه فرصت می کرد دو لیوان چای پررنگ بریزد و دوتایی با مادر بنشینند کنار سماور و خستگی در کنند.من هم سرم را روی پای مادرم می گذاشتم و چشمهایم گرم میشد.</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 20:55:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام پدر. قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-uismwg5fmd0z</link>
                <description>خب مادر،تمام شد...راحت نبود؟ به خوبی میتوانم تصور کنم.روی صندلی گهواره ای کنار پنجره ی اتاقت نشسته ای،دستهایت را بلاتکلیف روی زانوانت گره کرده ای و زل زده ای به شاخه های بید مجنون که با آواز باد به جنبش می افتند.پیاده روهای بدون عابر و خیابان عریض سیاه رنگ،ظهر پاییزی دلسردکننده ای را پشت سر میگذارند. آرام از پنجره ی اتاقت سرک میکشی،باد سردو نمناک پاییزی سر میخورد توی اتاق.میترسی سینه پهلو کنی،شال پشمی فیروزه ای رنگت را (همان که گلهای زرد و کوچکی دارد)روی شانه ات میزان میکنی و دلت یک لیوان چای تازه دم ایرانی میخواهد که رایحه ی گلاب داشته باشد.لیوان چایت را لابه لای انگشتانت فشار میدهی و نفس عمیقی میکشی آنقدر عمیق که فرو میروی ..میبینی چقدر راحت بود؟... از این همه مرثیه سرایی حالت تهوع میگیرم.مغزم به تکاپو افتاده و نفسهایم کش می آیند.هوا بوی باران و گلاب گرفته،پیرزنی اسفند می‌گرداند و به سینه میکوبد. مادربزرگ را میشناسم،چادرش را دور کمرش پیچیده و واویلا میکند.همه آمده اند،، نه طاقت ایستادن دارم ،نه توان گریه.با تمام قدرت پاشنه های کفشم را در خاک خیس زیر پایم فرو میبرم  ،آنقدر این کار را تکرار میکنم که زمین زیر پایم شیار برمی دارد.نه فریاد می کشم نه مویه میکنم نه اشک میریزم، تنها نگاه میکنم.چشم میگردانم،خواهرم مرثیه میگوید و صورتش را چنگ میزند، جماعت دستهایش را میگیرند و آتشش را تند میکنند.رد ناخن هایش روی گونه اش افتاده و موهای رنگ شده اش شلخته و درهم روی شانه هایش ولو شده.کمی آنطرفتر برادرم به شانه ی جوان عبوسی یله داده  و مودبانه اشک میریزد،گاهی هم سر میچرخاند تا سر سلامتی کسی را پاسخ بدهد.وضع مضحک و عذاب آوریست. دلم تنهایی میخواهد ،سکوت و خلوتی که بشود تا ساعتها به جایی خیره شوی و ترحم نبینی، فکر کنی آنقدر که تهی شوی...  سوییچ ماشین را دور انگشتم میچرخانم و بدون هیچ جلب توجهی پس می نشینم. .... کافه ی هنر درست چسبیده به کتابفروشی عقیق مثل همیشه خلوت و دنج.دیوارهای چوبی و کف پوش قهوهای رنگش آرامم میکند.یک صندلی کنار قفسه ی فنجان های قدیمی و کلاسیک انتخاب میکنم .جایی که بشود آسمان را دید و خیابان را با نگاه بالا پایین کرد.یک لیوان چای داغ سفارش میدهم که بوی گلاب ندهد.  پشت پیشخوان،درست رو به روی در ورودی ،پسرک کم سن و سالی کیک گردویی بزرگی را با بی حوصلگی برش میزند،مرد جوان دیگری نیز بسته های بزرگ قهوه و لیوان های استوانه ای شکل اسپرسو را داخل قفسه های چوبی و قدیمی جا میدهد.لامپ های کم نور با آن پوشش چوبی و گرفته شان چیزی به روشنایی کافه اضافه نمیکنند.هوای بیرون سرد و نیمه تاریک است،شاید نیم ساعت دیگر خورشید به کلی ناپدید شود شاید هم یک ساعت دیگر،چه اهمیتی دارد؟..هوای داخل کافه اما، تلخ و گرم است و نشئه ام میکند.پشت شیشه قطره های درشت بارا همه ی خیابان را شسته و مثل جوی کوچک و طغیانگری در پیاده رو جریان یافته است..عابر ها با عجله قدم برمیدارند و زیر سایبان مغازه ها که میرسند نفسی تازه میکنند و ویترین ها را از نظر میگذرانند بعضی با چتر و بعضی دیگر بدون چتر  درحالی که نفسهای گرمشان را به سرمای هوا میدهند از مقابل شیشه های دودی کافه رد میشوند. آسمان کدر و خاکستریست.صدای گرم و بمی از دهان گرامافون بیرون میریزد و در تبانی بی رحمانه ای با باران و رایحه ی تند قهوه،اندوهم را می افزاید..(آسمان چشم تو آیینه ی کیست...) مادرم مدام درون مغزم چرخ میزند،مینشیند،بلند میشود،حرف میزند،میخندد و من فقط به او فکر میکنم آنقدر که کاملا فراموش میکنم پشت میز کوچکی در کافه ی پرتی کنار کتابفروشی کلنگی خیابان انقلاب نشسته ام و او نیست.سرم را که روی میز میگذارم گوشی زنگ میخورد. _الو...ماهی... صدایم را به آرامی صاف میکنم اما هنوز کمی خشدار است _ سلام صدایش نگران میشود_کجایی؟نه سر خاک دیدمت،نه مسجد.الانم که هر جای این غذاخوری سرک کشیدم نبودی. دستم را میگیرم به دهانه ی لیوان _میدونم خوب نیستی ولی کارت نا متعارفه. نفسم را با ناراحتی بیرون میدهم و شمرده میگویم:_ تا یک ساعت دیگه میام پیشت.خونه باش. دهان که باز میکند برای جواب،تماس را قطع میکنم.نگاهم می افتد به پیرمرد لاغر و خوش لباسی که کنار جدول روی چهارپایه ی کوتاهی نشسته و زل زده به سیگار نیمه خاموش میان انگشتانش.انگار سنگینی نگاهم را میفهمد،سرش را به سمت شیشه های دودی کافه می گرداند و بی هوا سیگار ش را روی بساط نایلون کشیده ی کتابهایش خاموش میکند.باران بند آمده و من یک ساعت زمان دارم که تلف کنم.دلم سیگار میخواهد.پاکت سیگار را در کیفم لمس میکنم،با خودم فکر میکنم کشیدن سیگار در کافه ای که تنها مشتری اش من هستم چقدر نامتعارف میتواند باشد؟مهشید اگر بود سری تکان میداد و حتما این نکته را یادآوری میکرد که ما باید برازنده ی اسم پدرمان رفتار کنم،حمید هم احتمالا کمی نفرت چاشنی نگاهش میشد و خود را بی غیرت ترین برادر دنیا احساس میکرد.اما یقین دارم شاهرخ نخ به نخ ،پا به پا کام میگرفت و میگفت:(_هیچکس از سیگار کشیدن نمرده).با خودم تکرار میکنم:_مرده؟نه   بلندی و نازکی سیگار میان انگشتان دراز و باریکم به چشم نمی آید .اولین پک را که میزنم به سرفه می افتم با خودم میگویم:شاید من اولیش باشم.دود سیگار را در دهانم نگه میدارم و میفرستم سراغ ریه هایم.کم کم بالا میرود و میرسد به کنج های درهم و پنهان مغزم.خنک میشوم و ته مانده ی آن را بیرون میدهم.....دوستان خوب و کتابخوان منقسمت های بعدی را در ویرگول دنبال کنید</description>
                <category>راحله عابدی</category>
                <author>راحله عابدی</author>
                <pubDate>Tue, 13 Feb 2024 15:59:26 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>